Fanfiction Three Night ep4

سلام ، اومدم با قسمت چهارم از فیک ” سه شب ” به نویسندگی Jeengul

CH: -2

EP: 4/The Strange Day

*سه سال بعد*

/12 دسامبر/

 

*عصر، اینچئون*

چانیول کلیدو تو در چرخوند و بازش کرد. آه! بوی خونه میومد. درو پشت سرش بست، کفشاشو با دمپایی راحتی عوض کرد و از راهروی باریک گذشت اما همین که به سالن پذیرایی رسید، صدای رسای کیونگسو متوقفش کرد.

“سلام عزیزم.” با لبخندی بزرگ نگاهش می کرد.

چانیول برگشت و نگاهش کرد که به سمتش میاد. خسته بود ولی لبخند درخوری بهش زد. “سلام عشقم.”

کیونگسو مقابلش ایستاد و کیفشو از دستش گرفت.

و وقتی کیونگسو پشتش رفت تا کتشو دربیاره، چانیول تازه مرد ریزنقشیو که روی مبل پذیرایی نشسته بود، دید.

کیونگسو با صدای آروم توضیح داد: “بکهیون، دوست قدیمی من، اومده دیدنت. میگه سه سال پیش وکالت همسر مرحومشو داشتی و از اون جایی که تنها وکیلی هستی که این جا سراغ داره، می خواد با خودشم همکاری کنی.”

چانیول حین نگاه کردن به مردی که ظاهرا بکهیون و پشتش بهش بود، اخمی روی ابروهاش نشست. “اوه.”

کیونگسو کت همسرشو گرفت و گفت: “برو پیشش. میرم براتون قهوه بیارم.”

چانیول اوهومی گفت و سر تکون داد. به سمت مبلمان پذیرایی رفت. و وقتی روی مبل مقابل اون نشست و سرشو بالا آورد، صورت بکهیون برای اولین بار درست تو دیدش قرار گرفت. اما … برای اولین بار؟ دهن چانیول خشک شد. حسی شبیه به خلع سلاح شدن داشت. اون-اون-خدایا! مگه ممکن بود یادش بره؟

بکهیون لبخندی معنادار بهش زد. “سلام چانیول.”

درسته که چانیول فهمید این اولین دیدارشون نیست. ولی این اولین باری بود که صدای اون پسرو می شنید. پسری که مدت ها پیش احساسی گنگ بهش داشت. و این اولین باری بود که همزمان با دونستن اسمش، بهش نگاه می کرد. قیافش چندان عجیب وغریب و بهت زده نشد. مگه فرقی هم می کرد؟ بکهیون فقط یه کار حقوقی باهاش داشت _دقیقا مثل تمام مراجعین دیگه. البته اگه واقعا “فقط” یه کار حقوقی باهاش داشت. “سلام بکهیون شی.”

بکهیون پوزخندی زد. “اون شبم اگه اسممو می دونستی می خواستی بکهیون شی صدام کنی؟” و ابروهاشو بالا برد.

اشاره به اون شب. حالا چانیول حق داشت که به اون “فقط” شک کنه. “چی تو رو تا این جا کشونده؟”

لبخند کجی رو ل\ بکهیون اومد. “تو.” یه واقعیت دوحرفی.

چانیول اخم کرد. “وا نده!” با خودش گفت. “خب؟”

شونه بالا انداخت. “خب.”

ل\اشو آروم فشرد. “چی می خوای؟” به خودش تشر زد: “اه! عصبی شدنم، وا دادنه احمق!” و چیزی تو ذهنش جواب داد: “قطعا که تو احمقی! چون سه سال پیش، همچین آدمیو از دست دادی.” امان از این واقعیت ها.

گوشۀ ل\ های بکهیون به زیبایی بالا رفت و کلمه ای روش جاری شد. “تو.” فرق بکهیون با چانیول این بود که لااقل تکلیفش با خودش معلوم بود.

