هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep23

 

با تشکر از اوه سارای عزیزم بابت پوستر❤ بفرمایید ادامه

سلام عزیزانم سایت جدید مبارکمون باشه

واقعا این مدتو مهرنوش خیلی زحمت کشید دستش طلا،شما ها هم لطفا کمک کنین برای تبلیغ آدرس سایتمون تا اونایی که گممون کردن اینجارو پیدا کنن.

پایین بیوگرافیم لینک اینستا و چنلم هست میتونین از اون طریق باهام در ارتباط باشین و پوستراتونم با کمال میل میذارم 

راستی تو قسمت ییشینگ یه ostداریم که لینکشو پایین گذاشتم میتونین موقع خوندن گوش بدین

ohsehun40-42 (2)

قسمت23(سکوت)

یاد گرفتم همیشه از دو جانب متفاوت به قضیه نگاه کنم.
یاد گرفتم از ظاهر هیچ کس و هیچ چیزی قضاوت نکنم.
یاد گرفتم منطق خودمو داشته باشم و تحت تاثیر اطرافیانم قرار نگیرم.
این منم،یه پسر بیست و دو ساله که خیلی وقت پیش تکلیفشو با خودش مشخص کرده.
من هیچوقت تو اعتماد کردن عجول نبودم،هیچوقت نتیجه گیری رو به قلبم واگذار نکردم.
ولی الان…
همه ی تلاشم برای ساختن این جوّ منظم بین خودمو ذهنم به هم خورده.
بدون هیچ دلیل و منطقی جذب لوهان شدم،بی محافظه کاری کمکش میکنم بغلش میکنم و پیشش به آرامش میرسم ،این کاری نیست که سهون همیشگی انجام میداد…
سرمو از روی کتابام برداشتم و به پنجره زل زدم هوا کاملا تاریک شده بود و شکمم کم کم قار و قور میکرد.اولش تصمیم گرفتم برم پایین و یه چیزی بخورم ،ولی الان که فکر میکنم دلم نمیخواد لوهان یا ییشینگو ببینم.
پس شال و کلاه کردم برم بیرون و کمی قدم بزنم.موقع پایین اومدن از پله ها با لوهان مواجه شدم،بدون اینکه سرمو بلند کنم از کنارش رد شدم و رفتم.
فکر کنم میخوام تنها باشم.
◽◽◽◽◽◽◽◽◽◽◽◽
برای اولین بار تا ساعت دوازده شب تنها بیرون رفتم،این حرکتی نبود که تا بحال تمایلی برای انجام دادنش داشته باشم.
ولی نیاز داشتم به این خلوت و سکوت بین خودم و خودم!
حالا خسته و کوفته روی تختم دراز کشیدم،بعد اونهمه رکاب زدن عملا پاهامو حس نمیکنم.
ولی از وقتی وارد خونه شدم احساس خفگی اجازه نمیده درست نفس بکشم،در و پنجره ی اتاقمو باز کردم تا بلکه این حس خفگی کمی از بین بره.
باد سردی که از پنجره وارد اتاقم میشه،با بدن گرمم برخورد میکنه و حس سنگینی خواب رو بهم القا میکنه .بدون اینکه بتونم مقاومتی نشون بدم در برابر خواب تسلیم میشم.
ولی قبل از دست دادن هوشیاریم متوجه قطع جریان سرد اطراف میشم وچند لحظه بعد گرمای لذت بخشی منو تو آغوشش غرق میکنه…
◽◽◽◽◽◽◽◽◽
نمیدونم ساعت چنده.بدون هیچ مشکل و کابوسی خیلی ناگهانی از خواب بیدار میشم.
پتو رو کنار میزنم و به حالت نشسته در میام.
سرمو بین دستام میگیرم و سعی میکنم از خماری خواب بیام بیرون.اطرافمو بررسی میکنم و لوهان اونجاست،دقیقا جلوی پنجره روی مبل پشت به من نشسته.
پیشش میرم و نگاهش میکنم.
:((بیدارت کردم؟!))
:((فکر نکنم))
:((نزدیکای صبحه و حالا که بیدار شدی فکر نکنم دیگه مشکلی پیش بیاد.))
بلند شد و دقیقا روبروم قرار گرفت.نگاه اون به چونه ای که باهاش حرف نمیزد و نگاه من به چشمهایی که منو تماشا نمیکردند.
◽◽◽◽◽◽◽◽
#
:((موسیقی بخشی از روح نوازندس که قابلیت شنیده شدن داره،چه بسا تنفرتو با هر ضربه روی کلاویه ابراز کنی و چه بسا عشقتو…این تویی که تصمیم میگیری چه حسی به مخاطبت منتقل کنی. یجور تصمیم گیری بین یخ و آتیشه…))
:((اولین بوست با کی بود؟))
:((جون…!))
:((اعتراض نکن کنجکاوم))
:((میتونیم بعدا در موردش حرف بزنیم))
:((ولی من برای تصمیم گیریم جوابتو لازم دارم))
:((من تا حالا کسیو نبوسیدم))
:((باور نمیکنم))
:((مجبورت نمیکنم))
:((اصلا با عقل جور در نمیاد))
:((من یه پیرمرد بیست و هشت سالم که بجز بغل و بوسیدن از گونه ی مادرم و هنری، با هیچکس هیچ رابطه ی فیزیکالی نداشتم،چه بخواد منطقی باشه چه نباشه،من باکرم))
با چشم های گرد شده به قیافه ی مصمم و بی خیالم نگاه میکرد و خیلی ناگهانی دستاشو دور صورتم حس کردم.
:((یعنی من اولین عشقتم؟؟))
میتونستم برق زدن چشمهاشو ببینم ولی نمیتونستم بهش دروغ بگم؛در ضمن قصد نداشتم حال خوششو خراب کنم .جونمیون همه چی بکنار شخص خودش برام عزیزه.چه قرار باشه در آینده عاشق و معشوق بشیم چه قرار باشه مثل دوتا غریبه ی آشنا راهمونو از هم جدا کنیم،جونمیون برام ارزشمنده اینو هیچی نمیتونه تغییر بده.
:((فکر کنم اگه یخورده بیشتر اینطوری بهم زل بزنی میتونم از عشقت سکته کنم))
:((هی، شوخی نکن باهام استاد بحث جدیه))
پشت چشمی نازک کرد و دستاشو سریع از صورتم برداشت ولی قبل از اینکه دور بشه از پشت گرفتمش و روی پام نشوندم.انگشت های دست چپشو بین انگشتهای خودم قفل کردم و با دست راست یه تیکه از رویای یک مرد رو نواختم.
بعد از تشخیص ملودی با من همراه شد ،سرمو به کتفش تکیه دادم و نفس کشیدم.
در حالی که دستامون روی کلاویه حرکت میکرد دم گوش جونمیون زمزمه کردم.
:((این قطعه چه حسی بهت منتقل میکنه؟؟))
بعد از مدتی سکوت جواب داد
:((یه اشتیاق بزرگ برای رهایی از تنهایی،ناخودآگاه این صحنه جلو چشمم مجسم میشه که یه مرد تنها بین جنگل مه گرفته حرکت میکنه،پر از تردید پر از ابهام…شاید میخواد به این تنهایی یه خاتمه بده))
:((جونا~))
دستشو از کلاویه پس کشید و سرشو پایین انداخت
:((من خیلی خود خواهم ییشینگ))
:((فکر نکنم مشکل چندان بزرگی باشه))
:((من همیشه فراموش میکنم که توام داری خودتو به چالش میکشی،این فقط تلاش من نیست،توام همین وضعیتو داری…توام مثل من سردرگمی))
دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو بین کتفش فشردم.حرفی برای گفتن نبود،موسیقی همه چیزو توضیح میداد…
واضح تر از تمام اون کلمات ناکافی که برای بیان احساسمون به کار میبریم…
◽◽◽◽◽◽◽◽◽
سرم به بدنم سنگینی میکرد و هنوز نتونسته بودم تو هضم حرفهای دونگهه موفق بشم.
هیچ راه نجاتی وجود نداشت.مثل سیاهچالی بود که با هرقدم بیشتر تو تاریکیش غرق میشدم…
دیروقت به خونه برگشتم و بی اختیار قبل از اتاق خودم وارد اتاق لوهان شدم.
مثل اجسادی که در آرامش داخل تابوت میخوابن دستاشو روی شکمش گذاشته بود و رو به سقف خوابیده بود.دیدن این صحنه عصبیم کرد پس نزدیک شدم که حالتشو عوض کنم.اون باید سالم بمونه،باید…
رو بدنش خم شدم ولی چشمهام سیاهی رفت و آخرین چیزی که شنیدم صدای ضربان قلب لوهان بود.
تو سالم میمونی لوهان،بهت قول میدم…
◽◽◽◽◽◽◽◽◽◽◽

فشار وارده به بدنم نشونه ی بیدار شدن لوهان بود. با تمام توان تقلا میکرد منو از روی خودش بزنه کنار ولی من برخلاف میلش حلقه ی دستمو دورش محکم تر کردم.
:((آه خدای من الان همه جات خونی میشه))
سریع چشمهامو باز کردم و سرمو آوردم بالا.با دیدنم شوکه شد چون نمیدونست خیلی وقته بیدار شدم.
:((سهون از روم بلند شو))
:((تو الان چی گفتی؟؟!))
:((گفتم از روم بلند شو))
ابروهامو در هم کشیدم و با یه قیافه ی جدی پرسیدم
:((قبلش چی گفتی؟؟))
و جوابی که گرفتم چیزی جز سکوت نبود.
هرچند من اصل مطلبو شنیده بودم و فقط میخواستم مطمئن بشم.دست چپمو زود به طرف یقه ی لباسش بردم ولی هیچ زخمی بجز قبلیا اونجا نبود!!
لوهان دستمو پس زد و سر شونه و بازوهاشو لمس کرد،سریع دستشو از بلیزش بیرون آورد به انگشتاش نگاه کرد.
اونم مثل من داشت زخمی شدنشو چک میکرد.
ولی نبود…
نه زخم نه خون نه اثری از بریدگی…!
دستشو پایین آورد و بهم زل زد،مدت زیادی تو نگاه همدیگه غرق شدیم،جوری که گذر زمان رو حس نمیکردیم.
با درد گرفتن دست راستم که مث تکیه گاه ازش استفاده کرده بودم به خودم اومدم و از روی لوهان پا شدم،اونم همراه با من به حالت نشسته در اومد
:((لوهان…))
:((بیا شب در موردش حرف بزنیم الان ذهنم آشفته تر از اونه که بخوام سوالی جواب بدم))
ناچار حرفشو قبول کردم و به اتاق خودم رفتم.

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 44 نظر 23 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sheyhan
مهمان

خیلی قشنگو متفاوته لولو چرا این جوریه یه جوره خاصی دوس داشتنیهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

kimkaijun
مهمان

وای چهههههه قشنگه دلم برا هونهان لک زده بود هعی عالی بود مرسی و خسته نباشی

bhr_iam
مهمان

vay khoda hunhan inja kheili khube…ahangayi ke mizari kheili khubn dotashuno ghbln gush dade budm vali esmeshun yadam rafte bu haa peidashun krdn…merci khaste nabashi

narsis69
مهمان

آخی .سولی خیلی باحال و رومانتیک بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
عالی بوووودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
از شخصیت سهون خیلی خوشم میاد.خیلی فهمیده است.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

ناهید
مهمان
یوهوووووووووووووووو منم بالاخره خوندم …. واو عجب چیزی بود خب اینجوری که معلومه ما فعلا قرار نیست بفهمیم که چه بلایی سره دونگهه اومده …اوکی صبر میکنیم اما تغییرات سهون و لوهان …. واو … دقیقا چیزی بود که منتظرش بودم …. منتظر اینکه بدناشون و روحشون واکنش نشون بده …. اینکه در کنار هم آروم بگیرن …. اینکه در کنار هم بودنشون باعث شه صدمه نبینن …. و حالا این اتفاق افتاده و من خیلی ذوق زدم وای دنیا آهنگه …. یعنی به شخصه خیلی دوستش دارم ولی بیشتر از اون تصور جونمیون و حسش جالب بود … خیلی… Read more »
Anahita
مهمان

عالییییی بوددد
هم هونهان هم سولیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Admin ♛ MehXingSoo LeeNushKyu
ادمین

ددی ناموسا عاشق اون جملات اول فیک شدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
میدونستی عاشق اینم که شین به سوهو میگه جون؟ جونا؟
یکم حس گیجی دارم این قسمت… حس مبهمیه… ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif

amber
مهمان

مرسی خسته نباشی
اماآخر این قسمت خیلی مرموز بود
راستی این سوال و جواباشونم خیلی با حاله
مرسی عالی بود

Negin
مهمان

من هر دفه این فیکو میخونم بیشتر وبیشتر از سولی خوشم میاد رابطشون خیلی قشنگه .هونهانم. خیلی خوبه فعلاکه یه آرامشی بینشونه که خیلی لذت بخشه.ممنون وخسته نباشی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

BeHiXx
مهمان

اخییییییییییییییییییییی

Farnaz H.H
مهمان

عرررررررررررررررررررررررر
عالی بود
ممنونم عزیزممممممممممممممممممم
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

Marzi
مهمان

مرسی
الان بعد یه عمری اومدی اپ کردی !
بعد دوباره خماریه اعظم رو یادمون آوردی !
سپس همونجایه مهم تموم کردی؟
آیا این انصاف است ؟

sahelam
مهمان

اخی هونهان
مرسی عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

wpDiscuz