Fanfiction Mercy ep14 ch.2

Season Two ~ DuskyWings

Νέμεσις

 نِمِسیس

 

 

3 نوامبر 2013

روزی مثل همه ی روزها … مثل دیروز ، امروز و فردا … اما برای جونگین هر ثانیه ش متفاوت بود چراکه با هربار پلک زدن صحنه ای جدید میدید و هیچوقت امکان نداشت زاویه ی دیدش مثل دفعه ی قبل باشه .

آهی از سر خستگی کشید . با پشت دست قطرات مزاحمی رو که بر پیشونیش میغلتیدن رو پاک کرد . صدای قدم های شخصی هماهنگ با تیک و تاک های ساعت شده بود . خانم تقریبا میانسالی که پیراهن مجلسی و شیکی به تن داشت از کنارش گذشت و با دقت به وسایل خونه خیره شد .

جونگین : ا..اگ..گر فکر میکنید میخواین چی..چیزی رو تغییر بدین م..مشکلی نیست .

زن با قیافه ای جدی ، تمام نقاط رو بررسی میکرد ، لبهایش کمی خشک بودن و خسته بنظر میرسید .

زن : خب اگر مشکلی نداشته باشی ، جای مبل های تک نفره باید عوض بشه . میخوام اونها رو طوری بذاری که توازن سالن پذیرایی حفظ بشه ، اونوقت یکی باید سمت چپ بره و اونیکی سمت راست .

جونگین : البته ، همی ..همین الان درستش میکنم .

اما قبل از اینکه بتونه مبل هارو جابجا کنه مردی با ریش های بلندش وارد سالن شد .

مرد : همیشه که توازن نیاز نیست ؛ اونوقت این قسمت خیلی خالی میمونه ، اونیکی رو بذار جاش بمونه و فقط همین رو ببر سمت چپ .

زن : ولی اینطوری که همه چیز غیر عادی میشه …

مرد : این شکلی که عادی تره ، جلب توجه هم نمیکنه .

جونگین فقط با خستگی به بحث کردن هاشون گوش میداد ، از صبح که مشغول کار شده بود ، مجبور بود به دعوا کردن هاشون گوش بده و کار ناتمام بمونه . نگاهش ناخواسته به پنجره هدایت شد و چشمش به شاگرد هایی افتاد که معمولا این موقع به خونه هاشون برمیگشتن ، همه چیز به طرز وحشتناکی عادی بود ، خیلی عادی تر از روزهای دیگه ، انگار که هیچ مشکلی وجود نداشت. برای لحظه ای احساس کرد دیوارها و سقف از اونچه که باید باشن بهش نزدیکتر شدن ، قلبش به درد اومد و آرزو کرد در نقطه ای از این کره ی خاکی قرار بگیره که هیچکس و هیچیز نتونه اون رو از دنیای کوچک ذهنش خارج کنه .

با صدای کوبیده شدن در برهم به خودش اومد و متوجه شد که با زن میانسال توی سالن تنهاست .

زن : اوه … بهش توجه نکن ، تورو هم خسته کردیم . یک لیوان نوشیدنی خنک میخوای؟

جونگین لبخندی زد و با صدای آروم پاسخ داد : ممنون میشم .

زن لبخندش رو خفیف تر پاسخ داد و سمت آشپزخونه رفت ، پس از مدتی با لیوان آب آلبالو برگشت .

زن : خب پسر بگو ببینم ، کسی رو قبلا اینجا زندگی میکرد رو میشناسی ؟

جونگین : م..من چند سالی بود که وقتم رو توی این خونه میگذروندم … آقای ای..ایسئول خیلی مرد خوبی بودن ، دو سال پیش از اینجا رفت .

