Fanfiction Mercy ep15 ch.3

Season Two ~ DuskyWings

Totoro

توتورو

3 نوامبر 2013 ، 17:7

با برخورد هر قطره ی بارون بر زمین حس میکرد نت متفاوتی با پیانو نواخته میشه ، به ساعتش نگاهی انداخت و به قدمهاش سرعت بخشید . وقتی از پله های قدیمی پایین میومد تعادلش رو از دست داد و محکم بر زمین افتاد ؛ اخی کشید و با حس کردن خیسی زمین ابروانش با پیشانی گره خورد . متوجه حضور شخصی شد ، سرش رو بالا کرد اما کسی رو ندید . قطرات بارون با گذشت هر دقیقه بیشتر و سریع تر میشدن ، ابرهای سیاه و ترسناک کل آسمون رو احاطه کرده بودن و اطراف خیابون خلوت رو مه گرفته بود ، به راهش ادامه داد . سردرنمیاورد که چرا امروز هیچکس نیست ، حتی ماشین هم رد نمیشد پس فایده ای نداشت که منتظر اتوبوس بشه ، درافکار خودش غرق شده بود که سایه ای رو بین مه روبروش دید . کمی مردد بود ولی نزدیک تر رفت متوجه چتری قرمز رنگ دردست شخص شد که در بین تاریکی میدرخشید ، سرجاش متوقف شد ولی اینبار شخص سمتش حرکت کرد ، از بین مه قیافه ی سهون رو تشخیص داد که بهش لبخند میزد .

_ منتظرت بودم … چرا نیومدی ؟

جونگین : مت..متاسفم به کل از یاد بردم …

_ ایرادی نداره ، چطوره بریم و جای دیگه صحبت کنیم ، خونه ی من همین نزدیکیاست .

جونگین : نزدیک ؟ عجیبه که تابحال ندیده بودمت …

سهون خنده ای کرد و چتر رو بالا سر هردوشون گرفت : ببینم چرا پیرهنت خیس ه ؟

جونگین : دا..داشتم از پله ها میومدم پ..پایین سر خوردم .

_ اوه پس باید سردت باشه !

کت بلندش که چهارخونه های قرمز روش نقش بسته بودن رو دراورد و به جونگین داد .

_ من نیازی ندارم اینطوری خودت سرما میخوری .

درحالی که لبخندش رو از همون اول حفظ کرده بود سرش رو به نشونه ی نفی تکون داد : من سرما رو دوست دارم ، بیشتر زندگیم رو جاهای سرد گذروندم .

پس از مدتی به خونه ای رسیدن ، خونه ای که نه بزرگ بود و نه مثل مال خودش و پدرش کوچیک . نمای بیرونی خونه به رنگ سفید بود و در باغچه ی بیرون از خونه جعبه هایی بصورت پراکنده به چشم میخورد .

جونگین : هیچوقت فکر نمیکردم کسی توی این خونه زندگی کنه ، وقتی پونزده سالم بود خانم راینر از خونه رفت .

_ من تازه به اینجا اومدم ، چند روزی میشه … فکر میکنم از یکم نوامبر .

جونگین : اگر بخوای میتونم تو رنگ کردن و مرتب کردنش کمکت کنم ، هرچی باشه کارم اینه .

سهون حوله ای سفید رو به جونگین داد و سمت آشپزخونه رفت : میتونی همونجا بشینی ، الان برات قهوه میارم .

جونگین روی مبل نشست و با کنجکاوی اطراف رو نگاه کرد .

_ من قهوه رو تلخ دوست دارم تو چطور ؟

کمی مکث کرد ، دقیقا نمیدونست چه پاسخی بده اون زیاد اهل قهوه نبود و میتونست تعداد قهوه هایی رو که تمام عمرش نوشیده رو فقط با انگشت های یک دستش بشماره .

جونگین : تلخ … فکر میکنم .

_ فکر میکنی !

فنجون قهوه رو دست جونگین داد ، خودش هم کنارش نشست .

جونگین : راستی برای چی میخواستی دوباره من رو ببینی ؟

_ جدا از اینکه قصد داشتم چتر شیشه ایت روبرگردونم … خیلی چیزها هست که باید برات تعریف کنم اما باید زمان درستش پیش بیاد .

جونگین نفس عمیقی کشید : بسیار خب ، هروقت خواستی میتونی بگی ولی باید سوالی بپرسم ، تو منو میشناسی ؟

سهون پوزخندی زد نزدیکتر رفت : من حتی بیشتر از خودت میشناسمت …

جونگین : من..منظور..رت چیه ؟؟؟

سهون خنده ی شیطنت آمیزی کرد و دوباره سر جای خودش نشست : داشتم شوخی میکردم …تو خیلی با اون چیزی که تصورش رو میکردم فرق میکنی …

جونگین : مگه چه تصوری از من داشتی ؟

چشمهاش کمی ریز شدن و ابروانش در هم رفت ولی سعی کرد لبخند بزنه : ببینم جونگین ، چند سالته ؟

جونگین : بیست و هفت سالمه . تو چطور ؟

_ بیست و پنج سالمه … ولی عجیبه تو باید سی و پنج ساله میبودی ! فکر کنم اشتباه میکردم … درسته حالا میفهمم .

