هدر سایت
تبلیغات

fanfiction beautiful mistake(اشتباه قشنگ)تیزر+بعلاوه قسمت اول ...

(توجه توجه!تمام صحبتای این فیک همه از زبون شخصیت اصلی داستانه!ینی فک کنید اینجا نویسنده وجود نداره!لطفا فقط کسایی ک جنبه ی خخخخیلی بالایی دارن بیان چون من خوشم نمیاد فردا پشت سرم بگین فلانی شعور نداره.پس لطفا کسایی ک از خودشون مطمئنن بیان.)
آقا سلام.سلام(سلام کردم!سلام کن(می گم سلام کن(عنه چرا پوکر نگا می کنی می گم سلام کن(
لاالله الا لله!استغفراالله
ناموسا دیوثاش بیان ادامه!لطفا فقط با جنبه های دیوث بیان!دارم می گم بیا!
می گم بیا دیوث!
بیا دیگ(
نرووو پایین.
بیا(
من رفتم اومدیا!
دیوث(

بههههههههه می بینم اومدی ادامه!
چ عجب یادی از ما کردی؟؟؟
اینطرفا؟؟؟
ناموسا چی تو خودت دیدی فک کردی دیوثی اومدی ادامه؟؟؟ن ناموسا چی دیدی؟؟؟
ناموسا بگو!
ن بگو(
می گم بگو(
اصلا ب ک//و//نم نگو!
والا(
خو الان می گی من اینجا چیکار کنم!
ناموسا ب تو چ(
ن خدایی چرا تو کار مردم دخالت می کنی؟؟؟
ن خدایی مگ کرم داری؟؟؟
حالا ک اومدی دلم می سوزه خو می گم الان.
اقا منو شووَرم داشتیم ساکت و راحت یه جایی بی دردسر زندگی می کردیم ک یه همسایه ی عن اومد خونه بغلیمون(بعد ها بنده کاشف ب عمل آوردم ک بللهههه خانم ایرانیه و اومده برا زندگی.
اسمشم سحره.
آقا این اومدو بعد از مدتی داستان عشق و عاشقی منو و شوورمو از کیم باقر سوپر مارکت محل شنید!
بعدم اومد ب من پیله کرد ک آره داستان زندگیت خیلی باحاله بیا برا ما تعریف کن.
منم گفتم ک//س نگو مومئن چی بیام برا تو بگم ولم کن باو!
ولی چون کلا ایشون ب شدت عن و میمون تشریف داره از بنده آویزون شد و اصررااار ک بگو.
منم گفتم من درصورتی می گم ک رو صندلی ماه عسل احسان علیخانی نیشسته باشم!
اما این گف خودش زن احسانه!
ناموسا دروغ نگفت؟؟؟
ناموسا اگ سرم کلاه گذاشته بگین(
خلاصه ک گف بیا اول برا بچه های ما تعریف کن !
من اول گفتم نههههههههههه من فقط رو صندلی دره پیت ماه عسل می گم!
ولی گف بیا بچ های ما با معرفتن برا اونا بگو.
خلاصه ک آدرس سایتتونو داد منم یه دید زدم دیدم عههههههه هر جا سخن از اعتماد است نام زیبای من می درخشد!
کلا یکم دید زدم دیدم همچی بد نیست!
گفتم بیام بگم خو(
خو حالا ذوق نکککن !
میگم نمیر(
نمیر می گم(
دیوث خو برای خوندنش باس زنده بمونی.
خــــــــــــــب !
ماجرا بر می گرده ب سالهاااااا پیش…
زمانی ک منو حنا در مزرعه…
آقا اشتب شد …
مجرا بر می گرده ب سالهای قبللللللللللل.
زمانی ک بنده 19 ساله بودمو…
بیشتر از این ک//س نمی گم بشین بخون قسمت اولو(
=فلش بک=
اوووف هوا خیلى گرمهههه.مامان خدا بگم چیکارت کنهههههه.تو این فصل گرمممم تابستون تو این هواااا چرا یکم ب من بدبخت رحم نکردى آخه چرااااا الان…
سرمو انداختم پایین.حرفاى وحشتناک مامان دوباره تو سرم تکرار شد….
=فلش بک،سه ساعت قبل=
-یووووهوووو چ روز خوبى!!
همینطور ک واسه خودم ک//س شر مى گفتم از پله ها پایین میومدم و واسه خودم مى خوندم…هووف چى بهتر از یه روز گرم تابستونى،لب ساحل،دختراى ش//ش//کى،آبمیوه ى خنک،چند تا ب//و//س//ه ى پر حرارت،شنااااا و…
-آخخخخ سرممم.مامان چرا مى زنى؟؟
مامان:چى دارى واسه خودت زر زر مى کنى دم بریده؟؟
-ههه.ههه.هههه.
مامان:زهر مار پسره ى بدبخت ج//ق//ى.
-ا ا ا مامى؟؟؟زشته جلو ملت.
مامان:زشت پیر زنیه ک با شلوارک پشت موتور بشینه.
-ا شمام بلدى؟؟؟
خندیدم و از نرده ها سر خوردم و اومدم پایین.همینطور ک مى رفتم سمت آشپزخونه بلند گفتم:مامانننن صبونه موبونه چى تو دس بالت هس؟؟؟
