سلام سلام 

خوب ببخشید نت نداشتم زودتر بزارم اجیا…اگه بشه فردا صبح جرکم میزارم

فقط اینکه هشدار کبری 11بدم برای قسمتای رمزی که نزدیکه!

کای : چطور پیش میره؟

افراد:تقریبا اموزششون تموم شده قربان

کای:که اینطور یعنی میتونن با من مبارزه کنن؟

افراد به هم نگاه کردن،صدای قورت دادن اب دهنشون شنیده میشد.

کای:جواب؟

افراد با من من:ب..له قربان

کای وقتی تردید افراد رو دید بهشون نزدیک شد از ترس قدمی به عقب برداشتن.کای دستشو روی سینه ی اونی که جلوی راهش بود گذاشت از جلوی راهش پرتش کرد کنار….به سمت تازه واردا رفت…به صف ایستاده بودن…دونه های عرق روی پیشونیشون نشون دهنده ی تمرینای سختی بود که انجام میدادن….کای افراد رو زیر نظر داشت و متوجه کم کاریشون شده بود با وجود اوضاع چانی نمیخواست باز براش مشکلی پیش بیاد پس سعی کرد موقتا مراقب وظایفاش باشه…

کای دستشو به کمرش و دست دیگه اشو بالا اورد و گوشه لبش کشید معلوم بود عصبیه….:همتون باهم به من حمله کنید!

همه با شک به هم نگاه کردن،از اینکه با کای در بیافتن میترسیدن…هیچکس جرات حمله نداشت

کای با فریادی که توی فضا منعکس شد گفت:زود باشید دیگهههههههههه….

یکی از تازه واردا قدمی جلو اومد،کای بهش نگاه کرد…دستشو بین موهاش فرو برد :گفتم همه باهم…

کای بهشون نزدیک شد،انگشت اشارشو رو به همه چرخوند…:هرکی حمله نکنه همنیجا جلو چشم بقیه دستو پاهاشو خورد میکنم ،کاری میکنم ارزوی مرگ کنید!

به هم نگاه کردن …چاره ای ندیدن ….جلو اومدن و دور کای حلقه زدن…کای دستاشو روی سینه اش حلقه کرد…و منتظر بهشون نگاه کرد ….با خوردن لگدی از پشت سرش فقط کمی به جلو خم شد..برگشت ….از ترس به عقب رفتن

کای دستاشو باز کرد وگفت:همین زورت بود؟محکم تر بزن

از لرزی که توی بدناشون بود ترسشون فریاد میزد…

کای:احمقا !همتون رو میکشم لیاقت زنده بودن ندارید…

با ضربه ای که به پای کای خورده شد زانوش خمیده و به زمین کوبیده شد کای دستشو تکیه گاه خودش کرد و به پشت سرش نگاه کرد با دیدن کیونگسو خنده اش گرفت

کای:هه…تو همونی نبودی که ارزوی مرگ میکردی؟

کیونگسو به جای جواب دوباره به کای حمله کرد ….کای بلند بلند میخندید و جا خالی میداد…موهای چسبیده روی پیشونیش ،خستگیشو نشون میداد…

کیونگسو با عصبانیت رو به بقیه کرد:یعنی فقط من میخوام این عوضی بمیره؟بقیه میخواین توسط این حیوون تیکه پاره بشید…

کای بعد از شنیدن حرفای کیونگسو شکه شد،تنفری که توی صداش بود عجیب بود….تک خنده کجی کرد…عوضی…حیوون!

بقیه با شنیدن حرفای کیونگسو و با دیدن تلاش بی فایده اش و ریسکش برای مبارزه با کای به خودشون اومدن و یکی یکی جلو اومدن..