جونگین : چی رو ؟ و چرا باید سی و پنج ساله باشم ؟

ولی سهون جواب نداد ، فقط چشمهاش رو درشت کرد و درحالی که لبخند مبهمی داشت جونگین رو زیر نظر گرفت .

جونگین آهی کشید و اون هم به سهون خیره شد ، سهون موهای تیره اش رو به بالا حالت داده بود و پیشونی صافش دیده میشد ، چهره ی استخوانی و کشیده ای داشت ، مژگانش کمتر دیده میشدن و حالت ابروهای پهن و چشمهای کشیدش به گونه ای بود که انگار اخم کرده ، لبانش کوچک و خشک شده بودن ، رنگ پوستش روشن بود اما به سفیدی نمیخورد ، حالت شونه هاش محکم و استوار بود و بنظر میرسید قدرت بدنی بالایی داشته باشه . دو چیز بیشتر از همه توجه جونگین رو جلب کرد ، ردی از زخمی قدیمی که روی گونه ی سهون بود و دیگری حالت نگاه سهون ؛ طوری به جونگین چشم دوخته بود که گویی … هرآن ممکنه جونگین رو از دست بده .

جونگین : تو..تورو … درسته توتورو

_ همم ؟

جونگین : حالت هات درست مثل توتوروئه … الان که فکرش رو میکنم لقب توتورو برازندته

_ چرا این فکر رو میکنی ؟

جونگین : دیروز که من بهت چتر دادم ، توی ایستگاه اتوبوس ، این اتفاق دقیقا به همین شکل برای توتورو میافته . وقتی کوچکتر بودم همراه با بچه های یتیم خونه همسایم توتورو رو دیدم ، خونه ی من هم همین اطراف ه پس تو همسایه ی من توتورو هستی … و من وقتی بخوام ببینمت باید فریاد بزنم بیا بیرون ، فقط منم که میبینمت پس هرکجا که هستی فقط بیا …

سهون در پاسخ فقط لبخند غمگینی زد و اون رو درآغوش گرفت ، جونگین از این حرکت ناگهانی جا خورد اما اجازه داد سهون بغلش کنه چون اون برای اولین بار … کسی رو درآغوش میگرفت .

……………………………………………………………………………….

کمک … حتی اگر فریاد کنم که به کمک نیاز دارم ، فریادم شنیده نمیشه . من زمانهای زیادی اینجا بودم و به خودم آسیب زدم … ولی چرا ؟ نمیخوام ترک کنم ، این عادت مسخره رو !

و باز هم دروغی دیگر به من گفته شد …

بخند با صدای بلند ، اگر با صدای بلند بخندی ترس رو فراموش میکنی ، درد رو احساس نمیکنی . . .

……………………………………………………………………………….

20 نوامبر 2013 ، 11:18

بعد از اون روز جونگین در هر فرصتی که پیدا میکرد پیش سهون میرفت ، جونگین عقیده داشت مثل یک مورچه میمونه خیلی آسون زیر دست و پای دیگران له میشه ، تمام زندگیش این رو میدونست . اون آرزو داشت گرگ باشه اما از نظر خودش خیلی عاجز بود . وقتی پیش سهون بود ، سهون طوری باهاش رفتار میکرد که انگار عزیز ترین چیز توی دنیا اونه ، جونگین بخوبی میدونست توی تمام زندگیش برای هیچکس مهم نبوده ، حتی کیم ایسئول هم اونرو ترک کرد و همینطور یوسوب که فکر میکرد بهترین دوستش ه . جونگین همیشه فکر میکرد هیولاهای زیر تخت حقیقی ان ، و همینطور هم بود. زیر تخت جونگین یک هیولا همیشه به خواب میرفت ، هیولای ترسناکی که حتی مجال نفس کشیدن بهش نمیداد ، جونگین هرکس رو که بهش آزار میرسوند رو در دنیای خیالیش به جای شخصیت منفی میذاشت و بر روشون شمشیر میکشید . اون هنوز فراموش نکرده بود روزی که از طرف پدرش ترک شد ، روزی که بخاطر پدرش دچار این ترس شد که هیچ زمان ناپدید نمیشه ، کیم جونگین بیست و هفت ساله هنوز هم مثل یک کودکه که فقط میخواد دوست داشته بشه ؛ مهم نیست کی و کجا و یا چطور اون تشنه ی محبت ه . اون خسته بود ، از خودش که اینقدر ناتوان ه ، از پدرش که هیولای مخفی توی تاریکیهاست ، از زندگی روزمرش که اجازه ی آزاد بودن رو بهش نمیده ، از اطرافیان و نگاه های بیمارشون ، اون از دوست های خیالیش هم خسته بود ، حتی از خود خسته بودن هم خسته بود . بخاطر همین وقتی پیش سهون بود احساس میکرد واقعا نفس میکشه ، واقعا زندگی میکنه و تازه اون موقع ست که گذر زمان رو متوجه میشه . انگار سهون تنها راه نجات از خودش بود ، سهون همیشه از چیزهایی میگفت که مشتاق شنیدنشون بود ، بیشتر اوقات از جونگین درخواست میکرد که فقط صحبت کنه ، خودش هم چونه اش رو بر دستش تکیه میداد تا زمانی که ماه به بازی شب گرفتار بشه به وی چشم میدوخت . سهون درست مثل یک تکیه گاه بود ، تکیه گاهی که ازش واهمه ای نداشت .