گردن چانیول خشک شده بود وگرنه چه دلیلی داشت که نتونه از اون پسر چشم برداره؟ “این قدر سعی نکن بگی پسر! اون ازدواج کرده.” دوباره به خودش تذکر داد. پرسید: “همسرت مرده؟”

بکهیون با همین جملۀ سوالی فهمید موجودیت سهون برای چانیول، صرفا به عنوان همسر بکهیونه و نه یه مُوکل قدیمی. “اوهوم. و امیدوارم مفید باشه.” اشارۀ بکهیون، مستقیما به رابطۀ فعلی خودش با چانیول بود.

چانیول اخم کرد. اون چی می گفت؟ “چرا؟” تا اون جایی که یادش میومد، سهون یه پسر جوون بود. چرا باید این قدر زود می مرد؟

بکهیون با ل\ای جمع شده شونه بالا انداخت. “اهمیتی هم داره؟”

چانیول گنگ نگاش کرد، درست مثل سه سال پیش. درست مثل سه سال پیش، نه می دونست اون از خودش چی می خواد و نه می دونست خودش از اون.

بکهیون آه ناامیدانه ای از ریَکشن های چانیول کشید. بلند شد، جلو رفت و در فاصلۀ بسیار کوتاهی مقابل چانیول ایستاد، طوری که پاهاشون با هم برخورد داشتن. رو صورتش خم شد. کراواتشو گرفت و جلو کشیدش. با اخم غلیظی گفت: “اما تو ازدواج کردی.” صداش آروم اما کاملا ترسناک شده بود.

چانیول بهش اخم کرد. از این وضعیت که اون زیاد نزدیکش باشه اصلا خوشش نمیومد. سعی کرد آروم کراواتشو از دستش دربیاره اما موفق نشد. ل\اشو خطی کرد. “که چی؟”

صورت بکهیون خالی بود و نگاه تیره ای داشت. “نمی دونم. اونش دیگه به خودت مربوطه.” رهاش کرد. برگشت و این بار، رو مبل تکی کنار مبل سه نفرۀ چانیول نشست.

چانیول نفسای بلند و عمیقی می کشید. لعنتی! اون دیگه چی بود؟ “هشدار! نذار زیاد بهت نزدیک بشه.” ذهنش چراغ قرمز نشون می داد.

بکهیون دیگه نگاش نمی کرد. حالا نگاهش به کیونگسو بود که با یه سینی به سمتشون میومد.

فنجونا رو روی میز پایه کوتاه بین مبلا گذاشت. کنار چانیول نشست و یه پاشو زیر با\نش جمع کرد. “خب بکهیون. موضوعو برای چانیول توضیح دادی؟”

بکهیون با سر تکذیب کرد. “نه هنوز. داشتیم احوال پرسی می کردیم و دربارۀ فوت سهون حرف می زدیم.”

این پسره واقعا … چانیول نگاش کرد. “مشکل چیه؟”

بکهیون توضیح داد: “احتمالا می دونی که من تنها وارث سهونم. اما اون به جز اموالی که فروخت و اموال امریکامون، تو یه شرکت اینچئونی هم سهم داشت. همونی که اگه یادت باشه، اون موقع خواست نگهش داره. می خوام پیگیر فروشش بشم.”

چانیول اون موقع ها فکر می کرد بکهیون هیچ علاقه ای به حرفای مالیشون نداره چون هیچ حرفی نمی زد و کاملا خارج از بحث بود. اما حالا می فهمید که اون یه شنوندۀ خوب بوده. “اوه. که این طور.”

ل\باشو یه کم فشرد. “-و من در حال حاضر هیچ آشنایی این جا ندارم. تنها وکیلی که توعمرم دیدم تویی.”

کیونگسو لبخند زد. “چانیول حتما بهت کمک می کنه، بک. نگرانش نباش.”

گردن چانیول با سرعت نور چرخید و به کیونگسو نگاه کرد. “اوف! خدای من.” تو ذهنش درگیری بود.

ـ مگه نه عزیزم؟

وقتی کیونگسو اون لبخند قلبی شکل زیباشو می زد، قبول کردنش برای چانیول اجتناب ناپذیر می شد. “همین طوره کیونگسو.”

کیونگسو دوباره به بکهیون نگاه کرد. “-پس چون هیشکیو این جا نداری، تو این مدتی که پیگیر کارای حقوقیت هستی، تو خونۀ ما بمون.”