زن : اسمت جونگین ه درسته ؟ ببینم جونگین تو همیشه توی کامل کردن کلماتت مشکل داری ؟

جونگین کمی سرش رو پایین انداخت و پشت سرش رو خاروند : مطمئن نیستم … بعضی وقت ها راحت حرف میزنم ولی …

زن : پس تو از بدو تولد اینطور بودی ؟ منظورم اینه که به مادرت ربط داره ؟

جونگین بدون اینکه جوابی بده ، لبخند نامفهومی زد و سرش رو به چپ سپس راست چرخوند .

زن : بخاطر حادثه ای اینطور شدی ؟

دستش رو داخل موهای ژولیدش فرو برد و چشمهاش رو نیمه باز کرد و نگاهش رو به زمین دوخت : یاز..یازده سالم بود که …اینطور شدم … بخاطر احساساتی که … یکدفعه بهم دست داد .

زن : احساسات ناگهانی !

جونگین : اوهوم درست مثل یک مورچه … تو کلونیت رو میبینی … میبینی که شخصی با تمام تنفرش اون رو زیر پای خودش له کنه … آخه مورچه کوچیکه … توانش نسبت به خودشه و نمیتونه در مقابل شخصی که در تنفر غوطه ور شده مقاومتی کنه … مورچه ناچیزه ولی وقتی پات رو بذاری روش دلت خنک میشه .

زن فقط با تعجب به جونگین خیره شد و نمیدونست چه پاسخی باید بده .

بعد از اینکه کارش به اتمام رسید ساک کوچیکش همراه با چتر شیشه ایش رو برداشت و بیرون رفت .

جونگین : انگار آسمون داره به حال کسی گریه میکنه . شاید من … شایدهم از حال و روز من اشک شوق میریزه .

به حرف خودش خنده اش گرفت و چترش رو باز کرد . وقتی به ایستگاه اتوبوس رسید متوجه شد که هیچکس جز خودش اونجا نیست ، نفس عمیقی کشید و منتظر اتوبوس بعدی شد ؛ چندی نگذشته بود که حضور شخصی رو خیلی نزدیک به خودش احساس کرد . وقتی سرش رو چرخوند شخصی رو دید که چند قدمیش ایستاده و کلاه سویشرتش رو تا چشمهاش کشیده ، بخاطر بارون شدید سر تا پا خیس شده بود اما بنظر میرسید توجهی نمیکنه . پسر غریبه کمی سرش رو سمت جونگین چرخوند ، اما باز هم چهره اش برای جونگین آشکار نبود . جونگین سرش رو پایین انداخت اما پسر همچنان بهش خیره شده بود ، اتوبوس از راه رسید جونگین خواست سوار شه اما متوجه شد پسر اصلا از جاش حرکت نمیکنه که ناگهان پسر لبخند شیرینی رو بهش هدیه کرد ؛ جونگین برای لحظه ای منجمد شد و پلکهاش رو برهم کوبید ، ولی پسر همون چهره ی خشک و ثابت خودش رو داشت ، به همین سبب با خودش فکر کرد که فقط دچار توهم شده . با صدای راننده ی اتوبوس به خودش اومد و عذرخواهی کرد ، سراسیمه سمت پسر رفت و چترش رو دستش داد و سریعا سوار اتوبوس شد . بخار روی شیشه رو با آستینش پاک کرد و وقتی به پسر بین قطرات بلوری چشم دوخت ، اینبار مطمئن شد که پسر غریبه براش دست تکون داد .

……………………………………………………………………………….

در خونه رو باز کرد و داخل شد .

جونگین : من برگشتم …

× انتظار داری بهت خوشامد بگم یا برات فرش قرمز پهن کنم ! امروز چقدر کار کردی ؟

جونگین جلوتر رفت و از داخل ساک کوچکش نیمی از پولی که بدست اورده بود رو به پدرش داد .

کمی سرفه کرد و ادامه داد

× خوبه ، با این میتونم پولی رو که دیروز به اون مردک متقلب باختم رو جبران کنم .

از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت ، جونگین بازوش رو گرفت .

