هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Make up – Ep 43

http://uupload.ir/files/ecgo_img_20151022_100349.jpg

گوشه پلیور لوهان رو گرفت و به سمت یکی از نیمکت های کنار شهربازی کشوند …
لوهان – کجا میریم ؟
سهون – دنبالم بیا … حرف نباشه …
به سمت نیمکت رفت و لوهان رو نشوند … خودش هم کنار لوهان با فاصله ی کمی نشست …
سهون – چرا این کارو کردی ؟
لوهان – چیکار ؟
سهون – تظاهر نکن که نمیدونی … من احمق نیستم …
لوهان – امم … من هنوزم نمیفهمم منظورت چیه …
نمیخواست به روی سهون بیاره که میدونه از ارتفاع میترسه … قبلا وقتی رفته بودن بالای پشت بوم دانشگاه فهمیده بود که سهون از ارتفاع میترسه ولی هیچ وقت به روش نیاورده بود و میدونست اگه خودش پا پیش نمیذاشت سهون مجبور بود به بقیه اون حقیقت تلخ رو بگه و با اون ناختی که از سهون داشت سهون ادمی نبود که به راحتی غرورش رو بشکونه …
نفس عمیقی کشید و به نیم رخ لوهان که به زمین خیره شده بود نگاه کرد
سهون – در هر حال .. ممنون ..
با تعجب به سمت سهون برگشت و بهش خیره شد … سهون هم متقابلا بهش نگاه کرد
لوهان – واو … تو الان تشکر کردی ؟
سهون – خیلی عجیبه ؟
لوهان – نه
سرش رو تکون داد و به چرخ و فلک که شروع به حرکت کرده بود نگاه کرد …. به سمت اشاره کرد
لوهان – نگاه کن … داره حرکت میکنه … واای
چشم های لوهان از خوشحلی برق میزد و لبخند بزرگی روی لبش نقش بسته بود …
لوهان – عالیههه …
از روی نیمکت بلند شد و سایش روی صورت لوهان افتاد ….
لوهان – کجا میری ؟
خم شد و مچ لوهان رو گرفت ..
سهون – تنها نمیرم … با هم میریم …
لوهان – یااا تو قول دادی همین جا منتظرشون بمونیم …
همونطور که دست لوهان رو گرفته بود و اونو دنبال خودش میکشوند نیشخندی زد
سهون – در هر حال بک و بقیه که دربارمون یه فکر دیگه میکنن … چرا عملیش نکنیم ؟
لوهان – سهون .. وقتی اینجوری میخندی ازت میترسم عوضی …
سهون – حالا مونده از من بترسی … هه …
دست لوهان رو محکم تر گرفت و اوند به سمت خودش کشوند ….
سهون – بریم !


*********************************

با بی حوصلگی کلید رو داخل قفل در انداخت و در رو باز کرد … با قدم هایی اروم به سمت حال حرکت کرد و وقتی چراغ ها رو خاموش دید با شک دستش رو روی کلید برق گذاشت و چراغ رو روشن کرد ولی به محظ روشن شدن چراغ صدای اشنایی شنید
چن – تولدت .. مبارک … تولدت … مبارک !
( این تولدتت مبارک ها رو با اهنگ بخونید -_- )
لبخند کمرنگی روی لب های قلبی شکلش بوجود اومد و به سمت چن قدم برداشت …
کیونگسو – وای … چن .. ممنون …
چن – خواهش میکنم !
نگاهی کنجکاو به اطراف انداخت
کیونگسو – کجاست ؟
چن – نمیدونم … درباره اون عوضی منحرف با من حرف نزن
کیو.نگسو – هه … بازم دعواتون شده ؟
چن – نه …
کیونگسو – من میرم ببینم کجاست !
چن – فکر کنم تشریفشو تو اتاقش باشه …
سیبی از روی میز برداشت و گازش زد
کیونسگو – ممنون از رااهنماییت … !
بعد از چند دقیقه به حال برگشت و با تعجب به چن نگاه کرد
کیونگسو – تو اتاقش نیست ! تو دست شویی هم نگاه کردم .. نبود
چن – حتما رفته بار طبق معمول …
سرش رو تکون داد و خودش رو رو کاناپه پرت کرد و گاز دیگه ای از سیبش زد
کیونسگو – هه … احتمالش زیاده …

