لوهان از جلوی چشمای بهت زده‌ی جونگمین گذشت و به سرعت به سمت در خروجی دوید…سهون نفس حبس شده شو بیرون فرستاد و با کلافگی یقه‌ی لباسشو از گردنش فاصله داد…دستی به گردن عرق کردش کشید و از اتاق پرو بیرون اومد…
جونگمین گردنشو خم کردو با چشمای خندون بهش خیره شد:
_چقد بهت میاد سهون
سهون که تازه متوجه نگاه خاص جونگمین شده بود با حالتی بی تفاوت دوباره به اتاق رفتو لباسشو عوض کرد…با یادآوری اتفاق چند لحظه قبل دمای بدنش بالا رفت و نتونست ضربان قلبشو کنترل کنه
_این دوتارو بذار…با اونایی که خودت آوردی…این پلیورم میخوام…نه…صبر کن
کمی فکر کردو با لبخند کمرنگی پرسید:
_جونگی از این پلیور سورمه‌ایشو نداری؟؟؟
_اممم…توکه ازمشکیش خوشت اومده بود…درضمن فکر کنم مشکیش بیشتر بهت میاد آخه چهره ا‌ت سرده!
_نه سرمه‌ای میخوام…لوهان گفت این رنگ بیشتر بهم میاد.
جونگ با دلخوری چشماشو ریز کرد:
_من طراح مدم…تو از لوهان نظر میگیری؟؟؟
سهون با سردی بافت دستشو روی پشتیه مبل انداخت:
_کاری که میگمو بکن…اگه سورمه‌ای نداری بگو که…
_هووووفففففف خیلی خب…
به سمت ویترین رفت و همونطور که میگشت پرسید:
_سایزش؟؟؟
_همون خوبه.
جونگمین پلیورو روی میز گذاشتو با حرکات حرفه‌ای خودش اونو تا زد…سهون که لبخند خاصش دوباره روی لبهاش دیده میشد به حرکت دستای جونگی خیره شد:
_میگم جونگ…
جونگمین که تمام حواسش سمت حالات سهون بود سعی کرد عادی رفتار کنه
_هممم؟؟؟
سهون کمی این پاو اون پا کردو به سمت در سالن نگاه کرد…با دیدن لو که توی پاساژ ایستاده بود و ویترین یکی از فروشگاه هارو نگاه میکرد آبنباتو بین لباش گرفتو پرسید:
_به نظرت چه رنگی به لوهان میاد؟؟؟
جونگمین با بهت به سهون که خوردن چنین چیزی اونم بااون حالت واسش غیرقابل تصور بود نگاه کرد…اما برای اینکه سهون از حال اون لحظه‌ اش چیزی نفهمه با دستپاچگی پشت سرشو خاروند:
_فک کنم….یه لحظه صبر کن
سریع خم شدو از بین لباسایی که با نظم خاصی چیده بود بافت کرم لیمویی رو بیرون آورد:
_این بافت واسه سری زمستانه ‌ی امسال بوده…بهترین طرحیه که پلی بوی وارد کلکسیونش کرد…به نظرم به رنگ پوستشم خیلی میاد.
سهون با چشمایی که از شوق برق میزد لباسو لمس کرد و لب پایینشو به داخل دهنش کشید…جونگمین به چشمای خمار سهون خیره شدو با تردید پرسید:
_نظرت چیه؟؟…خوبه؟؟
_مثل پوست خودش نرمه.
جونگی با تعجب اخم کردو خم شد تا صورت سهونو کامل ببینه:
_چی گفتی؟؟!!!
سهون بلافاصله به خودش اومدو با دستپاچگی دستشو کشید:
_هیچی…همینو بذار…این…پلیور…لباسایی که نشونم دادی…اینایی که خودم انتخاب کردم…همشو بذار
جونگمین نگاهشو سرتاپای سهون چرخوندو با تعلل لباسارو بسته بندی کرد.اونارو توی چند تا پاکت گذاشت و جلوی سهون که سرش توی گوشیش بود گرفت…با صدای پیام گوشیش نگاهشو از سهون گرفتو به سمت میز رفت.
_نمیخواد چکش کنی…مبلغ لباسارو واریز کردم واست پیامه بانکه
جونگی گوشیو دوباره روی میز گذاشتو با دلخوری گفت:
_کی از تو مبلغ خواست حالا؟؟سهون خودت میدونی که واسم متفاوتی لازم نبود اینقد سریع انجامش بدی
_ممنون…ولی اینطوری راحت ترم.
