سلام به همگی من بعد از یه دوره طولانی اومدم بفرمایید ادامه

سلام جینگولیای من حالتون خوبه

اول غیبتم دلگیر بودم بعد حس نوشتنم از بین رفته بود دوست نداشتم بنویسمش

ولی این چند روز که نت نداشتم همچی یهو دلم براش تنگ شد پریدم یه عالمه نوشتمش

دلمم براتون خیلی تنگ شده بود بابت غیبتم ببخشید 

حالا سر این قسمت برای نظر دادن همون اش و همون کاسس من میدونم

ولی اشکال نداره بازم

من میخوام سریع این داستانو تمومش کنم برای همین دارم یکم چیزایی که تو ذهنم بود رو فاکتور میگیرم و چیزای دیگه رو مینویسم

نمیدونم کی تموم میشه 

از همه کسایی هم که قسمت قبل نظر دادن ممنونم و خیلی ازتون عذر میخوام قول میدم جبران کنم سر وقت بزارم

شمام دلشکستم نکنین

برید بخونید سهون پوکوند 

…………………………………………………………………………………………………………….

قسمت 6 :

در طول راه استرس و هیجان خاصی داشتم…

بالاخره بعد از دقایق طولانی رسیدیم…خونه ما از خونه اقای اوه خیلی دور بود

-رسیدیم…میتونی دستت رو از اون بند کیف بیگناه بکشی و کمر بندتو باز کنی…

اروم در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و کت توی تنش رو مرتب کرد

کمربند رو باز کردم و با دستای لرزونم در ماشین رو باز کردم…خدای من ….چم شده؟

چند بار انگشتای دستمو باز بسته کردم تا لرزشش کمترشد

ماشین مدل بالاش رو قفل کرد و با دست کاملا مودبانه منو به طرف در ورودی راهنمایی کرد…زنگ در رو زد و در عرض کم از 30 ثانیه در باز شد

با ورودم به حیاط بزرگی مواجه شدم که مسیر سنگ فرش شده ای داشت که سه شاخه میشد . یکی از این شاخه ها به ورودی خونه میرسید در اطرافش زمین چمن بود و بوته های گل و کمی دور تر درخت بید به چشم میخورد…بوی چمن و خاک خیس شده کل فضای حیاط رو پر کرده بود…بویی که عاشقش بودم

در کناره مسیر سنگ فرش شده با فاصله های معین چراغ های کوتاهی قرار داشت

سهون جلو تر از من میرفت و منم با دو سه قدم فاصله پشتش بودم

زن نسبتا سن داری در خونه رو باز کرد و بهمون خوشامد گفت…دوباره با دستش منو به داخل خونه دعوت کرد : بفرمایید به خونه من خوش اومدی

من مثل مسخ شده ها بدون هیچ حرفی وارد خونه شدم

زمین با پارکت های قهوه ای پوشیده شده بود…راهروی کوتاهی رو طی کردیم تا به فضای اصلی رسیدیم…خونه ای دوبلکس…در کنار پله ها نور گیر کوچکی قرار داشت که نور کافی برای گلخونه کوچک زیرش رو فراهم میکرد….گلخونه ای که با تیکه های بزرگ و کوچک چوب و بوته های گل و یک عدد درخت تزیین شده بود…با نگاه اول مصنوعی به نظر میرسید ولی با رد شدن از کنارش متوجه زمین مربعی خاکی شدم …گلخونه با دیوار شیشه ای از پله ها جدا شده بود

جلوتر مبلمان ال مانند راحتی ساده  طوسی رنگی وجود داشت…جلوش میز چوبی تیره رنگی بود که روی اون گلدونی از گل های رنگا رنگ…این خانواده علاقه زیادی به گل و گیاه داشتن….

تلوزیون و چندتا میز بلند و کوتاه که عکسای خانوادگی روش قرار داشت

در پشت مبلمان فضای بزرگ تری وجود داشت که به اشپزخانه میز غذا خوری و دو اتاق میرسید

فضای گرم و دلنشینی بود…فضایی که نشون دهنده یک خانواده پر ارامش و صمیمی

خونه ای مرتب و تمیز

 بالاخره عینکش رو در اورد و من دوباره اون چشمای وحشتناکش رو دیدم : راحت باش

روی یکی از مبلا نشستم و کمی بعد صدای با نشاط مردی رو از پشت سرم شنیدم

-سلاااام خوش اومدین…

برگشتم و مرد جوونی رو دیدم که قد نه چندان بلندی داشت…شلوار راسته تنگ مشکی پاش بود و بلیز مردونه سفیدی هم به تن داشت و دو دکمه اول لباسش باز بود موهای قهوه ای تیرش هم خیلی مرتب بالا داده بود

سهون به طرفش برگشت و گفت : سلام اقای لی (lee)

-اااااااااه سهون صد باز بهت گفتم منو یا هیونگ صدا کن یا به اسم کوچیکم…میبینم که مهمون اوردی

به سمتم اومد و منم از روی مبل بلند شدم…دستشو به طرفم دراز کرد و گفت : خوشبختم من لی دونگهه هستم…تو هم امممم باید لوهان باشی ژی لوهان درسته؟

باهاش دست دادم و لبخند زدم : بعله درسته…خوشبختم اقای لی

-ااااه نه تو دیگه به فامیلی نه…هیونگ بگو حداقل

اروم خندیدم : سعی خودم رو میکنم

-میرم برات نوشیدنی بیارم…بشین تا برگردم

دوباره سر جام نشستم ومتوجه شدم که سهون خیلی وقته جمع رو ترک کرده…نفس عمیقی کشیدم…با تصور این که اقای اوه اینجا زندگی میکرده…یکی از اتاقای اینجا اتاق کارش بوده…با افراد داخل خونه چجوری رفتار میکرده…با همسرش با پسرش

بازم از حسی که به اقای اوه داشتم خجالت کشیدم…با تصور این که همسرش و پسرش متوجه بشن که من چه حسی به اقای اوه دارم میخوام بمیرم

چشمامو محکم روی هم فشار میدادم و لبمو پایینمو گاز میگرفتم

صداش رو از پشت سرم شنیدم : لوهان شی…بابت غیبتم متاسفم…میشه همراه من بیای

از جام بلند شدم . ..لباساش رو عوض کرده بود…بلیزی که تنش بود چهار شونگیشو بیشتر  نشون میداد

همراهش به طرف یکی از اتاق هایی که توی طبقه پایین بود رفتم …

اتاقی با قفسه های چوبی بزرگ پر از کتاب…لوح های تقدیر..باز هم عکس های تکی و خانوادگی…میز بزرگ و چوبی شیک و زیبا که روی اون چند پوشه…یک چراغ مطالعه…دو عدد جا مدادی کنده کاری شده

جلوی میز دوتا مبل تک نفره قرار داشت روی یکی از انها نشستم و سهون   پشت میز رفت…عینک طبیش رو زد و بین پوشه های روی میز دنبال چیزی میگشت

در اخر از داخل یکی از پوشه ها برگه ای رو در اورد

از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و گفت : خب پدر من سالها وکیل خانواده شما بوده و طبق چیزی که توی وصیت نامش نوشته شده بود که بعد از مرگش تعهدش رو به شخص مطمئن دیگه واگذار کرده

روی مبل رو به رویی من نشست و برگه رو روی میز گذاشت همراه با یه خود نویس

سهون: از این به بعد من وکیل امور مالی و خانوادگی شما هستم

به برگه رو به روم نگاه کردم…من دیگه کسی رو ندارم که پشتم باشه…کوه استوارم رو از دست داده بودم تنهای تنها بودم…میشه بهش اعتماد کرد؟

