هدر سایت
تبلیغات

Anti Love 31

سلام عشقتون اومد…

اینم قسمت 31 که به نظر خودم بهترین پارت تااینجاس

زمان به سرعت درحال طی شدن بود…دو قطبی که هیچوقت عشقو تجربه نکرده بودن حالا با سرعت سرسام آوری به سمت آینده‌ی پراز ماجرای خودشون میتاختن…با سرعت میرفتن تا ازلابه لای اتفاقاتی که سرنوشت نه چندان خوبشون درنظر گرفته زندگی دلخواهی بدست بیارن…برای تجربه‌ای تازه..تجربه ای که درعین دلنشین بودن کامشونو تلخ میکرد…شاید همزمان هم زهر بود هم پادزهر اما تقدیر هیچگاه نشونه‌ای برای پیش بینی به انسان نمیده…وشاید خدا میخواست فرشته‌ای مثل لوهان آرامشو درکنار تشویش شبانه روزش تجربه کنه…به هرحال گذر زمان هر اتفاق نافرجامی رو به پایان میرسونه
توی زندگی هرانسانی حداقل یک اتفاق خوب میوفته…این موضوع بلا استثناس…حتی کسی که درطول عمرش کوچکترین دلخوشی به چشم ندیده هم بلخره اتفاق خوبیو تجربه میکنه…شاید اون اتفاق برای یک نفر مرگو نجات پیدا کردن اززندگی ،و برای دیگری یک تجربه‌ی ساده و دلنشین باشه…مثل عشق…

سهون ماشینو جلوی در نگه داشتو سویچو دست محافظ سپرد تا اونو به پارکینگ ببره…مرد جوون دیگه‌ای وسایلشونو حمل میکردو دنبالشون وارد سالن شد…به محض ورودشون مینا با جیغ کوتاهی دویدو بهشون نزدیک شد.سهونو لو با تعجب به طرفش برگشتن اما قبل ازینکه به خودشون بیان مینا مقابل لو متوقف شدو دستاشو گرفت:
_بلخره اومدین؟؟؟حالت خوبه؟؟
لو با بهت به رفتار عجیب مینا نگاه کردو سعی کرد دستاشو بیرون بکشه.اما تا سرشو چرخوند با نگاه سردو بی حس سهون مواجه شد…بلافاصله عقب رفتو با چشم غره به مینا فهموند که به اون رفتارش ادامه نده
مینا طوریکه انگار تازه متوجه سهون شده با دستپاچگی تعظیم کرد:
_اوه…رئیس جوان…ببخشید متوجه اومدنتون نشدم
سهون بدون کلمه‌ای با همون نگاه سردو بی تفاوت به طرف پله ها قدم برداشت…محافظ ساک لو رو روی زمین گذاشت:
_وسایل رئیس جوانو میبرم اتاقشون…
لو با تکون سر تایید کردو به سهون که از پله ها بالا میرفت خیره شد…مینا با نگاه پیروزمندانه دورشدنشو دنبال کردو وقتی نگاهای سنگین لوهانو حس کرد با مظلوم نمایی به سمتش برگشت:
_دلم تنگ شده بود ارباب جوا…
قبل ازینکه بتونه جمله‌شو کامل کنه پنجه‌های لوهان گلوشو حصار کردو با خشمی که توی چشما و نفساش قابل مشاهده بود گفت:
_تو به چه جراتی جلوی رئیس جوان بهم دست میزنی؟؟؟مثل اینکه حرفای قبلمو یادت رفته.کاری نکن هردومونو بیچاره کنم…میدونی که میتونم
مینا با قیافه‌ی حق به جانبی چند بار سرفه کردو چشماشو بهم فشار داد:
_من…من نمیخواستم کار اشتباهی بکنم…باورکنید
لو گردنشو رها کردو با کف دست اونو به عقب هل داد:
_حواست به کارات باشه…زیاد بهم نزدیک نشو که بد میبینی
بدون هیچ حرف یا نگاه دیگه‌ای ساکشو برداشتو به طرف اتاقش رفت…مینا با چشمهایی پراز خشمو کینه دندوناشو بهم کشیدو دستای لرزونشو مشت کرد…با لحن انتقام جویانه و سرشار از نفرتش زیر لب با مخاطب قرار دادن لوهان خشمشو خالی کرد:
_حالا میبینیم کی بد میبینه جناب لوهان…بهت نشون میدم که تاوان جدی نگرفتن لی مینا چیه…هم تو هم اون عشق ازخود راضیتو به خاک سیاه مینشونم…
با نیشخندو زهرآلودو حرص موهاشو کنار زد:
_هه…دلم واست میسوزه آهوی بیچاره…بزرگترین چالش زندگی پوچو کودکانت یک قدمیت منتظره..‌
___________________________________________________________________________
ساکو روی تخت گذاشتو درحالی که توی تاریکی به صورت غرق خواب چن خیره شده بود یکی یکی دکمه های پلیورشو باز میکرد…لبه‌ی تخت نشستو با آشفتگی دستاشو توی موهاش فرو برد…ساکو پایین گذاشتو روی تخت دراز کشید…دقیقه ها گذشت با چشمای خیسش به سقف زل زده بودو توی افکار مغشوشش دستوپا میزد…چند دقیقه بعد باصدای چن از فکر بیرون اومد:
_اومدین؟؟
لو سرشو چرخوندو بهش نگاه کرد:
_سلام هیونگ
چن به آرومی بلند شدو لبه‌ی تخت نشست.انگشتاشو روی شقیقه هاش فشار دادو اخم کرد:
_سلام…آییییی سرم
لو اخمی کردوکمی نیم خیز شد:
_نیم ساعتی میشه که رسیدیم…هیونگ…تو حالت خوبه؟؟
چن آرنجشو روی زانوهاش گذاشتو سرشو بین دستاش گرفت:
_نه…خوب نیستم…بدجور سرما خوردم
_دارو چی خوردی!؟؟خودت که میدونی چله‌ی زمستونه…باید بیشتر مواظب خودت باشی
_مگه سرما خوردگی خبر میکنه؟؟
_سرماخوردگی خبر میکنه چن…زمستون که میاد ینی بعدشم مریضی میاد دیگه
چن نگاه متفکرانه‌ای به لو انداختو چراغ روی میزشو روشن کرد:
_تو چطوری؟خوش گذشت؟؟
لوهان خندیدو درحالی که کنار چن قرار میگرفت دستشو دور گردنش انداخت:
_دلم واست تنگ شده بود ببعی
چن ازجا پریدو به سرعت از لو فاصله گرفت:
_یااااا…نزدیک نیا
لو با بهت بهش خیره شد
_میخوای مریض شیو اون پرنس خودشیفته رم مریض کنی؟؟کلات پس معرکس
_پس ینی توهم کلات پس معرکس!..آخه ممکنه خواهرشو مریض کنی
چن نیشخند زدو دوباره دراز کشید:
_من از دیروز که مریض شدم…ای وای.‌..ازدیروز ازین اتاق بیرون نرفتم…همین ماسک رو صور

