سلام عشقولیااااا…

اینم از پارت جدید…بفرمایین ادااامه…

و بگمم…نظراتون دوباره داره کم میشه ها…قسمت رمزی در راهه..

زمان حال…

سهون با لذت تمام در حال بو/سیدن لوهان بود…ولی لوو اشک های بی
صدا میریخت و با سهون همکاری نمیکرد…
سهون بعد از چند دقیقه بوسیدن و خوردن لبهای لوو به آرامی ازش
فاصله گرفت و با لبخند به چشمای شیشه ایه لوو خیره شد…
سهون :” من…هنوزم دو ِست دارم دیوونه!
لوهان :” ولی من…نه!..
سهون با نا امیدی به چشمای لوو زل زد…
سهون :” چرا داری با قلبت لجبازی میکنی آهوی من؟!
لوهان سهون رو از خودش دور کرد و روی تخت نیم خیز شد….
لوهان :”هه…االن…دیگه قلبم هم …داره از عقلم دستور
میگیره…میبینی با من چکار کردی….حتی اونم تسلیم عقلم شد…
و اشکای لوهان روونه ی صورت زیباش شد….
سهون :” داری بهم دروغ میگییییی…مثال االن داری منو از خودت
دور میکنیییییی؟
لوهان :” هه…واقعا احمقی ! میدونی….هنوزم هیچی پیدا نشده که
مرهم…قلب خورد شده ام بشه سهوون!
سهون :”هه…چرا داری اینو کتمان میکنی….نمیبینی! حتی همه ی دنیا

هم دارن به عشق ما غبطه میخورن….نمیبینی هنوز چقدر دو ِست
دارم…همممه ی پدیده های زمینی و آسمونی دارن عشق منو به تو
میبینن…حتی خوده خداهم مارو واسه هم آفریده!…
لوهان :” هه…حـ..حتی اگه همه ی دنیا عشقت به من رو فریاد
بزنن…اگه همه ی موجودات در مقابلم زانو بزنن…اگه همون خدایی
که منو خلق کرده زبون باز کنه و عشق تو رو نسبت به من فریاد
بزنه…بازم من باورش ندارم..!
سهون :”لوهان..چرا نمیفهمی….اون زمانی که خود خوری میکنم و به
خودم میقبولونم که تو واسم ارزش نداری و هیچی نیستی…قلبم.تمام
وجودم..همه ی سلول های بدنم فریاد میزنن سهون خفه شوووو….این
یه حرف مزخرفه !همه ی دنیا در مقابل این حرف من می ایستن…چرا
باورم نداری!
لوهان در حالی اشک میریخت زمزمه کرد…
لوهان :” اگه…یه آدم…واقعا عاشق باشه…تمام دنیا رو در عشقش
میبینه..همه ی دنیا رو به خدمت عشقش در میاره …چشمش فقط اونو
میبینه…اما…این در مورد تو صدق نمیکنه…تو منو در کنار دنیای
خودت میخواستی…و..ولی من دنیات نبودم!
و اشکای لوهان سرازیر شد…
سرش رو بلند کرد و سهون رو دید که در حالی که چشماش خیس از
اشکه داره بهش خیره نگاه میکنه….
لوهان نزدیکش شد و در حالی که از تعجب نیشخند ناباورانه ای میزد
زمزمه کرد…
لوهان :” هه…تو ام بلدی گریه کنی! واقعااا….توهم دلت میشکنه؟ توهم میدونی اشک چیه؟
(ودر حالی که فریاد میزد )..توهم میدونی
رد شدن یعنی چیییییییییی؟ تو هم میدونی دور انداخته شدن مثل یه تیکه

آشغال یعنی چییییی؟ لعنتیییییی…تو هم میدونی تنها و بی کس شدن
یعنی چییییییییییی؟
سهون با بغض :” لو..لوهان!
لوهان با صدای بلند و عصبی داد زد :”ساکت شوووو….میدونی وقتی
که رفتی چی به سرم اومدددد…میدونی چقدر بی کس
شدممممم….میدونی چقدر به توی عوضی وابسته
بووودممممم…..میدونی جز تو هیچکس و نداشتممممممممم….میدونی
2 ساله تماااااام…اون زمانی که تو با دختر پسرای دورو برت حال
میکردی مثل دیوونه هااا منزوی شده بودممممم….میدونی فکر میکردن
یه روانیممممممم…. )و در حالی که با مشت های ظریفش به سینه ی
سهون میکوبید با گریه داد زد (….لعنتییییییییی….میدووونی چقدررر
عااااشقققتتتت بودمممممممممم….میدونی اون روزی که ولم کردییی
خودکشی کردممممممممممم…..میدونی چقدررررررر از تنهاییم
میترسیییییییدممممممممممم…..
سهون با گریه لوهان رو در آغوش خودش کشید….و در حالی که
نوازشش میکرد زمزمه کرد…..
سهون :” میدوونم…میدونم عشقممم….من یه آدم َپستممم….من باعثش
شدم….منه احمق تمام زندگیمو اذیت کردم…..ببخش….ببخشم نفسم!
چند دقیقه ای گذشت….لوهان آروم تر شده بود ..سهون خیلی آروم
لوهان رو از خودش جدا کرد و با دو دستش صورتش و قاب کرد و
در حالی که به چشمای لوهان ُزل زده بود زمزمه کرد…
سهون :” همشو جبران میکنم عزیزم….بهم فرصت بده ! همه رو از
یادت میبرم…باشه…فقط بهم فرصت بده….
با حرفی که لوهان زد دستای سهون ُشل شد و کنارش افتاد و با بهت به
صورت لوهان ُزل زد….

لوهان :” از زندگیم..برو بیروون!
سهون :” هه…..داری باهام شوخی میکنییییی!
لوهان با جدیت :” نه….منو فراموش کن….
سهون :” لوهان…اگـ…اگه…برم…د..دیگه بر نمیگردمااا! یـ..یکم
بهمون زمان بده!
من دو ِست ندارم…
لوهان :”
چند ثانیه بهم خیره شدن…..بعد از ثانیه ها یی که با سکوت مرگبار و
نگاه های ملتمسانه ی دو طرف ِطی شد ….سهون در حالی که نگاهش
رو از صورت بی نقص عشقش میگرفت زمزمه کرد….
سهون :”از …زندگیم برو…واسه همیشه!
لوهان با بهت به سهون نگاه کرد…ولی چند ثانیه بعدش با سرعت از
اتاق زد بیرون…
بعد از رفتن لوهان از خونه…بعد از اینکه صدای بهم کوفته شدن
صدای در و شنید…دیگه تحمل نکرد…پاهاش ُشل شد و روی زمین
افتاد….
سهون با خودش زیر لب در حالی که بغض کرده بود زمزمه کرد ….
سهون :” برای همیشه…….دوست خواهم داشت…حتی اگر اینو
نخوای…و..ولی اینو مطمن باش…اون رویی از اوه سهون رو بهت
نشون میدم…که حتی خدا هم ندیده باشتش…لوهااااااااااااااان!
و دست مشت شدش رو داخل آینه ی مقابلش فرو برد….آینه به هزاران
تکه تبدیل شد و سهون به تصویر داغونه خودش توی آینه خیره شد…

راوی…..

با هر سختی که بود خودش رو به خونش رسوند…چمدون کوچکش رو
ِ کنار مبل ل کرد….
انداخت و خودش رو روی کاناپه و
در حالی که ساق دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود زمزمه کرد…
لوهان :” من بهترین کارو کردم….باید…تمام لحظاتی که من تجربه
کردم رو تجربه کنی ! این انتقامه منه اوه سهون!
چند روزی سپری شد…همه سر گرم کارهاشون بودن…سهون غیر
قابل پیش بینی شده بود ….رفتار سرد و عصبی با بک داشت…
و خودش رو سرگرم کارهای خودش و شرکت کرده بود….هر شب
به اتاق قدیمیش میرفت وساعت ها اونجا وقت میگذروند….
هر روز بدون انداختن نیم نگاهی به لوهان به شرکت میومد و مثل
یک مدیر جنتلمن و مغرور سرد خود نمایی میکرد….بکی از رفتار
های یک دفعه ای و روی اعصاب سهون خسته بود…ولی برای اینکه
سهون رو تحریک به عصبانی شدن نکنه باهاش مدارا میکرد..و بارها
با کریس در این مورد صحبت میکرد….
کریس هم به بکی قول داد که با سهون صحبت کنه و بفهمه که چشه!
لوهان هم ازاین رفتارها َسر در نمیاورد…چون واقعا رفتار غیر قابل
پیش بینی از سهون بود..ولی اهمیتی نداد و فکر میکرد که سهون
مشغول فراموش کردنشه….ولی این فقط یه خیال بود!
کریس جلسه ی 4 نفره ای با بکی و سهون و چن برگزار کرده بود
و هر 4 نفر در اتاق کریس بودن…
بکی :” اوووم…برنامه ریزیه خوبیه…فک میکنم عالی باشه واسه حداقل

یک سال گردش کارخونه!
کریس با لبخند :” درسته…چن هم کمک خوبی میتونه واست باشه…..
بکی :” حتما همینطوره!
سهون :” فقط راه کارخونه یکم دوره!
بکی با لبخند :” اشکال نداره عزیزم….من عادت میکنم!
سهون با سردی به بکی نگاه کرد و زمزمه کرد :” هر جور مایلی!
در همون حین در اتاق کریس زده شد…
کریس :” بفرمایین!
لوهان در حالی که دسته ی بزرگی از پرونده دستش بود و جلوی
صورتش رو کامل گرفته بود وارد اتاق شد…
همه با تعجب بهش نگاه میکردن…ولی سهون با نگاه بی تفاوت
همیشگیش به جلوش نگاه میکرد….
لوهان باالخره با کلی َدنگ و َفنگ پرونده هارو روی میز کریس
گذاشت…و دستی به موهاش کشید و پوووووفی گفت….
کریس با تعجب :” چی شده لوو؟
لوهان با قیافه ی اخمو :” از من میپرسی چی شده؟…
کریس :”@____@
لوهان :” اون زمانی که جسون رو تعلیق میکردی به این فکر نکردی
.کاراش رو قراره کی انجام بدددده!؟
به جز سهون همه زدن زیر خنده…لوهان با همون قیافه به همه نگاهی
انداخت و آه بلندی کشید…

لوهان :” به هر حااال..اینارو بررسی کن و امضا بزن!چچچ
کریس :” جسون…از فردا بر میگرده سرکارش!
لوهان با ذوق گفت :” واقعاااا؟
کریس با اخم :” اگه اینجوری خوشحالی کنی مطمن باش اخراج میشه!
لوهان :” خب حاال….زودم یکی رو اخراج میکنه…..وای کمرم برید!
کریس :” راستی لوهان!
لوهان برگشت سمت کریس :” جانم!
کریس :” چن از فردا با بکی به کارخانه میره…دیگه اینجا کار نمیکنه!
لوهان با لبخند :”آآآآآآ…مبارکه چینگوووو!
چن خندید و گفت :” ممنوووون دوووستم!
کریس :” به خاطر همین….وظایف تو متاسفانه 2 برابر خواهد شد..
لوهان :” مـ…مگه باید چکار کنم؟!
کریس :” اهممم….عالوه بر اینکه مدیر اجرایی شرکت هستی..دستیار
سهون هم هستی!
سهون و لوهان با تعجب به کریس نگاه کردن….
کریس :” چتونه! گفتم که موقتیه…
سهون با سردی گفت :” فرقی نمیکنه….من به یه کار بلد نیاز دارم!
کریس :”هه0..از لوهان مطمئن باش..
لوهان به سهون نیشخندی زدو گفت :” هه…بعله..خیالتون راحت!
سهون پشت چشمی نازک کرد و نگاهش و از لوهان گرفت…..
بعد از چند دقیقه همه در حال ترک کردن اتاق کریس بودن..

کریس :” اهم…سهون..لطفا بمون باهات حرف دارم!
سهون نگاهی به کریس کرد و تایید کرد…
همه به جزء سهون اتاق رو ترک کردن….
کریس :” راستش….چیزه..امممم..
سهون :” چیزی شده کریس؟..
کریس :” ببین…راستش مدتیه اخالق و رفتارت خیلی تغییر کرده..
و خب این موضوع هممون رو از جمله بـ…
سهون :” بکی چیزی گفته؟ خواسته باهام حرف بزنییی؟
کریس :” عصبی نشوو…لطفا گوش بده بهم…لطفا!
سهون :” هم تو…و هم بکی خوب میدونین که چقدر از نصیحت و
معاخضه متنففرمم!
کریس :” من نمیخوام نصیحتت کنم…ولی واقعا نگرانتیم…آخه چه
مشکلی داری رفیق؟
سهون از جاش بلند شد و در حالی که بیرون میرفت گفت….
سهون :” تازه دارین سهون اصلی رو میبینین!!
سهون اینو گفت و از اتاق بیرون رفت…
کریس :” مشکل این پسر واقعا چیه!
پووووووووووووووف….
اتاق شیوهان….
لوهان با کالفگی :” اینو دیگه کجای دلم بزارم!

لوهان :” آ..آره…متاسفانه.
شیو :” فکر میکنی ..به خاطر تو اینجاست؟
لوهان :” نه…ممکن نیست..چون به همون اندازه ای که من شوکه
شدم…اونم شد…حتی بیشتر!
شیو :”خب…پس خطری تهدید نمیکنه…نگرانیت واسه چیه؟
لوهان :” نمیخوام دوباره اشتباه کنم..
شیو :” تـ…تو…هنوزم دوسش داری؟!
ِرت میگی؟!
چچچ…یا..چرا چ
لوهان :”
شیو :”پس…..
لوهان :”………..
شیو :”@__@
لوهان :” فکر کنم….زمانش رسیده!
شیو :” هووووم؟…زمان چی؟
لوهان :” انـــــــــتقام ……
زمان حال…
شیو :” هنوزم….تصمیمت همونه!؟
لوهان :”هه…پس چی فکر کردی!
شیو :” فقط….امیدوارم پشیمون نشی!
لوهان :” چرا؟
شیو :” یکم به کارت فکر کن رفیق!
و از اتاق رفت بیرون….


خب….پارت بعدی با 70 نظر….کمتر راه نداره…خوب منو میشناسیدااا پس دست بنجبانید…..ادیووووس

The following two tabs change content below.

juliakim

ســــــــــلام عشقوليا....جولـيا كيم هستم...19 سالمه...هــونهان شيپــــــــــر و كريسهان شيپرم...بياسم لـــــــوهان هست....ممنون ميشم فيك هاي منو قابل بدونين و با نظراتتون دلگـــــــــرمم كنين.....لــــــــــــاوتون دارم زيــــــــــاد..

Latest posts by juliakim (see all)