هدر سایت
تبلیغات

black&white.E05

سلام اینم قسمت بعدی که براتون اوردم

راستیییییییییی ممنون بابت حرفا و کامنتاتون اصلا من نمیدونید چقدر ذوق مرگ شده بودم قسمت قبل خخخ

حالا شدد چون فهمیدم کجای کارم درسته و شماها چی میخواید از داستان…یوهوووو

همنیجوری دلمو گرم کنید عشقولیام

کای دستشو بین موهاش کشید و به سهون که کنارش ایستاده بود گفت:دیگه دیشب تکرار نمیشه اوه سهون …

سهون که اول صبحش با شنیدن این جمله کای گند زده شده بود گفت:یا …من که چیزی یادم نمیاد

کای سمتش چرخید توی حرکت یقه ی سهون رو چسبید و به دیوار کنارش کوبید و مستقیم توی چشماش زل زد ،سهون دستشو روی دست کای گذاشت :هی رفیق…ایزی…

کای:من باهات شوخی ندارم،سعی کن زودتر خودتو جمع کنی …

یقه اشو ول کرد و قدمی به عقب برداشت،خودشم این که زیاده روی کرده بود رو حس کرده …ولی بخاطر دیشب و فکر اینکه از این به بعد بخاطر انتخابشون چی برسون میاد نتونسته بود بخوابه….سهون متوجه افکار کای بود،دستشو بالا اوردو روی شونه ی کای گذاشت:من نمیمیرم،نگران نباش…

کای دست سهون رو کنار زد،دور شد.سهون به پشت سر کای خیره شد…خودشم همچین با کای متفاوت نبود…از اینکه حتی نمیدونستن دقیقه دیگه قراره چه اتفاقی بیافته متنفر بود….نیاز داشتن به اینکه فقط کمی فکر کنن پس تصمیم گرفت کای رو تنها بزاره…

توی ساختمون قدم برمیداشت،به صفحه ی شطرنجی کف زمین نگاه کرد …سربازایی که بازی رو شروع کرده بودن و هنوز….اول راه بودن….بی خبر از …خونه ی چهار گوش بعدی…

لوهان از اتاقش بیرون اومد ،با دیدن کای توی راهرو توجهش جلب شد با یاد اوری دیشب اخماش توی هم کشیده شد….به سمت کای رفت..

لوهان:باید حدس بزنم کریس براتون چه مجازاتی رو در نظر داره یا خودت میدونی؟

کای الان اصلا توی موقعیتی نبود که بخواد با لوهان کل کل کنه…خودشو به نشنیدن زد…و به راهش ادامه داد

لوهان وقتی بی اهمیتی کای رو دید عصبی شد:هی… سرجات وایسا…بهت دستور میدم!

اولین بار بود که بهش دستورمیداد اینم بخو بی براش ثابت شده بود که باید از لوهان اطاعت کنه….نفسشو بیرون داد و سرجاش ایستاد….لوهان بهش نزدیک شد و روبه روش قرار گرفت،لحظه ای به چهره ی سرد کای که به طرف دیگه ای خیره بود نگاه کرد

لوهان:اینجوری نباید ادامه پیدا کنه،با اینکه از شما دوتا متنفرم ولی خوشم نمیاد ببینم بین گروهمون اتحاد نیست…

کای چشماشو چرخوند با حالت کلافه گفت:خوب،به من چه؟

لوهان:هر اتفاقی بیافته باید ما بدونیم نباید اتفاق دیشب تکرار بشه…حماقتتون ممکن بود سر هممون رو به باد بده

کای:کدوم حماقت؟

لوهان که تازه متوجه شده بود کای از چیزی خبر نداره ،نفسشو بیرون داد :چانیول به ما هیچی در مورد ماموریت نگفته بود شما هیچ پشتیبانی نداشتید

کای شکه شد با چشمای گرد شده به لوهان خیره شد

لوهان:اصلا تو میدونی الان چانیول کجاست؟

کای:من چرا باید اینو بدونم ؟

لوهان دستاشو کنار کمرش گذاشت و به بی توجهیه کای فکر کرد و گوشه ی لبشو به دندون گرفت…:از دیشب توی سیاه چاله!

کای :چی؟

لوهان:احتمالا زندس اون چانیوله 7تا جون داره…هه…

از صورت لوهان مشخص بود نگرانشه حتما یه دلیلی داره که لوهان داره اینا رو به کای میگه

کای:بگو چیکار میتونیم بکنیم ؟

لوهان که انگار منتظر بود این جمله رو از کای بشنوه اومد تا یه چیزی بگه ولی بازم به کای اعتمادنداشت…کای هم اینو فهمید…چند دقیقه ای بهش مهلت داد ولی خبری نشد …راهشو کشید تا از کنارش رد بشه…لوهان بازوی کای رو گرفت…سهون از دور تماشاگر این صحنه بود…این عادت سهون بود که به هیچکس به جز کای اعتماد نکنه واز اینکه بعد از دیشب لوهان و کای رو کنار هم میدید خوشش نمیومد،بهشون نزدیک شد ،کای سهون رو دید ولی لوهان پشت بهش ایستاده بود….

لوهان:میتونیم اینبارو کمکش کنیم،به شرط اینکه براش توضیح که همچی غیر قابل پیشبینی و سریع بوده….طوری که بتونیم ادمی مثل کریس رو اروم کنیم…

کای بازوشو از بین دست لوهان بیرون کشید،به سهون  که مطمئن بود فهمیده بود بحثشون درمورد چیه نگاه کرد…:میتونی؟

لوهان با شنیدن حرف کای تعجب کرد با حالت گنگی نگاه کای رو دنبال کرد و به سهون رسید…

سهون همینجوری که به کای نگاه کرد و طوری که انگار لوهان اصلا وجود نداره…:اره تقریبا میشه گفت همینجوریم بود!

کای سرشو تکون داد:خوبه

لوهان:بهتره بریم پیش کریس تا دیر نشده

لوهان نگاه گذرایی به سهون انداخت و جلوتر راه افتاد ،پشت سرش کای و سهون دنبالش قدم برمیداشتن…به دری رسیدن که پشتش دو نگهبان ایستاده و دو نفر دیگه پشت میز نشسته بودن یه چیزایی رو ثبت و ضبط میکردن و دوربین هارو چک میکردن ، با دیدن لوهان همگی جلوش صف کشیدن

افراد:قربان ؟

لوهان یک دستشو توی جیبش فرو بردو با دست دیگه اش به در اشاره کرد:بازش کن!

افراد لحظه ای مکث کردن….

لوهان:باید با رئیس حرف بزنم،بازش کن

بالاخره یکیشون به سمت در رفت و بازش کرد،روبه روی در ایستاد بدون برگشتن پرسید:بکهیون؟

افراد که متوجه منظور لوهان شدند جواب دادند:نه قربان ایشون اصلا به اینجا نیومدن

لوهان نفسشو بیرون داد و به راهش ادامه داد،پله های طولانی و تاریک مطلق به پیشوازشون رفت…همینجوری که از پله ها پایین میرفتند صداهای فریاد چانیول رو شنیدند…هرلحظه بلندتر میشد…و صداش توی پله ها میپچید…لحظه های شد که برای هرسه تحمل صداش دردناک و وحشتناک بود…بالاخره اون صف پله ها به پایان رسید…با چراغ های کم نوری که وجود داشت فقط میتونستی سایه ای از دیوار ها رو ببینی …دقت که میکردن قطره های خون خشک شده به دیوار ها خود نمایی میکرد،کای فقط به روبه روش خیره شده بود ولی سهون تا میتونست به جزئیات سیاه چال توجه میکرد…صدای موجوداتی که پیدا نبودن گاهی به گوش میرسید…بالاخره به جایی که چانیول بود رسیدند….جایی مانند سالن بزرگی که گوشه به گوشه اش پر شده بود از وسایل شکنجه….وسط اون جهنم کریس با کت و شلوار سفیدی که با قطره های خون به درخشندگی افتاده بود دیده میشد،لوهان به اون دو اشاره کرد منتظر بمونن…خودش به سمت کریس رفت …

کریس بدون گوش دادن به حرف لوهان:بیرون!

لوهان:رئیس!

کریس با فریاد:گفتم بیرووووووووووون!!!

لوهان سعی کرد خودشو محکم بگیره ،نباید میذاشت چانیول اینجوری بمیره ….دلیل کارش رو خوب میدونست…

لوهان:مطمئن باش از این در برم بیرون پشیمون میشی که چرا به حر فم گوش ندادی!

کریس با عصبانیت مشت محکمی به صورت لوهان کوبید ،پشت سر هم لگد هایی رو به شکم میزد و گفت:تو هم میخوای مثل این کشته بشی…مگه نمیدونی خوشم نمیاد  از دستوراتم سرپیچی بشه…

لوهان دستشو روی شکمش گذاشت از درد به خودش پیچید:نمیخوام بعدا بخاطر از دست دادن بهترین افرادت خودتو سرزنش  کنی،میدونم چقدر چانیول برات ارزش داره…

کریس با حرص به لوهان خیره بود…و حرفی نمیزد…از عصبانیت دونه های خیس موهاش روی پیشونیش میرقصید…..کای به چانیول که از دستاش اویزون بود نگاه کرد…به جز لباس زیرش چیزی به تن نداشت،تموم بدنش با زخم های ریز و درشت خط برداشته بود و ردهای خون قرمز به تنش افتاده بود…سهون وقتی سکوت طولانی رو دید  قدمی به سمت کریس رفت…

سهون:قرار نبود تا اون حد پیش بریم،ما فقط برای بررسی اوضاع رفته بودیم نمیتونستیم اون شرایط رو از دست بدیم ،فرصتمون هم کم بود اینو خوب میدونید…همچی غیر قابل پیشبینی بود…

کریس:توقع نداشته باش اینو باور کنم که وقت نداشتید به سازمان خبر بدید

سهون سعی کرد خودشو نبازه:من دست اونا گیر افتاده بودم،نمیتونستم بهشون دسترسی پیدا کنم ،مجبور شدم جون رو بکشم وگرنه اون منو میکشت نمیتونستم کاری نکنم….

کریس به سهون نگاه کرد ،انگار حرفای سهون کمی ذهنشو درگیر کرده بود…

کای:ما وقتی سهون رو پیدا کردیم که جون کشته شده بود….

کریس:برای من قانع کننده نیست لوهان

لوهان خودشو از روی زمین جمع کردو محکم جلوی کریس ایستاد:تا حالا دیدی من طرف کسی رو بگیرم کریس؟

لوهان تا حدودی خودشو مقصر میدونست ،اون فهمیده بود چانیول چی تو سرشه ولی مثل همیشه نمیخواست دیگران براش مهم باشن….حتی سعی نکرده بود به چانیول هشداری بده با اینکه دلیل کارشو خوب میدونست…..

کریس،بعد از کمی تامل به سمت چانیول که دیگه بیحال واویزون بود رفت…مشتی به قفسه ی سینه اش کوبید که میشد صدای خورد شدن استخونی روشنید…چانیول حتی نایی برای اه و ناله نداشت…چشمای قرمزشو بزور بازکرد به چشمای خسته و عصبیه کریس نگاه کرد….حرف زیادی بین رئیس و بهترین افرادش بود که نمیشد زده بشه…کریس با تموم خشونتی که نشون داده بود از اینکه تونسته بود خودشو قانع کنه که چانیول بهش پشت نکرده  خوشحال بود ولی نباید به راحتی بیخیال این موضوع میشد…چانیول دوست داشت عصبانیت کریس رو ببینه اینجوری فکر میکرد زخمی که روحش بخاطر کریس خورده بود التیام خاصی پیدا کنه با اینکه خود کریس از هیچی خبر نداشت….کریس کتشو بیرون اورد و روی شونه های لخت چانیول انداخت…ازش دور شد روبه لوهان کرد:زنده نگهش دار!

لوهان لبخند کجی زد و سرشو تکون داد.کریس انگار دستاش روی بدنش سنگینی کرده بود…خسته بود…از بین کای و سهون رد شد بیرون رفت…کای و سهون به لوهان کمک کردن چانیول رو پایین بیاره با هر تکونی چانی از درد به خودش میپیچید،سریع از سیاه چال بیرون و به سمت درمانگاه لوهان بردند….لوهان سریع شروع کرد به بخیه زدن زخم هاش…

لوهان :هی سهون کمک کن بدنشو بشوریم و ضد عفونی کنیم

سهون هنگ به لوهان نگاه کرد تا حالا این کارو نکرده بود،لوهان به صورتش نگاه کرد و آهی کشید:با اون گاز هایی که گوشه اتاقه همون باندا با اب ولرم تنشو بشور…اروم روی زخم هاش بکش و با مواد ضد عفونی کننده روی زخماش بزن

سهون :اهان اهان….

سریع به سمت بیرون دوید …

لوهان کلافه:اه…بکهیون لعنتی نمیدونستم تا این حد عوضی ای!!!!!!

نگاه گذرایی به زخمای چانیول کرد:پسره دیونه…مگه بهت نگفتم عاشقش نشو…

هوا گرگ و میش بود،ستاره ها کمو بیش خود نمایی میکردن…هلال ماه از بین ابرها کمی پیدا بود…لبه ی پنجره نشسته بود و ارنجشو روی زانوی خم شده اش گذاشته بود وسرشو به کف دستاش تکیه داد….باد خنک سحر از بین موهاش رد میشد از هم جداشون میکرد….بارها سعی کرد نفسشو ازاد کنه و بیرون بده ولی از پسش برنمیومد از کی…؟از کی نفس کشیدن اینقدر براش سخت شده بود….تکیه اشو از کف دستش برداشتو سرشو به دیوار پشت تکیه داد ، اروم سرشو چرخوند و به تخت نگاه کرد…کریس دیشب با همون لباس خونی….خونی که از چانیول چکیده بود برگشت…بدون هیچ حرفی کنار بکهیون که خودشو به خواب زده بود خزید و اروم توی اغوشش کشید…بکهیون نمیخواست حدس بزنه چه اتفاقی افتاده که کریس اینجوری اشفته برگشته ….اب دهنشو قورت داد …چشمانشو بست که باعث شد بعد از مدتها….نه سالها…یادش نمیومد اخرین بار کی بود…ولی خیسی خطی که روی صورتش افتاد،ناراحتی و اشکشو به رخ کشید….واحساساتش…

نگاهشو از کریس گرفت و بیرون از پنجره دوخت،جز نگهبانا کسی دیده نمیشد…منتظر چی بود…دلش چی میخواست….یا چه کسی؟

چانیول:به من تکیه کن….

بکهیون با شنیدن خاطراتش چشمانشو بست و گوش داد…

چانیول:با من باش…اگه تو…بمونی…هیچ چیزی جز مرگ ما رو از هم جدا نمیکنه…بکهیون؟

بکهیون همینجور که توی سکوت سحر به صدای چانیول گوش میداد،سرشو به علامت تایید تکون داد…

چانیول:ممنونم بکهیون،…ممنون که قبول کردی برای من باشی…

نفس حبس شده اشو بیرون داد….

چانیول:اوووم…بوی نفسات برای من مسیر زندگیه بکهیون…

لبای لرزونش رو به هم فشار داد تا جلوی  ریختن اشکهای حلقه زده توی چشمان بسته اشو بگیره….

چانیول:عاشقتم…

حس دونه دونه ی اشک ،بکهیون رو به خودش اورد که خاطرات اولین شبشون بیرون کشید…به اطرافش نگاه کرد،سریع دستشو بالا اورد و رد خیسی و براق روی صورتشو پاک کرد….

بکهیون:همچی…گذشته بکهیون…یاد اوریش فقط مانع رسیدن به هدفت میشه …. فراموش کن….فراموش…

خودشم میدونست امکان نداره بکهیون، قاتل احساسات، شکنجه گر عصبی  مشهور…نمیتونه کسی رو که توی وجودش نفوذ کرده رو  فراموش کنه…

کسی رو دید … دستشو لبه ی پنجره گذاشت و خم شد…با دیدن لوهان اب دهنشو قورت داد،روپوش سفیدش از لکه های خون پوشیده شده بود…. بهش زل زده بود…لوهان وقتی تقریبا وسط محوطه رسید برگشت و سرشو بالا گرفت و نگاهش به بکهیون قفل شد…چشمان بکی شروع به لرزیدن کرد..به خودش این حق رو نمیداد که حالشو از لوهان بپرسه حق نگران شدن نداشت….لوهان میدونست چقدر حال بکهیون خرابه شاید داغونتر از چانیولی که بدنش تیکه پاره شده بود…ولی از بکهیون عصبانی بود…بکهیون باعث کله شقی های جدید چانیول بود…ثانیه ای بهم خیره بودن…لوهان میخواست بزاره بکهیون توی اتیشی که خودش برای چانیول درست کرده بودبسوزه…ولی بکهیون چهره ای داغونتر از تقاص داشت…سرشو پایین انداخت،بکهیون با ناامیدی به لوهان که دیگه نگاهش نمیکرد خیره شد…میخواست صداش بزنه …ولی….لوهان با حرص نفسشو بیرون داد،دوباره نگاهشو بالا اورد وهمزمان که سرشو تکون داد وچشمانشو بست با اشاره بهش گفت زنده اس!دستای لرزون بکی از ارنجش خم شد،انگار تا حالا بزور تونسته بود وزن بدنشو تحمل کنه…لبای خشک شدنشو ازهم فاصله داد و لبخند تشکر امیزی به لوهان تحویل داد…لوهان وقتی خوشحالی بکهیون رو دید ،خوشحالیه خودش رو پایین انداخت سرشو با ادامه دادن به راهش پنهان کرد…. از ساختمون بیرون رفت با دیدن فردی لبه دریا تعجب کرد و کنجکاو شد…کمی نزدیک کرد با فکر اینکه میتونه سهون باشه قدم هاشو تندتر کرد….یه لحظه سرجاش ایستاد،برای چی شتاب زده شد…معلومه بخاطر امروز میخواست ازش یجوری تشکر کنه بابت نجات دادن چانیول…ولی چه لزومی داشت….تشکر؟…هه…لوهان با افکارش گیج شده بود و نمیفهمید داره چه میکنه و چه میخواد…سرجاش ایستاد و به سایه ای که کنار دریا نشسته بودخیره شد….

لبه ی دریا هردو زانوهاش خم بود هردو دستاش روی اونا….به انتهای دریا خیره بود،بینهایت توصیف این انتها بود مثل انتهای سرنوشت خودش…با شنیدن قدم هایی به سمت صدا برگشت با دیدن سهون توی چند قدمیش لبخند محوی زد….سهون بهش نزدیک شد…

سهون:مزاحمم میدونم ولی خیال رفتن ندارم!

کای از قضاوت سهون خندش گرفت…ولی جوابی نداد

سهون:کای؟

کای:هوم؟

سهون:خوشحالم تونستم برای چانیول کاری کنیم!

کای صورتشو سمت سهون چرخوند و بهش نگاه کرد…عکس هلال ماه که توی اب افتاده بود توی چشمان سهون برق میزد….سکوت کای باعث شد حرف دیگه ای بینشون رد نشه….کای هم نگاهشو دوباره به دریا داد….سهون یهو مچ پای کای رو گرفت و پاشو دراز کرد…کای با تعجب بهش نگاه کرد…چرخید و سرشو روی پای کای گذاشت،دستاشو روی سینه اش بهم پیچید و چشمانشو بست…

سهون:تکون نمیخوری خوابم میاد!

کای:مگه اتاق نداری تو ؟

سهون:اونجا صدای موج نمیاد،عادت دارم ….هه…..

کای به صورت سهون که نیمی از اون تاریک شده بود خیره شد،اره هردو به شکنجه های شبانه عادت داشتن….کای هم دستاشو بالا سرش برد و قدش کشید و کم کم خوابید روی شن ها و دستاشو زیر سرش برد…..

لوهان با اومدن سهون ،متوجه اشتباهش شده بود…به اون دو خیره بود.حدس میزد رابطه اشون بیشتر از چیزی که تا حالا فکرمیکردن بوده باشه…احساسات قوی ای بینشونه….ولی هردو چنان سرد بودن که نمیشد حرفی رو باقطعیت زد…چرا داشت به اون دونفر و احساسات بینشون فکر میکرد….چرا بدنش داغه…دستاشو مشت کرد….از اتفاقاتی که داشت میوفتاد خوشش نمیومد نباید این احساسات اینجا موج بزنه …این یک ممنوعه اس…با خودش همونجا عهد بست جلوی همه اینارو بگیره…به هر طریقی….به هر قیمتی…

جلوی ایینه ایستاد…دستشو به لباسش کشید و مرتبش کرد…

کریس:حیف که کلی کار مونده…

بکهیون از روی تخت بلند شد و لبه ی تخت نشست…لباشو توی دهنش کشید و مکید…:اره…این روزا سرت شلوغه

کریس همینجوری که یقه اشو درست میکرد:جبران میکنم اوم؟

بکهیون نیشخندی زد:لازم نیست کریس راحت باش

برای اخرین بار توی ایینه به خودش نگاهی انداخت و به سمت بکهیون برگشت…بکهیون به قدم هاش خیره شد تا جلوی پاهاش ایستاد…خم شد ،انگشتانشو کنار گوشش قرار داد و گونه اشو نوازش میکرد …بهش نزدیک شد و بوسه خیسی به لبانش زد…

بکهیون بین لباش خندید که باعث شد کریس کمی فاصله بگیره و بهش با سوال نگاه کنه…

بکهیون:ممکنه باز خط اتوی لباست بهم بخوره…

کریس از شنیدن این حرف قهقهه بلندی زد و صاف ایستاد:داره دیرم میشه…مراقب تازه واردا باش براشون برنامه جدید دارم!

بکهیون دهنشو باز کرد تا بپرسه  که با قرار گرفتن انگشت کریس روی لباش ساکت شد….

کریس وقتی تسلیم بودنشو دید لبخندی زدو از اتاقش بیرون اومد…به سمت اتاق لوهان حرکت کرد…با تقه ای که به در زد ،در رو باز کرد که وارد بشه ولی با دیدن صحنه ی روبه روش یه ابروشو بالا داد و متعجب به لوهان که داشت با یکی از نگهبانا لاس میزد نگاه کرد….لوهان روی نگهبان که روی میز خوابیده بود خم شده بود با گوش سینه هاش بازی میکرد…به چارچوب تکیه داد و بهشون خیره شد…هیچکدوم متوجه تماشاگرشون نشده بودن…کریس وقتی دید دستای لوهان داره کمربندشو باز میکنه…دستشو جلوی دهنش گرفت و سرفه ای کرد..هردو به سمت در نگاه کردن با دیدن کریس جا خوردن ، نگهبان با ترس به کریس خیره شد …،لوهان از دیدن ترس نگهبان خندش گرفت،دستشو روی شونه هاش گذاشت و سمت خودش چرخوندش ،دکمه هاشو بست  اروم روی گوشش زد

لوهان:بدو برو دیگه نمیخوام تویه بزدل رو ببینم..وگرنه با همین کمربندت خفت میکنم

نگهبان وقتی تغییر لوهان رو دید بیشتر از قبل به تنش لرز افتاد سریع سمت در دوید با تعظیم نصف و نیمه ای به کریس از اتاق خارج شد…

لوهان لباسشو مرتب کرد و سمت جالباسی رفت..:میبینم جناب رئیس اینورا راه گم کردن!

کریس وارد اتاق شد و در رو بست:میدونستی وقتی تنهاییم زیادی خودمونی حرف میزنی؟

لوهان نشست روی صندلی و دوتا قهوه ریخت:چیه؟میخوای منم شکنجه بدی؟!

کریس روبه روی لوهان نشست و پاهاشو روی هم گذاشت:اگه اینکارو میکردم تو اینقدر عمرت طولانی نبود

ابروهای لوهان همزمان بالا رفت به کریس نگاه کرد و یهو زد زیر خنده:دیونه ..تو هیچوقت بلایی سر من نمیاری….

اینکار کریس،و رابطه ی خاصش با لوهان دلیل خاصی داشت که با این جمله لوهان یاداوری هردوشد…

کریس:راه طولانی ای دارم برای …

لوهان پرید وسط حرف کریس معلوم بود از یاد اوری این موضوع خوشش نمیاد:قهوه ات…شیرین نکردم تلخ دوست داشتی دیگه؟

کریس لحظه ای مکث کرد و خم شد فنجونشو برداشت و به لباش نزدیک کرد:اره

لوهان:مدت زیادی از اخرین باری که اینجوری باهم حرف زدیم میگذره…منتظرم !!

کریس:عجله داری

لوهان خنده ای کرد و فنجون خودشو برداشت : خیلی …باید مهم و جالب باشه!

کریس فنجونشو بین دو دستاش گرفت و دستاشو به گرماش حس میداد…:باید وارد گی بار بشیم…

لوهان تکیه اشو به مبل داد و با دقت به حرف کریس گوش داد…

کریس:تربیتشون کن!

لوهان : زوده براشون…من هنوز نمیشناسمشون..

کریس:نیاز داریم…

لوهان :باشه به وقتش…خودم حواسم جمعه…بهت خبر میدم….

کریس لبخندی از روی اعتماد چند ساله به لوهان زد  قهوه اشو نوشید…

لوهان به فکر فرو رفته بود تازگی..با ورود افراد جدید…اتفاقای جدید و خطرناک در عین حال جالب داره میوفته….اخرین قطره های قهوه اشو سر کشید…روی میز گذاشت و به نقشی که ته فنجون افتاده بود خیره شد…

نقش فنجون مثل دستانی بود که با گرفتن شاخ رزی چکه ای از خون ازش اویزون بود….

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 52 نظر 16 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
eli
مهمان
Saina.KaiHun
مهمان

سکای ایز مای استاااااااااااااااااااااایل ^_^
بکهیون ختما این کاراش دلیلی داره :/ ولی به چ حقی نگران میشه :/
-_-
کریس هم مپقع جالبی رسید :/
و من مشتاق دونستن رابطش با لوهانم ^_^

آی هیییییییییییت هونهان :/ هونهان ایز نات ریل :/
دلم سوخت براشون زیاد تنفرمو ابراز کردم بسه دیگه برم قیمت بعدی 😉

D.S
مهمان

کریس چ موقع خوبی رسید!!!عالیه متشکر

bbh
مهمان

اوووووووف عالیه… میدونی نظر منم با یکی از خواننده ها یکیه اینکه از بعضی فیکا نمیشه گذشت مثل بلک اند وایت….. اجی قلمت محشرررره…..

Elihun
مهمان

من هنوز گیجم نمیدونم اخرش سکای میشه یا هونهان ولی خیلی دوس دارم کریسهون داشته باشه خیلییییی ولی حیف عررررر😭😭😭

فاطمه🚧
مهمان

سلام خسته نباشی ❤❤
کاپلاش هنوز معلوم نیس ؟
میشه رمزو بدی …..ممنون
@FF_panahi

shi jung
مهمان

ووووووو عالی بود خیلی خوب چانبکش خوب بود و لولو منحرف خ
اجی یه چی بگم؟ نزنی منوهاااا
میدونی من الان 5 مین باره که این قسمتو میخونم
هیجی نمیفهمم ازش خیلی چیز بود چیزه….اااممم..چیز دیگه
حالا هرچی کلا فازشونو درک نکردم همین بکی برا چانی گریه میکنه از اونور کریسو میبوسه
لوهان نمیخواد به سهون فک کنه ولی میاد پیشش چانی گفته با بکی بازی کرده ولی لولو میگه چرا عاشقشی
کای سهونو دعوا میکنه ولی دوباره سهکن میره رو پاش میخوابه کلوهوم وات د فاز ؟؟ کلا خوب بود اجی جون ولی از این وات دفازا بدجوری ذهنمو مشغول کرده

red
مهمان

خوبه.یعنی امروز میذارید؟لطفابذارید دیگه.

red
مهمان

بله.اگه میشه روزهاشو تعیین کنید.

فاطمه🚧
مهمان
monir
مهمان

ینی دلم میخواد بکهیونو از شش جهت جر بدم
خیانتکار دیوث -ـــــــــــ-
چانیولم اونجوری داشت کتک میخورد
عرررررررر اشکم دراومد
حالا واس من نگرانم میشه=/
تو برو با اون کریس دیلاغ لاس بزن
لوهان حسود ایز مای استایل^ ^
بچه اونجاش سوخت کلا

اوه سهون
مهمان

مرسی عزیزم تا تهش ادامه بده ایم گوگولی😘
حمایتت میکنم
;-)فایتینگ;-)

Narsis69
مهمان
مررررررسی. خیلی خووووب بود. لوهان تو کف سهونه ها…. حالا از چه نظر نمیدونم. یه جا تنفره، یه جا حسادت، یه جا هم حساسیت بیجا. چقد رابطه ی سهون و کای جالبه. دوتاشون یه جور خاصین. جان؟ گی بار؟ کریس میخواد کیا رو بفرسته؟ منظورش از افراد جدید، سهون و کای که نبود، بود؟ نههههههه. وای چانیول بدبخت، چه زجری کشید. ولی فکر کنم دلشم خنک شد. بکهیون عوضی، اگه واقعا چانیول و دوس داشت، چرا خیانت کرد؟ هرچند فکرکنم بازهم مجبور بوده، واسه زنده موندن خودش و چان! کلا تو این داستان همه مجبورن! شرایط به طرز وحشتناکی، حاد… Read more »
red
مهمان

بقیشو کی میزارید؟میشه روزهاشو تعیین کنید.

wpDiscuz