هدر سایت
تبلیغات

Anti Love 37

هایییییی گاییزززز :nish:
الیهان ایز بک بفرمایین ادامه که این قسمت خیلی مهمه

خب میدونم خیلی دیره و دلخورین ولی مهم اینه که راحت شدم از درس حالا غیر ازین حرفا این قسمتو میخواستم قبل ازینکه برم ینی دوماه پیش بزارم ولی گفتم تو خماری میمونین…منم که دلرحم…درنتیجه تصمیم گرفتم بذارم بعدازینکه برگشتم پس برین بخونین

عکس العمل دوستای سهون چیزی شبیه یوریو چن بود و سهونو کلافه میکرد..با این تفاوت که اونا میدونستن قرار نبوده ست گروهی انجام بشه…بااین حال لو تلاش میکرد بدون توجه به نگاه عجیب دوستای سهونو یوری از شبش لذت ببره…هر چند که حضور توی جمعی که توی خیلی از موارد باهم تفاوت داشتن معذب کننده بود…گرچه ذهنش هنوز درگیر اون یکرنگ پوشیدن با سهون بودو تا حدودی نمیتونست جلوی لبخندای پشت سرهمشو بگیره اما سعی میکرد طوری رفتار کنه که تغییرات حالش توجه دیگرانو جلب نکنه…
اونشب همه چیز به طرز باور نکردنی ای مطلوب و خوش آیند بود طوری که هر کس به چشمای براق لوهان نگاه میکرد میتونست رضایتشو احساس کنه
باوجود سرمای شدید اونوقت از سال جشنواره و فستیولهای پرشور و مهیج حرارت خاصی بین مردم به وجود میاورد…خیابونای چراغونی شده و درختهای کاجی با لامپهای ال ای دیو گوی های رنگی تزیین شده بود ویژگی خارق العاده ای به فضا میداد…از بچه های کوچیک تا افراد سالخورده و پیر خودشونو با فستیوال هماهنگ کرده و سعی میکردن شب خاطره انگیزی برای خودشونو اطرافیانشون بسازن…زوجهای جوون متداول ترین کسانی بودن که با حضور پراز عشقشون انرژی مثبتو چندین برابر میکردن…با چشمای خندون و لبهایی که از شدت سرما سرخ شده بودو لرزش کوچیکی داشت همراه با جمع متوقف شد
_با جمع هماهنگ باشینو حواستونو بهم بدین،اینطوری با هم لذت میبریم…
همه به صورت دایره وار ایستادنو به توصیه های یوری گوش میدادن…‌سوهو یکی از دستاشو از جیبش درآوردو به نقطه‌ی نامعلومی اشاره کرد
_نونا سمت دریاچه ازین کشتی های خانوادگی هست…بریم تا قبل از سال تحویل یه جشن کوچیک بگیریم
_فکر خوبیه…نظر شما چیه بچه ها؟؟؟
سویانگ که اصلا دلش نمیخواست از جشنواره جدا بشه به عنوان اولین رای منفی سرشو تکون داد
_ما که بعداز سال تحویل میریم خونه سوهو واسه جشن…چند بار میخواین جشن بگیرین؟؟؟
یوری بدون توجه به لحن ناموافق اون جواب داد
_یکیش به عنوان جشن آخر سال…یکی به عنوان جشن اول سال
بااون جمله بقیه موافقتشونو اعلام کردنو همه به سمت جایی که مد نظر سوهو بود حرکت کردن…جمع صمیمیو جوونشون بعداز مدتها فرصت باهم بودن پیدا میکردو این بهترین زمان برای خالی کردن استرسها و غصه های طی سال بود
_بستنی میخوری؟؟؟
لو با تعجب به سهون خیره شد
_هم؟؟
سهون خندیدو به لبهای سرخو لرزونش اشاره کرد
_داری میلرزی…میخوای بگم سوهو واست یه بستنی بخره قشنگ واسمون برق ./صی؟؟؟
لو لبخندی زدو سرشو تکون داد
_فقط کافیه پیشنهادشو بدین…اونوقت میبینین که چند دقیقه بعد همه با چه لرزش قشنگی بستنیه زورکی هیونگو میخورن
_اون یه زورگوی به تمام معناس…
پوزخندی زدو با نگاه به یوری جمله شو کامل کرد
_اگه دست پرورده‌ی یوری باشه از لجبازیو زورگویی و مهربونی چیزی کم نداره
_درسته‌…خلقیاتشون شبیه همه…هردوشونم دوست داشتنیو دلسوزن
سهون نیم نگاهی به نیمرخ شاد لو انداختو درحالی که لبخند روی لبش پررنگ میشد دستاشو توی جیب اورکتش کرد
بعداز چند دقیقه پیاده روی بین خیابونهای پراز جنبو جوش همگی به دریاچه‌ی مورد نظر رسیدن
ساحل اونقدر شلوغ بود که اگه قرار بود توی صف قایق سواری بیاستن ساعتها طول میکشید اما قبل ازینکه منصرف بشن کای موفق شد با پیشنهاد کرایه‌ی دوبرار یک قایق موتوریه بزرگ جور کنه و این از نظر لوهان ناعادلانه بود و درست نبود وقت افرادی که چند ساعت توی صف ایستاده بودنو ضایع کنن..بااینحال برق پیروزیو قدرتمندی‌ای که توی چشمای همراهانش میدید اونو از مطرح کردن این نظر منصرف کرد…همگی بعداز پوشیدن جلیقه‌ی مخصوص سرجاشون قرار گرفتنو قایق با سرعت از مقابل چشمهای عصبیو پراز افسوس مردم دور شد…
همه با لبخند به ساحلی که هر ثانیه کوچیکو کوچیکتر میشد چشم دوخته بودنو هر کس نظری میداد اما این وسط دلهره‌ی کوچیکی ته دل لو نمیگذاشت که کاملا از اون تفریح لذت ببره…با صدای یوری از فکر بیرون اومدو بهش نگاه کرد
_سنتینری رو یادتونه؟؟اونموقع هم دوازده نفری بودیم
با لبخند تلخ یوری لبخند همه محو شدو با ناراحتی بهش خیره شدن لو با سردرگمی به اونا نگاه میکردو سعی داشت دلیل اون تغییر ناگهانیه جو رو بفهمه که سوهو خندیدو برای عوض کردن جو به تاعو اشاره کرد
_سنتینریو دوازده نفره اومده بودیم ولی قایق سواریو نه
با اشاره ‌ی سوهو همه به تاعو نگاه کردنو میخندیدن
بعدازین که توی تغییر حالت یوری موفق شد روشو به لوهان کردو درحالی همون چین با نمک همیشگی گوشه چشماش افتاده بود گفت
_لوهان چند سال پیش واسه جشن صد ساله اومدیم اینجا…این آقای شیکی که اینطوری ریلکس لم داده رو میبینی؟
لو با دیدن خنده های که هر لحظه بیشتر میشد نیم نگاهی به تاعو انداختو لبخندی از روی کنجکاوی زد
_این آقا اون وقتا که اینقد خونسرد نبود…مث بچه گربه ها کنار ساحل کز کرده بود،حتی نمیذاشت آب به پاهاش بخوره…ما همه سوار قایق شدیم ولی اون همون
کنار نشستو نزدیک قایقم نشد…
لوهان آروم خندیدو با ذوق به تاعو که سعی میکرد خنده شو کنترل کنه چشم دوخته بود
سویانگ نگاهی به داخل آب انداختو ضربه‌ی آرومی به پای یوری زد
_همینجا ها بود که دوربینم افتاد تو آب…واااااییی وقتی یادش میوفتم دلم میخواد بزنم زیر گریه
کای با شیطونی سرشو تکون داد:
_طرف عزیز ترینشو از دست میده اینقد گریه نمیکنه…اگه یوری نونا نگرفته بودت میپریدی تو آب
_آخه تمام عکسای توش واسه گالریه بوسانم بود، هیچ کپیه دیگه ای هم ازشون نداشتم
سوهو بعداز تنظیم دوربینش اونو به یکی از دومرد قایقران دادو ازش خواست تا یه عکس با زاویه‌ای که همه مشخص باشن بگیره و اونجایی که خودش توی دیدرس دوربین نبود بلند شدو خواست به جهت مخالف قایق بره
_از بحث دوربین سابق بگذریم دوربین حاضر مهمه…
_هیونگ مگه نمیبینی قایق هر چند دقیقه یکبار چه تکونی میخوره؟؟چطور جرات مـیکنی که…
هنوز جمله‌ی سهون کامل نشده بود که قایق تکون شدیدی خورد قبل ازینکه سوهو بتونه نیم خیز بشه و به جایی برای حفظ تعادلش چنگ بندازه به شدت افتادو بعداز برخورد کمرش به لبه‌ی قایق جلوی چشمای گردو بهت زده دوستاش به داخل آب پرت شد…لوهان که با وجود دراز کردن دستش نتونسته بود اونو بگیره با چشمای گردو صورت خیس به داخل آب خیره شد…حتی صدای دادو فریاد بقیه هم نتونست اونو از شوک دربیاره…
_هیووووونگ…آقا لطفا نجاتش بدین…هیووووونگگ
مرد میانسال به تاعو نگاهی کردو به سرعت داخل آب پرید…نفس نفس زدنای لو توی اون بهبوهه و سروصدا به گوش نمیرسید…
_سوهووووو…لطفا یه کاری بکنین…
سئوهیون درحالی که گریه‌ش بند نمیومد به سهونو کای که خودشون دسته کمی از بقیه نداشتن التماس میکرد…یوری نگاه شوکه شو به سمت برادرش چرخوندو برای اینکه سئو اونو به دیوونه بازی واردار نکنه اون دختره بی قرارو کنار کشید…لو لبه‌ی قایق نشستو بی توجه به اشکهای خودشو فریاد بقیه دیواره‌ی قایقو توی مشتاش فشارداد…قطره های اشکش توی آبه تیره ریخت و گم شد
_هیونگ…لطفا…
هنوز نتونسته بود بااون اتفاق کنار بیاد که مرد همراه برای نفس گیری بیرون اومد…لو درحالی که قلبش به سینش کوبیده میشد نیم خیز شدو با دقت به اون مرد خیره شد…اما با برگشتن اون به داخل آب بدنش شروع به لرزیدن و نفسشو حبس کرد….سوهو بهترین دوستش توی اون مدت بودو با قلب گرمش خیلی زود تونست لوهانو از لاک خودش بیرون بکشه…درواقع سوهو باعث شد که رابطه‌ی لو با سهونو اطرافیانش خوب بشه…شاید اگه اون نبود الان لوهان توی عمارت درحال بدوبیراه گفتن به سهون بود…با صدای بلند تاعو رشته‌ی افکارش پاره شدو اشکاش شدت گرفت
_سوهووووو…نه…تروخدا پیداش کنین…مگه جلیقه تنش نیس آخه؟؟امکان نداره با جلیقه گم بشه…من شنا بلد نیستم لطفا کمکش کنین
سهون نفس عمیقی کشیدو خواست توی آب شیرجه بزنه که توسط یوری متوقف شد…با عصبانیت به برادرش خیره شدو دستشو عقب کشید:
_فکرشم نکن…
_اومد…پیداش کرد…پیداش کرد
همه با صدای لو که به خاطر تنفس نامنظمش کلماتو بریده بریده میگفت به سمت نقطه‌ای که اشاره میکرد برگشتن
اشکاش اینبار با خوشحالی روی گونه‌هاش میریختو بی اختیار میخندید…مرد بیچاره از سرما میلرزید اما توی اون وضعیت حاله اون اصلا مهم نبود…دستشو دور گردن سوهو حلقه کرده بودو اونو به سمت قایق میکشوند…سهونو کای خیلی سریع لباسشو گرفتنو اونو توی قایق کشوندن…تاعو حاله تکون خوردن نداشتو دی او با نگرانی سعی میکرد به وضعیت اون برسه…توی اون جمع تاعو بیشتر از همه به سوهو وابسته بودو اونو حتی نزدیک ترو باارزش تراز برادر خودش میدونست…همه دور سوهو حلقه زدنو یوری چند بار با کف دستاش به شش هاش فشار وارد کرد…بینیشو گرفتو بعداز تنفس مصنوعی دوباره با دستاش همون حرکتو تکرار کرد…همه با نگرانیو بدنی لرزون به صورت رنگ پریده‌ی سوهو زل زدن…لو دستاشو جلوی دهنش گرفته بود تا توی اون سکوت سنگین بغضشو کنترل کنه…
_هیونگ خواهش میکنم…
سهون به چهره‌ی مضطربو خیس از اشک لوهان نگاهی زدو به خودش لعنت فرستاد که حتی توی اون وضعیت هم نمیتونه چشم ازون برداره
_دارین چیکار میکنین!؟؟؟…زود باشین دیگه
صدای گریه و التماس کم کم بلند میشد وهر کی با ناامیدی گوشه‌ای میوفتاد…یوری درحالی که توی اون هوای سرد عرق میریخت بدون اینکه تسلیم بشه به کارش ادامه داد…هنوز چند ثانیه از بلند شدن صدای دادو فریاد دی او وتاعو بلند نشده بود که سوهو با تکون شدیدی از جا پرید…توی چند ثانیه مقابل چشمای گردو شوکه‌ی دوستاش تمام آب توی ریه هاشو خالی کردو با سرفه‌های شدید کف قایق افتاد…همهمه‌ی ناراحتی دوباره به خوشحالی و اشک شوق تبدیل شد…لو درحالی که نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره جلو رفتو قبل از بقیه سره سوهو روی توی بغلش گرفتو و موهای خیسشو بوسه بارون کرد..
_هیونگ مردم از نگرانی…این چه کاری بود آخه؟؟؟
_سوهو؟؟حالت خوبه؟؟؟صدامونو میشنوی…
سوهو با بی حالی دست لوهانو گرفتو به چهره‌ی نگران دوستاش لبخند زد:
_داشت تموم میشد…
با اون جمله لو محکم تر سرشو توی بغلش فشردو چشماشو بست:
_اینو نگو…
لحظه‌ای بعد همه طوری که انگار هدیه‌ی بزرگی از خدا گرفتن دورش حلقه زدنو قایق با سرعت به سمت ساحل به حرکت دراومد…اونشب یکی از شبایی بود که توی دفتر خاطرات لو بیشتر بهش پرداخته شد
_____________________________________________________________________________
_فندوقم آماده‌ای؟؟؟
با لبخندی که مدت زیادی بود به لب نیاورده وارد اتاق شدو بکهیونو دید که روی تخت دراز کشیده…با نگرانی بهش نزدیک شدو کنارش نشست:
_بکهیون؟؟…باز درد داری؟؟؟
_یکم بی حالم چان…اما چند دقیقه دیگه حاضر میشم
موهای نمدارشو از روی پیشونیش کنار زدو سرشو نزدیک برد:
_به کریسو لی میگم بیان اینجا…فوقش یه شبه دیگه میریم ها؟؟؟حتما که نباید بیرون از خونه جشن بگیریم
نگاهش روی چشمای درشتو لبای خوش فرمش ثابت موند:
_نه سالی یباره…ذوقشونو کور نکن
_بیا داره زنگ میزنه
گوشیو از توی جیب شلوارش درآورد و لبخند گرمی به روی بک پاشید:
_کریس؟؟
_خانومو آقای پارک نمیخوان تشریف بیارن؟؟؟
_متاسفم هیونگ بکهیون حالش زیاد خوش نیست…بهتره امشب توی خونه بمونیم…شمام دوراتونو بزنین تا لحظه‌ی تحویل سال اینجا باشین
کریس اخمی کردو برای اینکه صداش بین اون شلوغی به گوش چان برسه گوش دیگشو گرفتو داد زد:
_چی؟؟؟بکهیون چیزیش شده؟؟؟
_نگران نباش بابا به خاطر داروهاش یکم بی حاله
_اححححححح چان…صدای نکره‌تو ببر بالا…نمیشنوم
چان با کلافگی گوشیو از گوشش فاصله دادو اونو قطع کرد…
_چی شد؟؟
نیم نگاهی به بک انداختو دوباره سرشو پایین انداخت:
_اونجا خیلی شلوغ بود نشنید…الان بهش مسیج میدم
بک که‌ بابت بیرون رفتن خیالش راحت شده بود پاهاشو توی خودش جمع کردو چشماشو بست…چان بعداز لمس کردن دکمه‌ی ارسال به تخت دونفره‌شون نزدیک شدو پشت سره بک دراز کشید…بوی عطره تیزش بینیه بکو نوازش دادو گرمای بدنش لبخند به لبش آورد…چان خودشو به بدن ضعیفش چسبوندو دستاشو از زیر بغلش رد کرد تا انگشتای سردشو بین دستاش بگیره…بک تکونی خوردو خودشو توی عمق آغوش اون کوه محکم پشتش جا داد…چان پیشونیشو به موهای پریشونو خوشرنگ فندوقش چسبوند…صدای کلفتش توی گوش بک پیچید:
_سال دیگه باید تمام این روزارو جبران کنیم…میریم پیش لوهان هممون با هم جشن میگیریم…اونموقع تو خوب شدی…هوا دیگه اینقدر سرد نیست..
ب.سه‌ی آرومی به موهاش زدو اونو محکم تر به خودش چسبوند
_چرا اینقدر آروم شدی؟؟؟…دلم واسه‌ی اون شیطونیات که دیوونم میکرد تنگ شده…
بک صورتش به بالش چسبوندو دستای چانو بین انگشتاش فشار داد…هیچ جوابی نداشت که به اون جملات بده…شاید ازین میترسید که قولی بده و درآینده بابتش شرمنده بشه
___________________________________________________________________________
چند دقیقه بیشتر به لحظه‌ی تحویل سال نمونده بودو همه توی خونه‌ی سوهو برخلاف برنامه‌شون دور میز منتظر صدای گوینده تلوزیون بودن…سویانگو هیو سعی داشتن طوری جو رو عوض کننو اتفاق چند ساعت پیشو برای چند دقیقه از یاد دوستاشون ببرن که تا حدودی موفق شده بودن…سوهو برای این که بیرون بموننو مثل هر سال جشن بگیرن خیلی اصرار کرد اما وضعیت جسمی وظاهریش ایجاب میکرد که توی خونه بمونن…
_بیاین اینجا…بدویین
همه گیلاس های نوشیدنیشونو به دست گرفتنو با لبخند از یوری پیروی کردن…وسط سالن دور هم ایستادنو با خنده منتظر حرفای از پیش آماده شده‌ی یوری شدن
_خب اول اینکه به سلامتیه سوهو که امشب هممونو سکته داد…
سوهو پتوی دورشو محکم تر گرفتو آروم خندید…
_بعدش به سلامتی عضو جدیدمون که خیلی زود باهاش عجین شدیم
اینبار نوبت لو بود که با گونه‌های سرخ لبخند زیباو فرشته وارشو به رخه جمع بکشه
_درآخرم به سلامتیه هممون که قراره همیشه کنار هم بمونیم
همه به تبعیت از خواهر بزرگترشون گیلاس هارو بالا بردنو یک صدا کلمه‌ی “به سلامتی”رو تکرار کردن
چشمای زیبای لو برق خاصی داشتو لبخند لحظه‌ای لباشو ترک نمیکرد…نوشیدنیه بدون الکلشو تا ته سر کشیدو نگاهشو بین دوستای جدیدش چرخوند توی یک لحظه تیر نگاه های یک نفر به شدت دستپاچه و هولش کرد…نگاهشو از نگاه بی وقفه‌ی کای دزدیدو به تلوزیون که جمعیت ناتمام مردم توی کارناوال هارو نشون میداد زل زد…
_زرتتون در رفته ها…چند لحظه دیگه وارد سال جدید میشیم بی ذوقا…
هیویئون اینو گفتو با خوشحالی اسپریه برف شادیو توی دستش گرفت…سویانگ هم لوله های رنگیو برداشتو کنار دوستاش ایستاد…سوهو دست سهونو که با لبخند زورکی دوستاشو همراهی میکرد گرفتو بهشون نزدیک شد…
صدای گوینده قطع شدو شمارش معکوس همراه با تصویر زیبایی از تلوزیون پخش شد همه با صدای بلند اونو همراهی میکردن:
_۱۰…۹…۸…۷…۶…۵…۴…۳…۲…۱…صدای انفجار توپو آتیش بازی تمام خونه رو برداشته بود…هیویئونو سویانگ شروع به جیغ زدن کردنو همه به خاطر سروصدایی که اون دوتا ایجاد میکردن میخندیدن…لوهان با خنده‌هاش صدای لطیفشو وارد مغز سهون که درست کنارش ایستاده بود میکرد…همه با خوشحالی همو درآغوش میگرفتنو سال جدیدو بهم تبریک میگفتن…سوهو که رنگ پریده و چشمای بیحالش نشون میداد که خودشو به زور سرپا نگه داشته مقابل لو ایستادو لبه‌های پتو رو باز کرد…لو با خنده‌ی کودکانه‌ای خودشو توی بغل هیونگش انداختو اونو با تمام وجود توی آغوشش گرفت…سهون که دستای باریک خواهرش دور گردنش حلقه‌شده بود ب.سه‌ای سر شونه‌ی یوری زد و سرشو کمی بالا گرفت که چشمای mستو خمارش روی لوهان که بین دستای سوهو چشماشو بسته بودو لبخند میزد خشک شد…با تصور خودش به جای سوهو برای یه لحظه قلبش از حرکت ایستاد…یوری که ازش جدا شد نگاهشو از لو گرفتو با لبخند به صورت دوست داشتنیه خواهرش زل زد:
_کریسمس مبارک نونا
_کریسمس مبارک داداش کوچولوی من
لو دستاشو از دور سوهو باز کردو لبخند زیبایی روی صورتش آورد اما هنوز دهنشو برای تبریک گفتن باز نکرده بود که با صدای کای هردوشون به سمتش چرخیدن
_میشه آهوتونو چند ثانیه قرض بگیرم؟؟؟
سوهو دستشو جلوی لو حصار کردو با شیطنت گفت:
_نخوریشااا
کای مچ دستای لرزونشو گرفتو از به سمت خودش کشید:
_تضمین نمیکنم
بدن کوچیک لوهانو بین بازوهاش گرفتو دستاشو محکم دورش پیچید…سرشو پایین بردو دم گوشش زمزمه کرد:
_واسه بغل کردنت ثانیه شماری میکردم
لوهان لرزه‌ای زدو آب گلوشو پایین داد…کای هم عضو ازون دوستا بود اما از اون مسافرت دیگه دلش نمیخواست زیاد بهش نزدیک بشه و به هر حرفش واکنش نشون میداد…

کیونگ سو…اونشب به طرز عجیبی تنها بودو احساس غریبی میکرد…بغض غلیظی که به خاطر اتفاقی که برای سوهو افتاد توی گلوش کاشته شد حالا داشت به آخرین حد تحملش میرسید…به کایی که تمام زندگیش بودو حالا توی چنین لحظه‌ی مهمی قبل ازاون کسه دیگه‌ای رو درآغوش گرفته بودخیره شد …اون هم آغوشی قلبشو به آتیش میکشید…چشمای سرخو پف کرده‌شو روی کای میخکوب کرده و تک تک حرکاتو لبخنداشو زیر نظر گرفته بود…کای بعداز رها کردن لو لبخند خاصی رو به لب آورد که فقط مخصوص اون بود…قطره‌ی اشک پاکش به گونه هاش راه پیدا کردو پوست سردشو سوزوند
_اون لبخند مال منه کای…
ازینکه هیچکس متوجه نبودش نمیشد به خودش لرزیدو سرشو پایین انداخت…توی اون لحظه به شدت به آغوش کای احتیاج داشتو ازینکه تنها عشق زندگیش ازین موضوع بی خبر بود دندوناشو بهم فشار داد
_نمیخوای عشقتو بغل کنی؟؟؟
سرشو به آرومی بالا گرفتو نگاه شکست خورده‌شو به چشمای شیطون کای دوخت…کای نزدیک شدو جلوی پاهاش روی زانو نشست
_داری تشنه ترم میکنیا کوچولوی دوست داشتنی
لبخند تلخی زدو سرشو تکون داد:
_کای!؟؟
کای به چشمای غم گرفته‌اش خیره شدو تلاش کرد دلیل اون حالشو پیدا کنه
_جونم؟؟؟
کیونگ به آرومی از جاش بلند شدو بالای سرش ایستاد…کای بلند شدو با اخم کمرنگی از روی تعجب منتظر ادامه‌ی جمله‌ش شد…دی او ب.سه‌ی ریزی سر دوتا انگشتش زدو اونارو روی لبای حجیمو جذاب کای قرار داد…صدای بغض آلودو لحنش زخم خورده بود…طوری که وجود کایو به لرزه مینداخت:
_کریسمس مبارک
بدون اینکه منتظر عکس العملی از طرف اون باشه به سمت پله ها چرخیدو بالا رفت:
_کیونگ سو؟؟
با همون حرکات آهسته‌ش چرخیدو نیم نگاهی به چشمای متعجبی که به تازگی متوجه حضورش شده بودن انداخت…دوباره به سمت کای برگشتو لبخند کمرنگی زد:
_ببخشید…امشبو بدون من جشن بگیرین…سرم درد میکنه
بالا رفتو دوستاشو توی بهتو سؤال تنها گذاشت
_____________________________________________________________________________

دستشو روی پیشونیش گذاشتو وقتی دید تب سوهو اونقدر پایین اومده لبخندی به چهره‌ی رنگ پریده‌ش زد
_هیونگ دیگه تب نداری…دمای بدنت عادیه عادیه
_ممنونم لوهانی با اینکه همه‌ی دوستام پیشمن بازم تو اومدی
_هیونگ تشکر لازم نیست اونا همشون الان بسکه نوشیدن بیهوشن فقط من میتونستم شبو بیدار بمونم
_آره خیلی نوشیدن…به خصوص سهون دومین باره که میبینم تا اینحد پیش میره سابقه نداشته که سهون اونقدر زیاده روی کنه که هوشیاریشو از دست بده…واقعا نگرانشم
سوهو میدونست که اون جمله لوهانو به فکر فرو میبره و وقتی اینو توی چهره‌ی اون دید ازین بابت مطمئن شد که این توجه دوطرفه‌اس
با صدای زنگ موبایل نگاهشو از چهره‌ی در هم لو گرفتو با سردرگمی به میز اشاره کرد:
_میشه موبایلمو بدی؟؟
و با اخمو صدای آروم تری زمزمه کرد:
_کیه این وقت شب؟
لو به صفحه‌ی موبایل نگاهی انداختو سرشو بالا گرفت:
_رئیس جوانه
سوهو نفسشو بیرون دادو لبخند زد:
_فهمید داریم غیبتشو میکنیم؟؟
بدون اینکه منتظر لبخند لو باشه تماسو وصل کردو گوشیو دم گوشش گرفت
_هیـــونگ
صدای دورگه و لحن نسبتا کندش به سوهو فهموند که طبق حدسش سهون mسته
_چیزی لازم داری سهون؟؟
_آره هیونگ…گوشیو بده به لوهــان
_سهونا مثل اینکه متوجه نیستی لوهان به عنوان دوست ما اینجاست نه خدمتکار تو…اگه چیزی میخوای فقط کافیه به من بگی تا من به خدمتکارا بگم
صدای سهون بلند ترو عصبی تر شد اما این برای سوهو اصلا تهدید آمیز نبود
_هیــــونگ…لوهان…اون چیزیه که میخوام…پس به اون خدمتکارات بگو بیارنش پیشم
سوهو به لو خیره شدو لبخند گرمی زد
_بیا…با تو کار داره
لو سریع جلو رفتو گوشیو از دستش گرفت:
_رئیس جوان…
_لوهان..‌.
فقط یک ساعت از جدا شدنشون میگذشت اما قلب لو با شنیدن اون صدای آروم که درهر حال سردیو جذابیتشو حفظ میکرد به لرزه درمیومد
گوشیو به گوشش فشار دادو با صدای لطیفو زیباش زمزمه کرد
_چیزی میخواین؟؟
_آره…پاشو بیا اینجا
نگاهی به سوهو انداختو جواب داد:
_ولی…خودتون که وضعیت هیونگو دیدین…حالش خوب نیست من باید پیشش…
_حال منم خوب نیست…لوهــــان…چرا وقتی هردومون توی یه وضعیتیم باید پیش اون باشی؟؟؟
صدای سهون کم کم درحال کدر شدن بودو این همزمان قلبو بغض لو رو تح. یک میکرد
_تو…الان باید اینجا باشی…باید پیش من باشی نه هیونگ…حالم خیلی بده…تا یک دقیقه‌ی دیگه اینجایی…۵۹ثانیه به ۶۰برسه خودم میام بالا…شنیدی؟؟
با نگرانی به سوهو نگاه کرد و تماسو قطع کرد…لبه‌ی تخت نشستو به چشمای منتظر سوهو خیره شد:
_اون خیلی خود خواهه هیونگ…خودش دید که چه حالی داشتیو حالا نمیذاره پیشت بمونم
_الان که حالم خوبه تو برو پیش سهون…
_هیونگ تو میتونی راضیش کنی که بذاره بمونم نه؟؟اون به حرفت گوش میده
_لوهان…نگران من نباش الان خیلی بهتراز اونم…تازه تو اینجایی من واسه اینکه حوصلت سر نره دارم تلاش میکنم نخوابم بااینکه خیلیم خسته ام
با شونه های آویزون روی صندلی نشستو دستاشو روی زانوهاش گذاشت:
_ولی اگه نصف شب تبت بره بالا چی؟؟
_وااااای لوهان من بچه که نیستم…اصا به سورا میگم بیاد بالا
لو درحالی که هنوز دودل بود با حالتی بی تفاوت پرسید
_سورا کیه؟؟
_همین خدمتکار میانساله،اون خیلی با مسئولیته حواسش بهم هست…تو هم برو تا سهون خان رَم نکرده
لو با کلافگی چشماشو بهم فشار دادو موهاشو بهم ریخت
_لعنت به این ۵۹ثانیه…حتی نمیخوام به اون شب فکر کنم
_کدوم شب؟؟
با سوال سوهو به خودش اومدو لبخند کمرنگو خسته‌ای زد:
_هیچی…تو دیگه بخواب و استراحت کن…به همون خدمتکار سورا میگم بیاد بالا امشبو
سوهو با خنده دستاشو تکون داد ب.سه ای توی هوا فرستاد
_شب بخیر عشقم
لو خندیدو با ذوق دستشو بالا آورد
_شب بخیر هیونگنیم…زود خوب شو
درو باز کردو قبل ازینکه از اتاق بیرون بره با چشمک پراز عشوه‌ی سوهو خنده‌ی تقریبا بلندی سر دادو بلافاصله دستشو جلو دهنش گرفت…آخرین نگاهشو به سوهو انداختو درو بست…نمیدونست ازین کار سهون عصبانی باشه یا به خاطر اون جملاتو روبه رو شدن باهاش دلهره داشته باشه…صدای آرامش بخش سهونو برای چندمین بار توی ذهنش مرور کردو لبخند شیرینی زد…به مرحله‌ای رسیده بود که با صراحت پیش خودش اعتراف میکرد که اون صدای جذاب تنها صدایی بوده که قبلش تا اون حد واکنش نشون میده…نمیتونست باور کنه اون پسر رقت انگیزه غیرقابل تحمل حالا با کوچک ترین حرکت وجودشو میلرزونه و با هر کلمه قلبشو از جا در میاره…اون صورت کابوس وار حالا تبدیل به چهره‌ی رویایی و دوست داشتنی تبدیل شده بود و لوهانو به خودش جذب میکرد…و شاید این بزرگ ترین دلیل لوهان برای اون سرعت قدم برداشتن به سمت اتاق سهون بود
_______________________________________________________________________
_هیونگ خیلی حالش بد بود…خودتون که دیدین
به آرومی برگشتو چشمای خمارشو به پسر خیره کننده‌ی مقابلش دوخت…لو با دیدن اون نگاه نفسشو حبس کردو به چشمای جذابش خیره شد
_حال منو نمیبینی؟؟؟فقط اونه که اهمیت داره؟؟
نفس عمیقی کشیدو به پشت سرش اشاره کرد:
_به زور تبشو آوردم پایین…داشت میسوخت توی…
با قدم های محکمو تندی که به سمتش برداشته میشد حرفشو خوردو نگاه بهت زدش روی سهون میخکوب شد…سهون به سرعت مچ دستشو گرفتو سرشو تا آخرین حد ممکن به صورت لو نزدیک کرد…کف دست لو رو به گونه‌ی گر گرفته‌ش چسبوندو با چشمای قرمز که ازون فاصله خستگیو فریاد میزد به لو خیره شد
_پس این چی؟؟؟این دما از نظر تو عادیه؟؟…چون صاحب این تب منم…اصلا واست مهم نیست؟
نفس های mستش به صورت لو برخورد میکرد. بوی الکل برعکس همیشه اصلا اذیتش نمیکرد.چه بسا که اون تنفس داغو روی پوستش دوست داشت…به چشمای پراز التماس و در عین حال پرنفوذ سهون زل زدو کف دستشو بیشتر روی گونش فشار داد…کوچک ترین لمس از طرف سهون ضربان قلبشو بالا میبردو لو دنبال این افزایش شیرین بود…با آروم ترین صدایی که توی خودش سراغ داشت زمزمه کرد:
_شما خیلی نسبت به من حساس شدین…چرا؟؟
سهون دستشو محکم تر به صورتش چسبوندو پرسید
_دلیلشو نمیدونی؟؟
لو آروم سرشو تکون دادو سکوت کرد…سهون سرشو جلو تر بردو بعداز نیم نگاهی به لبای سرخو نیمه باز لو نفسشو بیرون داد…بازوی اونو گرفتو به آرومی بدنشو توی بغلش کشید…لو نگاه شوکه شو به نقطه‌ای دوخته بودو پلک نمیزد…با حلقه شدن دستای سهون به دور کمرش لرزه‌ای زدو چشماشو بست…تنها نگرانیش این بود که سهون ضربان قلبشو حس کنه اما این نگرانی با وجود اون دستا که کمرشو میسوزوند به چشم نمیومد…نفس های سهون اینبار به گوشش اصابت میکردو صدای آرومش توی مغزش میپیچید
_چون اونی که داره منو اهلی میکنه تویی…اگه داری یکیو اهلی میکنی پس باید اینو قبول کنی که نسبت بهت حساس بشه…و تو اینو فراموش کردی
لو لبخند بغض آلودی زدو با تعلل دستاشو بالا آورد…سهون حصار دستاشو تنگ تر کردو سرشو روی شونه‌ی باریکش گذاشت…همین حرکت برای فرو ریختن قلبو تردید لوهان بس بود تا به خودش برای جلو رفتن اجازه بده…دستاشو به سرعت دور گردن سهون حلقه و صورتشو تو گردنش پنهون کرد…صداش بین گردن سهون خفه میشدو لباش با پوست ملتهبش برخورد میکرد
_وقتی بیدار شدین…میشه این لحظه رو به یاد بیارین؟؟؟ حیف این حس خوبه که فراموش بشه…درست مثل احساس اون شب
سهون لبخند پررنگی‌زد و یه دستشو توی موهای نرم لو فرو برد:
_حتی اگه فراموش کردم…تو کاری کن که به یاد بیارمش
لو آروم خندیدو خودشو کمی بالا کشید تا قفل دستاشو محکم تر کنه…با فکری که از سرش گذشت لباشو بین دندوناش گرفتو با شوق غیر قابل وصف چشماشو بست
“این ۵۹ثانیه ارزششو داشت”
_____________________________________________________________________________