تمه و تند تند دارو میخورم…از من میشنوی توهم یه ماسک بزن
لوهان دستاشو دوطرفش گذاشتو خودشو بالا کشید:
_پس از دیروز کی غذای بانوی جوانو میبره؟
چن با بیخیالی شونه بالا انداخت:
_چه میدونم؟؟؟لابد یکی میبره دیگه…گشنه که نمیمونه…خوبیه اینجا اینه که مریض شی دیگه نمیتونی از اتاق بیرون بیای…توهم برو که الان میان میبرنت یه اتاق دیگه
لو با تعجب ابروشو بالا انداخت:
_چرا؟منکه خوبم
_آره دیگه احمق..چون خوبی میبرنت‌…همیشه همینطور بوده…اگه یکی از خدمتکارا مریض شه از بقیه دورش میکنن که بیماری به خانواده رئیس جمهور نرسه
لو با حالت بی تفاوتی لباشو جمع کردو از روی تخت بلند شد:
_کار درستی میکنن…منکه یکی اگه مریض باشم یه جا میمونم که به سهون نرسه
چن با دهن باز به لو خیره شدو سعی داشت توجیهی برای اون جملش پیدا کنه…لو از حرکت ایستادو با دستپاچگی به سمت چن برگشت…لبخند ساختگی و احمقانه‌ای زدو پشت سرشو خاروند:
_آخه…اصلا نمیتونم اخلاقشو وقتی مریضه تصور کنم
چن همونطور که به خارج شدن لو نگاه میکرد پوزخندی زدو سرشو تکون داد:
_درسته…
به محض بسته شدن در توسط لو صداشو کمی پایین ترآورد:
_به منم میگن خر..
____________________________________________________________________________
_آقای هوانگ؟؟؟
_لوهان..
لو خندیدو تعظیم کرد:
_سلام
_سلام پسرم…خوبی؟؟…کارا چطور پیش میره؟
_ممنون…مثل همیشه
آقای هوانگ لبخند زدو با حالت مردونه‌ای دستاشو پشتش بهم گره زد:
_تو این سفرا زیاد خودتو خسته نکن…باورکن اگه اختیار خدمتکارا دست من بود نمیذاشتم هرجا میرن ببرنت…میدونم خیلی خسته میشی
لو با شرمندگی لباشو گاز گرفتو لیوانی خالی ازروی میز برداشت:
_نگران نباشین سرپرست…اونا اصلا اذیتم نمیکنن…اونطوری که شما فکر میکنید نیست
_میدونم پسر قوی و محکمی هستی…واینم میدونم که معذب میشی به عنوان یک خدمتکار بین جمع هم سنوسالات باشی…ولی تلاشمو میکنم تاتورو ازین مسافرتای هفتگیو مهمونیاشون بیرون بکشم…
لو لیوانو پراز آب کردوتوی دستش فشرد حرفای سرپرست بااینکه ازروی دلسوزیو حمایت بود اما بیشتر از هرچیز آزارش میداد از طرفی با فکر به دروغ های موضوعی که پنهون کرده عذاب وجدانشو دوچندان میکرد
_نگران من نباشید سرپرست گفتم که اونطوری که شما فکر میکنید نیست
سرپرست با مهربونی شونه‌ی لورو توی دستش فشردو لبخند زد:
واقعا جوون قابل تحسینی هستی لوهان..
_ممنونم…ولی من فقط کاریو میکنم که باید بکنم
هوانگ سرشو به علامت تایید تکون داد:
_همینطوره..ومیدونم که داری تمام تلاشتو میکنی
تنها جوابی که لو میتونست به اون اعتماد و اطمینان صادقانه‌ی آقای هوانگ به عملکرد کاذبش نشون بده لبخند کمرنگو مصنوعی بود
_راستی لوهان…رئیس جوان فعلا نهار نمیخورن..میخوان استراحت کنن…اگه میشه تو نهار بانوی جوانو ببر..میدونی که جونگده مریضه
_اوه بله…الان دیدمش حالش خوب نبود…باشه من نهارشونو میبرم
_بعدش بیا برو استراحت کن واسه ارباب جوان یکی دیگه رو میفرستم
_____________________________________________________________________________
با صدای دخترونه و نازک یوری که اجازه‌ی ورود میداد دروباز کردو وارد شد…بعداز تعظیم کوتاهی به میز نزدیک شدو سینیو روش گذاشت:
_روزبخیر بانوی جوان…
یوری سرشو تکون دادو با صدای ضعیفی گفت:
_روز بخیر…بچینشون همونجا
لو به ساز دهنیه دست یوری که خاطره‌ های شیرین زیادی از دوستاش به خصوص چانو براش تداعی میکرد لبخندی زدو مشغول چیدن میز شد
_روشونو باز نکن…چند دقیقه دیگه میخورم
لوهان قاشق توی دستشو روی میز گذاشتو با صدای بلند جواب داد:
_چشم بانوی جوان
یوری نیم نگاهی به تلاش قابل توجه لو برای هرچه بهتر چیدن میز انداختو به مبل تکیه داد:
_اون لیوان آبو بده به من
لو به سرعت لیوانو برداشتو بهش نزدیک شد…یوری سازو به دهنش نزدیک کردو با بستن چشماش شروع به نواختن آهنگ آشنایی کرد…بدون باز کردن چشماش قطعه‌ی کوتاهیو که قلب لورو به درد میاورد زدو اونو از لبش فاصله داد…لوهان درحالی که به خاطر شنیدن اون موسیقی هیجان زده بود صداشو صاف کردو جلوی یوری روی زانوهاش نشست…اونقدر ذهنش درگیر بود که موقعیتو کاملا ازیاد برده بود…سازو از دست یوری گرفتو با لبخند و هیجان شروع به توضیح دادن کرد:
_دراصل باید اینطوری نگهش دارین…این دست اینجا…این یکیم اینجا…دراین صورت صدای قشنگ تری ازش خارج میشه
یوری سرشو خم کردو با بهتو تعجب به چهره‌ی ذوق زده‌ی لو خیره شد
_اونطوری که شما نگهش میدارین صدای خوبی نداره…چون آهنگ به صورت مستقیم ازش خارج میشه صدای گوش خراشی ایجاد میکنه…اگه دستتونو به عنوان حصارش قرار بدین صدا گوشنواز تر میشه
نگاه یوری کم کم‌رنگ کنجکاوی به خودش میگرفت

آروم پلک زدو با دقت به لو گوش میداد اما هنوز نتونسته بود بااون رفتار ناگهانیو بدون کنترل لو کنار بیاد
_این سازدهنی منافذش بزرگ تره…پس صدا رو با قدرت بیشتری خارج میکنه…دراین صورت به تسط زیادی نیاز داره…
_بزن
لو با حالت شوکه‌ای سرشو بالا گرفتو به محض اینکه متوجه وضعیت شد خودشو عقب کشیدو ایستاد…دستاشو جلوش قفل کردو با دستپاچگی گفت:
_منو ببخشید…من زیاده روی کردم…نباید بیشتر ازحدم پیش میرفتم
_بزن
لوهان با نگاه حیرت زده به چهره‌ی سرد یوری زل زدو دستای عرق کردشو دوطرفش انداخت:
_ولی…این مال شماس
_من نگفتم سازو بردار برای خودت…گفتم باهاش بزن
لو نگاهی به ساز که چند لحظه پیش با دستپاچگی روی میز گذاشته بود انداختو نفس عمیقی کشید:
_من فقط دوتا قعطه بلدم
یوری پاهاشو روی هم انداختو سرشو تکون داد:
_همونی که بهتر میتونیو انجام بده
لو آب گلوشو پایین دادو خم شد تا سازو برداره…اونو توی دستش برانداز کردو با نگاه خاصو غم گرفتش آهنگ نوستالژیکو زیبایی رو انتخاب کرد…سرشو پایین انداختو لباشو بهم فشار داد:
_من…چیزیو که بیشتر دوسش دارم میزنم
یوری با اخم کمرنگو پراز سوالی منتظر شنیدن زیباترین صدایی که تابحال ازون ساز شنیده شد…لحظه‌ای بعد لوهان به آرومی چشماشو بستو سازو به لبای کوچیکش نزدیک کرد…با نفسی که به طور سحرآمیز موقع نواختن اون آهنگ قدرت میگرفت همون قطعه‌ای رو زد که چند دقیقه‌ی پیش توسط یوری نواخته میشد…یوری با قلبی پراز تشویشو دلهره به صدای دلنشینو فوق العاده‌ای که توی اتاق میپیچید گوش سپرد…اون آهنگ به طرز خارق العاده‌ای ماهرانه و پراز غم به نظر میرسید…همون ساز…همون قطعه…اما احساسی که توی اون وجود داشت به آرومی پرده های گوشو نوازش میداد…اونقدر سوزو دلتنگی توی موسیقی به گوش میرسید که ناخواسته چشمای دختر سردو خشک کاخو خیس میکرد…لو بعد از نواختن آهنگ چشمای قرمزشو باز کردو با بغض به یوری خیره شد…صدای لرزونش نشونگر غمی بود که توی دلش تحمل میکرد:
_احساس آدم میتونه توسط موسیقی شنیده شه…فرقی نمیکنه یک پیانوی گرون قیمت رویال باشه…یا یه سازدهنی ساده
اون وسیله‌ی کوچیکو پرماجرارو روی میز گذاشتو بعداز تعظیم کوتاهی به سرعت از اتاق خارج شد…
چشمای خیس یوری هنوز روی اون وسیله‌ی کوچیک میخکوب شده بود…
_____________________________________________________________________________
با لبخند خاصی پشت دراتاق سهون ایستادو آخرین جمله‌ی سرپرست هوانگو یادآوری کرد(به رئیس جوان بگو لوهان سرش درد میکرد نتونست بیاد)نیشخندی زدو زیر لب زمزمه کرد:
_حالا یکم پیاز داغشو زیاد کنم چه عیبی داره؟؟
چند بار درزدو وارد شد…سهون پشت میزش نشسته و درحال طراحی نقشه هاش بود…به میز غذا خوری نزدیک شدو آروم سلام کرد:
_سلام…اممم…روزتون بخیر
سهون با تعجب به سمتش چرخیدو به اطراف نگاهی انداخت:
_اینجا چیکار میکنی؟؟؟
مینا به سینی اشاره کرد:
_نهارتونو…
سهون با لحن سردی بلند شدو به طرفش قدم برداشت:
_خدمتکار خودم کو؟؟
توی دلش خندیدو با کمال میل جواب داد:
_سرش درد میکرد…یکم دارو دادمو…سرشو ماساژ دادم تا خوابید…
سهون نفسشو بیرون دادو لحظه‌ای متوقف شد…بعداز مکثی با حالتی بی تفاوت پشت میز نشست:
_خیله خب…زودباش کارتو بکن
مینا زیر چشمی به چهره‌ی دمق سهون نگاه کردو لبخند کمرنگی زد…بعداز چیدن میز عقب رفتو سینیو جلوش گرفت:
_من میرم بقیه‌ی غذاتونو…
_نمیخوام…فقط برو
نیشخند مینا پررنگ ترشدو دسته‌ی سینیو با خوشحالی توی دستش فشار داد…چند قدم به عقب برداشتو با عشوه‌ای که فقط خودش متوجهش بود از اتاق بیرون اومد
___________________________________________________________________________
فقط دو هفته مونده به کریسمس…سال جدید شروع میشه من باید یه زندگی جدیدو بدون دوستام آغاز کنم…تنها کسایی که همیشه لحظه‌ی تحویل سال کنارشون بودم همون چهارتا هیونگ بودن…امسال قراره بریم پوسان…شهر مدرن کره…جای خیلی قشنگیه مسافرتهای زیادی اونجا رفتم…البته بیشترش مربوط به زمان بچگیم میشه…به هرحال امیدوارم خوش بگذره…اگه موضوع کایو فاکتور بگیرم میشه گفت این یکی از بهترین مسافرتهای یخیم بود…محبتو توجه سوهو هیونگ تمام سختیای سفرو از دل آدم بیرون میکنه…اما هنوز با یادآوری اتفاقاتی که افتاد تنم میلرزه…به خصوص وقتی لحظه‌ی فرود اومدن سرشو روی پام یادآوری میکنم…بدنم مثل همون لحظه داغ میشه و دلهره به جونم میوفته…امیدوارم متوجه تپش قلبم نشده باشه…مطمئنم آبروم میره…سهون…دلم میخواد جلوش بایستمو بلند داد بزنم که بس کنه…بهش بگم که اگه به این کاراش ادامه بده یه بلایی سر قلبم میاد…ازیه طرف بودن کنارش وجودمو به لرزه میندازه از طرفی فکر رفتن ازینجا…من حتی به اخماشم عادت کردم…

دفترو توی کشو گذاشتو به چن که سرش توی کتاب بود نگاه کرد:
_بگیر بخواب دیگه

هیونگ نصف شب شد
_تو داری کجا میری؟
_میرم به وظیفه‌ی آخر شبم برسم
چن پوزخندی زدو پتو رو روی سرش کشید:
_آره برو که آب بدنش داره خشک میشه…زودتر میوه‌شو بهش برسون
و باکلافگی سرشو به علامت تاسف تکون دادو دستی توی موهاش کشید
طبق معمول تنها کسی که توی آشپزخونه دیده میشد خانم هان بود‌ که باآخرین توانش اطرافو تمیز میکرد به محض دیدن لو لبخند خسته اما گرمشو روی لبش آوردو به ظرف توی دستش اشاره کرد:
_آخریشه
لو با مهربونی ظرفو ازش گرفت:
_آخریشم من انجام میدم…شما برین
خانم هان مثل همیشه موهای لورو بهم ریختو دستمالشو کنار گذاشت:
_پسرم…ظرف میوه‌شم آماده کردم…زیاد خودتو خسته نکن
لو تعظیم نود درجه‌ای کردو گفت:
_خیلی ممنون خانم هان
زن میانسال درحالی که رفتار لورو تحسین میکرد لبخندی زدو اونو تنها گذاشت…لوهان بعداز خشک کردن ظرف میوه‌ای که خانم هان اونو با وسواسو سلیقه چیده بودو برداشتو به طرف اتاق سهون رفت…امیدوار بود که حداقل کمی از سردی رفتار سهون کم شده باشه تا دیگه مجبور نشه باعجله کارشو بکنه…حالت سردش موقع سلف شام اونقدر لوهانو عذاب داده بود که تصمیمشو برای زدن حرفی که فکر میکرد درسته بگیره…به موهاش که به دست سرآشپزهان نامرتب شده بود دستی کشید وابا نفس عمیق وارد اتاق شد…با چشمای خسته و بی حالش به سهون که لبه‌ی تخت آرنجشو روی زانوش گذاشته و سرشو بین دستاش گرفته بود نگاه کرد…نزدیک شدو کاسه‌ی چک رو روی میز گذاشت…سهون به آرومی سرشو بلند کردو چشمای سرخشو به لوهان دوخت…لو بعداز مکثی کوتاه با صدایی که به خاطر اون نگاه سردو حرفی که میخواست به زبون بیاره میلرزید گفت:
_من…من باید یه چیزی رو بهتون بگم
سهون با همون حالت بیتفاوت آروم پلک زدو طوریکه انگار ادامه‌ی جمله‌ی لوهان براش مهم نیست به ساعت نگاهی کرد…اما هیچکدوم ازون حرکات لوهانو ازگفتن حرفش منصرف نکرد:
_رئیس جوان…منو…اون دختر…
_برو بیرون…
ازینکه سهون دوباره به قبلش برگشته بغض سنگینی راه گلوشو بست.بادرموندگی به سهون که روی تخت میخزیدو سرجاش دراز میکشید خیره شد:
_لطفا اجازه بدین توضیح بدم
سهون بدون نگاه کردن به لو دستشو زیر سرش گذاشت:
_تو واون دختر به من مربوط نمیشین…حالام برو بیرون…خسته ام
لو لبشو گاز گرفتو برای راحت شدن از درد اون بغض آب گلوشو پایین داد…با فکر اینکه شاید واقعا چنین موضوعی برای اوه سهون مغرور اهمیت نداره درد عذاب آوری به قلبش چنگ مینداخت…
_____________________________________________________________________________
روز مراسم:
ساعتها بود که چن روی تخت به حرکات عجیب لو نگاه میکرد…هرچند که به هیچ وجه نمیتونست چهره‌ی زیباو جذابشو از جلوی چشمش دور کنه اما این حساسیت آشکار لو توی انتخاب لباسش بود که بیشتر ازهرچیز توجه چنو جلب میکرد:
_لوهان به نظرم همون بافت لیموییه قشنگ بودا
_اون یکم بی حال نیست؟
_نه بابا اتفاقا خیلیم بهت میومد
لو برای چندمین بار بافتو جلوش گرفتو توی آیینه براندازش کرد:
_هیونگ میگم این باچه شلواری قشنگتره؟
چن لباشو جمع کرد:
_امممم…با جین بپوشش…یا با اون شلوار کتون مشکیت
لو بافتو کنار شلوار جین گذاشتو دستشو به کمرش زد:
_بااین بهتره نه؟؟؟
_آره باهمین بپوش…ولی لوهان…مهمونی که ساعت هشت شروع میشه…زودنیست ازالان آماده شی؟
لوهان کنارش نشستو لباسشو توی دستش گرفت:
_هیونگ میدونم فقط یه خدمتکارم…اما سوهو هیونگ منو به عنوان یک دوست همه جا میبره…نمیخوام اونا ازینکه یه دوست نامرتب دارن خجالت بکشن…دلم میخواد تمام تلاشمو بکنم تا حداقل باعث ناراحتیشون نشم…
_درست میگی…ولی لوهان لطفا خیلی حواستو جمع کن…این بچه پولدارا خیلی با ما فرق میکنن…هرچقدم که خوب باشن بازم یه جا بهت آسیب میرسونن
لوهان لبخند زدو جلوی آیینه ایستاد…حداقل دراون مورد میتونست خیالش راحت باشه…چون اون درحقیقت ازیک خانواده‌ی ثروتمند بود راه برخورد با افراد پولدارو میشناخت…دراون یه مورد میتونست رفتار یه پسر پوادارو پیش بینی کنه…واین موضوع توی زندگی دروغینش درخونه‌ی رئیس جمهور خیلی کمکش میکرد…
_____________________________________________________________________________
_موهام خیلی بلند شده بود حس میکنم یه بار سنگین ازروی دوشم برداشته شده
_خیلی خوب شده…یونهوا کارشو خوب بلده…قبل ازینکه بیاد اینجا مدرک آرایشگری گرفته
_ایندفه بهتراز همیشه شد
چن خندیدو با ذوق به سرتاپای لو نگاه کرد:
_شدی عین فرشته ها لوهان…فقط اگه میذاشتی خط چشمتو یکم پررنگ ترکنم عالی میشد
_احححح…هیونگ باز گیرای بکهیونی دادی؟؟؟…انگار باید به زور خط چشم خوشگل شم…تو دیگه مث اون روی این موضوع کلید نکن
_خیلی خب بابا…ماروکشت بااین بکهیونش
لو نگاه دیگه‌ای به خودش انداختو موهای خوشحالتشو توی پیشونیش مرتب کرد