بار دیگه نگاش کردم…انگار که ذهنم رو خونده باشه گفت : به من اعتماد ندارین؟…فکر میکردم پدرم خیلی براتون عزیز باشه…انتخابش رو قبول ندارین؟

-نه نه نه…اصلا اقای اوه مرد خیلی خوبی بودن من هرگز راجب تصمیم هایی که میگرفتن شکایتی نداشتم…فقط الان باید چیکار کنم؟

-هیچ کاری فقط یه امضا لازم دارم

برگرو نگاهی کردم و جای لازم رو امضا کردم

در اتاق باز شد و دونگهه اومد داخل : اینجایین؟…فکر کردم لوهان رفت…براش نوشیدنی مخصوص درست کردم

سهون: کار من با لوهان تموم شده میتونی ببریش

دونگهه: بااااشه حتما بیا بریم…من باهات کار دارم

اومد طرفم و دستمو گرفت با خودش از اتاق خارج کرد و رو مبل نشست منم کنارش نشوند

دونگهه: خوب راستش من از سهون خواستم تا بیارتت اینجا…میدونی که جو خونه جوریه که نمیشه خونه رو ترک کرد…خانم اوه تازه به انگلیس رفته تا کمی حال و هواش عوض بشه و بیشتر خدمتکارارو مرخص کرده و سهونم کلا جدیدا یه جوری شده نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده به منم چیزی نمیگه

لیوان نوشیدنی رو دستم داد و من از مزه معجونی که توش بود هوش از سرم پرید واقعا خوشمزه بود

دونگهه: خب شنیدم که امروز امتحن ورود به دانشگاه دادی

-اره

-چه رشته ای؟

-پزشکی

-خببببب پس من باید یه اقای دکتر جنتلمن رو درست کنم

چشام کمی گرد شد : بعله؟…درست کنین؟

-راستش اقای اوه برای اموزشای تو با من صحبت کرد…از من خواست که بهت اموزشای لازم رو بدم تا بتونی مثل یک مرد جنتلمن رفتار کنی…تا جایی که خبر دارم با دایه و راننده پیرت زندگی میکنی فکر نکنم اون دو بتونن از عهده احتیاجات و راهنمایی و هدایت تو بر بیان؟ مثلا با دایه به خرید میری؟

سرمو با شرمندگی پایین انداختم : میشه گفت کم و پیش خب اون پیره و زیاد حوصله نداره ولی جز اون من کس دیگه ای رو ندارم

یاد اخرین خریدی که با دایه رفتم افتادم و ناخوداگاه خندم گرفت

دونگهه هم خندید : به چی میخندی؟

-یاد اخرین باری که باهاش به خرید رفتم افتادم…مهمونی دعوت شده بودم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بپوشم…من همیشه سرم تو درس بوده و تنها با یکی دوتا از همکلاسیهام روابط نزدیک دارم…اصلا از مد روز و اینکه چه لباسی الان بیشتر استفاده میشه خبر ندارم…تازه برای همون خرید هم اولاش دایه ساکت بود ولی در اخر خیلی غر زد و من نتوستم راحت چیزی پیدا کنم و سریع لباسی که خوشم اومد رو خریدمش

دونگهه: خب دیگه من الان برای همینه که اینجام…الان توی سنی هستی که به یه نفر احتیاج داری تا این قبیل کار ها و احتیاجات رو همراهیت بکنه…تو خیلی کار داری و ما زیاد با ید همو ببینیم

سریع اعتراف کردم : چقدر راحت میشه باهاتون ارتباط برقرار کرد

خنده قشنگی کرد نگاهی به سرتاپام انداخت و اروم گفت : هیییم…کار های زیادی میتونم با تو انجام بدم…

اروم به سمتم اومد و گفت : سهونو میبینی…من این شکلیش کردم که انقدر خوشتیپه

لحنش باعث شد خندم بگیره…سهون اومد و با دیدن خندیدن ما تعجب کرد : چقدر سریع به هم نزدیک شدین

گفتم : من مثل ادم ندیده ها هستم اشنا شدن با اشخاص تازه اونم مثل دونگهه هیونگ که انقدر گرم و با محبت و شوخ باشن برام خیلی لذت بخشه…تازه قراره توی خیلی چیز ها کمک بکنه…شما که مخالف این اشنایی و رفت و امد که نیستید؟

از حرف من خیلی شکه شد و جوری نگام کرد گفتم : شما وکیل منید پس میتونید تا موقعی که توی جامعه جا افتادم بهم بگید چه کارهایی درسته تا انجام بدم مثل اقای اوه…شما الان جای پدرتون هستین

کمی کردنش رو با دستش مالید و لب هاشو جمع کرد : خب…نه چرا مخالف باشم؟…اقای لی فرد شناخته شده و مطمئنیه

احساس خیلی خوبی داشتم توی خونه اقای اوه دچار احساسی خوشایند شده بودم

محیطش به من ارامش میداد و اشنایی با دونگهه هیونگ هم برام جالب بود ولی نمیدوستم که اون خونه و دونگه هیونگ در اینده چه تاثیر عمیقی روی من میگذارن

از اون پس من تقریبا یک روز در میون دونگهه رو میدیدم و اون معلم من بود…به من طرز اداب معاشرت رو یاد میداد به شکل پخته و سنگین الفاظی رو میگفت که من قبلا اصلا بهش توجه نکرده بودم

من رو با مد روز اشنا کرد و طرز لباس پوشیدن توی مجالس خاص و مختلف و انتخاب مدل مو و خیلی چیز های دیگر رو به من اموخت

همه اینها برای من تازگی داشت و من همرومثل یک شاگرد خوب و باهوش فرا میگرفتم و انقدر توی این کار عجله داشتم که بعد گذشت یک ماه و نیم سهون با دیدن من متوجه تغییر رفتار و تیپ و قیافم شده بود.حالا دیگه همیشه یک جور موهامو توی صورتم نمیریختم بلکه موهای پرپشتم که رنگ قهوه ای بلوطی بود رو به شکل های مختلف درست میکردم

از این به بعد همیشه دوست داشتم هماهنگ لباس بپوشم و از شر لباس های یکنواخت و گشاد قبلیم راحت شده بودم

وقتی با دونگهه برای خرید میرفتم میدیدم که چشمهای زیادی از روی تحسین به من خیره میشن و من کم کم پی میبردم که در این دنیا پسندیده شدن چیزیه که بسیار مطلوب و ادم رو راضی میکنه.این حس ته دلم قلقلک میداد و منو بسیار تحر/.یک میکرد

تقریبا یک ماه نیم بعد جواب ازمون ورودی دانشگاه اومد و من خونه اقای اوه بود تا با دونگهه بریم سایت و جواب هارو ببینیم

دلهره زیادی داشتم ولی وقتی اسمم رو جزو نفرات اول قبول شدگان دیدم از شادی روی پاهام بند نبودم و با صدای بلند میخندیدم…دست خودم نبود

من توی یکی از دانشگاه های خوب سئول قبول شده بودم

اونروز لپ همرو بوسیدم حتی سهون رو…نمیدونستم چرا اون کارو کردم از خجالت نزدیک بود اب بشم…اولش تعجب کرد ولی بعد از چهرش هیچ چیز نمیشد خوند

خودم هم توی دلم اتفاقاتی داشت می افتاد که اسمش رو نه استرس میتونستم بزارم نه هیجان…حال عجیب و تازه ای بود…احساس میکردم سرم داغ شده بود و تا صبح نتونستم راحت بخوابم

بعد از قبولی توی دانشگاه مجور شدم که سعی کنم بیشتر روی پای خودم بایستم و بتونم بدون کمک و همراهی خودم به کارهای شخصی خودم رسیدگی کنم

