هدر سایت
تبلیغات

One shot__One more Day

  • سلام بر خوانند های عزیز
  • با یه وان شات از زبون لوهان اومدم که امیدوارم همتون بخونید
  • بفرمایید ادامه و نظر هم فراموش نشه
  • What will u do if u suddenly
  • realize this is ur last day?
  • اگر فایلش رو هم خواستید بگین تا پی دی افش رو هم بعد بزارم
  • امروز نشد متاسفانه!

  • One More Day~
  • تاحالا هیچوقت ساعت ٣ نیمه شب،توی خیابون های خلوت و سوت و کور سئول رانندگی نکرده بودم..با این حال،شهر اونقدر ها هم که فکر میکردم،تاریک و بی روح نبود..لامپ های پرنور و رنگارنگ سر در مغازه ها تا خود صبح روشن بود و چراغ های راهنمایی،سر هر چهارراه چشمک میزد و هنوز هم فعال بود…شب سردی بود..ابر ها کنار رفته بود و سیاهیِ خوشرنگ اسمون،مثل شب های بهاری،تمام سئول رو توی اغوش جادار خودش کشیده بود..
    با انگشت های یخ بسته م بخاری ماشین رو روی درجه ی متوسط تنظیم کردم و با آستین پلیوری که بلندیش کف دستم رو هم میپوشوند،بخار های غلیظ روی شیشه ها رو از جلوی دیدم کنار زدم..هنوز کمی خواب آلود بودم و چشمهای سرخ و سردرد خفیفی که ازارم میداد،من رو یاد صدای نه چندان دلنشین زنگ گوشی همراهم می انداخت که همین ٢٠ دقیقه ی پیش،از خواب بیدارم کرده بود!
    لوهان همیشه مراعات من رو میکرد،حتی وقتهایی که وقتم ازاد بود و توی خونه میموندم،سراغم نمیومد و همیشه با لبخند خجالت زده ش میگفت:
    -هیونگ..تو خسته ای،من نمیخوام بیام و مزاحم وقت خواب کوتاه مدتت بشم!
    همین لوهان با ملاحظه و محتاط همیشگی،٢٠ دقیقه ی پیش با صدایی گرفته و خش دار بهم زنگ زده و پشت تلفن زمزمه کرده بود:
    -هیونگ..ازت میخوام بیای اینجا..من روی یکی از نیمکتهای خیابون نزدیک دانشگاه نشستم..زود بیا پیشم هیونگ..باشه؟
    راستش کمی ازرده شده بودم..لوهان حتی عذر خواهی هم نکرده بود و به طرز تعجب اوری حتی،لحنش دستوری به نظر میرسید..به هر حال رفتار لوهان،حسابی نگرانم کرده بود..”باشه” ی مختصر و مفیدی گفتم و تلفن رو بی هیچ حرف دیگه ای از جانب اون قطع کردم… کت چرم محبوبم رو روی دوش انداختم و زیر لب فکرم رو به زبون اوردم:
    -امیدوارم دلیل قانع کننده ای داشته باشی لوهان!
    ————
    اینطور به نظر میرسید که شهر،بین یه خواب و بیداری سبک گرفتار شده باشه..چون گاهی سکوت اونقدری عمیق میشد که گوشهات رو میبست و گاهی هم صدای ناگهانی بلند ماشینی از ناکجا اباد،تمام خلوتت رو بهم میریخت..
    تایر های ماشین،اروم اروم روی اسفالت نم دار خیابون ها کشیده میشد و صدای ملایم موسیقی بدون متن،از توی باند ها،قلبم رو اروم میکرد..
    کمی طول کشید تا لوهان رو پیدا کنم..زیر تیر چراغ برق کم نوری،روی یکی از نیمکت های دونفره،یکه و تنها نشسته بود و به اسمون بدون ابر خیره شده بود..خیلی دقیق و موشکافانه،انگار که دنبال یه گمشده ی عزیز مابین اون همه تاریکی میگشت:
    -هان؟
    لوهان پلکی زد و بعد لبخند کم جونی روی لبهاش نشوند..عجیب بود،اما گردنش رو هم به سمتم برنگردوند.. خیره خیره به اسمون نگاه میکرد و قصد هم نداشت تا به این زودی ها ارتباط چشمیش رو با اون،قطع کنه:
    -هیونگ..ماه..اون رفته!
    -چی؟!
    -به اسمون نگاه کن!
    به تقلید از لوهان با گیجی گردنم رو بالا گرفتم و به اسمون پر رمز و راز خیره شدم..ستاره های بزرگ و کوچیک،توی دامن تیره رنگ شب پراکنده شده بودن و مادرشون اما…اوه خدای من،ماه اونجا نبود!
    لوهان نگاهش رو بالاخره به طرف من چرخوند و با حرکت سرش،سوالی که هنوز نتونسته بودم به زبون بیارم رو،تأیید کرد:
    -درست میبینی کیونگسو..ماه ناپدید شده..
    لبهام رو از هم فاصله دادم تا چیزی بگم..اما کلمات انگار که از توی ذهنم فرار کرده و گوشه ی دور و غیرقابل دسترسی پنهان شده باشن..
    چند بار دهنمو باز و بسته کردم و سعی داشتم تا حرفم رو بزنم،اما وقتی متوجه ی خنده ی بی صدای لوهان و بینی قرمز شده از سرماش شدم،شونه بالا انداختم و فقط…تسلیم شدم:
    -اوه..لوهان..ساعت نزدیکه ۴ و تو واسه همین اینجا نشستی؟
    لوهان کمی اونور تر رفت و روی نیمکت فلزی،برام جا باز کرد:
    -خب..ناپدید شدن ماه موضوع کم اهمیتی نیست..!
    کنارش روی صندلی،نشستم و از برخورد شونه هامون بهم،لبخند بی دلیلی روی لبهام جا خوش کرد:
    -اما تو از اون دسته ادمایی نبودی که ساعت ۴ صبح،نگران گم شدن ماه باشی..
    سرش رو تکون داد و نفسش رو بلند و صدادار بیرون فرستاد..انگار که تمام حرف های نگفته ش رو اینطوری،به دست باد سپرده و گفته باشه “فقط دور شین”
    -هیونگ..من دارم میمیرم!
    صداش اونقدری اروم بود که به گوش هام،اعتمادی نکنم:
    -چـــی؟
    لوهان به من نگاه کرد و دوباره.. خندید..میدونستم اینبار دلیل خنده ش ، به چشمهای گرد شده از تعجبم -که به عقیده ی خودش زیادی مضحکم میکرد- برمیگرده:
    -اره هیونگ…درست شنیدی..من دارم میمیرم
    کاملا بدنمو به سمتش چرخوندم و سعی کردم تمام سوالاتی که یکدفعه ای به ذهنم هجوم اورده بود..توی یه جمله به زبون بیارم:
    -کِی؟ینی..اوه خدا..چطور؟چی داری میگی هان؟
    لوهان کف دستهاش رو به میله های سرد نیمکت تکیه داد و سرش رو به سمت پایین متمایل کرد:
    -کِی؟خب..نمیدونم..هروقت ماه برگرده!
    به شونه هاش چنگ انداختم و وادارش کردم به طرفم برگرده..وحشت زده بودم و حس میکردم قلبم همین الان،از تپشهاش می ایسته:
    -چه مزخرفی داری برای خودت میگی؟درست جوابمو بده ببینم!!!
    صدام بلند تر از حد معمول بود اما به نظر نمیرسید لوهان کوچکترین اهمیتی بده!!
    -اومده بود توی خوابم..ماهو میگم..اومد و بهم گفت فقط تا وقتی برمیگردم فرصت داری..هیونگ..قسم میخورم واقعی ترین خواب تمام زندگیم بود!
    -ای..این بی معنیه..مزخرفه..تو..تو چطور..
    حرفم رو قطع کرد و بعد با صدای غم زده ای صحبتم رو اینطوری ادامه داد:
    -که چطور باور میکنم؟
    شونه بالاانداخت و بعد بدون اینکه مکث کنه خودش جواب سوال نیمه تمامم رو داد:
    -وقتی از خواب پریدم..نمیخواستم حتی بهش اهمیتی بدم..خسته بودم و واقعا دوست داشتم دوباره برگردم زیر پتو ی گرم و نرمم و بخوابم..اما خب..وقتی خودمو راضی کردم تا کنار پنجره برم..ماه رفته بود..ماهی که شبهای قبل وسط اسمون خودنمایی میکرد،حالا دیگه ناپدید شده بود..
    سرمو تند تند تکون دادم و نتونستم جلوی پریدن کلمه ی”احمق” رو از دهانم بگیرم:
    -این فقط یه خوابه..از طرفی..ناپدید شدن ماه میتونه طبیعی باشه..بعضی شبا این اتفاق میوفته..مطمئنم که میوفته
    لوهان باز هم مخالفت کرد…زیادی مطمئن میرسید..چون اون پسری نبود که تا قبل از این شب لعنتی،روی صحبتهای من،حرف اضافه ای بیاره:
    -اما من فک نکنم طبیعی باشه کیونگسو هیونگ..میدونی..من همیشه فکر میکردم ادمهایی که خیلی ناگهانی میمیرن،خیلی بدشانسن..اما حالا..فقط فهمیدم اونا به نشونه ها إیمان ندارن..
    -لو هان..
    اون همیشه دوست داشت من اسمش رو اینطوری با فاصله صدا بزنم..اما اون شب همه چیز فرق میکرد..انگار که دیگه به هیچ چیزی علاقه ای ندارشت و حتی به این چیزها هم اهمیتی نمیداد..
    تکیه ش رو به صندلی زد و پای راستش رو روی دیگری انداخت..تمام حرکاتش اروم و بی عجله انجام میشد وانگار که به هر ثانیه از زمان ارزش میداد
    -هیونگ..بیا اینطوری بهش فکر کنیم..من ادم خوش شانسیم..درواقع خیلی خوش شانسم که میدونم قراره به زودی از دنیا برم..به هر حال مهم نیست..دیگه هیچی مهم نیست!
    آه عمیق و معنی داری کشید و وقتی به بخار های پخش شده توی هوا نگاه کرد،من حلقه زدن اشک رو توی چشمهاش دیدم!
    بعد از کمی مکث از روی صندلی بلند شدم و به دنبال نشونه ای از ماه،تمام اسمون رو با نگاه کنجکاوم زیر و رو کردم،یکم دور از انتظار به نظر میرسید،اما انگار ماه واقعا ناپدید شده بود:
    -هان..همه تو زندگی رویاهای عجیبی میبینن،اگر قرار باشه همشون رو باور کنن،اونطوری دیگه نمیتونن به روال عادی زندگیشون برگردن!درست میگی،این خواب میتونه یه نشونه باشه،اما نه نشونه ی مرگ! من فکر میکنم زمان مرگ رو فقط قلبت میفهمه نه مغزی که همیشه با منطق جلو میره،باور مرگ هیچوقت برای ادمها منطقی نبوده..منظورمو میفهمی؟
    سعی کردم یه حرف منطقی،که لوهان رو توی این نیمه شب سردِ بدون ماه،سر عقل بیاره از مابین تمام جملات بی معنی انباشته شده توی ذهنم انتخاب کنم،اما وقتی به لوهان نگاه کردم و توی چشمهای دلخور و نمناکش،به دنبال باریکه ی کم نوری از باور و امید گشتم، انگار پیش اون مردمک های لرزون،تمام چراغ های دنیا رو بی فروغ و خاموش شده دیدم…کلافه و خسته نفس صدا داری کشیدم و به ناچار بحث رو اینطوری خاتمه دادم:
    -امشب رو بریم خونه ی ما…فردا صبح رو هم برای فکر کردن وقت داریم..باشه؟؟بلند شو هان!
    لوهان گردنش رو کج کرد و بعد از یه نگاه طولانی،برای اولین بار بدون هیچ کش مکش و مقاومت دیگه ای از جاش بلند شد و مثل یه بچه ی گربه ی گمشده،با شونه های افتاده پشت سرم به راه افتاد.
    ——————————-
    Luhan pov:
    همه ی ما توی طول زندگی با سوال های مختلفی مواجه شدیم که حتی روی جواب دادنشون هم درست فکر نکردیم…بهشون بی توجهی نشون دادیم یا فقط به یه جواب سرسری و کوتاه اکتفا کردیم..
    چند هفته پیش،دقیقا نمیدونم کِی،اما خوب یادمه که یه دوشنبه ی مزخرف و پر دردسر رو پشت سر گذاشته بودم،اونروز توی راه برگشت به خونه،وقتی روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته بودم،سرم رو گرفته بودم و با کلافگی به پر حرفی های جینی هم کلاسی و دوست قدیمیم گوش میدادم:
    -هان؟؟اگر فقط یه روز از زندگیت باقی مونده باشه چیکار میکنی؟
    من که بخاطر پخش شدن خبر قرار کریس و یکی از دخترهای دانشکده حسابی بهم ریخته بودم ترجیح دادم با یه جواب بی معنی،جلوی پرحرفی های ادامه دارش رو بگیرم:
    -میرم یه جا که تو رو اونجا نبینم جین!!
    و بعد کوله پشتی رو روی دوشم انداختم و سریعتر از اون خودم رو داخل مترو جا دادم!
    از اون روز مدت ها میگذشت..اما حالا همه چیز فرق میکرد..واقعا قرار بود من اخرین روز باقی مونده رو چطور بگذرونم؟
    ——
    کیونگسو روی کاناپه ی داخل پذیرایی خوابیده و ترجیح داده بود اینبار رو من روی تخت مورد علاقه ش استراحت کنم..
    اسمون کم کم روشن میشد و هوای سرد از لابه لای در و پنجره هایی که خوب چفت نشده بودن به داخل نفوذ میکرد
    به پهلو چرخیدم و به عقربه های ساعتی که روی عسلی با سر و صدا جلو میرفت،نگاه کردم!
    قلبم تند تند میکوبید و ترس عمیقی دل و روده م رو پیچ و تاب میداد..برخلاف چیزهایی که تا قبل از این دیده و شنیده بودم،اینطور نیست که در مواجهه با مرگ بتونی ارامش و اسوده خیالی واقعی رو احساس کنی..حالا تنها چیزی که نصیب من شده بود،خشم،حسرت،پشیمونی و غم بود..دلم برای خودم میسوخت..برای ٢٢ سال از زندگیم که حالا فهمیده بودم پوچه و برای ارزو هایی که خاکشون کرده و هدف هایی که هیچوقت برای رسیدن بهشون تلاش نکرده بودم!
    نفس صداداری از راه بینی م بیرون فرستادم و سعی کردم به بغضی که به مجاری تنفسی م چنگ می انداخت بی توجهی کنم..قفسه سینه م درد میکرد و ضربان توی مغزم بی أمان میزد..
    روی تخت نشستم و به هوای گرگ و میشی که سئول رو أحاطه کرده بودم نیم نگاهی انداختم..
    نمیدونستم مردم توی اخرین روز زندگیشون چیکار میکنن،شاید فقط میخوابن یا حتی البوم خاطراتشون رو ورق میزنن..شایدم میرن بیرون و تا خود شب پیاده روی میکنن..اصلا از کجا معلوم بدونن اخرین روز نفس کشیدنشونه؟شاید فقط مثل همه روزهای دیگه ی عمرشون،به گذر زمان و حرکت عقربه ها بی اهمیت باشن
    از اتاقی که احساس خفگی به من میداد بیرون اومدم و به جایی که کیونگسو توی ارامش به خواب رفته بود پناه بردم..از مابین لبهای نیمه بازش تنفس های عمیق و صدا دار میکشید و گوشه پتوی طرحدار رو توی مشتهاش گرفته بود..
    چند دقیقه ای رو بی صدا،بالای سرش ایستادم و به درهم رفتن ابروهاش و پَرِش محسوس زیر چشمهاش،با دقت خیره شدم..
    کیونگسو هیونگ مورد علاقه ی من بود..شخصیتش رو همیشه ستایش میکردم و از وقتی شناختمش،سعی کردم مثل اون رفتار کنم..نمیدونم تا امروز چقدر موفق بودم اما حالا،تنها چیزی که فکرم رو مشغول کرده بود این بود که شاید بعد از مرگم،برای تنها کسی که دلتنگ میشدم،همین هیونگ کوتاه قد ولی بزرگ منش بود..
    لبخند کوچیکی زدم و مسیر قدم هام رو به سمت در چوبی خونه هدایت کردم..
    دستور العمل ١:
    اگر اخرین روز زندگیتون رو میگذرونین،برای ادمهای دوست داشتنی زندگیتون صبحانه درست کنین! ^__^
    _____________________________
    من خیلی کار ها رو توی زندگیم انجام ندادم،مثل یاد گرفتن پیانو،پاتیناژ روی زمین های یخ بسته ی شهر وقتی زمستون سر میرسه،خیره شدن به غروب و یا حتی دویدن کنار ساحل و تتو کردن بدنم با اون طرحی که همیشه دلم میخواسته..
    حالا که ساعت نزدیک ۵:٣٠ صبح بود و هوا بین یه تاریکی و روشنایی دلنشین گیر کرده بود به یاد اوردم که من توی تمام طول زندگیم این وقت صبح خیابون هایی رو که به طرز ارامش بخشی ساکت و کم رفت و امد بود،هیچوقت با قدم هام طی نکردم..
    با اینکه هوای پاک و تازه ی اون وقت صبح بیشتر از هروقت دیگه ای به ریه هام جون دوباره میبخشید اما با این حال سوز سرد بینیم رو اذیت میکرد و حتی حس میکردم گلوم هم کمی دردناک به نظر میاد..پس شالگردن بافتنی م رو بالا تر کشیدم و به تیر چراغ برق هایی که یکی یکی خاموش میشدن چشم دوختم..
    کلاغ ها سر و صدا میکردن و چاله های پر از آب بار دیگه قطره های ریز و درشتی رو که اروم اروم فرود میومدن رو توی دل خودشون میکشیدن
    با خودم فکر کردم شاید اخرین روز زندگی اونقدرا هم که به نظر میرسه بد نیست..چون تو بالاخره اونقدر شجاعت پیدا میکنی تا همه ی کارهایی که زمانی دوست داشتی انجامشون بدی اما به هر دلیلی کنارشون گذاشتی،بدون هیچ ترس و نگرانی انجام بدی..
    حالا من در حالی که زیر باران در حال شدت،خیس میشدم و با ارامش پاهام رو عقب و جلو میکردم،لبخند روی لب داشتم..چون قلبم سبک شده بود و من دیگه جسارتی رو که همیشه میخواستمش بدست اورده بودم!
    —————
    وقتی جلوی نانوایی نزدیک خونه ی هیونگ رسیدم،پیرمرد هنوز مغازه رو کامل باز نکرده بود..گره ی پیشبند سفیدش رو به تنهایی میبست و با صبر و حوصله مشغول اماده کردن دم و دستگاه مخصوص به پخت نان بود..
    به چهارچوب فلزی ورودی مغازه تکیه دادم و بدون هیچ حرفی به حرکاتش نگاه کردم..توی چشمهای باریک و کوچکش خستگی موج نمیزدو توی حرکت دستها و رقص پاهاش هم تنبلی و تعلل به چشم نمیرسید..اخمی ناشی از تمرکز مابین ابروهای پرپشت و سفیدش جاخوش کرده بود و با دقت خمیر ها رو برای پخت نان اماده میکرد..
    کمی سرم رو کج کردم و از اینکه به حضور من توجهی نشون نمیداد دلخور شدم..حتی تعداد نُون مورد نیازم رو هم ازم نپرسیده بود و با این حال با مهارت خمیر ها رو برای خودش وَرز میداد.
    گلوم رو صاف کردم و به ناچار خودم سکوت عذاب اور بینمون رو شکستم:
    -٢ تا لطفا
    فقط سر تکون داد و اولین خمیر نازک شده رو داخل دستگاه در حال چرخش گذاشت.
    گفتم:
    -عجیبه نه؟اینکه این وقت صبح برای نون گرفتن تا اینجا رو پیاده اومدم
    پیرمرد شونه های نحیفش رو با بیخیالی بالا انداخت و بدون اینکه سرش رو به طرفم برگردونه جواب داد:
    -عجیب نیست!کسایی که این وقت صبح برای نُون گرفتن از خونه بیرون میزنن ینی برای زندگیشون ارزش قائلن!
    -اما من ربطش رو متوجه نمیشم !!
    پیرمرد برای لحظه ای نگاهش رو به من داد و بعد دوباره مشغول کارش شد:
    -خب کسی که این وقت صبح بیدار میشه و تا اینجا پیاده روی میکنه تا یه نُون گرم و تازه برای صبحانه ش بخره ینی قدر زندگیش رو میدونه..حتما لازم نیست تا کارهای بزرگ انجام بدی که اینو ثابت کنی..منظورم ارزش قائل شدن واسه زندگیته!
    ابرو بالا انداختم..پیرمرد نانوا از چیزی که به نظر میرسید فهمیده تر بود..کمی خودم رو جلو کشیدم و برای پرسیدن سوالم مکث نکردم:
    -شما فکر میکنی زندگی چقدر ارزش داره؟منظورم..منظورم اینه که..
    پیرمرد دو تا از نُونهای اماده شده رو جلوی روم گذاشت و به سوالی که هنوز فرصت نکرده بودم تا کاملش کنم،جواب داد:
    -زندگی گاهی اونقدر جدی و مهم میشه که تو تنها کاری که میتونی انجام بدی اینه که بهش بی توجهی نشون بدی و گاهی هم اونقدر بی ارزش و پست میشه که باز هم نباید بهش اهمیتی بدی و فقط باید از کنارش رد شی..با این حال من فقط میتونم یه چیزو بهت بگم جوون،تا وقتی زندگی رو با همه ی اینها قبول کنی و ازش لذت ببری،اونوقته که زندگی تو برات باارزش میشه..
  • من در حالی که با ناباوری به صورت پُر چین و چروکش نگاه میکردم و حرفهاش رو توی گوشهام فرو میبردم،بریده بریده گفتم:
    -اما..اما من ..فکر میکنم..این..اخرین روز زندگیه منه!
    پیرمرد نانوا به پیشونی بلندش چینی داد:
    -فکر میکنی؟؟؟؟
    کمی منتظر موند و وقتی من رو از جواب دادن عاجز دید،دوباره پرسید:
    -خیله خب جوون..بهم بگو چند سالته؟
    لبهام رو داخل دهانم کشیدم و از جوابی که قرار بود بشنوه احساس تاسف کردم:
    -ب..بیست و دو !
    پیرمرد بالاخره لبخند گرمی روی لبهاش نشوند و با لحن اروم ولی مطمئنی من رو اینطوری نصیحت کرد:
    -امیدوارم اینطور نباشه اما به هرحال..امروز رو به اندازه ی ٢٢ سال زندگی کن!
    با دست های پیر و چروکیده ش شونه هام رو فشرد و من با خودم فکر کردم پیرمرد نصیحت های خیلی خوبی میکنه،اونقدر خوب که دوست دارم تا ابد کنارش بشینم و اون باز هم نصیحتم کنه.
    یک قدم عقب رفتم و با بغض ناگهانی که صدام رو تغییر داده بود جنگیدم:
    -ا..اگر زنده موندم…باز هم پیشتون میام
    لبهاش بیشتر کش اومدن و من گرم شدن قلبم رو احساس کردم:
    -من منتظرت میمونم پسر!!
    سر تکون دادم و با سرعت اونجا رو ترک کردم
    من فقط ۵ دقیقه بود که اون رو میشناختم اما با این وجود حس کردم با تموم شدن تمام اینها،بعد از کیونگسو حتما برای این پیرمرد غریبه حسابی دلتنگی میکنم!
  • دستورالعمل شماره ٢:
    به نصیحت های ناشناسی که به تازگی ملاقاتش کردین حتما گوش بدین.^___^
    ______________
    وقتی به اپارتمان جمع و جور کیونگسو رسیدم،اون هنوز هم غرق خواب بود..فقط کمی توی جاش جابه جا شده بود و به نظر نمیرسید به این زودی ها هم قصد بیدار شدن داشته باشه.
    پلاستیک نان های تاشده رو روی اپن اشپزخونه گذاشتم و بعد از در اوردن پلیور خاکستری رنگم،اون رو روی پشتی فلزی صندلی رها کردم.
    همیشه خونه ی هیونگ بوی خوبی میداد..اون عادت نداشت هرروز گلدانش رو از گل های جورواجور پر کنه یا حتی ادکلن خاصی به پیراهنش بزنه!بدن اون ذاتا به عطر دلنشینی اغشته بودوخونه ی کوچیک ولی دوست داشتنیش هم از این قاعده مستثنا نبود!
    در یخچال رو باز کردم و هر چیزی که برای اماده کردن یه صبحانه ی خوشمزه،خوب به نظر میرسید بیرون اوردم..باید همه چیز رو خیلی بی سر و صدا انجام میدادم بخاطر همین کارم بیشتر از چیزی که انتظار داشتم طول کشید..کیونگسو هنوز هم عمیقا خواب بود و من برای ماجرای دیشب عذاب وجدان داشتم..هیونگ تا دیروقت کار میکرد و من اون رو توی تنها زمان استراحتش به زحمت انداخته بودم..
    بساط صبحانه با نُون تازه رو که هنوز هم گرم مونده بود روی میز چیدم و قهوه رو با شیر و شکر اضافی کنار بشقاب ها قرار دادم…
    بعد روی یکی از صندلی های پشت میز نشستم و روی کاغذی که از روی میز تحریر کیونگسو برداشته بودم با خودکار مشکی نوشتم:
  • “”” سلام هیونگ !
    میدونم احتمالا الان بخاطر اینکه بیدارت نکردم حسابی عصبانی و دلخور هستی،حتی خوب یادمه دیشب چقدر سفارش کردی که بیدارت کنم،چون همین دیروز موبایلت رو گم کرده بودی و نگران بودی که ساعت فیزیولوژیک بدنت امروز رو از کار بیوفته!
    اما سخت نگیر کیونگی (خوب اینطوری صدا زدنت توی نامه خیلی بامزه ست..من خجالت زده میشم وقتی بخوام رودر رو تو رو اینطوری خطاب کنم با اینکه همیشه ارزوش رو داشتم ^__^ )
    امیدوارم امروز درس و کارت رو کنار بزاری..همیشه انقدر خوش شانس نیستی که یک روز رو کامل برای خود خودت داشته باشی..
    من بابت دیشب متاسفم..میتونم حدس بزنم چقدر خسته بودی و با این حال من از خواب بیدارت کردم و تو رو توی دردسر انداختم..
    دیشب واقعا حال خوبی نداشتم..شاید ظاهرا افسرده و پریشون به نظر میومدم اما عمیقا بخاطر حقیقت تموم شدن زندگیِ خسته کننده و راکد م یکجورایی حتی خوشحال بودم..
    من هیچوقت کارهایی که دوست داشتم رو انجام ندادم حتی اون رشته ی دانشگاهی که همیشه دلم میخواست رو انتخاب نکردم..من سرخورده و غمگین روزهام رو سپری میکردم و برای ارزوهای خاک خورده م افسوس میخوردم..اما میدونی هیونگ،مهم نیست اگر امروز اخرین روز زندگی من باشه..دیگه لازم نیست احساس بدبختی کنم،از وقتی پیرمرد نانوای دوست داشتنی محلتون رو دیدم حالم حتی بهتره..من امروز رو با خواسته ی قلبم زندگی میکنم و راستش اخرش اصلا اهمیتی نداره..حتی اگر بمیرم و یا حتی اگر باز هم چشمهام رو روی دنیا باز کنم راضیم،چون میدونم اونجوری که همیشه دلم میخواست وقت گذروندم و اون لحظه به خودم افتخار میکنم!
    امیدوارم امروز تو هم به زیبایی به شب برسه و تو از ته دل احساس خوشحالی کنی!
    دوستت دارم و اینو بدون که حسابی دلتنگت میشم!
  • خدانگهدار تو
  • <لو هان> “””
  • دستورالعمل شماره ٣:
    برای ادم های مهم زندگیتون نامه ی خداحافظی بنویسید..بهتره جملات إحساسی زیادی رو توش به کار ببرید و امیدوار و خوشحال به نظر برسید چون این اخرین یادگاری از شما برای اونها هست و شاید ندونید که چقدر براشون ارزشمند و مهمه. ^___^
    ——————–
    بعد از بیرون اومدن از خونه ی کیونگسو،واقعا گیج شده بودم..کارهای زیادی بود که دلم میخواست انجام بدم،اما اینطور نبود که همشون قابل دسترس باشن،یا حتی بشه اونها رو به راحتی به دستشون اورد..من همیشه دلم میخواست for elise ی بتهوون رو خودم تنهایی با پیانو بنوازم یا مثلا سفری به ونیز داشته باشم،اونجا شهر مورد علاقه ی من بود و توی برنامه ریزی که کرده بودم،میتونستم ۵ سال دیگه به اونجا سفر کنم..أما بالاخره گزینه هایی هم بودند که میشد توی یه روز انجامشون داد..مثل تراشیدن موهام..تتو ی بدنم با طرحی که همیشه دوستش داشتم و خوردن یه پیتزای خانواده..اون هم تنهایی..پس خودم رو به اولین ارایشگاهی که باز بود رسوندم و تا ارایشگر رو دیدم گفتم:
    -تمامش رو بتراشین..فقط ریشه هاش رو بزارین ..لطفا!!
    _______________
    روی یکی از نیمکت های سنگی داخل محوطه دانشگاه نشسته بودم و توی سکوتی که صدای باد لذت بخش ترش میکرد،به در ورودی چشم دوخته بودم..سر و صدای دانشجوها،شُر شُر ابنمای وسط حیاط،کلاغ هایی که انگار هوای سرد،مورد علاقه شون بود،همه و همه توی حاشیه رفته بودن و گوشهام از زوزه ی اروم باد،پر شده بود..ابر ها دوباره اسمون رو با حضورشون سفید کرده بودن و نور مستقیم خورشید،به سختی خودش رو به زمین یخ بسته و نیازمند به گرما،میرسوند..بر حسب عادت دستم رو روی سرم کشیدم و خواستم تا نرمی تارهای موهام،انگشتهام رو نوازش بدن..اما وقتی با تیزی ریشه هاش مواجه شدم،همه ی افکاری که انگار فراموش شده بودن..دوباره به سراغم اومدن و من رو إسیر خودشون کردن..نمیدونستم چرا دیگه نمیتونم مثل اول صبح خوشحال باشم..قلبم سنگین شده بود و حالا که رفت و امد دانشجو ها رو میدیدم،یاد خودم افتاده بودم..
    چهار سال میگذشت..زمان زیادی به نظر میومد..اما حالا همش..فقط به اندازه ی چشم بر هم زدنی گذشته بود..گوشه ای از قلبم سخت پشیمون بود و طرف دیگه ش سعی داشت تا من رو با دلایل مختلف،اروم نگه داره..
    من هیچوقت رشته ی مدیریت رو دوست نداشتم..همیشه توی رویاهام..پسری بودم که انگشتهاش با مهارت روی کلاویه های پیانو کشیده میشد..اما پدرم..زحمت زیادی میکشید..به سختی کار میکرد و هزینه ی تحصیلم رو توی کره،فراهم میکرد..وقتی ١٨ ساله بودم..وارد شدن توی یه کشور جدید واقعا برام سخت تموم میشد..پس مادرم همراهیم کرد و درست سال پیش،توی اولین روز پاییزی..برای همیشه چشمهاش رو بست..
    من هیچوقت دنبال رویاهام نرفتم..چون خیلی چیزها رو فدای خودم کرده بودم..خودی که اصلا از وجودش راضی و خوشحال نبودم..اما حالا و زیر این افتاب ضعیف دم صبح..به این فکر میکردم که لااقل پدرم رو راضی نگه داشتم..همین ارزشش رو داشت..مگه نه؟!
    با دستمال،خیسی روی گونه هام رو پاک کردم و نگاهم رو روی کریس که از در ورودی میگذشت تنظیم کردم..دستش توی دست دختری که دوستش داشت گره خورده بود و من با لبخند عمیق و درخشانی که کل صورتش رو روشن کرده بود،لرزش قلبم رو احساس کردم..
    توی اولین سال ورودم به دانشگاه،کریس کسی بود که بهش علاقه مند شدم..اما دنیای ما دو نفر شاید به اندازه ی کهکشان های هستی..از هم دور و دور تر بود..گاهی با خودم میگفتم لازم نیست تا شبیه هم باشیم تا همدیگر رو دوست داشته باشیم،اما بعد میفهمیدم قرار نیست همیشه به دوست داشتن،رنگ و بوی واقعیت بدیم..پس کنار کشیدم و حالا ٣ سال از کهنه شدن علاقه ی من میگذشت..در حالی که اون نمیدونست حتی رنگی که دوست دارم چی میتونه باشه یا از اون دردناک تر،اسم من رو هم مدت ها پیش با تموم شدن کلاسهای مشترکمون از یاد برده..
    از روی صندلی بلند شدم و برای رسیدن بهش،به قدم هام سرعت دادم..وسط محوطه ی بزرگی که همه اروم قدم میزدن و گفتگو میکردن..من تقریبا میدویدم و اسم کریس رو برای اولین بار،بلند صدا میزدم:
    -کریـــس شی؟هی..اوه معذرت میخوام(اینو در حالی که به یه دانشجوی سال اولی تنه زده بودم،ما بین فریاد هام به زبون اوردم)کریسسسس شییییییی
    کریس مات و مبهوت وسط مسیر کفپوش شده ی منتهی به ساختمون دانشکده ایستاده بود و با چشمهای باریک شده،من رو نگاه میکرد..
    خودم رو بهش رسوندم و از سوزش ریه هام،وقتی اونطور هوای سرد رو درحال دویدن میبلعیدم،چند ثانیه ای خم شدم و نفس نفس زدم:
    -چیزی شده؟؟؟
    کریس با نگاه مشکوکش سر تا پام رو بررسی میکرد و هر بار که به سرم میرسید،چند ثانیه ای رو مکث میکرد..دستم رو روی قفسه سینه م گذاشتم و با یه بازدم عمیق تمام هوای سرد و سوزان رو از دهانم بیرون فرستادم..لبخند بزرگی روی لبهام نشوندم و به کریس و دوست دخترش نگاهی انداختم:
    -سلام کریس شی..لوهانم..منو یادت میاد؟
    اینبار بدون اینکه به عکس العمل کریس توجهی کنم..به صورت سفید و چشمهای درشت شده ی دختری که کنارش ایستاده بود،نگاه میکردم..به نظر میومد که کریس اخم غلیظی بین ابروهاش نشونده باشه..چون دست دختر رو -که حتی اسمش رو هم از خاطر برده بودم-رها کرد و بهش گفت”بره و منتظرش بمونه”
    -خوبم لوهان..ممنونم..خب..یکم تغییر کردی..اما حالا تو رو یادم اومده..چند تا کلاس باهم داشتیم..مگه نه؟
    کریس با صدای گیرا و رساش،مسیر نگاهم رو از دور شدن دختر ،به سمت چشمهای براق خودش تغییر داد و باعث شد تا دوباره،حرکت چیزی رو توی قفسه سینه م از کنترل خارج کنه…لبخند کج و معوجی زده بود که به صورتش جلوه ی دیگه ای داده و اخمهاش فقط کمی کمرنگ تر از قبل شده بود:
    -عااااا..اره..همینطوره..راستش..
    اب دهانم رو صدا دار قورت دادم و به ناچار سرم رو پایین انداختم..
    -باید یه چیزی رو میگفتم..
    -من میشنوم!!
    کنجکاوی توی صداش،باعث شد چند میلی متری سرم رو بالا بیارم و زیرچشمی بهش نگاه کنم:
    -من وقت زیادی ندارم..ینی اینطوری فکر میکنم..بقیه میگن دیوونه شدی..ینی کیونگسو هیونگ اینو میگه..اونو میشناسی؟همین پارسال درسش رو تموم کرد..دو کیونگسو..همین جا درس میخوند!
    کریس فقط سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
    -متاسفم..ولی نمیشناسمش لوهان
    -عااااا..
    دستم رو روی سرم کشیدم و دوباره زبریش،پوست کف دستم رو خارش داد:
    -خب..زیاد هم مهم نیس ولی..شاید راس میگه..بخاطر همین موهام رو تراشیدم و بعد اومدم پیش تو تا اعتراف کنم!
    کریس ابروهاش رو بالا انداخت و رنگ نگاهش جوری تغییر کرد که انگار داره یه دیوونه رو جلوی چشمش میبینه:
    -اعتراف کنی؟
    قلبم تند تند میکوبید و صدای ضربانش حتی از صدای کریس هم بلند تر شنیده میشد..با صدا خندیدم و از خجالت..غلتیدن عرق سرد رو روی ستون مهره هام حس کردم:
    -آ..آره خب..میدونم بعدش پشیمون میشم..اما بزار اینکارو بکنم..چون لعنتی..صدای قلبمو میشنوی؟؟؟داره پرده ی گوشهام رو پاره میکنه..
    لب پایینم زیر تیزی دندون هام له میشد و ستگینی نگاه گیج و پر از سوال کریس،روی شونه هام فشار می اورد:
    -من…بهت علاقه داشتم کریس..سه ساله..اره درسته دقیقا ٣ سال میشه که دوستت دارم..
    نفسمو اسوده بیرون فرستادم و دستم رو پشت گردنم کشیدم..بهش نگاه نمیکردم..چون نمیدونستم قراره با چه چیزی مواجه بشم
    -ها؟؟؟
    انزجار..تنفر..یا هر احساس کوفتیه دیگه ای که بود،اصلا توی لحن صداش به دلم ننشت..قلبم اروم شده بود..اما اشک به دیدم هجوم اورده بود..
    -میدونی..واقعا اهمیتی نداره که تو چی میخوای بهم بگی..من پایان نامه م رو تحویل دادم..پس حتی اگر نمیرم..دیگه قرار نیست من رو ببینی..
    بغض داشت صدام رو کلفت تر میکرد..اما چاره چی بود؟باید میگفتم و بعد برای همیشه میرفتم..
    چند قدم به عقب برداشتم و بالاخره نگاهش کردم..حتی یادم نمیاد حالت صورتش چطوری بود..چون اونقدری چشمهام تار میدید که فقط رنگ روشن موهاش رو تشخیص میدادم:
    -آدم های دیوونه اینکارو میکنن مگه نه؟تراشیدن موهاشونو اعتراف کردن به کسی که همین الانش هم یه کس دیگه رو برای دوست داشتن داره…از این مدل دخترا خوشت میاد..نه؟دخترهایی که موهای بلند و لخت دارن و چشمهای درشتشون تمام عشقشون به تو رو توی خودشون انعکاس میدن؟؟؟؟!
    غمگین ترین لبخند تمام عمرم رو به صورتش پاشیدم و بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرف اون باشم با سرعت از اونجا دور شدم..در ورودی با هر قدم از من دور و دورتر میشد و من با اینکه اشک میریختم،اما بین همه دانشجوهایی که اونجا،توی محوطه راه میرفتن،خوشحالترین بودم!
  • دستورالعمل شماره ۴: به عشقی که مدت ها توی سینه پنهانش کردین اعتراف کنین..این یه راز خیلی سنگینه..قرار نیست با یه کوله بار اضافی،از دنیا بریم..”سبک سفر کنیم”
    این برای سفر های بین دو دنیا هم کاربرد داره..مگه نه؟^___^
  • ——————–
    اینبار وقتی از دانشگاه بیرون اومدم،میدونستم قراره مقصد بعدیم کجا باشه..جایی که همیشه وقتی از جلوش رد میشدم،دلم میخواست داخلش رو حتی برای چند دقیقه ی کوتاه ببینم و به ادمهایی که اونجا روی بدنشون طرحهای متنوع حک میشد،غبطه بخورم..اما حتی هیچوقت شجاعت اینکار رو هم نداشتم..چون از قدرت وسوسه باخبر بودم و دلم نمیخواست پدر پیرم رو توی چین،ناامید ببینم..اون سنتی فکر میکرد و دلش نمیخواست پسرش رو که برای تحصیل به کره فرستاده،با بدنی خالکوبی شده تا خونه همراهی کنه!
    اما حالا دیگه هیچ چیز اهمیتی نداشت..بابا میتونست هنوز هم سنتی فکر کنه و بعد از این،خاکستر بدن خالکوبی شده ی پسرش رو به دست باد بسپاره..اون میدونه که من چقدر عاشق پروازم..حتی هیونگ هم میدونست…اینو خوب یادمه!
    *فلش بک*
    -هیونگ…برای پرواز حتما بال لازمه؟
    کیونگسو دسته ی تنیس رو توی دستش تنظیم کرد و وقتی با قدرت به توپ سبز رنگی که بهش نزدیک و نزدیک تر میشد ضربه زد..جوابم رو اینطوری داد:
    -من فکر میکنم برای پرواز حتی رویای داشتن بال هم کافیه !
    به مسیر حرکت توپ نگاه کرد و وقتی فرودش رو درست جایی اون دور دور ها-همونجایی که دقیقا میخواست-دید،لبخندی بزرگ و پر انرژی روی لبهاش نقش بست!
  • سالن تتو خیلی تمیز تر از اون چیزی بود که فکر میکردم،بر خلاف تصور بابا،اونجا پر از ادمهای معتاد و خلاف کار،با یه سیگار توی دست راستشونو یه بطری ویسکی توی دست دیگرشون نبود..توی اون سالن بزرگ و تمیز،با صندلی ها و تخت های مخصوص مرتب شده،معمولی ترین ادمها،اونهایی که حتی شاید سیگار رو هم از نزدیک ندیده باشن،دیده میشد…
    اونها ظاهری معمولی داشتن اما بزرگی رویاهاشون تمام بدنهاشون رو به زیبایی نقش و نگار داده بود!
    روی یکی از صندلی های راحتی نشستم و بعد از ١٠ دقیقه انتظار،اسمم برای دراز کشیدن روی تخت شماره ی ۴ صدا زده شد…با قدم های سنگین خودم رو به تخت رسوندم و وقتی پسر تتوکار جوونی رو با خالکبوی های رنگی و چشم گیر روی بدنش دیدم،با صدای مطمئنی گفتم:
    -دو تا بال…روی کمرم…اونقدری بزرگ باشن که بشه تا بالای ابرها باهاشون پرواز کرد!
    ————
    بال داشتن درد داره..مخصوصا دو تا بال بزرگ و رنگی که باعث میشه تا اون بالا بالا ها،دقیقا تا پیش خدا،پرواز کنی..کمرم میسوخت و از دردش هنوز هم نمیتونستم قامتم رو راست نگه دارم.. اما ارزشش رو داشت چون من حالا دو تا بال روی کمرم داشتم..همون بال هایی که نقش و نگارشون حتی،باعث شده بود بین زمین و اسمون معلق بمونم..چون اونقدری سبک شده بودم،که احساس میکردم میتونم ساعت ها توی هوا برقصم و بعد سرانجام..نزدیک غروب خورشید،مثل یه پر کوچیک..روی زمین به ارومی فرود بیام…
    ظهر شده بود..حضور خورشید پررنگ تر بود و من حس میکردم خورشید هم حتی امروز مهربون تر به نظر میاد..
    هدفون توی گوشم بود و من با چشمهای بسته و دستهایی که از دو طرف باز شده بودن،روی لبه ی جدول وسط خیابون راه میرفتم..افتاب با لطافت پوست صورتم رو نوازش میداد و اوای پیانو به نرمی خودش رو توی پیچ و خم گوش هام،فرو میکرد..
    گاهی تعادلم رو از دست میدادم و وقتی با بوق بلند ماشینی که با وجود هدفون روی گوشهام،به سختی شنیده میشد،خودم رو کنار خیابون پیدا میکردم…به این نتیجه میرسیدم که اهمیتی نداره اگر بقیه فکر کنن تو دیوونه ای..تا وقتی کاری که دوست داری رو انجام میدی، از تمام اون ها عاقل تری…
    بعد لبخند میزدم و دوباره با قدم های بلند لبه های جدول رو تا خود غروب،متر میکردم..
    ——————–
    اسمون دیگه داشت تاریک میشد..عقربه ها به کندی میگذشتن و باد تند تر از قبل میوزید..
    سرد شده بود..میلرزیدم..میترسیدم..از اسمون میترسیدم و به ماهی که شاید قرار بود باز ببینم..
    تمام روز رو راه رفته بودم..اما احساس خستگی نمیکردم..انگار حتی بیشتر از اول صبح پر انرژی و سرحال بودم..
    دستهام رو دور بدن لرزونم حلقه کردم و خودم رو به اولین پیتزا فروشی که سرراهم بود، رسوندم..شاید خسته نبودم..اما حسابی احساس گرسنگی میکردم..اونقدری که بتونم تمام یه پیتزا ی بزرگ خانواده رو تنهایی بخورم!!
    ———————
    دستورالعمل شماره ۵:
    یه پارک انتخاب کنید..یا حتی یه نیمکت توی یه جای خلوت..بعد روش دراز بکشید و با اسمون دوست بشید..با ماه هم همینطور..با همه ی دنیا دوست بشید و فکر کنید..اونقدر که دیگه رگهای مغزتون منبسط بشه..به گذشته فکر کنید و نه اینده..چون قبل از رفتن..باید گره های کور گذشته رو بدون کدورت،باز کنید..اخرین افکار،مهمترین ها هستن!
  • روی چمن های خیس داخل یه پارک دراز کشیده بودم و به اسمونی که سیاه و تیره ولی با نور ماه و ستاره هاش روشن شده بود،زل زده بودم..ماه برگشته بود ولی من رو با خودش نبرده بود..شاید قرار بود وقتی چشمهام رو روی هم میزاشتم،دوباره به خوابم بیاد و بگه”لو هان..وقته رفتنه” بعد من کمی بترسم و اونوقته که دیگه هیچوقت فرصت دوباره پلک زدن رو پیدا نمیکنم..
    محتویات داخل بطری سوجو رو خوابیده بلعیدم و اصلا توی این کار مشکلی نداشتم،انگار که من از همون اول..تمام نوشیدنی ها رو خوابیده مینوشیدم!
    رطوبت چمن ها، از تار و پود لباس هام عبود میکرد و خودش رو به کمر “بالدارم ” میرسوند..هنوز پوست زخمیم کمی میسوخت..اما مثل چند ساعت پیش،اصلا دردناک نبود..
    پاهام رو جمع کردم و باز هم نوشیدم…پلکهام سنگین میشد و سرم انگار هزاااار کیلو شده بود..
    دلم میخواست باز هم پرواز کنم..اما به یاد اوردم که پرنده ها هم گاهی خسته میشن..
    من خسته شده بودم و حالا فقط دلم یه استراحت طولانی میخواست..حتی یه استراحت از نوع أبدی ش هم گزینه ی چندان بدی نبود!!
    بطری رو کنار گذاشتم و گوشی موبایلم رو از توی جیب کتم بیرون اوردم..شارژش رو به اتمام بود و صفحه ش از تعداد زیاد پیامک ها و تماس های از دست رفته ی متعلق به کیونگسو،پر شده بود..
    بهشون بی توجهی کردم و شماره پدرم رو،که با اون دید تارم به سختی تشخیصش داده بودم،پیدا کردم
    کمی طول کشید تا گوشی رو برداره..اما بالاخره صدای گرم و مهربونش،مرحمی شد برای قلب بی قرارم:
    -الو؟!
    -سلام بابا جون..هانم..حالت بهتره؟
    میدونستم الان بزرگترین لبخندش رو روی لبهاش داره:
    -خوبم پسرم..تو چطوری؟بهت خوش میگذره؟
    -خب فکر کنم..الان یکم سرد شده..چمن ها هم خیسه..تا قبل از این داشت بهم خوش میگذشت..چون پروازو تجربه کردم!!
    -هان؟مطمئنی حالت خوبه؟اتفاقی افتاده پسرم؟
    -قرار بود بیوفته..اما ماه برگشته و من هنوز اینجام..حدس میزنم وقتی خوابیدم..قراره منو با خودش ببره..
    -مستی لو هان؟
    -بابا !
    -جانِ بابا؟
    -هنوز مطمئن نیستم میخوام بمیرم یا نه ! اما همین الانش هم چشمام داره سنگین میشه !
    پدر صداش میلرزید و من مردمک چشمهام:
    -بهم بگو کجایی پسرم؟چرا برنمیگردی اینجا پیشم؟
    -راستش..خیلی دلم میخواست بیام..دلم برات تنگ شده..دلم برای مامان هم تنگ شده..اما هر دوتاتون ازم دورین..خیلی خیلی دور !
    اشک روی صورتم سرازیر میشد..بی صدا هق هق میکردم و میدونستم بابا هم با حرف های بی سر و تهم به گریه افتاده:
    -مست کردی بابا؟
    -فکر نکنم..من زیاد نمینوشم..اما خیلی عجیبه که ظرفیتم انقدر بالاست!تقریبا یه بطری رو تموم کردم!
    -اما من فکر میکنم تو مستی!
    بینیم رو بالا کشیدم:
    -اینکه دیر مست بشم خوبه یا بد؟
    بابا خندید..بین گریه هاش خندید:
    -هم خوبه هم بد..اما من بیشتر فکر میکنم خوبه!چون همیشه خیلی میخوردم و هنوز هم هوشیار،مست شدن بقیه رو به چشم میدیدم..واقعا سرگرم کننده بود!!
    لبخند زدم..اشک هام رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:
    -بابا !! من بیمه ی عمر هم دارم..اینو میدونستی؟پول زیادی ندارم..اما بعد از من همشون به تو میرسه!منو میبخشی که پول زیادی برات ندارم؟
    -هان!!! لطفا ساکت شو و انقدر چرت و پرت نگو !!
    -بابا اگر مردم ناراحت نشی ها..من میرم پیش مامان..ولی باز هم از تو دور میمونم!
    -تو جایی نمیری پسرم..میخوام پیش خودم برگردی..توی همین هفته..اصلا شاید خودم اومدم پیشت..باشه؟
    -بهم قول میدی؟
    -قول مردونه میدم!
    -پس نمیخوابم..ینی سعی میکنم نخوابم..اما خسته م ..خیلی خسته م بابا!!
    آه عمیقی کشیدم و بعد..بدون اینکه منتظر جواب پدر باشم..گوشی رو قطع کردم..
    اشک تمام صورت و گردنم رو خیس کرده بود و هق هق م هنوز هم قفسه سینه رو بالا و پایین میکرد..
    قلبم درد میکرد..چشمهام میسوخت و بغضی که توی گلوم بود خیلی خیلی زیاد،سنگین بود..
    وقتی مامان مرد..خط سیمکارتش به کس دیگه ای واگذار شد..گاهی که دلتنگ میشدم..شماره ش رو میگرفتم و از صاحب جدیدش میخواستم تا تلفن رو جای دیگه ای بزاره و اجازه بده چند دقیقه ای با روح مادرم حرف بزنم..صاحب جدید،پسر جوونی بود..نمیشناختمش..اما خیلی مهربون بود و همیشه این لطف رو در حقم میکرد..پس مشکلی نبود اگر امشب رو هم بهش زنگ میزدم..این اخرین خواسته ی من،توی اخرین ساعات زندگی بود..پس بطری رو تموم کردم و بعد..شماره ی مامان رو گرفتم:
    -بفرمایید!
    -سلام..واقعا متاسفم که این وقت شب مزاحمتون شدم..اما میخواستم با مامانم حرفم بزنم…
    -اوه..شمایید؟!خب …راستش..
    حرفش رو سریع قطع کردم..نمیخواستم بهانه ای بیاره..این اخرین چیزی بود که میخواستم..پس دوست نداشتم تا از دستش بدم:
    -خواهش میکنم اقا..من دارم میمیرم!!
    تقریبا فریاد زد:
    -چیییی؟؟؟
    کمی موبایل رو از گوشم فاصله دادم..اما بالاخره مجبور شدم برای ادامه دادن مکالمه..دوباره اون رو به گوشم بچسبونم:
    -خودمم هنوز نمیدونم..اما ترجیح میدم اینطوری فکر کنم..اما به هر حال حق دارم به عنوان اخرین خواسته م بخوام با مادرم حرف بزنم..
    -ش..شما حالتون خوبه؟؟؟چیزی شده؟؟
    بریده بریده گفتم:
    -خ..خوبم..فقط…فقط یکم س..سردمه!!
    هول شده بود و از ارتعاش صداش اینطور به نظر میرسید که داره میدوه:
    -شما الان کجایید؟؟من خودمو خیلی زود میرسونم..فقط بگو کجایی و سعی کن هوشیار بمونی!!باشه؟
    از لحنش که عامیانه شده بود خنده م گرفت..پلکهام بسته میشد و همه جا دور سرم میچرخید..اما من باید بیدار میموندم..بابا داشت میومد..ولی خب پس..مادرم چی؟اگر میخوابیدم..شاید باز هم اونو میدیدم:
    -توی یه پارکم..اما اسمشو نمیدونم…توی خیابون مرکزی عه..ی..یکم تاریکه..چراغ هاش سوخته…اما لازم نیست تا اینجا بیای..من خ..خوبم..فقط بیدار موندن یکم سخته..هنوز نمیدونم چیکار کنم..به نظرت..کدومو باید انتخاب…
    صدام..رفته رفته ضعیف میشد و عضلات بدنم تحلیل میرفت..گوشی موبایل از دستم افتاد و حرفم نا تموم باقی موند…اسمون و ماه داشت نزدیک و نزدیک تر میشد و اینطور به نظر میومد که داره من رو داخل خودش میکشه..مقاومت سخت بود و من خسته تر و ضعیف تر از چیزی بودم که بتونم بیدار بمونم..پس بالاخره تسلیم شدم و پلکهام بی اجازه روی هم فرود اومد…همه جا سیاه شد و سکوت..من رو توی خودش حل کرد!
    ———————–
    صداها دور و نزدیک میشد ..توی سرم میپیچید و دوباره انقدر فاصله میگرفت که مثل یه زمزمه ی خیلی اروم به گوش هام میرسید..
    بوی مواد ضد عفونی کننده سوراخ های بینی م رو پر کرده بود و هوای سرد پوست بدنم رو قلقلک میداد..
    پلکهام سنگین بودن و انگار که بهم چسبیده باشن..چون به سختی اون ها رو از هم باز کردم و کمی طول کشید تا بتونم اطرافم رو درست و واضح ببینم..
    پوست دستم میسوخت..سرم درد میکرد و گلوم دردناک بود..
    اخم کردم و با صدای خش دار و ضعیفی پسر قدی بلندی که پشت به من و روبروی پنجره ایستاده بود رو صدا زدم:
    -هی..
    پسر به سمتم برگشت و وقتی چشمهای بازم رو دید لبخند بزرگی زد..جلو اومد و با لحن نگرانی پرسید:
    -حالت بهتره؟میتونی چیزی به یاد بیاری؟
    سرمو تکون داد:
    -نمردم؟
    خندید…خنده ش قشنگ بود..چشمهاش حلالی میشد و گونه هاش بالا میومد:
    -واسه چی باید بمیری؟هنوز خیلی زوده..دیشب حسابی منو نگران کرده بودی..فکر کردم اتفاقی افتاده و نمیدونی با چه سرعتی خودمو به پارکی گفته بودی رسوندم..بعدم اونجا تو رو بی حال پیدا کردم و رسوندمت اینجا!!
    سعی کردم خودمو بالا بکشم..اما بازوهام قدرتی برای نگه داشتن وزنم نداشتن و سریع روی تخت افتادم:
    -من گفتم؟!!
    -اره..زنگ زدی به من و خواستی با مادر مرحومت حرف بزنی..بعدم گفتی داری میمیری..یادت نمیاد؟
    لبهامو اویزون کردم و به صورت تیره رنگش،که زیر نور خورشید حتی زیبا تر هم به نظر میرسید، خیره شدم..دوباره پرسیدم:
    -پ..پس..چرا نمردم؟؟؟
    باز هم بلند بلند خندید و از صدای خنده ش من هم اخم هام رو باز کردم:
    -تو هیچیت نیست پسر جون..دکتر گفت سالم سالمی و فقط یکم بدنت ضعیف شده بود..همین!
    -اما اخه ماه…
    لبهام رو داخل دهانم کشیدم و از گفتن ادامه ی حرفم منصرف شدم…دلم نمیخواست اون هم فکر کنه که با یه دیوونه طرفه و ازم فاصله بگیره..گرچه بعید هم نبود تا حالا حدس هایی هم زده باشه..اه عمیقی کشیدم و بعد دست ازادم رو که سوزن سرم داخلش فرو نرفته بود،بالا اوردم:
    -به هر حال ممنونم که کمکم کردی…
    سریع حرفم رو قطع کرد و گفت:
    -جونگینم!میتونی صدام بزنی کای!
    لبخند زدم:
    -خوشبختم کای..منم لو هانم..بازم ممنونم که توی اون شرایط به کمکم اومدی
    شونه بالا انداختم و ادامه دادم:
    -شاید اصلا تو از مردن نجاتم دادی..هوووم؟
    لبخند گرمی زد..دستش رو روی سر بدون مو م کشید و وقتی زبری ریشه هاش پوستش رو آزار داد،سریع پشیمون شد و دستش رو عقب برد:
    -هممم..خب میتونیم یه روز دیگه که همو دیدیم درموردش حرف بزنیم..قبوله؟
    خجالت زده خندیدم:
    -قبوله !
  • دستورالعمل آخر:
    هر روز رو جوری باشید که انگار آخرین روز زندگیتونه..اونموقع دیگه مهم نیست چه اتفاقی میوفته..اینکه فردا هستین یا چشم هاتون رو برای همیشه بستین..آدمها در برابر ارزو ها و اهدافشون چند دسته میشن..شما جزء اون گروهی نباشین که همیشه با حسرت از خواسته های خاک خورده شون یاد میکنن!به شجاعتتون پر و بال بدین و اونقدر پرواز کنید تا دور ترین رویاهاتون رو هم بدست بیارین..گاهی ممکنه خسته بشین اما تا وقتی ماه توی اسمون نیومده و شب سر نرسیده،دست از تلاش برندارین..گذشته و اینده هیچوقت مهمتر از این لحظه هایی که داره از دست میره نیست،امروز ارزشمنده،پس از داشتنش لذت ببرید..اما این رو هم به یاد داشته باشید،که دست کشیدن از “بعضی”ارزوها و رویاها خیلی بهتر از شکستن دل کسایی هست،که دوستشون داریم!^____^
    راستی..فردا هم اخرین روز زندگیمه!اما دیگه میدونم باید چیکار کنمD:
  • ***********************
    پ.ن:خیلی دلم میخواست این وان شات تاثیر گذار باشه..امیدوارم اون هدف و نیتی رو که داشتم به شما هم انتقال داده شده باشه..
    خیلی چیزا ارزش غصه خوردن و ناراحتی رو نداره اما نمیشه جلوی احساساتو گرفت پس امیدوارم بتونیم یه روز انقدر قوی بشیم که کمتر احساس ناراحتی کنیم.
    در مورد اینکه ماه اومده باشه تو خواب و حرف زده باشه میدونم شاید براتون مسخره ب نظر بیاد اما منظورم این نبوده که صرفا ماه دهن باز کنه و به حرف بیاد،خیلی از ما خواب هایی میبینیم که توش پیامی هست و ما متوجه میشیم که اون حرف یا پیام از طرف چه شخصی میتونه باشه
    حرف هایی هم که توی طول داستان زده شد همه باور خودمه،درست یا غلطش رو از نظر شما نمیدونم اما باز هم امیدوارم که براتون قابل قبول باشه
    در اخر ازتون میخوام نظر و حرفاتون رو توی کامنت برام بزارید یا توی تلگرام به این ایدی پیام بدین^__* (راستش این تنها خواستمه) 💜💜
    @MtotheA
  • Live like today is your LAST DAY
The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)

Mar Mar 12 نظر 17 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Taoooooooo
مهمان

هم خوشکل بود هم خوشمزههههههههه ممنوننننن

parham
مهمان

واقعا فک میکنم به همون تاثیر گذاری بود ک دلت میخاست
خ وقت بود ک ازته دل گریه نکرده بودم
ممنون

بنفشه
مهمان

عرررررررر عرررر عاشقشم:”)))
توصیف هاش،دیالوگ هاش،همه و همه ش بینهایت قشنگ و تاثیرگذاره♥

Luni
مهمان

احساس خیلی خیلی خوبی رو بهم القا کرد و واقعا تاثیرشو گذاشت
محشر بود

مرهان
مهمان

خوندمش. قشنگ بود 😍 خسته نباشی

fj-baeky
مهمان
خیلی عالی بود این فیک منو یاد سریال کره ای عطر خوش زن انداخت یادمه با دیدنش چند وقت ذهنم درگیر بود ایا ما ائدم ها حتما باید از زمان مرگمون خبر داشته باشیم تا شجاعت انجام انجه که دوست داشتیم و ارزومون بوده رو داشته باشیم تو اون سریال هم دخترداستان کارش رو رها میکنه و میره دنبال ارزوهاش و به عشقش اعتراف میکنه باورتون نمیشه امروز به گونه ای کار کردم که انگاری فردای وجود نداره و کسی که قراره جای من بیاد همش منو دعا میکنه که انقدر کارم به روزه شاید فردای نیاشه پس بیایماز لحظه… Read more »
barf.azar
نویسنده
سلام گلم خوبی؟ دوستش داشتم قشنگ بود خوب مفهوم خوشگلی داشت هرچند زندگی اینطوری شجاعت بالایی می‌خواد شایدم یه طورایی یه اهرم فشار لازم داره که به آدم فشار بیاره و باعث بشه که پیش بره یه طورایی باید آدم خودش رو رها کنه و خوب در حالت عادی این اونقدرا هم آسون نیست ….وقتی میشه انجامش داد که یه اراده ی قوی و شجاعت کافی وجود داشته باشه لوهان این کارا رو اولش به این خاطر انجام داد چون فکر کرد داره می‌میره…بعدش کم کم به این خاطر کارا رو انجام داد چون تازه قدر زندگی رو فهمیده بود… Read more »
arnika
مهمان

خیلی خیلی قشنگ بود
حرفایی که لوهان توی داستان میزد عالییییییی بود و تاثیرگزار
عالیییییییییییییییی بود

فاطمه2
مهمان

خیلی خیلی قشنگ بود فکر کنم به هدفی که میخاستی رسیدی انقدر اون حرفا قشنگ بودن که من برای اولین بار همونجور که لوهان گفت اصلا به این فکر نکردم که بالاخره میمیره یا نه به هیچ اتفاق رمنسی وسطشرفکر مکردم فقط خود اون دستور العملها و داستان عای بود

۸>]
مهمان

تاثیر گزار بود …
زندگی ارزش اینو داره که تمام تلاشتو بکنی تا ازش لذت ببری

Narsis69
مهمان

واو. مررررسی. خیلی خوشم اومد. خیلی خوب بود. روی من که خیلی تاثیر گذاشت.
چقد خوب که لوهان شجاعت تلاش برای آرزوهاشو پیدا کرد.
متاسفانه من همچین شجاعتی رو هیچ وقت نداشتم و فکرنکنم بدستش بیارم.
خیلی خوشم اومد از داستان.
خیل جالب بود. مررررسی. خسته نباشی.
فایتینگ

wpDiscuz