جونگین : دوباره میخواین ق/مار کنید ؟ اینطوری فایده نداره ، شاید یک یا دوبار پشت سر هم شانس بیارید ولی بعدش همه چیز رو میبازید … خواهش میکنم دیگه بسته …

پدرش با چشمانی قرمز و متورم به جونگین خیره شد ، دستش رو پس زد و از خونه خارج شد .

هوای تیره و سرد اطراف رو درحالی که لبهایش میلرزید به درون کشید و مدتی نفسش رو حبس کرد ؛ روی زمین دراز کشید و زانوانش رو در سینه کشید .

جونگین با خودش بارها و بارها فکر کرده بود ، ممکن بود هیچ آدم عادی ای توی این دنیا نباشه ، ممکن بود همه خاص باشن ، شاید نقش اول داستان زندگی هرکس خودش باشه … ولی جونگین میدونست ، هرچه قدر هم اشک بریزه در آخر تمام این قطرات خشک میشن ، میدونست که ثانیه ثانیه زندگیش میتونه جایگزین بشه حتی اگر کافی نباشه ، جونگین با تمام شرایطی که پشت سر میگذاشت هیچوقت به فکر ترک کردنش نیافتاد ؛ در ذهن جونگین مرگ و میر همه یکسان بود چون وقتی کسی میمرد هیچ تفاوتی ایجاد نمیشد ، ولی جونگین میترسید … اون همیشه از امتحان کردن میترسید ، تلاش کردن ، اون تلاش میکرد اما توی کدوم مسیر ؟

احساس عجیبی بهش دست داد ، احساسی که انگار شخصی بهش خیره شده باشه ولی هرچقدر اطرافش رو نگاه میکرد کسی رو نمیدید . از جایش بلند شد و کل خونه رو گشت ، اما همه چیز سرجای خودش بود . شاید این جونگین بود که انگار به اونجا تعلقی نداشت . کتش رو از روی چوب رختی خالیشون برداشت و بیرون رفت ، توی خلوت شب با عواطف ناآشنا هم قدم شد .

جونگین : بنظر میرسه هوا آلودست … ( با خودش زمزمه کرد ) درست مثل کاغذ خالی ای شدم که هیچ چیز روش نوشته نشده …

بدون اینکه بدونه به کجا هدایت میشه ، هرکجا که قدمهایش مسیر رو نشون میدادن براش روشن تر و قابل فهم تر بود ؛ پس در سکوت فقط سایه ی خودش روکه تاریکی به اسارت گرفته بود تعقیب کرد .

به خیابونی رسید که اکثر اوغات شلوغ بود اما امشب کمتر کسی اونجا دیده میشد ، در افکار خودش غرق بود که جمعیتی از مردم رو دید که اطراف مکانی حلقه زدن . کنجکاو بود که بدونه چه خبر شده اما از طرفی هم اهمیت نمیداد و میخواست برگرده و اونجا رو ترک کنه .

_ سوختن حس بدی داره …

جونگین : هاه ؟

سرش رو چرخوند و در کمال تعجب پسر غریبه رو دید که همین امروز چترش رو بهش هدیه کرد .

_ بنظر میرسه یکی از مغازه های هوانگده سوخته ، فکر کنم فروشنده هم داخل بود …

بادی وزید که باعث شد جونگین به خودش بلرزه ، کلاه سویشرت پسر تکانی خورد و افتاد . جونگین باری دیگر بهش خیره شد ، موهای مشکی ای که در تاریکی شب هم میدرخشیدن انگار روی تک تک تارهاش پودری از طلا ریختن ؛ کمی از موهاش به صورت پراکنده روی پیشونیش همراه با باد ریتم میگرفت ، اما چیزی که توجه جونگین رو جلب کرد نگاه پسر بود که مستقیم به چشمهاش نگاه میکرد ؛ تابحال چنین نگاهی رو ندیده بود . پسر مثل یک شخص شکست خورده ولی پیروز ، نا امید ولی باورمند ، پیر ولی جوون ، متنفر اما عاشق نگاه میکرد … و چنین چیزی از نظر جونگین خیلی زیبا ولی در عین حال غم انگیز بود . نگاه پسر مو مشکی اونقدر عمیق بود که باعث میشد جونگین خودش و زمان رو فراموش کنه .

_ سوختن خیلی بده … وحشتناکه اما … از درون سوختن خیلی بدتر . با این حال من از آتیش متنفر نیستم چون یک زمانی قلبم به آتیش کشیده شد .

هنگامی که آتشنشان ها و تیم کمکی آمبولانس بدن بی جون شخصی رو از مغازه سوخته بیرون میاوردن ، پسر رویش رو برگردوند و مسیر دیگه ای رو ادامه داد ، ناخود آگاه جونگین با قدمهاش هماهنگ شد و مسیرش رو با مسیر پسر یکی کرد .

_ راستی بابت چتر خیلی ممنونم … اسمم سهون ه .

جونگین : من هم جونگین هستم ، کیم جونگین .

سهون لحظه ای ایستاد و با تعجب به جونگین نگاه کرد .

جونگین : مشکلی پیش اومده ؟

_ جونگین ؟!

جونگین : بله ؟

سهون دوباره کلاه سویشرتش رو روی سرش کشید : میتونم خواهشی کنم ؟

جونگین : البته …

_ میتونی … فردا عصر دوباره بیای به همون ایستگاه ؟

جونگین : برای چی باید بیام ؟

سهون فقط شونه هاش رو بالا انداخت و لبخندی به جونگین زد و از اونجا رفت .

جونگین : شاید میخواد چترم رو برگردونه !

……………………………………………………………………………….

دوباره ساعت رو بررسی کرد ولی از پدرش هیچ خبری نبود ، کم کم داشت عصبی میشد که صدای در رو شنید ، سراسیمه در رو باز کرد . پدرش تعادل نداشت و مجبور شد کمکش کنه تا روی کاناپه بنشینه .

× هرچی داشتم … نداشتم … فکر کنم فردا طلبکارا بریزن خونه …

جونگین : باز چقدر نوشیدی ؟ میخوای خودت رو به کشتن بدی ؟

× آره اصلا میخوام بمیرم …

جونگین ( فریاد کنان ) : پس برو بمیر …

میتونست طعم خوشایند قطرات قرمز رنگ رو روی لبهاش حس کنه ، در حالی که مروارید های بلوری از چشمهاش دل نمیکندن ، سری بالا کرد و پدر خشمگینش رو که روبروش ایستاده بود نظاره کرد .

جونگین : “هیچ چیز” شبیه به چیه پدر ؟ شبیه به توئه یا من ؟

پاسخی نداد و دوباره روی کاناپه نشست .

جونگین : من از همین هیچ چیز هم میترسم … چون همین هیچیزی که توی ذهن توئه خیلی بزرگتر و عمیق تر از من هیچی ئه …

……………………………………………………………………………….

مفهوم بخشیدن همیشه سخت بوده ، اما چیزی رو بی معنا جلوه دادن دردناک … من این معنا رو خیلی زود تر از سهون پیداش کردم ولی خیلی زود هم از دست دادم . پس اون هم باید از دست میداد … من این طور فکر کردم ، آخر خوشبختی توام با خودخواهی ه . ولی انتظار نداشتم نمسیس اینگونه من رو مجازات کنه … طوری اسیر بشم که نه راه رهایی باشه نه راهی برای ادامه دادن . . .