کای:آهان…این شد ….بیاید جلو ببینم از پس یه حیوون دو پا برمیاید

چند تایی باهم به کای حمله کردن و بعد از اونا اکثرشون بهشون ملحق شدن … دقیقه های سنگینی گذشت…کای تک تکشون رو بخوبی امتحان میکرد…ولی با چند ضربه ی سبک کای از پا درمیومدن…در اخر هرکدوم گوشه ای افتاده بود از درد به خودشون میپیچیدند…کای با عصبانیتی که نظیر نداشت به سمت افرادش رفت…

سهون با شنیدن خبرا سریع به سمت محل اموزش رفت …. با دیدن کای توی اون وضعیت …لباس های خاکی ، صورت کبوش،گوشه لب پاره شدش….به سمتش دوید که ناگهان با دیدن بقیه گوشه به گوشه محوطه شکه شد…میشد حدس زد چه اتفاقی افتاده…

کای به گوشه ی که سلاح ها گذاشته شده بود نگاه کرد با دیدن انواع و اقسام سلاح های سرد به سمتشون  رفت … بلندترینشون وبرنده ترین رو انتخاب کرد…به سمت افراد برگشت …با دیدن خشم کای همشون به زانو دراومدن و شروع به التماس کردن…

کای:باید بقیه عبرت بگیرن که جزای هرکی از دستورات سرپیچی کنه چیه!

کای نذاشت حرفاشون ادامه پیدا کنه سر دو نفر اول رو توی یک حرکت از جا کند….تازه واردا با دیدن این صحنه فریاد میزدن و ناله میکردن….کای سراغ بقیه رفت و یکی یکی به درک فرستادشون…قرمزیه خون های پاشیده شده حتی از روی سیاهی لباس کای درخشندگی خودشو نشون میداد…

سهون بدون هیچ حرکتی به کای نگاه میکرد..متوجه تغییر کای شده بود …کای برای زندگی داشت تلاششو میکرد….خودش یا اون تازه واردا فرقی نمیکرد..برای زنده بودن و زندگی کردن بود….دیگه براش مهم نبود چه تعداد میکشه … براش صفت قاتل اهمیتی نداشت دیگه…با این افکار  نیشخندی گوشه لب سهون نقش گرفت…از این کای بدون هیچ دلیل قانع کننده ای خوشش میومد…

سهون دید که یکی از تازه واردا به سمت یکی از سلاح ها رفت…نیزه ای رو برداشت و سعی میکرد وبا وزن سنگینش تعادلشو حفظ کنه،کای متوجه اون نبود و پشتش به اون بود….ابروهای سهون به هم گره خورد به سمت کای دوید…نیزه رو پرتاب کرد…کای با دیدن سهون و دنبال کردن نگاه وحشت زده اش سریع به پشت سرش نگاه کرد با دیدن نیزه توی فاصله نزدیکی چشماش گرد شد…ولی با گرفته شدنش توسط سهون نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد…پشت سهون به کای و به فردی بود که بهش حمله کرده بود…بالا رفتن دستای سهون برای پرتاب نیزه کای رو متوجه خودش کرد به سمتش رفت سینه اشو به پشت سهون چسبوند، مچ دستش رو گرفت …بدن سهون از عصبانیت داغ بود….

کای اروم کنار گوش سهون  گفت:اروم باش…

با شل شدن دست سهون و پایین اومدنش کای تونست صورت اونی که بهش حمله کرده بود رو ببینه….کیونگسو …با چشمانی بی حس و سرد به اون خیره بود…انگار به هر وجهی حاضر بود کای رو بکشه!

سهون برگشت و رو به روی کای قرار گرفت…

کای:بریم

کای خواست برگرده که …

کیونگسو:خودم میکشمت…کیم کای!

کای نگاهشو روی عصبانیت کیونگسو زوم کرد و نمیتونست دلیل رفتار امروز این پسر رو درک کنه …

کیونگسو دستاشو مشت کرد و با تف کردن سعی کرد خونی که توی دهنش بودرو بیرون بریزه:همینجوری پدرم رو کشتی … 100برابر وحشتناک تر از اون میکشمت!

سهون خواست برگرده و جواب دندون شکنی به کیونگسو بده که معلوم نبود چی به سرش بیاد و با گرفته شدن بازوش توسط کای نتونست…

سهون:بزار برم جواب این جوجه رو بدم….

کای:ولش کن…اینا به این مدل صحنه ها عادت ندارن … دیونه شده!

سهون:ولی…

کای:بریم…

سهون از جاش تکون نخورد…

کای لب پایینشو به دندون گرفت و به سهون نگاه کرد:هنوز کلی کار باهاش دارم…فکر نمیکنی که من به راحتی بیخیالش میشم نه؟

سهون:اگرم تو بیخیالش نشی من خودم کلکشو میکنم!

کای خنده ای محو بی صدایی کرد اینجوری خواست سهون به حرفش گوش کنه و از اونجا دور بشن…سهون بالاخره تسلیم شد با قرار کرفتن دست کای پشت کمرش جلوتر راه افتاد…کای برای اخرین بار برگشت به چهره برافروخته ی کیونگسو نگاه کرد…نگاهشو دوست نداشت…حرفاش تا حدودی ذهن کای رو مشغول کرده بودولی نباید تصمیم عجولانه ای میگرفت…

سوییچ ماشین رو بالا پایین میانداخت و با لبخند بزرگ همیشگیش…ماسک مورد علاقه اش…وارد ساختمون نگاهشو به صفحه شطرنجی کف زمین دوخت و مراقب بود اونی که در حد مرگ دلتنگش بود رو امروز هم نبینه…با شنیدن صدایی پاهاش شل شد…صدای خودش بود…اروم به سمت گوشه ای رفت تا دیده نشه…با دیدن سهون و چانیول که اون سمت میومدن تعجب کرد…چقدر لاغر شده بود،..صورتش بخاطر کبودی ها هنوز کمی ورم داشت…ولی اون صدای بلند خنده دل بکهیون رو از جا میکند…تابه امروز بکهیون تنها کسی بود که دلیل این خنده ها بود…سهون با لبخند بی صداش کنار چانیول قدم برمیداشت و با حرفاش باعث شادیه چانیول میشد…انگار پنجه ای به وجودش چنگ میزد…

چانیول :هی سهون…

سهون یه ابروشو بالا داد و به چانیول نگاه کرد:امشب بریم بار….

سهون هردو انگشتشو سمت چانیول اشاره کرد و با خوشحالی گفت:گی بار!؟

چانیول محکم کوبید توی سرت سهون:چرا اونجا ؟

سهون همینجوری که سرشو میمالید گفت:از وقتی شارلاتان رو دیدم از هرچی دختره میخوام دور باشم،موجود عجیبین!

چانیول پشت دستشو محکم کوبید به سینه ی سهون و با عصبانیت ازش دور شد…سهون اولش با شک بهش نگاه کرد دنبالش دوید

سهون:یا چان…حسودیت شد الان؟

چانیول لحظه ای مکث کرد:خفه شو نکبت

همین باعث شد سهون بهش برسه دستشو دور گردنش بندازه و هردو بلند شروع به خندیدن کرد…

بدن یخ کرده ی بکهیون به دیوار پشت سرش تکیه کرد،انگار اون صفحه ی شطرنجی بدنشو به سمت خودش جذب میکرد…دستشو به دیوار تکیه داد و سعی کرد خودشو محکم بگیره…بعد از مدت ها دیدنش ..شنیدن این حرفا….وجودشو چنگ میزد…دستشو بالا اورد و روی سینه اش گذاشت…لباسشو توی مشتش کشید….:هه…بکهیون چته؟این خودت نبودی که این مسیر رو انتخاب کردی؟خودت مگه دورش نکردی؟این تو بودی که….خیانت کردی!پس این عذاب برای چیه؟هان؟جواب منو بده برای چیه؟…به هدفت فکر کن…عشق چیزیه که از پا درت میاره …من نباید از پا در بیام…

ولی زدن این حرفا به خودش فایده نداشت اینو وقتی فهمید که پاهاش به زمین سرد کوبیده شد و حتی برای نشستن به دیوار پشت سرش نیاز داشت…زانوهاش توی بغلش جمع کرد..نمیخواست دیده بشه…نمیخواست حقارتش به رخش کشیده بشه…نمیخواست….لو بره!بی خبر از دونگاهی که بهش دوخته شده بود….

سهون اروم طوری که بزور شنیده میشد:چانیول…

چانیول در حالی که به بکهیون زل زده بود و پرده ای جلوی چشماش رو گرفته بود به سهون که پشت سرش ایستاده بودگفت:من باید بهش کمک کنم…

سهون قدمی به سمتش اومد و دستشو روی شونه اش گذاشت و فشار داد و جواب تاییدی برای حرفش داد…

چانیول:بکی…کمی دیگه صبر کن از اون برزخ بیرونت میارم … کمی ….دیگه!

سهون به عشق دلگیر دونفری که مقابلش بودن خیره بود….دونفری که تموم این سالها دلسنگی و خشم رو بهشون اموزش میدادن…زندگی ای بدون عشق…بدون ترحم و شادی…این به سهون اجازه میداد بزاره این احساسات هم درون اون بوجود بیاره.. میخواست بدونه چی باعث میشه دو فردی که نماد وحشت بودن براش اینجوری از پا در بیان…

لوهان پشت میزش نشسته بود ،صندلیش رو چرخونده بود و رو به پنجره ای که پشت سرش بود بهش تکیه داده بود…حرف کریس واولین قدمی براش برداشته بود ذهنش رو مشغول کرده بود …به سیگاری که بین دو انگشتش بود پکی زد… نمیدونست کاری میتونه به پیش ببره یا نه! با تقه ای که به در خورد از افکارش بیرون اومد….

لوهان:بله؟

صدایی نیومد،لوهان متعجب صندلی رو چرخوند و به در نگاه کرد با دیدن کیونگسو با اون قیافه داغون توی چارچوب یه ابروشو بالا داد و بهش خیره شد…نمیخواست خودش کسی باشه که حرف رو شروع کنه میخواست خود کیونگسو استارت رو بزنه….به دستای مشت شده اش….دونه های  نیمه قرمز عرقی که از بدنش چکه میخورد روی زمین…زخمای کوچکی که گوشه به گوشه بدنش بود…لباس پاره اش….نگاه سردی که عصبانیت و تنفر توش موج میزد ….نگاه کرد…

کیونگسو:بهم یاد بده!

لوهان باز سکوت کرد….

کیونگسو:میخوام بکشمش…

لوهان از شنیدن این حرف حس پیروزی کرد…هردو دستشو روی میزش گذاشت و بهم قفل کرد:شما دارید اموزش میبینید!

کیونگسو قدمی به جلو برداشت:اونا کافی نیست ….درست نیست…

لوهان بی تابی کیونگسو رو از بین حرفاش متوجه میشد…میخواست با افکارش بازی کنه

لوهان:برای چی کافی نیست؟

کیونگسو دندون هاشو بهم فشار داد:انتقامم….

نیشخند تلخ و محوی گوشه لب  لوهان رو مال خودش کرد.ریلکس به صندلیش تکیه داد و دستشو روی دسته اش تکیه داد …انگشتشو بین ابروش کشید:من برای چی باید این کارو بکنم؟

کیونگسو حس کرد لوهان تمایلی به کمک بهش نداره ،هول شد…جلو اومد و روبه روش ایستاد:هرکار بگی میکنم مطمئن باش پشیمون نمیشم …تو کسی بودی که بهم گفتی دلیل …..مرگ پدرم…بدبختیه که الان دارم میکشیم کیه!!!!این به این معنی نیست که میخوای بهم کمک کنی؟

