هدر سایت
تبلیغات

BLACK &WHITE.E01

سلام اجیا 

خوب اینم قسمت اول داستان جدید منه سپید خخخ

خوب من با اجی مهرنوش حرفیدم قرار شد جرک رو دوباره بزارم چون خیلیا ازم خواستنش برای اشنایی جدید ها باهامم میزارمش…دوباره 

با فرق اینکه قسمتا رو باهم میکنم و توی حدود 20 قسمت میزارمش که اذیت نشید

داستان های دیگمم به محض اینکه وقت کنم پی دی افش کنم میزارمشون…

منظورم عشق و نفرت و قاتله…

اجیا موضوع داستان برای من جدیده با پیشنهادتون برام ایده بسارید ممنونم 

EP01.Black & white

با شنیدن صدای شلیکهایی که پشت سرهم میومد هر لحظه پاهای بیجونشون سریعتر میدوید و بغض سنگینتری گلوشونو سنگین میکرد…

سهون:ک..ای…من نمیتونم…

کای سرجاش ایستاد در حالی که اونم بزور نفسش بیرون میومد

کای:دیونه شدی؟بدو باید بتونی وگرنه همینجا میمیریم

سهون  دستاشو روی زانوهاش گذاشت و بهش تکیه کرد و چند نفسی ازاد کردو گفت:نه….تو برو من هواسشونو پرت میکنم یکی بمیره بهتره از هردومونه برو کای

کای دستشو بین موهاش فرو برد:یا منو چی فرض کردی ما باهم این 10 سال رو زیر دست اینا زنده موندیم… تنها فرار کنم!

کای دستاشو روی کمرش گذاشت وبه اطراف نگاه کرد جز درختایی که سر به فلک کشیده بودن چیزی پیدا نبود به سمت چپش نگاه کرد به همون دریایی که صدای موج هاش توی این مدت براشون ترنم مرگ داشت…با شنیدن صدای شلیک بعدی و خنده های وحشتناک نزدیک بودنشون رو فهمیدن،کای زیر بغل سهون رو گرفت

کای:  باید بریم بالا

سهون با تعجب به کای نگاه کرد:کای داری چیکار میکنی به هر حال اونا ما رو پیدا میکنن برو میگمممم

کای اب دهنشو قورت داد:ما باید تا غروب طاقت بیاریم یادت رفته تنها راه حل همینه بجای بحث عجله کن

کای نذاشت سهون به مخالفتاش ادامه بده کمرشو گرفت و بلندش کردسمت شاخه های درختی که کنارشون بود سهونم سریع شاخه ها رو گرفت و بالا رفت، کای پشت سرش حرکت میکرد و سریع خودشونو به بالای درخت رسوندن…جنگل رو سکوت کر کننده ای فرا گرفته بود تا اینکه صدای قدم هایی که سریع پشت سر هم گذاشته میشد به گوش رسید به سمت صدا برگشتن یکی از بچه های بود که همراه سهون وکای به اینجا اورده شده بود…پای درخت که رسید سهون خم شد تا صداش بزنه ولی کای جلوی دهن سهون رو گرفت،سهون با عصبانیت به کای نگاه کرد ولی وقتی نگاه کای رو دنبال کرد با دیدن اون چند نفر از ترس به گوشه ی لباس کای چنگ زد و شروع به لرزیدن کرد،کای همینجوری که جلوی دهن سهون رو گرفته بود اونو به خودش نزدیک کرد و محکم به بقلش فشارش داد تا از لرزش بدنش کمتر بشه….

عقب عقب میرفت …که اخرش کمرش به درختی خورد و ایستاد….هر قدم نزدیک شدن اون افراد اونو بیشتر به ترسو وحشت انداخت….تموم بدنش خیس بود….بهش رسیدن پاهاش دیه مقاومت و توان نگه داری وزنشو نداشت…خم شد کنار درخت تنشو جمع کرد و شروع به التماس کرد ،هرجمله ی اون بچه برای اون افراد حکم جوک  داشت ….هر لحظه شنیدن خنده هاشون بلندتر میشد….تا اینکه یکیشون خم شد یقه ی پسر رو گرفت بالا کشیدش از دستاش اویزون شده بود…نفسای پسر به زور بیرون میومد صورتش رو به کبودی داشت میرفت یکی دیه از افراد از پشتش دو تا شمشیراشو بیرون اورد ..وتو شونه های پسر فرو برد و به درخت کوبیدش…فریاد پسر تن اون دو روبالای درخت به لرز انداخت…سهون دستشو روی دست کای که جلوی دهنش بود گذاشت و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید…کای شونه ای سهون روفشار داد تا شاید بتونه بهش کمی ارامش بده ….

پسر ناله میکرد….و التماس ….

افراد:بعد از اون همه اموزش چطور تونستی به این راحتی به چنگمون بیوفتی…بهتره همنیجا دست ما بمیری تا موقع عملیات..هه..واقعا به امثال تو رفیقات که نگاه میکنم حالم بد میشه بعد دیدن اون همه بدبختی..باید مث سگ میدوید اشغال باید از اون کله پوکت استفاده میکردی ….باید ما رو میکشتی ولی از اونجایی که تو گیر ما افتادی خودمون تورو میکشیم…

با گفتن اخرین جمله دونفر دیگه بلند بلند قهقهه زدن….کای و سهون از حرص نمیدونستن چیکار کنن….کای سرشو خم کرد کنار گوش سهون گفت:من میرم تو همینجا بشین نزار پیدات کنن…

By:sepid

سهون سریع دست کای رو گرفت و مخالفت خودشو با نگاهش نشون داد،کای اخماشو توهم کشید ولی توی این 10 سال لحظه ای همدیگه روتنها نذاشتن شاید این همون دلیل زنده بودنش تا الانه….به درخت خوب نگاه کردن  شاخه های بلندش به عنوان طناب دیدن…کای اروم دستشو سمت یکیشون برد و امتحانش کرد برای تحمل کردن وزن اون دوتا کافی بود…دور کمراشون بستن…نفسای هردوشون با فکری که داشتن عمیقتر شد و محکم تر ….با بلند شدن فریاد دیگه ای از پسر به پایین نگاه کردن با دیدن دست قطع شده ی پسر …خون هایی که از کتفش تا چند متری بیرون میزد….دستاشونو مشت کردن…کای به سهون نگاه کرد،با علامت سهون سریع خودشونو به پایین درخت پرتاب کردن…افراد متوجه اون دو شدن ولی تا اومدن به خودشون بیان توسط سهون و کای گردن دوتا از اونا شکسته شد…کای و سهون با ازاد شدن از درخت دو طرف نفر اخر ایستادن….سهون با عصبانیت تمام بهش زل زده بود

سهون:از صلاخی کردن ماها لذت بردی عوضیییی؟

اون فرد با نیشخندی رو به سهون گفت:هنوز تا غروب مونده کوچولو موچولو…وقتی مثل این اشغال……

سهون با بهت به صحنه ی روبروش خیره شد…کای هردو شمشیرا رو از تن پسر بیرون کشید و دو طرف بدن فرود اورد…هردو دستش قطع شد…زانوهاش خم شد و توی سکوت به زمین کوبیده شد،شمشیر هاشو با لباس اون افراد تمیز کرد….خم شد و توی جیباشونو گشت…اسلحه ای پیدا کرد اونو سمت سهون گرفت،سهون به اسلحه خیره مونده بود….

کای با اخم:بگیرش….

سهون:ولی کای ما با هم قرار داشتیم…

کای با عصبانیتی خاص سمت سهون رفت یقه ی لباسشو چنگ زد و به سمت پسری که حالا غرق خون پایین درخت افتاده بود کشوندش..

کای بلند:میخوای اینجوری بمیری؟اره؟میخوای بعد از این همه سال شکنجه اخرش اینجوری بمیری؟

تن سهون به لرز افتاده بود…سکوت کرده بود…کای،سهون رو کنار پسر پرت کرد ،شمشیرشو کشید و کنار گردن سهون گذاشت

کای:اگه اینجوری میخوای بگو خودم الان بکشمت حداقل اینه که راحت میمیری….

سهون به کای زل زده بود کف دستاشو توی خون پسر فرو رفته بود….بدون اینکه پلک بزنن دقیقه ای هردو منتظر عکس العملی بودن.کای میخواست سهون تسلیم سرنوشتشون بشه و سهون طلب پشیمون شدن کای ….قطره اشکی که از گوشه چشم سهون چکید نشونه ی تسلیم شدنش بود…کای نفسشو بیرون داد،دستشو سمت سهون دراز کرد…

کای:خودم تا اخرین نفسم کنارتم ما باید زنده بمونیم انتقام همه ی این روزها بگیریم….

سهون با نگاه محکمش دست کای رو گرفت و بلند شد و روبه روی کای ایستاد….سرشو تکون داد،قطراتی جز اخرین اشکای زندگیش بود رو از صورتش پاک کرد…

با نگاه به اسمون میشد فهمید یکی دوساعتی بیشتر تا غروب نمونده ، کای و سهون تصمیم گرفتن تا غروب بالا یکی دیه از درختا پنهون بشن … بالاخره با پایین اومدن خورشید و نارنجی شدن هوا نفسایی که چند ساعتی بود حبس شده بود ازاد شد.یکی دیگه از تست ها به اخرش رسید و بازم تعدادی از دوستاشون رو از دست دادن و کمتر شدن…هرچی بزرگتر میشدن احتمال مرگشون بیشتر میشد…

از درخت پایین اومدن و به سمت صدای امواج حرکت کردن ،سهون تموم این مدت به کای خیره مونده بود امروز بعد از 10 سال کای …. بالاخره…..قاتل شد…

با نزدیک شدن به ساحل ….بغض سنگینی گلوشونو میفشرد… با دیدن کوهی روبه روشون سر جاشون خشکشون زد شدت ضربان قلبشون از عصبانیت به حدی بود که گوشاشون رو داشت کر میکرد…. تموم بچه هایی که صلاخی شده بودن مثل کوهی روبه روشون روی هم افتاده بودن…هرکدوم به طرز وحشتناکی کشته شده بودن…

کای با حس تیزی کنار گردنش نیم نگاهی به پشت سرش انداخت…

چانی:به به…دوقلو افسانه ای…

سهون دستشو بین موهاشو فرو برد و سمت چانی رفت…

سهون:غروب شده مگه نمیبینی؟تمووووووم شد….

سهون با صدایی که هر لحظه بلندتر میشد فریاد زد:تمووووووووووووم شد…این یکی تست وحشیانه هم تموم شد…ما زنده برگشتیم دیگه چی از جونمون میخواید؟بسهههه بسسسسسسسسسه….

سکوت ناگهانی سهون نگاه کای رو سمت خودش کشید با دیدن اسلحه ای که پشت سر سهون قرار گرفته بود شکه شد…

کای :هی بک…

بکهیون بدون توجه به کای سر اسلحشو بین  کتف سهون برد که باعث شد صداش بلند شه و مجبورش کرد زانو بزنه بشینه…

کای تا اومد سمت بکهیون بره ،چانیول با خونسردی خط کمرنگی روی گردنش انداخت تا بیادش بیاره توی چه موقعیتی قرار داره….

کای با نگاه غضبناکی که به چانیول کرد گفت:شما دوتا چتونه؟بازی تموم شد بهتر نیست برید به رئیستون گزارش قتل عامتون رو بدید؟

چانیول نگاه سردشو از کای گرفت بدون هیچ جوابی و به بکهیون دوخت…بک نیشخندی زد و همینطور که به اسلحه فشار میاورد روی سهون خم شد…

بکهیون:خوشحالید که زنده اید نه؟خوشحالید که میتونید توی تست بعدی شرکت کنید؟

بکهیون با خنده های گوش خراشی اسلحشو برداشت و لگد محکمی به کمر سهون زد و پرتش کرد روی شن های خونی ساحل…

بکهیون با اسلحه اش به هردوشون اشاره کرد:این جسدا رو میبینید؟اوممم فک کنم 15 تاییش مال خودمه….هه….جالبه بدونید وقتی باهاشون از تستهای بعدی میگفتم خودشون مشتاق به مرگ میشدن…چندتاییم خود کشی کردن..اخه…مثل اینکه اینجا خیلی بهشون بد میگذشت….نوچ نوچ….

کای:شهرت زبون تو …. که از تیزی این خنجر کنار گردن منم بیشتره…همه جا پیچیده….ولی کور خوندی فک کنی میتونی ما رو هم مجبور به این کار کنیم

بک یک ابروشو بالا انداخت و یهو زد زیر خنده صدای خنده هاش به حدی خش دار بود که کای رو مجبور کرد برای تحملش یک طرف صورتش رو تو هم فرو ببره….سهون همونجا روی زمین گوشاشو گرفت وبا بغضی که توی گلوش بود گفت:بکهیون…بسه ما این تست رو رد کردیم و دیگه لازم نیست به حرفای شما ها گوش بدیم من میخوام برم خوابگاه…

چانیول که تا اون موقع ساکت مونده بود گفت:خوابگاه؟میخوای بری همونجایی که تا صبح با دوستات خوش و بش میکردی؟

سهون با یاد اوردی دوستاش …یاد اوری دیشب که همه با وجود ترسی که توی تنشون بود لبخند میزدن و تا خود صبح با هم حرف زدن..حرفایی که ممکن بود فردا نتونن بزن…خنده هایی که فردا دیگه قرار نبود شنیده بشه…مشتشو به زمین کوبید و از جاش بلندشد…

سهون:خفه شو…

سهون نگاهشو به پشت سر بکهیون و چانیول…به کوهی که از اجساد دوستاش بود انداخت با خشمی که تا حالا کسی ازش سراغ نداشت گفت:خودم….خودم شما ها رو تیکه تیکه میکنم..نمیزارم راحت بمیرید…

بکهیون با اسلحش ابروشو خاروند توی همون زمان چانیول با فشار کوچکی به دستش از گردن تا کف دستای کای رو یک خط انداخت کای به خودش نالید به دستش نگاه کرد که هر لحظه اون خط قرمز تر میشد…دستاشو مشت کرد …به سمت چانیول حمله ور شد…چانیول به مشت های کای جاخالی فقط میداد…بکهیون عقب عقب رفت و روی یک از جسدا که نزدیکتر بود نشست،سهون هم اسلحشو در اورد بدون درنگی سمت بکهیون شلیک کرد،بکهیون سریع خودشو جمع کرد ولی روی گونه اش زخم عمیقی ایجاد شد….بکهیون به  مسیر گلوله خیره شد،موهاش توی صورتش ریخته شده بود ، نمیشد فهمید از نگاهش که الان چه عکس العملی نشون بده…

کای دستشو به پشتش برد و هردوشمشیرشو بیرون اورد و اینبار با اینا به سمت چانیول حمله ور شد…بکهیون از جاش بلند شد و….

رئیس:بسه….!

جدال اون 4نفر با شنیدن صدای که به تن همشون لرزه می انداخت تموم شد،به سمت رئیس برگشتن….بکهیون و چانیول خم شدن وبهش احترام گذاشتن..سهونم با حرص نگاهشو سمتش دوخت تنها کسی که  عکس العملی نشون نداد کای بود پشت به رئیس ایستاده بود و شمشیر هاشو توی دستاش فشار میداد نوک انگشتانش سفید شده بود…رئیس به سمت کای قدم برداشت،عرق سردی روی پیشونیه کای نشست.. غرورش اجازه برگشت نمیداد و ترسی که توی وجودش بودرو نمیتونست انکار کنه…کنارش ایستاد…دستشو بالا اورد و انگشتشو روی زخمش کشید…ابرو های کای از سوزش بهم گره خورد….مشت کای رو توی دستش گرفت…سرد بود…خیلی سرد…اروم یکی یکی انگشتانشو لمس کرد ،باعث شد دستای کای سست بشه شمشیر ها رو رها کنه….با دیدن این صحنه نیشخند تلخی گوشه لب های رئیس نقش گرفت….دستاشو بالا اورد و روی شونه ی کای قرار داد…

رئیس:بهتون تبریک میگم…شما دوتا فقط زنده موندید از این گروه!

کای دندون هاشو بهم فشار داد،نگاهشو به نقطه نا معلومی از دریا دوخت

سهون:این گروه؟

رئیس خنده ای کرد و جوابشو داد:احتمالا این فکر احمقانه رو  نکردی که  من فقط شماها رو دارم اموزش میدم…

سهون با گنگی به رئیس نگاه کرد،رئیس با دیدن نگاهش با صدای بلندی شروع به قهقهه زدن کرد…قدم هاشو به جلو ادامه داد و جلوی کای  و رو به بقیه ایستاد….

رئیس:از این لحظه شما دوتا عضو اعضای اصلیه من هستید،ولی به این فکر نکنید که تست ها به پایان رسیده و میتونید کارتون رو شروع کنید…مرگ از کنار گوشتون تکون نمیخوره…هرچی بیشتر ازش فرار کنید زودتر بهش میرسید….

با گفتن این جمله خنده تلخی روی لباهاش اومد،بکهیون هم نیشخند صدا داری زد ،سهون بهش نگاه کرد ولی هنوز چشمان بکهیون پنهان بود…این باعث میشد دلهره ای رو از اعماقش حس کنه…بکهیون یکی از اعضایی بودکه بخاطر قتل های وحشیگرانه اش مشهور بود…

رئیس:خوب،برای استراحت بهتره این اجساد رو خاک کنید ….خوشم نمیاد ساحلم کثیف باشه…هه

کای سرشو بالا اورد و به چشمان رئیس که روش قفل شده بود خیره شد،منظورش این بود که سهون وکای این کارو انجام بدن…

سهون:نمی…

رئیس با صدای بلندی گفت:جلوی من حرفی که از نمیشه نمیتونی…نه…نمیاری ….فقط چشم…شننننننننیدی؟

سهون اب دهنشو قورت داد،سرشو به علامت مثبت تکون داد.با پرت شدن سهون جلوی پاهای زئیس ،سهون سریع به پشت سرش نگاه کرد با دیدن بکهیون با چشمای سردش وحشت کرد…

بک:برای رئیس سر تکون نمیدن ، برای همون چشم گفتنم باید اجازه بگیری …

با شلیکی که کنار پای سهون کرد همه با تعجب به بک نگاه کردن…

زئیس:هی بک بزار جونی براش بمونه تا بتونه اینا رو خاک کنه…

بکی نیشخندی زد :بله قربان….

سهون دندون هاشو روی هم فشار دادو با صدایی که بزور بیرون اومد گفت:چشم رئیس وو…فان…

کریس از شنیدن اسم واقعیش از زبون سهون حس بدی پیدا کرد و تنها کار درست نشنیدن بود…پاشو اروم تکون و قدم برداشت… از کنار سهون وکای ردشد پشت سرش چانیول و دراخر بکهیون ازشون دور شد و اون دورو به حال خودشون رها کردن….مشتای سهون شن ها رو چنگ میزد،اجازه گریه نداشتن ،حتی اجازه عصبانیت…فقط باید تحمل میکردن با فکر اینکه یه روزی اونا رو هم مثل این جسدا به خاک میسپرن….باید خودشون رو محکمتر از اونا میساختن….باید وحشی تر از اونا میشدن….

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 60 نظر 1 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
مائده
مهمان

اجییییی میگی به کاپلا اهمیت نده ولی نمیشههههههه من از سکای تنفر دارمممممم
جوننننن من بهم بگو زوج اصلیه کای دی اوعه که من بشینم این فیکو بخونم
چون اصلا وقت ندارم
التماست میکنمممممم 😭😭😭😭😭😭😭😭

Elihun
مهمان
Elihun
مهمان
Elihun
مهمان

فیکش رو مثل جرک سکای نوشتی یا نه هونهان میشه آخرش ؟؟

سمیرا
مهمان

چهره ای جدید از چانی و بکی😐😐😯😯

sekai
مهمان

وااااو عالیی من تا بحال بکیو اینطوری ندیده بودم چقدر خشن
ولطفا اخرش سکای بشه من سکای میخوام ممنوننننننننننننننننننننننن

Saina.KaiHun
مهمان

تروخدااااا بگو ته ته تهش سکای هست یا نه :(((( من نمیخوام خودکشی کنم آخه :(((((
+
چانبک خشن :/// دوس دارم ^__^ آخه نخونده بودم D:
بهشون میاد یه جورایی D:

shi jung
مهمان

سلام میگم فیک جرک تو فن فیکشن هست برم بخونم؟ من خواننده جدیدم یعنی خواننده جدید فیک هاتون

zohreh
مهمان

ععععععررررررررررررررررررررر قسمت اول عاااااااالی بود.مثه جرک داری از همون اول میترکونییییییی
هرچند که درست نیس مقایسه کنم ولی داری بهتر از جرک مینویسی.اجی ادامع بده فایتینگ

Blue Sun
نویسنده

ها ها ها لایک به خودم از اول می دونستم رییس کریسه …
(اینو یادم شد بگم) خخخخ

Blue Sun
نویسنده

چه باحال بود ! به دلم نشست ! بیگ لایک ! من بقیه می خوام ^_^

mahi
مهمان

خب من جرک رو کمی تا قسمتی یادمه واقعا دوس داشتنی بود برام.امیدوارم این یکی هم همونجور باشه.خسته نباشی ممنون

Narsis69
مهمان
سلام.🙋 من جرک و نخوندم. و این اولین داستان توئه که دارم میخونم. 🙎 و باید بگم خیلی خوشم اومد. خیلی جالبه. 🙌👌✌ بکی خیلی متفاوته. و این خیلی خوبه😉😍. ولی شخصیت بکی، خیلی ترسناکه😓.حس میکنم یجورایی روانیه، 😖 ادم در این حد از خشونت و وحشی گری، و جنایت، بنظرم سالم نیس. 😭😭 ولی فکر کنم تو شرایط داستان که بریم، شاید بیشتر ملموس باشه، که چرا برای زنده موندن، باید بقیه رو بکشن! 😩 قانون جنگله. بخور، تا خورده نشی.😳 اوه. چان! 😵 حس میکنم چان، خیلی از بکی تاثیر میگیره و حرف شنویی داره. 😓😒 سهون… جالبه.… Read more »
sahar
مهمان

چه داستان جالبی داره ابجی انگار جنگ سر زندگی ومرگه اینجور که معلومه

Helium
مهمان
وقتی به جرک فک میکنم واقعا حسایی که نصیبم میشه ناامنی،خیانت ،شکست و…افکارم درهم میشه!نمیگم دوسش نداشتم ،نه اون جزو چالش برانگیزترین نوشته ها برام بود!(اون منو یاد یه کتاب آمریکایی به اسم ‘میخواهم زنده بمانم’میندازه! سوالم اینکه با خووندن این فیک هم همون چیزا قراره نصیبم بشه ؟یا … به هرحال ورژن بکهیونی که توصیف کرده بودی همزمان هم عاشقش شدم هم متنفر!این برام یه ریسکه چون من بکهیون شیپرم. خیلی زودتر میخوام بدونم دلیل همه ی اینا چیه؟! اصلا چرا کای و سهون باید همچین کاری بکنن یا بکهیون چرا باید به همچین جنونی از قتل رسیده باشه… Read more »
wpDiscuz