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن: دوستای گلم خیلی ممنونم از کامنتاتون و اینکه واقعا خیلی خوشحال شدم وقتی ابراز کردین که منتظر فصل دوم بودین و همون طور هم که بعضی هاتون گفتین سبک و ساختار این فصل با فصل قبلی فرق داره. کامنتای قسمت قبل رو آخر شب جواب میدم ^_^

 

Print Friendly

32 Responses

  1. اوه…اینطور که به نظر میاد اقای ایسئول مرد خوبی بوده…
    وقتی که جونگین اون روزمرگی رو حس کرد و احساس کرد که سقف و دیوارها دارن بهش نزدیک میشن،کاملا حسش رو درک کردم…
    من همیشه فکر میکردم اون پسری که توی اون خونه ست و جونگین هر روز صبح براش شیر و کلوچه میذاشت بکهیونه…اما انگار که سهونه…هنوزم درست نمیدونم و مطمئن نیستم…گیج شدم اما دیه به این گیج شدن عادت کردم و برام شیرینه هخخخخohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    نگاه عمیقی رو هم که بین سهون و جونگین رو و بدل شد خیلی دوست داشتم…قابل لمس بود…
    برم قسمت بعد…

  2. از اخرین کامنتی که برا قسمته قبل گذاشتم تا الان رفتم یه بار دیگه فصله اولو خوندم….خیلی چیزا برام یاداوری شد …یا چیزایه بیشتری فهمیدم…یا سوالایی برام پیش اومد که همه با ادمه داستان برام جواب داده میشه …
    و در این قسمت اشنایی سهون با جونگین …همون سهونی که کای توتورو صداش میکرد…
    باز تو داستانت قرق شدم …بی نهایت این داستانو دوست دارم ..بی نهایت دلم میخواد همه چیزو تو این داستان بفهمم…
    و صحبتایه جونگین راجبه هیچ چیز…واقعا جملش ادمو به فکر وادار میکنه….
    مررسی واقعا و خسته نباشی

  3. ووووو عالی بوددددددددددد
    پس اینطوری سهون ودیده بود
    من بازم گیج شدم
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    قلمتو دوست دارم بی نهایت
    چون هروقت فیکتو میخونم ذهنم به شدت درگیر میشه و اصلا نمیتونمبفهمم بعدش چی میشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif

  4. اوه راجبه این قسمت…قشنگه اما خوب…فیک های تتانیا دیده فلسفی و حافظه قوی میخواد!اینطور نیست؟خودت چی فکر میکنی؟این سبک نوشته رو دوست دارم و خوشم میاد.به نظرم موقعه خوندنه فیکت باید آهنگای انریکه رو گوش داد!ههخخخ شاید خیلی خنده دار باشه!و ..و…و…بگم که من توی این فیک فقط منتظره یه نفرمممم…من فقط منتظره توتورو هستم…و صدالبته لوهان…هعییی…این توتورو خیلی مغزمو مشغول کرده…ممنون از این قسمت لطفا قسمته بعدو سری تر بزار و مرسی

  5. ممنون برای این قسمتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    داستان داره باز پیچیده میشه.سهون و کای.پس سهون چرا نمیشناسش؟ترجیخ میدم به جای فکر کردن زیاد منتظر ادامش بمونمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  6. سوختن خیلی بده … وحشتناکه اما … از درون سوختن خیلی بدتر . با این حال من از آتیش متنفر نیستم چون یک زمانی قلبم به آتیش کشیده شد .کل داستان یه طرف این تیکه یه طرف .بدجور به دلم نشست وحسش کردم.اونجایی که سهون وجونگین چشم تو چشم شدن ونگاه سهونو توصیف کردی خیلی خیلی خوب بود.عالی مثل همیشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  7. من نوشته هایی که با رنگ دیگه مینویسی خیلی دوس دارم
    کاملا درسته چیزی رو بی معنی جلوه دادن خیلی خیلی دردناکه

    هرچه قدر که بیشتر و بیشتر میخونم دارم به جمله انسان مانند اتشیست که میسوزاند ولی درواقع خود اوست که الژیار ا حس میکند میرسمــــــــــــــــــــ
    راستی اون یکی داستانهای کامل شدت رو از کجا میتونیم پیدا کنیم و بخونیم؟؟؟؟؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  8. یادم نمیاد نظر دادم یا نه ولی عااااااااااالی بود … واقعا حرف نداشت کم کم دارم کاملا متوجه داستان میشم از این سبک نوشتنت خیلی خوشم میاد و خیلی خوب بود که فصل اول پایان ماجرا رو خوندیم و تو این فصل داریم به اول برمیگردیم اشتیاق من رو واسه خوندن بقیه اش بیشتر و بیشتر میکنه
    ممنون گلی