جونگ نیشخندی زدو وقتی دید سهون آماده‌ی رفتن شده کتشو جلوش گرفت:
_یکم دیگه میموندی
_نه دیگه بهتره به کارای دیگم برسم آخه بعدازظهر قرار مهمی دارم
_خیله خب…ولی لطف کنو فقط برای خرید نیا هر ازگاهی یه سری بهم بزن
سهون کتشو پوشیدو پاکتارو برداشت:
_باشه…اگه وقت کنم میام
جونگمین که با اون حرف قانع نشده بود پوزخندی زدو دست به سینه ایستاد:
_باشه…لازم نیست قولی بدی که عملی نمیشه…یه نمیتونم بگو و خلاص!
_نمیتونم
پوزخند جونگی به آرومی محو شدو نگاه شکست خورده‌شو به چشمای سهون دوخت:
_بهتره بری سهون…
سهون سرد تراز قبل برگشتو زیر لب زمزمه کرد:
_میبینمت جونگی
_سهون؟؟؟
سرجاش متوقف شدو آهسته برگشت:
_میشنوم
_تو…بااون پسره…رابطه داری؟؟؟
بااینکه با اون سوال جا خورده بود اما برای ناامید کردن جونگمین نسبت به خودش باید تیر خلاص رو میزد…کمی مکث کردو سرشو تکون داد:
_تقریباً
جونگی لبخند غمگینی زدو دستشو بالا آورد:
_صبر کن
سهون با بی حوصلگی نفسشو بیرون دادو به اون خیره شد…جونگ بعداز چند لحظه با پاکت مشکی براقی برگشت…اونو جلوی سهون گرفتو باناامیدی گفت:
_اینو…گذاشته بودم کنار واسه خودمون…ولی حالا که انتخابت یکی دیگست میدمش به شما…لطفا روز کریسمس اینو بپوشین و خوش بگذرونین…سهون اگه اذیتت کردم منو ببخش و لحظه‌ی سال تحویل واسم دعا کن…منم واسن شما دوتا دعا میکنم
_این…چیه؟؟؟
جونگی با بغض آروم خندید:
_تی ان تی نیست نترس…بگیرش تا پشیمون نشدم…الان بازش نکن ببر خونه بعد.
سهون با تردید پاکتو گرفتو نگاه کوتاهی بهش انداخت:
_لباسه؟؟؟
_آره میخوام به عنوان هدیه‌ی کریسمس قبولش کنی…لطفاً
_باشه…ممنون جونگی
جونگمین خندید و آه بلندی کشید:
_سهون…اون عالیه…درست شبیه فرشته هاست…بهت تبریک میگم
سهون با لبخندی که سعی میکرد گرم باشه سرشو تکون داد:
_بازم ممنونم…امیدوارم تو هم به آرزوهات برسی.
جونگ نیشخندی زد:
_به آرزوم که نرسیدم…بگو امیدوارم آرزوتو فراموش کنی
سهون بعداز مکثی به چشمای قرمزش نگاه کرد:
_امیدوارم آرزوهای بزرگترو جدید تریو مد نظرت قرار بدی.
جونگمین سکوت کرد و درمقابل آرزوی غم انگیز سهون به نقطه‌ای غیراز صورت اون خیره شد…بعداز چند ثانیه لبخندی زدو سرشو بالا گرفت:
_کَت واک نمیای؟؟؟
سهون خندید و سرشو ازروی تاسف تکون داد…جونگمین قابلیت زیادی توی عوض کردن بحث داشت:
_تو که میدونی حوصله‌ی اینکه بشینم و لباسای زنارو ببینم ندارم.
_کلکسیون مردانه‌شو چی؟؟؟
_سهون برگشت و به سمت در قدم برداشت:
_میام…ولی بعداز کریسمس و سری بهاریش
_باشه پس واسه بعداز کریسمس کارت ورود میگیرم‌
سهون صداشو بالا برد:
_سه تا بگیر
قبل ازینکه از در خارج بشه جونگمین لبخند تلخی زدو متقابلا داد زد:
_کریسمس مبارک اوه سهون
_____________________________________________________________________________
دکمه‌ی کتشو بست و به لو نزدیک شد….بدون اینکه اونو متوجه خودش کنه کنارش ایستادو به نیمرخ خوش تراشش خیره شد…چشمای براق لو که نقطه‌ای رو نشونه گرفته بود توجهشو جلب کرد…با دنبال کردن رد نگاهش،نگاهش روی ساز دهنیه براقی میخکوب شد…قیمتی که کنارش حک شده بود چیزی بود که لو توی اون شرایط حتی فکرشم نمیتونست بکنه…شاید اگه لوهان گذشته بود حتی بدون فکر کردن هم میتونست اونو بخره اما حالا لو مجبور بود به عنوان یه خدمتکار فقط اونو تماشا کنه و حسرت داشتن اون شیء زیبا و خیره کننده رو بخوره…
_صداشو دوست دارم
لو با تعجب سرشو بالا گرفت و به چشمای جذاب سهون خیره شد…اما بلافاصله با یادآوریه آخرین اتفاقی که بینشون افتاد و آبنباتی که هنوز سهون با شوق اون و توی دهنش داشت سرش و چرخوندو چشمای لرزونشو به ویترین دوخت:
_منظورتون ساز دهنیه؟؟
سهون به حرکت دستپاچه‌ی لو نیشخندی زدو سرشو تکون داد:
_نونا خیلی وقت پیش عاشق موسیقی بود…یه استاد موسیقی داشت که پیانو و هارپ بهش آموزش میداد…گاهی اوقات سازدهنیم یاد میداد اما دستو پا شکسته…برای همین یوری ساز دهنی و خوب نمیزنه!
لو انگشتش و سمت ساز دهنی گرفت و اونو به سهون نشون داد:
_این برنج لعاب خورده‌س…کنده کاریش کار دسته…طرح روش تصویر ملودی الهه‌ی نواست…صلح،نشاط،لذت،خرد ورزی چهار لغت برتر که ملودی با موسیقیش به جهان هدیه میکنه…موسیقیه اون دنیاست و دنیا موسیقیه اونه…ساز دهنی طنین اصلیه الهه‌ی نواست اما فلوت هم میتونه اون طنین جادویی باشه!
سهون با سردرگمی اخم کرد و بیشتر به ساز خیره شد:
_چهار تا فرشته‌ی دیگه ام هست…اونا محافظاشن؟؟؟
لو لبخند زدو جواب داد:
_ملودی محافظ داره…اما محافظای اون نه انسانن نه فرشته…موسیقیه اون ازش محافظت میکنه…اون چهار تا فرشته‌ی دیگه ان که زیادم واضح نیستن و خودشون الهه‌ان…چهار ستون اصلیه دنیا…۵ الهه وجود داشت…الهه‌ی صلح…الهه‌ی نشاط…لذت…خردورزی…والهه‌ی نوا…بعضیا میگفتن الهه‌ی نوا از اون چهار تا تشکیل شده اما بعضیا میگفتن ملودی خودش تشکیل دهنده اس…نه تنها حاشیه نیست بلکه اصلی ترینه…موسیقیه اون میتونه هم صلح باشه هم نشاط…هم خرد باشه هم لذت…ملودی میتونه دنیا باشه اما چهار الهه‌ی دیگه به تنهایی نمیتونن چیزی غیراز خودشون باشن…اینه که باعث خاص بودن ملودی شده…آرامشی که اون آهنگ میده باعث نشاط و لذت میشه…نشاط و لذت، صلح و عقل میاره…خیلیا میگن لذت عقلو خرد و نابود میکنه اما این درصورتیه که اون لذت حسی ممنوعه و نادرست باشه…لذت میتونه پاک و بی آلایش باشه واین نه تنها عقلو از بین نمیبره بلکه انسانو سر عقل میاره.