جونگین : ببخشید که دیر کردم .

ایلومی : ایرادی نداره ، ماهم تازه شروع کردیم . بچه ها دارن اونطرف رو رنگ میکنن ، من و تو هم باید این قسمت رو پرتقالی کنیم .

جونگین : پرتقالی ؟ چقدر سلیقه ی عجیبی دارن … ولی این خونه خیلی بزرگه ، خیلی هم زیبا… چرا فروختنش ؟

ایلومی : نمیدونم یه خانم خیلی مسنی اینجا زندگی میکرد و گفت خاطرات خوبی نداره ، برای همین میخواد باقی عمرش رو که فکر نمیکنه خیلی هم زیاد باشه یجایی به غیر از اینجا سر کنه .

جونگین : چه خاطرات بدی ؟ مگه میشه آدم توی این خونه زندگی کنه و مشکلی هم داشته باشه . من حتی میتونم کل عمرم رو تنها اینجا بگذرونم .

ایلومی : تازه باغش رو ندیدی ، یه باغ بزرگ و خیلی قشنگی داره ، انواع گل ها و درخت ها توش هست ؛ خونه که نیست قصر ه . شنیدم سهامدار شرکت پلانی پدس اینجارو خریده ، وسایلشونم فردا میرسه .

جونگین : تابحال راجع بهش نشنیدم .

ایلومی : یعنی پا برهنه ، شرکت مسئول کفش های برند ه .

ولی جونگین اعتنایی نکرد ، چون به دنیای خیالی خودش پناه برد که اگر جای فردی بود که قراره توی این خونه زندگی کنه چیکار میکرد ، دستکشهای لاستیکی قرمز که بوی بسیار بدی میداد ، رو دستش کرد . اونروز هوا به طرز مضحکی سرد بود طوری که لاله ی گوشهایش از سرما میسوخت به همین دلیل به کار کردنش سرعت بخشیده بود تا گرمش بشه .

آسمون ابری بود اما فعلا قصد باریدن نداشت و درست مثل بال های کلاغ سیاه رنگ شده بود . هنوز کار خانه به اتمام نرسیده بود که مرد بلند قامتی از درب اصلی وارد شد ، دکمه سر دستش مثل زمرد میدرخشید و دستمال سفیدی رو در دست داشت که اون رو چهار تا کرد و داخل جیب کوچک سمت چپ کتش گذاشت . چندی طول نکشید که پسری جوان از همان درب داخل شد . پسری با موهای روشن تر از روز ، طوری داخل شد که گویی بهار یکگاه حکمفرما شد . جونگین از صورتش چشم برنداشت و هر حرکت چهره اش ، هر لرزش و چینی که بر صورتش و پیشانیش میفتاد در ذهنش مثل یک شیار تاریک و عمیق نقش میبست . جونگین با نگاهی وحشتناک ، مثل نگاه مار گرفتار ،چهره ی پسر رو تشخیص داد ؛ و در اون لحظه انگار توی دلش رو خالی کرده باشن ، لرز سردی سر تا پایش دوید ، بی اختیار سرش رو پایین انداخت و قلبش هر چه سریع تر تپید در حالی که نفس کشیدن رو فراموش کرد ، میخواست سهون رو صدا بزنه و آروم و قرار نداشت از طرفی هم مطمئن نبود . در افکارش غرق شده بود که مرد بلند قامت پسر رو صدا زد …

– سهون …اتاقت طبقه ی بالاست .

و پسر بی توجه به اطراف درست مثل مرده ای متحرک شروع کرد به قدم برداشتن اما لبخندی زد که فقط بر لبهایش نشست ، نه این لبخند نبود فقط حرکت خفیف لبان سرخش بود . پاهای جونگین لرزید ، توی آن هوای خونه عرق سردی روی مهره های پشتش لغزید ، از روی ناچاری به بیرون خیره شد . بارون شبه برف به آرومی پایین میریخت و بیرون سوت و کور بود . بر شاخه ی بلند ترین درخت کلاغی نسشت و نگاهش روی جونگین مکث کرد . سراسیمه از خونه خارج شد و کنار ایلومی که مشغول کشیدن سیگار بود ایستاد .

