هدر سایت
تبلیغات

Anti Love 33

مینا ازینکه برای دومین بار فرصت پیدا کرده بود که توجه سهونو جلب کنه خوشحال به نظر میرسید.میدونست که ممکنه سهون با دیدنش روی خوش نشون نده اما برای تلافی رفتار لوهان ازهیچی سرباز نمیزد..وارد اتاق سهون شدو لبخند دخترونه‌ای بهلب آوردو به سمت میز قدم برداشت.سهون بادیدن مینا و میز غذا با عصبانیت از پشت میز بلند شد…بدون هیچ حرفی و باحسی غیرقابل کنترل به سمت اون قدم برداشت.لبخند مضحک مینا هرلحظه محو میشدو جاشو به تعجب میداد.تااینکه با ضربه‌ی محکمو غیرقابل پیشبینی سهون به زیر سینی ازجا پریدوبا چشمای گرد قدمی به عقب برداشت..چشمای شوکه و پراز نفرتش روی صورت سرخ سهون میخکوب شده بودو تند تند نفس میکشید..سهون دندوناشو بهم فشار میدادو سوراخ بینیش ازخشم باز شده بود:
_این آشغالارو جمع کن
مینا سرشو با مظلوم نماییو حالتی که انگار ترسیده گفت:
_اما…پس نهارتون چی؟؟
سهون نگاهشو اطراف اتاق چرخوندو کلافه لبشو گاز گرفت…روشو از مینا گرفتو به سرعت از اتاق خارج شد.مینا وقتی دیگه اونو اطرافش حس نکرد سرشو بالا گرفتو با پوزخندونگاه ترسناکی به پنجره‌ی بخار گرفته‌ی اتاق که فقط روشناییه بیرونو نشون میداد خیره شد:
_هرکی جز لوهان بیارشون آشغال محسوب میشن…هه…کاری میکنم یه روز آشغال واقعی رو بشناسی اوه سهون.اونوقت میفهمی بعضی چیزها توی دنیا اونطور که میبینی زیبا نیست
_____________________________________________________________________________
سهون با قدم هایی که بیشترحالت دوداشت وارد سالن خدمه شدو بدون مکثو توجه به چشمای گرد اطرافش به سمت اتاق آقای هوانگ رفت…سرپرست ابروهاشو بالا انداختو به سرعت مقابل سهون ایستاد:
_رئیس جوان…اتفاقی افتاده؟؟؟
_لوهان کجاست؟؟
اقای هوانگ سرشو خم کرد و با سردرگمی پرسید:
_لوهان کاری کرده؟؟
سهون با بی حوصلگی چشماشو بستو باز کرد:
_سرپرست…سوالمو با سوال جواب نده…فقط بگو اون کجاست
هوانگ با تردیدو به آرومی جواب داد:
_اتاق شماره‌ی ۱۲…فک کنم الان…
سهون بدون اینکه منتظر ادامه‌ی جمله‌ی سرپرست بشه ازاتاق بیرون رفتو یکی یکی اتاقارو ازنظر گذروند..با هربار کم شدن شماره‌ی اتاقا قدماشو تند ترکردو دراون بین بادیدن نگاه خدمتکارا کلافه میشد..بلخره اتاق مورد نظرشو پیدا کردو بدون درزدن درشو باز کرد…لوهانو چن که روبه روی هم نشسته بودنو صحبت میکردن با شدتِ بازشدن در چشمای متعجبشونو به سهون دوختن…هردوخیلی سریع بلند شدنو با چشمای گرد تعظیم کردن.قبل ازینکه لودهنشو برای پرسیدن سوال یا گفتن حرفی بازکنه با عصبانیت مچ دستشو قاپیدواونو به سمت سالن کشوند…لوهان هم مثل همه‌ی پرسنل متوجه دلیل رفتار اون روز سهون نمیشد.میدونست که بعد ازون اتفاقات هیچکس مثل قبل درموردش فکر نمیکنه اما برای بدتر نشدن اوضاع اجازه داد سهون هرچه زودتر اونو از سالنی که همه روش میخکوب شده بودن بیرون ببره
قدماش با قدمهای بلندو تند سهون هماهنگ نمیشدو دنبالش میدوید…سهون ازپله ها بالا رفتو بی توجه به لو اونارو دوتایکی میکرد…لو نمیتونست خودشو با سهون همراه کنه بااینحال تمام تلاششو برای نیوفتادن میکرد.هنوز نتونسته بود اون حرکت ناگهانیو دوراز انتظار سهونو هضم کنه و با شوک به دستش که بین انگشتای سهون به دام افتاده بود خیره شد.هرازگاهی یکه ای میخوردو دست دیگه‌شو به نرده میگرفت اما سهون ذره‌ای هم به این موضوع اهمیت نمیداد.وارد اتاق شدو دست لورو محکم کشیدو اونو به مقابلش پرت کرد…لو درحالیکه کنترلشو ازدست داده بود با حرکت سهون ناخودآگاه چرخی زدو برای حفظ تعادل چند قدم عقب رفت…بانگاه به چهره‌ی برزخیو توی همه سهون فهمید که اوضاع زیاد خوب نیست…سهون سرشو چرخوندو به مینا که روی دوزانوش نشسته بودو با تکه های شیشه‌ی توی دستش چشمای کنجکاوو ازحدقه بیرون زده‌شو به اونا دوخته بود نگاه کرد…لوهان با دنبال کردن مسیر اون نگاه چشماش روی مینا و غذاهای روی زمین میخ شد…ازدیدن اون وضعیتو کاری که ممکن بود مینا انجام داده باشه لرزه‌ای زدو آب گلوشو پایین داد
_برو بیرون
بالحن سرد سهون لوهان دوباره بهش خیره شدو با دلهره دستشو به لبه‌ی میز کار اون گرفت.
_ولی اینارو هنوز..
_گفتم برو بیرون
مینا به چشمای ترسیده و لرزون لو نگاه کردو لبخند خاصو به ظاهر گرمی تحویلش داد…سهون بادیدن اون لبخند سرشو چرخوندو ناخواسته منتظر عکس العمل لوهان شد…بانگاه سردرگمو شوکه‌ی لو گیج ترازقبل شد اما ازینکه لو به اون لبخند دخترونه خیره بشه خوشش نیومد
_مگه نمیگم گمشو؟؟؟
مینا با دستپاچگی بلند شدو به دامنش دستی کشید…سریع اتاقو ترک کردو دروبست….سهون که صدای بسته شدن دروشنید با خشم برگشتو دوباره به لوزل زد:
_مشکلت چیه؟؟
لو با بهت تند تند پلک میزد:
_چی؟؟؟!!!
_سهون به دراتاق اشاره کرد:
_بافرستادن اون دختر به اتاقم چیو میخواستی ثابت کنی؟؟؟
_من…من متوجه منظورتون نمیشم
سهون با عصبانیت صداشو بالا برد:
_چرا اونو جای خودت میفرستی؟؟..چیو میخوای بهم بفهمونی؟؟؟
لوکه برای مدت زیادی بغض سربسته‌شو سرکوب کرده بود با صدای لرزونو گرفته و با لحن دلخوری جواب داد:
_من کسیو نفرستادم…تصمیم اینکه کی به جای من بیاد بامن نیست…سرپرست اینکارو میکنه
لحنو صدای بغض آلود لوهان سهونو آروم ترکرد:
_من اگه نخوام اونو توی اتاقم ببینم باید کیو ببینم؟؟
_من واقعا حالم خوب نبود وگرنه خودم میومدم
سهون با حرص پوزخندی زدو باحالت تمسخرآمیزی نگاهشو اطراف اتاق چرخوند:
_این بچه منو احمق فرض میکنه…کسی که مریضه اونطور سالمو سرحال وسط اتاق میشینه به اختلاط کردن؟؟
لو سرشو بالا گرفتو با چشمایی که حالا رو به سرخی میرفتو کم کم پرمیشد به سهون خیره شد:
_مگه فقط کسی که مریضه حالش بد میشه؟؟من حال روحیم خوب نبود…واقعا توی شرایطی نبودم که بخوام…
نیشخند سهون به آرومی محو شدو با بهت به چشمای خیس لو نگاه کرد:
_چیشده مگه؟؟
لو سرشو چرخوندو نگاهشو ازچشمای پرنفوذ سهون دزدید…با صدای پراز بغضو آرومی جواب داد:
_نمیتونم بگم…واقعا نمیتونم چون…دلیل مشخصی ندارم…فقط همینو بگم که…که اگه میدیدمتون حالم بدتر میشد
سهون مکثی کردو با نگرانی بهش نزدیک شد:
_چرا؟؟؟….مگه میشه بدون دلیل…
صدای لو به وضوح میلرزیدو هرلحظه به فروریختن نزدیک میشد:
_رئیس جوان…من…هیچی نمیتونم بگم…لطفا ازدست من عصبانی نباشین
_باشه…من عصبانی نیستم.‌….منو نگاه کن
لو لباشو بهم فشردو برای کنار رفتن پرده‌ی اشکش تند تند پلک میزد:
_هی…لوهان…به من نگاه کن
با قرار گرفتن انگشت سهون به زیر چونش قلب بیقرارش دوباره شروع به کوبیدن کرد…به آرومی سرشو بالا گرفتو با چشمای لرزون به چهره‌ای که به شدت قلبشو میلرزوند خیره شد
_نمیفهمم چرا دیدنم باید تااینحد عذابت بده…تو
کمی مکث کردو با تردید سوالی که به سلول های مغزیش چسبیده بودو به زبون آورد:
_تو…ازمن…متنفری؟؟
لو با شوک سوال سهونو توی ذهنش بارها و بارها تکرار کرد…سوالی که اگه ماه ها پیش پرسیده میشد یقیناً جوابش مثبت بود اما حالا حتی لو درموردش فکر هم نمیکرد
تعلل بیش از حد لوهان سهونو نگران میکرد اما سعی کرد با کنترل اوضاع خودشو برای جوابی که ممکن بود بگیره آماده کنه
_ازتون متنفر نیستم…حتی یه ذره…حتی یه ذره هم متنفر نیستم…من…من نمیتونم ازتون متنفر باشم…چون شما خیلی خوبین
جمله‌ی آخرو درحالی که دوباره سرشو پایین مینداخت زیر لب زمزمه کرد…خودشم میدونست که حتی گوشه ای ازاحساساتشم بیان نکرده و شاید اصلی ترین دلیل بغضو ناراحتیه اون چند روزش همون تناقضو اختلال توی شناسایی احساساتش بود
بااینحال سهون لبخندی زدو سرشو عقب کشید:
_خوبه…پس نتیجه میگیریم شازده کوچولو لوس شده و بدون دلیل خودشو قایم میکنه
لو آروم خندیدو داخل لبشو گاز گرفت:
_متاسفم…واقعاً
_باز که متاسفی..
لو به چشمای شیطون سهون نگاه کردو با لبخند زیبا خیره کننده‌ای گفت:
_نه…منظورم اینه که…
برای کامل کردن جمله چیزی پیدا نمیکرد بنابراین نفسشو بیرون دادو با نوک انگشتش به شقیقه هاش ضربه زد:
_اححححححح همش یادم میره که نباید بگم…
سهون لبای خندونشو داخل دهنش کشیدو یدفه با حالتی که انگار چیزی یادش اومده انگشت اشاره شو جلوی لو گرفت:
_دیگه حتی اگه حالت خوب نبودم اون دختر نمیاد اینجا…به سرپرست بگو یکی دیگه رو بفرسته
لو باشرمندگی سرشو تکون داد:
_باشه…میگم
سهون پشت میز نشستو دستاشو بهم مالید:
_خب…بگو نهارمو بیارن…تاپایین اومدم گرسنم شد:
_چند لحظه صبر کنید…خودم میارم
_____________________________________________________________________________
خونه توی سکوت سنگینی فرو رفته بود…تنها صدایی که شنیده میشد صدای برخورد چنگالو بشقاب بود…چان غرق افکارش شده بودو بک هرازگاهی زیر چشمی نگاهی به چهره‌ی درهمش مینداخت…لقمه‌ی داخل دهنشو پایین دادو صداشو صاف کرد:
_چان؟؟
چان سرشو بالا گرفتو دست ازبازی کردن باغذاش برداشت:
_جونم؟؟
بک به بشقاب به هم ریخته‌ی چان نیم نگاهی انداختو بالحن آرومی پرسید:
_توکه این غذارو دوست داری…بدمزه شده؟؟
چان خندیدو کمی ازغذاشو خورد:
_مگه میشه عشقم چیزی بپزه که بدمزه شه؟؟
_پس چرا نمیخوری؟؟
_دارم میخورم
بک لیوانشو پراز آب کردو جلوش کشید:
_زودتر غذاتو بخور…میخوام یکم باهات حرف بزنم
_خب…الان بگو
_نه…الان نمیشه
چان بااخم متعجبی سرشو خم کرد:
_چیشده بک؟؟
_هیچی…بعداز شام صحبت میکنیم
چان برای اذیت نکردنش بیشترازون اصرار نکردو مشغول غذاش شد…شام توی سکوت خورده شدو هردو به کمک هم میزو جمع کردن…بعداز مدتی کنار هم جلوی تی وی نشستنو توی تاریکی خونه فیلم مورد علاقه‌ی بکو برای تماشا کردن توی دستگاه گذاشتن
_بکهیون دیگه لازم نیست تو غذا درست کنی اگه زود برسم خونه خودم درست میکنم وگرنه ازبیرون میگیرم…
ازین به بعدم خودتو توی خونه حبس نکن گاهی به بار سربزن…من یکیو میفرستم دنبالت تا هرجا میخوای ببرت
بک بهش نزدیک شدو سرشو روی شونه‌ی پهنش گذاشت
_باشه نره غول تو نگران نباش
_نمیشه…تو تنها چیز باارزشی هستی که دارم..طبیعیه که تنها نگرانیم باشی به خصوص توی این وضعیت
بک کمی سکوت کردو دستشو روی دستای بزرگ چان گذاشتو به آرومی نوازش کرد:
_چان…دکتر گفت که…یه راه درمان دیگه هم هست
_درمورد اون صحبت نکن…فکرشم نکن اجازه بدم بری زیر تیغ جراحی
بک سرشو برداشتو به نیم رخ چان خیره شد:
_دردو عذابه اون فقط یه هفتس…چان من هفته‌ای دوبار دارم میرم زیر دستگاه دیالیز این دردش خیلی غیرقابل تحمل ترو بیشتره…میدونی تواون اتاق چه احساسی دارم؟؟؟…انگار همه اعضای بدنمو اززیر پوست بیرون میکشن
چان سرشو چرخوندو به چشمای کیوتش نگاه کرد…چشمایی که کبودیو گودافتادگیه پاش،شادابیو حالت قبلو ازش گرفته بود…چیزی که چان هیچوقت تصورشو نمیکرد
_بک اگه اتفاقی بیوفته چی؟؟
_اگه تقدیرو سرنوشت نخواد من زنده بمونم درهرصورت اینکارو میکنه چه بخوایم چه نخوایم
_تقدیرو سرنوشتو خودمون میسازیم…دیگه این چرتو پرتاتو توی گوشم نخون بک
بکهیون خودشو بهش چسبوندو دستاشو گرفت…بالحن آرومو مطمئنی جمله‌ی چانو تایید کرد:
_پس بسازیمش…من نمیدونم تاکی میتونم این وضعو تحمل کنم…لطفا بیا و این ریسکو قبول کن
_بک تا وقتی تو بری توی اون اتاقو بیای بیرون من میمیرم اینو میفهمی؟؟
بکهیون باصدای مردونه‌ی چان که حالا بااون بغض شکسته به نظر میرسید لبخند تلخی زدو به صورتش نزدیک شد…ب/.سه ی کوتاهو نرمی به لبای نیمه باز چان زدو کمی عقب رفت…درحالی که نفسای گرمش به صورت چان میخورد شصتشو روی گونش کشید:
_بیا به هم قول بدیم…اینکه تا لحظه‌ی آخر تو منتظر من باشیو من برای موندن پیش تو تلاش کنم
چان نگاهشو روی لبای سرخو چشمای خیسش چرخوندو با قرار دادن لباش به روی لب بک جوابشو داد…بکهیون لبخندی زدو با حلقه کردن دستاش به دور گردن چان ب/.سه رو عمیق ترکرد
_____________________________________________________________________________
_خدمتکار لوهان؟؟؟
دستش روی دستیگره‌ی دراتاقش متوقف شدو به پشت سرش چرخید:
_بله؟
مرد میانسالی که مشخص بود یکی ازخدمه‌ی قسمت نظافتهظ گفت:
_سرپرست گفتن بهت بگم که رئیس جوان گفتن بری اتاقشون
بااینکه از جمله حول حولکی مرد خندش گرفته بود بااحترام سرشو تکون داد:
_باشه خیلی ممنون
به طرف اتاق سهون راه افتادو باخستگی از پله ها بالا رفت…تقه‌ای به دراتاق زدو بلافاصله دروباز کرد
به محض باز شدن یوریو دید که جلوی درظاهر شدو میخواست ازاتاق بیرون بره…قدمی به عقب برداشتو تعظیم کرد:
_شبتون بخیر بانوی جوان
یوری مکثی کردو سرتاپای لوهانو ازنظر گذروند:
_کار سهون تموم شد بیا اتاقم…باهات کار دارم
لو باتعجب سرشو بالا گرفت:
_بله؟؟…آها…باشه
یوری به آرومی پلک زدو با قدم های محکمو منظمی از کنار لو رد شد…لو نگاهشو ازیوری گرفتو وارد اتاق شد…سهون لبه‌ی تخت نشسته بودو برای خوابیدن آماده میشد…لو نزدیک رفتو روبه روش ایستاد:
_بامن کاری داشتین رئیس جوان؟؟
_آره…میخواستم بگم آماده باش فردا میرم برای خرید کریسمس…صبح میریم که بعداز ظهر من بتونم به قرارم برسم
_سوهو هیونگو…بقیه هم میان؟؟؟
_نه…هیچکس نمیاد…فقط منو تو…
لو با دستپاچگی لبشو خیس کرد:
_آها فهمیدم…باشه
سهون نیشخند صداداری زدو مچ دستشو گرفت…با برخورد دستای داغشون ضربان قلب هردو به سرعت بالارفت…بااون لمس انگشتای لو ازشوک تکونی خوردو آب گلوشو پایین داد…با بهت نگاهی به دستاشون کردو دوباره توجهشو به سهون داد
_بیا بشین
صدای آروم سهون قلبشو توی سینه تکون میداد.بدون حرفی نزدیک شدوجایی که سهون اشاره کرد نشست…سهون دستشو کشیدو اونو به وسط تخت هدایت کرد…با دستای لرزونو بدنی که هرلحظه داغ ترمیشد به رفتار عجیب سهون نگاه کرد…بانیم خیز شدن سهونو خم شدنش دستشو روی سینش گذاشتو نفسشو حبس کرد…سهون سرشو روی پای لو گذاشتو به آرومی چشماشو بست…پاهای لوهان کاملا سست شده بودو با بهت به چشمای بسته‌ی سهون زل زد…برای دومین بار بود که اونطوری قافل گیر میشه
_دوباره اونکارو واسم بکن…مثل اونشب
لو به آرومی دستشو بالا آوردو وارد موهای نرم سهون کرد…به محض برخورد دستش به پوست سرسهون حرکت قلبش نامنظمو کند شدو چشماشو روی هم فشار داد…دوباره و دوباره همون ب/.سه‌ی نفسگیر ازمقابل چشماش گذشت…باهربار مرور کردنش‌چیزی راه گلوشو میبست…نه بغض…بلکه ضربانی که تاتوی گلو حس میشد
_روباهی که توی بیشه‌ی خودش تنهاستو به جز صدای بادو گندمزار که اونم براش بی معنیه هیچی نداره چیزی به جرخودشو نمیبینه…
لو چشماشو بازکردو به سهون که جمله‌ای رو بدون مقدمه شروع کرده بود نگاه کرد
_اونقدر توی خودشو تنهاییاش غرق میشه که واقعا هیچ چیز جالبی براش وجود نداره…فقط یه موطلاییه کوچولو میتونه اون لونه‌ی سردو حصاری که برای خودش ساخته رو کناربزنه…فقط شازده کوچولو میتونه جایی پشت درختا بشینه و هرروز قدمی بهش نزدیک بشه‌..بعدازون روباه دیگه عقب نمیره…ازینکه موطلاییه سرکش بهش نزدیک شده عصبانی نمیشه…گندمزارو دوست داره و دیگه مثل قبل براش بی معنی نیست چون رنگ موهای کسی که اهلیش کرده به رنگ گندمه…حتی صدای بادی که خیلی وقتا بهش توجهی نمیکردهم وقتی توی گندمزار طلایی میپیچه دوست داره…
با خیس شدن گونشو چکیدن قطره‌ای چشماشو باز کردو به صورت خیس لو خیره شد:
_شاید روزای اول بهت توجهی نداشتم…اصلا شاید بهت نگاهم نمیکردم…یا حتی خیلی وقتا نمیدیمت بااینکه جلوی چشمم بودی…”جز با دل هیچ چیزو اونطور که باید نمیشه دید…نهادو گوهرو چشم سرنمیتونه ببینه…شازده کوچولو…آدما اینو فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنی…:
تو تازنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی”¹
لو با بغض وآروم تکرار کرد:
_من نسبت به چیزی که اهلی کردم مسئولم
سهون ازینکه لو درست مثل شازده کوچولو اون جمله رو تکرار میکرد به آرومی لبخند زد:
_تو دیگه واسه من فقط یه خدمتکار نیستی…خیلی بیشتراز اینهایی لوهان
لباشو بهم فشار دادو تلاش کرد ازبین پرده‌ی اشکی که دیدشو تار کرده بود صورت سهونو ببینه…دستشو توی موهای سهون تکون دادو به آرومی لبخند زد:
_من یه خدمتکار نیستم…مسئولم
سهون به گرمی خندیدو با خنده‌ی کمیابو باارزشش لبخندو برای لحظه‌ای ازلب لو کنار زد…نگاه خیره و پراز حرفشون توی هم گره خوردو هر لحظه بیشتراز قبل به وجود هم رسوخ میکردن…سهون بعداز مدتی چشماشو بستو سرشو روی پای لو فشار داد
لو لبخندی زدو با تکیه به تخت بی خبر از چشمای تیز بینی که کمی دورتر اونارو زیر نظر گرفته بود به سقف اتاق خیره شد…
یوری دستشو توی جیب لباسش بردو اون لحظه ازته دل آرزو کرد که برادرکوچکترش هیچوقت طعم تلخ شکستو نچشه و تجربه هایی که اون کسب کرده رو با خوشبختی های زندگیش بدست بیاره…
____________________________________________________________________________
_بیا تو
وارد اتاق شدو به آرومی دروبست به یوری که بالباس ساتنو سفید براق به تخت تکیه داده بودو کتاب میخوند نگاه کرد:
_گفتین که بیام اتاقتون
یوری بدون اینکه نگاهشو از کتاب بگیره جواب داد:
_درسته…بیا جلو
لو باتردید جلو رفتو روبه روی یوری ایستاد…یوری کتابو بستو روی میز پاتختی گذاشت:
_میخوام که ازین به بعد بهم ساز زدنو یاد بدی…همونطور که خودت میزنی
لو با چشمای گرد از تعجب گفت:
_اما من که آموزش رسمی ندیدم…سازو ازدوستم یاد گرفتم اونقدرا چیزی ازش نمیدونم
یوری با لحن بی تفاوتی جواب داد:
_به نظر من که قشنگ میزنی…همونطور که میزدی بهم یاد بده
_ولی…
_برای اجرا کردن دستوراتم مشکلی هست؟؟
لو نفس عمیقی کشیدو ناچارا گفت:
_نه…نیست
_خیله خب…میتونی بری
لوهان نیم نگاهی به چشمای بی حس یوری کردو چند قدم عقب رفت:
_شب بخیر
____________________________________________________________________________
لو با خستگی لبه تخت نشستو سرشو پایین انداخت:
_چقدر اون دختر عجیبه…باعث حیرتم میشه
چن درحالیکه دستاشو خشک میکرد مقابل کشوی میزش زانو زد:
_کدوم دختر؟؟
_یوریو میگم…
چن لباس گرمو راحتی ازکشو بیرون کشیدو روی تخت انداخت:
_چرا؟؟
_خیلی برام جالبه…سهون چیزیه بین پدرو مادرش اما خواهرش انگار هیچ نسبتی بااین خانواده نداره…حتی رنگ پوستشم برعکس سهونه…اگه غرورشون نبود آدم نمیتونست باور کنه اینا باهم خواهرو برادرن
چن دکمه های پیراهنشو باز کردو اونو گوشه ای انداخت:
_بانوی جوان خیلی مرموزو عجیبه…هنوز درمورد این موضوع هیچکس چیزی نمیدونه
لو شونه‌ای بالا انداختو با حالت بی تفاوت گفت:
_به هرحال اخلاقاشون خیلی شبیه همه…مطمئنم سهون این غرورشو از خواهرش به ارث برده
_هه برعکس…بانوی جوان چیزی که تو میبینی نبود…افسردگیش…تغییر اخلاقش…همه چی ازدوسال پیش شروع شد…بعداز اون روز تا یکسال کسی بانوی جوانو ندید…حتی پدرومادرش
لو با چشمای گرد دستاشو روی زانوش بهم قفل کردو خودشو جلو ترکشید:
_منظورت چیه؟؟؟کدوم روز؟؟
چن پیراهنشو آویز کردو دوباره سرجاش برگشت:
_تا دوسال پیش یوری اکسیژن کاخ بود…اینکه طرف مقابلش کیه و چه سِمتی داره مهم نبود با همه گرمو صمیمی برخورد میکرد…دختر خندون شادی که همه از خدمتکار گرفته تا نخست وزیر عاشق رفتارش بودن…اونقدر خوبو مهربون بود که همه به سرو جونش قسم میخوردن
خلاصه اینطوری بگم که اگه یه روز نبود همه نبودشو حس میکردن…سهون ازوقتی به سن بلوغ رسیدو خودشو شناخت غرورو تکبرش همه رو عاصی کرد…برعکس اخلاق خوب خواهرش طوری رفتار میکرد که انگار همه‌ی خدمتکارا… سرپرستو محافظا برده هاشن…
تنها کسی که لبخندشو میدید یوری بود…درکل اون دختر بیشتر از هرچیزی براش ارزش داشتو بجز بانوی جوان کسیو آدم حساب نمیکرد…ما تمام تلخیا و بد خلقیا‌ی سهونو به خاطر مهربونیو خوی نرم بانوی جوان نادیده میگرفتیم…
لو چشماشو به اطراف چرخوندو با کنجکاوی پرسید:
_خب…پس الان چرا اینطوریه؟؟؟
_یوری با حرارت وجودش نظر همه رو جلب میکرد…۷سال پیش اولین رابطه‌ی عاشقانه‌شو تجربه کرد‌…پسر خوشتیپو جذابی بود…دانشجوی سال آخر رشته قضاوت و البته یه شرکت بزرگ مدو فشن داشت…یک مولتی میلیونر اعیونی یا سیاستمدار نبود اما زندگیه مرفه و خوبی داشت…بااینکه پدرو مادر بالای سرش نبود اما به خوبی گلیم خودشو ازآب بیرون کشید..شیوون اخلاقای به خصوصی داشت اونم مثل بانوی جوان مهربونو خوش قلب بود انگار توی دانشگاه باهم آشنا شدن و همه به خوبی عشقی که بینشون وجود داشتو حس میکردن…شرایط شیوون به هیچکدوم از خاستگارها و خواهاناش نمیرسید اما رئیس جمهور با رابطه شون مخالفتی نمیکرد…رفتار سهون بااون مرد خوب بود و تقریبا بهم عادت کرده بودن
من مثل همیشه فضول بودم برای همین خیلی از چیزارو میدونستمو یه جوری ته و توشو درمیاوردم….ازین بگذریم…
بانوی جوان عاشق بارون بود‌..عاشق بارون بود چون کسی که عاشقش بود بارونو دوست داشت…اونا عادت داشتن وقتی بارون میومد میرفتن روی بوم کاخ…توی بهار این کار روزمره‌شون بود…طبق معموله هرسال اول بهار برقکار میومد و کل پکیجا و سیمکشی هارو سرویس میکرد و اونروز هم همین اتفاق افتاده بود…بانوی جوان و شیوون مثل همیشه موقع باریدن بارون رفتن بالا اونروز سهونم همراهشون بوده…اما قافل ازینکه اون آخرین لبخند دختر رئیس جمهور بودو بعداز اون دیگه یوری سابقو کسی نمیدید…وقتی بارون شروع به باریدن میکنه تمام زمینا خیس میشه و اون کابل پراز جریان وسط آب منتظر گرفتن جون یک انسان…اولین کسی که پاشو بذاره توی آب قربانیشه…اونروز قرعه به نام پسر جوون میوفته و شیوون قبل ازونا پاشو درست روی اون جریان برق میذاره…بعدازون دیگه انگار یوری وجود نداشت…اون لبخند گرم…اون گرما و حرارت…اون حسوحال ازین کاخ ناپدید شد…بانوی جوان نقاب سردو بی حسی به چهره‌ش زدو سرمای نگاهش مغز استخون آدمو میلرزوند…
لو که به شدت غرق فکر شده بود و حسو حال اونروز یوریو توی ذهنش تجسم میکرد گفت:
_اون مرد…جلوی چشم بانوی جوان مُرد؟؟
چن با تاسف سرتکون داد:
_درسته‌…اگه سهون اونجا نبود الان بانوی جوان وجود نداشت
لو با کنجکاوی به چن خیره شد
_اگه اوناهم پاشونو روی زمین خیس میذاشتن همون اتفاق براشون میوفتاد…بانوی جوان اون لحظه قدرت تفکر نداشته وپس سهون مانعش شده و نذاشته نزدیک بشه…تاوقتی هم که کمک رسید چیزی ازاون پسر بیچاره نموند…بانوی جوان ازاونروز به بعد خودشو توی اتاق حبس کردو حتی یک ماه بعد ازکاخ رفت…یکسال نبود اما بعداز یکسال که برگشت انگار یکی دیگه به جاش اومده…هیچیش مثل قبل نبود…
لو آهی کشیدو با تاسف زیر لب زمزمه کرد:
_چقدر سختی کشیده…میدونستم غم توی چشمای یه دلیل داره
_هنوز صدای فریادش توی گوشمه…مطمئنم واسش خیلی سخته
لوهان روی تختش دراز کشیدو دستشو زیر سرش گذاشت:
_نویسنده شو هیونگ خیلی بااحساس تعریف کردی
چن ازین لوهان اینقدر زود بحثو فضارو عوض کرد لبخندی زدو پتو رو روی خودش کشید:
_بهش فکر میکنم…نویسنده هم بشم داستان آهو کوچولو و کاخ اوه سهونو مینویسم
لو خندیدو چشماشو بست:
_شب بخیر ببعیه نویسنده
_____________________________________________________________________________
_اوفف ببخشید باز دیر کردم
_عیب نداره فک کنم کم کم دارم عادت میکنم…سوار شو
لو دروباز کردو با خوشحالیه غیرقابل وصفی که حتی برای خودشم تعجب آور بود سوار شد…
_تیپ زمستونی بهت میاد…مثل پسربچه ها مجهزی…دستکشو…کلاه شالگردنو…
_آخه خیلی زود سرما میخورم…مجبورم
سهون نیشخند بدون حرف دیگه ای ماشینو از در باغ خارج کرد…لو داخل صندلی فرو رفتو به بیرون خیره شد…نیم ساعت بعد سهون ماشینو جلوی بوتیک همیشگی متوقف کرد
لو به برج بلندو شیک تجاری مقابلش نگاه کردو دنبال سهون وارد بوتیک شد…ازظاهر فروشگاهو لباسای مارکش میشد فهمید که مخصوص افراد ثروتمندو مهمه
_ببین کی اینجاس…مشتریه همیشگی..اوه سهون بزرگ
سهون لبخند کمرنگی زدو به گپ سفید_آبیه تن مانکن اشاره کرد:
_چرا زنگ نزدی؟؟؟
_هه…آخه این تو کلاستون نیست جناب….واس شما VIPدارم
با لبخندو چشمک شیطونی به گوشه‌ای از سالن اشاره کرد:
_دنبالم بیا رئیس آینده
_هنوز دری وری میگی؟؟؟…فک میکردم آدم شدی
جونگمین با لحن کیوتی جعبه‌ی بزرگو مکعب شکلو بیرون آوردو گفت:
_تو ازاولش پرتوقع بودی…میخوای جونگمین درعرض دو هفته آدم شه؟؟؟
لو دستشو جلوی دهنش گرفت تا خنده شو پنهون کنه
جونگمین به کاناپه اشاره کردو خودش جلوی قفسه ها دنبال چیزی میگشت….سهون نشستو لو اطراف سالن محو لباسای مارک شده بود…جونگمین جعبه رو جلوی سهون گذاشتو بسته ای که از قفسه ها بیرون آوردو کنارش قرار داد:
_باور کنم اوه سهون دوست جدید پیدا کرده؟؟؟
سهون پوزخندی زد
و درحالی که تکیه میداد با ابرو به جعبه اشاره کرد:
_اینا چیه؟؟؟
_هردفه که طرح جدید و برندای جدید میرسید بهتریناشو واسه تو کنار میذاشتم…این جعبه یکی از باارزش تریناس
سهون جلو اومدو با یک دست در جعبه رو باز کرد…نگاه کوتاهی به لباس داخلش انداختو دوباره بابیخیالی تکیه داد:
_دراین یه مورد میدونم که میتونم روت حساب کنم
جونگمین خندیدو به منشی دستور داد تا سه تا نوشیدنی بیاره…سرشو چرخوند. به لوهان که با چهره‌ی خواستنیش به لباسا نگاه میکرد خیره شدو با سر اشاره کرد: :
_دختره یا پسر؟؟
_الان معضل تو اینه که اون دختره یا پسر؟؟؟
_هه…آخه تیپش پسرونس
_پسره احمق
گوشه‌ی لب جونگمین به وضوح بالا رفت:
_واه…چه خوشگله
سهون نفسشو بیرون فرستادو پاهاشو روی هم انداخت:
_جونگمین وقت ندارم پاشو کارمو راه بنداز باید برم
جونگمین طوری که انگار نشنیده و بدون چشم برداشتن از لو گفت:
_بهت حق میدم بعداز چندین سال اونو به عنوان دوستت قبول کنی….اما نکته‌ی مهم اینه که هیچکس به تو نمیرسه سهون
سهون به چهره‌ی دلخور جونگ نگاه کرد اما جوابی نداد
_سهون برام مهم نیست که تو پسری…من از وقتی خودمو شناختم فقط یه چیز میخواستم…اونم تو بودی…همیشه گفتم بازم میگم…من نمیتونم جلوی احساساتمو نسبت به تو بگیرم سهون
سهون با حالت سردو خشکی به لو خیره شد:
_هردفه که میبینمت برام غیرقابل تحمل تر میشی…به خاطر دوستیو شناخت چندینو چند سالمون بازم میام اینجا وگرنه جونگ خودتم میدونی که اگه بخوام به این حرفای پوچت توجه کنم دیگه از ده فرسخی این برج رد نمیشم…
جونگ خواست حرفی بزنه که با صدای لو متوقف شد:
_من همین اطرافم…
_دور نرو…زودم برگرد شاید به کمکت نیاز داشته باشم
لوهان لبخند زیبایی زدو سرشو تکون داد…با دور شدن لو سهون که ازعوض شدن بحث خوشحال بود بلند شدو توی سالن به راه افتاد:
_هردفه لباسات قشنگ تر میشه…آدم نمیدونه کدومو انتخاب کنه…
جمله ی بعدو طوری که جونگ نشنوه زمزمه کرد:
_برعکس خودت

لو با چشمایی که از هیجان برق میزد از فروشگاه جونگ بیرون رفتو وارد پاساژ شد…مغازه های لباس زمستونی با ویترینای مدرنو خیره کننده شون نظرشو جلب میکرد…با کنجکاوی تک تک ویترینا رو پشت سر میذاشت تا اینکه چشماش روی فروشگاه کوچیک اما شیک مقابلش که آلات موسیقی مختلف پشت ویترین گذاشته بود میخکوب شد…با قدمهای آهسته نزدیک شدو از بین همه‌ی اونها به ساز دهنیه سفید کوچیکی که طراحیه طلاییه روش به زیبایی میدرخشید زل زد…با یادآوری حرکات با نمکو دوست داشتنیه بکهیون حین زدن ساز یا بغضی که چونه‌ی کوچیکشو میلرزوند لبخند تلخی زدو دستشو روی شیشه‌ی ویترین گذاشت…با کشیده شدن پاچه‌ی شلوارش سریع سرشو خم کردو پسر بچه‌ی چهار ساله‌ای رو کنار پاش دید…بچه دوتا آبنبات چوبیه صورتی توی دستش داشتو با اشکهایی که روی صورتش خشک شده بود به چشمای متعجب لو زل زد:
_من گم شدم
لوهان لبخندی زدو روبه روش روی زانوهاش نشست…بازوهای کوچیک پسرو توی دستاش گرفتو با مهربونی گفت:
_چه پسر نازی…کجا گم شدی کوچولو؟؟؟
پسر با حالت کیوتی شونه هاشو بالا انداخت:
_نمدونم
لو خندیدو دستش گرفت:
_با من میای تا مامانو باباتو پیدا کنیم؟؟؟
بچه بینیشو بالا کشیدو سرشو به علامت مثبت تکون داد…لوهان بلند شدو همونطور که اونو به سمت دکه‌ی انتظامات میبرد پرسید:
_کوچولو باکی اومدی؟؟
_مامانم
_اسم مامانت چیه؟؟؟
_مامان سووآ…
لو لبشو گاز گرفتو کمی فکر کرد…داشتن اسم به تنهایی کافی نبود
_اسم خودت چیه؟؟؟
_پارک ته یانگ
لو خندیدو به مسئول انتظامات نزدیک شد:
_ببخشید…این بچه گم شده…میشه اسم مادرشو پیج کنید؟؟
مرد به پسر بچه لبخندی زدو گفت:
_اسم مادرش؟؟
_پارک سووآ ²
_کجا پیدا کردیش؟؟؟
_توی فاز سه
مرد بعداز پیج کردن اسم مادر بچه لیوان آبیو به دست پسر داد:
_بیا کوچولو…نترس الان مامانت پیدا میشه
لو کنار بچه نشستو توی اون مدت که مرد چند بار اسمو پیج کرد با حرف زدن حواس اونو پرت میکرد…بعداز گذشت ده دقیقه زن جوانی به سمت دکه دوییدو همونطور که گریه میکرد با حالت فریاد اسم پسرشو صدا زد:
_ته یاااانگ
پسر بچه با خوشحالی بلند شدو به طرف مادرش دوید…زن بچه شو به آغوش کشیدو درحالیکه اونو بوسه بارون میکرد دستشو روی موهاش میکشید…لو با چشمای پراز بغض به رابطه‌ای خیره شده بود که خودش هیچوقت موفق به تجربش نشده بود…درآغوش کشیده شدن توسط مادری که زیر لباسش انواع سلاحو پنهان کرده بود از یه طرف خنده دار و ازطرفی غیر ممکن بود…
مدت زیادی به نقطه‌ای خیره شده بود تا اینکه دوباره اون پسر و جلوش احساس کرد…چشمای نمدارشو بهش دوختو خندید:
_مواظب مامانت باش…تو دیگه مرد شدی اگه دستشو ول کنی ممکنه گم بشه…
پسر با ذوق سرشو تکون دادو یکی از آبنبات چوبیاشو جلوی لو گرفت:
_بیا…اینم جایزه‌ی اینکه منو ندزدیدی
لو ابروهاشو بالا انداختو به زن نگاه کرد…بلند خندیدو آبنباتو ازش گرفت:
_ایندفه ندزدیدمت ولی قول نمیدم دفه‌ی بعدی هم اینکارو نکنم…
زن جوان هم خندیدو با تعظیم نود درجه‌ای از لوهان تشکر کرد…همونطور که به دور شدن اونها نگاه میکرد آبنباتو چلوش چشمش گرفتو با حالت خاصی اونو باز کرد…با قرار گرفتن اون داخل دهنش لبخند کمرنگی زد…یدفه یاد سهون افتادو با دستپاچگی به سمت فروشگاه دوستش دوید…به سالن بزرگ فروشگاه که رسید همه جارو نگاه کرد اما هیچکس نبود
_چقد دیر کردی؟؟سهون خیلی منتظر موند نیودمدی رفت خونه…
لو با دلهره و چشمای گردو تکونی خورد:
_چی؟؟؟؟؟؟
جونگ خندیدو به در اتاق پرو اشاره کرد:
_خیلی از دستت عصبانیه…گفت وقتی اومدی بری اون تو
جمله‌ی آخرو با شیطنتو لحن خاصی گفت که لوهانو به شدت عصبی میکرد
_کدوم اتاق
جونگمین پوزخند صداداری زدوو با دست اشاره کرد:
_۷؛
لو با عصبانیت روشو از جونگ گرفتو پشت در ایستاد…چند تا ضربه به دروارد کردو سرشو نزدیک برد:
_لوهانم…کاری داشتین؟؟
با باز شدن در مکثی کردو آب گلوشو پایین داد…با تردید وارد اتاق شد…سهون پلیور مشکیو خوش دوختی به تن کرده بودو خودشو توی آینه برانداز میکرد:
_دیر کردی…مگه نگفتم زود برگرد؟؟؟
_آااا…یه…مشکل پیش اومد
سهون با اخم برگشتو پرسید:
_چه مشکلی؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟
لو تند تند سرشو تکون داد:
_آره…ینی…نه چیز مهمی نبود…
برای عوض کردن بحث با حالت عادی ای ابنباتو توی دهنش گذاشتو گفت:
_گفتین بامن کار دارین…
سهون به لبای قرمز لو نگاه کردو با دستپاچگی جواب داد:
_آره…میخواستم درمورد لباسه نظر بدی
لوهان با بهت پلک زد:
_خب چرا این تو؟؟؟میومدین بیرون…اون دوستتونم که توی این کاره اونم نظر میداد
_مسئله اینجاس که نمیخوام اون نظر بده…وگرنه میپوشیدم میومدم بیرون
لو چوب آبنباتو گرفتو همونطور که لبو زبونشو دورش میکشید اونو درآورد…بی توجه نسبت به چشمایی که روش میخکوب شده بودو نفسهایی که هرلحظه به شماره میوفتاد گفت:
_امممم…میدونم مشکی رنگ شیکیه…اما فک میکنم سورمه‌ای بیشتر بهتون…
_رفته بودی واسه خودت کپل بخری؟؟؟
لو به آبنبات تو دستش نگاهی کردوبا حالت شوکه ای گفت:
_نه…اینو یه پسر بچه بهم داد
_چرا واسه من نگرفتی؟؟
لو ابروهاشو بالا انداخت:
_همممم؟؟؟!!!!!
_سهون با چشمای خمارو جذابش کمی بهش نزدیک شدو لو به خاطر فضای کم با چشمای گرد به دیوار چسبید…سهون دستشو کنار سر لوهان به دیوار تکیه داد…لبای سرخو نیمه باز از تعجبه لو خیس شده بودو مقابل چشمای تشنه‌ی سهون برق میزد…ضربان قلب هردوبالا رفته بودو نفس کشیدن براشون توی اون فضا مشکل بود…لو با دلهره نگاهشو بین چشماو لبای مسخ شده‌ی سهون میچرخوندو آروم نفس نفس میزد…صورت سهون هرلحظه نزدیک ترمیشدو تپش های دیوانه وار قلبشون به اوج خودش میرسید…فقط چند سانت با هم فاصله داشتنو نفساهای داغ سهون به صورت لو برخورد میکرد…میدونست که اگه برای دومین بار اون اتفاق بیوفته دیگه نمیتونه ذهنشو آروم کنه پس قبل اتفاق افتادن اون لمس دستشو بالا آوردو بدون لحظه‌ای فکر کردن آبنباتو توی دهن سهون هل داد…سهون با حالت شوکه و حس چیز شیرینی داخل دهنش متوقف شد…لوهان با اینکه میدونست احمقانه ترین عکس العمل ممکنو انجام داده به سرعت دراتاق کوچیکو تنگو باز کردو ازون اونجا خارج شد…سهون آبنباتو از دهنش بیرون آوردو با لبخند کمرنگی بهش خیره شد:
_توت فرنگی
اونو دوباره توی دهنش گذاشت…درحالیکه لبخندش پررنگ تر میشد دستشو روی قلبش گذاشتو فشار داد:
_هووووفففففف تو چی میگی این وسط؟؟
_____________________________________________________________________________
1_شازده کوچولو/آنتوان دو سنت اگزوپری
2همنطور که میدونید خانوما (اکثراً توی مسیحیت)بعداز ازدواج بیشتر با فامیل همسرشون شناخته میشن^_^

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 126 نظر 19 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سمیرا
مهمان

حالم از این مینا بهم میخوره مطمئنم اگه یه روزی رابطه ی هونهان به هم بخوره یا به مشکل بخورن همش تقصیره ای عنترخانومه😞😞😞😒😒😡😡😬😬😠😠

اوه سهون
مهمان

تیکه اخرش مرگ بودااااااااااااااا
قلب اوه سهون مغرور برای شازده کوچولو به تپش افتاده بود
وقتی رفت جلو خودمو اماده ی ک/یس دوم کردم ولی حیففففففف
ترکیب اون لبا و ابنبات سهونو دیوونه میکرد😁
به مینا بگو انقدر رو اعصاب من راه نره👽👽👽👽طاقتم داره تموم میشه ااااا
حمایتت میکنم

Darya
مهمان

عالیههههههههههههه هیچ کلمه ای جز عالی به ذهنم نمیرسهههه بهترین فیکی که من میخونم اینهههههه واااییییی کی بقیش میااادددددد قلبمممممممم ووووویییییی ادامششششش :heartme:

zizi
مهمان

عالیییی بود اه لوهان میذاشت سهون کارشو بکنهههه :cry: :heartme: :kissme:

niloo
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ عالی بود این چپر :kissme: :kissme: :kissme:

Mary
مهمان

عالییی بود این دختره خدمتکاره چه پروعه :dislike:
دلم برا یوری سوخت خیلی زجر کشیده :cry:
بک مریضه :mazlum: :mazlum:
هونهانش خیلی قشنگ بود :heartme:

baran.nsy
مهمان

سلام عزیزم من اومدم به دو ماه امیدوارم کنکور رو با موفقیت تموم کنی

3dna
مهمان

این مینا خیلى رو اعصابه خدا ورش داره….
آخیییى یورى گناه داله…عرررررررر…
مرسى…اه..

HEALER
مهمان

ایجانم لولو خخخ ابنباتو کرد تو دهن سهون خخخ پوکیدم این سهونم ک نمیتونه جلو خودشو بگیره خخخ البته بهش حق میدم خخخ وای چانبکش کی میشه من بخاطر خوشحالی این دوتا گریه کنم؟!!ینی اون پارت میرسه عایا؟!!ایجووووونم چقد گوناه دارن چانبک عزززززیزم
عالی بووووود
ممنووووون
بووووووووس

narsis69
مهمان

آقا من با چفت پا میام تو صورت مینا…آخه این گودزیلا از کجا پیداش شد عینهو بختک!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
خیلی باحال بود.وای حرکت لوهان خیلی خفن بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifآب نباته.خخخخخخ.یاد یه بیت شعر افتادم که میگه: لیوان به لبت بوسه زد و من لب لیوان/دیدی به چه حیلت ز لبت بوسه گرفتم!! آبنبات تو دهن لوهان بود دیگه.بعد رفت دهن سهون و …ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
آخی چانبک عزیزم،گناه دارن.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
وای شیوون چقد بدجور مرد!! طفلی یوری.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Titi_hun_
مهمان

فوق العاده سسسسسس من سه روزه بیست و چهارساعت دارم فیکتو میخونمممم محشره اجولییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

خسته نباشیییییییی
فایتینگگگگگگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

sorour
مهمان

میشه منم یکی از خواننده ها باشم؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

mvh
مهمان
Yasiii
مهمان

وای

عالی بود

عالی

مخصوصا اونجایی که آبنباتوگذاشت دهن سهون
ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

ghazal
مهمان

عاقا من خیلی ذوق دارم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifبقیشم زوودی بزار لطفاااااااohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Fmhyun
مهمان

لوو گفت هیچکس بعد اون اتفاق راجع بهش مث قبل فک نمیکنه منظورش کدوم اتفاق بود؟اونا ک از اتفاق بین سهون و لوو خبر نداشت!چرا مامان لوهان دیگ خبری ازش نیس؟مگ ماموریتش تموم شده؟وای تیکه هایی ک با شازده کوچولو مقایسه میشه خیلی خوبه دلم میخواست گریه کنم!یوری از کجا داشت نگاهشون میکرد؟دوربین گذاشته؟کپل چیه؟سهون گفت!تیکه ی تهش یاد این سریال کره ای ها افتادم ک پسره میخواد بوس کنه دختره حول میشه خجالت میکشه یه حرکت ضایع ای درمیاره

wpDiscuz