سهون با بهت به لو زل زد و درحالی که توی دلش اطلاعاتشو تحسین میکرد گفت:
_اینارو از کجا یاد گرفتی؟؟
لو به آرومی خندیدو جواب داد:
_شماهم یه هیونگ خوش ذوق داشته باشین یاد میگیرین
سهون با کنجکاوی به سمت لو چرخید:
_تو برادر بزرگتر داری؟؟
لبخند لو آروم ترو دلنشین تراز همیشه بود:
_برادرم نیستن…اما مثل برادرامن…
_پس یه نفر نیست
لوهان باهمون لبخند عمیقش سرشو تکون داد:
_بله…چهارتا دوست خوبو مهربونن..البته یکیشون از من کوچیک تره اما خب من هیونگ صداش میکنم
سهون بدون اینکه بخواد سوالی رو پرسید که لبخند و از لب لوهان میگرفت:
_دلت ولسشون تنگ شده؟؟؟
لو سرشو بالا گرفتو نگاه بغض آلودشو به سهون دوخت…میتونست بگه که دلش برای یه لحظه دیدنشون پر میزنه…بگه که برای دیدن عزیز تریناش لحظه شماری میکنه اما سکوت کردو برای عوض کردن بحث لبخند ساختگی زد:
_اوه…اصلا حواسم نبود عذر میخوام… پاکتارو بدین به من خیلی زیادن
سهون درحالی که به چهره‌ی به ظاهر عادیه لو خیره شده بود بدون هیچ حرفی چند تا از پاکتاشو به دست اون سپرد:
_خریدتون تموم شد؟
سهون به خودش اومدو نفس عمیقی کشید:
_تقریبا‌..یه دوری توی پاساژ میزنیم بعدش میریم نهار…بعدازون بقیه‌ی خریدمو میکنم
لو سرشو تکون دادو جلو تراز سهون به راه افتاد…آهی که از ته دلش کشید به خوبی به گوش سهون رسید…نمیتونست لوهانو درک کنه اما میفهمید که اون توی این مورد شرایط خوبیو نداره
_____________________________________________________________________________
_سلام
_اوه…سلام آقای پارک…حالتون خوبه؟؟
_ممنون…شما خوبید؟؟؟…دکتر هستن؟؟؟
_منم خوبم…بله توی اتاق هستن
بکهیون بلافاصله نگاه عصبیشو از چان گرفتو به سمت اتاق رفت…زیر لب بدون توجه به اونا غر میزد
(انگار نه انگار دلیل اینجا بودنش منم…درازه بی ریخت…همونجا بمونو با همه‌ی پرستارا خوشو بش کن تا بترکی)
_کجا میری بکهیون؟؟؟
با پرخاشگری برگشتو جواب داد:
_مزاحم شما نمیشم آقای پارک شما به کارتون برسین
تا خواست دستشو به سمت در ببره با صدای چان متوقف شد:
_واستا ببینم…
با کلافگی برگشتو بعداز نیم نگاهی به تیفانی سرشو تکون داد:
_چیه؟؟؟
چان نگاه بهت زده شو به چشمای عصبی بک دوخت
_بکی چت شد یهو؟؟
تیفانی بادیدن وضعیت لبخند کوتاهی زدو خیلی زود از اونجا دور شد .
چان جلو رفتو روبه روی بک ایستاد:
_چیشده؟؟
بک با حالت بی تفاوتی شونه بالا انداخت
_هیچی
_پس چرا اینطوری شدی؟؟
_اوووف…گفتم که هیچی نشده…الانم اینجا بمون تا برگردم
_تنهایی میری تو؟؟
_آره میخوام خودم برم
_باشه…برو منم اینجا میمونم…راستی دقت کردی پرستارا چقد تغییر کردن؟؟نمیدونم چرا حس میکنم بیشترم شدن
بک لباشو بهم فشردو با حرص چشماشو ریز کرد
_نه…مثل اینکه میخاری؟
چان با چشمای گرد شده انگشتشو سمت خودش گرفت:
_من؟؟!!!…نه والا فقط نظرمو راجع به پرستارا گفتم
_چان به خدا یه جوری میزنمت شبیه کریس شیا
چانیول خندیدو عقب رفت:
_فندوقم آروم باش
اون جمله که انگار آبی روی آتیش بود به سرعت اخم بکو کنار زدو درحالی که سعی میکرد خنده شو کنترل کنه گفت:
_اگه آویزونم نمیشدی که مخ همون کریسو میزدم…حداقل حرصم نمیداد
من آویزون شدم؟؟یادت رفته پشت در چی میگفتی؟؟
دهنشو کج کردو با صدای نازکی ادامه داد:
_واای چانیول…دوست دارم عشقم…من بدون تو نمیتونم ولی سرنوشت مارو برای هم نمیخواد
_آره اینم بگو که چرا پشت در بودم…انداختمت بیرون از خونم…بعدشم سعی کردم غیر مستقیم پرتو باز کنم که متاسفانه کبوتر جلد سیریش هرچقدم پرش باز شه بازم میچسبه به خودت
_مامان لوهان ازتو راستگو تره بک…اگه من نبودم که مثل دخترا میترشیدی
بک اخم کردو صداشو بالا برد:
_یااا من دختر نیستما
_آره تو همونی که کریس میگه.