***************************************

رو به روی هم نشسته بودن و .. چان یک طرف و کای بک یه طرف … دلیل نشستنشونم به این طور این بود که بک میگفت چان وزنش بیشتره …
دستش زیر چونش بود به بیرون خیره شده بود ولی بعد از چن ددقیقه بلخند روی لبش محو شد
بک – اونجا نگاه کن … لوهان وسهون غیبشون زده !
چان و کای هر دو به سمت بک برگشتن و به بیرون نگاه کرد … چان شونه هاش رو بالاانداخت و به بگ نگاه کرد
چان – تو کار بقیه دخالت نکن … خوب میخواستن تنها باشن .. روشون نشد بگن
بک – اه … یعنی چییی ! ما باهم اومدیم …
هنوز جملش تموم نشد بود که چرخ و فلک با صدای ژیری متوقف شد
دست هاش رو به میله سفت تر کرد و به چان نگاه کرد
بک – چ .. چی شد ؟
دستش رو روی صورتش گذاشت و پوفی کرد
چان – عالی شد ! از این بهتر نمیشه … فکر کنم باید یه چند ساعتی این بالا منتظر بمونیم …
بک با صورتی رنگ پریده به ازراف نگاه کرد و بعد به کای
بک – حالا چیکار کنیم !!!!!!؟؟؟؟؟؟
کای بدون جوابی به نیمیکت خالیی که لوهان و سهون زمانی روش نشسته بودن نگاه میکرد …

**************************

دست هاش رو تو هم قفل کرده بود و به زمین نگاه میکرد … برای سومین باز ساعتش رو چک کرد … پنج دقیقه میشد که سهون رفته بود و هنوز بر نگشته بود … کم کم داشت به این فکر میکرد که سهون سر کارش گذاشته و رفته …
با قدم هایی اروم نزدیک شد و پشت لوهان وایستاد … ولی با چیزایی که لوهان به خودش میگفت لبخندش کمرنگ شد و جاشو به یه چهره پوکر داد
چونه هاش از سرما میلرزید و زیر لب با خودش حرف میزد
لوهان – همم … اگه دستم بهت برسه میکشمت …
لوهان – گذاشته رفته معلوم نیست کدوم گوریه … اه
سرش رو کج کرد و از پشت به لوهان خیره شد …
لوهان – عوضی … مردی سهون … میکشمت ….
با صدای خنده پشت سرش برگشت و سهون رو دید که بهش نگاه میکنه و میخنده
سهون – یعنی واقعا فکر میکنی من اینقدر عوضیم ؟
لوهان قبل از گفتن هر چیزی پای راستش رو کمی بالا اورد و ضربه محکمی به ساق پای سهون زد
سهون – آی
لوهان – اره .. اره .. عوضی تر از اون که فکر کنی … منو اینجا تنها گذاشتی رفتی کدوم گوری ؟
با چهره جمع شده از درد لیوان پلاستیکی رو بالا اورد و جلوی لوهان گرفت .. لوهان با دیدن لیوان جلوش عصبانیتش کمی فروکش کرد
لوهان – این چیه ؟
میخواست لیوان رو از دست سهون بگیره که سهون دستش رو کشید ..
سهون – اصلا میدونی چیه … نمیدمش بخوری … من یه عوضیم ..
ابرو هاش رو با شیطنت بالا برد تا بیشتر حرص لوهان رو در بیاره …
لوهان – یااا … بدش دیگه … حالا که خریدی
سهون – خودم میخورمش … چرا بدم به تو ؟
لیوان رو جلوی چشم های لوهان جلوی دهنش برد و منتظر بود لوهان واکنش نشون بده ولی بر خلاف فری که میکرد لوهان راهش رو کج کرد و روی نیمکت کمی دور تر از خودش نشست و دستش رو زیر چونش گذاشت و لبش رو با حرص بالا برد
لیوان رو پایین اورد و به لوهان که کمی دور تز از خودش نشسته بود نگاه کرد … نگاهی به لیوان کرد و کمی تکونش داد … کمی ازش خورد و رفت و کنار لوهان نشست …
نفس عمیقی کشید و به نیم رخ لوهان نگاه کرد … لیوان رو جلوی چشم هاش گرفت و تکونش داد
سهون –بیا … دلم برات سوخت
لوهان – نمیخوام …
سهون – مطمئنی ؟
به سهون نگاه کرد و لیوان رو از دستش گرفت .. چشم غره ای بهش رفت و میخواست بخوره که سهون جلوش رو گرفت .. روی نیمکت لم داده بود و دست به سینه نشسته بود بدون نگاه کرد به لوهان گفت :
سهون – اون طرفش دهنی .. من از اون ور خوردم .. از یه طرف دیگه بخور …
لوهان با تعجب بهش نگاه کرد و به سمتش بگشت و قسمتی از لبه لیوان که جلوی ه=دهنش بود روی جلوی سهون گرفت وبهش اشاره کرد …
لوهان – اینجا ؟ ! اینجاش دهنیه ؟؟
سهون نیم نگاهی انداخت و سرش رو تکون داد
سهون – اوهوم …
لوهان هم بدون گفتن حرف دیگه ای کل لیوان رو از همون سمتی که سهون دهن زده بود سر کشید …
سهون – هه …
لیوان رو به سمت سهون گرفت
لوهان – ممنون …
سهون – خواهش میکنم …
لیوان رو از دستش گرفت و توی دست هاش مچاله کرد …
لوهان – فکر کنم دیگه نوبتشون تموم شده باشه … برگردیم !؟
سهون – نه …
لوهان – چرا ؟
کامل به سمت لوهان برگشت و بهش نگاه کرد …
سهون – نمیخوام برگردیم .. میخوام تنهایی باهات بگردم … اونا باشن نمیتونم باهات راحت باشم
با تعجب به سهون خیره شد …
لبخند محوی روی لب های سهون نقش بست و با دیدن دیدن گوشای لوهان که از سرما قرمز شده بودن یاد چیز دیگه افتاد
سهون – اه … ببین اینقدر حرف میزنی یادم رفت …
از داخل جیبش کلاه مچاله شده ای رو بیرون اورد و به لوهان نزدیک تر شد و کلاه رو روی سر لوهان میزون کرد
به لوهان که کلاه قرمز رو سرش بود نگاه کرد و نیشش باز شد
دستش رو به سمت سرش برد و کلاه رو از رو سرش برداشت و نگاهی بهش انداخت
لوهان – تو فکر کردی من بچم ؟ اره ؟
سهون – اه … نخیرم … خیلی بهت میاد ..
لوهان – سهون .. بمیری هم اینو نمیزارم رو سرم …
کلاه رو توی صورت سهون پرت کرد و دستی به موهای بهم ریخته شدش کشید و از روی صندلی بلند شدو به سمت پشت شهر بازی رفت
سهون – یااا وایستا

*****************************************

نگاهی دوباره به ساعت انداخت و خودش رو بیشتر به سوهو چسبوند …
لی – حوصلم سر رفته …
سوهو- منم… سردت نیست ؟
لی – چرا یکم …
شونش رو کمی تکون داد و به لی گفت سرش رو برداره … کتش رو در اورد و رو به روی لی نگه داشت
لی – خودت چی ؟
سوهو – سردم نیست
لبخند کمرنگی زد و به لی اشاره داد تا دوباره بهش تکیه بده … کتش رو روی لی انداخت ..
متوجه تغییر رفتار سوهو توی اون هفته شده بود … ولی دلیلش رو نمیدونست …. سوهو همیشه کنارش بود مثل قبل ولی تنها در ظاهر … فکر و دل سوهو جای دیگه ای بود و لی این رو خیلی خوب حس میکیرد
و هر بار هم که از سوهو بخاطر تغییر رفتارش میپرسید جواب های سر بالا میشنید … میدونست سوهو تا چیزی رو خودش نخواد نمیگه و اسراری هم برای دلیل فهمیدن حال عجیب سوهو نکرد و بر این عقیده بود تنها کاری که از پسش بر میاد اینه که کنار سوهو باشه و دلگرمش کنه … ولی کاش توی اون یه مورد سماجت بیشتری به خرج میداد

*****************************

هنوزم هم از اتفاقات ده دقیقه پیش قلبش به شدت میزد … نفس عمیقی کشید و دوباره دستش رو روی قفسه سینش گذاشت …
همونطور که نفس های عمیقش رو بیشتر میکرد به کنارش نگاه کرد که سهون با حالت بچه گانه ای روی چمن های پشت پارک نشسته و دستش زیر چونش بود … و همچنان خیره بهش نگاه میکرد …
هنوز هم از دست سهون عصبی بود بخاطر پیشنهادش ولی نمیتونست از دستش ناراحت باشه …
سرش رو از زانو هاش برداشت و کم کم به لوهان نزدیک شد … چند سانتی مونده بود تا کامل به لوهان بچشسبه که صدای لوهان در اومد
لوهان – به من بخوری میکشمت …
سهون – اینکارو نمیکنی …
نزدیک تر شد و سرش رو رو شونه ی لوهان گذاشت … لوهان نفس عمیقی کشید .. حق با سهون بود .. هیچکاری نمیتونست بکنه …
سهون – خوب تقصیر خودته … زیادی ترسویی …
لوهان – خفه شو … اگه تو این تصمیمو نمیگرفتی منم باهات نمیومدم …
سهون – ببخشیدا فقط یه تونل وحشت بود …
لوهان – هر چی بود من ترسیدم …
دستش رو بالا اورد و دور شونه لوهان انداخت … بیشتر خودش رو به لوهان چسبوند و اونو به سمت خودش کشید
سهون – باشه … اصلا تقصیر من … ببخشید … ولی تو خیلی ترسویی …
لوهان – که چی ؟ از این به بعد از این نقطه ضعفم میخوای استفاده کنی ؟
سهون – نه … یادم میمونه که بیشتر مراقب باشم تا نترسی …
جمله سهون اونقدر جدی و با محبت بیان شده بود که لوهان نتونست حرف دیگه ای بزنه … جمله ارامش بخش سهون به طرز عجیبی بهش ارامش داد … ارامشی که خودش هم فکرش رو نمیکرد
سهون – چه جالب دیگه قلبت تند نمیزنه …
سرش رو از شونه لوهان برداشت و نفس عمیقی کشید … نگاهی شیطون به لوهان انداخت و لبخند زد
لوهان – اره ..
سهون – خوب نظرت چیه یه بار دیگه تا مرز منفجر شدنش پیش برم ؟
لوهان با تعجب به سهون نگاه کرد و منظورش رو متوجه نشد و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه سهون روی چمن های سرد و نمناک هلش داد … بالای سرش رفت و ل.بش رو روی ل.ب لوهان گذاشت و شروع کرد به ب.وسیدنش

اینم از این قسمت … امیدوارم خوشتون بیاد :-D 

من تمام سعی ام رو میکنم که با وجود وقت کمم فیک رو بنویسم پس لطفاااا نظر بدید

خیلی هاتون درخواست پی دی اف این قسمت اول تا اینجایی که اپ شده رو داده بودید … منم براتون اوردم

دانلودش خیلی راحته نمیدونم چرا مشکل دارین

ادرس رو کپی کنید و دانلود کنید به همین راحتی :-| 

  http://s6.picofile.com/file/8248855292/%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DB%B1_.pdf.html

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 33 نظر 7 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
la7
مهمان

من اینجااااااااام 47b20s0 پیوی میگم بهت نظرمو کامل فعلا برم بعدی :mail:

Nahal
مهمان

سوهو مارو نمود:/به کی فکر میکنه چی می خواد؟!تکلیفش اصلا با خودش مشخص نیس :| اونا اون بالا چسبیدن فکر کنم0_0عخی…..چانبکم که کلا بی بخارن مثل همیشه-________- همچنان راجب کای حرفی نزنم سنگین ترم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifفدای هونهانمD:سو سوییت*_* خسته نباشی ^~^

sahar
مهمان

سلللاام عاااالییی بووووووود مرسییییییی

kd
مهمان

اینا دارن خوش میگذرونن اون بدبختا اون بالا دارن یخ میزنن.
قشنگ بود ممنون.

sahelam
مهمان

من هنوز نمی دونم توی این فیک سهون چیکارست برای کی کار میکنه اصلا چرا اومده توی زندگیه لوهان لطفا زود زود اپ کن ی ذره سرنخ بده قضیه چیه اصلا
مرسی و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

angel
مهمان

mishe kaio tu haparut vel nakoni???ba inke tu in donya hich vaqt haq be haqdar nemirese vali hadeaqal bezar tu dastana hamishe injuri bashe…khob? merci

negin
مهمان

توپارک ایندوتاخجالت نمیکشن؟؟؟؟کای نبینتشون …..مرسی

shirin
مهمان

ممنون بابت این قسمت
ومرسی که وقتتو میذاری❤?

juliakim
نویسنده

مرررررسی چینگووووووو
خسته نباشیییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

شبنم
مهمان

ممنون عالی بود!!!
من هنوزم فقط دلم واسه کای میسوزهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifامیدوارم زودتر داستان جلو بره تا این بچه هم اینقدر دلش نشکنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

مهشید
مهمان

مرسیییییییییییییییی گلم عاااااااااالی

فرناز
مهمان

عالی بوووووود گلم
خسته نباشی

wpDiscuz