hi hi 

من اومدمممممممممم با قسمت بعدی بلگ اند وایت خوب خوب

رمزی غافلکی قسمت قبل چطور بود؟کلی فحشم دادید میدونم فقط اینکه عجیجان به خیلیا رمز داده نشد که با دیدن کامنتاشون توی قسمتای قبل حتمابهشون رمزو میدم

مراقب قسمتای بعدیم باشید

عرررررررررررر قسمت به این طولانی دیده بودید ؟؟؟؟؟؟؟ارهههههههههههههههههههه؟هی خواستم تیکه اشو حذف کنماااا بعد گفتم گناه دارن تتتتف تتتتتتتتتتف 

هعی دنیا هنوز دستم به قلم نمیره ها همش تقصیر شماهاست اقاااا

بکهیون،کلید پروژکتور رو زد و فیلم ایستاد…دستشو روی شونه های خیس مرد کشید و پشتش ایستاد تا خوب صحنه مشخص باشه…تاریکی مطلق اتاق ترس رو بیشتر به تن مینداخت…همینطور که حرارت  خنده هاش گوش مرد رو داغ میکرد گفت:چه…حسی داره؟

مرد که نفساش تیکه تیکه بیرون میومد….:تو…حیوانی….وحشی…

بکهیون:نوچ نوچ….اشتباه نکن … درست به سوالم جواب بده تا کاری نکردم از الانت پشیمونتر شی…

صدای فریاد بلند مرد توی ساختمان بار دیگه ای پیچید…ولی چیزی که شنونده رو وحشت میداد بلندتر بودن صدای خنده ی بکهیون و لذتش از زجر اون مرد بود…

بکهیون سمت دیوار و صفحه ای که روش بود رفت…دستاشو روی پاهای دختری که توی فیلم بود کشید…

بکهیون:اوف…چرا اون موقع به بلندی پاهاش توجه نکردم…صدای ناله های دخترت خیلی قشنگتر از صدای توعه …

باز قهقهه های بکهیون بغض مرد رو خفه کرد…

بکهیون:من نمیخواستم بمیره…فقط خواستم بهش یکمی حال بدم…اخه یه باکره چه لذتی از دنیا میبره….

مرد:خفههههههههههههه شو….تو خانواده ی منو نابود کردی….کثافط…

با شنیدن این حرف ،لبخند بکهیون از روی لبهاش محو شد…به سمت مرد قدم برداشت…وحشت از صورت مرد مشخص بود…قدم های بکهیون کر کننده بود…جایی برای حرف نمیذاشت….جلوی مرد ایستاد، خم شد…نفس های مرد تند شده بود طوری که انگار نفسی نمونده براش….دست بکهیون از دور شونه اش به سمت پشتش برده شد…با حس دردی روی دستاش جیغ بلندی کشید و فهمید طناب دور دستاش باز شده….بکهیون ایستاد و یقه ی مرد رو گرفت و روی زمین به سمت صفحه روی دیوار کشید…کلید پلی رو زد………………………….دختر بعد از تقلا های زیادی که زیر دست و پای بکهیون زده بود جونی براش نمونده بود…باورش نمیشد که پاکیش بخاطر خطاهای پدرش ازش گرفته بشه …درد شدیدی حس میکرد …به بدن خونیش نگاه کرد…تنها چیزی که تونست بین ناله هاش به بکهیون بگه…

دختر :..چرا؟

بکهیون بعد از پوشیدن شلوارش کنار دختر روی تخت نشست که همین باعث شد دختر خودشو سریع عقب بکشه و از درد به خودش بپیچه…بکهیون وقتی ترس دختر رودید ولبخند کجی زد ودستشو دراز کرد موهای بلند دختر رو پشت گوشش کشید…

بکهیون:این در برابر دردی که پدر تو به اون بچه هایی که میدزده و به ما تحویل میده هیچی نیست….

لرز بدن لخت دختر هر لحظه با بیشتر شنیدن حرفای بکهیون بیشتر میشد….قطره های اشکش، تخت رو به خیسی میکشید…بکهیون نمیتونست خوشحالی خودشو از زجر اون خانواده مخفی نگه داره و این بیشتر اون ها رو عذاب میداد…

دختر نگاه وحشت زده اشو به بکهیون دوخت…:تو یکی از همون بچه هایی؟

بکهیون با شنیدن این حرف از روی تخت بلند شد و روبه روی دختر ایستاد…یک دستشو پشتش و دست دیگرشو جلو سینه اش گذاشت خم شد….این جواب مثبت و معرفی خودش به دختری که بهش تجاوز کرده بود…هنوز بلندنشده بود که صدای خنده هاش توی گوش دختر پیچید…

دختر به تخت چنگ میزد تاترسش رو پنهان کنه ولی فایده نداشت….

دختر:منو بکش…

بکهیون قدمی به سمت عقب برداشت و  روی میز سفید صورتی کنار اتاق نشست،انگشتو بالا اوردو زیر بینیش کشید…:به من چه؟

دختر با حرص به بکهیون نگاه کرد و فریاد زد:عوضضضضضضضضضی….بککککش…وگرنه خودم ….این کارو میکنم…

بکهیون شونه هاشو بالا انداخت و کف دستاشو بالا اورد:بکش….

دختر نگاه عصبیشو از چشمان بکهیون کند ودور اتاقش دنبال وسیله میگشت ولی پیدا نمیکرد…سرشو پایین انداخت و به حال خودش افسوس خورد…دیدن این لحظات برای بکهیون جبران عذاب تموم دوستایی که توی تستای مختلف کشته بودرو میکرد…دختر به ملافه نگاه کرد….بزور خودشو جابجا کرد و روی تخت ایستاد…با دردی که داشت به سختی تونست روی انگشتان پاش بیاسته و ملافه رو به پنکه بست…بکهیون به دخترضعیفی که روبه روش بود خیره شد….دختر اب دهنشو قورت داد…ملافه رو دور گردنش پیچید…

بکهیون همینجور که یقه ی مرد از دستانش اویزون بود وتوی دستاش به هق هق افتاده بود..به فیلم نگاه میکرد…دونه های  عرق سردی ازپشت کمرش غلط میخوردن…با اویزون شدن دختر…و…بند اومدن نفساش…تن مرد از یقه  مچاله شده توی مشت بکهیون اویزون شد..دیگه فریاد نمیزد…فقط ناله میکرد…اینبار صدای خنده ای شنیده نشد….بکهیون حس داغونشو توی تاریکی اتاق پنهان کرد…یقه ی مرد رو ول کرد و روی زمین انداختش…سردش بود…نفس حبس شدشو نگه داشت و به سمت در رفت…برای اخرین بار به سمت مرد برگشت

بکهیون:حالا فهمیدی به این راحتی نمیتونی از منجلاب که خودت درست کردی فرار کنی…اگه باز بفهمم داری برای خودت کار میکنی تک تک باقیمونده ی خانوادتو جلوی چشمات تیکه تیکه میکنم…میدونی که قبلا هم این کارو زیاد براتون انجام دادم…

مرد خودشو سمت دیوار کشید…دستشو بالا اوردو روی پاهای خونیه دخترش کشید…ثانیه به ثانیه صدای فریادش بلندتر میشد….مشت های که پشت سرهم به دیوار کوبیده میشد…تن بی رمق مرد روی زمین افتاد…

بکهیون در رو باز کرد و خارج شدو مرد رو  تنها گذاشت….با حس فردی که پشت در بود سرشو بالا نیاورد میدونست که کی اونو اینجا پیدا میکنه و منتظرش می ایسته…چانیول هم میدونست باید باشه…باید کنارش باشه…سردی روح بکهیون رو حس میکرد…نیازشو حس میکرد….بکهیون میخواست خلافشو نشون بده پشتشو به چانیول کرد تا دور بشه ولی پاهاش سست بودو توان حرکت نداشت….چانیول تکیه اشو از دیوار کند اروم وبی صدابه بکهیون نزدیک شد…پشتش ایستاد سینه ی داغش تن سرد بکهیون رو لمس کرد…دستشو بالا اوردو دور گردن بکهیون حلقه کرد و به سینه اش تکیه اش داد…دستای بکهیون مشت شدن نبایدمیذاشت که بعد از اون همه تلاش لو بره…ولی نیازش قوی تر از غرورش بود….نفس عمیقش و بیرون رفتن نفسی که مدتی بود حبس شده بود ارامشش رو لو داد…چشمانشو بست ،سرشو به گردن چانیول گذاشت…موهاش چشمانشو مخفی کرد…

بکهیون اروم زمزمه کرد:بهم بازم بگو….

چانیول با شنیدن این حرف باز به یادگذشته افتاد…بغضشو فروداد…چشمانش چرخوند تا از اشکهایی که هجوم اورده بودن محافظت کنه….

چانیول:تموم میشه…خیلی زود…

بکهیون باز هم با شنیدن این دروغ همیشگی لبخند محوی روی لباش نشست…چنددقیقه ای توی همون حالت ایستادن…گرمی تن بکهیون و نفسای منظمش خبر از ارامشش میداد…چانیول میدونست باز قراره همچی بعد ازامشب براشون سخت بشه…میترسید بکهیون بیشتر از الان بخواد ازش فرار کنه دست به کارای وحشتناکتر بزنه ….دستاشو از دورگردنش شل کردو اروم سینه اشو کند و ازش جدا شد…بکهیون باتعجب به سمت عقب برگشت ولی چانیول با پشت کردن بهش نگاهشو مخفی کرد و با قدم های ارومش ازش دور شد….به دور شدنش خیره شد…سنگینیه سینه اش باز نفسشو تنگ کرد ولی اینو میدونست چانیول کار درستی کرد…به نقطه ی تاریکی که محو شد نگاه کرد : تموم میشه…بهت قول میدم…

طبق عادت همیشگیش داشت با اون تیکه پارچه ی قرمز کهنه ای که از بچگی موقع مبارزه به کف دستش ودور انگشتاش میبست بازی میکرد…محکم میپیچید…ذهنش مشغول بود…استرس نداشت ولی عصبی بود…کای مدتی بود توی چارچوب در به اشفتگیه سهون خیره شده بود…

کای:اینجوری …دستت کبود میشه!

سهون که تازه متوجه کای شده بود بیخیال پارچه شد و نیمه باز دستشو پایین اورد و رو به کای گفت:هی..از کی اونجایی؟

کای لبخند کوچکی زد و به سمت سهون اومد و روبه روش ایستاد،دستش رو گرفت و بالا اورد…پارچه رو از دستش باز کرد و شروع کرد به درست بستنش…سهون تموم مدت به چهره اروم و جذاب کای خیره مونده بود…کای نگاه خیره شو حس میکرد ولی مانعش نشد…دلیل این نگاه رو میدونست…شاید اخرین نگاه باشه…شاید…

کای:خوب!تموم شد…راحتی؟

سهون به خودش اومد،دستشو باز و بسته کرد:اره…

کای هردو دستشو بالا اورد،پشت گردنش برد و روی قفل گردنبندش گذاشت…با اینکه زنجیر نازک بیرنگ بیش نبود ولی برای کای باارزش بود…باز کرد و همونجوری دستاشو جلو اورد ودور گردن سهون برد….قفلشو پشت گردنش انداخت و سرتاسر زنجیر رو لمس کرد تا روی سینه اش رسید…

سهون بعد از نگاه به زنجیر گفت:یا این…

کای وسط حرفش پرید:نمیدونم چرا سهونا…ولی حس میکنم اینبار با قبل فرق داره…

سهون : حس…حسی مثل جدایی؟

کای نیشخند درد داری زد دستشو بین موهاش فرو برد:اره،جدایی…به هر حال حتی اگر زنده موندیم اینو برای خودت نگه دار…

سهون دستشو بالا اوردو زنجیر رو با انگشتاش لمس کرد و توی یقش پنهانش کرد…نگاه مطمئنی به کای داد…

هردو از اتاق خارج شدن و به سمت بقیه راه افتادن.. هنوز چند قدمی مونده بود که صدای خنده های بکهیون نگاه اونا به سمت خودش کشید…بکهیون روبه روشون ایستاده بود ،هردو دستاش توی جیباش فرو رفته بود،موهاشو به سمت بالا داده بود برعکس همیشه،لباس ارغوانی خاصی پوشیده بود…

بکهیون با خنده:اخرین صبحتون بخیر دوستان

چیزی که عجیب بود ،خنده های بی وقفه ی بکهیون بود…داشت اذیت میکرد،نمیشد برای مدتی صدای خنده هاشو تحمل کرد…

سهون و کای سعی کردن بهش محلی ندن و از کنارش رد بشن،ولی بکهیون بعد از رد شدن از کنارش به سمتشون رفت و هردو دستشو روی شونه هاشون انداخت و بینشون شروع به راه رفتن کرد…

بکهیون:براتون تمام اسلحه ها …سرد …گرم گذاشتم …فقط کافیه  اراده کنید تا همو بکشید…بیاید شرط ببندیم چطوره؟اوووم…خوب من رو مرگ هردوتون شرط میبندم…شما چطور؟

کای سرجاش ایستاد و صورتشو سمت بکهیون چرخوند:داری چیکار میکنی بکهیون؟

بکهیون دستاشو بالا برد و نگاه مسخره ای به کای کرد وناگهان زد زیر خنده،خنده ای متوقف نمیشد… ترس ناخواسته رو به تن اون دو انداخت…انگشتان سهون روی پارچه ای دور دستش بود فشار میاورد…نفساش کم کم داشت نامنظم میشد…

لوهان : من روی تازه واردا شرط میبندم!

با شنیدن صدای لوهان بکهیون به سمتش رفت :هلوووو رفیق شفیق سفید…

لوهان خنده ی کوتاهی کرد:باز زدی به سیم اخر؟

بکهیون دستشو زیر چونش گذاشت:سیم اخر…من خطم ته نداره…تا همچی رو ته ندم!

لوهان به حرف بکهیون خندید…ولی کای این حرف بکهیون رو جوک نمیدونست…خوشش نیومد…شاید بخاطر اینه که طبیعیه توی همچین روزی همچی بهت حس بدی بده…

روشو از لوهان و بکهیون برگردوند بهشون پشت کرد ،سهون به تبعیت از کای برگشت تا به راهشون ادامه بدن ولی با دیدن کیونگسو جلوشون خشکشون زد….سرتاپای کیونگسو خیره کننده بود…تفاوت واضحی دیده میشد…انگار فرد دیگه ای جلوی اون ها قرار گرفته…با اینکه رکابی ای مشکی پوشیده بود بازم خطوط روی بدنش زخمای جالب و کهنه ای رو نشون میداد…ورزیده بودن ماهیچه هاش…نگاه سرد و بدون ترسش…خیره کننده بود…

حالا منظور لوهان رو متوجه شد…سهون به عقب ..به لوهان نگاه کرد….لوهان منتظر عکس العمل اون دو بعد از دیدن کیونگسو بود…وقتی شک رو توی چهره اشون دید خوشحال شد…بدون حرف و اهمیتی به نگاه عصبیه سهون به جلو حرکت کرد…بعد از چند قدم دور شدنش کیونگسو پشت سرش راه افتاد و به سمت سیاهچال راه افتادن…

بکهیون:اوپس…بو نمیاد بچه ها؟فکر کنم چیزای غیر قابل پیشبینی ای پیش رو دارید…خوب فایتینگ

حرف بکهیون باز با صدای خنده های نیشدارش پایان رفت همینطور که دور میشدو از پله ها پایین میرفت صدای خنده هاش انعکاس پیدا میکرد….

بالای پله ها ایستادن…به تاریکی پله هابا شعله ها سایه میافتاد خیره شدن…کای لباشو روی هم گذاشت و به سهون نگاه کرد…سهون با حس سنگینی به سمتش چرخید…

کای:باید یکیمون زنده از اینجا بیرون بره سهونا…برات مهم نباشه من کیم…خودت رو باور داشته باش…فقط…بکش…

سهون:ما هردو بازم برنده میشم…

کای میدونست این حرف رو اینبار نیمتونه محکم بزنه…سرشو تکون داد و اولین قدم رو روی پله ها گذاشت….صدای قدم ها توی پله ها میپیچید…سکوتش خفه کننده بود…مسیر خیلی طولانی تر از چیزی بود که قبلا تجربه اشو داشتن…با شنیدن قدم های نفر سوم به پشت سرشون نگاه کردن…

سهون:چانیول…

چانیول که تموم مدت از دور شاهد همچی بود بالاخره تصمیم گرفت به سمت کسایی بیاد که از چندین سال قبل برای همچین روزی اموزششون داده بود…

کای:هه…فکر نمیکردم امروز برای تماشا بیای…

چانیول بدون جوابی از بین سهون وکای رد و شد..روی اخرین پله بود که ایستاد…به عقب برگشت…

چانیول:زنده بمونید…این میدون ارزش خون شما رو نداره…

با حس دستان چانیول روی شونه هاشون انگار انرژی خاصی بهشون داده شد…به این حس نیاز داشتن…نفساشون رومحکم بیرون دادن وبه بقیه نزدیک شدن…

همه دور هم ایستاده بود …تنها چیزی که فریاد میزد سکوت ترس بود….با ملحق شدن کریس همه روبه روش ایستادن…

کریس:خوب همه اومدید…این تست اسونتر از چیزیه که فکر میکنید…

همه شکه به کریس نگاه کردن و منتظر ادامه حرفش شدن

کریس:همه باهم وارد میدون میشید….من فقط یک نفر رو نیاز دارم …بقیه باید بمیرن…

حس سردی نوک انگشتان کای ، ترس رو بهش نشون داد…پس …پس …نمیخواست بهش فکر کنه …به کشته شدن خودش یا سهون…

صدای همهمه پیچید…کریس به سمت پله ی جایگاهش رفت روی صندلیش نشست..پشت سرش چانیول،بکهیون،لوهان ایستادن…تازه واردا همه وارد میدون شدند…کای نزدیک در ورودی شد و حضور یکی رو توی چارچوب در حس کرد،سرشو بالا اورد و به کیونگسو نگاه کرد…

کیونگسو:زنده بمون … کسی جز من حق کشتن تو رو نداره…

کیونگسو منتظرجواب نموند از چارچوب بیرون اومد به وسط میدون رفت…کای هیچکدوم از این حرفا براش مهم نبود…خوب که فکر میکرد مرگ خودش هم براش اهمیتی نداشت…تموم چیزی که ذهنشو مشغول کرده بود این بود که چطوری توی این میدون میتونه از سهون مراقبت کنه…

با افتادن سر بی تنی جلوی پاهاش..به خودش اومد…مبارزه بدون زمان شروعی به محض ورود شروع شده بود…ولی کسی که شروع کرده بود سهون بود…همه به سمت اسلحه ها دویدن وهرکی برای خودش انتخابی کرد…کای خوب به وسایل نگاه کرد..به سمت اتش زن رفت…بند هاشو دور شونه هاش انداخت و سر شعله ورشو توی دستش راستش گرفت و با دست چپش شمشیر بلندی رو برداشت…بالاترین نقطه ایستاد و منتظر شد…شاهد کشته شدن یکی یکی افراد بود…ترس و خون…موج میزد … چند نفر همزمان به سمت کای اومدن که با زدن کلید شعله همه رو سوزوند و با شمشیرش جونشون رو گرفت…

کیونگسو هیچ اسلحه ای برنداشته بود …و با مشت خالی میجنگید…ولی سنگینی مشت هاش از تیزی و تندی هر اسحله ای  بیشتر بود…

سهون رگبارشو بعد از تموم شدن تیرهاش به سمتی پرتاب کرد…سریع به سمت تفنگی که کنارش افتاده بود خیز برداشت ولی با دیدن قدم های فردی توی همون حالت خمیده و شک به صاحب پاها نگاه کرد با دیدن کیونگسو نیشخندی روی لباش نشست

سهون:جوجه اردک زشت بهت نمیاد با من دربیوفتی

کیونگسو پاشو بالابرد و محکم به شکم سهون کوبید،قدمی به عقب پرتاب شد…با اینکه درد شدید میکشید بدون هیچ عکسالعملی به زور روی پاهای خودش ایستاد و دستای مشت شدشو روبه روی صورتش گرفت و هردو با دستان خالی به سمت هم حمله ور شدن…

کای با تموم شدن سوخت وسیله اش  سریع اونو به گوشه ای انداخت و اسلحه ی اخرین نفری که کشته بود رو برداشت …گرمای شعله به شدت عرق روی بدنش نشونده بود و خاکستر های سرتاسر بدنشو پوشونده بود…با خلوت دیدن اوضاع سریع به گوشه ای پناه برد تا نفسی بگیره…دیوار خرد شده بود که کای نشسته و بهش تکیه داد و اسلحه اشو چک کرد ..همین زمان بود که صدای سهون رو شنید از بین سوراخ دیوار به اونور نگاه کرد و با دیدن اون دو شکه شد….با دستان خالی بین اون همه افرادی که با اسلحه هم نیمشد جون سالم بدر برد…عصبی شد…ایستاد…به محض ایستادن بهش حمله شد ولی کای الان فقط چشماش اون دوتا رو میدید و وحشیانه به کشتن افرادی که سد راهش میشدن حمله میکرد…دو اسلحه ی دیگر و پشت کمرش گذاشت قدم برمیداشت … افرادی بودن که از نزدیک شدن به کای میترسیدن…

کیونگسو با پا سعی به ضربه و دور کردن سهون داشت ولی سهون میدونست کیونگسو قصد کشتن کای رو توی میدون داره … میدونست خودشو کاملا اماده همچین روزی کرده…هردو مشتایی که به خون دیگری الوده بودرو بالا بردن و به سمت هم حمله ور شدن…ولی با مشت شدن مشتاشون  متوقف شدن…کای بینشون ایستاده بود و دستان هردو رو گرفته بود تا متوجه اش بشن…

کیونگسو:داری چیکار میکنی؟

کای :احمق نباش کیونگسو …میخوای بمیری؟به اطرافتون نگاه کنید همه با رگبار منتظر شکار شما دوتان بعد شما دست خالی با مشت به جون هم افتادین…اگر میخوایدبمیرید تروخدا اینقدر احمقانه نمیرید…

با صدای شلیکی که از کنار گوش کیونگسو گذشت جا خوردن…کیونگسو دستشو روی گوشش گذاشت و به کف دستاش نگاه کرد با دیدن خون کف دستش متوجه زخمی شدن گوشش شد…

سهون فریاد زد:ککککککککای….

کیونگسو تازه به خودش اومد و متوجه تیر خوردن کای شد..بهش نگاه کردن هنوز روی پاهاش ایستاده بود ولی دستش روی شکمش بود…

کای :من…خوبم … مراقب خودت باش نمیخواد نگران من باشی…

کای بعد از زدن حرفش با قدم های سنگینش ازشون جدا شد…سهون نمیدونست باید چیکار کنه…خودشو داشت میباخت…کیونگسو اینکه دشمنش بخاطر اون تیر خورده عذابش میدادو نمیخواست این بازی رو ادامه بده و ناعادلانه میدونست که مدیون دشمنش بشه…

کای با یکی دو نفر دیگه مبارزه کردو به هر طریقی که شد شکستشون داد…ولی خونریزیش نیرویی براش نذاشته بود…چشماش گاهی بین مبارزه سیاهی میرفت…داشت راه میرفت که باز چشماش تار شد به تورهای دور تادور میدون کوبیده شد…به سمت زمین کشیده شد و نشست…دستشو روی زخمش گذاشت…خیس خیس بود…لباس مشکی پاره پاره اش توی اون تاریکی برق قرمز میزد…سرشو بالا اوردو تکیه داد…تنها چیزی که متوجه میشد صدای خنده های بکهیون بود که بار دیگه بلند شده بود…

کریس این بازی براش جالب تر از اونی شد که فکرشو میکرد…از جایگاهش پایین اومد…به سمت کای رفت و پشت سرش نشست….اروم نزدیک گوشش زمزمه کرد…

کریس:بین کیونگسو و سهون فقط یک نفر باید زنده بمونه اگه تو انتخاب کنی میزارم تو هم زنده بمونی….

کای سرشو بلند کرد و به زور به عقب برگشت…با دیدن کریس توی اون فاصله نزدیک شکه شد…کمی فاصله گرفت همینجا بود که نگاهش با چانیول که پشت سرش ایستاده بود گره خورد…استرس از چهره ی چانیول فریاد میزد ولی تو اوج تعجب با لبخونی به کای اسم سهون رو برد…ازش خواست سهون رو انتخاب کنه…………………………………………….

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)