ایلومی با دلسوزی پرسید : مشکلی پیش اومده ؟ چرا درهمی ؟

حرفی نزد و بغضی که در گلویش باد کرده بود ترکید و به گریه افتاد . ایلومی چیز بیشتری نپرسید و اجازه داد خودش رو خالی کنه . جونگین نمیدونست چرا داره گریه میکنه ، اون حتی نمیدونست چه حسی باید داشته باشه گیج شده بود ، ناراحت و عصبی بود ، ته دلش حس میکرد بهش خیانت شده ولی خیانت کلمه ی درستی نبود . جونگین میدونست اون سهون نیست ، نه اونی که اونجا بود خیلی با همسایه اش توتورو متفاوت بود ولی به طرز خیلی وحشتناکی هم شبیه بودن و حتی شباهت اسمی !

جونگین : نمیدونم باید چیکار کنم ، میترسم ( مکثی کرد و به تلخی ادامه داد ) نکنه همش خواب بوده شاید همش رو خودم خلق کردم !

با این جمله لب و لوچه اش جمع شد و سپس آب دهانش رو فرو داد و درحالی که با دستش قلبش رو میفشرد با لحن و آهنگ زیری گفت : خواهش میکنم واقعی باش … وجود داشته باش …

……………………………………………………………………………….

جونگین میگفت زندگیش کسل کننده و یکنواخته و این کتاب های پر از ماجرا و حادثه بود که اون مجبور میکرد بر علیه خودش ستیز کنه . جونگین میترسید و من فهمیدم چقدر شبیه به منه ، درحالی که برخلاف انتظار من اصلا شبیه به اون نبود .

استانسلاویسکی میگه ما اول در درون میترسیم و بعد جیغ میکشیم .

… و چقدر مسخره زمانی که خواستم فریاد بکشم دستی محکم جلوی دهانم رو گرفت و من بر اون دست بوسه زدم .

 

_______________________________________

دوستای عزیزم طی اطلاعیه ای که چند روز پیش بر صفحه اصلی سایت بود، فیک هایی که بازخورد کمی داشته باشن به حالت تعلیق درمیان. بنابراین اگه خواننده این فیک هستین خوشحال میشم مشارکت فکری داشته باشین و نظرتونو بیان کنید و چنانچه گذاشتن کامنت براتون مقدور نیست از گزینه پایین داستان لایک کنید. ممنون 

Print Friendly

77 Responses

  1. اوه…دوتا سهون متفاوت…توی جایگاه و شرایط محیطی متفاوت…که هردو با جونگین ارتباط دارن…و جونگین ظاهرا به هردوشون حس داره،البته درمورد این هم مطمئن نیستم…
    چقدر جالب…جونگین میخواد سهون مو روشن رو از بین ببره؟…
    وقتی که برای اولین بار دیدش حس گنگ و بدی درموردش داشت…که اونو میترسوند…واقعا دلم میخواد بفهمم دلیل همه اینا چیه…اما همونطور که قبلا گفتم این گنگی و درگیر شدن فکرم رو دوست دارم:”)
    برم قسمت بعد…

  2. چقد عجیب… فقط همینو میتونم بگم… میدونی که بسیار توانا هستی… از تواناییت به اندازه ای استفاده کن که اسمت توی صفحه روزگار بمونه… حتی اگه خودت نبودی… و بدون که اگه اینکارو نکردی یه جرم غیرقابل بخشایش مرتکب شدی…
    از تمام توانایی هات استفاده کن…
    ممنون که هستی

  3. این قسمتو خیلی دوست داشتم نمیدونم چرا ولی از جایی هم ترسی ته دلم شکل گرفته …اونم واقعی بودن یا نبودنه توتورو ….
    مغازه ای تو خیابونه هوانگ ده اتیش گرفته بود به همراه کسی که تو اونجا بود….و تو فصله قبل هم مغازه قهوه شیرین تو همون خیابون بود..نمیدونم اینا میتونن بهم ربط داشته باشن یانه…و اون حسی که جونگین از دیدنه سهون تو اون خونه داشت ..اون عرقه سردش رو بدنش …واقعا قرقش شده بودم ..انگار تمامی احساسات جونگینو حس میکردم…هربار میگم وقتی این داستانو میخونم …انگار از این دنیا جدا میشم فقط شخصیاتایه این داستانو میبینم…و افکارمو مشغول میکنه تمامی نکات و رمزاش …
    مررسی عزیزم وخسته نباشی …واقعا ممنون از این داستانه بی نظیر…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • راستش به موضوع مهمی اشاره کردید … خیابان هوانگده … مغازه ی آتیش گرفته ^^ تمامشون نکات قابل توجهی هستن . بابت نظرتون صادقانه سپاسگزارم . درود دوست عزیز
      متشکرم بابت اندیشه و بیان نظرتون .