اونشب به طرز غیرقابل توصیفی زیبا و خیره کننده شده بود واین حتی ازچشم خودشم پنهون نموند
_فک کنم امشب اوه سهون سکته هه رو زده
لو با چشمای گرد برگشت به چن که ازحرفی که زده شوکه شده بود خیره شد:
_چی گفتی؟؟
چن خودشو جمعو جور کرد با دستپاچگی گفت:
_اممم…راستی ازدر پشتی بری که کسی نبیندت
لو بعداز مکثی کت مخملشو روی دستش انداختو با نیم نگاهی به چهره‌ی هولو قرمز چن ازاتاق خارج شد
________________________________________________________________________
گوشیشو توی جیبش گذاشتو حلقه‌ی براقشو دور انگشتش چرخوند…برف بند اومده بود اما ابرای سیاه هنوز توی آسمون دیده میشدن…دستاشو توی جیبش کردو نفسشو بیرون داد…چند لحظه بعد خدمتکار ماشینشو جلوی پاش متوقف کردو پیاده شد..سهون سوییچو گرفتو با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد…از انتظار متنفر بود اما میدونست که نمیتونه بدون لو جایی بره:
_خواهرم رفته؟؟
_بله.بانوی جوان ده دقیقه‌ای میشه که با راننده‌شون رفتن
سرشو تکون دادو دوباره نگاهی به درکاخ انداخت:
_خیلی خب توبرو
به محض دور شدن پسر درماشینو باز کردو سوار شد…ولوم ضبطو کمی بالا بردو دست به سینه منتظر موند:
_لعنتی..کجایی پس
با بالا گرفتن سرش دلهره‌ی بزرگی به دلش افتاد…چشمای ماتش به چند متر جلوتر میخکوب شدو با دهن باز به لوهان خیره شد…یکبار دیگه هم درست توی ماشینو همون موقع شب مبهوت سمبل زیبایی مقابلش شده بود…اما اینبار شازده کوچولو انگار چیزی فراتراز زیبایی توی وجودش داشت…چیزی که به هیچ وجه قلب پرازتشویش سهونو آروم نمیذاشت…لو درماشینو باز کردو کنار سهون نشست…بوی تند و خوشبوی عطر سهون به سرعت وارد ریه هاش شدو لبای صورتیشو به لرزه انداخت…سهون بعداز کلی کلنجار با چشماش بلخره نگاهشو از لو گرفتو کمربندشو بست…لو آب گلوشو پایین دادو با دستایی که با وجود سرمای زمستون عرق کرده بود کمربندشو محکم کرد….
____________________________________________________________________________
_آهنگشو دوست دارممممم
_چیییییی؟؟؟
سوهو صداشو بالا برد تا به گوش کای برسه:
_میگم آهنگشو دوست دارم
_آره قشنگه
سوهو کمی از نوشیدنیشو خورد:
_اینا چرا نیومدن؟
کای که حواسش به حرفای دی او بود هیچ جوابی به سوال سوهو نداد…سوهو به دختری که با عشوه از کنارش رد شد لبخندی زدو دوباره چشمو به دردوخت…چند دقیقه بعد بادیدن سهونو لوهان خندیدو با شوق بهشون نزدیک شد:
_بلخره اومدین؟؟
لو به اطرافش نگاه کردو درحالی که ازنگاهایی که روش میخکوب شده درعذاب بود همراه سوهو به جمعشون پیوست…سهون با غرورو حالت مخصوص خودش با همه احوالپرسی میکردو به جمع دوستانشون نزدیک میشد…لوهان بین سوهو سهون ایستادو با اینکه زیر نگاهای سنگین کای دستپاچه شده بود بهشون سلام کرد…دخترو پسرای زیادی نبودن اما ازظاهرشون مشخص بود همه فرزند افراد مهمن…ولوم موسیقی بلند ترشدو صدای خنده‌ی دخترو پسرایی که گروه گروه درحال صحبت بودنو ناچیز میکرد…باوجود آهنگ شادی که پخش میشد هیچکس تمایلی به رقص یا تکون دادن بدنش نداشت واین رسمیت مراسمو به لو نشون میداد…کمی دور تر جمع دخترونه‌ای به چشمش خورد که همه درحال خندیدنو نوشیدن بودن…اما بین اونا دختر سردو بی احساسی درست مثل مجسمه‌ی کنارش نظرشو جلب کرد…یوری سرشو چرخوندو به محض چشم تو چشم شدن بالو اخمی ازروی تعجب کرد…نمیتونست دلیل حضورشو توی اون مراسم بفهمه…اما سعی کرد تاآخر جشن چیزی نپرسه

یک ساعت از سلف شام گذشته بودو حالا کمتر کسی رو میشد ایستاده دید…با اونهمه نوشیدنو خوردن دیگه کسی توان ایستادن نداشت…دی او دست کایو طوری گرفته بود که انگار هرلحظه ممکنه از دستش بده…کای با حالتی که مشخصاً مجبور به گوش دادن حرفای کیونگ میشد سرشو درتایید اونا تکون میداد…اثری از تاعو نبود اما سوهو کنار یوری ایستاده بودو صحبت میکرد…سهون نوشیدنیه سنگینی توی دستش گرفته بودو با لبخندای زورکی جواب حرفای دختر جذاب و زیبای کنارشو میداد…نگاه لو روی سهون خشک شده بود اما نمیتونست لمس دستای اون دختر که به طور مداوم روی بازوهاو سینش انجام میدادو از چشم دور کنه…بااینحال سعی میکرد تمام اون تصاویروبا پرت کردن حواسش ازذهنش دور کنه…چیزی که بیشتر ازهرچیز آزارش میداد
_چرا تنهایی؟؟
با تعجب سرشو بلند کردو به پسر موبلوندو آشنای کنارش خیره شد…با کمی فکرو شناختن اون چهره ناخواسته مژه هاش لرزید:
_تنها نیستم…اممم…با دوستام…
_منظورم الانه…
_من…
_تمین
لو سکوت کردو منتظر کامل شدن جملش شد
_من تمینم.منو یادته؟؟توی خونه‌ی سهون همو دیدیم
لو لبخند ساختگی زدو سرشو تکون داد:
_البته…یادمه
تمین دوتا ازجام های پرو برداشتو جلوی لو گرفت:
_این رنگ مو بهت میاد
لوهان خودشو کمی عقب کشیدو دستاشو به علامت نفی تکون داد:
_من..نمیخورم
_چرا؟؟؟این یکی آخریش باشه‌…نمیخوای همراهیم کنی؟؟
_آخه…معدم حساسه

…نمیتونم الکل بخورم
تمین ابروهاشو بالا انداخت:
_اوه…معذرت میخوام…
روبه خدمتکار کردو دستشو بالا برد:
_بیا اینجا
خدمتکار سینی دستشو جلوی تمین گرفت اما اون بدون حتی نگاهی به سینی گفت:
_جوییس مخصوصو بیار…
لو چشماشو ریز کرد اما با دور شدن خدمتکار تصمیم گرفت هرچه زودتر ازشر تمین راحت شه
_من باید..برم دستشویی
_آ خیله خب…منم باید برم باهم میریم
لو با چشمای بهت زده کمی نگاهش کرد که با لبخند کمرنگ تمین به خودش اومد…نمیدونست چیکار باید بکنه و چه بهونه‌ی دیگه‌ای بیاره…با گرفته شدن مچش توسط تمین لباشو خیس کردو دستشو مشت کرد…تمین اونو به طرف توالت کشوند اما این مشکلی بود که خودش سرراه خودش گذاشت پس بافکر به اینکه تمین میتونه ادم قابل اعتمادی باشه دنبالش راه افتاد…وارد دستشویی که شدن دستشو ازبین مشت تمین خارج کردو کمی عقب رفت:
_ببخشید…من چند دقیقه دیگه میام
تمین پوزخندی زدو دوباره مچشو گرفت…با نگاه شیطنت آمیزی به لبای لو خیره شد:
_من بیرون منتظرم
لوهان کمی عقب رفتو چند بار پلک زد…بلافاصله وارد یکی از توالتها شدو درو قفل کرد…به در تکیه زدو لبشو بین دندوناش گرفت…قلب کوچیکش لحظه‌ای آروم نمیشد…پنج دقیقه برای موندن توی توالت خیلی زیاد بود اما لو باید کوچک ترین خطر احتمالی رو دفع میکرد…بعداز مدتی از دستشویی خارج شدو به سرعت به سمت جایی که با بقیه ایستاده بود قدم برداشت…چند قدم مونده بود تا به کایو دی او و تاعو که تازه بهشون ملحق شده بود برسه که دوباره کابوس اونشبش دستشو بین مشتش گیر انداخت:
_دیر کردی…بهت نمیاد دستشوییات طولانی باشه
لوهان که هرلحظه ممکن بود قالب تهی کنه به اطرافش نگاه کردو با چشمایی که به خوبی میشد ترسو توش تشخیص داد گفت:
_من داشتم…داشتم با یه نفر صحبت میکردم
_توی دستشویی؟؟
نمیدونست چرا تااونحد از کسی مثل تمین میترسه اما اون لحظه اصلا دلش نمیخواست توی دام چنین ادمی که یقینا رابطه‌ی خوبی با سهونو دوستاش نداشت بیوفته:
_هه…نه…همینجا
_آها
لو به چشمای خمار تمین که روی گردنش میخ شده بود نگاه کردو برای چندمین بار تلاش کرد دستشو آزاد کنه که با جمله‌ای که تمین با صدای خاصی بیان کرد سرجاش خشکش زد:
_بریم یجا خصوصی صحبت کنیم؟؟
لو کمی عقب رفتو دستشو محکم تکون داد اما انگار قدرت تمین چیزی نبود که ظاهرش نشون میداد…انگشتاش مثل چسب دور مچ لو پیچیده بود…لوهان با بغض کمی صداشو بالا برد:
_ولم کن…من باید برم
تمین بهش چسبیدو درگوشش طوریکه نفساش به پوست لو برخورد میکرد و بدنشو به مور مور مینداخت زمزمه کرد:
_پول خوبی بهت میدم…فقط بذار یکم ازون لبارو بچشم
لو با ناچاری به سوهو نگاه کرد ولی انگار نه سهونی وجود داشت نه دوستاش اونو میدیدن:
_ولم کن…باید برم…دستمو…
_تو واقعا جرات داری لی تمین
هردو برگشتنو به سهون که با چشمای قرمز به تمین زل زده بود خیره شدن…لو با خوشحالی لباشو بهم فشار داد اما بازم نمیتونست دستشو بیرون بکشه
_مستر آنتی لاو جذاب…چیشده که با ما همکلام میشین
_دستشو ول کن
تمین به دستاشون نگاهی کرد نیشخند زد:
_هرچی نگاه میکنم میبینم این دست به هیچ جای تو ختم نمیشه…سهون وقتی این دست مال تو نیست چطور میتونی درموردش بهم دستور بده
_اون دست مال منه تمین…بهتره همین الان ازش فاصله بگیری
لو با چشمای گرد به نگاه بی حس سهون خیره شد…نمیتونست اون جمله رو هضم کنه…اما ته قلبش حس خوبی نسبت به اون حرف داشت
_تو کی هستی که به من میگی چیکار کنم چیکار نکنم؟؟؟اگه پدرتو رئیس جمهوره…پدرمنم بزرگترین تاجر کل شبه جزیرس…سهون منو تو زیاد باهم فرق نداریم
سهون دستاشو مشت کردو زبونشو به لبش کشید:
_دیگه تکرار نمیکنم…لوهانو ول کن
کسایی که اون اطراف بودن کم کم متوجه مکالمه‌ی غیر عادیشون شدن…حالا چشمای زیادی روی اونا زوم شده بود…ازجمله‌ی اون،چشمای کایو دی او که تازه بهشون پوستن
_سهون من لی تمینم…ینی کسی که محدودیتی نداره…من ازهر دختر یاپسری که خوشم بیاد لمسش میکنم…چه دختربلوند… چه خدمتکار ظریفو دختر نما…چه یه چشم درشتِ قدکوتاهو مومشکی…دی او اخمی کردو دست کایو محکم تر گرفت…کای تمام مایع توی لیوانشو نوشیدو اونو روی زمین انداخت…تکه های لیوان و صدایی که ایجاد کرد توجه همه رو جلب کرد:
_مگه نمیشنوی میگه ولش کن عوضی؟؟
تمین پوزخندی زدو دست لوهانو ول کرد:
_دونفر به یه نفر؟؟چرا تو عصبانی میشی کای؟؟من جز ۷.۸بار دیگه به عشق تو دست نزدم…اون چند بارم فقط یکم با لبای خوشگلش بازی کردم…ازروزی صد دفه‌ای که به تو میده یه بوسه نصیب ما نمیشه؟؟
کای دندوناشو بهم فشار داد اما قبل ازینکه جلو بره دی او تاعو جلوشو گرفتن…تمین که تازه معرکه‌شو راه انداخته بود لبخند پیروز مندانه‌ای به کای زدو روشو به سهون کرد:
_سهون این بره‌ی خوشگلو از کجا پیدا کردی؟؟خیلی آسه لامصب حرف میزنه گردن سفیدش جلوت رژه میره…سهون قدم

کوتاهی به سمتش برداشت اما تمین با قهقه عقب رفتو دستاشو به حالت تسلیم بالا برد:
_هی هی اوه سهون خودتو کنترل کن…هنوز نک…دمش که ترش میکنی؟؟؟چرا هار میشی؟؟
با اون جمله ذره‌ای تحمل که توی سهون وجود داشت ازبین رفتو با بدنی که از عصبانیت میلرزید مشت محکمی توی صورت تمین فرود آورد…به محض پرت شدنش روی زمین لو داد کوتاهی زدو درحالی که دستاشو جلوی دهنش گرفته بود عقب رفت
_اینجا چه خبره؟؟
سوهو و یوری با شکافتن جمعیت بهشون نزدیک شدنو به صحنه‌ی مقابلشون زل زدن…یوری با خشم به دستای مشت شده‌ی برادرش نگاه کردو بازوشو تکون داد:
_چرا اینکارو کردی سهون؟؟
سهون بدون اینکه جوابی به خواهرش بده به سرعت ازونجا دور شدو از پله ها بالا رفت…میدونست اگه اونجا بمونه بیشترازون غرورش خورد میشه…وارد اتاق سوهو‌شدو درو محکم به هم زد…با نفس نفسهایی که توی اتاق پیچیده بود روی مبل نشستو سرشو بین دستاش گرفت…اگرچه با ازدست دادن هوشیاریش مخالف بود اما شیشه‌ی نوشیدنی روی میز به شدت نظرشو جلب میکرد…بی هیچ فکری اونو برداشتو مقدار زیادی ازش سر کشید…اون اولین باری بود که اوه سهون توی نوشیدن زیاده روی میکرد…
_____________________________________________________________________________
حدود بیست دقیقه ازون اتفاق میگذشتو حالا جو با رفتن تمین آروم شده بود…لوهان که هیچکدوم از حرفای دوستاشو متوجه نمیشد بلند شدو با نگرانی به طرف اتاق سوهو رفت…پشت درایستادو داخل لبشو بین دندوناش گرفت…بعداز چند تا ضربه دروباز کرد به داخل اتاق سرک کشید…سهون سرشو بالا گرفتو وقتی اونو دید دوباره باکلافگی به زمین خیره شد…لوهان آروم بهش نزدیک شدو روی مبل روبه روش نشست…برای گفتن حرفاش تردید داشت چون نمیدونست سهون اجازه میده کامل حرفشو بگه یا مثل قبل اونو ناتموم میذاره…بااین حال نفس حبس شده شو آزاد کردو با من من گفت:
_خیلی ناراحتم…دلم نمیخواد شما هردفه به خطر من با دوستاتون بحث کنید…شما…بهترین دوستاتونو به خاطر من زدین…اما…
سهون پوزخندی زدو حرفشو قطع کرد:
_میدونی ازدروغ متنفرم…اما بازم دروغ میگی…تو یه ذره هم ناراحت نیستی…خیلی خوشحالی لوهان…
_نه باور کنید اینطور…
با فریاد بلند سهون ازجا پرید
_خفه شووووو….دروغ نگو عوضی…تو فقط بلدی مظلوم نمایی کنی
لو کمی جابه جا شد و با لحن ملتمسی گفت:
_رئیس جوان لطفا گوش بدین
سهون با عصبانیت ازجا بلند شدو به سمت پنجره رفت:
_نمیخوام…توجیهم میکنی با حرفات آرومم میکنی…من یه احمق نیستم بچه جون…ناراحتم ناراحتم راه ننداز میدونم دراصل چه احساسی داری…خیلی خوبه نه؟؟؟میبینی چه وضعیتی برام ساختی؟؟
صدای جذابش حالا لحنی زخم خورده به خودش گرفته بود:
_خیلی خوش حالی که این حالو روزمه؟؟خودمم نمیدونم چرا ولی به خاطر تو دارم از غرورم میگذرم…غروری که سالهاس حفظش کردم حالا به خاطر تو داره نابود میشه
لو با دهن بازو حالتی شوکه به چشمای خیس سهون خیره شد…نمیخواست حال سهون بدتراز اون بشه اما وقتی سکوتشو میدید نمیتونست از گفتن حرفاش صرف نظر کنه…بلند شدو با احتیاط بهش نزدیک شد…سعی کرد به نسبت ارامش موقت فضا صداشو پایین بیاره:
_رئیس جوان؟؟
_گمشو…
لباشو بهم فشرد تا روی بغضش کنترل داشته باشه…با تمام سرعتش از اتاق بیرون دویدو خودشو به حیاط رسوند…روی نیمکت یخ زده‌ی وسط حیاط نشستو صورتشو بین دستاش گرفت…انگار چشماش با اشک قرار داد بسته بود…فاصله خیس شدنشونو باریدنشون هر چند هفته یکبار بود…با یادآوری اهنگی که اونروز توی اتاق یوری نواخته بود شدت اشکاش بیشتر شد…حالا تنها چیزی که میخواست آغوش گرمو پرمحبت پدرش بود…پدری که سرنوشت فقط به اندازه‌ی چند سال لوهانو ازوجودش بهره مند کرده بود…سرشو بالا گرفتو با چشمای بارونی به آسمون خیره شد…صداش آروم اما پراز درد بود:
_پدر…چرا پیشم نیستی؟؟؟چرا هروقت بهت احتیاج داشتم خلا وجودتو بیشتر از هرچیزی حس میکنم…میخوام باهات حرف بزنم..یعالمه سوال دارم که ازت بپرسم

… یعالمه حرف دارم پدر…کاش بودی که این حس چیه…چطور میتونم یه پسرو دوست داشته باشم؟؟؟چرا غم توی چشماش تااینحد ناراحتم میکنه؟؟پدر کاش بودی تا بهم میگفتی اسم این حس لعنتی چیه…دلم واسه صدات تنگ شده…دلم واسه نصیحتات تنگ شده…میخوام پیشت باشم…یعالمه حرف دارم که راجع به سهون بهت بگم…
سوز سرما مثل تازیانه به گونه‌های خیسش میخورد…چند دقیقه‌ای میشد که به تنهایی بین اشکاش با پدری که وجود نداشت درودل میکرد…زندگی هیچ چاره‌ای براش نذاشته بود…تنها راه آروم شدن رازونیاز با روح پدرش بود…کم کم صدای لرزونش قطع شد…پیشونیشو به دستش تکیه داده بودو اروم اشک میریخت…هرازگاهی باد سردو تندی میوزیدو موهای لختشو توی هوا تکون میداد
_لوهان؟؟؟
سرشو بلند کردو برای اطمینان منتظر شنیدن دوباره‌ی اون صدا موند
_شازده کوچولو
تکون قلب و لبخند کوچیک که روی لباش نشست ازحضور سهون مطمئنش میکرد…بلند شدو به سمت صدا چرخید…چند ثانیه توی سکوت بهم خیره شدن…لوهان چیزی برای گفتن پیدا نمیکرد…اما سهون با قدم های نامنظم چند سانتیش ایستاد… چشمای خمارش هرلحظه ممکن بود بسته بشه…صداش جذاب ترو لحنش آروم تر شده بود…با کلماتی که به زبون آورد مثل همیشه نفسو توی سینه‌ی لو حبس کرد:
_میشه…منو اهلی کنی؟؟
لو لبشو گاز گرفتو اشک تازه‌ای که از چشماش سرازیر شدو پاک کرد…با بغض زمزمه کرد:
_اهلی شدن…ممکنه درد داشته باشه
_من این دردو میخوام…
لوهان با چشمای خیس به روباه مقابلش خیره شد…بعداز اونهمه اشک حالا خوشحالی‌ای که توی تمام وجودش دویدو به خوبی حس میکرد…لبخند زیبایی زدو سرشو تکون داد:
_باشه…اینکارو میکنم
سهون به لبهای لرزونش که توی اون سرما سرخ ترازهمیشه شده بود خیره شدو چشمای پراز خواهشش سرخ تراز قبل میشد…لوهان با چشمای بهت زده و قلبی که ثانیه‌ای اروم نداشت به نزدیک شدن صورت سهون خیره شد…کمی سرشو عقب برد اما با حلقه شدن دست سهون به دور کمرش آب گلوشو پایین داد…صورت جذاب سهون نزدیکو نزدیک تر میشد و به همون نسبت قلب لوهانو ازجا درمیاورد…لبهای سهون نزدیک صورتش متوقف شدو با نگاه پرنفوذش به چشمای زیبای لو رسوخ کرد…صداش دورگه شده بودو کمی میلرزید:
_دیگه هیچوقت گریه نکن…
هنوز نتونسته بود اون جمله رو تجزیه کنه که لبهای سرکش سهون به ارومی روی لبش نشست…با حس نرمیو داغیه اون لبا چشماش ازحدقه بیرون زد…سهون حلقه‌ی دستشو تنگ ترکردو اونو به خودش فشرد…لو دستشو روی بازوش گذاشو بافت مشکیشو توی مشتش گرفت…حالا فقط تپش های قلبش نبود که حس میشد…فشار نبض همه جای بدنشو گرفته بود…سهون بدون تکون سرش لباشو روی لب کوچیک لو به ارومی تکون میداد…کم کم چشمای لو ازحالت گشاد شدش خارج میشدو به آرومی بسته میشد…اون لمس شیرین درحالیکه تجربه‌ی اول بود دلنشین تر از هرلمسی تلقی میشد…چشمای آهویی لو کاملا بسته شده بودو هردوتوی دنیایی دیگه سیر میکردن…آروم آروم سرشو خم کردو بدون کنترل روی افکار و رفتارش لحظه‌ لحظه‌ی اون بوسه رو توی ذهنش حک میکرد…

حالدون خوبه؟؟؟..
فک نکنم…خخخ بلخره به فرست کیسشونم رسیدین اماااا….
امّاشو بعد میفهمین
پس تا بَعدی دیگر خدا یارتان

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 147 نظر 4 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Faezeh
مهمان

سلام،آین فیک بکی از بهتریناییه که تا حالا خوندم،میشه پی دی اف هر قسمتو بذاری؟چون من همیشه نت ندارم واسه همین وقت نمیکنم بیام تو سایت بخونمش،آگه میشه برام بفرست یا تو سایت بذار که بتونم دان کنم بعدا بخونمش!خیلی ممنون!منتظرما!!😉😉

سمیرا
مهمان

الان بیشتر از هر وقته دیگه ای حس میکنم عاشقه شازده کوکوچولوام😆😍😍😍😍😍😍

miss.pds
مهمان

عالی بود فیکت یکی از فیک های مورد علاقه منه خیلی دوسش دارم الانم تا عمق احساساتو رفتی دگ

اوه سهون
مهمان

واقعا هم تا اینحا بهترین پارت بود😁
خیلی خوبه
فایتینگ حمایتت میکنم عشقم❤

sorour
مهمان

همچین نمیتونستم جلو نیشمو بگیرم :nish:
برم ادامههههه :haha:

zizi
مهمان

واییی خدایییییییییی من عالیییییییییییییییییییی ببببببببببووووووووووودددددددد هونهان :heartme: :kissme: :aaar: :yeees: :gerye:

niloo
مهمان

عالی بود :bunny: :bunny: :bunny: من با اینکه بایسم کایه اما میخوام خودمو بکشم از دست کای :daqun: یعنی چییییییییییییییییییییی :aaaa: :aaaa: :aaaa: کیونگی بیچاره :aaar: :aaar: خو هونهان هم شروع شد :yehetohorat: :yehetohorat: برم بقیه رو بخوانم :charkhesh: :charkhesh:

sadaf
مهمان

وااااای عالی بود فقط میتونم بگم عررررررررررررر :kissme:

fafa
مهمان

عالیییییییییی,برم بعدیییییی :kissme:

3dna
مهمان

من عاشق این فیکم قسمتاى قبلم خوندم ببخشید که کامنت نذاشتم از این به بعد حتما میذارم چون واقعا این فیک عالیه من خیلى دوسش دارم مرسى از فیک خوبتون

Monster oh
مهمان

۷الیئیییییی بود
واقعا بهترین پارت بود

kimia_kim
مهمان

اجی ی چیزی باید بگم میشه توی تلگرام ؟؟؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
اگه دیدی بهم پی ام بده پلیز !!! ای دیم :
@kimwoojeon

Arefeh
مهمان

واااااااااااااااایییییییی بالاخره یسسسسسسس
چقد تمین اینجا رومخه؟؟
مرسیییییی

Paniz
مهمان

وای عالی بود دق کردم تا اینا به هم برسن

narsis69
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifخیلی خوب بود.
وای بلاخرررررررره،سهون لوهان وبوسیدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
وای حال کردم سهون تمین و زد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifتمین خیلی بیشعوووووره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

مهشید
مهمان

مرسیییییییییی گلم عالیییی

Yula
مهمان

واییییییییییی عالی بود
هونهان رو شدیدا دوست دارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

hadiskr
مهمان

بالاخره رسیدن این دوتا یبث را تبریک میگمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
چرا چانبک نداریم پسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

NaNa
مهمان

من برم بخووونم ممنون آجی…خسته نباووشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

فاطمه
مهمان

اینم یاد م رفت بگم که به کله تا اینجاشو خوندم از بس قشنگ بود ?

wpDiscuz