بعد از چند جلسه رفت و امد وقتی دیدم اقای پیر نمیتونه مثل سابق رانندگی کنه (چون انقدر با احیتاط رانندگی میکرد و اهسته ماشین میروند که معمولا من دیر به کار هام میرسیدم و اصرافش در استفاده از ترمز منو به ستوه اورد و در حین رانندگی دائم از ماشینها و رانندگی دیگران ایراد میگرفت) تصمیم گرفتم که خودم رانندگی رو یاد بگیرم

با کمک سهون که منو به یک اموزشگاه تعلیم رانندگی برد تونستم رانندگی کردن رو یاد بگیرم و تازه بعد از گرفتن گواهینامه فکری جدید باعث شد تا سراغ یک ماشین مدل جدید برم…و من یک ماشین خریدم

هر وقت که خواسته هام رو به سهون میگفتم نگاه خاصی به من مینداخت و چیزی نمیگفت…اصلا نمیتونستم متوجه بشم که اون لحظه چه حالی داره و این کارش بیشتر منو کنجکاو میکرد که بشناسمش…دونگهه هم چیز زیادی نمیگفت میگفت : خودت کم کم باهاش اشنا میشی درست مثل خودم

تمام تایمی که توی خونه اونها سپری میکردم سعی میکردم بهش نزدیک بشم تا متوجه بشم مشغول به چه کاریه به چه چیز هایی توجه نشون میده با بقیه چجوری حرف میزنه چجوری دستور میده و حتی با دونگهه چجور رفتار میکنه…

توی کتابخونه به بهونه کتاب خوندن خودم رو مشغول نشون میدادم ولی در اصل تمام فکرم به طرف پسری بود که اونجا حضور داشت… پشت میز میشت و به پرونده توی دستش زل میزد…چتری هاش روی پیشونیش میریخت و با اون عینک تبی خیلی خیره کننده میشد من بی اختیار بهش زل میزدم که در اخر با نگاهش منو غافل گیر میکرد و من دست و پامو گم میکردم…واز خجالت سرخ میشدم و سریع پشتم رو بهش میکردم و خودمو مشغول نشون میدادم…

توی این مدت سعی میکردم ذهنم کم تر طرف اقای اوه بره و بیشتر به این فکر میکردم که شناختن سهون چجوری راحت تره

اون اصلا بهم زیاد توجه نمیکرد و زیاد با هم صحبت نداشتیم بجز مواقعی که راجب کار با هم صحبت میکردیم…

خدای من این ادم زیادی توی خودش بود…دوس داشتم بعضی مواقه بزنمش ولی همون لحظه پشیمون میشدم

بعضی شبا با خودم میگفتم من از چیه این پسر خوشم اومده…خنده های کمش که فقط دونگهه میتونست اونارو بوجود بیاره…محکم بودنش پای تلفن وقتی با شخص مهمی حرف میزد…نمیدونم

با تمام اینا من یک ترس خیلی زیادی داشتم ترس از این که به حسم پی ببره…من دربرابرش خیلی ضعیفم و نمیدونستم وقتی متوجه حسم بشه من چیکار باید بکنم…واکنشش چه چیزی میتونه باشه حتما از من… اااه حتی نمیخواستم بهش فکر کنم

مدتی بود که این ترس خواب رو ازم گرفته بود تا روزی که همه چی برام تموم شد

اون شب رو اصلا یادم نمیره…نمیدونم میتونم روش اسم وحشتناک ترین شب عمرم رو بزارم یا نه ولی میدونم که برام شب خوبی نبود…اصلا نبود

اون شب دونگهه هیونگ وادارم کرد تا شب اونجا بمونم چون تا دیر وقت داشتیم حرف میزدیم و من اصلا متوجه ساعت نشده بودم…بالاخره بعد از اطلاع به دایه دونگهه اتاق مهمون رو بهم نشون داد

احساس میکردم سهون از وجود من اونجا راضی نیس…نمیدونستم مشکلش با من چیه…من خیلی جلوی رفتارم رو میگرفتم تا متوجه نشه من بهش علاقه پیدا کردم

اون شب تشنم شد و خواستم بدون این که مزاحم خواب کسی بشم برم تشنگیمو بر طرف کنم

و مثل یع پسر خوب بخوابم…

توی تاریکی اشپزخونه وقتی داشتم خیلی اهسته قدم برمیداشتم چیزی یا بهتر بگم کسی بازوم رو محکم گرفت و برم گردوند و پرت شدم توی بغل کسی خواستم از ترس جیغ بکشم ولی با دستش جلو دهنم رو گرفت

بوی اشناش توی بینیم پیچید…نزدیک بود از اون همه نزدیکی سکته کنم

من توی اغوشش بودم… یه دستشش روی دهنم بود و دست دیگش دور کمرم و میتونم به جرعت بگم کاملا چسبیده بودم بهش و من از ترس به جلوی تیشرت نرم و نخیش چنگ زده بودم

میخواستم اعتراض کنم که خیلی اروم گفت :ششششششششششش

و انگشت اشارشو روی لبم گذاشت… من سکوت کردم

توی اون تاریکی قشنگ میشد برق توی چشماش رو دید…اروم انگشتش رو برداشت و دستش رو کنار دستش که دور کمرم بود منتقلش کرد

اون بهم زل زده بود و منم مثل خودش توی اون نور کم به صورت بی نقصش نگا میکردم

به خودم جرعت دادم و یکی از دستامو بالا اوردم و موهای ریخته شده توی صورتش رو عقب دادم و اون لبخند خیلی قشنگی زد

با خودم میگفتم خدای من اون اینجاس اینقدر نزدیک بهم و من راحت لمسش کردم بدون این که چیزی بگه…حتی بهم لبخند زد…این قطعا یه رویاس و من اصلا دوس ندارم از این خواب بیدار بشم… کاش این خواب مدت ها طول بکشه

صورتش رو به طرف اورد و وقتی صورت هامون فاصله زیادی نداشت پیشونیش رو روی شونم گذاشت

قلبم تند تند میزد با خودم می گفتم الان میمیرم

نفساش رو کنار گوشم حس کردم میخواست چیزی بهم بگه…من واقعا خوشبخت بودم

چشمامو بستم تا این لحظه رو توی ذهنم ثبت کنم

سهون : خیلی حس خوبیه…

با کلی لرزش توی صدام فقط تونستم بگم : ایهیم…

بازم سکوت کرد ..گفتم یا الان یا هیچ وقت بهش میگم : خیلی وقت بود  به یه اغوش نیاز داشتم تا بتونم توش احساس امنیت بکنم…از اینکه این شانس رو به من دادی تا بتونم حس امنیت رو پیشت احساس کنم…

صدای پوزخندش کنار گوشم باعث شد حرفم نصفه بمونه

سرش رو بلند کرد و با نگه داشتن پوزخندش کنار لبش به من نگاه کرد

سهون : با اونم اینجوری حرف میزدی؟

-چ..چی؟

-پدر بیچاره من…تونستی با یه تشابه چهره اونو تو چنگت بگیری

اصلا متوجه حرفاش نمیشدم…

-ذهن قدیمی پدر من و ذهن جدید جوونای امروزی…نقشه خوبی بود…نمیدونم قصدت از نزدیک شدن به پدرم چی بود…چرا تظاهر به عاشقی کردی

اون انقدر عاشق عشق اولش بود که اصلا متوجه نخ هایی که به طرفش پرت میکردی نمیشد

ولی…ولی ولی من…

بازم یه پوزخند اعصاب خورد کن دیگه : من مثل پدرم نیستم…شگردات رو من تاثیری نداره اقای ژی

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)