هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Death+Dream=Love ep2

سلام قسمت دوم از مینی فیک چانبک به اسم “مرگ+رویا=عشق”

چانیول با دست پیشونیش رو مالید و به این فکر کرد که شاید بد نباشه دفعه ی بعد که به دیدن بکهیون میاد هدیه ای برای اون بیاره ولی سریعا این موضوع به ذهنش اومد که در صورت انجام این کار امکان داره بکهیون اون رو به پای ترحم بگذاره.

به آسمون بالای سرش که با ابرهای پشمکی پر شده بود نگاه کرد.

شاید داشت برای چندمین بار در زندگیش به این فکر می کرد که اون چرا متولد شده؟!

—–

میران وقتی پله ها رو می گذروند تمام مدت به این فکر کرد که بعد از دیدن برادر خوانده ش باید به اون چی بگه؟!

باید بهش بگه سالها قبل یک شب پدرشون توی یک بار با مادر میران آشنا می شه و حاصل چندبار دیدارشون به وجود آمدن میران شده؟!

یا شاید باید بهش می گفت که چقدر همیشه از فکر کردن به زندگی شادی که احتمالا پدرش در قبال ازدواج با همسرش داشت حرص خورده بود.

در هر صورت ، الان که دیگه پدر و همسر پدری وجود نداشت شاید بد نبود تا بالاخره با برادرش آشنا بشه.

موها و لباسش رو با دستاش کمی مرتب تر کرد و با زدن لبخند چند ضربه به در اتاق زد

—–

“چان برگشته”

لبخند بی حالی زد و گفت : ” پم همیشه همینو می گه”

“چان برگشته”

“درسته برگشته و هنوزم هیچکی منتظرش نیست”

نگاهش رو به دور تا دور سالن گذروند

“پم با یه کم خرابکاری موافقی؟”

پم با اینکه هیچی از حرف چان نفهمید کاملا به صورت طوطی وار از روی عادت گفت : “پم موافقه”

چانیول نیشخندی زد و قفس پم رو توی دورترین نقطه گذاشت و از توی انباری چوب بیسالش رو آورد

صدای جیغ و داد پم توی خونه میان صدای خرد شدن شیشه و وسایل  و فریاد و خنده ی چان گم شد.

——

بازم یک روز تکراری دیگه مثل سایر روزها و چقدر می تونست هیجان انگیز و یا ترسناک باشه اگر زمانی که صبح بیدار بشی نه بدونی کی هستی و نه حتی بدونی آسمون چه رنگه.

چان به متنی که چند وقت قبل توی کتابی خوانده بود فکر کرد.

چی می شد اگر یک روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب می دید که هیچ چیز به خاطر نداره.

اونوقت کی بود که بخواد چان واقعی رو به خودش بشناسونه؟

اصلا مگه کسی هم بود که واقعا اون رو بشناسه؟

خنده ش گرفت … تنها کسی که اونو واقعا می شناخت پم بود.

—-

میران اون روز روی هیچ کدوم از کاراش تسلطی نداشت … هنوزم توی شوک اتفاق روز قبل بود

هیچوقت فکرش رو نمی کرد به جای دیدن داداشش با یک اتاق خالی و نامه ای که عدم علاقه ی اونو برای دیدن میران بیان می کرد رو به رو بشه.

چانیول نگاهی بهش انداخت و با لحن جدی گفت “میران شی اون خودکار برای خط  خطی کردن بروشورها نیست”

میران کاملا هول شد و با یک سری کلمه که زیاد مفهومی نداشتن سعی کرد که کارش رو توجیه و عذرخواهی کنه

چانیول اخم کرد … سر از کارهای این دختر در نمیورد….

—-

ساعت یک ظهر رو نشون داد…وقت نهار کارکنان

چانیول از سرجاش پاشد تا مثل همیشه به سلف بره ولی با صدای ظریف و آرومه میران به سمتش برگشت “چانیول شی ، می شه امروز نهار رو باهم بخوریم؟”

چانیول متعجب به صورت خجالت زده ی میران خیره موند.

این اولین باری بود که میران همچین درخواستیو ازش داشت…در واقع اولین باری بود که یک نفر از چانیول می خواست تا برای صرف نهار همراهش باشه و شاید برای همین بود که برعکس تصوره میران ، چانیول با درخواست نهار دو نفره موافقت کرد.

——

پشت میز دو نفره توی اتاقشون نشستن و میران ظرف غذاهای خانگی رو جلوی هر دوشون چید.

چانیول به انگشت های کشیده ی میران و انگشتر آویز داری که همیشه در انگشت وسطش داشت خیره شده بود

“ببخشید اگه خوب نشدن”

صدای میران بیشتر از همیشه خجالت زده و ناامید به نظر میومد و برای همینم چانیول سریع چاپستیک دست گرفت و از طعم خوب غذا تشکر کرد.

——-

بعدازظهر دوباره چانیول به دیدن بکهیون رفت…بازم اون روی لبه ی پنجره نشسته و به کوچه زل زده بود.

چانیول تک سرفه ای کرد و بهش نزدیک شد

“بازم تو؟! همیشه همین قدر کنه ای”

چانیول بازم روی زمین نشست و کاملا صادقانه جواب داد “من اومدن به اینجا رو دوست دارم ، دیدن تو و بودن توی اتاقت رو دوست دارم”

بکهیون روش رو به سمتش برگردوند و خیلی غیر منتظره پرسید “چرا پیش خانواده ت زندگی نمی کنی؟”

“اونا منو نخواستن”

“حتی گرگ ها هم بچه هاشون رو نگه می دارن، مامان و بابای تو از گرگ ها هم بدترن؟”

چانیول اخم کرد ” تو حق نداری در مورد اونا اینطور حرف بزنی “

بکهیون خندید ” تو اونا رو ول کردی و حالا داری ازشون دفاع می کنی “

” گفتم که اونا منو نخواستن “

” پس حرف من درسته “

” از آزار دادن بقیه خوشت میاد؟! “

بکهیون از لبه ی پنجره پایین اومد و روی دو زانو نیمه نشسته شد و صورتش رو نزدیک صورت چانیول قرار داد و گفت “تو ته قلبت حرف منو قبول داری ، وگرنه الان عصبانی شده و از اینجا رفته بودی و یا منو کتک می زدی”

چانیول با لحن عصبی گفت “من اهل دعوا نیستم “

“داری بهونه میاری “

دستاش رو روی شونه های بکهیون گذاشت و اونو محکم به عقب هل داد ، طوری

که بکهیون از پشت سر روی زمین افتاد

“تو چه مرگته؟ چرا می خوای دعوا راه بندازی”

بکهیون پاشد و روبه روی چانیول ایستاد و با حالت خاصی گفت “تو خیلی احمقی…خیلی خیلی احمق”

چانیول به سمت در رفت و گفت “تو امروز دیوونه شدی، عقل از سرت پریده”

بکهیون با تمسخر گفت “یه حروم زاده ای مثل تو به من می گه دیوونه”

چانیول نتونست بیشتر از این تحمل کنه ، جلو رفت و مشت محکمی توی صورت بکهیون زد “تو واقعا دیوونه ای ، یه دیوونه ی عوضی”

بکهیون پوزخند زد و  گفت “حوصله م سر رفته بود، خوبه … تو سرگرمی خوبی هستی”

چانیول به این فکر کرد که اگه چند دقیقه ی دیگه توی اون اتاق بمونه امکان داره این پسر رو از پنجره به بیرون پرتاب کنه ، برای همین با سرعت زیادی از اون اتاق و خونه بیرون رفت.

بعد از رفتن چانیول ، بکهیون با عصبانیت زیادی داد زد.

——-

میران باز دوباره تصمیم به دیدن برادرش گرفت . به خودش گفت اینقدر به سراغ بکهیون میره تا اون بالاخره تنها خواهرش رو در زندگی قبول کنه

ساعت هشت شب رو نشون می داد و کوچه مثل همیشه در سکوت ترسناک خودش غرق بود.

محله ای که میران علاقه ای بهش نداشت … یه طورایی شبیه به یه قبرستان از خانه های مرده بود.

با کلید یدکی ای که داشت در رو باز کرد و دوباره حجم زیادی از سرما به سمتش هجوم آورد.

با هر قدم که برمی داشت پله ای زیر پاش قژ قژ صدا می داد.

ترسید و شروع کرد با حالت دویدن پله ها رو بالا رفتن

دم در اتاق بکهیون ایستاد و از بالا به حجم سیاهی که پله های بالا اومده بود نگاه کرد

چطوری یه آدم می تونست توی همچین خونه ای زندگی کنه؟

 شتابزده دستاش رو روی در زد

هیچ صدایی نشنید و برای همین هم بی اجازه ای برای ورود در رو باز کرد.

اتاق کاملا تاریک بود و همه جا بوی کهنگی می داد.

میران دستش رو روی دیوار کشید تا به کلید رسید و با زدنش باز هم نوری در اتاق پیدا نشد…انگار که لامپ سوخته باشه

چندبار دیگه کلید رو زد تا بالاخره لامپ کم نور زردی که از وسط سقف اتاق آویزون بود روشن شد

برعکس تصورش بازم بیون بکهیون اونجا نبود

میران به این فکر کرد که ممکنه بکهیون بعد از گذاشتن نامه از اونجا رفته باشه؟

قدم های بیشتری برداشت و به طرف پنجره رفت ولی پشت قاب پنجره فقط  تارهای بسته شده ی عنکبوت و دوده ی سیاه وجود داشت

میران وحشت زده عقب عقب اومد

اون وضعیت نشون می‌داد که خیلی وقته کسی به توی اون اتاق پا نذاشته

سعی کرد چند روز قبل رو به یاد بیاره…اینکه اون موقع هم همینطور اتاق متروکه بود؟ ولی تنها چیزی که به خاطر داشت این بود که نامه ای رو پیدا کرده و بعد از خوندنش اینقدر هول شده که اصلا بدون دقت به اتاق فقط به طبقه ی پایین دویده تا بلکه بتونه برادرش رو پیدا کنه

بیرون اومد و دوباره به بالا نگاه کرد ولی فقط سقف خونه وجود داشت

مطمئنا اون الان توی طبقه ی چهارم قرار داشت و طبق چیزی که می‌دونست این اتاق بیون بکهیون برادرش بود

ولی پس چرا اینجا هیچکس نبود؟ چرا این اتاق کاملا خالی بود؟

سرش گیج رفت و برای چند لحظه جلوی چشماش کاملا سیاهی رفت و زمانی که چشماش رو باز کرد به نظرش اومد که چیزی مِه مانند به سرعت از جلوی چشماش رد شد

جیغ خفه ای کِشید ولی سریع دستش رو روی دهنش گذاشت

در اتاق بسته شده بود و میران جرات نداشت دوباره اون رو باز کنه و داخل بره

وحشت کرده بود…شروع کرد سریع از روی پله ها پایین دویدن ولی به خاطر تاریکی پاش لغزید و چند پله رو باهم سرنگون شد و وقتی پایین افتاد تنها چیزی که قبل بیهوش شدنش حس کرد لمس چیزی روی کتف هاش بود

__________

دستاش رو دو سمت بدنش کِشید و چشماش رو باز کرد

درد خفیفی رو توی سرش حس می‌کرد و بدنش کوفته بود

نگاهی به دور و برش انداخت ، توی رخت خواب خودش و در اتاقش بود

چند لحظه طول کِشید تا اتافاقاتی که افتاده بود رو به خاطر بیاره ، ولی اون الان چطوری توی اتاقش بود؟

نکنه همه چیز فقط یه خواب بوده باشه؟ پس چرا اینقدر بدنش درد می‌کنه؟!

میران گیج شده بود…نمی‌تونست اتفاقاتی که افتاده رو بفهمه …هرچی بیشتر بهش فکر می‌کرد بیشتر از قبل سردرگم و درمونده می‌شد

____________

چانیول به این فکر کرد که دیگه وقتش شده تا با میران به صورت جدی صحبت کنه.

اون خیلی وقت بود که از رفتارا و طرز نگاه این دختر متوجه ی علاقه َش به خودش شده بود و حالا می‌خواست بالاخره اونو از خواب خرگوشیش بیرون بیاره.

اون هیچ علاقه ای به میران نداشت و به نظرش اینکه اون همچنان عاشق چان باشه یه طورایی ظلم به خوده میران بود.

صبح زودتر به شرکت رفت تا بتونه کاراش رو انجام بده و وقت نیم ساعته ای رو برای صحبت با میران آزاد بذاره.

وقتی حدود ساعت 11 شد چانیول از میران خواست تا همراهش به قسمت محوطه ی پشت ساختمان برن.

روی نیمکت چوبی روشنی که سمت راست قرار داشت نشستن.

چانیول به سبزه های روبه رو خیره شد و دستاش رو روی زانوهاش درهم قفل کرد

– میران شی

سرشو بالا گرفت و با گونه هایی که کمی سرخ رنگ شده بودن به چانیول نگاه کرد و بله ای گفت

– میران شی این چیزی که می‌خوام بهت بگم فکر کنم به نفع جفتمون باشه…نمی‌خوام غرورت رو بِشکونم و یا احساساتت رو جریحه دار کنم ولی به نظرم دیگه وقتش رسیده که این وضعیت تمام بشه

میران با نگاه گُنگ گفت

– منظورتون چیه چانیول شی؟ من متوجه نمی‌شم

چان گردنش رو چرخوند و مستقیم به چشم های میران خیره شد و گفت

– من از علاقه ی تو به خودم خبر دارم

میران خواست چیزی بگه ولی چانیول کف دستش رو بالا آورد

– خواهش می‌کنم میران شی ، بذار حرفم تمام بشه…من می‌دونم که دوستم داری ولی این علاقه به هیچجا نمی‌رسه ، ازت می‌خوام به خاطر آرامش خودت هم که شده این دوست داشتن رو تمومش کنی

از روی نیمکت بلند شد و دستاش رو توی جیب شلوارش فرو بُرد و کت و شلوار خوش دوختش روی اندام کِشیده َش جلوی چشمای میران به نمایش در اومد

– خواهش می‌کنم همه چیو تمام کن میران شی

بدون اینکه فرصتی برای صحبت بهش بده برگشت تا از اونجا بره که میران شتابزده از روی نیمکت بلند شد و با دست شونه ی چانیول رو چنگ زد

– چانیول شی احساسات من به خود من مربوطه و نمی‌خوام شما به جای من تصمیم بگیرید…شما آزادید که به من علاقه ای نداشته باشید ولی تا الان من اجباری براتون گذاشتم؟ تا الان از حسم به شما گفتم؟

 شونه اشو کمی عقب بردوازمحاصره انگشتای ظریف میران درش اورد و بدون اینکه به اون نگاه کنه گفت :

– من فقط خواستم خودت آسیبی نبینی ، تصمیم گیری با خودته

با قدم های بلند و سریع از میران دور شد

—————

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 42 نظر 9 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
bhr.iam
مهمان

Delm baraye mirane bichare sukht vaghti chan unjuri javabesho dad hamintor baraye chany ke unghad tanha shode ke khunasho daghun kone ya be joz ye parande kasi nshnsttsh…un mehe hijam kard
mc awli bud

parya
مهمان

وای خدا اون مه چی بود؟میدونی الان من میتونم برم داستانو بخونمو بعد بفهمم چی به چی بود. .ولی مثلا اون قسمت هنوز نیومده…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifخب دیگه برم بعدیشو بخونم.

Anahita
مهمان

اوپس جریان چیه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
چرا اتاقه بکهیون اینریختی بود؟
اون چیزه مه مانند احیانا بکی که نبود؟
کی میرانو برد خونش؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
عالیی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

Armina
مهمان

چی شده ؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
میران چی شد ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
بکی چی شده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
آجی ینی من مررررگ شدم
کممممممک
مرررررسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

sepid
مهمان

چان دیوونست؟؟؟بک خیالی و روحه عایا؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifیاامامزاده کپسانگ..چقد مرموز شد جریانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifچان خیلی سنگدلی پسرم خوردش کردی دختره طفلک رو..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

narsis69
مهمان

آقاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
نگووووohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
بکهیون روحه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif
چانی عاشق روح بکهیون میشه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
بکهیون میخواد انتقام بگیره؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
وای خیلی خفنه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
عالی بود.
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

P&s
مهمان

What was that
Afarin
Fekonam kam kam daram be entekhabam omidvaram mishamohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

pedram
مهمان

بکهیون زنده اس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Monti
مهمان

من هنگ…. خوبیش اینکه قسمتا رو زیاد زیاد میذاری…اوووف یه حسی میگه بکهیون روحه….وویی نه….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
اوضاع ندارم و گیجم…
ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

S.C.B.K
مهمان
Shahrzad yeol
مهمان
rani
مهمان

کلا گیج شدم
ولی عالی بود خیلی خوشم اومد
منتظر ادامش هستمممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif

فاطمه
مهمان

داستان جالب شد جا الخالق
گیج شدم .عالی بود
تشکرات فراوان

b.b.h
مهمان
afsaneh LCS
مهمان

من هنوزم هیچی نفهمیدم:-))
ممنون خیلی قشنگ بود هخخ
لطفا قسمته بعدی رو سری تر بزار شاید ی چیزی فهمیدمم هخ
فیکت گنگ نیس اصلا هاا
من امتحان دارم دارم با نهایت سرعت میخونم
هخخ ممنونم

Mah
مهمان

من یه حسی بهم میگه نظر فیک تو تویی، من منم رو اشتباه اینجا دادم :|
خلاصه حالا هر چی….
الان بکهیون روحه؟؟؟ نیست؟؟ خونه رو چرا فقط چانیول سالم میبینه؟؟؟ من دیشب این قسمتو توی تاریکی خوندم، اعتراف میکنم که ترسیدم جدی!!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
خیلی دوس دارم این فیکو ولی!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

wpDiscuz