  4. من هم مثل جونگین فکر میکنم. شخصیت سهون پرداخته ی ذهن خودشه … جونگین تنها و بدون تکیه گاه بوده نیاز به کسی داشته که ازش حمایت کنه و این شخصیت خیالی رو ساخته و اونقدر باهاش انس گرفته که تو جهان واقعی نمود پیدا کرده شاید هم مثل لومر …
    هر لحظه داستان جالب تر میشه … ممنون گلم .. بالاخره راز توتورو برداشته شد

    • انسان در این مواقع ممکنه چیزهایی رو خلق کنه که مرز بین توهم و واقعیت از بین بره . ولی کدامیک واقعیست …
      شخص دومی وجود دارد ، کسی رو به قدری دوست دارد که وی را در خون به تصویر میکشد . حال بگو کدامیک واقعیست !
      بابت نظرتون ممنونم

  5. موقع خوندن هر قسمت یع چیزایی به ذهنم میرسه که بخوام بگم ولی وقتی تموم میشه ذهنم خالی میشه.چرا؟همیشه فقط اینکه ممنوم که این قسمتو گذاشتی و اینا میاد تو ذهنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    به هر حال خیلییی ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif.

  6. واقعا نمیدونم چی بگم هرقسمت احساساتم قوی تر میشه .جملات سبز این قسمت معرکه بود«و باز هم دروغی دیگر به من گفته شد …
    بخند با صدای بلند ، اگر با صدای بلند بخندی ترس رو فراموش میکنی ، درد رو احساس نمیکنی . . .»/« و چقدر مسخره زمانی که خواستم فریاد بکشم دستی محکم جلوی دهانم رو گرفت و من بر اون دست بوسه زدم »عالی بود ومن بر آن دست بوسه زدم.باتینا موافقم دقیقا شوکی که به جونگین وارد شدو حس کردم منم همونقدر شوکه شدم انگار واقعا اونجا بودم.راستش من داستان شمارو نمیخونم داستانتونو میبینم خودمو داخل داستان حس میکنم واحساسات همه بامن پیوند میخوره.خیلی چیزا ازش یاد گرفتم که وقتی یه اتفاقی میفته من جمله هاو صحنه های داستان میان توی ذهنم و جلوی چشمم.ممنونم بابت اینکه گذاشتید ماهم از قلم زیبا وداستان فوق العاده تون بهره مند باشیم.توی سایت اوه سهون فنز رعنای عزیز پستی گذاشته بود که اگه اشتباه نکنم گفت که با پاندورا صحبت کرده .نظراتو که نگاه کردم Wootamno/Winxntعزیزگفته بود سلام بر پاندورای عزیز.چقد عالی که من فهمیدم پاندورا کیه .نه خسته^^

    • از اینکه ایطور نظراتت رو در میون گذاشتی واقعا خرسندم … اینکه تونستم خوب عواطف داستان رو منتقل کنم واقعا خوشحال کنندست .
      خیلی از شما متشکرم.

  7. در ابتدا سلام به پاندورای عزیز!!!
    و بعد از اون عذرخواهی خالصانه من برای غیبت در فصل اول! smile) گاهی انقدر مشغله های کاری و فکری زیاد هست که وقتی برای مطالعات و کارهای متفرقه باقی نمیمونه! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    شایدهم تشکر نصفه نیمه ای برای این طرح جدید سایت =/ که حداقل سعادت داد کامنت بذارم! =/
    و اما جملات و داستانی که باردیگر بی نهایت من رو محو خودشون کردن! و دغدغه های فکریه جدید برای حل معماهای این داستان ، که حتی گاهی ناممکن به نظر میرسه ?
    برای ادامه داستان هم به شدت مشتاقم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    همیشه شادان دل و تندرست ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  8. دوتاسهون…توتوروروخودجونگین خلق کرده ؟؟چراپس مثله سهون شده؟؟؟ممکنه این توتوروروخودسهون خلقش کرده باشه؟؟؟یکی که مثله خودشه….خلاصه نمیدونم چی بگم ….خیلی ممنون آجی گلم

  9. میدونی اجی این واسم خیلی جالبه! کل این چپتر فقط یه جمله واسه من بود: یکی به سیاهی شب و دیگری روشن تر از روز…
    واقعیتش دلم برای توتورو تنگ شده بود.چرا انقدر زود میشه با توتورو ارتباط برقرار کرد? فک میکنم بیشتر مردم نیاز به یه توتورو توی زندگیشون دارن.شاید کای خوش شانسه که اونو داره! البته شاید! ولی من اهمیتی نمیدم.هم چنان دوسش دارم!
    توتورو واسه خیلیا یه معنیه متفاوته! ?
    اجی میشه درباره این جملات سبز رنگ توضیح بدی! بازم یه دنیا ممنونم.❤

