اقااااااا پوستر چطوره؟خودم مرگشم:////

اینم یه قسمت طووووووووووووولانی…ولی بچه ها گفته باشم … اگه در مورد داستان باها م حرف نزنید مجبورم هرچی پسند خودمه بیارم و نمیتونم بفهمم از چی بیشتر خوشتون میاد بیشتر از یه تشکر باهم بحرفیم

البته اگه فقط خودم بنویسمش قسمتا کوتاه تر و ایدهها دیرتر پس اپ دیرتر ببینید چقدر حرف زدن با نویسنده تاثیر داره:/موچ

خخ

لینک کانالم:

https://telegram.me/sepid12fic

پنجره ی ماشین رو پایین داد و دستاشو بیرون برد …. باد دستانشو کف دستاش میکشید حس لذت بخشی رو بهش میداد ، از اینکه موهاش توی صورتش بازی میکردن خوشش میومد،چشمانشو بسته بود و داشت از تموم احساساتی که داشت استفاده میکرد و سعی کرد به نگاه خیره ی دختری که کنارشه توجهی نکنه …

دختر:هی بهتره جلوتو نگاه کنی تا نکشتیمون!

سهون خنده ای کرد :اینقدر از مرگ نترس نمیزارم بمیری

دختر محکم زد روی دست سهون که روی فرمون بودوگفت:ادم باش،بزن کنار رسیدیم

سهون یه ابروشو بالا انداخت چه زود دختر خاله میشی یااا…

دختر سمت سهون خم شد،سهون خودشو عقب کشید و به صندلی چسبوند و تک خنده ای کرد،دختر محکم زد وسط پیشونیش و گفت:شما پسرا چی هستین منحرفای دراز !

سهون:چی چی؟

دختر از ماشین بدون جواب پیاده شد،سهونم با اخم از ماشین پیاده شد..قبل از اینکه بخواد به بحثشن ادامه بده به دور و برش نگاه کرد کنار جاده ی جنگلی ایستاده بودن…سکوتی که گاهی با پر زدن پرنده ای شکسته میشد

سهون:اینجا کجاست؟

دختر:هیس…دنبالم بیا…

دستاشو جلوی سینه اش ضرب در گرفت و با حالت مسخره ای گفت:میخوای بهم تجاوز کنی؟از شما دخترا بعید نیس!

دختر سمت سهون قدم برداشت،سهون همونطوری به ماشینش چسبید:هی هی…بزار اول اسم همدیگه رو بدونیم بعد بهم حمله کن

دختر دستشو بالا اورد و گوش سهون رو گرفت :میگم بیا یعنی بیا من کمربند سیاه دارم تو عمرا بتونی سمتم دست درازی کنی

سهون با چشمای گرد شده به دستای دختر که داشت گوششو میکند نگاه کرد بزور تونست جلوی خندشو بگیره که داشت کمربند سیاهشو به رخ یه قاتل 10سال اموزش دیده میکشید:باشه شارلاتان !میام اگه گوشو ول کنی

دختر گوششو ول کرد، با سر اشاره کرد برن..سهون دستاشو به علامت چشم قربان از کنار سرش افقی جلو اورد..دختر خنده ی بلندی کرد و به داخل جنگل رفت…سهون دنبالش حرکت میکرد،دختر خیلی جالب مراقب سهون بود که به شاخه ها گیر نکنه یا لباساش کثیف نشه…انگار بارها اینجا اومده…چند دقیقه ای بود پیاده روی کرده بودن که به منطقه ای رسیدن …بصورت دایره ای درختا بریده شده بودن بجز یه درخت خیلی بزرگی که بالا اون کلبه ی کوچکی وجود داشت…دختر دستاشو دور کمرش گذاشت و نفسشو بیرون داد…

دختر:خوب؟

سهون :هی شارلاتان این مدل جاها به فازت نمیخوره ها

دختر سمت سهون یهو دوید ،سهون شروع به دویدن کرد و بلند داد میزد و میخندید…سهون ایستاد :اوکی اوکی نفسم دیه بالا نمیاد

شارلاتان هم چند قدمیه سهون ایستاد…

سهون نگاهی به سر تا پای شارلاتان کرد و با لحن جدی ای پرسید:برای چی بین اون همه جا اوردیم اینجا؟

دختر به سمت درخت رفت،دستاشو روی اون کشید…

شارلاتان:تازه به این شهر اومدی و قراره بمونی…اینجا برای من خیلی مهمه،ولی از امشب دیگه نمیتونم مراقبش باشم…

سهون کنار شارلاتان ایستاد، با تعجب پرسید:منظورتو نفهمیدم!

شارلاتان روبه روی سهون ایستاد:میشه تا یه مدتی از اینجا مراقبت کنی ….بهت میدمش…

سهون تک خنده ای کرد و قدمی به عقب رفت:اول که منو میاری اینجا بم تجاوز کنی حالا هم میخوای اینو بدی به من؟

شارلاتان اخماشو توی هم کشید:هی سهون تو نمیخوای ثانیه ای جدی باشی؟

یه ابروشو بالا انداخت:اسم منو از کجا میدونی؟

شارلاتان:دوستت بهم گفت اااا راستی گفت بهت بگم باید یه جایی بره  امشب برای مهمونی میاد !شما هم دعوتید…

سهون :اره مثل اینکه…

با یاد اوریه مهمونی شارلاتان بهم ریخت دستشو بین موهای بلندش برد و بهمشون ریخت…با دقت به رفتارش خیره شد….بهش نزدیک شد و کنارش ایستاد کمی سرشو خم کرد تا بتونه صورتشو ببینه

سهون:مشکل چیه؟کمکی ازم برمیاد؟

شارلاتان سرشو بالا اوردو به کلبه خیره شد:فکر نمیکردم روزی برسه تنها یادگار مادرمو به دست غریبه ای بدم

 تموم حالات صورتشو از زیر چشم گذروند….:جایی میخوای بری؟

شارلاتان:اوم…شاید نتونم دیگه اینجا رو ببینم حتی…

سهون:میتونم بپرسم کجا؟

شارلاتان سرشو پایین انداخت:امشب …اون مهمونیه نامزدیه منه!

سهون سعی  کرد خودشو تو شک نشون بده:هی…تو…تو دختر نخست وزیری؟

سرشو به علامت تایید تکون داد…:بعد از نامزدی مدتی باید بریم خارج از کشور…

سهون اروم پرسید:مدتی؟دوسش داری….؟

شارلاتان به صورت سهون نگاه کرد،انگار غم سنگینی توی چشماش بود…ولی نمیخواست بیشتر از این برای یه غریبه درد و دل کنه…

سهون نگاهشو گرفت و به کلبه داد،بهش نزدیک شد دستشو محکم به درخت کوبید:وووا و بنظر محکم و خوب میاد ،دوسش دارم خیالت بابتش تخت…

با خوردن شاخه ای توی سرش اخ بلندی گفت..شارلاتان از خنده منفجر شد….سمتش رفت و دستشو دراز کرد…:من کریستالم…ازاشنایی باهات خوشحالم سهون

سهون همینجور که سرشو میمالید دست کریستال رو رد کرد:برای من همون شارلاتانی تا ابد،معمولا این حرفا رو باید اول بگن…اخ اخ لعنتی

کریستال خنده ی بلندی کرد:بیا بریم من باید برای امشب اماده شم..

سهون:اوکی باو این چه بیرون بردنی بود همه ی مردمتون با غریبه ها اینجورین؟

کریستال:طوری حرف میزنی انگار از دنیای دیگه ای!

سهون :اره دنیای من با تو فرق داره…

کریستال یه ابروشو پایین کشید و با دهن نیمه باز به سهون نگاه کرد

سهون بی توجه بهش  سمت راهی اومدن راه افتاد،کریستالم پشت سرش…با هم از جنگل خارج شدن …سوار ماشین شدن و حرکت کردن…کریستال پنجره رو پایین داد…:یا منو محکم بچسب

سهون با تعجب :میخوای چی…

با دیدن کریستال که نیمه ی بدنشو بیرون برد و لبه ی پنجره نشست حرفش رو خورد،خواست چیزی بگه تا جلوشو بگیره ولی ترجیح داد به حال خوش این دختر نگاه کنه چون از امشب قرار نبود اینجوری بخنده…صدای جیغای کریستال خیلی بلند و از اعماق وجودش بود…سرپیچ که رسیدن سهون میترسید بیافته دستشو دراز کرد  و پاهاشو گرفت..بعد از پیچ  سهون با دیدن 3تا ماشین تماما مشکی زد روی ترمز…کسی پیدا نبود،راهی برای عبور نبود،در یکی از ماشین ها باز شد پسری قد بلند و با کت و شلوار طوسی شیکی پیاده شد بعد نگاهی که به کریستال انداخت به دستان سهون که روی پای کریستال بود موند ، سهون ابروهاشو بالا داد و دستشو برداشت و هردو به علامت تسلیم بالا برد، پسر سمتشون اومد با هر قدم صورتش بیشتر توی هم کشیده میشدخم شد،  و پشت کمرش جاسازی کرد…سهون:شارلاتان بیا تو سریع…

کریستال اومد توی ماشین،اب دهنشو قورت داد و به سهون نگاه کرد:سهون…هر اتفاقی افتاد پیاده نشو…هیچکاری نکن فهمیدی؟؟

سهون به چشمانش خیره شد،معلوم بود میشناستشون …. کریستال با خشم به سهون نگاه کرد:فهمیدی؟

سهون چشماشو روی هم گذاشت و سرشو تکون داد…کریستال از در ماشین رو باز کرد و سمت پسر راه افتاد…روبه روش ایستادطوری که تماس نگاهی بین اون دو بود رو قطع کنه…شروع به حرف زدن کردن…چند لحظه ای نگذشته بود که با سیلی ای توی صورت کریستال کوبیده شد به زمین خورد…سهون سریع از ماشین پیاده شد و سمت کریستال دوید شونه هاشو گرفت و به بغلش تکیه اش داد و با خشم روبه پسر گفت:یا عوضی معلومه چه مرگته که دستتو روی دختر بلند میکنی؟

پسر با لگد محکمی که پهلوی سهون زد از هم جداشون کرد،سهون سرشو پایین انداخته بود و دندوناشو از حرص بهم فشار میداد…کریستال سریع سمت سهون اومد …پسر بیشتر از قبل عصبی شد،کریستال سریع به طرف پسر برگشت و پاهاشو گرفت با صدایی که از ترس میلرزید گفت:جون خواهش میکنم ،التماست میکنم …. تقصیر منه …. من نباید باهاش میومدم…اون نمیدونست من کیم….

جون نفسشو بیرون داد خم شد یقه ی کریستال رو گرفت و بلندش کرد،نفسش بند اومد…

جون:دروغگو…راستشو بهم بگو…این همونه نه؟

با صدایی بلندتر از قبل ادامه داد:همونی که تموم این مدت بخاطر شبها صدای گریه ات کرم میکردم ارههههه؟اگه راستشو بهم بگی نمیکشمش…

کریستالو محکم سمت سهون پرتاب کرد،سهون سعی کرد از ضربه دیدنش جلوگیری کنه ،کریستال دستاشو به زمین تکیه داد و کمی خودشو صاف کرد،سرشو بالا اورد و با نگاه لرزونش به سهون نگاه کرد….

جون باز به سمتشون حمله ور شد،از پشت به لباس کریستال چنگ زد،سهون دستاشو دور شونه ی کریستال حلقه کرد و به سینه اش چسبوند روبه جون گفت:اره…من همونم…دست از سرش بردار…

جون با شنیدن این جمله خشکش زد،لباس کریستال رو ول کرد….ایستاد…:هه…تو…توی جوجه همونی هستی که عشقمو از من گرفتی؟…هه…چی فکر کردی؟هاااان؟

کریستال خودشو از بغل سهون بیرون کشید : جون…امشب نامزدیه ماست…مگه نه؟پس چه اهمیتی داره من کی رو دوست دارم از امشب با توام هرجا باشی ….من اشتباه کردم….

کریستال عاجزانه داشت التماس میکرد… جون دستاشو بین موهاش فرو برد و بلند فریاد زد…:میکشمتتتتت….کریستال جلو چشمات میکشمش…

به سمت افرادش رفت،بهشون دستور داد اون دو تا ببرن…به سمتشون اومدن…زیر بازوی کریستالو گرفتن و سمت ماشین کشیدنش…

کریستال در حالی که بین دستای اونا تقلا میکرد گفت:منو ببخش سهونا…حتما راهی برای نجاتت پیدا میکنم…قول میدم…

سهون سرشو تکون داد و با هول دادنشون سمت داخل ماشین دیگه نتونستند همو ببیند….

جلوی در پشتیه هتل ایستاده ماشین ها متوقف شدن…سهون با نگاهش دنبال چانی میگشت ولی از جایی برده شدن که پیدا نبودن به اتاق مخفی رفتن و سهون رو به صندلی ای بستن…جون بعد از چند دقیقه وارد اتاق شد،سهون نگاه سردشو بهش دوخت:میخوای چه غلطی بکنی؟

جون همونجا جلوی در ایستاد:هه…بعد از اینکه اون دختر مال من شد … میکشمت!به همین راحتی …سوال دیگه ای داری؟

سهون:چرا…

جون :چرا چی؟

سهون:تو اون دختر رو دوست نداری پس برای چی برات مهم عاشق کی بوده یا اینکه امروز کجا بوده …در هر صورت امشب زن توعه لعنتی میشه

جون انگشتشو بالا اورد بین ابروهاش کشید…:پدرش بهم بدهکاره….باید انتقاممو ازش بگیرم،ساعتای اخر عمرته سوال دیگه ای داری میتونی بپرسی!

سهون:پدر..چطور به تو همچین اجازه ای میده؟

جون :اون پیر مرد از هیچی خبر نداره….اصلا نمیفهمه دخترش چطوری و کجا داره نفس میکشه

سهون دندوناشو بهم محکم فشار داد،دلش داشت به حال کریستال میسوخت،ولی وقتی میدونست امشب قراره جون رو بکشن نیشخند محوی گوشه لبش خود نمایی میکرد….

جون:خوب من باید برم برای جشنم اماده بشم..

روبه افرادش کرد و گفت:خودم میام میکشمش خوب مراقبش باشید…

نگاهشو به جلوی پاهاش دوخته بود صدای موزیک از بیرون شنیده میشد دونفر پشت در اتاق ایستاده بودن،نمیتونست حدس بزنه اون بیرون چه خبره … نمیدونست حتی سازمان از بودن سهون توی اون شرایط خبر داره یا نه تنها چیزی که به ذهنش میرسید این بود که منتظر اومدنش برای کشتنش باشه ….یا سهون اونو میکشت یا اون…. صدای مثل کوبیده شدن چیزی به دیوار به گوش رسید ،سهون نگاهشو از زمین به  در دوخت با باز شدن ناگهانی در و دیدن کای توی چار چوب لبخند سرد همیشگیش روی لباش نشست

کای :هی … بهت زیادی خوش میگذره نه؟

سهون شونه هاشو بالا انداخت و پاهاشو روی هم گردوند…با اومدن چانی بهش نگاه کرد،چانی به سمتش رفت و سعی کرد دستاشو باز کنه

چانی:قرار نبود تااینجا پیش بری…

سهون:میدونم…قابل پیش بینی نبود…اوضاع در چه حاله؟

چانی:حدس زده امشب بریم سراغش ولی مهم نیست…میتونیم….

سهون:من میمونم….

کای با تعجب :چی؟

سهون :گفت امشب میاد که منو بکشه فکر میکنه نامزدش با من بوده!

چانی:هه…پسره ی احمق اگه بخاطر همین حماقتش نبود میتونست بینمون بمونه نه اینکه اینجوری بمیره

سهون و کای با تعجب بهش نگاه کردن چانی در جواب نگاهشون گفت:جون…ارشد من توی سازمان بود….

کای یه ابروشو بالاانداخت و منتظر ادامه حرفش شد

چانی:فرستاده شد تا نفوذی باشه بین سیاستمدارا…ولی فکر اینکه بتونه از دست ما فرار کنه  وبا کمک گنده ترا ازپشت بهمون بزنه  دلیل مرگشه….

سهون:خیانت!

چانی سرشو به علامت تایید تکون داد…:خوب چیکار کنیم؟

سهون :شما برید مراقب اوضاع باشید خودم کلکشو میکنم…

چانی:از پسش برمیای؟

سهون:باید بربیام وگرنه زنده بودنم بی دلیله!

چانی:اوکی

به سمت کای رفت تا خارج بشن

کای:چانی تو برو من میام الان…

چانی بدون حرف اضافه ای رفت.کای به سهون خیره شد….

سهون نگاه مطمئنشو بهش دوخت:میکشمش نگران نباش!

                                                                                                                              کای:لازم نیست تو اینکارو کنی…. من میتونم…

سهون وسط حرف کای پرید:تا کی؟بالاخره که چی کای؟من کل زندگیمو برای قاتل بودن اموزش دیدم وقتی نتونم اینکارو کنم پس به یک موجود بی ارزش تبدیل میشم

کای:با قتل ارزش میبخشی!

سهون:باید یک راه رو برای ادامه دادن انتخاب کنم…همینجور تو برای زنده بودن کشتن رو انتخاب کردی!منم انتخاب کردم!ولی کمی متفاوت….

کای وقتی قاطعیت رو بین حرفای سهون حس کرد حرفی برای زدن پیدا نکردن نمیخواست سهون به حسی که شب ها موجب بی خوابیشه دچار بشه ولی این راهی بود که خیلی وقت بود هردو تسلیمش شده بودن و بهای زیادی براش داده بودن!سرشو اروم تکون داد و پشتشو به سهون کرد تا خارج بشه که با شنیدن صدای سهون ایستاد

سهون:ممنونم کای!

کای دستشو بالا برد  و نیشخندی زد که از چشمان سهون پنهان بود،از در خارج شد.

ساعتی گذشت بنظرمراسم اروم وبی سرو صدا تموم شده بود….سهون با چشمان بسته منتظر بود،چانی دستاشو باز کرده بود تقریبا…با باز شدن در چشمان سهون باز شد با پرت شدن کریستال جلوی پای شکه شد….به حدی صورتش داغون شده بود که چشماش باز نمیشد…لباس صورتی زیبای نامزدیش با خونش نقش گرفته بود،سهون با حرص سرشو بالا اورد و مستقیم توی چشمای جون خیره شد….

جون انگار مست بود:ها؟چچچچچچچچچچچیه؟خوشحالی زنده گذاشتمش؟

جون اینقدر مست بود که متوجه بیهوش بودن نگهباناش نشده بود….کریستال انگار سرش روی تنش سنگینی میکرد…دستاشو بالا اورد و روی زانوی سهون گذاشت و سعی کرد بلندشه ،سهون دندوناشو محکم بهم فشار داد…حس میکرد رگ سرش داره بیرون میزنه…

کریستال:م…من رو بک…ش!بی..گناهه

جون بدون معطلی اسلحشو بیرون اورد و روی سر کریستال گذاشت،چشمای از حدقه بیرون زده ی سهون به ماشه خیره موند…

کریستال چشماشو بست:سه..ون!بگو منو…میبخ…شی!

سهون اب دهنشو قورت داد ….اسلحشو اروم از پشتش بیرون کشید و توی دستاش فشار داد…:آ..ره اره

کریستال لبخند محوی زد و چشماشو بست….

جون:چی فکر کردی از امشب دیگه بهت احتیاج ندارم دختره ی نکبت لاشی….

صدای کشیده شدن ماشه توی اتاق پیچید،با صدای شلیک….تموم بدن کریستال یخ کرد.. شل شد وروی زمین افتاد…سهون بلند شد و سریع به سمتش رفت….

سهون :هی شارلاتان…

کریستال بزور چشماشو باز کرد نیاز به تحلیل اتفاقی که افتاده بود داشت،با دیدن تن بی حس جون که روی زمین افتاده بود توی خون خودش غرق بود به سهون خیره شد…سهون انگشتشو روی لبای کبود کریستال گذاشت

سهون:هیشششش….تموم شد!چشماتو ببند میبرمت یه جای امن

کریستال انگار منتظر همچین جمله ای بود،بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه…بدن کبود و خسته اشو به دستاس سهون سپرد و چشماشو بست…سهون روی دستاش بلندش کرد و از اتاق خارج شد…با دیدن کای و چانی پشت در تعجب کرد،چانی به دیوار تکیه داده بودو کای روبه روش ایستاده و بهش نگاه میکرد!

چانی اسلحشو زیر بینیش کشید :کارت خوب بود…ولی…

با اسلحش به کریستال اشاره کرد…

سهون :باید ببرمش یه جای امن…

چانی قهقهه بلندی زد:احتمالا فکر کردی بتمنی؟

کای متوجه شد چانی داره عصبی میشه:هی سهون برای ما مهم نیست این دختر چی میشه ؟

سهون متوجه شد که احساساتشو بین کارش اورده چیزی که بارها هشدار داده بود بهشون….حتی برای ادب شدن مجبور بودن جسد تمامی دوستانشونو خاک کنن…

سهون:5دقیقه!

کای:یا سهون….

چانی قدمی سمت سهون برداشت ،اسلحشو بین دو ابروی سهون گذاشت با چشمانی که روبه قرمزی رفته بود به چشمای سهون زل زد:120ثانیه بهت وقت میدم وگرنه هردوتون مردید!گمشو!

سهون قدمی خودشو عقب کشید و از جلوی دهنه ی اسلحه کنار رفت و به سمتی دوید…..چانی سر جاش خشکش زده بود از لرزش موهاش میشد فهمید چقدر عصبیه،کای میخواست سعی کنه چانی رو اروم کنه…به سمتش رفت

کای:چان…

چان با صدای که بین لبای بسته بزور بیرون میومد گفت:خودت میکشیش بعد از….90ثانیه دیگه!

کای با چشمای گرد شده به چانی که ازش دور شده بود خیره شد،بنظر کاملا جدی بود و اینکه الان کای هم تهدید به مرگ شده بود بعداز60 ثانیه!

کای سریع به جهتی که سهون رفت دوید ، به هشتیه هتل رسید خیلی شلوغ بود ،به دور وبرش نگاه کردو دنبال سهون میگشت تیک تیک ساعت داشت دیونه اش میکرد…سهون….سهون….اسمشو زیر زبون تکرار میکرد….هردو دستشو بین موهاش فرو برد و نفسشو بیرون فرستاد…37 ثانیه مونده بود…با گرفته شدن شونه هاش به صاحب دستان نگاه کرد با دیدن سهون نفسش توی ریه هاش گیر کرد….

سهون با لبخند عمیقی:30 ثانیه دیه وقت داریم بدو  کای!

کای لباشو به دندون گرفت لبخندی زد و همراه سهون به سمت بیرون دویدن….با ترمزی که جلوی پاهاشون زده شد ایستادن….

چانی:5ثانیه دیگه باید به خودم کلی زحمت میدادم….

کای نیشخندی زد و با سهون سریع سوار ماشین شدن….چانی پاشو روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جاش کنده شد و از اولین ماموریتشون دور شد…بعد از چند دقیقه سکوتی که توی ماشین بود پشت چراغ قرمز ایستاد…هر کدوم بخاطر هیجانی که داشتن نمیتونستن با نمیخواستن از اتفاقی که افتاده حرفی بزنن….کای صحنه و صدای اولین قتل سهون از جلوی چشماش نیمرفت…چانی از اینکه ترسیده بود باز دونفر از افرادی که مثل خودش بودن  و بعد از اون همه تست بیرون اومده بودن رو بکشه،و اینکه اولین ماموریتی بود که بدون…..،…سهون،به چهره ی اشفته ی کای وقتی سهون رو گم کرده بود!….کای همیشه براش یه فرد خاص بودو…. با دیدن نور چراغ ماشینی که از روبه رو بهشون نزدیک شد چشمانشون رو ریز کردن تا بهتر ببینن….چهار راه خلوت بودو فقط اون دو ماشین بودن،از چراغ قرمز رد شد و مستقیم به سمتشون اومد…

کای :هی هی هی…..

چانی توی یه حرکت سریعی دنده عقب زد و گازشو گرفت،ماشین بدون مکثی به سمتشون میومد،سهون به پشت سرش خیره شد نمیدونست چانی تا کی میتونه برعکس رانندگی کنه نفسشون حبس شده بود….:این عوضی دیگه کیه!؟

چانی ترمز دستی رو کشید و ماشین دور خودش چرخید و به راه مستقیم خودش ادامه داد،با فاصله کمی از هم میروندن…به خارج از شهر رسیدن چانی جهت ماشین رو به بیرون از جاده هدایت کرد،ماشینی که پشتشون بودازشون رد کرد….ترسی تنشون رو لرزوند….جلوی ماشینشو ماشین رو چرخوندو مستقیم روبه روشون زد روی ترمز نوری ماشین ها جایی رو برای دیدن جانذاشتن …چانی سریع پاشو روی ترمز فشار داد با اینکه از فاصله شون خبری نداشت…با ایستادن ماشین سریع اسلحه هاشو نو بیرون اوردن ولی…

چانی:صبر کنید!

بهش نگاه کردن با دیدن اسلحه روی سرچانی شکه شدن،بخاطر گردو غباری که از ترمز ماشین ها بلند شده بود نمیشد اونی که بیرون پنجره ایستاده رو دید…..

بکهیون:خودتونومرده فرض کنید

با شنیدن  صدای بکی چشماشونو ریز کردن با دیدن بکی ،تعجب کردن

چانی:داری چیکار میکنی؟

بکی:خفه شو چانیول میفهممممی؟خفه شو!

چانی دستشو سمت دستگیره در برد با شتاب باز کرد و باعث شد محکم به بکی بخوره ،اخمای بکی بهم گره خورد…چانی از ماشین پیاده شد،کای و سهونم همچنین….

چانی:چیه؟چته هار شدی؟نگو بخاطر اینه تنهایی به ماموریت رفتم!بد عادتت کردم …هه

بکهیون که انگار این روزها بار اولش بود چانیول رو میدید عصبی انتهای اسلحشو به دهن چانی کوبید که باعث شد قطره های قرمز خون نمایان بشه….

بکی:بهت گفتم خفه شو!

چانی با گوشه استینش خون کنار لبشو پاک کرد:هه…نخواستم مزاحمت بشم ،بکار نیمه کاره ی چند شب پیشت میرسیدی!

بکی از حرص تموم اعضای صورتش میلرزید….چانی وقتی سکوت بکی رودید سمت ماشینش برگشت و نشست پشت فرمون…و بکی رو توی عالم خفقان خودش تنها گذاشت….هردو میدونستن کی اشتباه کرده و چرا…..کای وقتی جایی برای دخالت ندید نشست توی ماشین….سهون دستشو سمت دستگیره برد ولی با دیدن کس دیگری توی ماشین بکی نظرش جلب شد ،چشماشو ریز کرد با نگاه لوهان که پشت فرمون نشسته بود گره خورد….سردی نگاه سهون رعدی به تن لوهان میانداخت…نیشخندی گوشه لب لوهان بودکه نشونه تنفر ناشناخته اش نسبت به اون دونفر بود…تا حدی که حاضر شده بود از رابطه ی خراب چانیول  و بکهیون برای حالگیریشون استفاده کنه…..سهون نگاهشو گرفت و در رو باز کرد و توی ماشین نشست و ازشون دور شدن…بکی از جاش ایستاده بود و به فکر عمیقی فرو رفته بود،لوهانم نگاهی به بکی انداخت و تصمیم گرفت تاخود بکی نخواد این خلوتشو بهم نریزه و بزاره با خودشو حقیقت کنا ربیاد….

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)