اینم قسمت دوم …

بچه ها تا داستان گرم بشه باید چند قسمتی تحمل کنید چون فضای داستان چیز معمولی نیست باید روی اونم وقت بزاریم باشه؟

قبلا هم گفتم دوست دارم باهام در مورد همچیش بگید چی خوب نوشتم چی بد نوشتم که درستش کنم و کاری کنم بیشتر لذت ببرید

قبلا که خواننده ها بیشتر اهل کامنت بودن داستانا خیلی بهتر میشد…بازم ممنون اجیا

White & black .Ep02

By:sepid

از روی تختش بلند شد ، دستشو روی میله های تخت های خالی کشید…هر لحظه خاطرات، اون دو را طی این چند روز تنها نمیگذاشت.بالای سر سهون که رسید ایستاد به صورتش خیره شد،نارامی اشفتگیش مشخص بود…قبلا راحتتر میتونست کنار بیاد ولی اینبار نه….چون فرق داشت،چون اینبار کای خودشو تسلیم این سرنوشت وحشتناک کرده بود…این برای سهون سخت بود…خم شد پتوی سهون رو تا زیر گلوش کشید…انگشتشو بین دو ابروش گذاشت و گره بینش  رو باز کرد،لبخند محوی زد و از تخت سهون دور شد….اروم قدم برمیداشت،انگار که میخواست از تموم این ثانیه ها ارامش رو بکشه بیرون و لمسش کنه… به پاهای برهنه خودش نگاه میکرد…خودشو جلوی پنجره دید…سرشو بالا اورد،به دریا ی ابی و بی انتها خیره شد ،تنها منظره ای که توی زندگیش به یاد میاورد،تنها لذت تلخی که چشیده بود…دستای باد بین موهاش غلط میزد و باهاشون بازی میکرد….دستاشو بالا اورد انگار که میخواست اسمون رو توی دستاش بگیره لمسش کنه….با دیدن دستاش….یاد کشتن اون چند نفر افتاد،انگشتاش پایین اومد مشت شد….انگار میخواست کف دستاشو سوراخ کنه..درد زیادی داشت ولی کای متوجه هیچ احساسی نبود…با حس فردی دستاشو شل کرد و بهش نگاه کرد،چانی ….. به هم خیره شدن…. چانی یکی از افرادی بود که کای بارها بارها توی خواب و خیالش بخاطر گناهانش کشته بودش…ولی قبول کرده بود باهاش هم مسیربشه و باید برای زنده بودن با این موضوعم کنار میومد…از کنار پنجره گذشت و از خوابگاه خارج شد.چانی رو کنار ساحل دید،مثل همیشه لباس استین بلند گشاد مشکیش..و شلوار تنگ براقش کای توی این چند سال کم دیده بود چانی مدل لباسش عوض بشه یا رنگش….تعجبی نداشت چون خود کای هم فقط یک مدل لباس داشت برای پوشیدن،زندگیه اونا جایی برای توجه به این چیزها نداشت….به سمت چانی رفت و پشت سرش ایستاد….

چانی همینطوری که به دریا خیره بود گفت:میدونستی این دریا برای خیلی از مردمی که دور دنیا هستن قشنگترین مکانه؟

کای با تعجب به پشت سر چانی خیره شده:این …دریا؟

چانی نیشخندی زد:اره این دریا….این اب….این رنگ و هوا….

کای نگاهشو به دریا داد:دنیا؟….برام از مردم دنیا بگو!

چانی چیزی برای گفتن نداشت یا نمیدونست از کجا شروع کنه….دستاشو توی جیبش فرو برد و سکوت کرد…

بک:اون مردم…به چیزایی خوشن که تو حتی تصورشم نمیکنی…مثلا همین دریا …برای ما یه مدل شکنجه اس بخاطر صدای امواجی که دردهای که توی گذشته داشتیم رو توی صورتمون میکوبه!

کای با شنیدن صدای بک به پشت سرش چرخید،هنوز زخم روی گونه اش خود نمایی میکرد،اینبار چشمای بک روشن تر از هرباری بود که کای دیده بود….بک جلوتر رفت و کنار چان ایستاد ضربه ارومی به بازوی چان زد…روشو سمت کای چرخوند

بک:کای…میخوای بری دنیای بیرون رو ببینی؟

کای از سوال ناگهانی بک تعجب کرد،نمیدونست باید چی جواب بده از وقتی یادش میومد اینجا،توی این جزیره زندگی کرده بود…نگاهش رو روی شن ها انداخت ،انگشتان پاهاش رو فرو برد بین شنها…ترس ناگهانی به تن کای افتاد،جز اینجا…؟

کای:من حتی نتونستم زمین دیگری رو کف پاها م حس کنم…

بک دستاشو توی جیبش فرو برد:ما کنارتونیم….

By:sepid

کای با شک و تردید به اون دونفر نگاه کرد،اون دو نفری که باعث قتل خیلی از امثال کای و سهون شده بودن ازشون میخواستن بهشون اعتماد کنن…چطور میتونستند….

چانی وقتی نگاه شکاک کای رو دید قدمی به سمتش اومد

چان:خوب به دور و برت نگاه کن،به کی میتونی اعتماد کنی…اصلا کسی هست که بتونه شما رو درک کنه و بدونه چه کشیدی از چی رد شدید؟

کای به چشمان چانی خیره شده بود و سکوت کرده بود….هردو جواب رو میدونستند!

چان:ما ازاین به بعد برای زنده موندن باید کنا رهم باشیم …. نمیگم اعتماد کنیم ولی بهم نیاز داریم….درسته  کای؟

کای بعد از چند ثانیه ای سرشو پایین انداخت،درسته اون وسهون ….بهشون نیاز داشتن!

با شنیدن صدای قدم های دیگری کای،سهون رو کنار خودش دید…به صورتش نگاه کرد مشخص بود از بحثشون باخبره….

سهون با قاطعیت به بک و چان نگاه کرد وگفت:دنیا رو بهمون نشون بدید!

کای از حرف صریح سهون متعجب شد،اینقدر سریع بود که چانی و بک فقط به سهون خیره شدن و با نگاهشون میخواستن ببینن سهون حرف دلشو داره میزنه یا بدون فکر داره حرف میزنه

سهون به کای نگاه کرد:باید بریم بیرون تا بفهمیم …دلیل تموم این کارها و بدبختی ها رو باید بفهمیم …من نیاز دارم قانع بشم که چرا باید اون تست ها رو رد کنم چرا باید اون همه بچه ی بیگناه بمیرن یا الوده بشن…

سهون نگاه محکمش رو به اون دو کوبید:بهم نشون بدید…

بک نیشخندی به نگاه سهون زد:باشه…

بک به سمت کای و سهون حرکت کرد با کوبیدن شونه اش به بازوی سهون از کنارش رد شد..

چانی:تصمیم درستی گرفتید،همراه ما بیاید…

چانی هم از کنارشون رد شد ، کای و سهون بهم نگاه کردن…

سهون :کای…تو اینو نمیخوای؟

کای داشت فکر میکرد واقعا به دلیل نیاز داشت؟….نه….اون فقط میخواست به هر دلیلی جلوی این سرنوشت رو بگیره…براش دلیل مهم نبود …نیازی به قانع شدن نداشت….

کای:میخوام…منم میخوام دنیا رو ببینم …

سهون لبخند تلخی زد،دستشو روی شونه های کای زد…

سهون :بریم؟

کای دستشو پشت کمر سهون گذاشت و به سمت چانی و بکی حرکت کرد!

از هلیکوپتر پایین اومدن،بکی جلوتر راه افتاد ،چانی هم پشت سر سهون و کای وارد ساختمون شدن…وارد اسانسور شدن…اون دو با دقت به کارهایی که بک انجام میداد نگاه میکردن … با باز شدن در اسانسور….سهون و کای قدمی به عقب برداشتن….چانی دستاشو روی شونه های هردوشون گذاشت و به جلو هلشون داد….کای و سهون به چند دختری که انگار منتظرشون بودن خیره شدن….اب دهنشون رو قورت داد…

By:sepid

سهون ابروهاشو خاروند وگفت:این..اوه اووه..

یکی از دخترا به اون یکی گفت:هی اینا میدونن اصلن ماهم ادمیم و دختری؟

سهون یه ابروشو بالا انداخت و به چانی که نزدیک بود از خنده بپوکه نگاه کرد…چانی دستشو تکون دادواز سهون خواست توجه نکنه به مسیرش ادامه بده

با صدای جیغی که ایستادند و به پشت سرشون نگاه کردن …با دیدن یکی از دخترا که به جون کای افتاده بود چانی سریع سمتشون دوید….

چانی:هی …هی …چته لونا؟

لونا:این عوضی ..اااایشششش بزنم بکشمش…

چانی:از دست شما دخترا ولش کن!

سهون با دیدن کای که مونده بود چطوری بدون ضربه زدن جلوی این دختر رو بگیره خندید…:هی کای فایتینگ تو میتونی!

کای به سهون چشم غره ای رفت

چانی لونا رو از کای جدا کرد:یا…بسه!

لونا:این ….این..دستشو روی سینه هام گذاشت …

چانی سریع به کای نگاه کرد و بعد به بک  ،بکی که از خنده داشت منفجر میشد شونه هاشو بالا انداخت و دور شد…چانی نفسشو بیرون داد بازوی کای رو گرفت سمت سهون هلش داد

چانی:خوب تو که دفعه اولت نیست ،باید مراقب میبودی….

لونا:چااااااااااااان؟

چانی:خیلی خوب دیگه،بهتره بریم سراغ کارمون….نه نه خودم یکاریش میکنم شماها مرخصید!پوووووف!

کای تموم مدت به لونا خیره بود ،چانی سمت کای رفت به همراه خودش کشیدشو دور شدن،کای به دستاش نگاه کرد

چانی:چیه؟

کای:نرم بود…خیلی نرم…

چانی اول نگاهی به صورت هنگ کای انداخت و بلند زد زیر خنده ،با لنگ کفشی که به سمتشون پرت شد،به خودشون اومدن

لونا:من شما دوتا رو میکشششششششششششششم

سهون دستشو روی شونه های کای انداخت و بهش چشمکی زد

کای لبخند کجی زد:به من چه؟خودشون فکر میکردن ما تا حالا دختر ندیدم منم که…

سهون چند ضربه ای پشت سر هم پشت کای زد و بلند میخندید و با تکون دادن سرش کار کای رو تایید کرد.با صدای فریاد بلندی همه سر جاشون خشک شدن،لبخند هاشون محو شد…بک که جلوتر از همه نزدیک نرده هایی ایستاده بود خم شد ارنجشو روی نرده گذاشت و گفت:جدیدان!

چانی:به ما ربطی نداره!یریم…

بک که انگار صحنه ی جالبی جلوش بود گفت:شما برید…میام من

چان:کارای مهم تری داریم….

بک بدون نگاه به عقب، دستشو تکون داد:میام

کای به چانی نگاه کرد  ،در واقع به دستای مشت شدش،صورتی که هر لحظه داشت قرمزتر میشد برای کای جالب شد تا بدونه بک داره به چی نگاه میکنه که چانی رو اینقدر داره عصبی میکنه

چانی همینجور که دندون هاشو بهم فشار میداد:بریم..

By:sepid

سهون پشت سر چانی راه افتاد ،کای چندقدمی به بک نزدیک شد رد نگاهشو گرفت و به کریس رسید…نمیشد از نگاه بک معنی این نگاه ها رو فهمید ، اون نگاه به اون نیشخند کنار لباش نمیخوره….یه لحظه حس منزجر کننده ای کای رو گرفت!نگاهشو از اون مسیر داشت دور میکرد که روی تازه واردا موند…معلوم بود قصد فرار داشتن به شدت زیر دست و پای افراد کریس داشتن کتک میخوردن….توی همون نگاه گذری کای صدای خورد شدن استخوانهایی رو شنید…بین اون همه فریاد پسری ایستاد بود وبا نگاه سردش انگار میخواست زمین رو سوراخ کنه ،حرکتی نمیکرد…زیر کتک ها اروم نشست هیچ نمیکرد گاهی از درد ابروهاش بهم گره میخورد یا لباشو گاز میگرفت….بک وقتی برگشت با دیدن کای تعجب کرد

بک:هی!

کای به خودش اومد و نگاهشو جمع و جور کرد:هوم؟

بک:به چی زل زدی؟

کای :هیچی

کای برای اخرین بار به پسر نگاهی انداخت و از جاش تکون خورد و رفت،بک برای لحظه ای به پشت سرش نگاه کرد …پوزخند بی صدایی زد و از اونجا دور شد!

به چانی و سهون رسیدن،کای از دیدن اون همه لباس جلوی روشون  دهنش باز مونده بود…

کای:واو..چه خبره؟

چانی خودشو روی نزدیکترین صندلی انداخت :خوب هرچی میخواید انتخاب کنید فقط زود…من صبرم زیاد نیس!

کای و سهون نگاه گذرایی به لباس ها انداختن ،کای دستشو روی جیبش فرو برو به سهون نگاهی کرد انگار اونم مثل کای فکر میکرد …هردو به سمتی رفتن .بک سمت چانی رفت و روی دسته ی صندلی نشست.

بک:خوب ما توی این فرصت چیکار کنیم؟

چانی به بک محلی نداد وگوشه ی لبشو دندون گرفت به سمت دیگر خیره شد…بک اخم کرد خم شد کف دستشو روی صندلی کنار صورت چانی تکیه داد و سعی کرد توی مسیر نگاهش قرار بگیره

بک:یا….

چانی با نگاه سردی که کمتر اوقات بکی برای خودش شاهد بودبهش نگاه کرد

چان:بهتره زیاد به من نزدیک نشی بک!میدونی خوشم نمیاد!

بک از حرف چان یکه خورد،دندون هاشو روی هم فشار داد و سعی کرد خودشو کنترل کنه…

بک:تو هم اینو میدونی که چه بخوای چه نخوای من بهت نزدیکم و…میمونم….

چانی توی چشمای بکی که لحظه ای لرزید خیره شد،لبخند کج و تلخی روی لبش زد…دستشو دور کمر بکی برد و با یه حرکت بکی رو روی پاهاش کشید…داشت روی لبخندی روی لبای بکی نقش میبست که با حس لمس لبای چانی روی گوشش محو شد….

چانی:چطوره به منم روی تخت نزدیک بودنتو نشون بدی…

بک شکه شد،سریع سرشو دور کرد و به چانی نگاه کرد:ت..و؟

چانی با دیدن کای و سهون ابروشو بالا انداخت وبه چهره ی متعجب بکی پاسخی نداد!کمتر از 10 دقیقه برگشتن…با دیدن کای توی ست مشکی و سهون ست سفید…یه ابروشو بالا انداخت …دستشو روی پای بکی گذاشت و کمی به سمت جلوخم شد،بکی به نیم رخ چان که طرفش بود نگاه کرد…چانی مچشو گرفته بود…

چانی:این یعنی چه؟

کای دستشو بین موهاش برد و به اون دواشاره کرد:بهتره شما دوتا بگید این موقعیت یعنی چه؟

چانی به بک که هنوز خشکش زده بود نگاهی کرد:حرف دیگه مونده؟

سهون رو به کای کرد:هه…

بک از روی پاهای چانی بلند شد روبه روی کای وسهون ایستاد،سعی کرد طوری رفتار کنه اتفاقی نیافته!

بک:سیاه ….سفید؟

سهون به لباس سفید خودش و مشکیه کای نگاه کرد و سرشو تکون داد

بک:بپا کثیف نشی خوشکله!

با شنیدن قدم های سریعی که به سمتشون میومد توجه همه جلب شد یکی از افراد کریس بود…

بک:هی جون چی شده؟

جون:سریع بیاید رئیس خیلی عصبیه میخواد همه تازه واردا رو بکشه

چانی از سر جاش بلند شد:چی؟همه رو؟بعد از اون همه بدبختی دزدیدمیشون!

بک:باید بریم ببینیم چه خبره

چانی به سهونو کای نگاه کرد:همنیجا ها باشید میایم دنبالتون

به سمت پایین صندلی نگاه کرد:اون دو گوشی برای شما دوتاست باهاتون تماس میگیرم

بکی و چانی با قدم های سریعشون داشتن دور میشدن که بک برگشت

بک:هی…بهتره فکرای احمقانه نکنید به این راحتی از اینجا خلاص نمیشید!

نیشخندی که گوشه ی لب بک برای اخرین لحظه خورد یاد اوری خیلی چیزا برای کای و سهون بود…..

By:sepid

 

با رفتن بکی و چان به طرف گوشی ها رفتن ،کای خم شد و از کنار صندلی برداشت یکی از جعبه ها رو به سهون داد گوشی رو نگاهی انداخت و توی جیب پشتش گذاشت…

سهون:کای بهتره ما هم بریم ببینیم چه خبر شده!

کای سرشو تکون داد و دنبال مسیر بک  وچان راه افتادند صداهایی از طبقه ی پایین میومد،پله ها یکی یکی پایین رفتن،چند قدمی بیشتر نمونده بود که کای دستشو روی سینه ی سهون گذاشت ،جلوشو گرفت

کای:هرچی دورتر بمونیم بهتره…

سهون کمرشو به دیوار تکیه داد، انگشتشو بالا اورد و بین دوابروش کشید، کای همینطور که دستش روی نرده بودبه کریس که بخاطر غیر قابل کنترل بودن تازه واردا عصبی بود نگاه کرد…بک جلوی کریس ایستاده بودو باهاش حرف میزد

بکهیون:خوب قبلا کمتر سن داشتن میتونستیم بیشتر کنترلشون کنیم ، تحمل کنی اینا رو هم رام میکنیم

کریس دستشو بین موهاش فرو برد،نفسشو با حرص بیرون داد…بهم ریخته بود…

چانیول:من مسئولیتشون رو قبول میکنم

همه با شنیدن این حرف چانیول به سمتش برگشتن،بکهیون با دهن باز به چانیول خیره شد

بکهیون:مسئولیت چی چانیول؟میفهمی چی میگی؟

چانیول برگشت و به کایو سهون نگاه کوتاهی انداخت هنوز نیم رخش به سمتشون بود ولی نگاهشو به زمین داد و کمی توی فکر رفت

چانیول:من اموزششون میدم

کریس:مطمئنی؟

چانیول:بله

کریس:اگه کوچکترین خطایی ببینم میکشمشون ،ممکنه جون خودتم این وسط بگیرم میدونی نه؟

چانیول سرشو به علامت تایید تکون داد:بله رئیس

کریس کلافه و عصبی بود،به صورت چانیول خیره بود….چند دقیقه ای جمع توی سکوت گذشت تا اینکه کریس با حرکت سریعی اسلحه ی خودشو بیرون کشید به چند تا از تازه واردایی که به شدت زخمی بودن شلیک کرد صدای فریاد و واهمه همه جا رو باز گرفت….

کریس:فکر نکنید چون سپردمتون دست افرادم جونتون دیه توی دستای من نیست کافیه حس کنم یکیتون قدمی رو کج برداشته همتون رو میکشم…

برگشتو به افرادش اشاره کرد باهاش از اونجا برن .بعداز رفتن کریس بکهیون با عصبانیت تموم سمت چانیول اومد به چشمان هم زل زدن ….چیزی رو که نمیخواست توی چشماش دید…با مشت محکمی به صورت چانیول کوبیده شد این رابطه قطع شد…چانیول قدمی به عقب رفت…بدون نگاه و عکس العملی به کار بکهیون پشتشو بهش کرد و به افرادش گفت:همشون رو ببرید درمانگاه باید زنده بمونن تا بتونم ادمشون کنم

حالشون وخیمتر از این حرفا بود،هیچکدوم سالم نبودن…

بکهیون:هی چانیول …؟

چانیول به سمت کای و سهون برگشت:شما دوتا بهتره بیاید کمک…

کای ابروشو بالا انداخت واخرین پله ها رو با سهون طی کردن…بکهیون وقتی بی محلیه چانیول رو دید بهش نزدیک شد و بازوشو گرفت و کشیدش به سمت گوشه ای که از دید بقیه دور بود،چانیول دستشو کشید

چانیول:ولم کن بکهیون نمیبینی کا ردارم دیه وقت بازی باهات رو ندارم

بکهیون با شنیدن حرف چانی لحظه  ای خشکش زد

بکهیون:روانی تو چطور میتونی بگی بازی؟ما این همه…

چانیول:بسه!ما راهمون جداست…

بکهیون با هنگی به جملاتی که تا حالا از چانیول نشنیده بود گوش میداد

چانیول:بهتره دیه توی دست و پام نباشی…هه…وگرنه ممکنه همراه من بری قبرستون…رابطه ی ما همینجا تمومه

بکهیون دوباره دستشو بالا اورد ولی با گرفته شدن مچش توسط چانیول روی هوا متوقف شد..با عصبانیت وصف نشدنی ای بهم نگاه میکردن کلی حرف برای گفتن بودولی  سکوت کر کنندهای بینشون برقرار شد،چانیول دست بکهیون رو پایین اورد و رها کرد…. دست بکهیون حس سنگینی میکرد انگار بی حس شده بود..چانیول یکی یکی…قدم به قدم …از بکهیون دور شد…بکهیون به جای قبلیه چانیول خیره شده بود کی کارشون به اینجا کشیده بود و او متوجه نشده بود….کی؟

کای به چندتایی کمک کرد تا به درمانگاه برسن دیگه کسی نمونده بود که نگاهش رو همون پسری که قبلا دیده بود قفل شد…جلوی پاش ایستاد

کای:هی….

پسر به دیوار تکیه داده بود جوابی نمیداد،توی سکوتش به زمین خیره مونده بود ارنج یه دستشو روی زانوی خم یکی از پاهاش تکیه داده بود.کای جلوش زانو زد تا بتونه صورتشو ببینه،صورتش  بخاطر کتکایی که خورده بود مشخص نبود یکی از چشماش باد کرده بودو خون گوشه به گوشه ی صورتشو قرمز کرده بود

کای:خودت میتونی بری درمانگاه؟

کای وقتی سکوت پسر رو دید کلافه شد

کای:هی با توام…تا دارم با زبون خوش باهات حرف میزنم بلندشو

بازم همون سکوت،کای نیم خیز شد.بازوی پسر رو گرفت سعی کرد بزور بلندش کنه که با فریاد پسر دستاش وسط هوا زمین موند…پسر از درد شروع به لرزیدن کرد…کای دقیقتر بهش نگاه کرد استخون ارنجش از دستش بیرون زده بود…چطور تونسته بود با این وضعش اینجوری توی سکوت بشینه …به پاهاش نگاه کرد ران سمت راستش از هم پاره شده بود وبه شدت خونریزی کرده بود

کای:یا دیونه شدی؟ممکنه اینجوری بمیری

پسر:تو هم…قاتلی؟

کای با شنیدن این حرف پسر شکه شد….میخواست بگه نه …نه من تا حالا کسیو نکشتم من…دستام پاکه….

دستشو مشت کرد ….وگفت:اره

پسر :منو بکش…

کای خونسرد به پسر خیره شد،سکوتش باعث شد پسر سرشو بالا بگیره بین چشمای قرمزش به کای خیره شد

پسر:منو…بکش…

کای : هنوز مونده تا بخوای بمیری اینقدر ضعیف نباش…

پسر:التماس میکنم…….. منو بکش

کای:بهتره بریم ،بعدش اگه خیلی خواستی خودت میتونی کلک خودتو بکنی

پسر :من نمیتونم

کای :نمیتونی راه بری کمکت میکنم

کای اینجوری به بحثشون خاتمه داد، اروم دستشو زیر پای و پشت کمر پسر گذاشت و خواست بلندش کنه که نگاهش به نگاه پسر گره خورد….به اون نگاه ملتمس امیز ….کای نمیخواست بی دلیل به کسی اسیب برسونه…ولی نمیدونست چه حرفی میتونه اونو راضی کنه…حرفی که خودشم مدت هاست دنبالشه…اروم پسر رو بلند کرد،از درد بهم پیچید

پسر بین اه و ناله اش:خو..اهش می…کنم…آآخ…

کای بدون جواب و نگاهی پسر رو به درمانگاه برد وروی یکی از تخت ها گذاشت…از گوشه ی چشم پسر قطره ای قرمز روی بالش سفید زیر سرش چکید.

صدای بحث کردن چانیول با یکی بلند شده بود کای به سمت صداها رفت..سهون رو جلوی یکی از درها دید…اروم به سمتش رفت با دیدن چانیول کمی سرشو چرخوند تا طرف مقابل چانیول رو ببینه با کسی که از روپوش سفیدش مشخص بود پزشکه  روبه رو شد…

چانیول:لوهان میدونم تعدادشون زیاده ولی فقط اینباره

لوهان…اون پسری که لوهان خطاب شده بود به حدی زیبا بود که سهون و کای روش خیره مونده بودن…

لوهان :این روش ما نیست چان.اونا دیه به درد نمیخورن کریس اخرشم همه شون رو میکشه بهتره الان بمیرن

چانیول:بهتره به این بحث خاتمه بدیم لوهان من به قدر کافی امروز دردسر داشتم

لوهان:یاااا….

چانیول با صدایی بلندتر از فریاد لوهان گفت:چی میشه جون این چندتا ادمیزاد رو نجات بدی…د  لامصب تو دکتری

لوهان لحظه ای مکث کرد:من قبلا از اینکه دکتر باشم قاتل بودم…این ترحم رو بزار کنار چانیول

چانول:من مسئولیت اینا رو قبول کردم ،به موقش خودم سرشون رو از تنشون جدا میکنم اینجا هرکسی باید کار خودشو انجام بده،خودمم بهت کمک میکنم دیه کار بیشتری از من برنمیاد

لوهان که بنظر کمی ارومتر بنظر میرسید گفت:تو چت شده چان…

چانیول دستشو پشت گردنش مالید…به در نگاه کرد …به کای و سهون

چانیول:میخوام حداقل یکیشونو رو مثل این دو نفر نجات بدم لو…شاید مثل ما بشن…ولی زنده ان….

لوهان که انگار با دنبال کردن نگاه چانی تازه کای و سهون رودیده بود گفت:این دوتا فقط زنده موندن؟

چانیول سرشو تکون داد…

لوهان:این دفعه اخره چانی،لطف…محبت …بین ماها نباید باشه اگه میخوای ادامه بدی بهتره اینو فراموش نکنی…

چانیول دستشو روی بازوی لوهان گذاشت:ممنونم

لوهان:هی!

چانیول:لعنتی چطور از تشکر تو خوشت نمیاد…اح…چه گندی!

لوهان نیشخندی زد و به کای وسهون نگاه کرد:هی شما دوتا هم باید کمک کنید من نمیتونم این همه ادم تیکه پاره رو تیمار کنم

هردو سرشون رو تکون دادن،چانی دستاشو بهم کوبید :خوب خوب از کجا شروع کنیم

لوهان دستشو به کمر گذاشت:اول باید بریم سراغ اونایی که دارن میمیرن…برم یعنی پووف…شماها باید برید سراغ بقیه تا من بتونم بهشون سر بزنم مراقبشون باشید

لوهان با همراه چانی به سمت سهون و کای اومدن و از اتاق خارج شدن

چانیول:اوکی…بریم بچه ها

کای پشت سر چانیول راه افتاد ،ولی سهون پشت سر لوهان…

سهون:میخوای بیام کمکت؟

لوهان نگاهی به اطراف انداخت دنبال مخاطب سهون میگشت وقتی فهمید با خودشه خنده اش گرفت

لوهان:اخه تو کمکی هم ازت برمیاد ؟هنوز یه روزم نیست از اون جزیره بیرون اومدی

سهون اخم کرد:توی همون جزیره برای این زنده موندن اموزش دیدیم

لوهان:من با بچه ها کار نمیکنم!اوکی؟بهتره بری دنبال چان…

لوهان با گفتن این حرف به سمت بیماراش رفت…سهون سر جاش میخکوب شده بود ،چانیول به سمتش رفت دستشو بالا اورد و جلوی چشمای قرمز سهون تکون داد تا به خودش بیارتش …

چانی:لوهانه دیه عادت داره به اینکه بقیه دنبالش بیافتن اخلاقم که نداره پس……بهتره از فکر مخ زنیش بیای بیرون از حالا گفته باشم!

سهون از حرف چانیول شکه شد:هه…عمرا بخوام با همچین ادم گندی باشم….بعدشم برای چی من بخوام مخ اینو بزنم….

کای وقتی دید سهون از کوره در رفته سمتش رفت دستشو دور بازوش انداخت و خنده نصفه نیمه ای کرد

کای:بیا بریم دنبال کارمون

سهون ابروهاشو بالا داد :یا یاااا توهم فکر میکنی من جذب اون صورتش شدم با  اون اندام خرکیش  هیچیشم جالب نبود حالا مگه اون صورت عروسکیش چه فایده ای داره چه اعتماد به نفسیم داشت

چانیول از شنیدن حرفا و سوتیه سهون ازخنده  داشت منفجر میشد همینطور کای در حالیکه سهون هرچی بیشتر میخواست راضیشون کنه دارن اشتباه میکنن بیشتر گند میزد

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)