    • شاید چون توتورو تنها شخصیه که نمیتونیم حتی کلمه ای از ذهنش رو پیشبینی کنیم ، موافقم که همگی به یک توتورو در زندگی نیاز داریم چون ما انسانها موجودات فراموشکاری هستیم ^^
      خیلی خیلی سپاسگزار و خوشنودم از نظرتون .
      جملات سبز رنگ از زبان شخصی ه که برای شخصی دیگه داستان رو بازگو میکنه و اما اینکه این شخص چه کسی و برای کی تعریف میکنه هنوز نامشخص ه .
      متشکرم

  10. عجیب شد همه چی چقدر…
    یعنی تو رورو یه توهمه فقط؟
    ولی نمیتونه باشه…
    سهون ازادانه روی صحنه ظاهر میشه اما تورورو چهرشو میپوشونه
    قهوه ی تلخ…تو اولین دیدار سهون با کای تو کافه هم کای قهوه تلخ میخوره…و اولین بار که کای میره پیش تورورو هم خود تورورو قهوه ی تلخ میخوره..مربوطه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    یه چیزایی این وسط یه جوره باحالیه…نمیدونم..
    مرسی بابت این قسمت…با هر رازی که توی داستان برملا میشه 10 تا ابهام جدید به وجود میاد و فوق العاده این حسو دوست دارم …همیشه چیزای مبهم برام جالب ترن…
    خسته نباشی..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif منتظر قسمت بعدم شدیدا…

    • وقتی که میخواست بلند فریاد بزنه دستی جلوی دهانشو میگیره و اون بر اون دست بوسه میزنه…
      نمیذاره ترستو ضعفتو بروز بدی …و تو یه جورایی اونو ستایش میکنی…انگار که داره کمکت میکنه قوی تر جلوه کنی…شاید کاری که جونگین با سهون کرد و کاری که تورورو ب کای…
      و…اون پیمان هنوز مشخص نیست…و اونچیزی که در ازای اون میده…
      جونگین چه بلایی سر پدرش میاره؟(میگفت تو حتی به پدرتم رحم نکردی)
      رابطه تورورو و سهون…اینکه نمیدونسته هون میخواد خودکشی کنه…جونگین مهره بازیه کیه؟انتهاش چیه….
      واااای…ادامش …بازم مرسی(مطمئن نبودم میخوام اینارو بنویسم یا نه..ولی بعدش دلم خواست بنویسمشون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif )

      • متشکرم ، راستش خوشحالم که زیرمتن این جمله رو متوجه شدید که به چه علت فریادی خفه میشه و به چه علت اون شخص ستایش میشه . مهره های بازی کیا هستن و چه کسی واقعا به بازی گرفته شده و آیا چه کسی ارباب خیمه شب بازی ه … بینهایت نظرتون رو پاس میدارم ^^ و خرسندم که نظرتون رو بیان کردین

    • خیلی خیلی سپاسگزارم دوست خوبم ^^
      بله همونطور که فرمودین موضوع قهوه ی تلخ در اولین دیدار ها مرتبط ه … توتورو و سهون همیشه در عین تضاد داشتن مشابه ان ولی آیا واقعا سهون شماره ی دو یا همون توتورو وجود داره !
      متشکرم بابت همراهیت دوستم ^3^

  11. به شدت با asnabi موافقم. منم فقط و فقط بخاطر mercy میام اینجا. ❤

    اما در مورد این قسمت باید بگم هر چی جلوتر میریم موضوع داره عجیب تر میشه و اشتیقام نسبت به اینکه بدونم منشا همه این اتفاقات چیه بیشتر و بیشتر میشه

    جمله آخر به معنای واقعی کلمه منو مسخ کرد و توانایی این نوع نگارش متفاوت و عالی منو واقعا شوکه کرده

    اما اونجایی که جونگین سهون رو دید خیلی با احساسات عجیبی درگیر بودم. انگار عرق سرد جونگین رو منم حس میکردم. شوک و ترسش رو. اینکه یه جورایی سرشو برگردونه تا تو دید راس سهون نباشه . انگار من خودمم تقلا میکردم تا مخفی بشم. میدونی همه این احساساتم مثل ارباب حلقه ها میمونه. اون قسمتایی که فورودو حلقه رو دستش میکرد وارد یه دنیایی میشد که چشم های زیادی میدیدش . منم با خوندن داستانات مخصوصا این قسمت همون حس رو دارم البته از نوع مثبتش. اینکه سراسر وجودم پر از هیجان میشه.

