سلام شاتوتای عزیز ، قسمت 13 از فیک دومینو

با ذهنی پر از سوال از اون خونه بیرون اومد

باید تحقیقاتشو گسترده تر می‌کرد

اینجا عجیب یه چیزی میلنگید

غیب شدن یه دفعه ایی پارک چانیول

اون شایعات تشکیلات سری

چرای مرگ پدر مادر چانی

راهشو به طرف جای همیشگیش کج کرد تا بتونه فکرشو جمع کنه

…………….

چانیول تو اتاق کارش داشت در مورد اون شرکت تقلبی جیمین تحقیق میکرد که گوشیش زنگ خورد

_بله؟

_قریان

_می‌شنوم

_امروز یه تاجر به اسم سونگ وارد شرکت جیمین شد فرقی نداره محمولش چی باشه همه چی صادر و وارد میکنه اینجور که معلومه خانواده ایی هم نداره اونارو تو تصادف از دست داده شرکت اصلیش تو امریکاس

_باشه عالیه،پروندشو با عکسش واسم بفرست

_چشم قربان

گوشی رو پرت کرد رو میز و صورتشو تو دستاش قایم کرد

_لعنت بهش هر روز یکی اضافه میشه

موهاشو با دستاش زد کنار…از جاش بلند شد…وارد نشیمن شد..کمی بو./بن ریخت تو جامش …روبه رو پنجره ایستاد و یه دستشو گذاشت تو جیبش..با اون یکی دستشم جام رو گرفت

نمی‌خواست به چیزی فکر کنه

آرزو داشت کمی ذهنش آروم باشه

بدون هیچ دغدغه و فکری

دلش بی نهایت واسه سهون تنگ شده بود

قلبش پر بود انگار که می‌خواست منفجر بشه

ولی تنها کاری که می‌تونست بکنه این بود که آهی بکشه و باقی مونده ی مش./وبشو یه ضرب بره بالا

صدای آلارم مربوط به ایمیلش باعث شد تا از پنجره فاصله بگیره و پای لب تاب بره

عکس تاجر به همراه ریز مشخصاتش براش اومده بود

نگاهی به قیافه َش انداخت و پوزخند زد

چانیول اینقدر این سالها توی آموزش های لازمی که دیده بود تبحر داشت که بتونه بفهمه طرف مقابل گریم داره

هرچند نمی‌تونست قیافه ی واقعی اونو تشخیص بده ، ولی به خوبی متوجه ی این بود که گریم زیادی رو داره

– آدمای دور و بر جیمین هم مثل خودشن

از سرجاش پاشد تا به اجبار برای خرید یه سری خوراکی واسه ی اتاقش از آپارتمان خارج بشه

به محض باز کردن در خونه با همون پسر مو صورتی روبه رو شد که خیلی بی خیال و سرخوش داشت به سمت آسانسور می‌رفت

بدون توجه بهش ، همراهش سوار شد و وقتی توی محوطه ی ورودی آپارتمان رسیدن ، بکهیون به عمد به چان شونه زد و رد شد

یه طورایی می‌خواست با این کار تلافی اون روز رو در بیاره

سرش رو تکون داد ، وقت اضافی برای هدر دادن واسه یه بچه رو نداشت ولی نمی‌تونست هم بی خیال پروییش بشه

وقتی داشت از کنار بکهیون رد می‌شُد به عمد طوری پاش رو پشت پای اون گذاشت که تعادلش رو از دست بده و زمین بخوره

وقتی که بک با زانو محکم روی زمین اومد صدای آخش بلند شد و سریع با دستاش زانوی راستش رو گرفت

دقیقا همون ناحیه که به خاطر راوی ضربه دیده بود دوباره درد گرفته و باز خون از زخم سرباز شده َش روی پوستش ریخت

چانیول با تعجب به خونی که از زانوی شلوار پاره (مدل شلوارشه) بکهیون بیرون می‌زد نگاه کرد

اونقدرا ضربه رو محکم بهش نزده بود که بخواد همچین اتفاقی براش بیفته

بک دندون قُرچه رفت

– آزار داری مرتیکه سادیسمی

چانیول اخم کرد

– تو کوری ، تقصیر منه؟ خودت یهو ایستادی منم خوردم بهت

– بچه خر می‌کنی؟! از عمد زدی بهم

– هه ، انگار ماشینم زده باشم بهش ، جمع کن برو

بکهیون به زور سرپا ایستاد

– شانس آوردی که کار دارم ، وگرنه از کولت پایین نمیومدم

– برو بچه جون. برو گل کوچیکت رو بازی کن

بکهیون خواست جوابش رو بده ولی با یادآوری اینکه ، پدرش ازش خواسته بود هرچه زودتر ببینتش ، مجبور شد از چانیول دور بشه

وقتی که بک ازش دور شد چان تازه به خودش اومد…اون اولین باری بود که چانیول با یکی به جز سهون کل کل کرده  و حتی مدل پسرای لات جوابش رو داده بود

بک ناخواسته یکی از موضوعاتی شده بود که چانی بهش فکر میکنه و این اصلا واسه چانیول خوشایند نبود

چون اصلا دوست نداشت چیزی واسش مهم باشه

البته جز سهون

سوار ماشینش شد و به سمت خونه ی یکی از همکاراش رفت

خونه ایی شیک ولی کوچیک با نمایی از چوب و فلز تو شرق سئول

زنگ رو زد و بلافاصله صدای همکارش اومد

_بیا تو چانیول

در با صدای تیکی باز شد…چانی وارد شد

به دلیل هم درجه بودن چانی با وون بین (همکار چانیول)

همدیگه رو عامیانه صدا میکردن

با همدیگه دست دادن..وون بین چانی رو دعوت کرد که بشینه

_خب چانیول بگو ببینم چخبرا؟

_هیچی..تعطیلات خوش میگذره؟

_وون بین با دو فنجون قهوه اومد و رو به روی چانی نشست

_تا قبل از اینکه تو بیای آره تعطیلات خوبی بود ولی اینجور که معلومه کار شروع شده

چان پای چپشو رو پای راستش انداخت و کمی از قهوه ش خورد

_درست حدس زدی..میخام همه ی شبکه ی اینترنتی این “کارت شرکت جیمین رو از جیب کتش دراورد گذاشت رو میز” شرکت رو واسم در بیاری..ریز و بم اطلاعاتش

وون بین کارتو برداشت نگاهی بهش انداخت

_امممم به نظر اسون میاد

_هی این خیلی پیچیده تر از اونیه که فکرشو میکنی

_اوکی.پس بهت خبر میدم

_منتظرم… وقتی نتایج تمام همه رو به ایمیلم بفرست

 

***********************

بکهیون دفترچه جیبی کوچیکش رو در آورد

درخودکار رو با دهنش باز کرد برنامه های اون روز رو خوند

راوی بعدازظهر به یه باشگاه ورزشی که البته خصوصی بود می رفت

بکهیون نیشخند زد

باید هر طور شده وارد اون باشگاه می شد

علائق مشترک خیلی وقتها می تونست سبب نزدیکی دو نفر بهمدیگه بشه

یاد پسری که صبح بهش خورده بود افتاد

همون همسایه ی عجیب و مرموزش

یه طورایی به نظرش خیلی مشکوک میومد

همیشه لباساش رنگ تیره بودن و طوری راه می رفت که انگار توی یه پادگان نظامیه

به خودش نهیب زد . ذهن جنایی سازش باز شروع به ساختن یه فلسفه ی پلیسی کرده بود

ولی شاید یه کم…فقط یه کم دخالت بد نبود؟!

خوب اون فقط خیلی در مورد این پسر کنجکاو بود و این کنجکاوی اصلا و ابدا به فضولی ناشیانه نبود !!

آروم و آهسته از اتاقش خارج شد و اول سمت چپ و راست رو نگاه کرد و بعد یه گوشه خودشو مخفی کرد تا وقتی پسر مشکوک همسایه بیرون می ره بتونه تعقیبش کنه ولی وقتی 1 ساعت گذشت و خبری نشد به این نتیجه رسید که احتمالا اون شخص خونه نیست و یا قصد بیرون رفتن نداره

ولی وقتی از کنج دیوار بیرون اومد دستی روی شونه ش قرار گرفت

– چیزی رو در واحدمه؟

بکهیون سرجاش یخ زد

سعی کرد اصلا مضطرب نشه چون می دونست اونوقت گند می زنه

دست رو از روی شونه ش کنار زد و برگشت

چانیول با اخم غلیظی دقیقا روبه روش قرار داشت

– چی؟!

– خیلی وقته داری یواشکی واحدمو دید می زنی ، تا ندادمت دست نگهبانی ، خودت بگو اینجا چی می خوای ؟

بکهیون با پرویی سینه ش رو داد جلو

– که چی ؟! وایسادن تو راهرو جرمه ؟! بیا اصلا بریم نگهبانی ببینم حرف حساب تو چیه ، بیا بریم بپرسیم شاید قانون جدید اومده و من خبر ندارم ، لابد تو راهرو ایستادن و با گوشی کار کردن جرمه

چانیول چشماش رو تنگ کرد

– اینجا دوربین مخفی داره ، خبر داری ؟

– نه فقط تو می دونی ، منو از چی می ترسوندی تو آخه ؟!

چانیول انگشت اشاره ش رو به حالت تهدید جلو صورت بکهیون گرفت

– خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم بچه جون ، اینقدر دور و بر  من نپلک…خودت آسیب می بینی

بکهیون دستاش رو تو هوا تکون داد و با صدای بلند گفت

– ای بابا … این کیه دیگه … عمو دارم می گم بیا بریم نگهبانی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای که می گی ، تا ببینیم تو درست می گی یا من

چانیول چشماش رو روی هم فشار داد…وقتی سر و کله زدن با یه دیوونه رو نداشت ، بدون اینکه جواب بک رو بده چرخید و سمت در واحدش رفت و بعد از زدن رمز وارد شد

بکهیون با صدای بلند گفت

– کجا در میری؟

چانیول خودشو روی کاناپه انداخت

حس می کرد اون پسر شبیه به یه دیوونه ی از بیمارستان روانی فرار کرده هست

حدود نیم ساعت بعد صدای زنگ رو شنید ، به هوای این که حتما بکهیونه … عصبانی سمت در رفت و اون رو به شدت باز کرد

پسر جوون و قد بلندی با کلاه نقاب دار و سر زیر انداخته پشت در بود و به محض بالا آوردن سرش . نفس چانیول حبس شد

– س …سهون؟!

******************* ****************

بکی تو باشگاه داشت با مسئول قسمت وی ای پی بحث میکرد که بذاره واسه یه روز وارد اون قسمت بشه

_ببین مگه می‌خوام چکار کنم؟ تعریف اینجا رو خیلی شنیدم می‌خوام ببینم چطوریه که بیام عضو این باشگاه بشم

خانمی که پشت میز رسپشن بود معلوم بود حرصش درومده ولی با حفظ ظاهر خودشو به آرامش دعوت میکنه

_اقای محترم من متاسفام ولی تا عضو باشگاه وی ای پی نباشید نمی‌تونید برید تو اون بخش مگر اینکه ثبت نام کنید

بکی تو دلش به راوی و جد و آبادش فحش می‌داد که با گفتن به درک کارو یه سره کرد

_باشه ثبت نام می‌کنم فرم رو بدید

اون خانمه با لبخندی پیروزمندانه  فرم رو با یه خودکار گذاشت مقابل بک

بک هم خودکارو با حرص برداشت و هر سطرشو با فحش دادن به زمینو زمان پر میکرد

فرم رو تحویل داد

_حالا لطفا هزار ین پرداخت کنید

بکی دیگه چشاش از حدقه زدن بیرون

_چقددددددر؟

_هزار ین

_آاااااااا…اممممممم…اوووووم_عاها خب چیزه هاهاها بفرمایید(کارت رو تحویل داد) هزار ین چیزی نیس که  حقوق دوماهمه هارهارهارر..راوی الهی زیر تابوتتو خودم بگیرم

کارت رو گرفت و به سرعت باعث رختکن شد لباساشو با لباس ورزشی عوض کرد و وارد باشگاه شد

فکش خورد زمین تا اونجا رو دید

باشگاهی نیم دایره با شیشه ی سراسری

انواع اقسام وسایل ورزشی

موزیک باحالی که پخش میشد

بکی با چشمش دنبال راوی گشت

و بالاخره اونو رو تردمیل روبه رو پنجره پیدا کرد

نفس عمیقی کشید و رفت رو تردمیل جفتی

خودشو زد به ندیدن راوی

دکمه ی روشن شدن دستگاه رو زد و با بالاتر بردن درجه ی اون سعی در  جلب کردن توجه ی راوی بود

سرعت رو رسوند به  پنجاه و شروع کرد به دوییدن ..

بکی یه دفعه بعد از چند دقیقه دوییدن

پاش به پای جلوییش گیر کرد و پیچ خورد..تعادلشو از دست داد و با صورت خورد رو تردمیل

تمام دنیا جلوی چشمش سیاه شده بود

راوی سریع از تردمیل اومد پایین و بازوی بکو  گرفت کشید سمت خودش

با دیدن و شناختن بکی چشماش گرد شد

بکی هم تو اوج درد صورتش تظاهر به متعجب بودن کرد

هر دو باهم گفتن

_تو؟

_تووووو؟

 

 

هستی: سلاااامممم به همه شاتوتا
اول اینکه واس تاخیرمون خیلی خیلی معذرت میخام
ولی خب دلیل دارم
اول اینکه بنده رو جو گرفت من در حالی که اومدم مسافرت خونه باباجونم ساعت ١٢شب رفتم رودخونه تو اب منفی ١درجه شنا کردم و با همون لباسای خیس سوار موتور شدم😂 دور دور تا اومدم خونه رفتم زیر کولر
به همین دلیل من تا چندین روز استخون درد شدید به همراه تب و گلو درد و بقیه چیزا
نکته ی اخلاقی: هیچ وقت جو نگیرتتون/:
و اما دومین چیز
لطفاااا نظر بزارید😍
بخاطر دل بدبخت ذلیل بیچاره ی سرما خورده ی من😐😂
خب دیگه همین
لاو یو عال💕

برف آذر : منم حرف خاصی ندارم دیگه ، بچه های خوبی باشید و اینکه میدوستیمتون

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)