صداى عربده ى مامان گوشمو کر کرد.
مامان:کوووفت و زهر مار.
یه سیب واسه خودم برداشتم .صندلى رو کشیدم عقب و پشت میز نشستم.با حالت قهر گونه اى داد زدم:حالا چیشده امروز اینجورى بمن مى پرى؟؟؟
با خوردن پس گردنى دوباره از جانب مامانم دهنمو بستم.
مامان:تو خسته نشدى از این وضع زندگیت؟؟؟
-نه مامان مگ زندگیه من چشه؟؟؟
مامان:چش نى گوشه!
خجالت بکش زلیل مرده همسناى تو همه دارن کار مى کنن پول درمیارن اونوقت توى کره خر چى؟؟؟
-مامان من فقط 19 سالمه .
مامان:ساککککککت!زمان ما پسراى 19 ساله 9تا بچه ى قد و نیم بزرگ مى کردن .
-مامان اون زمان شما بود الان قرن بیست و یکیم.
حس کردم چن ثانیه دنیا جلو چشام تاریک شد….چن تا بچه دور سرم مى چرخیدن…بعد یک دقیقه همه چى دوباره واضح شد.تازه فهمیدم مورد خشم ماهیتابه ى عزیز مامانم قرار گرفتم.اصلا بدبختى دااریما… بعد از گذشت چن دقیقه میز پر شد از غذاهاى رنگارنگ .همینجورى داشتم مى خوردم ک مامانم باز رید ب آرامشم: مامان:چن پسرم؟
با دهن پر :هووووممم؟؟؟
مامان محکم زد تو سرم:مرگگگگگ.اونهمه ب اون دختراى عنتر مى گى جانم جانم چرا ب من مى مى گى هوم هااااا؟؟؟؟بزنم اون گوشیتو تو دیوار ک هر چى مى کشم از دست اون لامصبه…
-اولا ک جانم مامان خوشگلم ؟؟؟دومانشم،شما خودتم تا صب تو این گروهاى تلگرام و اینستا ول مى چرخى هزار تا دستور عن آشپزى یاد مى گیرى فرداش گوز مى زارى جلومون مى گى بخورین.
مامان:من گووووز جلو تو مى زارممممممم؟؟؟؟
-ن مامان جان من گوه ب خورم ب گوز با ارزش شما توهین کنم.
مامان ب حالت عادى برگشت:حالا اگ گذاشتى دو دقیقه مثه ادم باهات حرف بزنم؟؟؟
سرمو خم کردم و دستمو رو سینم گذاشتم:شما امر بفلمایید ممنى.
مامان:چن پسرم؟؟؟
باز خواستم بگم هوم ک از خشم ماهیتابه ترسیدم:جوووون دلم؟؟؟
-مرگگگگ مگ من اون ج//ن//د//ه ام ک جو//و//و//ن ج//و//و//و//ن مى کنى واسم؟؟؟
دو دستى زدم تو سرم:اى خدااااا خودت ظهور کن.بله مامان؟؟؟
مامان:ببین از الان تا آخر هفته ،دریا و بازار و پارک و ج//ن//د//ه خونه و …جممممع مى کنى مى رى دنبال کار.
–مامان جان اسم ج//ن//د//ه خونه الان با کلاس شده بهش مى گن”ب//ار”یا “ک//لا//ب.”بعدشم چراااااااااا؟؟؟؟؟
مامان:چون من مى گم!
-ماماننننننن!
مامان:مرگگگگگ!همین ک گفتم.بى تربیته خانواده.
گوشیمو برداشتم و رفتم سمت در:
-مامان جان مادرت بیخیال شو.
مامان داد زد:همینننننن ک گفتم.
منم مثه خودش داد زدم:خووووو از کجا کار پیدا کنم؟؟؟
مامان:قبرستووووووننن!
ترجیح دادم دیگ ادامه ندم..بحث با مامان من ب نتیجه نمى رسه. کفشامو پوشیدم و اومدم بیرون.یه نگاه ب خونه ى دوبلکسمون انداختم.همه چیززز عالى در حد بیست…وضعیت مالیمون توپه توپه…ماشین خودم و داداش و مامانمم ک آخرین مدل!دیگ کار کردن واسه چیمهههههه!
سوار ماشین شدمو حرکت کردم .خدایا خودت بخیر بگذرون..
=پایان فلش بک=
درو باز کردم و نشستم تو ماشین.تا همى الان ده جا رفتم دنبال کار ولى هیچکس بم کار نداده.همه مى گن ب بچه کار نمى دیم.راستم مى گن بنده خداها….این جایى ک الان مى خواستم
برم دیگ آخرین جایىه ک بهش امید دارم.اگ اینجا استخدام شم ک شدم،اگ ن ک باس قید رفتن ب خونه رو بزنم. پامو رو گاز فشار دادم…فقط کاش ایندفعه جور شه…کاش…
*******************
#طبقه ی 23!
واسه بار آخر خودمو تو آیینه ى آسانسور چک کردم.خوبم تکمیل تکمیل…یه تک پوش مشکى تنم بود و یه جین قرمز .بدو بدو اومدم بیرون تا در آسانسور بسته نشه .من فداى عظمت این ساختمون بشم !دکاراسیون کلا سبز و سفید.خیلى ساختمون باحالى بود خیلى خوشم اومد.درا همه سبز بود دیوارا سفید.پنجره نداش کلا دیواراى خارجیش همه شیشه کار شده بود.یه جورایى شهر زیر پات بود.رفتم سمت چپ و بعد از رد کردن چن تا در رسیدم ب ی در بزرگ تر.کنارش نوشته بود:شرکت تجارى وو .قطعات کامپیوتر…
درو باز کردم و رفتم تو.این شرکته بزرگترین شرکت خرید و فروش قطعات کامپیوتر و هر چیزیه ک ب کامپیوتر مربوط باشه تو آگهیشون زده بودن ی منشى خوبو کار بلد مى خوان.منم با کله اومدم کى از من خوب تر؟؟؟
داخل شرکتشون چقدددد قشنگگگگ بووووود.دکور مثه بیرون سبز و سفید،دیوارا همه پر از افتخارات، کارمنداى زن همه دامناى کوتاه سفید و کتاى سبز .جوووون جوووون.مردا همه کتاى سفید شلواراى سبز.تیپا همه مرگىىى.جوووون فک کن منم اینجا استخدام شم!بعد از این لباسا….
“مى تونم کمکتون کنم آقا؟؟”
برگشتم دیدم پشت سرم یه دختره وایستاده با ناز و افاده.تک دکمه ى کتش باز بود یه لباس دکمه دار ساده ى سفید زیرش پوشیده بود ک دکمه هاش تازیر م//م//ه باز بود.اوووف اووووف م//م//ه هاى سفیدششش واااى برم ب//ج//ق//م…
“آقا؟؟؟”
-جانمم؟؟؟؟
حس کردم گونم سوخت…دختره ى ج//ن//د//ه زد تو صورتم.
“دررررد.گمشو ببینم منحرف”!
-من منحرفم یا تو ک دکمه هات تا زیر م//م//ه هات بازه؟؟؟
“تو ب م//م//ه هاى من چیکار دارى کثافططططط”…
دختره شروع کرد ب زدن من…هر چى خواستم خودمو نجات بدم نشد ک نشد.ب خودم ک اومدم تو دفتر مدیرت بودیم. جلوى یه میز گنده وایساده بودم اون آقا مدیر خوشگل و با جذبشونم پشت میزش نشسته بود و عمیق منو نگاه مى کرد. موهاى بلوندش از دو طرف کوتاه و وسطش بلند مى شد.لباساش چندان فرقى با بقیه نداشت فقط خوش دوخت تر بود .دستاشو دو طرف میز گذاشت :
رئیس:بفرماید بگید ببینم، شما ب جرئتى تو شرکت من داد و بیداد راه مى اندازى؟؟؟؟
-ببخشید مى شه اول بگید چى صداتون کنم؟؟
رئیس:وو!
-آقاى وو،کارمنداى شما همیشه اجازه دارن مردمو ت//ح//ر//ی//ک کنن؟؟
تعجبو تو چشماش مى خوندم.با صداى آرومى گفت:چى؟؟؟
-گفتم کارمنداى شما…
وو:ن ن نمى خواد ادامه بدى.معذرت مى خوام اما شما رو چ حسابى این حرفو مى زنین؟؟؟
سینمو دادم جلو و با اعتماد ب نفس گفتم:چ دلیلى داره کارمنداى خانوم شما دامناشون از قصد دو سانت پایین تر ب//ا//س//ن//ش//و//ن و دکمه هاى لباسشون تا زیر س//ی//ن//ه هاشون باز باشه؟؟؟
انگار بدجور عصبانى شد.از پشت میزش بیرون اومد و رو ب روم ایستاد.یا امام زاده هیچول!این ک قدش از تیر چراغ برق بلند تره!
وو:این درست نیست.
-چرا هست اگ فکر مى کنین دروغ مى گم با من بیاید بیرونو خودتون ببینید.
انگار حرفام تاثیر گذاشت.جلو تر از من بدون کوچیکتری خبرى ب کارمنداش رفت بیرونو و خودش با چشماى خودش همه چیو دید. منم با یه نگاه پیروزمندانه ب در تکیه داده بودم و اوضاعو برسى مى کردم.
یهو رئیسشون از کوره در رفت:این چ وضع لباس پوشیدنه؟؟؟اینجا شرکته یا ج//ن//د//ه خونه؟؟؟؟(هههههه اینم ک مثه مامان منه)اومدین کار کنین یا ت//ن فروشى؟؟؟؟جواب منو بدین.چرا لال شدین ها؟؟؟؟؟
همه سرشون پایین بود منم ک کلا رو هواااا.
وو:یکبار دیگ،فقط یکبار دیگ از این موردا پیش بیاد،بى برو برگرد اخراجین.شیرفهم شدددددد؟؟؟؟
همه سراشونو تکون دادن.با یه نگاه غضبناکى بم زل زده بودن ک نگووو رئیسشون اومد بره تو ک بش گفتم:ببخشید؟؟؟؟
وو:بیا تو اتاقم صحبت مى کنیم.
رفت داخل منم پشتش رفتم درم بستم.
پشت میزش نشست و آروم گفت:معذرت مى خوام ازتون شما حق داشتید.
فرصتو مناسب دیدم واسه همین گفتم:ن بابا چ حرفیه اختیار دارین من اومده بودم خودتونو بببینم ک یهو اینجورى شد ببخشید.
وو:اشکال نداره .خب امرتون؟؟؟
-ببخشید واسه اعلامیه استخدام مزاحمتون شدم.
وو:واسه اون برید اتاق مدیر عامل پارک مسئولیت استخدامیا با اوشونه.من حتما سفارشتونو مى کنم.
خاک تو سر بى عرضت کنن ک کارمنداتو یکى دیگ استخدام مى کنه پس خودت اینجا چ گ//ه//ى مى خورى؟؟؟
-ممنون حتما.
یه تعظیم نود درجه اى کردمو و رفتم بیرون.دخترا همه پکر بودن پسرا هم ک انگار مى خواستن سرمو با تیر بزنن.خو بدبختا براشون بد شد دیگ بایاد چى ج//ق بزنن؟؟؟خخخ.
رفتم در یه اتاقى ک نوشته بود رو تابلوى کنارش دفتر مدیر عامل. دو تا تقه زدم ب در و منتظر شدم… هیچکس درو باز نکرد. یه تقه دیگ زدم بازم کسى درو باز نکرد. فک کردم نیست درو باز کردم ک برم تو اتاقش بشینم تا بیاد اما کاش بار نکرده بودم. یه دختره ل//خ//ت ل//خ//ت رو میز ،پاهاش رو شونه هاى یه پسره بود . پسره هم تند تند مى /ک//ر//د//ش اونم جز یه کت هیچى تنش نبود. با صداى در جفتشون برگشتن سمتم. دختره سریع بلند شد .لباساشو برداشت و رفت سمت درى ک فک کنم توالت بود.پسره هم انگار ن انگار ک من هستم.خیلى ریلکس ش//و//ر//ت//ش//و برداشت و با آرامش پوشید .شلوارشم از رو زمین برداشت و همونجور ک مى پوشیدش رو ب من ک کاملا هنگ بودم گفت:فک کنم مامانت بهت یاد داده باشه چطورى در بزنى.
عصبانى شدم.کسى ک باید طلبکار مى شد من بودم ن اون.با صداى تغریبا بلندى گفتم:
-هىىیىى عمو جون،تو مثلا مدیر عامل شرکتیو دارى اینجورى دختر ب//گ//ا مى,دى.اول از خودت بعدم از زیردستات خجالت بکش.بى تربیت جامعه.
پسره انگار بد عصبى شده بود البته بنده خدا حقم داشت منم یکى اینجورى مى رید ب عشق و حالم ش//و//ر//ت//ش//و مى کشیدم پایین خودشو ب //گ//ا مى دادم.والا-_ –
همونجورى با جرئتى ک نمى دونم از کدوم گورى آورده بودم ،ب چشماى برزخى یارو نگا مى کردم.تازه یه اخمیم رو صورتم بود ک نگووووو.البت دروغ نگم،درونم انقلابى بووووود .چشماى یارو درشت و قشنگ بود.دماغش یکم آفساید گوشاشم خیلى میمونى بود اصلا.ل//ب//ا//ش//م خیلى تیکه بود کلا قیافه ى جذابى داشت.موهاشم ک ریخته بود تو صورتش پیشونى و گردنشم خیسسسس عرق!اه اه اه حالم بهم خورد پیف پیف.پسره اومد دقیق جلوم وایساد.یکم خم شد تو صورتم.با یه صداى بم و شدیدا وحشتناک زمزمه کرد:
مدیرعامل:هیچ مى دونى دارى با کى حرف مى زنى؟؟؟
-اه اه پیف پیف برو اونور بو گو//ه مى دى!
مدیر عامل:چىىىى؟؟؟؟
دستمو جلو دماغمو گرفتم ک ب ریه هاى با ارزشم آسیب نرسه.بى توجه ب یارو رفتم سمت میز جعبه دستماال کاغذى رو برداشتم بعدم برگشتم وایستادم رو ب روش.یکم رو پنجه پا بلند شدم قدم ب صورتش برسه.چهار تا دستمال برداشتم شروع کردم صورتشو تمیز کردن.اصلا خودم حالیم نبود دارم چیکار مى کنم!
-خاااااک تو سر بى مغزت کنن اولا اون جنگل آمازونى ک زیر بغلت در اومده رو بزن ک اینجورى آلودگى هوا ایجاد نکنى.دوما یکم عطر بزن ب خودت اومدى سمتم فک کردم آمریکا شیمیایى زده.
اون دستمالاى کثیفو خیلى شیک گذاشتم تو جیب شلوارش چن تا دستمال جدید کندم افتادم ب جون گردنش:
-ولى از حق نگذریم دختره هم خیلى تیک بود خداییش م//م//ه هاششش واااااى د//ی//و//ث چ حالى مى کردیا.ایندفعه رو بهت حق مى دم ولى مطمئن باش دفعه بعدى تو کار نیست.
یهو حس کردم از زمین کنده شدم.یارو یقمو گرفت کوبوندم ب دیوار.کمرم تیر کشید از درد.سرمو خم کردم عقب و چشمامو محکم بستم.صداى چندشش پرده ى گوشمو آزار مى داد:
مدیرعامل:ن مثه اینکه تو اصلا حالیت نیس اینجا کجاس و تو دارى با کى اینقد گستاخانه حرف مى زنى.
تازه ب خودم اومدم بازم رفتم تو جلد همون چن د//ی//و//ث و زبون دراز:
-نخیرم خیلیم مى دونم اینجا یه ج//ن//د//ه خونس تو هم یه ل//ا//ش//ى….
با داغ شدن گونم حرف تو دهنم ماسید…مرتیکه ى عوضى ب من سیلى زد…اون ب چ حقى تونست همچین کارى با من بکنه…سرمو برگردوندم سمتش.با عصبانیت و حاله ى اشکى ک توچشمام بود ب چشماش زل زدم.صدام از زور بغض و عصبانیت مى لرزید:
-تو…توى ل//ا//ش//ى چطور جرئت مى کنى رو من دست بلند کنى ها؟؟؟فک کردى کدوم خرى هستى ک ب خودت اجازه دادى تو صورت پسر بزرگترین تاجر آسیا بزنى ؟؟؟وقتى دادم از سر در همین برج دارت بزنن مى فهمى چ گ//ه//ى خوردى…از فردا دیگ شرکتى وجود نخواد داشت ک بخواى توش کار کنى..کل شرکتتونو مى خرم…همشو!وقتى با اردنگى انداختمت بیرون حالیت مى شه قبل از هر کارى فکر کنى.
با چشمایى ک از قبل درشت تر شده بود بهم نگاه مى کرد.دستاش آروم شل شد و افتاد کنار پاش.یه تف انداختم کنار پاش رفتم سمت در.ب حدى عصبانى بودم ک دلم مى خواست یه چاقو بردارم یارو روبه 200قسمت مساوى تقسیم کنم.درو باز کردم ک صداش از پشت مانع شد
مدیرعامل:تو…تو کى هستى؟؟؟؟
یه پوزخند زدم:جونگده…کیم جونگده…
درو بستم و اومدم بیرون.انگار صدامو همه شنیده بودن و هویتم لو رفته بود…با یه غرورى رفتم سمت یه پسره ک چشماى خمارى داشت.قدش بلند بود موهاشو رو ب بالا حالت داده بود.دو تا دستمو با فاصله ازهم رو میزش گذاشتم و تو صورتش خم شدم.
با یه پوزخند گفتم:اسمت چیه؟؟؟
یارو خیلى پوکر بم زل زد:تو رو سننه؟؟( تو روسننه:ب تو چ)
شدیدا رید ب خودم و استایلم.اما سعى کردم همچنان اون ابهت نگامو حفظ کنم .
-یه پیغام دارم واسه رئیستون.
پسره:منو سننه!
یه هوووف کشیدم و سرمو گرفتم بالا.خدایا منو نجاااات بده.
-خو ب تو مى گم ک برى بهش بگى.
پسره:مگ تو لالى؟؟؟
-ببین،ب رئیستون بگو،فردا در این ج//ن//د//ه خونه رو گل مى گیرم.
پسره یه پوزخند زد و از رو صندلیش بلند شد:ک//س نگو مومئن.تو کى باشى ک بخواى از این غلطا بکنى..
برگشتم و رفتم سمت در خروجى.درو باز کردم .قبل از اینکه برم بیرون رو پاشنه ى پا چرخیدم و بهش زل زدم.
طورى ک بتونه ل//ب خونى کنه ل//ب زدم:تو رو سننه!
خندیدم و ا شرکتشون اومدم بیرون.باید یه زنگ ب ددیم مى زدم..بلاخره خریدن سهام همه ى سهام داراى این شرکت یه پول تپل مى خواست…
*********************
شب بود .خسته و کوفته رسیدم خونه .درو باز کردم ک برم تو ک با پس گردنى ک از جانب مامانم خوردم تقریبا پرت شدم رو زمین:
-آآآآآآآخخخخخخ مامان چرا مى زنى؟؟؟
مامانم با ماهیتابش جلو در وایستاده بود و با اخم نگام مى کرد:
مامان:کار پیدا کردى؟؟؟
-نه!
مامانم چنان محکم ماهیتابه رو کوبوند تو سرم ک چند دقیقه کاملا تو کما بودم.یکم ک گذشت حالم بهتر شد.سرمو گرفتم بالا و ب مامانم زل زدم:
-مامااااان؟؟؟
مامان:مرگگگگگگگگگگ!پسره ى عنتر زلیل مرده مگ نگفتم برى دنبال کار؟؟؟
-بخدا مامان رفتم ولى هیچ جا بهم کار ندادن.
مامان:گو//وووه خوردن بهشون گفتى بابات کیه؟؟
-ن بابا مى گفتم کار مى خوام مى گفتن بیروووون.
مامانم رفت آشپزخونه منم با خیال راحت بلند شدم و دنبالش رفتم. نشستم رو اپن و پاهامو آویزون کردم. مامان:خو مگ آزار دارن؟؟؟
-چمى دونم مامان مى گفتن ب بچه کار نمى دیم.
مامان:ف//ا//ک بر کلت.
-مامان جدیدا خیلى بى تربیت شدیا.خو چرا؟؟؟
مامان:صد دفعه گفتم مثه اون دوست پهلوونت لى برو باشگاه یکم س//ی//س//ک پک درست کن برا خودت یکم هیلکى شو مادر تو هم ک کلا حرف من ب ت//خ//م//ت//م نیست.

-ماماااااان قربونت برم اون 6 پکه.بعداشم مامان چ ربطى ب هیکل داره؟؟؟
مامان:خو خیلى ربط داره دیگ هر کى ب تو نگا کنه فک مى کنه15 سالته..پسره ى مولکولى…
از رو اپن پریدم پایین رفتم سر یخچال یه آبمیوه برداشتم نشستم پشت میز.
-مامااااان اینارو ول کن بگو امروز چى شدددد؟؟؟
مامان:باز چ غلطى کردى؟؟؟
_مامااان یبار نشد من حرف بزنم طرف منو بگیرى ؟؟؟
مامان:مادر جان ما کى خیر از تو دیدیم ک این بار دوممون باشه.خو حالا بگو چیشده؟؟؟
تند تند همه ى جریانو برا مامانم تعریف کردم سانسورم نیاز نبود همتون تا الان فهمیدین مامیم چقد پایس.خدا نصیب گرگ بیابون نکنه مامانم چنان عصبانى شد ک اگ نمى گرفتمش یه10لیترى بنزین بر مى داشت همون لحظه شرکتشونو ب آتیش مى کشید.البت جریان انتقامم گفتم مامانمم شدیدا موافقت کرد گفت فرداشم باهام میاد ک بریم شرکتشون.هر چى سعى کردم منصرفش کنم نشد ک نشد کلا.خلاصه ک شامو با هر بدبختى ک مى شد خوردمو رفتم تو اتاقم.
درو قفل کردم فلشو زدم tv پنجاه و یک اینچم تا دو ساعت فقط پ//و//ر//ن نگا کردم.آى آى آى حال داااااد.ساعت هول و هوش دو شب بود ک دیدم یه smsاومده رو گوشیم.شمارش نا شناس بود باز کردم .
ناشناس:دو دقیقه تشریف بیارید دم در خونتون لطفا.
وا این کى بود نصف شبى؟؟؟
یاد حرف بابام افتادم ک مى گفت خیلیا ما پولدارا رو تیغ مى زنن ..شاید اینم از اون موردا بود!گوشیو گذاشتم رو میز خواستم بخوابم ک یه smsدیگ اومد
ناشناس:من هنوز منتظرم.
دلو زدم ب دریا.جواب دادم:
-اصلا تو کى هستى نصفه شبى در خونه ى ما پلاس شدى؟؟؟زنگ بزنم برادران محترم پلیس بیان ج//ر//ت بدن؟؟؟؟
ب یه دقیقه نکشید صدا گوشیم بلند شد:
ناشناس:پارک هستم.
-چرا ک//س مى گى اطراف خونه ما ک پارک نداره.
ناشناس:پارک چانیول.مدیرعامل شرکت وو.
یااااا این عنتر این جا گ//ه//ى مى خوره.نکنه اومده منو بکشه؟؟؟نههههه نمى تونه از این غلطا بکنه.نفسسسسس عمیقققققققق!بعد چن ثانیه ک یکم آروم تر شدم گوشیمو برداشتم:
-اینجا چ غلطى مى کنى؟؟؟
بعد چن ثانیه جواب داد:
پارک:عرض کردم،اومدم ببینمتون.
هه.بچه پرو اومده منت کشى -_-
-بیخود کردى .این افتخار نصیبت نمى شه.حالام از اون راهى ک اومدى برگرد .درضمن شمارمم پاک کن.
هوووممم دلم خنک شد خوب جوابشو دادم اصلا.شمارشو “میمون ج//ق//ى”سیو کردم.گوشیو گذاشتم رو عسلى کنار تخت و پشت ب پنجره خوابیدم. یه دو دقیقه گذشت دیدم جواب نداد -_- هه حتما رفته…وایسا ببینم ب چ اجازه اى رفته؟؟؟اون ک هنو منت کشى نکرده!یه غلت زدم ک گوشیمو بردارم اما…
-جیغغغغغغغغغغغغغ دزدددددددددد ماماااااننننننننن!
************

ممنوووووووووووووووووونم از فوکنیس عزییییییزممممممممم بابت پوستر نازززششششششششش!جیخخخخخ مرسس اونی.

و تچکر ویژه دارم از برف اذر گلمممممممممممم بابت اپ پست خییییییلی جییخخخخخخخ ممنووووووونم.

نظرا بالا قسمت بعد امادس

.

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 51 نظر 18 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
ghazal
مهمان

خیلی باحالل بوووددددددد :haha: :khande: :khande: :khande: :khande:

rosha
مهمان

واااااای خیلی باحال بود دمت گرم :khande: :khande: :khande:

mahtab
مهمان
مامان چن پایه تر از خودشه مادروپسر دوتایی دیووووووث… دیوث بودن ایز مای استایل فرضیه ای که برای کاپل ها برای خودم ساختم عبارت اند از:کریسهون و چنچان
Elena
مهمان

اوا!! نظرم کو؟ همون وسطا بود! اِِِِِ :huh:

chanbaek
مهمان

وااااااااااااااااااااااااااااااااای مردم از خنده :khande: :khande: :khande: :khande:
خیلییییییییییییییییییییی خوب بود :myheart:
ممنون :kissme:

ولگرد مجازی
مهمان

بی نتی یعنی این که بعد ششصد هفته بری فیک رفیقتو بخونی :mazlum: :mazlum: :mazlum: :cry: :cry: :cry: :cry: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

Ooh sahar
مهمان

عااااااشقتنمممممممممممممممم ککککککککککککک علررررررررررررررررررررررر کدومممممم گورى بودى زلی مرررردخههههههه

sara
مهمان

آجی یعنی خودت این داستانو نمی نویسی؟من دیگه خسته شدم عشق ابدی رو می خوام

ani_kai
مهمان

خخخ پوکیدم جونگ ده خیلی خوبه 4chsmu1 4chsmu1

nika_suel
مهمان

من خودم جزوه هیئت رئیسه ی دیوثای کبیرم heeey
میخوام برا چن هم دعوتنامه بفرستم ..بچم خیلی اهله دله 1 _51_ 4chsmu1 far
یه ج/ق/ی همیشه پیروزههه far bunny
عاغا من از رو پوستر یه عالمه کاپل واسه خودم حدسیدم و بشدتتت همشون استایلم بودننن daqun
واسه چانریسش که اصن ضعف رفت دلممم 154fs232528 heart
ووج ننه ی چن چه خوبههه B-)
جوون میده باباشم از این پایه ها باشه :yes:
کلن فیکات استایلمه
الان گرفتی منظورم این بود که دلم واسه عشقه جنجالی تنگید دوباره؟ 154fs232528

Yashiin
مهمان

عالی بود😂😂😂
مرسی منتظر قسمت بعدی بی صبرانه
باتچکر

kiana
مهمان

چه وضعیه اینجا؟؟؟
یا خود خدا=/
همه هم دیــ/وث تر از اون یکی=/
اصم زبونم بند اومد=/
من برم بخوابم=/

sachankyul
مهمان

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 جر خوردم از خنده
عالی بود😂😂😂😂😂

Armita
مهمان

اجییییییییییییی قسمت بعدو نمیزاریییییییییییییییی ؟
تولوخدا زود بزار
ما دیوث ها رو تو منگنه نزار اورییییییییین قسمت بعد بزااااار

narsis69
مهمان
hahha hahha سلام عرض شد خدمت نویسنده ی دیووووو/ث گرامی که برای ما خواننده های دی/وووووووث بسیار گرامی مینویسه!!! B-) hahha :yahoo: دمت گرررررم.خیلی خفن بود. :yahoo: :good: عرررررر.چن!!!مامانش!!ماهی تابه ی مامانش!!!خخخخخ عاششقشون شدم!! hahha :yahoo: :yahoo: :good: مامانش چه مامانییییه ها!!دی/وووووث تر از پسرشه!! B-) far چن چقد باحال حال چانی و گرررفت!!جوووون.حال کردم. bunny bunny :good: چان شماره ی چن و ازکجا گیر آورد؟ :scratch: ؟خخخخخ.از ترسش رفت منت کشی!! hahha گوشی و چن چی شد؟؟؟؟ 308519_huhsmileyf3 واااااااای.بیصبرانه و دیوووو/ثانه منتظر ادامه اش هستم!! :yahoo: hahha B-) فایتینگ :good: heart heart
rani
مهمان

خخخخخخخ وای عااالی بووووووود 1 _51_
کاپلاش چینعااالی

Raha
مهمان

پاچیدم لز خنده ینیییییییی.عالی بود.فرا تر از عالی…
فقط من هرچی نگاه می کنم نمی تونم از توش کاپل دربیارم.خیلی کاپلاش جدید میشهههه.کلی هیجان زدهدام ینیییییی.
کلی خوب بود
خسته نباشی
کلی منتظر ادامه می مونم

parisa
مهمان
ایی تو روحت….اینقد خندیدم زمینو گاز گرفتم که 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_ خیلی دیوثی بی تعارف میگم….عاشق اینجور ادمای رکم….خودمم مث خودت ک./س زیاد میگم…یه لاشی به تمام من معنام…با اینکه تا حالا ندیدمت اما یه حس نزدیکی عجیبی بهت دارم..ادبیاتامون خیلی بهم نزدیکه…….دادا …تو روحت….ج./ر خوردم از خنده که……. 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_ خب حرف اخر خیلی دیوثی ….خیلیا دوست دارم کثافته عاشخول… فدا مدا……منتطر قسمت بعدیم….(عاقو ناراحت نشیا….اخه من قربون صدقه هام این مدلیه…دیگه فک کنم خودت اطلاع داشته باشی…چاکرم نوکرم……بازم میگم تو روحت 1 _51_ 1 _51_… Read more »
parisa
مهمان

بعلههه تو روح این استیکرا که همش با عدد اومد…راستی کاپلاش کین کلک؟؟؟ بگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو……من خیلی خر ذوقم….

TicToc88
مهمان

یا ابرفررررض!!!!
این چی بود؟! پوکیدم از خنده 1 _51_ 1 _51_
عجب جونگده ای :yahoo:
عجب شرکتی oooo
عجب مامانی B-) 4chsmu1
مرسی^^♡

wpDiscuz