    بینهایت ازت ممنونم

    • خیلی ممنونم و شما لطف دارید ، واقعا از ارادتتون سپاسگزارم .
      خیلی خوشنود و خوشحالم که این توانایی رو داشتم این عواطف رو در شما ایجاد کنم و اینکه داستانم شمارو با خودش همراه کرده من رو بیشتر از هر زمان دیگه مشتاق میکنه و باعث میشه تلاش بیشتری در این زمینه بکنم … بینهایت نظرتون ارزشمنده تینای عزیزم و خرسندم میکنه …
      با سپاس از شما ، درود ^^

  12. ممنون عزیزم خسته نباشی من هنوز فرصت نکردم کل داستانو بخونم
    هر وقت این خوشبختی نصیبم بشه نظر کاملمو میزارم
    دوست دارم بوووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  13. توتورو جونگینو بهبود میبخشه یا به آتیشش میکشه؟
    تکیه گاهشه یا قتلگاهش؟
    خیلی ممنون برای نوشته های زیبات…کاری جز انتظار برای قسمت بعد ازم برنمیاد

    • واقعا گاهی این سوالها با گذر زمان مشخص میشن و ممکنه توی این مدت یا آسیب ببینیم یا شرایط ناممکن رو متحمل بشیم ….
      خیلی ممنون و سپاسگزارم دوست عزیز ^^

    • باور کردن با چشم راحته اما پذیرفتن از قلب خیلی سخته بنابراین وقتی فکر کنی ذهنت تورو بازی میده درحالی که قلبت احساس میکنه واقعا وحشتناکه … ^^
      ممنون و سپاس از نظرتون .

    • درواقع این انیمیشن در عین سادگی معانی خیلی عمیقی داره که باعث شد هروقت این انیمیشن رو نگاه میکنم باهاش اشک میریزم و تمام اینها نبوغ استاد میازاکی رو نشون میده .

  14. سلام
    زندگی چه قدر عجیب و گاه بی رحمه
    بعضی وقتا میتونه اونقدر خوب باشه که هیچ وقت به اینکه تموم شه فکر نکنی و گاهی اونقدر وحشتناک که پدرت یه هیولا باشه واست !
    باید بگم نوشته هات واقعا منو به فکر میندازه
    متشکرم خیلی خیلی عالی بود
    موفق باشی مثل همیشه
    لحظه هات رنگی عزیزمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • سلام ، دقیقا زندگی خیلی عجیبه . به قول میکاسا آکرمن زندگی ظالمه خیلی هم زیبا …
      خیلی خیلی متشکرم ، لحظاتتون پر از عطر شب بو و رنگ های گرمی باشن که رنگ های سرد رو در آغوش گرفتن …

  15. من هنوز با خودم ستیز دارم
    بهترین بخش امروزم خوندن فیکت بود من امروز از ابتدا شروع کردم و بینهایت متشکرم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif اما باور داشته باشید که برای یک نوجوون شونزده ساله درک کردن این مطالب چه کار بزرگیه اینقده خود درگیری پیدا کردم که نمیتونم یک کلمه حرف بزنم اما تک تک بخش هاش برام جالب بود حتی بعضی از جملاتش رو بخاطر دقت بالا دو سه بار میخوندم آههه که چقد قلمت زیباست که توی هیچ حالتی قابل توصیف نیست من تنها فیکی که برام بینهایت جالب بود که دنبالش کنم مال شما بود و به خاطر اینکه بهتون برسم چند ساعت وقت گذاشتم فقط برای خودن فیکتون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif راستی یه سوال هنوز تاییدیه ارشاد برای چاپ گل های کاغذی رو نگرفتید ؟؟

    • خیلی ممنونم و سپاسگزارم ، بله قبول دارم که متن کمی سنگینه و خیلی خوشحالم که در درک کردنش تلاش میکنید و درموردش تفکر دارید واقعا برام یک دنیا ارزش داره این کار شما .
      بینهایت متشکرم از شما دوست خوبم ^^
      درمورد گلهای کاغذی باید بگم من با دو ناشر صحبت کردم و همچنین قرار ملاقات مهمی رو با نویسنده ای داشتم ، یکسری تصمیمات مهم و گسترده ای گرفتم که تنها محدود به گل های کاغذی نیست که بعدا جزئیاتش رو با شما عزیزان درمیون میذارم .

  16. وات؟؟؟
    یا ابوالفضل…
    دوتا سهون؟؟؟
    واییییی…
    من فکر کردم حالا که توتورو سهونه دیگه تموم شده…
    دوتا سهون؟؟؟
    یا خداااااا…
    اونی…
    یه سوال برام پیش میاد…
    بخدا قصد توهین نیستا سواله…
    سبک آهنگایی که میزاری متاله…
    ولی مگه متال شیطان پرستی نیست؟؟؟
    من خیلی جاها راجبش خوندم…
    فتواهای دینی بر این بود که اینجویه…
    جدی نمیدونم…
    گیج شدم…
    بگذریم…خسته نباشیییییییی عشقم…
    این قسمت فوق عالییییییی بووود…
    نمیدونم چرا انقد داستانات آدمو شیفته خودش میکنه…
    انگاری جادویین…
    دم نویسندش که شما باشی گرم…
    قربانت…فدات…بوس بوس…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

    • توتورو و سهون درواقع هردو سهون اند اما متفاوت !
      درمورد آهنگ هایی که میذارم باید بگم سبکشون یا ایندی ه و یا آمبینت ^^ و هیچوقت تم خارج از این پیرنگ به کار نگرفتم در داستان .
      خیلی خیلی متشکرم و از این همه حمایت سپاس دارم ^^

  17. گاهی درون شعله بودن،تو را نمیسوزاند.فیریز میکند تک تک سلول هایت را…
    این فقط بوی خاکستری سوختن توست که در لابه لای بخار کتری سپید گم میشود!
    آری جایی بین بودن های نبودنی…!
    آنجا که سیب های سرخ،به خواب سمی میبرند زیباهای خفته را!!
    چتر شیشه ای،نگاهش به ابرهای کلاغی بود..ابرهایی که میباریدن پشت پلک هایش…
    باید پلک هارا از هم باز کند تا ببیند آنجا..درست جلوی درب…نشسته واقعیت خیالیش؟
    مگر با همان پلک های بسته نمیشود لبخند هارا بوسید؟
    جایی که در ماز گم میشوی،دراصل پیدا شدی توسط سردرگمی ها..آنها تورو مغلوب خود کردند تا ببلعن تورا درون اتفاق های ناگسستنی روز های تیر…
    خنده هایی که گوش هرکس را کر میکرد،دیوانه میپنداشتنش…او را به طرز عجیبی شاد میکرد..شادی ای به اندازه ی همان چشم های به اخم نشسته…
    قلب پسرک…ابی یا سبز؟را دوست دارد؟
    چیزی که او دوست دارد..مخفی شده در زیر ریشه های درخت بزرگ!!همانجا که خفته هیولای ترسناک شب هایش…همانجا که قرار داد بسته سوسن را بگیرد و رازی را در حفره ی تنگ و تاریک دفن کند!!
    7آسمان…اعتقاد مردم عادی نیست…7رازی ناگفتنی ست میان ماز ها…7دو یکِ دست در دست هم هستند و به آسمان مینگرند…اینطور نیست؟
    و حال…پرتقالی نیست…نمیتواند خاکستر هایش را رنگ زند…
    اینک او….مرهم میشود…!مرهمی که خود پر از زخم است….
    ~~~~
    امیدوارم که به حالت تعلیق درنیاد..چون مشتاق قسمت های بعدی هستم..
    دلیل اینجا بودنم هم،فقط Mercy هست…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
    دیدی لبخند خورشید را در آن تشت کوچک…هنگامی که پسرک میخندد و با دست هایش آب را مواج میکند؟لبخند شیرین او…به جنون میکشاند روبیک را…
    دستی آن را میچرخاند…خانه ها یکی پس از دیگری بدون اینکه اسیب رسانند به تیله درکنار هم مینشینند!!

    • هفت راه همان راه شیری ای بود که درواقع ماز ذهنی پسرک یخمکی بود ، هوا گرم و گرم تر شد اما اتم های یخزده هنوز هم عاجزانه در آغوش یکدیگر به دامان سرنوشت چنگ زدن … و آه آن زمان فرا رسید بوسه ای آتشین سوزاند وجود حقیقی سوسن را ، مانند قلبی که سنگ را هم کبوتر بدل ساخت ؟
      آری این است حکایت ما در این بازی و ماز پیچ در پیچ . جلو رفتن و مسیر عوض کردن بیشتر از هر زمان دگر نا ممکن شد ، زمانی که فهمیدم هیچ راه خروجی برایم وجود ندارد ؛ پس سکوت کردم و سر جایم ایستادم ، آنقدری ایستادم که خشک شدم و به سان مجسمه ای بیروح و انتقام جو شدم … افسوس که اونقدر بزرگ شده بودم که ذهن کودکم به یاری ام نیامد که بال و پر درخواست کنم !
      خیلی سپاسگزارم دوست عزیزم ^^ امیدوارم یکروز از این خواب ترسناک که فقط خودم تک و تنها در این ماز گرفتارم بیدار شم و راه خروجی رو پیدا کنم .

  18. تتانیای عزیزم
    هرچقد که فک کنم بازم متوجه نمیشم که چه چیزی تو ذهن مثل الماست میگذره
    راستش رابطه بین سهونارو نمیفهمم
    کمی عجیبه
    توتورو باری از دوش جونگین بدمیداره؟یا خودش باریه رو دوشش؟
    فوقولادس….مثه همیشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • ^^ سوالها گاهی بی پاسخ است و گاهی باید انتظار کشید … گاه گاه اتفاقات دست در دست از پرتگاه زندگی سقوط میکنن و تراژدی رو به کمدی مبدل میکنن .
      توتورو میتونه تکیه گاه باشه اما گاهی همین تکیه گاه هم میتونه زمین سردی باشه که ذهنت درش منفجر میشه و تو به سادگی لحظات و خاطرات رو قربانی مکنی .
      خیلی ممنونم دوست خوبم ^^

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *