به طرح پیچ درپیچ نقره‌ای و طلاییه روی پلاک خیره شده بود…بااینکه از توی آیینه نمیتونست به وضوح اون طرحو ببینه اما برقو اشکال مرکبش از چشم پوشیده نبود…اتفاقات دیشب بارها براش تداعی میشدو لوهان هنوز به خوبی اونا رو توی ظرف باورش نگنجونده بود…از آیینه فاصله گرفتو با قدم های آهسته‌ش به تخت نزدیک شدو لبه‌ی اون نشست…نیم خیز شدو آرنجهاشو روی زانوهاش گذاشت…پلاک ریزشو بین انگشتاش گرفت و اونو بالا آوردو روی لباش گذاشت…آروم دستشو تکون داد و حلقه‌ی اونو توی زنجیر روی لباش میکشید…علاوه بر اون خوشحالیو شوقه بدست آوردن سهون، لایه‌ی ضخیمی از نگرانی توی دلش ته نشین شده بود…ازون به بعد خیلی چیزا قرار بود تغییر کنه…چیزایی که شاید اگه لو پیش بینی میکرد اونقدر آروم نبود…حتی با وجود اون لایه‌ی ضخیم…
نگاهشو روی ساعت قفل کرد…برای اولین بار حس کرد ساعت کاریه اون کاخ خیلی دیر شروع میشه…ساعت شش بودو تا الانشم وقت زیادی رو منتظر مونده بود…با کلافگی از جاش بلند شدو برای آخرین بار توی آیینه نگاه کرد…سکوت اون وقت صبحه عمارتو دوس داشت…انگار که از همه جا انرژی مثبت میریزه…به خصوص تششع زیبای پرتوهای خورشید به داخل سالن اصلی…اوایل برگ ریزانو بارش بارونو از پشت اون شیشه‌ی شفاف دره اصلی تماشا میکرد…توی‌زمستون درختایی که بی پروا بrهنه میشدنو دونه های برفی که با پوشوندنه تنه لخtشون آبروداری میکردن…آخر زمستون آب شدنه اون دونه‌های سفیدو از خودگذشتگیشون واسه شکوفه هایی که اصرار داشتن روی درختا باشن…یا حتی روزهای دلگیری که سعی میکرد با خیره شدن به ماه یا غروب خورشید حال خودشو تغییر بده…درست مثل شازده کوچولویه تنها که توی یه روز ۴۴بار غروب خورشیدو تماشا کرد…
(شازده کوچولو…متاسفم که اسم قشنگتو رویه کسی گذاشته شده که دروغ میگه…پنهون کاری میکنه…خیانت میکنه…اینم یکی دیگه از تفاوتای منه…دنیای من به چابکیه اخترکه تو نیست…اون مثل دنیای تو سخاوتمند نیست و نهایت بخششی که ممکنه داشته باشه…دادن یک غروب توی هر۲۴ساعته…)
نگاهشو از آسمون آبیو بدون ابر گرفتو از پله ها بالا رفت…میدونست سهون هنوز خوابه پس تلاش کرد بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنه وارد اتاق بشه…دروباز کردو قبل از ورود به داخل اتاق سرک کشید…با دیدن سهون که پشت به اون و بدون تی شرت خوابیده لبخندی زدو وارد شد…با قدم های آروم تختو دور زد تا مقابل سهون باشه…پوست سفیدو ماهیچه های محکمش دستای لوهانو برای لمس کردنشون به التماس وامیداشت…پرده‌ی نازک حریری که با آهنگه باد توی هوا میرقsید هراز چند گاهی تلالو خورشیدو به پوست صورت سهون میرسوند…اما اون پرنس مغرور انگار قصد نداشت از خواب شیرینش دست بکشه…لو دستشو آروم بالا آوردو با حسی مالکانه اجازه نداد حتی دست خورشید به اون پوست لمس کردنی برسه…حالا سایه‌ی محدود اما آرامش بخشیو برای چشمای غرق در خواب سهون فراهم کرده بود…با چرخوندن نگاهش روی اون صورت هر لحظه سماجتش نسبت به محافظت از سهون در برابر دست درازیه خورشید کم میشد…دستشو پایین تر آوردو اینبار با نوک انگشتاش اون لبهای خوش فرمو لمس کرد…سهون تکون کوچیکی به خودش دادو باعث شد لو کمی عقب بکشه…دوباره به لبهاش خیره شدو ایندفه خاطرات شب قبل رنگ بیشتری به خودش گرفت
‌درست چند ساعت پیش اوه سهون اونو ب.سیdه بود…اونهم یک بوsه‌ی عاشقانه…با هر ثانیه خیره شدن به اون لبها دلش تجربه‌ی مجددو بیشتری میخواست…حالا دیگه خودشو صاحب اون میدونستو این بهش جرات میداد تا دوباره بخواد به اون دنیای رنگین کمانیش وارد بشه…موهای پریشونشو با انگشتاش کنار زدو سرشو پایین تر برد…لوهان معتقد بود که سهون یکی از معصوم ترین آدمای دنیا حین خوابه…حتی چشمای جذابو خمارش جوری توی خواب لطیف میشد که تشخیص دادنش به عنوان چشمای اوه سهون سخت میشد…هر میلیمتر که نزدیک تر میرفت قلبش بیشتر بالا و پایین میپرید…حسه کسیو داشت که داره از موزه یه اثر هنری رو میدزده…میترسه گیر بیوفته اما اون اثر هنری طوری نظرشو جلب کرده که به خاطرش ریسک پذیر میشه
فاصله‌ی صورتشو با سهون به چند سانت رسوند…نفسهای گرم سهون از بین لبهاش خارج میشدو با حالت ریتمیکی به لبهای گر گرفته‌ی لو برخورد میکرد…نفسشو حبس کرد تا هرم داغو پراز هیجانش سهونو بیدار نکنه…به آرومی چشماشو بستو اون فاصله‌ی چند سانتیو طی کرد…اما هر چقدر که جلو میرفت لبهاش به سهون نمیرسید…با حس خالی شدن زیرش چشمای شوکه‌شو باز کردو قبل ازینکه روی بالش بیوفته سهون مچ دستاشو گرفتو اونو چرخوند…دستای لوهانو کنار سرش به تخت فشار دادو با یه لبخند شیطنت آمیز سرشو نزدیک تر برد…چشمای گردو نفس حبس شده‌ی لو نشون دهنده‌ی شوکه غیرقابل باورش بود… جای خالی دادن سهون و عوض کردن جاهاشون اونقدر سریع اتفاق افتاد که حتی جای فکر کردن برای لو نذاشت…
_قانون شماره‌ی یک…تا وقتی لبات لبشو لمس نکرده چشماتو نبند
لو با قلب پراز تپشش تند تند پلک میزد…سهون انگشتاشو روی مچ لو سُر دادو لای انگشتاش قفل کرد:
_قانون دوم…هیچوقت یه روباه گرسنه رو اینطوری از بیدار نکن
لو لبشو گاز گرفتو سعی کرد تنفسشو منظم کنه…سهون دستای قفل شدنشونو بالا تر کشیدو بدنشو به لو چسبوند…نوک بینیش به آرومی بینیه لو رو نوازش میدادو برای چند لحظه از زمین جداش میکرد…لو چشماشو بستو مثل آهویی که تسلیم شکارچیش شده نفسشو آزاد کرد…لبخند کمرنگِ روی لبش از بی صبریاش نسبت به لمس های سهون حکایت میکرد:
_قانون سوم…
چشمشو روی هم گذاشتو فشار آرومی به دستای لو وارد کرد:
_اگرم بیدارش کردی…باید منتظر هر اتفاقی باشی…
قبل ازینکه لو خنده‌ی آرومشو نشون بده لبهاش توسط ب.سه‌ی سهون قفل شد…سهون لب پایینشو داخل دهنش کشیدو بین دندوناش گرفت…اونو رها کردو زبونشو بین لبهای لو فشار داد…لو به آرومی دهنشو باز کردو زبونشو به زبون سهون رسوند…زبون سرکش سهون به آرومی توی دهنش میلولیدو طعم فراموش نشدنیشو مثل اکسیره کم یابی به وجودش میکشید…لو سرشو بالا تر آوردو با شدت بیشتری کنترل ب.سه رو به دست گرفت…
( بااینکه دومین ب.سه‌ی عاشقانم بود…اما بهترینش بود
_دومین…ب.ست بود؟؟؟
_اهم….یه شب که خیلی نوشیده بودمو mست بودم…نتونستم خودمو کنترل کنمو یه شازده کوچولوئه زیبا رو ب.سیدم…)
با یادآوریه حرفای سهون بین ب.سه لبخندی زد که سهون هم حسش میکرد…سهون برای اولین بار پر شده بود از حسه خواستنو عشق…دیگه صدای عقربه های ساعت آزارش نمیداد…یا حتی صدای شر شر آبنمای وسط باغ…
لو مک محکمی به لباش زدو بلخره تصمیم گرفت نفس بگیره…سهون سرشو کمی عقب بردو چشمای خمارشو به اون دوخت…قفسه‌ی سینه هاشو به سرعت بالا و پایین میرفتو ضربان قلبشون باهم ترکیب پراز احساسیو ایجاد میکرد…
_اینجا یه نفر هست که خیلی گرسنشه…انگار میخواد منو جای صبحونه بخوره
لو با خنده دستاشو بیرون کشیدو دور گردن سهون حلقه کرد:
_البته اگه اون روباه گرسنه رو درنظر نگیریم
سهون کنار لو دراز کشیدو اونو کاملا بین بازوهاش گرفت…لوهان صورتشو توی گردن سهون فرو بردو درحالی که با عطر مسخ کننده‌ش سرمsت میشد به قلبش اجازه داد با لمس اون بدن بر h نه محکم تر بکوبه
_سحر خیز شدی…
_آره…دیشب اونقدر خسته بودم که حتی فرصت نشد به اتفاقایی که افتاده فکر کنم
_من به جای تو فکر کردم…
لو آروم خندیدو با نفسای گرمش پوست روشن سهونو به بازی گرفت:
_نگو که الان داری سعی میکنی بخوابی
سهون با صدای آرومش دم گوش لو زمزمه کرد:
_برعکس…دارم سعی میکنم نخوابم…
_مثل اینکه خیلی خوابت میاد
بدنشو محکم تر توی آغوشش کشیدو نفسشو بیرون فرستاد:
_یادت رفته بغلت باهام چیکار میکنه؟؟…من نیازی به خستگی ندارم…واسه اینکه خوابم ببره فقط کافیه تورو لمس کنم
لو لبخند شیرینی زدو چشماشو روی هم فشرد:
_پاشو برو یه دوش بگیر سره حال میشی…امروز قراره با نونا روزه سختیو بگذرونیم
سهون با بی میلی صدایی از ته گلوش خارج کرد:
_اممم
_پاشو سهون
ایندفه تلاش کرد جواب روشن تری بده:
_اهم
لو خودشو به سختی بیرون کشیدو با کف دستاش سینه‌ی سهونو فشار داد:
_پاشو…برو….حموم دیگههههه
سهون نفس عمیقی کشیدو با کلافگی لبه‌ی تخت نشست…کمی چرخیدو سرتاپای لوهانو زیر نظر گرفت:
_بذار یه چیزیو از همین اول واست روشن کنم لوهان خان…هر کی…هررررررکی…چه تو این عمارت چه خارج ازینجا…مریض بودو نمیدونم تنگیه نفس داشتو…روبه موت بود…و تو تنها آدمی بودی که روی زمین وجود داشت…نزدیکشم نمیشی…چه برسه به اینکه بخوای بغلش کنیو حالشو خوب کنی…فهمیدی؟؟؟
لو با چشمای شوکه به چهره‌ی جدیه سهون حین گفتن اون جملات مبهمو نامربوط زل زده بود…سهون به صورت شوکه‌ی لو نگاهی انداختو از روی تخت بلند شد…حالت چهره‌ش خندونو شوخ نبود…بلکه جدیتی خاصو جدید چشماشو پوشونده بود
_من…ظورت…منظورت چیه سهون؟؟؟…من نفهمیدم آخه چی….
_اولین باری که قلبم لرزید…همون شبی بود که اومدی اتاقمو اسپریه تنفسو روی لبم گذاشتی…اون لحظه‌ای که کمکم کردی خوب بشمو…بعدش تقریبا بغلم کردی…ازون شب دیگه نتونستم بهت فکر نکنم
به ندرت پلک میزد…لنز چشماش میلرزیدو بغض شیرینی با ضربان قلبش برای سنگین تر شدن مسابقه گذاشته بود…صورت سهونو نمیتونست ببینه اما از لرزش صداش حدس میزد که اوضاعش چطوره
سهون لباشو خیس کردو خودشو مشغول انتخاب لباس جلوه داد…لو لبخندی زدو با قدمهای آهسته بهش نزدیک شد…با هر قدمی که برمیداشت تپش های دیوانه وار قلبش بیشتر میشد‌…ناگهان از پشت دستاشو دور سهون حلقه کردو سرشو روی کتفش گذاشت.بدم
_قبل تو…خیلیا رو بغل کردم…حال خیلیا رو خوب کردم سهون…اما این تویی…کسی که بعداز نوزده سال باعث شد بفهمم زندگی ینی چی…شاید خودت متوجه نباشی ولی زندگیه من تازه شروع شده…مسخره‌اس که بخوای خودتو با اونایی که داخل یا بیرون عمارتن مقایسه کنی…چون خیلی وقته که دیگه چشمم فقط تورو میبینه…گوشم فقط صدای تو رو میشنوه…من حتی وقتی بهت فکر میکنمم قلبم میخواد بزنه بیرون…هر شب صدها مدل دوست دارم گفتنو تمرین میکردم سهون ولی تو قشنگ ترینشو اجرا کردی…این ینی تو خاص ترینه زندگیمی
سهون همراه با لبخند نفس عمیقی کشیدو بین حلقه‌ی دستای لو چرخید…لو دستاشو محکم تر کردو سرشو روی سینه‌ی سهون تکیه داد…سهون سر لوهانو توی آغوشش گرفتو به آرومی موهاشو نوازش داد:
_اگه…من بهت اعتراف نمیکردم…با نونا میرفتی؟؟؟
_هر اتفاقیم که میوفتاد…نمیذاشتم که بذاری برم
_اگه من…میذاشتم بری…و اصرار میکردم که بری…میرفتی؟؟؟
_میرفتم…
سرشو از آغوش سهون جدا کردو به چشمای نافذش خیره شد:
_من هیچوقت از پیشت نمیرم سهون…مگر اینکه یا خودت بخوای‌…یا بودنم بهت آسیب برسونه
صورت لو رو بین دستاش گرفتو سرشو پایین آورد:
_اولا هیچوقت روزی نمیرسه که خودم بگم برو…دوما بودن تو هیچوقت بهم آسیب نمیزنه لوهان‌…پس فکر حتی یه سانت دور شدن از منو از سرت بیرون کن
لو با چشمای خندونش به سهون خیره شدو سرشو تکون داد:
_حالا میری حموم یا نه؟
_نه
لو خندیدو سرشو عقب برد مکث طولانی ای کردو درحالیکه به چهره‌ی شیطون سهون چشم دوخته بود با ناباوری سرشو تکون داد:
_نه…اصلا…هنوز خجالت دفه‌ی پیشو دارم میکشم…امکان نداره
سهون دستاشو دور کمرش حلقه کردو با لحن بازیگوشش همونطور که لو رو به خودش میچسبوند جواب داد:
_چرا…زودباش
لو با تمام قدرت تلاش میکرد بازوهای سهونو از دور خودش باز کنه…اما سهون مثل همیشه موفق بود
_نه…سهون لطفا…هنوز وقتش نشده من نمیتونم
_اگه بخوام میندازمت رو کولم میبیرمت…ولی میخوام که خودت بیای…
_نمیخوام…نمیتونم بهت اعتماد کنم وقتی درحالت عادی نمیتونی خودتو کنترل کنی
لبخند از لبای خندونش محو شدو گره دستاش آروم آروم کمر لوهانو رها کرد…لو با چشمای شوکه‌ش به چهره‌ی بی حسه سهون خیره شدو با لرزش مردمک چشمهاش پشیمونی از گفتن اون جمله رو به سهون نشون میداد:
_س…سهون…
لبخند تلخی روی لبای سهون نشست…به آرومی پلک میزدو نگاهشو ثانیه‌ای از چشمای لو نمیگرفت…جمله‌ی ناگهانیه لو تمام آرامش به دست اومدشو گرفت:
_راست میگی…منم خودم اعتماد ندارم…یهو دیدی بلایی سرت آوردم
برگشتو با همون سرعت کم گذشته‌ش به سمت حموم راه افتاد…لو بعداز کمی تعلل با قدمهای سریع خودشو به سهون رسوندو بازوشو گرفت:
_سهونا…
به محض مواجه شدن با چشمای دلخور سهون سرشو پایین انداختو نگاه پشیمونشو به کف اتاق دوخت:
_من…من معذرت میخوام‌‌…باور کن نمیخواستم ناراحتت کنم…فقط…فقط میخواستم منصرفت کنم
_منصرفم کردی…منتظر بمون زود یه دوش میگیرمو میام
لحنش سردتراز زمستون بود اما کلماتی که به راحتی بیان میکرد رو طوری جلوه میداد که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده…لو قبل از رفتنش مچشو بین دوتا دستاش گرفتو اینبار نگاه شرمنده‌شو توی چشمای سهون دوخت:
_سهون…لطفا ازم ناراحت نشو…راستش اونروز خودمم حالم بهتراز تو نبود…قسم میخورم داشتم تلاش میکردم که تک تک اون لمساتو به ذهنم بسپارم ولی تنها دلیلی که باعث شد جلوتو بگیرم این بود که از حست مطمئن نبودم…من با یه ب.سه‌ت چند روز حالم بد بود چه برسه به اینکه…بدون اینکه جمله‌شو کامل کنه لباشو گاز گرفتو دوباره سرشو پایین انداخت:
_تو میدونی وقتی کسی که عاشقشی لمست کنه و تو فکر کنی هیچکدومش براش اهمیت نداره و زود فراموش میشه چه حسی داره؟؟؟
_الان که از حسم مطمئنی…پس چرا منو روندی؟؟
مچ سهونو آزاد گذاشتو کمی عقب رفت:
_من…هنوز آمادگیشو ندارم
_مگه میخواییم چیکار کنیم که آمادگیشو نداری؟؟
چهره‌ی خجلشو پنهون کردو تلاش کرد همونطور که سرش تاآخرین درجه پایینه جوابی پیدا کنه:
_نه…منظورم اینه که…
دوتا انگشت سهون زیر چونش قرار گرفتو با فشار آرومی سرشو بالا گرفت…به محض برخورد نگاهش با چشمای دراز آرامشو خندون سهون توان ایستاییه پاهای سستش به حداقل رسید…سهون لبخند کمرنگی زدو ب.سه‌ی کوتاهو عمیقی روی لبهای صورتیش گذاشت…سرشو کمی عقب بردو با تن آرومی زمزمه کرد:
_بهتره زودتر آمادگیشو پیدا کنی شازده…من کم کم دارم به حد تحمل میرسم…احتمالا بعدشم خیلی زود تحملم ته میکشه
لو لبهای گر گرفته‌شو تر کردو کمی عقب کشید…سهون با شیطنت حولشو روی شونش انداختو به سمت حموم قدم برداشت
_من…صبحونتو آماده میکنم…
سهون وارد حموم شدو قبل ازینکه درو ببنده حوالشو آویز کرد:
_بعدشم قراره یه چیز مهمو بهت نشون بدم بعداز بسته شدن در حموم لوهان لبخندی زدو از اتاق خارج شد…برای اِنمین بار گردنبند ریز گردنشو لمس کردو از بودنش مطمئن شد…حسی ته قلبش میگفت که اون گردنبند کمکی زیادی بهش میکنه…حداقلش این بود که لحظه های بدون سهونشو براش کمی قابل تحمل میکرد
فلش بک:

_دم در افتاده بود
سهون باصدای آروم لو برگشتو به دستش که بالا گرفته بود نگاه کرد… لو مشتشو باز کردو به گردنبند طلایی رنگ توی دستش خیره شد:
_اینو همیشه توی گردنتون دیدم…دم درافتاده بود…گفتم شاید..
سهون دستشو جلوبردو گردنبندو ازتوی دست لو برداشت…هیچوقت فکرنمیکرد بادیدن دوباره ش تااونحد خوشحال بشه… توی سکوت شبو بین صدای جیرجیرک ها نگاهشو ازگردنبند گرفتو به چشمای خمار لو دوخت…
لوهان نگاه متفاوت سهونو به هیچ وجه نمیتونست درک کنه اما به خوبی میتونست آرامشو حس خاصیو که توش موج میزد ببینه…بااینکه به شدت سردرگم شده بود اما انرژیه تازه ای توی اون نگاه میدید…سهون تماس چشمیو قطع کردو زیر لب زمزمه کرد:
_ممنون…
باگذشتنش ازکنار لوهان لوجسورانه برگشتو سوالی که توی ذهنش به سرعت نقش بستو به زبون آورد:
_چرا؟
سهون سرجاش ایستادو باتعجب به پشت سرش برگشت:
_چی چرا؟
لو لبهاشو خیس کردو نفس عمیقی کشید:
_گفتین لازم نیست ازیه خدمتکار تشکر کنی چون هرکاری میکنه وظیفشه…من یه خدمتکارم…شما ازمن تشکرکردین…
سهون به نقطه ای خیره شدو بعداز مکثی گفت:
_این گردنبند برای من خیلی باارزشه…حتی باارزش تراز غرورم…
_پس قبول دارین که غرورتون اون اعتقاداتو داره و شما فقط ازغرورتون تبعیت میکنین؟
سهون لبشو داخل دهنش کشیدو چند بار پلک زد…ته دلش تمام اون جملاتو تایید میکرد اما بازهم غرور بی منطقش اونو ازپذیرشش دور میکرد…دوباره برگشتو درحالی که به سمت اتاق میرفت صداشو بالا برد:
_باید زود بخوابیم…صبح برمیگردیم خونه..

 

 

 


 

 

 

_بکهیون؟؟‌…اگه سردته اینو بپیچ دورت…بکهیون؟؟…داداشی…
صدای لطیفو دوست داشتنیش هر لحظه نزدیک تر میشد…با همون لبخند شیرینش به صورت متعجب بکهیون خیره شده بود
_بک؟؟؟…گرسنت نیست؟
_لو…لوهانی!!!
_چقد لاغر شدی
_تو…تو کی برگشتی؟؟؟
تمام قدرتش ته کشیده بود…دلش میخواست ازجا بپره و مثل همیشه محکمو طولانی بغلش کنه…اما انگار به وسیله‌ی یک لایه‌ی نامرئی متوقف میشد…ازینکه لوهان هم تلاشی برای درآغوش گرفتنش نمیکرد قلبش فشرده میشد
_من دیگه برگشتم بک‌…ازین به بعد پیشتم…قراره ازت مراقبت کنم…ولی
چهره‌ی لو حسو حالشو از دست داد:
_ولی انگار…تو قراره بری
_کجا؟؟
_نمیدونم…راستی مامان چان واسه شام دعوتت کرده…دوست داری بری؟؟
با شوق سرشو تکون داد…فکر دوباره دیدن اون زن عقلو از سرش میپروند…حسه عجیبی بود…میدونست که مادر چان مرده…اما دعوتشو قبول کرد چون نمیخواست همین فرصت کمو از دست بده
_میرم…معلومه که میرم
به اطرافش نگاه کردو با تعجب پرسید:
_راستی لوهان…چان کجاست؟؟
لو کمی عقب کشید…چشمای زیباش هر ثانیه رنگ میباخت…چهره‌ش بی وقفه مقابل چشمای بکهیون تار میشد:
_چان رفت…اون به جای من رفت خونه‌ی رئیس جمهور…ازین به بعد من پیشتم…
قلبش با سرعت سرسام آوری میتپید…چشماش میسوختو لباش خشک شده بود…پاهای سستشو احساس نمیکرد…توی خسله‌ای فرو رفته بود که توان احساس هیچ چیزو نداشت…پاهاشو تکون داد اما طوری که انگار از اول هیچ پایی نداره چیزی حس نکرد…جمله‌ی لوهان توی فضای سالن تکرار میشد…حتی نمیخواست درمورد اینکه چرا وقتی لوهان بیدارش کرد توی خونه‌ی چان بوده و حالا توی اتاق بارشه فکر کنه…قبل ازینکه لبهای بی جونشو تکون بده دوباره صدای لوهان توی سرش پیچید:
_بکهیون…تو باید انتخاب کنی…به مهمونیه پدرو مادر چان میری…یا اینجا پیش من میمونی؟؟؟من آرومت میکنم…واست سازدهنیو پیانو میزنم…میخوای الان واست رقs یک تازه کارو بزنم؟؟؟
لو انگشتاشو توی هوا تکون دادو صدای موسیقیه زیبایی گوش ه‍ای بکهیونو پر کرد…نمیتونست حرفی بزنه…صدای موسیقی بلندو بلند تر میشدو بکهیون نمیتونست بهش بگه که داره قطعه‌ی فِیرول(وداع) رو براش میزنه…چشماش دیگه توان باز موندن نداشت…اونارو روی هم گذاشتو لباشو بین دندوناش گرفت…اینکه لوهان بدون توجه به اشکای دردناک بک غم انگیز ترین قطعه‌ی زندگیشو میزد از نظر بک ظالمانه بود(لوهان داری اشتباه میکنی…این برای خداحافظیه…من دلم نمیخواد برم)

_بک…بکهیون…چشماتو باز کن
به ارومی بین چشمای خیسشو فاصله داد تا شاید بتونه از لابه لای اون پرده‌ی اشک چهره‌ی صاحب اون صدا رو ببینه…
_بکهیونم چی شده؟؟؟داشتی خواب بد میدیدی؟؟؟
با حس انگشتای چان که اشکای داغشو ازروی شقیقه‌هاش پاک میرد با خوشحالی لبخند زد:
_چان…لوهان…خواب دیدم برگشته
چان آروم خندیدو تلاش کرد خودشو توی چشمای بک پیدا کنه…اخیرا این کار تبدیل به یکی از سرگرمی های تسکین دهنده‌ش شده بود…(تا وقتی که میتونست خودشو توی اون چشما ببینه ینی هنوز صاحبشونه)…نویدی که قلبش هربار بهش میداد
_خب…این کجاش گریه داره بک؟؟تو داشتی ناله میکردی
لبخند از لبای بیرنگ بک محو شد…به ارومی خودشو بالا کشیدو با نگرانی جواب داد:
_تو…تو بجای لوهان رفته بودی توی اون خونه…لوهان قرار بود مراقبم باشه…اون نمیخواست من برم به مهمونیه پدرو مادرت…واسم قطعه‌ی فیرولو زد
چان آب گلوشو پایین دادو صاف نشست…نمیدونست چه جوابی به اون ناامیدی های آشکار بک بده…جلو رفتو سر اونو درآغوش گرفت:
_چیزی نیست بک…فقط یه خواب بوده
_میترسم به واقعیت تبدیل شه چان
ب.سه ای روی موهاش گذاشتو آروم نوازشش کرد:
_ششش‌‌…اتفاقی نمیوفته فندق…اینقد به خودت انرژی منفی نده
خودشو از بین بازوهای چان بیرون آوردو بینیشو بالا کشید:
_آره.‌‌..فک کنم دیشب خیلی شام خوردم
چان با شیطنت سرشو تکون داد:
_خب بیا داروهای ناشتاتو بخور که داره دیر میشه
بک درحالیکه به پلاستیک دارو که توسط چان حمل میشد خیره شده بود لباشو بهم فشار دادو بدون مقدمه گفت:
_میدونی این روزایی که دیالیز ندارم مثل چی میمونه؟؟
_مثل چی؟؟
_مثل اون روزای زمستونیه که به خاطر برف شدید مدرسه تعطیل میشد…آخخخ چه حالی میداد وقتی خبرش بهمون میرسید
چان لبخند زدو یکی از شربت هارو باز کرد:
_به زودی فارق التحصیل میشی…اونوقت دیگه کلا لازم نیست بری
بک بلند خندیدو موهای پریشونشو بهم ریخت:
_دیوونه
چان سرنگ مخصوصو پر کردو سمت دهن بک برد:
_باز کن اون توت فرنگی کوچولو رو…
با صدای زنگ گوشی چان هردو به سمت موبایل چرخیدن…چان بادیدن اسم روی صفحه به سرعت بلند شدو مقابل چشمای بهت زده‌ی بک اتاقو ترک کرد…درحالت عادی دارو های بکهیون حتی از شیری که روی گاز درحال سررفتنه هم فوری تر بود…بک میتونست حدس بزنه که این یه حالت عادی نیست…اولین فکری که به مغزش رسید استخوناشو میلرزوند…اما قلب عاشقش هیوقت اجازه نمیداد که اون مغز به چیزی مثل شخص سومی توی اون رابطه فکر کنه
_چیه؟؟
_چیه چیه؟؟بی تربیت
با کلافگی چشماشو توی کاسه چرخوندو نفسشو بیرون داد:
_سونگ هو…من منصرف شدم…جواب آخرو بهت دادم…نمیخوام
_خاک تو سرت چان…واقعا میخوای بشینیو مرگ بکو جلوی چشمات ببینی؟؟؟من دارم یه پیشنهاد عالی بهت میدم…هم قیمتش کمتره هم زمان کمتری صرف میشه…اینجوری با یه کم پول جونه عشقتو میخری
_گفتم نمیخوام…نمیفهمی؟؟سونگی من حتی یه ذره هم بهت اعتماد ندارم…حتی یه ذره
_پس اون دوستیه قدیمیمون چی میشه چان؟؟کی میخوای چشماتو باز کنی؟
دندوناشو بهم ساییدو ازبین دندوناش کلماتشو بیان کرد:
_دوستیه قدیمیمون همون روزی تموم شد که توی لعنتی عضو باند اون پیر مافیا شدی…چشمای منم ازین باز تر نمیشه لطفا با زنگ زدنای بی نتیجه‌ت آرامش موقتیمو بهم نریز…به امیده هیچوقت ندیدنت
گوشیو با عصبانیت قطع کردو قبل از ورود به اتاق چند تا نفس عمیق کشید

_کی بود؟؟
_کریس هیونگ‌…حالمونو پرسید
بکهیون لبخند ساختگی ای زدو سرشو تکون داد…عذاب روحیه آشنایی دوباره وجودشو پر کرد…چیزی شبیه به حسی که درمورد هانی داشت

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

_کجا میریم؟؟الان نونا میاد بالا
دست لوهانو کشیدو از اتاق بیرون برد
_بیا زود برمیگردیم
برخلاف تصور لوهان دستشو به جهت مخالف پله کشیدو مقابل دره آشنایی توقف کرد…اتاقی که همیشه بیشترین کنجکاویه لوهانو تح.یک میکرد
_اینجا…
قبل ازینکه کاملا به سمت سهون برگرده دستای سهون روی چشماش قرار گرفتو همه جارو از دیدش خارج کرد…سرشو جلو آوردو لباشو به گوشش چسبوند:
_میخوام امروز بهت نشون بدم که دلیل حساسیتم روی این اتاق چیه
لو کمی لرزیدو دستشو روی دست سهون گذاشت:
_این سورپرایزای تو آخرش منو به کشتن میده
سهون نیشخند صداداری زدو بعداز هل دادن در با پاش اونو به داخل اتاق هدایت کرد
_حس میکنم دارم یه پدیده طبیعی رو کشف میکنم…قلبم داره میزنه بیرون
_شاید پدیده‌ی طبیعی نباشه…ولی زیباییش کمی ازون نمیاره
لوهانو چرخوندو توی زاویه‌ی مشخصی متوقف کرد
_آماده‌ای؟؟
_مجبورم باشم
سهون دوباره ازپشت سرشو جلو آوردو با گرمای نفساش لاله‌ی گوش لوهانو نوازش داد:
_اونشبی که توی کلاب اون سه تا پسر زدنت…اونشبو یادت میاد؟؟
لو آروم سرشو تکون داد اما به خاطر دستای سهون زیاد نتونست عکس العمل نشون بده
_اونشب فهمیدم ازینکه بهت صدمه برسه متنفرم…فهمیدم ازینکه روی صورتت چیز اضافه‌ای مثل زخم باشه متنفرم…لوهان…من اونشب بود که فهمیدم تو توی لیست چیزایی که باید ازشون محافظت کنم دراولویتی…وقتی بغلت کردمو تو میلرزیدی سعی کردم تکون خوردنای قلبمو بندازم گردن لرزش بدن تو…
لو فشار آرومی به دست سهون وارد کردو نفسشو بیرون داد..سهون نگاهی به اطراف اتاق انداختو با صدای آروم تری ادامه داد:
_اون روزی که با کای رفتی خریدو من ساعتها خونه‌ی تاعو منتظرت بودمم یادته نه؟؟؟…بهت گفتم تو باعث شدی برای اولین بار نگران شدن واسه کسیو تجربه کنم…درواقع اون اولین بار نبود…قبل اون بارها قلبم به خاطر نگرانیهایی که واست داشتم تند زده بود…اما دروغ نیست اگه بگم تو اولین نفری هستی که نگرانش شدم…قبل از تو این حسو حتی به یوری نونا هم نداشتم
ب.سه‌ای پشت گردن لوهان گذاشتو با لبخند زمزمه کرد:
_تو خیلی چیزارو عوض کردی…خیلی از حسارو بهم چشوندی…و من به این نتیجه رسیدم که حتما نباید جونتو از دست بدی تا یه آرامگاه داشته باشی
دستشو از روی چشمای لو برداشتو کمی عقب رفت:
_اینجا آرامگاه منه
لو آروم چشماشو باز کردو چند ثانیه صبر کرد تا چشمای تارش روی رویایی که روبه روش میدید متمرکز بشه…چشمای گردش از شدت تعجب دو دو میزد…تکونی به لبای خشکش داد اما به جز صوت ضعیفو نامفهومی که از ته گلوش بلند شد چیزی نتونست بگه…زبونش قفل کرده بودو مغزش به جز شگفتی مقابلش چیزیو مد نظر نداشت…آروم پلک زدو به تابلوی بزرگی که نصف کامل یک دیوارو گرفته بود خیره شد…حتی وقتی توی آیینه هم نگاه میکرد خودشو تااون حد واضحو بی عیبو نقص نمیدید…تصویر صورتش بزرگتر از عکسی بود که توی اتاق مامانش دیده‌بود…چشمای بهت زده‌شو روی دیوار سر دادو تابلوهای کوچیکو بزرگ اطرافشو زیر لنز چشماش نگه داشت…هرکدوم ازون تابلو ها حالت متفاوتی از صورت لوهانو نشون میداد…
فلش بک:
_میشه یه سوال بپرسم؟؟
_هممم
_منظورت ازینکه گفتی خنده هات یه سوژه‌ی نابه چی بود؟؟؟
سهون نیشخندی زدو نگاهشو از لو گرفت:
_منظورم چیز بدی نبود…من هیچوقت خنده هاتو دست نمیندازم لوهان…تو خیلی قشنگ میخندی
_خب…بگو…مگه ازم نخواستی باهات راحت باشم؟؟؟مگه وقتی باهات غریبگی میکردم عصبانی نمیشدی؟؟
_خب؟؟
_میخوام توهم راحت حرفتو بزنی…
_من ناراحت نیستم لو…ازت خجالتم نمیکشم…منتهی الان منظورمو نمیگم…خودت یه روز متوجه میشی
آب گلوشو پایین دادو نگاهشو به تابلوی بعدی داد:
فلش بک:
_گریه…نکن…خوبم
_معذرت میخوام رئیس جوان…ولی شما فقط زورگوییا و عیب جوییاتون برای منه…فقط کارای منو به روم میارین…ینی واقعا نمیتونستین بهش بگین اون سیگار کوفتیش داره اذیتتون میکنه؟؟این اولین بار نیست که به خاطر سیگاره اون لعنتی حالتون بد میشه
_گریه نکن…چرا مثل دخترا رفتار میکنی؟؟
_من گریه نمیکنم…اینا…فقط چند تا دونه اشکه همین…که درمقابل وضعیتی که توش قرار گرفتم هیچی نیست…شما هیچوقت اینطوری حالتون بد نشده بود…خیلی ترسیدم
_باااااشههههه…همون چند تا دونه اشک لعنتی رم نریز…
با فریاد سهون از جا پریدو کمی عقب رفت
_نمیفهمی چی میگم؟؟چطور میتونی اینقد سوء استفاده گر باشی؟؟؟
_سوء…سوء استفا…
_آرـــه…سوء استفاده از نقطه ضعف منننننن…اون اشکای لعنتیت…درکش اینقد برات سختههههه؟؟
بغضشو پایین دادو به قطره‌ی شفافی که روی گونش توی نقاشی جا خشک کرده بود خیره شد…تابلوی بعدی اینبار لبخند خجلی به لبهای سرخش آورد
فلش بک:
_امممم…میدونم مشکی رنگ شیکیه…اما فک میکنم سورمه‌ای بیشتر بهتون…
_رفته بودی واسه خودت کپل بخری؟؟؟
_نه…اینو یه پسر بچه بهم داد
_چرا واسه من نگرفتی؟؟
_همممم؟؟؟!!!!!
سهون با چشمای خمارو جذابش کمی بهش نزدیک شدو لو به خاطر فضای کم با چشمای گرد به دیوار چسبید…سهون دستشو کنار سر لوهان به دیوار تکیه داد…لبای سرخو نیمه باز از تعجبه لو خیس شده بودو مقابل چشمای تشنه‌ی سهون برق میزد…ضربان قلب هردوبالا رفته بودو نفس کشیدن براشون توی اون فضا مشکل بود…لو با دلهره نگاهشو بین چشماو لبای مسخ شده‌ی سهون میچرخوندو آروم نفس نفس میزد…صورت سهون هرلحظه نزدیک ترمیشدو تپش های دیوانه وار قلبشون به اوج خودش میرسید…فقط چند سانت با هم فاصله داشتنو نفساهای داغ سهون به صورت لو برخورد میکرد…میدونست که اگه برای دومین بار اون اتفاق بیوفته دیگه نمیتونه ذهنشو آروم کنه پس قبل اتفاق افتادن اون لمس دستشو بالا آوردو بدون لحظه‌ای فکر کردن آبنباتو توی دهن سهون هل داد…
چشمای لوهانه توی تصویر اونقدر معصوم بود که بغضشو شدید تر میکرد…چهره‌ی متعجبو شوکش…آبنباتی که توی دهنشه و چوب باریکش از بین لبهای کوچیکو نیمه باز لو بیرون اومده…سهون تمام اون طرح هارو از زاویه‌ی دید خودش کشیده بود…واین قلب لوهانو به تپش میاورد…لحظه‌ی اتفاق افتادن تک تک اون نقاشی هارو میتونست به یاد بیاره…دقیقو واضح انگار که همون ثانیه درحال رخ دادنه
اطراف اتاق و روی تمام دیوارهاش نقاشی ها و تصاویر صورت لوهان نصب شده بود…گوشه ای میز بزرگ طراحی قرار داشتو روی اون انواع قلم طراحی… بین تمام اون خاطراتی که سهون بدون به زبون آوردن کلمه‌ای برای لوهان تداعی کرده بود کاغذ آ چهار کوچیکی که دیوارو به عنوان تکیه گاه انتخاب کرده بود به چشمای خیسو بغض آلود لو چسبید
فلش بک:
_لوهان؟؟؟
_بله؟؟
سهون با لبخند دستشو به علامت بیا تکون داد…لو به آرومی نزدیک شدو روبه‌روی سهون ایستاد…سهون برگه‌ی روی میزو که برعکس گذاشته بود تا لوهان نتونه ببینه چرخوندو روبه.روی اون قرار داد…با نگاه با نمکی به عکس العمل لوهان خیره شد…لو به تصویر آشنایه روی برگه نگاه کردو بعداز کمی فکر متوجه شد که سهون شازده کوچولو رو با حالته ناراحتو خجالت زده کشیده درحالی که کلمه‌ی متاسفم بالای سرش نوشته شده:
_نشناختی؟؟
_شازده کوچولوئه
_دقیقا
_خیلی شبیهش شده…شما واقعا استعداد نقاشی دارین
_اینارو ول کن…این تویی
_باید حدس میزدم
_چیو؟؟؟اینکه این قیافه‌ی چند لحظه بعدته؟؟؟
_چی؟
سهون تراشو ازروی میز برداشتو درهمین حین این صورت لو بود که با خجالت توی هم رفتو چشماشو بست…سهون با دیدن صورت لوهان سعی کرد مثل همیشه با عصبانیت برخورد نکنه:
_دیگه بهم دروغ نگو…باشه؟؟؟

دروغ…کاش وجود نداشت…کاش دروغو…خیانت وجود نداشت…شاید لوهان میتونست اون لحظه بیشتراز کنار سهون بودنش لذت ببره…نفس عمیقی کشیدو تند تند پلک زد تا پرده اشکش از جلوی چشماش کنار بره…به سمت سهون چرخیدو به چشمای خندونو راضیش خیره شد…چونش از شدت بغض میلرزیدو نمیتونست کلماتو درست ادا کنه:
_من…همه‌ی قسمتای بدشو…تو گذشتم جا میذارم…سهون‌…توهم بذار
_من تاآخرش هستم لوهان…قول میدم توی زندگیت پر رنگ تر از خودت باشم
لباشو بهم فشردو بدون تعلل دستاشو دور گردن سهون حلقه کرد:
_اگه روزی که به دنیا اومدم میفهمیدم که قراره اتفاقی مثل تو توی زندگیم بیوفته…به تک تک دردا و تنهاییام میخندیدم…
سهون لبخند شیرینی زدو دستاشو دور لو محکم کرد:
_میخوام کاری کنم که همه‌ی اون دردو تنهاییارو فراموش کنی لوهان..‌‌.تو شاهزاده کوچولوی اوه سهونی
_بغلم کن سهون…نمیخوام جای دیگه‌ای باشم

 

 

 


 

 

 

_الان یوری نونا میاد بالا جسدمون میکنه
_شما دوتا کجا غیبتون زد؟؟زود باشین توضیح بدین
سهون با ذوق به لوهان که ادای یوریو بهتراز خودش درمیاورد خیره شدو اروم خندید
لو در اتاقو باز کردو قبل از سهون وارد شد…با کم شدن سرعت قدماش و نگاهش که به نقطه‌ای ثابت مونده بود سهون هم سرعتشو کم کردو با قدمهای آهسته وارد اتاق شد تا از حدسش نسبت به حضور یوری مطمئن بشه…یوری به محض دیدنشون برگشتو با عصبانیت به سمتشون اومد…قدمهای محکمو تندش هر دوی اونها رو میخکوب کرد:
_شما دوتا دیشب کجا غیبتون زد؟؟…امیدوارم واسه بردن آبروی من توضیحی داشته باشین
سهون برای پنهون کردن خندش لباشو جمع کردو نیم نگاهی به لو انداخت:
_حوصله‌‌ی اون جشن کسل کننده رو نداشتیم
یوری اخمی کردو طوری که انگار از هیچی خبر نداره پرسید:
_چی؟؟؟؟…اصا کی رفتین که من متوجه نشدم؟؟
_وقتی همه سرشون به رق.sو لودگی گرم بود منو لوهان رفتیم
یوری چشماشو ریز کردو قدمی به سمتشون نزدیک شد:
_امیدوارم ارزش آبرو ریزه دیشبو داشته باشه…چون همه حیرون بودن که دلیل اصلیه مهمونی کجا غیبش زده
سهون لبخند کمرنگی زدو به سمت کمدش رفت:
_واسه من که بیشتر از چیزی که ممکن بود ارزش داشت
لو آروم خندیدو لبشو گاز گرفت:
_خیلی بیشتراز حد ممکنش
_شما دوتا یه چیزیتون شده…نمیخواین به من بگین؟؟
هردو با لبخند معنی داری بهم نگاه کردنو دوباره به سمت یوری برگشتن…لو با شیطنت و به علامت منفی سرشو تکون داد
یوری که از اتفاقات دیشب مطمئن و خیالش راحت شده بود مکثی کردو بعداز نگاه موشکافانه‌ای به سرتاپای هردوشون درحالیکه به سمت در میرفت آخرین تیر توی تاریکی خودشو هم پرتاپ کرد:
_امیدوارم وسایل مورد نیازتو جمع کرده باشی لوهان چون وقت زیادی به رفتن نمونده
لبخند از لب لو محو شدو با دستپاچگی به چهره‌ی آروم سهون خیره شد…اروم سرشو تکون داد اما سهون آروم ترازاون بود که میشد تصور کرد…یوری در اتاقو باز کرد اما قبل از خارج شدنش صدای سهون نفس حبس شده‌ی لوهانو آزاد کرد…یوری لبخندشو خوردو برگشت:
_همم؟؟
سهون خندیدو به لو اشاره کرد:
_نمیخوای تمومش کنی؟؟الان فشارش میوفته
یوری با لبخند خاصی ابروشو بالا انداخت…لوهان نمیتونست معنی اون نگاها و لبخندارو درک کنه و این موضوع استرسو دلهره شو براش عذاب آورتر میکرد
_چه تضمینی وجود داره سهون؟؟
لو با سردرگمی به مکالمه‌ی اونا و چهره‌ی شیطون سهون خیره شد
_اون پروانه دیگه غروری براش نمونده نونا…من با تک تک سلولام حس کردم که یه عاشق چجوری غرور بی موردشو میبازه…ازت ممنونم چون به خاطر تو قشنگ ترین باخت زندگیمو تجربه کردم
کم کم همه چی برای لو روشن میشد…بغضی که بیشتر سره احمق دونستن خودش گلوشو گرفته بود اجازه نمیداد که داد بزنه و بگه که چقد از اون خواهره مهربونش ممنونه…تمام اون مدت یوری درمورد حسشون میدونسته و تمام حرکات عجیبش و فراهم کردن فرصت تنهایی برای اون دوتا جزو تلاشاش برای رسوندن اونا به هم بوده…وحالا هم با موضوع فرانسه تصمیم داشت علاقشونو بهم تح.یک کنه…با ناباوری به چشمای مهربون نوناش نگاه کردو لباشو بهم فشرد:
_نو..نونا
لبخند یوری و سهون پررنگ تر شد و بغض لو سنگین تر
_بلخره اون مخای نداشته‌تونو به کار انداختین…تبریک میگم
_به بقیه هم شب تولد لوهان میگیم…آخر هفته یه جشن مفصل واسش میگیریم چون به خاطر نقشه‌ی ضایع تو و سوهو هیونگ مجبور شدم همه برنامه ریزی هامو جلو بندازم…
لو به سمت سهون چرخیدو اب گلوشو همراه با بغض پایین داد:
_تو همه‌ی این مدت میدونستی نقشه‌اس؟؟
_هنوز به اندازه‌ی کافی سوهو و یوری نونارو نشناختی لوهان…برعکس رفتارشون قدرت اجرای نقشه هاشون صفره
_پس چرا بهم نگفتی؟؟
سهونو یوری با دیدن دلخوری لو خندیدنو اینبار یوری جواب داد:
_چون از خداش بود نقشه‌ی منو سوهو خوب پیش بره
قبل ازینکه لو بتونه چیزی بگه دستای سهون دورش حلقه شد:
_لوهان ببخش که نتونستم بهت بگم…تو که میدونی نونا کاراش غیرقابل پیش بینیه و منم مطمئن نبودم…اگه بهت میگفتمو تورو امیدوار میکردم بعدش نونا تورو میبرد همه چیز سخت تر میشد
لو سرشو تکون دادو به سینه‌ی سهون تکیه زد:
_درسته…در هر صورت ارزش اونهمه غصه خوردنو داشت
سهون خندیدو با ذوق به یوری نگاه کرد:
_نونا…حالا باید توی برنامه ریزیه آخر هفته کمکم کنی
یوری لبخندشو آروم آروم کنار زدو نفس عمیقی کشید…طرز نگاهش سهون و لوهانو نگران میکرد
_من…درمورد تصمیمم نظرم عوض نشده…فقط درمورد اومدن لوهان منصرف شدم
_چی؟؟؟
لو دستای شل شده‌ی سهونو کنار زدو صاف ایستاد:
_ینی…چی؟؟
یوری لبخند دلگرم کننده‌ای زدو مقابلشون ایستاد…بدون نگاه کردن به دهن نیمه باز سهون سرشو بلند کردو بازوهای لوهانو توی دستش گرفت:
_خیلی وقت پیش میخواستم یه مدت از کره دور بمونم…ازین خونه خاطراتش…اما یه نگرانی داشتم که باعث میشد مردد بمونم…من نمیتونستم برادر کله شقمو ول کنمو برم…الان که خیالم بابتش راحت شده میخوام یکم تنها باشم تا دوباره به خودم بیام
_نونا…تو تازه به خودت اومدی…دوباره تنهاییو روی سرخودت آوار نکن
یوری آروم خندیدو با حالت بانمکی اکسیژنو ازبین دندوناش داخل ریه هاش کشید
_فرانسه آبو هوای خوبی داره…میخوام یکمم مال خودم باشمو خوش بگذرونم
_چند وقت؟؟
با صداو لحن سردو خشک سهون نگاه غمگینی به برادرش انداختو بعداز مکثی طولانی جواب داد:
_خیلی ازتون دور بمونم یکساله…
_سهون با همون حالت سردش سرشو تکون دادو نگاهشو دزدید:
_خوش بگذ..
_سهون؟؟
با صدای آرومو مهربون یوری دوباره سرشو چرخوندو بهش خیره شد…یوری با چشمای خیسو بغض آلودش چند ثانیه بهش خیره شدو ناگهان خودشو توی آغوش سهون انداخت…روی پنجه هاش بلنده شدودستاشو با تمام قدرت دور گردنش حلقه کرده بود
_نوناتو ببخش…اما دلیل محکمی واسه رفتن دارم…قول میدم خیلی زود برگردم
دستای سهون با تردید بالا اومدو دور خواهرش قرار گرفت…لو لبخندی زدو توی سکوت منتظر موند تا اونا حرفاشونو بهم بزنن
_یکسال زوده؟؟دوباره میخوای تنهام بذاری؟؟
_تو دیگه تنها نیستی سهون…
ازش جدا شدو دستای سهونو بین دستاش گرفت:
_تو به جز دوستات کسیو داری که عاشقته
سهون نگاهی به لو انداختو درنتیجش چشمای خندون لو رو صاحب شد
_یکسالت نشه چند سال…اون دفه هم توی نامت نوشتی که دو ماهه میری
_اگه بخوامم خودم تحمل دور موندن ازتونو ندارم…درضمن تو این مدت شما هم باید بیاین…واسه ماه عسلتون همه چیزو جور میکنم
سهون لبخند کمرنگی زد اما با خنده‌ی آروم لو گوشه‌ی چشماش جمعتر شد
قبل ازینکه کسی حرفی بزنه صدای در بلند شدو بعداز اون بوی ادکلن تلخی ورود شخص خاصیو خبر میداد
_کای!…چطوری؟؟
کای لبخند زدو بهشون نزدیک شد:
_ممنون نونا…شماها خوبین؟؟
لو سرشو تکون مختصری دادو بلافاصله چشماشو از نگاه پرنفوذ کای دزدید
_ازین طرفا؟؟
_همینجوری…کاری نداشتم گفتم هم یه سر بهتون بزنم…هم حضوری بفهمم آقا داماد دیشب کجا محو شد
یوری خنده‌ی دندون نمایی کردو انگشتشو سمت لوهان گرفت:
_آقا داماد و عروس خانوم دیشب با هم فرار کردن
سهون با بازوش به یوری زدو باعث شد هیچکس تغییر حالت کایو متوجه نشه
_نونا قرار بود آخر هفته…
_آخر هفته‌ای درکار نیست سهون…من ازین هیجان دست نمیکشم تازه همه رو خودم با خبر میکنم
لو زیر چشمی به نگاهای شوکه‌ی کای نگاه کردو لبخند پیروزمندانه‌ای زد
_صبر کنین…یکی توضیح بده ببینم…اینجا چه خبره؟؟
یوری دست سهونو پس زدو با ذوق موهاشو پشت گوشش داد:
_این دوتا احمقه عاشقو دیشب به هم رسوندم…مراسم اعترافو بوس بوسشونم یه جای دنج تر گرفتن
هر سه بین گله و شکایتهای سهون میخندیدنو هیچکس به جز لوهان متوجه سرخی گوشهای کای نشد

 

 


 
چنگالو بین انگشتاش بازی میدادو با چشمای نمدارش به حرکت ریتمیک آونگ ساعت خیره شده بود…انعکاس نور ضعیف شمع مقابلش روی پوست لطیفش به آرومی والس میرفت…عقربه‌هایی که عدد ۲:۴۰نیمه شبو نشون میدادو نفسشو کند تر میکرد…بوی غذاهای روی میز که حالا واسش تبدیل به یه مشت غذای یخ زده شده بود حالت تحوعشو شدت میداد…حس میکرد تمام وسایلو دیوارهای آشپزخونش درحال فرو ریختنه حتی صندلی‌ای که روش نشسته بود…صدای کلید که وارد قفل در شد ضربان قلب بیجونشو بالا برد…درست مثل هرشب که کای وارد خونه میشد…توی تاریکی خونه به سایه‌ی جاافتاده‌ی عشقش نگاه کردو بدون حرفی شاهد تلو تلو خوردنش بود…بعداز چند لحظه قامت کای توی نور کم چراغو شمعهای آشپزخونه ظاهر شدو باعث شد عرق سردی از اون احساس تنهایی روی گردنش بشینه…کای با چشمای سرخش به چشمای بغض آلود کیونگ سو خیره شد…خیلی سریع میز پرو غذاهای یخ زده رو از نظر گذروندو در یخچالو باز کرد…دی او ازون همه سکوت کلافه شده بودو از طرفی میدونست که اتفاقی افتاده…اما دلش نمیخواست صلابتو صدای محکمشو از دست بده و مقابل کای سست به نظر برسه:
_کجا بودی؟؟؟
کای بطریه آبو سرکشیدو اونو توی سینک انداخت…با صدای برخورد شیشه به استیل سینک دی او تکونی خوردو تلاش کرد قلب لرزونشو کنترل کنه:
_نشنیدی؟؟…گفتم کجا بودی؟؟
_امشب حوصله ندارم…فردا…
_نمیخوام فردا حرف بزنیم…فردایی وجود نداره کای…تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟؟؟
لحن تندش کایو عصبی تر میکرد…اما میدونست که توان بحث اخر شبو نداره…به سمت پله ها رفتو با قدم های نامنظمش از پله ها بالا رفت…مسلما کای از قلب له شده‌ی پشت سرش خبر نداشت
_جواب منو بده…کجا بودی؟؟؟
با عصبانیت برگشتو با تمام توانش فریاد زد:
_به تو چه هاااااااان؟؟؟…به تو چه؟؟؟؟وقتی میگم فردا حرف میزنیم ینی خفه شو ودهنتو ببند…اگرم میخوای به زر زر کردنات ادامه بری گمشو ازین خونه بیرون…توی خیابون اونقدر زر بزن که بمیری..
انگشتشو بالا آوردو بدون توجه به چشمای گردو اشکای بی امان دی او انگشت تهدیدشو بالا آورد:
_اون صدای گوش خراشه لعنتیتو ببر
سرجاش میخکوب شده بود…پاهای سستش هر لحظه تهدید به افتادن میکرد…قلبش به معنای واقعی ایستاده بودو صدای نفسهاشو نمیشنید…تنها صدایی که توی سرش اکو میشد برخورد کفشهای کای با پله های سنگی خونه بود…

 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)