۳ ماه بعد:
_بدش به من
_باور کن دست من نیست
_لوهان ایندفه از همین پنجره پرتت میکنم پایینا…
با لبخند شیطونو زیباش دستاشو محکم پشت سرش پنهون کرده بودو به عقب قدم برمیداشت
_دارم میگم دست من نیست.اینی که توی مشتمه فلش تو نیست
سهون چشماشو ریز کردو سرجاش ایستاد
_پس اون چه کوفتیه که به خاطرش فرار میکنی؟؟
_یه چیزیه که مربوط به تو نمیشه
سهون با تهدید سرشو تکون داد:
_که مربوط به من نمیشه؟؟
لو خنده‌ی آرومی کردو لباشو گاز گرفت:
_نه اصلا نمی…
با صدای جیغ بلندی روی تخت پریدو بالشو به سمت سهون پرت کرد:
_مواظب وسایلت باش تا به منم مشکوک نشی
سهون طوری که لوهانو بین تختو دیوار گیر بندازه به طرفش دویدو فریاد دیگه‌ای از لو اتاقو پر کرد…اما خیلی سریع از زیر دستای سهون که برای گرفتنش آماده شده بود فرار کردو به سمت در اتاق دوید…با هیجانو خنده‌ی روی لب دستگیره‌ی درو چرخوند تا از اتاق بیرون بره اما با باز نشدن در چشماشو روی هم فشار دادو چینی روی بینیش انداخت…با درموندگی برگشتو به سهون که با نیشخند پررنگی کلیدو بهش نشون میداد خیره شد…به در تکیه دادوبا ناله و التماس گفت:
_سهـــون…
_جونه سهون…
_میخوام برم
_باشه…ولی اول فلش منو میدی
_اصا خودت بیا بگرد
سهون با لبخند به دستای بازش نگاه کردو بهش نزدیک شد
_مشتتو باز کن
لو خندیدو آروم مشتشو باز کرد، دست خالیش لبخندو از لب سهون محو کردو حدسشو رد کرد…لو با شیطونی میخندیدو به چهره‌ی برزخیش نگاه میکرد
_گفتم که مربوط به تو نمیشه
سهون بلافاصله بدنشو به دیوار چسبوندو دستشو کنار سرش تکیه داد…اینبار نوبت لو بود که اون لبخند شادو از دست بده و با چشمای گرد به رفتار سهون چشم بدوزه
_منو مسخره میکنی؟؟
لو آروم پلک زدو لباشو خیس کرد:
_من…فقط داشتم شوخی میکردم
_میدونی که توی اون فلش چه طرح های مهمی دارم…باید بهم پسش بدی
چشمای جدیه سهون قلبشو به تپش مینداخت
_دست..من نیست

سهون به لبای براقش خیره شدو دستشو سمت کمربندش برد.درحالی که کمربندو باز میکرد فاصله‌شو با لو کمتر کرد:
_یا فلشو میدی…یا اتفاقی که نمیخوای میوفته
لو با دستپاچگیو ناباوری خنده‌ی آرومی کردو سرشو تکون داد:
_سهون داری منو میترسونی…تو میخوای بااون کمربند منو بزنی؟؟
کمربندو کشیدو با یک حرکت اونو از دور کمر شلوارش بیرون کشید…لو با صدای برخورد اون با زمین تکونی خورد چشماشو بست…سهون کمربندو به گوشه ای پرت کردو با نیشخند خاصش دستشو سمت دکمه‌ی شلوار برد…لو با چشمای گرد نگاهشو بین دکمه و چشمای سهون جابه جا میکردو سرعت نفساش تند تر شده بود
_می…میخوای چیکار کنی
سهون دکمه‌شو باز کردو دو طرف یقه‌ی لوهانو گرفت…با تمام قدرت یقه‌ی لباسشو پاره کردو بی توجه به دکمه‌ی هایی که روی زمین میوفتاد به دهن باز لو زل زد…نگاه خمارو غیر طبیعیش سهونه دیگه‌ای رو به لو نشون میدادو اونو به شدت میترسوند…قلب بی قرارش با سرعت خودشو به قفسه‌ی سینش میکوبید و نفس کشیدنو براش غیر ممکن میکرد…سینه‌ی سفیدو شفافش مقابل چشمای mست سهون بالا و پایین میرفتو شلوار جینو براش تنگ تر میکرد…لو خودشو به دیوار چسبونده بود و دعا میکرد که هر چه زودتر ازون کابوس خلاص بشه
_س‌…سهونا…هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟ فقط به خاطر یک فلش…
حرکت لبهای صورتیو باریکش عطش سهونو بیشتر میکرد…برای اولین بار بود که ناخواسته خودشو توی چنین موقعیتی قرار میداد اینو بیشتر به خاطر جذابیت نفس گیر لوهان میدونست…سرشو جلو برد و با لبهای داغش لبهای لوهانو نشونه گرفت اما لو به سرعت سرشو کج کردو چشماشو بست…لبهای سهون روی خط فکش قرار گرفتو باعث شد بغض سنگین لو بشکنه…سهون که ازون جای خالی دادن لو زیاد بدش نیومد بدون جدا کرد لبهاش از روی فک لو ب.سه‌ی ریزی به اون نقطه زد…ب.سه‌ی بعدیو زیر گلو و روی گردنش گذاشت…لو با قطره‌های اشکی که صورتشو پوشونده بود تمام تلاششو میکرد تا صدایی از دهنش خارج نشه چون میدونست که سهونو نمیشه کنترل کرد…بااینکه توی پایین تنش احساس داغ شدنو تغییراتی میکرد دستشو روی سینه‌ی سهون گذاشتو اونو به عقب هل داد…سهون محکم تراز قبل خودشو به لو چسبونده و اونو بین بازوهاش گیر انداخته بود…پاهای لو در برابر اون ب.سه های پرحرارت هر لحظه سست تر میشدو قدرت پس زدنو ازش میگرفت…با حس زبون سرکش سهون روی گردنش سرشو به دیوار چسبوندو به لباش فاصله داد…صدای ناله‌ی آرومی که از ته گلوش خارج شد سهونو از خود بیخود میکردو بیشتراز قبل ت.ریک میشد…در واقع نیازی به همکاریه لوهان نبود و سهون به محض رودررو شدن با لو از خود بی خود میشد و هر بار تلاش زیادی برای کنترل خودش میکرد اما اینبار انگار همه چی دست به دست هم داد تا همون ذره‌ی هوشیاری رو درمقابل لو ازش بگیره
_تو…نفسمو بند میاری
نفسهای سهون به گردنش برخورد میکرد و درحال ازبین بردن همون یک ذره ارادش بود…اونقدر ت.ریک شده بود که برای وارد کردن اکسیژن به درون ریه هاش با تمام قدرت تلاش میکرد…دمای بدن هر دو به اوج رسیده بود و به خوبی میتونستن ضربان قلب همو حس کنن…سهون لباس لو رو از سر شونه ها به پایین هل داد با ولع زبونو دندوناشو روی پوست گردنو سینه‌ی لو کشید…لو سرشو عقب بردو هربار که چشماشو میبست سیل جدیدی از اشک روی گونش جاری میشد…با هر لمس سهون دیوونه نمیشد اما اصلا دلش نمیخواست قبل از ابراز احساسش به سهون این اتفاق بیوفته…ماها بود برای اعتراف به سهون آماده میشد…توی هر موقعیتی خودشو آماده میکرد اما ترس توی دلش هیچوقت اجازه‌ی حرف زدن بهش نمیداد…توی این مدت با هر نگاه و لبخند یا با هر لمسی از طرف سهون قلبش از جا در میومد اما نمیتونست این احساسو به سهون بروز بده…
لبه‌های پیراهن تا آرنج های لو اومده بودو اون تلاش میکرد از افتادنش جلو گیری کنه…تا همونجاشم براش خیلی سختو دیوونه کننده بود…سهون دستاشو زیر پیراهن فرو بردو روی کمر داغ لوهان کشید…لو ناله‌ی بلند تری کردو به بغضش اجازه داد آخرین تلاشو بکنه…هق هق کوچیکی زد آستین سهونو توی مشتش فشار داد:
_س…سهون…به خودت بیا…خواهش میکنم…سهون التماست میکنم…این درست نیست
با صدای بغض آلودو زخم خوردش بلخره تونست توجه سهونو جلب کنه و اون روباه تشنه‌رو متوقف کنه…سهون درحالی که به شدت نفس نفس میزد لباشو از گردن لو جدا کردو با چشمایی که از شدت ش.وت قرمز شده بود به صورت خیسو پریشون لو خیره شد…لباش ملتهبو نمدار بود و نبض اکثر نقاط بدنشو احساس میکرد…لو که حالا احساس امنیت کمی میکرد آروم گریه میکردو لباس سهونو توی مشتاش فشار میداد… با ناباوری به چونه‌ی لرزونو مژه‌های خیسش خیره شدو لبهای بازشو بهم فشرد…از شدت شوک پلک هاش شروع به لرزیدن کردو داغی ش.وت جاشو به خجالت میداد…سهونی که تحت هر شرایط موضوعو به نفع خودش تغییر میدادو در هر صورت حقو به خودش میداد با قلبی آشفته و پریشون به جسم لرزون و ترسیده‌ی مقابلش چشم دوخت…بار ها توی تنهایی به لمس اون بدن فکر کرده بود…بار ها توی افکارش اون پوست روشنو براقو ب.سه بارون کرده بود اما اون اتفاق به هیچکدوم از افکارش شباهت نداشت…حتی ازینکه اون رویاهای پاکو پراز احساسو بااین ش.وت غیر قابل کنترل مقایسه کنه خجالت میکشید…اونقدر غرق پشیمونیو عذاب وجدانش بود که متوجه نگاهای عجیب لو نشد…چهره‌ی لوهان کم کم شروع به تار شدن کرد و سرش با شدت بی سابقه‌ای به دوران افتاد…اونقدر به اون بیماری عادت کرده بود که صدای نفس نفس زدنای خودشو که توی اتاق میپیچید نمیشنید…تنها صدایی که توی مغزش اکو میشد صدای لطیفو گرم لوهان بود که با نگرانی اسمشو تکرار میکرد…دستشو روی قفسه‌ی سینش گذاشتو درتلاش بود راهی برای ورود اکسیژن به ریه هاش باز کنه…اون صدای خس خسو سرفه برای باره نامعلومی نقص دردناکشو به رخش کشید…قفسه‌ی سینش مقابل چشمای شوکه و نگران لو بالا و پایین میرفت و زخم های کهنه وناتمام دیواره‌های ریه‌ش سرباز کرده بود…انگار سینش از اکسیژن خالی شده و ازشدت خلأ درحال انقباض بود…روی زانوهاش نشستو یقه‌ی پیراهنو از گلوش فاصله میداد
_سهون…سهونا…
صدای لوهان بی وقفه ادامه داشتو تنفسو براش سخت تر میکرد…با حس دور شدنه لو روی زمین دراز کشیدو دهنشو برای دریافت اکسیژن باز کرد…هنوز سرفه‌های مکررش ادامه داشت تااینکه دست گرمیو پشت گردنش احساس کرد…لوهان بدون توجه به اتفاق چند دقیقه‌ی پیش و خشمی که نسبت به سهون داشت سرشو از زمین فاصله دادو اسپریه آبی رنگی که همیشه ازش متنفر بودو بین لبهای سهون گذاشت…بار اول اونو فشردو چند ثانیه منتظر موند تا سهون بااون اکسیژن غیرمنتظره کنار بیاد…بعداز چند ثانیه دوباره اسپریو فشار دادو به دستای سهون که درست مثل یک بچه‌ی تشنه دست لو رو بینشون گرفته بود خیره شد…حتی نمیتونست باور کنه اون چهره‌ی محتاجو نیازمند مقابلش همون سلطه جویه چند لحظه قبله که سعی داشت بدون توجه به خواست لو غرورشو از بین ببره…سهون کم کم آروم شدو تنفسش به حالت عادی برگشت اما قلبو مغزش با سماجت اونو به خاطر اشتباهی که چند دقیقه‌ی پیش مرتکب شده بود سرزنش میکرد…سرشو به آرومی بالا گرفتو به چشمای مرطوب و مژه‌های بلند به هم چسبیده‌ی لو که ازون فاصله با تمام توان قلب نابه سامانشو به رعشه در میاورد خیره شد…نگاه بی حسو سرد لو ترسناک ترین چیزی بود که میشد تصورش کرد…ترس ازدست رفتن همه‌ی تلاشهای چند ماهش و بااون اتفاق تمام قدم هایی که به سمت اون موجود دوست داشتنی برداشته رو بی ثمر دید…لوهان از طرفی به چهره‌ی گنگ سهون که نشون میداد که اون لحظه با اختلال شدید احساساتش دستو پنجه نرم میکنه زل زده بود…برعکس سهون قلب و مغز لو به هیچ وجه باهم سازگاری نداشت…تپش های قلبش برای درآغوش کشیدن سهون التماس میکرد…میخواست با تمام وجود اونو بغل کنه و بگه که چرا ازون اسپریه منجیه کوچیک متنفره.اما با یادآوریه حالت ترسناک سهون و رفتار غیر قابل کنترلش که تمام احساس به وجود اومده‌ی لوهانو متزلزل میکرد به خودش کنترل احساساتو گوش زد میکرد…لبه های پیراهن پاره شده‌شو بهم نزدیک کرد…بدون هیچ حرفی از جاش بلند شدو به سمت در قدم برداشت…سهون که نمیتونست چیزی برای گفتن پیدا کنه ترجیح داد سکوت کنه و اجازه بده لو با خودش کنار بیاد…لوهان جلوی میز کنسول متوقف شدو بعداز نگاهی به اسپریه توی مشتش اونو روی میز گذاشت…سهون میتونست حتی ازون فاصله اعتماد زخم خورده شو ببینه واین عذاب وجدانشو دوچندان میکرد…لو خیلی زود از اتاق خارج شدو تصمیم گرفت تا مدتی که خودشم نمیدونست از نزدیک شدن به سهون خودداری کنه…حتی دیگه نمیدونست درمورد اعتراف و حرفای دلش به سهون چه تصمیمی بگیره…
(تو…نفسمو بند میاری)
با یادآوریه جمله‌ای که سهون توی حاد ترین شرایط دم گوشش زمزمه کرد لرزه ای زدو نرده‌ی پله ها رو محکم تر توی مشتش فشار داد…قدماش کند تر شدو تلاش کرد تا مقابل تپش های قلبو بغضی که نمیتونست مثبت بودن یا منفی بودنشو بفهمه رو بگیره…
_جو جو؟؟؟
بد ترین زمان ممکن برای رودر رو شدن با دختر تیز بینو باهوش دقیقا همون لحظه بود که اتفاق افتاد…هنوز درحال کلنجار رفتن با خودش بودو نمیتونست حالت محکمی به صورتش بگیره تا شک یوری برانگیخته نشه…لبخند زدن و آروم بودن بااون رنگ پریده و دستای لرزون به نظرش خنده دار میومد…به هر حال تمام سعیشو برای محکم کردن لبخند طبیعی به لباش کرد.
_نونا…
اونقدر بی حوصله بود که حتی طبق عادت همیشه به خاطر کلمه‌ی “جو جو”به یوری غر نزد..در هر صورت این یوری بود که توی کشمکش با فهمیدن احساسات مخاطبش موفق میشد و از نظر لو این یه فاکتور مهم و قابل تأمل برای نونای باهوشش بود
_کجا میری اینطور غمزده بشر؟؟؟
لبخند کمرنگی زدو لبه های پیراهنشو بهم نزدیک تر کرد
_میرم استراحت کنم نونا…واسه مهمونیه پس فردا هنوز یعالمه کار داریم
یوری چشماشو ریز کردو با تعجب به پیراهن زه وار دررفته‌ی لو نگاه کرد
_لباست…
لو کمی خودشو جمعو جور کردو با دستپاچگی تند تند پلک زد:
_این…آها یه شوخیه کوچولو بود…من…بهت بهت توضیح میدم نونا
تعظیم کوتاهی کرد اما قبل ازینکه بره و خودشو از شر نگاه موشکاف دوست داشتنی ترین دختر زندگیش خلاص کنه مچ دستش بین انگشتای باریک یوری قاپیده شد:
_جوجوی من…خیلی خودتو خسته نکنیا به سرپرست گفتم مریضی کارای سبکو بهت بسپره
لبخند گرمی زدو دستاشو روی دست یوری گذاشت:
_ممنونم نونا…ولی منم یه خدمتکارم نمیشه که…
یوری دستشو پس زدو با لحن آمرانه‌ای ابروهاشو بالا انداخت:
_برو دیگه خیلی نطق نکن…جوجوی خودشیرین
_لوهان نونا…لوهــان
یوری به سمت اتاق سهون قدم برداشتو با ولوم بلند تر دهنشو کج کرد:
_لوهانه جوجو
لو با بی حالی نیشخندی زدو بعداز نگاه کوتاهی به پله‌های طبقه‌ی سوم به راهش ادامه داد…باوجود اون تشویش بی امان توی دلش هنوز از خیلی چیزا خبر نداشت…آینده‌ی نزدیکو پراز دلهره‌ش…سرنوشتی که براش درنظر گرفته شده بود و اشکو لبخند هایی که جایی توی صفحه های دفتر زندگیش در انتظار نشسته
____________________________________________________________________________
چن برای چندمین بار موهاشو توی آیینه چک کردو با حالتی ریتمیک سوت میزد…
_انگار قصد بیدار شدن نداری…خوبه که دیشب زود خوابیدی
ملحفه رو روی سرش کشیدو پاهاشو توی شکمش جمع کرد…ازینکه چن متوجه نشده که تا کی بیدار بوده احساس رضایت میکرد…درغیر این صورت نمیتونست از غر غراو سوال پیچ کردنای هیونگش فرار کنه…
_آاااااهوووووو….آااااهویه زیبااااا…گت اوت آف بِد
با کلافگی دستشو از روی گوشش جدا کردو به خاطر خوابی که با سرو صداهای چن از سرش پریده نفسشو بیرون فوت کرد…چشماش هنوز تار میدیدو نمیتونست به خوبی عقربه های ساعت روی میزو از هم تمیز بده…بعداز چند ثانیه متمرکز شدن روی صفحه‌ی سفیدو کوچیک ساعت بلخره تونست اونو بخونه و زیر لب به اون کم خوابیه چن لعنت بفرسته…سرجاش نشستو درحالی که ملحفه‌ی سفیدش دور بدنش گره خورده بود موهای بهم ریخته شو فشار داد…هنوز برای به زبون آوردن فوشایی که برای چن ردیف کرده تصمیم نگرفته بود که در اتاق باشدت باز شدو هر دو با چشمای گرد از جا پریدن…چن با عصبانیت به مینا که حالت بی تفاوتی به خودش گرفته بودو درو پشت سرش میبست زل زدو با حرص چشماشو روی هم گذاشت:
_میگم لو..
لوهان که میدونست قراره شخصیت اون دختر توسط چن ترور شه پاهاشو روی زمین گذاشتو بی توجه به نگاهای مینا لباشو گاز گرفت:
_هم؟؟
_بیا به سرپرست بگیم یه درم واسه اتاق ما بذاره ها؟؟؟نظرت چیه؟؟؟
لو با لبخند خاصی به سمت دستشویی رفتو باسـ..شو خاروند
_نه نیازی نیس.آدم بیشعور اینجا پیدا نمیشه که
مینا با عصبانیت پشت چشمی نازک کردو دست به سینه ایستاد…قبل ازینکه لو وارد دستشویی بشه با صدایی که نازک تراز همیشه بود گفت:
_لوهان اوپا آقای جانگ اومده…میخواد تورو ببینه
لو با دستپاچگی دستیگره درو فشار داد و به نقطه ای خیره شد…
_باشه تو برو
مینا بعداز نیم نگاه پراز تنفری به چن از اتاق بیرون رفت…چن که از بسته شدن در مطمئن شده بود سریع به سمت لوهان رفتو مچ دستشو گرفت:
_لوهان هر چی زودتر ازین زندگیه لجنت خلاص شو…برو بهش بگو که نمیخوای از دستوراشون پیروی کنی
آب دهنشو پایین دادو آه بلندی کشید:
_به این راحتی نیست هیونگ…اونا جدی تراز این حرفان به خصوص اینکه من از اقوام درجه یک رئیسشونم..
_ینی باید چیکار کنی؟؟؟
سرشو بالا گرفتو با لحن خاصی که چنو میترسوند جمله‌ی آشنایی رو به زبون آورد:
_دیگه مهم نیست چی میشه…فقط میرم جلو تا بگذرونم
قبل ازینکه اجازه بده چن اون جمله‌ی پراز یأسو توی ذهنش حلاجی کنه مچشو از بین انگشتای اون بیرون کشیدو وارد حموم شد

_احساس میکنم نمیشناسمتون…خیلی زیباترشدین
لبخند تلخی زدو شونه هاشو بالا انداخت:
_جز این چه مزیته دیگه ای دارم؟؟
_این حرفو نزنین…شما شخص مهمی هستین…
لبخند تلخش به نیشخند تبدیل شدو به انتهای سالن خیره شد
_اهمیتی که پشت میله های‌زندان دو چندان میشه
خودشم نمیدونست چرا هر دفه طعنه با اون پیرمرده بیچاره حرف میزنه…انگار میخواست دقو دلیهاشو سره اون خالی کنه…دیگه خسته بود از نیشو کنایه هایی که به اون منتقل میکنه…خسته از افتخارات کثافت باری که هر بار توسط جانگ یادآوری میشد…

از تحمل نگاه های تهدید آمیزو شیطانیه مینا…و هر چیزی که اونو از سهون و قلبش دور میکنه…حالا دیگه بزرگترین آرزوش شده بود یه خنده‌ی از ته دلو عمیق،بدون استرسه زود از بین رفتنش…روزی هزار بار نسبت به لوهانه خدمتکار حسادت میکرد…و شاید هر بار کاش های کودکانه و پیش پا افتاده ای رو با خودش تکرار میکرد…کاش های فوقه ساده‌ای که برای لوهان تبدیل به یک زندگی شده بود
دندوناشو با ناچاری روی هم فشردو لحنشو آروم تر کرد:
_آقای جانگ…میشه بگین چرا اومدین؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟
جانگ سرشو تکون دادو صادقانه ترین حالتو‌به چشماش داد:
_ارباب جوان میدونید که منم عذاب میکشم که شما رو توی این وضع میبینم…اون شب اول که دیدمتون برای چند ساعتی که توی راه اینجا بودیم برای آوردنتون تردید کردم…دنبال یه راهی میگشتم تا نجاتتون بدم اما خودتون از قدرت رئیس شین باخبرید که…حتی توی این هشت ماهی که شما اینجا بودین به خیلی روشها برای بیرون آوردنتون فکر کردم که هر دفه شکست خوردم…ازاینا بگذریم…مادرتون داشت برای یه مأموریت جدید آماده میشد…معموریتی که وظیفه‌ی سنگین ترین روی دوشتون میذاشت…
اخمهای لو توی هم رفتو با حالت شوکه‌ای سرشو خم کرد:
_چی؟؟!!!!!!اون لعنتی با خودش چی فکر کرده که…
_اجازه بدین…
نگاهی به دست جانگ کرد که برای آروم کردنش بالا اومده بود…کمی به خودش مسلط شدو نفس عمیقی کشید
_با این اتفاقی که دوسه ماهه پیش افتاد…ینی وقتی که خبر دار شد رئیس جمهور و دستیارش به شما شک کردن منصرف شد…پوزخندی زدو به صندلی تکیه زد:
_هه…میبینم که قدم به قدم جاسوس داره
جانگ کمی متوقف شدو سعی از رشته‌ی کلامو با وجود طعنه هایی که به مقصد نمیرسید حفظ کنه
_تااون روز فکر میکرد که شما از پس مسئولیت بعدی هم برمیاین…اما بااون اتفاق دستور داد که فعلا فعالیتاتونو متوفق کنین
_خوبه…از خودم ممنونم که به چنین مسئولیته مضخرفی گند زدم…در ضمن من هیچ فعالیتی نداشتم که متوقف کنم
آقای جانگ آروم خندیدو ضربه‌ای به بازوی لو زد:
_میدونم…اما بذارین اصل مطلبو بگم
لوهان با کنجکاوی به چهره‌ی شکسته‌ی پیر مرد چشم دوخت
_من با مادرتون صحبت کردم…گفتم حالا که شما از پس چنین کارایی برنمیاین مجوز بگیرم تا شما رو ازینجا بیرون ببرم…خوشبختانه اینقدر این معموریت بهش فشار وارد میکنه که بدون فکر قبول کرد
چهره‌ی مبهوت لو به شدت گر گرفتو با مغزی که قفل شده بود به صورت آقای جانگ زل زد…بجز پلک زدنای نصفه و نیمه هیچ حرکت دیگه ای نمیکردو انعکاس سردی از سمت قلبش به نوک انگشتاش ریخت
لبخند رضایت مندی که روی لب جانگ نقش بسته بود کم کم از صورتش‌رخت میبست
_ارباب جوان؟؟
انتظار هر جمله‌ای ارو از طرف جانگ داشت…اما هیچوقت به این فکر نکرده بود که به این زودی تموم میشه…اولین تصیری که مقابل چشمهای بی روحش شکل گرفت چشمهای آرامش بخش و صدای مردونه‌ی سهون بود…تک تک لحظات خوبو بدی که بااون موجود متفاوت و خواستنی سپری کرده بود از جلوی چشماش میگذشت…صدای خفه‌ی آقای جانگو جایی گوشه‌ی پرده‌های گوشش هل میدادو درتلاش بود صدای مورد علاقه‌شو به خاطر بیاره…لحن سردی که قلبشو میلرزوند…لحن گرمی که وجودشو به آتیش میکشید…لحن شیرینی که لبخندو به لبش میاورد…چیزهای زیادی راجع به اون پسر وجود داشت…اونقدر زیاد بود که لو با یادآوردی گوشه‌ای از اونها احساس سوزش خفیفی توی چشمها و بینیش کرد…سوزشی که بغضی ترک خورده پشتش پنهون شده بود…

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 145 نظر 31 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سمیرا
مهمان

من عاشقه چنم😂😂😂😂یعنیییی تیکه ای که به عنترخانوم انداخت خیلیییییی خوووووب بودددد😂😂😂😂😂👍👍👍👍👍

اوه سهون
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
عرررررررررررررررررررررر
اخه یه قلم تا چه حد میتونه خوب باشه؟؟؟؟؟؟؟😨😨😨
لعنتی هیچ توصیفی برای فیک عالیت ندارم

tina
مهمان
zizi
مهمان

عررررر سهونی چی میشه پس میپوسههههههه :gerye: :gerye: :gerye:

niloo
مهمان

این مامانه همیشه باید یه گندی بزنه نع :daqun: این یهویی رفتن لوهان شک برانگیز نیست یعنی :| خدا به خیر بگذرونه :gerye:

3dna
مهمان

واى قلبم این چی بود دیگه؟
عررررررر😩

Farnaz H.H
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ولکام بک لاو :charkhesh: :kissme:
وای لوهان نرو
خدایای این داسی با روح وروان ادم بازی میکنه
هیچ کلمه ای نمیشه توصیفش کرد
مرسی عشقمممممم
:heartme: :kissme:

Mary
مهمان
کای چرا اینجوری میکنه من کایسو خیلی دوست دارم ولی به نظرم کای پررو شده باید کیونگسو حسابی حالشو بگیره دلم برا کیونگسو سوخت سهون خیلی باحال حسودی میکرد عین بچه ها شده بود که میخوان جلب توجه کنن :khande: :khande: چه یهویی باهم خوب شدن ایول ولی اینا تازه باهم جور شدن میزاشتی یکم شیرینی این رابطه صمیمی جدیدشون به دلمون بشینه بعد حرف رفتن میشد وایی لوهان نرههههه به نظرم تا سهون هست اصلا جای نگرانی برای لوهان تو اون خونه نیست حتی اگه بفهمه لوهان برا چی اومده شاید متنفر شه یه مدت ازش ولی نمیزاره زیاد… Read more »
kd
مهمان

خدا قوت آجی.
درست و حسابی جبران کردیا.دستت درست.لاو یو.

sunny.lotus
مهمان

اونجا موندن اصلا هم سخت نیس میتونی به جانگ بگی اونجا میمونی وگرنه مامی ت و لو میدی
دلم میخواد کای و بکشم اخه احمق وقتی دی او رو دوس داری چرا دست از سر لو بر نمیداری؟
این سهونم دیگه شورش و در اورده پابووووو خو اعتراف کن تموم شه دیگه
تنک یو

Wootamno
مهمان

من داشتم بی این فیک میمردمممم T.T
خب در رابطه با نظر دوستان راجب این ۳ماه بعد, اونقدرام بدنبود قابل حدس بود تا حدودی به هرحال…
بی صبرانه منتظر پارت بعدیم =))
خسته نباشی

ghazal
مهمان

ادامه ادامممممممممممممممممههههههههههههه لطفا تو لوخدا بزاررررر من گناه دالللللللللللللممممممممممممم
:daqun: :daqun: :daqun: :gerye: :gerye: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat:

negar
مهمان

من که سه تا سکتمو باهم زدم چرا نمیزاری گریه موکونما :aaar: :aaar: :cry: :cry:

nazanin
مهمان

عرررررررر لوهان میخاد برههههههه :gerye:
آغا انصافا دستت درد نکنه ولی دیگه ناموسا خاننده های داستان خیلی تحمل کردن…..یکم زود تر بذار 😊
مرسییییییی

مائده
مهمان

عر هونهانم من فدای اسم سهون بغضای لوهان ادمو میکشه عاقا این کایو جلوشو بگیر مرتیکه هوس باز خو بیچاره دی او دق مرگ شد لو لو هم سهمه سهونه مال مردم چشم داره
چیشد که هونهان انقد صمیمی شد ؟ عاقا من انتظار کلی صحنه رمانتیک داشتم جون لولو بقیشو زودتر بزار

LuLu
مهمان

واییییییی بالاخره برگشتیئییییییی
این قسمت عااااااالییییئیییی بود ممنون
زودی قسمت بعد و بزار لطفاااااااااااااااا خیلییییی خماریش بدجور بود
:aaar:

Namira
مهمان
wpDiscuz