  9. سلااااااالم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    وای نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
    همین امروز دو تا قسمتی که گذاشتی رو خوندم . خیلی آگاهانه کار کردی رو فصلا. تو بیو نوشتی کارگردانم هستی. با این حساب مشخصه کارت خیلی خوبه

    اول از هر چیز چشمم خورد به اون دو تا کامنتی که گفتن چرا سهون یادش نیست ولی این سهون …. همون توتوروئه دیگه. نه؟ واقعا همون طور که خودت گفته بودی داریم از آخر به اول میریم . پس تو این فصل فهمیدیم که جونگین چطور با توتورو آشنا شد.
    این قسمت خیلی جملات و توصیفات زیبایی داشت. همون طور که زری جون گفت منم غرق داستان شده بودم . اونجایی که توتورو توصیف کردی انگار دقیقا داشتم از چشم جونگین میدیدمش.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

  10. سبک متفاوت نه یه چیزی که با متفاوت فرق داره! شرینه ولی به اتیش میکشه! چطور امکان داره انقدر هیجان انگیز باشه?!مثل دویدن توی نسیم میمونه! نمیدونم باید کای رو درک کنم یا نه! شاید بعضی جاها بهش حق بدم ولی یشتر نه! هنوزم توتورو رو باور دارم! شاید مسخره باشه.
    واقعا هیچ چی چیه? اجی تا حالا به خلا فکر کردی? چزا ادم نمیتونه به هیچی فکر کنه? در این حالت بازم داره به هیچی فکر میکنه!
    بازم ممنونم!

  11. سلام
    باید بگم که واقعا توی فضای داستان غرق شده بودم احساس میکردم خودم جونگینم این توانایی و استعداد فوق العاده توئه
    متشکرم که با هر جملت چیزای زیادی رو بهم یاد دادی
    متشکرم که هستی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
    لحظه هات رنگی عزیزم

  12. زمزمه های نسیم گمشده بود در دل طوفان…وگرنه کس چه میدانست قهقهه های جنون امیز اشک های تلخ از یک خاطره ی وحشتناکه شیرین است…!؟
    آری اینبار آن چتر شیشه ای در تلاطم های خروشان ان رود خروشین شکسته به اسمان لبخند نمیزد…با صلابت بود…
    چشم هایش…پودرهای طلایی موهایش…میساخت از او دو بعد را!یکی به سیاهی شب..دیگری به روشنایی صبح…
    جایی را در بین صبح و شب…را میدید پسرک کلوچه ای…!!جایی که عاقل را کند دیوانه…چه رسد به آن که خود….مجنون دنیای وارونه است…!
    گاهی پله که باشی…پل میشوی…پلی که در یک چشم برهم زدن..خواهی دید دره ای را که رو به عمق خود مکش میکند….
    آری فنجان سپید رنگ…شاخه های درخت تنومند بلند تر شده اند از عمق دره هایت…آنجا که روبیک شیشه ای لبخند میزند به اسمان و تو فقط صلابت را احساس میکنی…صلابتی که…از رو به رو….ویران تر از کلبه های خرابه است…
    ~ ~ ~ ~
    گاهی در دنیا چشمان باز…نمیبینند آن چیزی را که چشمان بسته میبیند….
    لومری ها…هستند که میبینند…نجواهای گمشده نسیم در طوفان را…
    ممنون و خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

  13. اوووف اوووف…
    خیلیییییییییییی عالیییییییی بوووود…
    احساس جونگینو کاملا درک میکنم…
    الهییییییییی…
    پس قبلا با سهون ملاقات داشته…
    ولی چرا سهون اونو یادش نیست؟؟؟
    اووووم…
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *