هدر سایت
تبلیغات

Anti Love 32

 


قطره‌ی سرد اشکش از بین چشمای بسته و مژه های خیسش سرخوردو صورت گر گرفته‌شو ترکرد…تنها چیزی که حس میکرد نرمیو داغی لبهای اغواکننده‌ی سهون بودو نفسهای نامنظمی که ازبینیش خارج میشد…بعداز دقیقه‌ای سهون به آرومی عقب کشیدو با چشمای خمارو سرخ به چهره‌ی گل انداخته‌ی لو خیره شد…اما قبل ازینکه کلمه‌ای به زبون بیاره یا حتی لبخندی بزنه چشمای آتشینش بسته شدو تعادلشو ازدست داد…لوهان با چشمای گردو تمام قوا سهونو نگه داشتو به تکیه گاه نیمکت تکیه زد…بازوی سهونو دور گردنش انداختو به سختی اونو به طرف در ورودی کشوند…قدمهای هرچند سست سهون بهش میفهموند که هنوز کاملا هوشیاریشو ازدست نداده.درحالی که هنوز توی شوک اتفاق چند دقیقه‌ی پیش بود تپشهای قلبش رنگشو پریده نشون میداد سهونو به سالن اصلی رسوند و با شونه‌های آویزون دنبال چهره آشنایی برای کمک میگشت…با ناامیدی چند قدم دیگه برداشتو به جمعیت داخل سالن رسید…تاعو با دیدنش دویدو بازوی دیگه‌ی سهونو دور گردنش انداخت.حالا سرعتشون بیشترو باری که لو تحمل میکرد کمتر شده بود.تاعو با تعجب به سر آویزون سهون نگاه کردو همونطور که جمعیت بهت زده رو کنار میزد پرسید:
_چیشده لوهان؟؟
_نمیدونم…انگار زیادی نوشیدن
تاعو ابرهاشو بالا انداختو نیم نگاهی به چشمای بسته‌ی سهون کرد:
_مطمئنی؟؟؟
لو کمی فکر کردو باسردرگمی جواب داد:
_بله…آخه وقتی رفتم توی اتاق یه بطری جلوشون بود که آخرین قطره هاشم خوردن
تاعو خواست سوالی بپرسه که با نزدیک شدن سوهو و بقیه حرفشو خورد…سوهو دستشو روی شونه‌ی سهون گذاشتو کمی خم شد تاصورتشو ببینه…با چشمای گرد سرتاپاشو ازنظر گذروند:
_لوهان؟؟اتفاقی افتاده؟؟
لوباهمون حالت گنگ خودش که نمیفهمید اونهمه تعجب از م…/ت بودن سهون اونهم توی مهمونیه آخر سال چیه گفت:
_من نمیدونم…وقتی رفتم بالا توی اتاق شما بودنو یه شیشه نارنجی هم جلوشون بود…انگار همشو خورده بودن
سوهو با دهن باز اخم کمرنگی کرد:
_اون بطری یکی ازقوی تریناس…ولی سابقه نداشته سهون تااینحد بنوشه…اون همیشه حد معینی واسه نوشیدن داره
کای سرشو تکون داد اما جملش با پیوستن یوری به جمعشون همزمان بود:
_شایدم فقط حالش بد شده
_سهون چش شده؟؟
همه به طرف دختر خوش استایلو کول مراسم چرخیدنو جایی بین خودشون براش باز کردن…سوهو سرشو تکون دادوبا حرکات دست گیج بودنش درمورد اون مسئله رو نشون میداد:
_ماهم نمیدونیم دقیقا چی شده نونا…ولی ظاهرا یکی ازقوی تریناشو نوشیده
یوری چشماشو ریز کردو بعداز مکثی گفت:
_غیر ممکنه…سهون ازینکه با نوشیدن هوشیاریشو ازدست بده متنفره…هیچوقت اینکارو نمیکنه
_مگه قتل کرده؟؟
همه با حیرت به لو خیره شدن..لو لب پایینشو داخل دهنش کشیدو خیس کرد:
_حتی اگه ازین کار متنفر باشه بازم حین عصبانیت تصمیم گیری سخت میشه‌….حتی اگه بااراده ترین آدم دنیا باشی
نگاهای سنگین جمع باعث شد برای بیرون بردن سهون عجله کنه…سوهو نیم نگاهی به یوری انداختو به خدمتکار اشاره کرد که کمکش کنه…بعداز بیرون رفتن لو و سهون لبخند ساختگی ای زدو جامشو بالا گرفت:
_بلخره مـ…ت شدن سهونم دیدیم
یوری جامشو به جام سوهو زدو اونو توی دستش فشرد…با نگاه سردش به افراد حاضر نگاه کردو بی تفاوت گفت:
_فردا قبل نهار بیا عمارت سوهو…نهارو باهم میخوریم
سوهو نگاهشو روی چهره‌ی بی حس یوری چرخوندو باقیه مایع سرخ رنگشو سر کشید:
_حتما
یوری مقابل چشمای همه نگاهشو روی سوهو میخکوب کردو به چشمای قرمزش خیره شد
_سهون برای اولین بار اینطوری میشه…یه نفرو باهاشون بفرست
_راننده رو فرستادم
_به اون خدمتکار بگو شبو کنارش بمونه‌…نمیخوام آسیبی بهش برسه
سوهو جامو روی میز گذاشتو به کای که بدون حرفی ایستاده بود نگاه کرد:
_باشه
به سرعت ازشون جدا شد تا قبل رفتنشون سفارش یوریو به لو برسونه
___________________________________________________________________________
راننده ماشینو نگه داشتو به عقب برگشت:
_یه لحظه صبر کنید
به سرعت پیاده شدو در ماشینو باز کرد
_بذارین من ببرمشون تو
لو نیم نگاهی به سهون که به آرومی روی پاش خوابیده بود انداختو اجازه داد اون مرد حملش کنه…با کمک لو دستشو دور گردنش انداختنو از پله ها بالا رفتن…لو به سرعت درو باز کردو بالش روی تختو مرتب کرد…مرد سهونو با احتیاط روی تخت گذاشتو عقب رفت…لو با تکون سرو لبخند کمرنگی تشکر کرد:
_ممنون…شبتون بخیر
مرد درحالی که دستاشو جلوش بهم گره زده بود نیم نگاهی به سهون انداختو لبخند زد:
_چیزی لازم ندارین؟
لو سریعو با لحن محترمی سرتکون داد:
_اوه نه…خیلی ممنون
بعداز رفتن راننده، لو که به در خیره شده بود با یادآوری اتفاق اون شب لبخند از لبش محو شدو به آرومی لبه‌ی تخت نشست…لباش هنوز ازون لمس میسوختو قلبش آروم نگرفته بود…برای چندمین بار دستشو روی لبش گذاشتو جای اون ب/.سه رو لمس کرد…نوک انگشتاش یخ کرده بودو هر لحظه با مرور اون
لبها دلهره شدیدی به دلش می‌افتاد…چشمای خمارو نیمه باز سهونو برای چندمین بار به خاطر آورد…چشمای پرنفوذو جذابش که با حالتی خاص به صورت لو خیره شده بود…دستای مردونش که دور کمش حلقه شدو اونو به خودش چسبوند…درآخر نفسهای داغش که پوست نازکو لطیف شازده کوچولوشو نوازش میداد…با یادآوری اون لحظه حسی تموم وجودشو گرفتو بند بند بدنشو به آتیش میکشید…اونقدر رویایی و دست نیافتنی بود که با فکر کردن بهش بغض سنگینی گلوشو گرفت…نمیدونست دلیل اصلی اون بغض چیه اما با چشمای ملتهب به چهره‌ی سهون زل زدو به آرومی بهش نزدیک شد…با احتیاط کنار سهون دراز کشیدو رو به اون به پهلو پاهاشو توی شکمش جمع کرد…صورتش کمتراز یک وجب با سهون فاصله داشتو میتونست به راحتی صدای نفسهای سنگینشو بشنوه…نگاه پریشونش تمام اعضای چهره شو گذروندو با تپش های قلب بی سامانش به لبهای کوچیکو سرخ سهون خیره شد…کمی لرزیدو بغضشو پایین داد…اما حسی عجیب اونو برای ازبین بردن اون بغض تشویق میکرد…لباشو بهم فشار دادو اجازه داد قطره های اشک بستر چشماشو پرکنه…اشکهاش به آرومی ازگوشه‌ی چشم پایین اومدو بعداز طی کرد فاصله‌ی بین دوابرو روی ملحفه‌ی تخت چکید…دستشو به آرومی بالا بردو نوک انگشتشو روی لبهای نیمه باز سهون گذاشت…فقط یه لمس ساده کافی بود تا عضله هاش سست تراز قبل بشن…باچشمای خیس لبخند تلخی زدو پیشونیشو به سر سهون نزدیک کرد…به پاهای جمع شدش خیره شدو درحالیکه پیشونیشو به سر سهون چسبونده بود حرکت خفیفی به نوک انگشتاش داد…صداش ضعیف ترو لحنش غمگین ترشده بود:
_کاش الان بیدار شی…
کاش بلند شیو بگی فقط یه رویا نبوده…
میخوام همه چیزو بهت بگم…
دلم میخواد باهات حرف بزنمو هرچی توی قلبم دارمو بریزم بیرون…خیلی وقته دارم با خودم حملش میکنم…این قلب خیلی وقته که سنگین شده
خیلی وقته که دیگه یه جا آروم نمیگیره
ازاون روزیکه دستتو گرفتم…اون روز که برای اولین بار لمست کردم…
البته اون اولین لمس نبود چون قبلش به خاطر اون نقاشیا…
اون روز اولین انرژیو گرماتو حس کردم…بااینکه خیلی ضعیف بود اما…
کاش امشب تموم نشه….من حتی میترسم بخوابم…ازین میترسم که وقتی بیدار شدم بفهمم که همش خواب بوده…میترسم دوباره نگاه سردتو ببینم…اوه سهون…لطفا وقتی بیدار شدی…امشبو به کامم تلخ نکن…لطفا حتی اگه خوابه بذار خواب بمونم…من سهون امشبو میخوام…نه سهون فردا رو…
___________________________________________________________________________
تکونی به بدن کرختش دادو چشماشو بهم فشرد…نفس عمیقی کشیدو ریه های خشکشو از اکسیژن پرکرد…سرش سنگین بود…چشماشو باز کردو با اخم غلیظی سرشو به سمت پنجره چرخوند…هوای گرگو میش حاکی سپیده‌ی صبح بودو هوای سرد…ته گلوش خشک شده بودو میسوخت
چشماشو روی پاتختی چرخوند و بادیدن بطری آب خواست پتو رو کنار بزنه که چشمش روی لو میخکوب شد…با نگاه شوکه ابروشو بالا انداختو بهش خیره شد…کاملا گیج شده بود و حتی پلک هم نمیزد…دستای لو بین پاهاش بودو خودشو جمع کرده بود نگاهش روی روتختی و قسمت زیر سر لو نمدار بود خشک شدو این نشون میدادکه لو تازه خوابیده…نگاه پراز سوالشو اطراف اتاق چرخوندو کمی فکر کرد…با یادآوری شب قبل بدنش یخ زدو پلکاش به لرزه افتاد…دوباره نگاهی به لوهان که با صورت زیباو مژه های نمناکش به خواب عمیقی فرو رفته بود انداخت…آثار غمو گریه توی چهره‌ش دیده میشدو نگاه کنجکاو سهونو خیره تراز قبل میکرد…پتو رو برداشتو به آرومی روی لو انداخت…مثل اینکه فراموش کرده بود که برای چی بیدار شده…دوباره دراز کشیدو اینبار با لبخند کمرنگی به چهره‌ی فرشته وار لو خیره شد…کم کم داشت باور میکرد که لوهان منبعی برای آرامشه چون نزدیک شدن به لوهان مساوی با بسته شدن چشمهای سهون بود…
بعداز گذشت سه ساعت هوا کاملا روشن شده بود…خورشید به گرمی میتابیدو برفها رو آب میکرد…صدای چکه‌ی قطره های آب از قندیل و شیروونی ها با صدای گنجشکای کوچیک آمیخته بودو سکوت حیاطو میشکست…سهون چند دقیقه‌ای میشد که بیدار شده بودو به پلهای نازکو روشن لو زل زده بود اما لوهان بدون حتی کوچکترین حرکت از چند ساعت پیش تا اون لحظه خوابیده بود…
هر چقد فکر میکرد نمیتونست اتفاقی که بعداز اون ب/.سه افتادو به خاطر بیاره…انگار مغز خسته و گیجش برای تجربه‌ی اون لمس فقط تا همون زمان دووم آورده بود…درحالی که چشم از روی صورت لو برنمیداشت بارها و بارها شب قبلو توی ذهنش مرور کرد تا چیزی به یاد بیاره اما هردفه ناموفق بود…اونقدر غرق افکارش بود که لرزش خفیف مژه‌های لو رو حس نکرد…لو لباشو بهم فشردو ناله‌ی ضعیفی ازته گلوش خارج شد…صدایی که سهونو به خودش آورد…توی مغزوگوش سهون طنین انداختو همونجا ثبت شد…لو به آرومی چشماشو باز کردو به هاله‌ی سفید رنگ روبه روش نگاه کرد…اون هاله کم کم واضح میشدو قلب لورو به تپش مینداخت…چند ثانیه بعد صورت و چشمای سهون مقابل نگاه لو آشکار شد…هردو بدون هیچ حرفی به هم خیره شده بودنو حرکتی نمیکردن…لو با وجود شرمی که داشت به این فکر میکرد که آیا سهون اون ب/-سه رو به خاطر میاره یا نه…اما سهون با تمام وجود امیدوار بود اون اتفاق فقط یه خواب باشه…دلیلش برای خودشم مشخص نبود…شاید به خاطر عدم اطمینان به خودش بود…شایدم قسمتهایی ازون غرور هنوز اعماق وجود سهون زنده بود…
بعداز دقایقی لو پتو رو کنارزدو به آرومی بلند شد…لبه تخت نشستو با لحن آرومو خجالت زده ای سرشو به سمت سهون کج کرد:
_صبح بخیر…میرم صبحونتونو بیارم
بلند شدو خیلی سریعو جزئی لباسشو مرتب کرد
_دیشب ساعت چند خوابیدی؟؟
لو به سمت سهون که به طرز دردناکی لحنش سرد بود چرخیدو با صدای ضعیفی جواب داد:
_نمیدونم
_گریه کردی؟؟
آب گلوشو پایین دادو داخل لبشو بین دندوناش گرفت:
_ن..نه
_دیشب…
لو نفسشو حبس کرد…انگار تمام اعضای بدنش گوش شده بود تا ادامه‌ی اون جمله رو بشنوه
_دیشب کی مارو آورد؟
با ناامیدی سرشو بالا گرفتو لباشو خیس کرد:
_راننده‌ی…سوهو هیونگ
سهون از روی تخت بلند شدو درحالی که بافتشو درمیاورد گفت:
_من از کی خوابم برد؟؟
لو پایین لباسشو توی مشتش فشردو با دیدن بدن جذاب سهون سرشو پایین انداخت:
_شما…حالتون خوب نبود
_میدونم…تاجایی که داشتم مینوشیدم یادمه
لو بغضشو پایین دادو با صدای لرزون که سهون به خوبی متوجهش بود گفت:
_من…میرم صبحونتونو بیارم
سهون نیم نگاهی بهش انداختو سر تکون داد….لو به سرعت ازاتاق خارج شدو دستشو به نرده‌ی پله ها گرفت…با تمام قدرت نفس میکشید تا بغض سنگینش نترکه…بلخره روی اولین پله نشستو صورتشو بین دستاش گرفت:
_عوضی…عوضی چرا اینکارو کردی؟؟؟حالا خودت راحتیو…من…
بغضو اشک اجازه نداد حرفشو کامل کنه…
سهون با قدمهای سستو نامنظم وارد حموم شدو درو بست…رگهای سرخ چشمای پراز خشمشو ترسناک ترمیکرد…به آرومی به میز گوشه حموم نزدیک شدو دستاشو روی اون تکیه داد…سرشو بالا گرفتو با خشمی که تمام وجودشو گرفته بود به تصویر نامرتب خودش توی آیینه نگاه کرد…نفساش آروم اما طولانی بود…نمیتونست افکارشو جمع کنه ازطرفی چشمای خیسو چهره‌ی بغض الود لوهان لحظه‌ای از ذهنش خارج نمیشد…با تمام قدرت و داد نسبتا بلندی وسایل روی میزو روی زمین پرت کرد:
_لعنت به تو سهوووووووونن
لگد محکمی به سبد زدو اونو به دیوار کوبوند:
_لعنت به این غرور آشغالت
دستشو توی موهاش فرو بردو با درموندگی لبه‌ی وان نشست…سرشو خم کردو دندوناشو بهم فشرد…زیر لب با لحن ناله مانندی زمزمه کرد:
_چرا هیچی نگفتی لوهان؟؟؟چرا هیچی ازم نپرسیدی؟؟؟