بکهیون فکر کرد که کیونگسو قطعا یه آدم خوبه. یه کم اعتماد به نفسشو از دست داد. اما خودشو نباخت. “نه. ممکنه زیاد طول بکشه. میرم هتل.”

ـ لازمه بری هتل؟ خونۀ ما راحت نیستی؟

یه خرده خجالت کشید. “منظورم این نبود-“

ـ پس می مونی.

ـ خیله خب. از مهمون نوازیت ممنونم.

کیونگسو اتاق مهمون رو به بکهیون نشون داد.

چانیول نفهمید چرا بکهیون به همون اتاقی رفت که سه سال پیش توش سک\ داشتن.

موقع خواب، کیونگسو، حین این که صورتش توسط چانیول ب\سیده می شد، گفت: “لطفا به اون پسر کمک کن.”

چانیول شوکه شد. عقب کشید و نگاش کرد. “منظورت چیه؟ چرا نخوام به موکلم کمک کنم؟”

کیونگسو دستشو رو گونۀ چانیول گذاشت و نوازشش کرد. “می دونم. ولی می خوام بهتر از بقیه باهاش رفتار کنی چون اون در حال حاضر مهمونمونه. از طرفی، تو شهر ما هیچ کسو نداره و داغ دیده هم هست.” آهی کشید که می دونست چانیول عمقشو درک نمی کنه. “-و اون دوست قدیمیمه.”

Print Friendly

31 Responses

  1. بک مشکوکه بدجور ،درست.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifولی نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم سهون مرده!!! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    چانی تو آمپاس قرار گرفت!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifبکی خیلی شیطون شده.انگار اون شب یه شروع بوده واسه تغییر شخصیت بک.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
    کیونگسوی ساده لوح،ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifرفیق و رقیبشو تو خونه اش راه داد و گذاشت تو خونه اش بمونه!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    خدا به خیر کنه!!!
    داستانت جالبه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifفایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  2. وات من کیج شدم چون یه قسمت نخوندم نتونیستم دانلود کنم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif یعنی چشیده سهوون چطور مرده هان ؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif یعنی بکی ادم بد هست
    چرا چانی ازدوج کرد ؟ من ذهنم درگیر ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif خدا کیج شدم به حال خسته نباشی

  3. یعنی انتطار هر چیزی‌ رو داشتم جز سه سال بعد و مرگ سهون
    چقدر زود مرد
    چرا حس خوبی به بکهیون ندارم؟ ? یه چیزی زیر سرشه
    چانسو -_-

    مرسیییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  4. ینی تا 3 سال بعدشو خوندم مغزم سوت کشید!!
    انتظار هر چیزیو داشتم غیر این
    ازدواج چانیول با ی ادم دیگه
    رفتن بکهیون با سهون
    مر مرگ سهون
    اوه خدای من●_●
    از همه بدتر یه خبرایی هست ک کیونگسو اینقدر اسرار رو بکی داره
    عالی بود و غیر قابل پیش بینی
    منتظرم دفه ی دیگه بیشتر از الان سوپرایز شم❤

  5. وای خیلی قشنگ بود علت مرگ سهون چی بود چرا چانی ازدواج کرده بازم مزاحم همیشگی چانبک دی او
    احساس میکنم چان نتونه در برابر بکی مقاومت کنه ودرنهایت به همسرش خیانت میکنه که البته ما چانبک ها برامون مهم نیست
    چانبکی باشه حتی به قیمت خیانت
    بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم خسته نباشی بوووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  6. عایا بکی از بودن با سهون نقشه داشته؟?….عایا بک خودش باعث مرگ سهون بوده؟?…عایا باید به بک مشکوک شوم؟ ?
    عرررررررررر خیلی باحاله ? ممنون عالی بود خسته نباشی ??

  7. خب راستش من نفهمیدم چی شد??یعنی تمام اتفاقات قسمت قبل درست بودن??یعنی خواب و خیال چان نبوده??ممنون میشم جواب بدی…خیلی خوب بود..فایتینگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *