قسمت اول فیک fast and furious

به نویسندگی : soo yung

قسمت اول:
صدای استارت ماشینش رو که شنید دلش آروم گرفت.لبخند شیطنت آمیزی زد.به زنی که مقابل اون 4ماشین ایستاده بود خیره موند.اون اوه سهون بود!!!اوه سهونی که همه به رانندگیش ایمان داشتن.دستای اون زن پایین اومد و بازی آغاز شد…بازی مرگ و زندگی!

*************************

سویون آچار رو پرت کرد سمتش و داد زد:

-تو عقل توی سرت هست؟آخه کی توی مسیر به اون داغونی با 180تا میرونه.اونم با پژو!!!مخت تاب برداشته یا میخوای منو حرص بدی؟هان؟

سهون که هنوز کمرش به خاطر اون آچار درد میکرد گفت:

-به من چه؟امر برادر محترمت بود.به اون بگو.

سویون:یی فان غلط کرد با تو.

-جلو خودشم میگی؟

-میدونی که احترام اون3سالی رو دارم که از من بزرگتره وگرنه خودم به شخصه میزدمش.سهون لطف کن دفعه ی دیگه خواستی بمیری به خودم بگو تا بیام بکشمت!

سهون:به من ربطی نداره.یی فان گفت برو منم رفتم!وقتی لیدر بگه برو باید رفت.

-من تو و اون لیدرو محترم رو میندازم زیر تریلی!

سهون خندید.سویون پلاتینی که دستش بود رو پرت کرد و خورد تو کمر سهون.

سهون:دختره ی وحشی!

-خودتی و اون لیدرت!

-خب لیدرم داداش خودته.

-میدونم!!غیر مستقیم بهش توهین کردم.

کریس:هم چین غیر مستقیمم نبود.

سویون با دیدن کریس رفت سمت دسته ی گلفی که گوشه ی پارکینگ بود.اونو برداشت و به کریس نگاه کرد.

سهون:کریس..فکر کنم سویون میخواد اون احترام 3ساله رو بذاره زمین بشینه روش.در رو!

کریس دوید سمت طبقه ی بالا و توی اتاق خودش پناه گرفت.

سویون:من تو رو نزنم خواهرت نیستم.

کریس:بعدا بزن.الان وقت شوخی نیست.باید یه مسئله ای رو بهت بگم.

سویون:خب…

-لئو زنگ زده.

-خب؟

-گفت میخواد تو رو تنها ببینه.

-و چرا؟

-نمیدونم.گفت بعدازظهر بری به دیدنش.میری؟

-میرم ولی تو جرئت داری پاتو از اتاقت بزار بیرون!

– میخوام برم دستشویی میشه؟

– فقط سیفون یادت نره.

-عوضی!
*************************

سویون روی تختش نشست و پک عمیقی به سیگاری که توی دستش بود زد.به یاد معامله ای افتاد که با لئو انجام داده بود.ذهنش درگیر اون معامله شد.نمیخواست کریس و یا سهون و بقیه ی پسرا چیزی از معامله بفهمن.ترجیح میداد خودش یه تنه بره به جلوش تا به برادرش آسیب نزنه.چشماش رو بست و به معامله ای فکر کرد که انجام داده بود.

فلش بک…3ساعت قبل…

لئو:گفتم بیای چون میخوام راجع به مسئله ی مهمی باهات صحبت کنم.

سویون:میشنوم.

-در مورد برادرته.

-کریس؟؟

-نه…منظورم اون برادریه که تو گمش کردی.

سویون با اخم به لئو خیره شد و گفت:

-منظورتو نمیفهمم.

-ساده است سویون.دارم از برادر بزرگت حرف میزنم.برادر خونی تو.پسری که 20ساله اونو گم کردی.پسری که بعد از مرگ پدر و مادرت ناپدید شد.پسری که تو چیزی ازش یادت نمیاد و سال هاست همه فراموشش کردن.پسر دوم پدرت.

-چی میخوای لئو؟این چرندیات چیه؟اون مرده.من مطمئنم اون مرده.

-نمرده.برادر تو و کریس زنده است.من میدونم کیه و کجاست و ازش اطلاعات زیادی دارم.میتونم اونارو بهت بدم.

سویون آب دهنش رو محکم فرو داد.سرش به دوران افتاده بود.نگران بود.برادر بزرگش…برادری که تنها یک سال از کریس کوچیک تر بودبرادری که هرگز توی عمرش نتونسته بود اونو ببینه و به یاد بیاره.نفس عمیقی کشید و گفت:

-دروغ که نمیگی؟

-ابدا کیم سویون!اون زنده است.الان 24سالشه.داره زندگی میکنه و تقریبا شاده.اون زندگی سالمی داره و مثل شماها خلافکار نیست.

-گفتم…چی میخوای؟

-این شد حرف حساب سویون.ساده است.تو برای من یه محموله رو از کره به مرز چین میبری،منم در عوض سالم رسیدن اون محموله پاکتی حاوی اطلاعات برادر بزرگت رو بهت میدم.و تو میتونی اونو ببینی.

-شیوه ی قشنگی رو برای مجبور کردن ما به قاچاق انتخاب نکردی لئو.

-ببین…من دارم بهت حقیقتو میگم.برادرتون زنده است.میدونم تو کریس خیلی دوسش دارین.با این که حتی اونو درست به خاطر نمیارید.

-این همه سال کجا بوده؟

-یکی از افراد با شخصیت این جامعه بزرگش کرده.اون حالش خوبه.مطمئنم باش.

-بر فرض که من و کریس محموله رو برات انتقال دادیم.اگر دروغ گفته باشی چی؟

-بیا و منو بکش.

-چی؟؟؟

-میدونم که تو اطلاعات زیادی از من و کارام داری.میتونی اونارو به پلیس بدی و منو بکشونی پای دار.باور کن میتونی.من میدونم تو دختر زرنگی هستی سویون.بهت اعتماد کامل دارم.برام این محموله رو رد کن.منم پاکتی که برادرت رو بهت میرسونه دو دستی بهت تقدیم میکنم.

-باید بهت اعتماد کنم؟

-اگر محموله رد بشه به هرکدوم از اعضای گروهتون حدود1000دلار میرسه.مبلغ کمی نیست که بشه ازش چشم پوشی کرد.به من اعتماد کن.ما الان تقریبا7ساله داریم با هم کار میکنیم.تا حالا بهتون کلک زدم؟

-نزدی…

-پس اعتماد کن.پشیمون نمیشی دختر.

-کی باید اون محموله رد بشه و چه طور میخوای ردش کنی؟

-خوبه.محموله توسط سه تا کامیون از خط مرزی کره ی شمالی عبور میکنه.وظیفتون اینه که با ماشین ساپ

ورتش کنید.احتمال این که دشمنان من به محموله آسیب برسونن زیاد هست.پس من کسانی رو میخوام که بتونن تا لحظه ی آخر دنبال کامیون برن و مراقبش باشن.کسی رو میخوام که به مرزها و پادگان های نظامی لب مرز ها آشنایی داشته باشه.یکی مثل سهون.کسی رو میخوام که بتونه تا پای جونش بچسبه به فرمون ماشین و دنبال کامیون ها بره.یکی مثل تو.کسی رو میخوام که بتونه یه هدف رو از 200متری با اسلحه منهدم کنه.یکی مثل کیونگسو. و کسی رو میخوام که هوش خارق العاده ای داشته باشه.کسی که بتونه تو شرایط بحرانی بهترین تصمیمو بگیره و وارد عمل بشه و بتونه گروه رو رهبری کنه…

-یکی مثل کریس.

-آره سویون.شماها محموله رو از راه جاده به مرز کره ی شمالی میرسونید.اون جا یه گروه دیگه بهتون ملحق میشن و شما رو تا جایی که باید محموله رو تحویل بدید همراهیتون میکنن.وقتی خودت شخصی به اسم ژومی رو دیدی.محموله رو تحویل میدی و برمیگردی.تاکید میکنم محموله رو فقط باید به ژومی تحویل بدی!نه هیچ کس دیگه ای.فقط خودش.

-متوجه شدم.

-خوبه.وقتی ژومی به من خبر دریافت محموله رو بده پولی که قولش رو دادم به حساب تو و اعضای گروهتون واریز میشه.به محض این که برگشتید به مقر خودتون در سئول،طی24ساعت اون پاکت که اطلاعات برادرت توی اون قرار داره رو بهت میرسونم.

-خوبه.

-خوشحالم که قبول کردی همراهیم کنی.

-فقط به خاطر برادرمه.نه چیز دیگه ای.

پایان فلش بک

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)