با چهره‌ی پوکر به چان خیره شد
_چی میگه؟؟
چان لبخند مضحکی زدو آروم گفت:
_نصفه
بک با نگاه ترسناکی جلو رفت…چان آب گلوشو پایین دادو ازش فاصله گرفت…اونقدر عقب رفت تا جایی بین دیوارو بکهیون گیر افتاد…توی چشمای بی حس بک زل زده بودو با همون لبخند دندون نما به دیوار چسبید..بک صورتشو جلو برد و با لحن تهدید آمیز و طوری که کلماتش ازبین دندونای بهم چسبیده ا‌ش بیرون میومد گفت:
_ازت متنفرم مرتیکه طولانی…یه پنج شیش ماهی باهام حرف نزن
روشو از چان گرفتو سریع وارد اتاق دکتر شد…چان تکیه‌شو از دیوار گرفتو با خنده‌ی آرومی دستشو روی سینش گذاشت:
_هه…وحشی…زهره ترک شدم
همونطور که به سمت در میرفت سرشو با تأسف تکون دادو زمزمه کرد:
_بیچاره شدی پارک چانیول
_____________________________________________________________________________
عقربه های ساعت بزرگ وسط سالن عدد یک ظهر رو نشون میداد…لوهانو سهون تک تک ویترینارو از نظر میگذروندنو درباره‌ی هرکدوم نظری میدادن…لحظات برای هردو به کندی سپری میشد و هیچکدوم متوجه چیزی جز خودشونو موضوع مورد بحثشون نبودن…گاهی لو با دیدن چیزی ذوق زده میشدو میخندید و با خنده هاش چشمای سهونو تشنه ترو قلبشو بی قرار ترمیکرد…بعداز گشتن اون پاساژو خرید های کوچیکو بزرگ سهون از اونجا بیرون اومدنو توی سوز سرمای خیابون فروشگاهای مستقلو از نظر میگذروندن.
_گرسنمه…اینجا یه رستوران خوب هست بریم نهار بخوریم برمیگردیم
لو سرشو تکون دادو دنبال سهون راه افتاد..رستوان معمولا اونوقت سالو نزدیک کریسمس شلوغ تراز همیشه بود واین اصلا به مذاق سهون خوش نیومد…گارسون با دیدن اونا جلو اومدو تعظیم کوتاهی کرد:
_روز بخیر…..خوش اومدین
سهون درحالی که اطرافو از نظر میگذروند جواب داد:
_ممنون…اما انگار میزاتون پره
_میز خالی پیدا میشه…بفرمایید اونطرف سالن
_میشه راهنماییمون کنی قسمتVIP??
گارسون خیلی سریع نگاه کاملی به سهون انداختو دستشو جلوی اونا گرفت:
_بله…بفرمایید ازاین طرف
لو بدون حرفی دنبال اونا میرفتو دکور خلاقانه‌ی اونجا رو تحسین میکرد…هرسه بعداز بالا رفتن از پله ها به سالن فوق شیکو لوکسی رسیدن که به غیر از یک زوج ، کسی اونجا دیده نمیشد…
همه چی با فضای پایین فرق میکرد…سکوت سالن…موسیقیه آرومی که پخش میشد…هارمونیه رنگها و نور پردازی،مکانی فوق العاده و رویایی رو به وجود آورده بود…لو کمی عقب تراز سهون محو اطراف بودو با موسیقیه آرامش بخش درحال پخش ،لبخند میزد…
با صدای صندلی که توسط سهون بیرون کشیده میشدبه خودش اومدو روبه روی سهون نشست
_چقد اینجا قشنگه
_غذاشم خوبه…سطح بالایی داره
_خوش اومدین…بفرمایید نگاهی به منوی ما بندازید
هردو منو رو گرفتنو سهون بعداز نگاهی پرسید:
_تو چی میخوری؟؟؟
لو شونه‌ای بالا انداختو منو رو روی میز گذاشت
_فرقی نداره…هرچی شما بخورید
_بگو هر چیزی جز غذای دریایی
لو با خنده جمله‌شو تصحیح کرد
_هر چی شما بخورید…البته جز غذای دریایی
سهون لبخند زدو اینبار با دقت بیشتری به منو خیره شد:
_خب دوتا بیبیم باب میخوایم…با…دوتا کیم باب…البته یکی از کیم بابها بدون جلبکو سوسیس خرچنگ باشه
گارسون با تعجب منو روگرفت:
_بله؟؟
_به غذای دریایی آلرژی داره لطفا ازش استفاده نکنین
پسر جوون نیم نگاهی به لو انداختو سرشو تکون داد.
_چشم…دسر و نوشیدنی چی؟؟
_هرچی خودتون میدونیدو بهتره…نوشیدنی هم بدون الکل باشه
گارسون سرشو خم کردو ازاونجا دور شد.
_من تابحال کیم باب نخوردم
_نخوردی چون نخواستی چیزیو که توش غذای دریایی داره امتحان کنی
لو لباشو بهم فشردو به پاکتای خرید نگاه کرد:
_شاید همینطوره
_خب…نگفتی چرا دیر کردی؟؟
لو با تعجب نگاهشو به سهون داد:
_بله؟؟
_وقتی تنها رفتی خیلی دیر اومدی
لوهان با یادآوری اتفاقات لبخندی زدو سعی کرد حالا که موقعیتش پیش اومده توضیح بده.
_یه پسر بچه‌ی چهار پنج ساله گم شده بود…اومد ازم خواست مامانشو پیدا کنم…تا بردمش انتظاماتو مامانش اومد طول کشید
_اون آبنباتو…اون بهت داد؟؟
لو نگاهشو از چشمای سهون دزدیدو به دستاش خیره شد:
_بله…اون بچه بهم داد
سهون سرشو تکون دادو موبایلشو از جیبش در آورد…با حالت بی حسو بی تفاوتی به صندلی تکیه دادو به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد:
_خوشمزه بود
لو با دلهره و پلکهای لرزونش برای حفظ غرور کمی که مقابل کوه تکبر سهون میدید تلاش کرد
_رئیس جوان…من..نمیخواستم…
_درسته…اینکه آبنبات دهنیتو بکنی توی دهنم ناشیانه بود…ومنم ازینکه چیزیو بخورم که قبلا توی دهن یکی دیگه بوده متنفرم…برای اولین بار این اتفاق میوفتاد…
کمی سکوت کردو مقابل چشمای شوکه و درعین حال خجالت زده‌ی لو جمله‌شو کامل کرد:
_ولی به طعمش میأرزید
لو با قلبی آشفته سرشو پایین انداختو انگشتاشو به بازی گرفت
_ببخشید…شما راست میگین خیلی ناشیانه بود
سهون به لبای آویزونو صورتیش خیره شدو لبخند کمرنگی زد:
_دیگه راجع بهش حرف نزن…فراموشش کن
____________________________________________________________________________
_هر کاری شرایطو زمان خودشو میطلبه…من بتداز قرار امروز یه قرار دیگه برای اون مسئله باهاتون تنظیم میکنم
بدون توجه به صدای در دستشو توی جیب شلوار جینش بردو حواسشو به صحبتای شخص پشت تلفن داد…یوری بعداز دوتا ضربه درو باز کردو وارد شد…با چشمایی که همزمان سرشار از مباهاتو دوست داشتن بود به قد بلندو ژس مردونه‌ی سهون خیره شد…لبخند کمرنگی زدو بدون اینکه چشم از عضله‌های محکم برادرش برداره روی کاناپه نشست…سهون برگشتو درحالیکه با لبخند سرتکون میداد به یوری نزدیک شد:
_شما لطفا روی موضوع اصلی تمرکز کنید…
_……؛
_ممنون…عصر میبینمتون…خدانگهدار
گوشیو قطع کردو اونو روی میز گذاشت…دستاشو به زانوش گرفتو مقابل یوری نشست
_خوش اومدی نونا
یوری دستاشو روی زانوش گذاشتو به پاکتهای روی تخت اشاره کرد:
_خرید بودی؟؟
_آره…امروز رفتم هر چی‌ لازم داشتمو خریدم
_سهون تو از بچگی عاشق خرید بودی…الانم مثل اونموقع ها باذوق رفتی خرید کردی
سهون خندیدو کمی خودشو جلو کشید
_الان وقتش بود دیگه…بعدشم من حوصله‌ی اینکه تو شلوغی بچرخم دنبال لباسو ندارم میدونی چند روز مونده به کریسمس چقد شلوغه همه جا؟؟
یوری بلند شدو دست سهونو گرفت
_پاشو بریم ببینم چیا خریدی
_رفتم پیش جونگمین…اونقدر لباساش قشنگ بود که نزدیک بود کلشو بار بزنم بیارم
یوری خندیدو لبه تخت نشست…یکی از پاهاشو جمع کردو پاکتو جلوش کشید
_جونگمین چطور بود؟؟
_مثل همیشه…سرش گرم مدو طراحیه
_آخرین بار توی کت واک دیوید جونز دیدمش
_آره همیشه تو فشن شواس…گفت بعداز کریسمس کارت میگیره
_سهون این خیلی قشنگه…تااینجا بیشتراز همه ازین خوشم اومد
پلیور توی دستشو جلوش گرفتو با لبخند بهش خیره شد
_آره خودمم اونو دوست دارم…اول مشکیشو برداشتم بعدش لوهان گفت که سورمه‌ای بیشتر بهم میاد
یوری با نگاه موشکافانه‌ اش سرشو بالا گرفتو پرسید:
_لوهان؟؟؟!!!!!اونم بود
_آره باهم رفتیم
یوری سرشو تکون دادو مشغول باز کردن بقیه شد
_سهون ‌این واست کوچیک نیست؟؟؟فک نمیکنم سایزت باشه
_نه اونو واسه یکی دیگه خریدم
_واسه کی؟؟
سهون که تازه متوجه پرده برداریه ناخواسته‌ش شده بود با دستپاچگی ابروهاشو بالا انداختو دهنشو باز کرد
_آااا اون…هیچی…مهم نیست
نیم خیز شدو سریع لباسو ازدست یوری بیرون کشید
_ینی چی مهم نیست!؟؟؟
بافتو توی پاکتش گذاشتو اونو از دسترس خواهرش دور کرد
_هیچی نونا بی خیالش شو…به هر حال که نمیتونم بهش بدمش
یوری بااینکه حدس هایی درمورد اون شخص میزد اما چهره‌ی جذابو سردو بهت زده نشون داد
_چرا نتونی؟؟
سهون با حالتی سردرگمو پریشون و با حرکات دست احساس خودشو بیان کرد
_نمیتونم دیگه…نمیدونم…غرورم اجازه نمیده اینکارو بکنم
_غرورت؟؟
از سوالات معذب کننده‌ی یوری کلافه شده بود اما احترامی که برای خواهر بزرگترش قائل میشد اجازه نداد سکوت کنه
_نونا واقعا نمیدونم‌…نمیشه غرورمو بذارم کنارو مثل این دیوونه ها بهش هدیه بدم…اصا یه راهی پیدا میکنم یا نمیدمش یا…بهش میگم واسه خودم خریدم ولی کوچیکه..‌.
یوری با لبخند کمرنگی که به خوبی حالات سهونو میشناختو اونو درک میکرد خودشو بهش نزدیک کردو دستشو با گرمی بین دستاش گرفت…لحن آرومو ناصح یوری حین صحبت با سهون همیشه ارامش بخش بود
_سهون…تو واسه اون شخص که نمیدونم کیه یه هدیه خریدی…این ینی اونقدر توی ذهنو فکرت بوده که نتونستی حین خرید فراموشش کنی…پس اون شخص واست باارزشه…سهون آدمای باارزش به ندرت وارد زندگی آدم میشن…اونا شئ و وسیله نیستن که بشه نادیده‌شون گرفت…داداشه من…این آدمای باارزش شایستگیه اینو دارن که غرورتو بخاطرشون پایین بیاری…اونا رو از دست نده…اینکه بگی سایزم نشده تو برش دار نه تنها خوشحالش نمیکنه بلکه دلخور میشه ازت…اونوقت بااینکه میخواستی خوشحالش کنی بیشتر ناراحتش کردی…سهون کمی به چشمای غم گرفته‌ی خواهرش خیره شدو سرشو پایین انداخت
_مشکل من اینه که…نونا من دچار دوگانگیو سردرگمی شدم…نسبت به حسم مطمئن نیستم و نمیخوام غرورمو از دست بدم
_این مشکل تو نیست…اشتباه توئه…تو روی تکبر خودت اسم غرورو گذاشتی…روی خودشیفتگیه خودت اسم وقار گذاشتی…سهون غرور اینی که تو توی خودت تقویت کردی نیست…این چیزی جز تکبر نیست و تو داری از یک صفت منفی محافظت میکنی…اونم دربرابر دوست داشتنو مهربونی…نذار تورو به خودشیفتگیو خودستایی بشناسن…سهون مغرور و با وقار باش تا همه از ته دل بهت احترام بذارن…این احترامی که تو جمع کردی چیزی جز تظاهرو ریا نیست مطمئن باش کسایی که جلوت خمو راست میشن بعداز برداشتن یک قدم به سمت مخالفت زیر لب بهت بدو بیراه میگن…این ینی با تکبر داری مجبورشون میکنی که احترامتو نگه دارن
سهون اهی کشیدو به تخت تکیه داد:
_میدونم که همشون ازم متنفرن
یوری لبخند گرمی زدو موهای اونو ازپیشونیش گنار زد
_اون لباس زمستونیه خوشگلو بردارو ببرش پیش کسی که توی ذهنو قلبته…بهش بگو اینو مخصوص اون خریدیو دلت میخواد بپوشتش…ازون شروع کن تا به زودی همه تعقیرات اوه سهون بزرگو ببینن…بفهمن که اوه سهون واقعا بزرگ شده و به عنوان یک جنتلمن نجیب زاده بی توجه به مقامو موقعیتش رفتار میکنه
سهون خندیدو سرشو تکون داد:
_ینی برم بینشونو باهاشون خوشو بش کنم؟؟؟
_نه…لازم نیست اینکارو بکنی فقط روی این تکبرت کار کنو جای اون سنگین بودنو به عنوان رفتارت انتخاب کن…جای بداخلاقی روی لبخندات پافشاری کن
_سعیمو میکنم…اما خودم حس میکنم یه مدته که خیلی تغییر کردم…
_همه این احساسو دارن…منم متعجبم که داداش اخموم چطور اینقد تغییر رفتار داده
سهون که حالا کمی آروم شده بود پاکتو جلوش کشیدو دوباره بافتو بیرون آورد.دستشو روش کشیدو لباشو خیس کرد
_نونا حتی اگه انکارش کنم بازم اینو قبول دارم که اون یه آدم باارزش توی زندگیمه…باید غرورمو کنار بزارم
___________________________________________________________________________
_بکهیون این بهترین تصمیمی بود که میتونستی بگیری…من خیلی زود کارای ثبت نامتو میکنم…
_ممنون دکتر…اگه شما نبودین معلوم نبود تا الان…
_هی…بک
با بی اعتنایی نیم نگاهی به چان انداختو دوباره سرشو چرخوند…اون نگاهو حالت از چشم دکتر دور نموند
_شما دوتا قهرین باهم؟؟؟
بک بلند شدو به سمت دکتر رفت…دستشو دراز کردو لبخند ساختگی‌ای زد:
_میبینمتون دکتر…کاری داشتین به خودم زنگ بزنین…فعلا
دکتر با بهت دست دادو به بیرون رفتن بک نگاه کرد…چان با درموندگی سر تکون دادو دست دکترو توی دستش فشرد:
_واسم دعا کنین…بک خیلی بد قهره
دکتر خندیدو سرشونه‌ی اون زد
_خدا و کائنات همراهت
چانیول با خنده و بعداز خداحافظی اونجا رو ترک کرد…

بک بی خیال نسبت به اون ویترین مغازه هارو نگاه میکردو درحالی دستاشو توی جیبش گذاشته بود توی پیاده رو قدم میزد
_راهو گم کردی!؟؟؟ماشین اینطرفه…یااا بکهیون…نمیشنوی؟؟
بدون توجه به اون جملات که بی وقفه و پشت سر هم بیان میشد به راهش ادامه داد…
چان قدماشو تند کردو خودشو بهش رسو

ند…بازوشو گرفت وبه سرعت اونو چرخوند
_بکهیون میشه تمومش کنی؟؟؟
بک دست اونو پس زدو داد زد:
_ولم کن…دنبالم نیا
روشو از چان گرفت اما قبل ازینکه قدمی برداره چان دوباره اونو متوقف کرد
_بچه شدی؟؟؟بک همه دارن نگامون میکنن
_به درک…گفتم ولم کن…برو توی همون بیمارستان پرستارای قد بلندو دید بزن چرا چسبیدی به یه نصفه؟؟
_احمق نشو معلوم هس چی میگی؟؟بکهیون فک نمیکردم جدی بگیریش
بک بدون توجه به چشمهایی که روشون زوم شده بود دستاشو روی سینه‌ی پهن اون گذاشتو هلش داد:
_آره من یه احمقه ضعیفم چان تو هیچوقت متوجه حرفات نمیشی‌…
با بهت جلو رفتو مچ دستشو توی مشتش گرفت:
_فکر نمیکردم نسبت به این کلمه اینقد حساس باشی…من منظوری نداشتم بک
اونو به سمت خودش کشیدو بدن کوچیکو دردمندشو بین بازوهاش گرفت…میتونست نگاهای متعجب رهگذرهازو روی خودشو احساس کنه اما اون لحظه چیزی جز بک مهم نبود
_فندق من تو که میدونی این روزا چی به من میگذره…من فقط میخواستم یکم باهات شوخی کنم تا بخندی…به خدا قصد دیگه ای نداشتم کلوچه
بک سرشو توی آغوش گرم چان پنهون کردو دستاشو دو طرفش حلقه کردو با صدای ضعیفی زمزمه کرد
_بیشور
چان آروم خندیدو حلقه‌ی دستاشو تنگ تر کرد
_فقط همین؟؟؟
_عوضی
_اون همیشگی؟؟؟
بک ضربه‌ی آرومی به پشت چان زدو آروم خندید
_نره غولِ درازه دوست داشتنی
_____________________________________________________________________________

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)