____________________________________________________________________________
_یوری؟؟
یوری به زغال توی مشتش خیره شدو صدای کوتاهی از ته گلوش خارج کرد:
_هم؟؟
_باز داری به ییجونگ فکر میکنی؟؟؟
سرشو بالا گرفتو به سویانگ زل زد…این دختر بیشتر ازیه دوست به فکرش بود:
_راستشو بگم؟؟
سویانگ سرشو تکون داد:
_پرسیدم که راستشو بشنوم دیگه
یوری آه عمیقی کشیدو زغال کوچیکی توی دست سویانگ گذاشت:
_نه
سویانگ اخمی کردو با تعجبو کنجکاوی به سمت یوری مایل شد:
_پس…پس به چی فکر میکنی؟؟؟
یوری با لحن بی تفاوتی گفت:
سویانگ…الان وقتش نیست
سویانگ با ناباوری سرشو به دوطرف تکون داد:
_تو…هنوزم…
حالا صدای یوری با بغض همراه بود…بدون نگاه کردن به چهره‌ی شوکه‌ی دوستش گفت:
_دلم براش تنگ شده…
سویانگ به سرعت بهش نزدیک شدو سرشو دراغوش گرفت…ب/.سه‌ی محکمی به موهای یوری زدو اونو به سینه‌ش فشرد…قطره‌ی اشک یوری روی ساعدش چکیدو با دستای لرزونش لباس سویانگو توی مشت گرفت…اشکاش پشت سرهم پایین میومدو لباس سویانگو خیس میکرد…
_دلم براش تنگ شده سو…خیلی تنگ شده…میخوام برم پیشش…سویی دیگه توی این دنیا هیچ دلخوشی‌ای ندارم…اگه نگرانی برای سهون نبود تاالان چندین بار مرده بودم…من با اون مردم…بعداز اون دیگه هیچی برام نموند…هیچ روحی توی وجودم نبود‌‌…اگه یی جونگ بهم خیانت کرد به خاطر رفتار خودم بود…من بعداز شیوون هیچکسو هیچیو ندیدم…یی جونگ اگه سرمای وجودمو نمیدید بهم خیانت نمیکرد…من با مرگ شیوون مُردم و بعداز اون نتونستم هیچکسو قبول کنم…کاش اون روز بارون نمیومد…
سویانگ چشمای پراز اشکشو بستو به آرومی موهای خوش حالت یوریو نوازش داد…برای فراموش کردن اون زخم خیلی به یوری کمک کرده بود…وحالا نمیتونست ببینه بهترین دوستش اونطور اشک میریزه و زخم کهنه‌ی چند سالش سر باز میکنه

بعداز گذشت نیم ساعت سویانگ یوریو تاروی کاناپه هدایت کردو لیوان آبی دستش داد…یوری با چشمای قرمزو پف کرده از سو خواست تا گوشیشو بهش بده…سو گوشیو به دستش دادو بلافاصله یوری شماره‌ای رو گرفت…بعداز چند تا بوق با لحن سردو بدون سلام گفت:
_امروزو یادت نره…تا یک ساعت دیگه منتظرتم…دیر نکنی
حتی به سوهو اجازه نداد جوابی بده…مقابل نگاه کنجکاو سو گوشیو قطع کردو روی مبل کنارش انداخت…سرشو به پشتی مبل تکیه دادو چشماشو بست:
_تو میتونی بری سو…ممنون ازینکه اومدی
سویانگ که تابحال بااون لحن از خونه‌ی یوری بیرون نشده بود با تردید بلند شدو وسایلشو برداشتو…دامن کوتاهشو کمی پایین کشیدو به چشمای بسته‌ی یوری نگاه کرد:
_مواظب خودت باش…وزیاد به خودت فشار نیار…من فردا بهت سر میزنم…سعی کن دوباره خودتو جمعو جور کنی
همونطور که سرش به کاناپه چسبیده بود چشماشو باز کردو با گوشه‌ی چشم به سو نگاه کرد:
_باشه…میبینمت
سو بی هیچ حرفی ازاتاق بیرون اومدو درو بست…
_____________________________________________________________________________
با اون لباسای شخصی توجه همه‌ی خدمتکارا رو جلب کرده بود…تند تند اشکاشو پاک میکردو بدون توجه به چشمهایی که بعضیا با حیرتو بعضی ازروی کنجکاوی اونو زیر نظر داشتن قدمهای بلندو تندی به سمت اتاقش برمیداشت‌…به سرعت وارد اتاق شدو درو به شدت بهم کوبید…چن با دیدن وضع آشفته‌ش با چشمای گرد شونه رو روی میز گذاشت…به طرفش اومدوبازوهای لو رو توی دستش گرفت:
_لوهان؟؟؟چیشده؟؟؟این چه وضعیه؟؟؟
لو نفس عمیقی کشیدو با لحن محکم گفت:
_هیونگ میخوام بخوابم…خیلی خسته ام…به یکی بگو صبحونه‌ی سهونو خواهرشو ببره
خودشو ازبین دستای چن آزاد کرد روی تخت دراز کشید:
_لطفا سرپرستو یه جوری دست به سر کن..
چن با دهن باز روی تخت خودش نشستو سرتاپای لو رو نگاه کرد:
_باز چیکار کرده؟؟؟لوهان همیشه میریزی تو خودت ولی آخرش مجبور میشی بهم بگی…پس چرا اعصاب منو بهم میریزی؟؟؟
لو پشتشو به چن کردو پتو رو روی سرش کشید:
_بعدا میگم…فقط الان تنهام بذار
چن سری تکون دادو همونطور که با دلخوری ازاتاق خارج میشد گفت:
_براشم مهم نیس بقیه با لباس شخصی ببیننش…وقتی زهر سرپرستو بچشی میفهمی باید دقت کنی
______________________________________________________________________________
زمان به کندی میگذشت و همه رو کلافه میکرد…ساعت به یک نزدیک میشدو یوری سر میز غذا خوری منتظر سوهو بود…ازینکه هرروز یه خدمتکارو برای سلف غذا میفرستن حسابی کفری شده بود اما وظیفه‌ی اون نبود که درمورد خدمتکارا تصمیم بگیره…به میزی که هرلحظه درحال کامل شدن بود خیره شد که صدای در اونو به خودش آورد…سوهو نفس نفس زنان دروباز کردو با لبخند گرمی به میز نزدیک شد:
_ببخش نونا…باید یه کار مهمی انجام میدادم برای همین دیر شد
یوری به صندلی اشاره کردو پاشو زیر میز جمع کرد:
_مشکلی نیست…بشین
سوهو صندلیو عقب کشید.. نشستو نگاه کاملی به میز انداخت:
_تو ازاول به اطرافت توجه داشتی نونا…
میدونستم همه‌ی غذاهای مورد علاقمو قراره بخوریم
_برای اینکه خیلی پررو نشی گفتم ماهی درست نکنن…
_نونااا…تو که میدونی ماهی چقد واسم حیاتیه
_خیله خب خودتو لوس نکن…اونقدر حرف دارم که ازخوردن همینام چیزی نمیفهمی
_خدا بخیر بگذرونه…دیشب که گفتی فردا بیا پشتم لرزید
یوری بشقابشو جلوش کشیدو شروع به خوردن کرد…سوهو بعداز مکثی روی صورت بی حس دختر مقابلش نگاهشو گرفتو چنگالو چاقورو برداشت…بعداز چند دقیقه که توی سکوت گذاشت یوری صداشو صاف کردو بدون مقدمه گفت:
_خب…تعریف کن
سوهو با تعجب سرشو بالا گرفتو پرسید:
_چیو؟؟
یوری نفس عمیقی کشیدو غذاشو جویید:
_همه چی
سوهو میدونست که منظور یوری چیه و چی میخواد…اما لبخند ساختگی‌ای زدو جواب داد:
_نونا مث این کاراگاها حرف میزنی…
یوری با دلخوری چنگالشو رها کردو به صندلی تکیه زد:
_سوهو میدونم خیلی چیزارو ازمن پنهون میکنی…این پسره…همین خدمتکار سهون…چرا همیشه تو جمع شماس؟؟؟دیشب توی مهمونی چیکار میکرد؟؟؟
سوهو کمی از آب نوشیدو دستاشو توی هم قفل کرد:
_مشکلش چیه؟؟؟لوهان کاری کرده؟؟
_من جز دوسه بار دیگه حتی ندیدمش…پس کاری نمیتونه کرده باشه اما واقعا کنجکاوم بدونم چرا یه خدمتکارو تو جمعتون راه دادین
_نونا لوهان فرق میکنه…اون پسر آرومیه…مثل بقیه نیست خیلی مهربونو دوست داشتنیه
یوری با حرص نفسشو بیرون داد:
_این دلیل قانع کننده ای نیست…مسافرت میخواین برین میبرینش…تازگیاهم که توی مهمونیا دیده میشه…آروم بودن مهربونی خوش اخلاق بودن اینا همش میتونه تظاهر باشه…چطور بهش اعتماد میکنین؟؟سهون هیچوقت اینطور ساده با خدمتکارش رفتار نمیکرد پس جَنمش کجا رفته؟؟
_توهم هیچوقت درمورد یه خدمتکار بیگناه اینطوری حرف نمیزدی…پس اون قلب مهربون کجا رفته؟؟؟
سوهو ناخواسته جمله‌ای رو به زبون آورد که تاثیر عمیقی روی اون دختر گذاشت…اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفتو هردو با احساسی متفاوت بهم خیره شدن…احساسات نوستالژیک یوری و لحن محکم سوهو…یوری اروم پلک زدو با صدای آروم تری گفت:
_اون قلب مهربون خیلی وقته دیگه نمیتپه
_نونا
به سوهو نگاه کردو منتظر ادامه‌ی حرفش شد
_من…متاسفم…نمیخواستم که…
_مهم نیست…
_نونا لوهان آدم بدی نیست…من بهش اعتماد دارم…
_اون یه خدمتکار تازه وارده…هنوز سه ماهه که وارد این کاخ شده
_بله…ولی توی همین سه ماه خودشو ثابت کرده…ما بهش عادت کردیم
_پس حداقل توی مهمونیای رسمی نیارینش
سوهو شونه‌شو بالا انداختو سرشو تکون داد:
_دلیلش چیه؟؟چرا نباید باشه؟؟
_سوهو اونجا همه بچه های سیاست مداران…اون خدمتکار چه بخواد چه نخواد توی توجهه…نظر خیلیا رو جلب میکنن و دلم نمیخواد کسی بفهمه سهون با خدمتکارش میگرده
_نونا داری بزرگش میکنی…کی میفهمه که لوهان کیه؟؟
_خیلیا سوهو خیلیا…
سوهو بااون لحن تند یوری چشماشو بستو دستاشو بالا گرفت:
_باشه…باشه ولی اول به حرفای من گوش بده…بعد تصمیم بگیر
یوری چشماشو ریز کردو لیوانو توی دستش گرفت
_نونا…درمورد سهون یه چیز مهم هست که باید بدونی…
_چیو باید بدونم؟؟
سوهو گلوشو صاف کرد:
_میدونی که سهون آنتی لاوه و تا بحال…
_سوهو…اون موضوع مهم لقب مسخره‌‌ای که به سهون دادن بود؟؟
_صبر کن…بذار حرفم تموم شه
یوری با کلافگی دستاشو جلو سینش قفل کرد:
_خب…میشنوم
_سهون…تازگیا خیلی عوض شده…رفتارشو حرفاش…لحنش…اون خیلی تعقیر کرده و دیگه سهونه منزویو تنهای همیشه نیست…
یوری اخمی کردو با تعجب پرسید:
_منظورت چیه؟؟؟اون از بچگی خشک بود حالا چطور میتونه تعقیر کنه؟؟
_منم فکر میکردم نمیشه ولی سهونی که ازهر ده تا مسافرت دوستانه یکیشو میومد الان پا به پامون میاد…نیشخنداش به خنده تبدیل شده و توی بعضی ازبحثامون شرکت میکنه…اگه از دور بهش نگاه کنی کاملا مشخصه
یوری که کاملا غرق فکر شده بود قطرات آخر نوشیدنیشو سر کشید:
_خب…این ینی چی؟؟؟
سوهو سرشو نزدیک تربردو با لحن جدی ای گفت:
_یوری نونا…من درمورد این موضوع جز تو فقط به تاعو گفتم…چون نمیخوام سهون عصبانی شه…پس لطفا قبل ازهر کاری اول راجع بهش فکر کنیم…برادرت به کمک احتیاج داره
یوری با چشمای بهت زده آروم پلک زد:
_تو داری چی میگی؟؟؟
سوهو مکثی کردو لبخند کمرنگی زد:
_سهون مغرورو لجبازمون عاشق شده نونا
ازشدت تعجب حتی نتونست حرفی بزنه…چند لحظه سکوت کردو با چشمای گرد به سوهو زل زد:
_ها؟؟!!!!
سوهو بادیدن اون عکس العمل بلند خندید:
_باور نکردی؟؟؟
یوری بلافاصله حالت چهرش تعقیر کردو با لحن سرد همیشگیش گفت:
_نه
_حقیقت اینه که…سهون ازدوماه پیش عاشق شده…اما مشکل اینه که غرورش بهش اجازه‌ی قبولشو نمیده…من میخوام باهم کمکش کنیم
_باورنکردنیه…آخه سهون که هیچوقت..
مکثی کردو سرشو بالا گرفت:
_سوهو مسخره بازی که نمیکنی؟؟
_الان حالتم به شوخی میخوره؟؟؟نونا اونا خیلی همو دوست دارن…اما هیچکدوم نمیتونن اقدامی بکنن… یکی به خاطر ترسشو یکی به خاطر غرورش…به یکی نیاز دا

رن که اونارو بهم برسونه
یوری سرشو تکون دادو آرنجشو به میز تکیه داد:
_خیله خب…من میتونم کمک کنم…اما اون دختر کیه؟؟؟ازچه خانواده‌ایه؟؟؟
_سوهو آب گلوشو پایین دادو با تردید جواب داد:
_اون دختر نیست…لوهانه
دوباره سکوت…اما ایندفه چشمای یوری با حالت عادی سوهورو زیر نظر گرفت:
_میدونستم میخوای مسخره بازی کنی
سوهو بدون حرفو جوابی بهش زل زد…آرزو میکرد یوری حقیقتو ازنگاهش بخونه و راضی کردنش زیاد طول نکشه…یوری با دیدن نگاه جدی سوهو پوزخندش محو شدو شمرده شمرده گفت:
_برادر من…عاشق…یه پسرشده؟؟؟…اونم خدمتکارش؟؟؟
سوهو دوطرف صندلیو گرفتو خودشو جلو کشید:
_نونا عشق جنسیت نمیشناسه…این اولین تجربه‌ی سهونه پس میتونه قوی ترینش باشه
_سوهو میفهمی داری چی میگی؟؟؟یه پسر؟؟؟اونم خدمتکار؟؟؟با عقل جور درمیاد
_خودت عاشق شدی…میفهمی چی میگم…من هیچوقت نمیتونم احساسشونو واست توضیح بدم اما میدونم اونقدر عمیقه که سهون مغرورو آنتی لاوو تسلیم کنه
یوری با یادآوری سه باره‌ی عشقش توی اون روز بغض کردو نگاهشو دزدید:
_اون یه عشق ممنوعه نبود
_عشق ممنوعیت نمیشناسه…جنسیتو موقعیت نمیشناسه…کسی که عاشق میشه افسار گسیخته میشه..کنترلت ازدستت خارج میشه…نونا اون برادرته…واقعا خوشحالیش برات مهم نیست؟؟؟اینکه دوباره افسرده بشه مهم نیست؟؟؟نونا لطفا کمکشون کن
یوری به نقطه‌ای خیره شدو به فکر فرو رفت…سکوت طولانیشو شکستو با حالت محکمو جدی سرشو بالا گرفت:
_باشه…اما قبلش باید لوهانو بشناسم….

بچه ها سایت برای من باز نمیشه پس فعلا نمیتونم کامنتا و سوالاتونو جواب بدم عذر میخوام…
واینکه چانبکو فراموش نکردم و مطمئن باشین خیلی بهش فکر میکنم به زودی میفهمین چه اتفاقی براشون میوفته

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 108 نظر 11 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
delaram
مهمان

من برای خوندن این فن فیک نفس کم میارم
اخخخ
ریه هام خشک شد
چرا انقدر هونهان خوبههه؟؟؟؟چرا این فیکت خوبهههههه؟؟؟
کامساهامیدااا

سمیرا
مهمان

آدم یه دوست مثه سوهو داشته باشه دیگه هیچی کم نداره😘😘😘😘

اوه سهون
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغفف عاشق هونهانم اونم به این سبک
تا حالا به یوری حس خوبی نداشتم ولی حالا از فکرم پشیمونم 😁
دستت طلا خانومی

niloo
مهمان

:charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: من برم محو بشم چقد کریس و سوهو خوبن یعنی فقط دنبال دو نفرن بهم بچسبوننشون :nish: من یوری خیلیییییییییییی دوس :heartme: هونهان عالی :myheart: :myheart:

نیلوفر
مهمان

چرا شیومین تو داستان نیس ؟؟

Mary
مهمان

سلام من خواننده جدیدم قبلا یه قسمت از این فیک خونده بودم این قسمتم الان خوندم فیک قشنگیه دوست دارم ادامشو بخونم یه چیزایی فهمیدم از داستان الان دوست دارم ادامشو بخونم ولی بعدا برمیگردم قسمتای قبلی رو که نخونده بودم از اول شروع میکنم و نظر میزارم میدونم عجیبه ولی خب انقدر که دلم میخواد بدونم ایندش چی میشه درباره اولای داستان کنجکاو نیستم :chebedunam:
مرسی پستاتون خیلی طولانیه :yeees: :myheart:

sadaf
مهمان

از اونجایی که الان رو به موتم چیزی نمیگم :|||| ولی واااااااااااااااااای هونهان عشقهههههههههههههههه مرسی اونی خسته نباشی

fafa
مهمان

واییییی خیلی خوبه این فیک,ممنوووووووووووون :myheart:

3dna
مهمان

مرسى از فیک خوبتون من خیلى نگران آخر داستانم خدا کنه خوب تموم بشه

Monster oh
مهمان

لعنت به این غرور لعنتی سهون
عالییییی بود اونی

Paniz
مهمان

ممنون مرسی ولی میدونم سهونو لوهان اخرش منو زجرکش میکنن تا بهم برین هنوز مسئله جاسوسیش مونده???

narsis69
مهمان

آخی.لوهان بچم همش که گریه میکنه.چقد دل نازکه !!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
خیلی خوب بود.
خب خب خب!!همگی دست به دست هم بدن بلکه سهون خان غرورشو بذاره کنار!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
ولی خداییش اگه ماهیت اصلی لوهان لو بره،چقد اوضاع ناجور میشه!!!من واقعا نگرانم.اینجوری سهون واقعا ضربه میخوره!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

HEALER
مهمان

سلااااااااااااااااااام من بعد از غیبتی طووووولانییییییییی برگشتم خخخ
بخاطر امتحانام ولی خب امروز همشون تموم شدن و من اومدم پای فیکاااااام
ایجوووونم چقد دلم واسه لوهانی سووووخت
عاخه چرا سهوووووون من اخر سر این فیک میمیرم
ولی همینجوری باشه خیلی خوشکله ها یعنی از این فیکا خوشم میاد
اینم ک دیگه عالیه^_^
اگه یوری بخواد لوهانو بشناسه ک لوهان داره بدبخت میشهههه
وایییییی من برم بعدی
ممنووووووون بووووووس

Zeinab_HH
مهمان

Vaaaaay nakone yuri zudtar befahme luhan kiye-__-
Merc kheili khob bud

baran.nsy
مهمان

آجی زود بیا پلیز طفلکی لوهانم

صدف
مهمان

پس قسمت جدید کی اپ میشههههههه؟منتظریماااااااا

فرناز
مهمان

چه رو اعصابه این خواهر سهون
مرسی گلم عالی بود

wpDiscuz