لوهان تک خنده کجی زد:کمک؟اونم اینجا و من؟ این حرف رو زدم چون  هربار روبه رو شدنت با کای از دیدن تنفر توی چشمات لذت ببرم…

کیونگسو با شنیدن حرفای لوهان سکوت کرد،ولی براش مهم نبود دلیلش چی بوده و چطور میتونه…از وقتی اومده اینجا خیلی از سوالاش بی جواب و خیلی چیزا براش غیر قابل درک بود…

لوهان صندلیشو چرخونده و رو به پنجره برگشت:پشت سرت در رو هم ببند

چند  دقیقه ای گذشت …کیونگسو بیرون نرفت اما حرفی نمیزد…صدای شیپور پیروزی لوهان هر لحظه بلندتر میشد…بالاخره صدایی که بزور از بین دندونایی کیونگسو شنیده میشد سکوت رو شکست:هرکاری بگی انجام میدم…هرکاری

لبخند بزرگ تموم شدن کار لوهان، سرتاسر لبش رو گرفت…از پنجره به کایو سهون که کنار هم ایستاده بود خیره شد…

لوهان:هرکاری؟

کیونگسو با شنیدن صدای لوهان که نشون میداد داره راه میاد با صدای محکمتر از قبل گفت:هرکاری…

سهون دکمه های لباس پاره و خاکیه کای رو داشت با احتیاط بیرون میاورد که به زخماش دست نزنه…کبودی های متعددی روی بدنش بود از چند جایی هم خون میومد و همگی سطحی بود…لوهان تقریبا تونست بفهمه بینشون چه اتفاقی افتاده…سهون داشت کای رو قانع میکرد که به درمانگاه بیان ولی کای به هیچوجه قبول نمیکرد…لوهان به صورت نگران سهون نگاه کرد …ناخواسته ابروهاش بهم نزدیک شد ولی سریع به خودش اومد ابروهاشو قبل از گره خوردن از هم باز کرد…نگاهشو ازاون دو گرفت چرخید به طرف کیونگسو و گفت:باشه…خودم اموزشت میدم….مخفیانه …تو برای من میشی!

سهون:کای با کی داری لج بازی میکنی؟

کای به بدنش نگاه میکرد و جوابی به سهون نمیداد…

سهون:یااا…

کای:سهون…نمیبینی هیچکدوم از زخما نیازی به اون درمان نداره خودم میتونم حلش کنم…پس….ادامه نده

سهون تسلیم شد میدونست کای نخواد کاری رو انجام بده دیگه نمیشه راضیش کرد…

سهون:حالا چرا نمیای بریم داخل حداقل؟

کای:من تو کارای چانیول دخالت کردم،افرادشو کشتم ممکنه الان با دیدنم عصبانی بشه من الان اصلا حال جواب پس دادن ندارم…

سهون نفسشو بیرون داد:اوکی من برم یچیزی بیارم بزنی روی اینا

با دور شدن  سهون ،کای گوشه ای نشست درد ناجور توی کمرش پیچید….یاد کیونگسو افتاد…حرفاش توی ذهنش مرور شد…گردنشو کج کرد و صدای ازش بلند شد…دستشو بالا اورد روی گردنش گذاشت  و مالید و توی افکارش غرق بود…که با خورده شدن جعبه به شکمش آخش بلند شد…با دیدن چانیول شکه شد…سریع بلند شد و ایستاد که باعث شد از درد صورتش توی هم بره!

چانیول:برای چی؟

کای نمیدونست چی جواب بده که چانیول متوجه ترحم و احساسات کای نشه…

چانیول دستاشو توی جیبش فرو برد و به کای نگاه کرد:منتظرم

کای زبونشو به دندوناش کشید و نفسشو داد بیرون:خوشم نمیومد چندتا مفت خور توی گروهمون از نبود رئیسشون سو استفاده کنن ..بعدشم ما زمانی زیاد نداریم که بتونیم اونا رو اموزش بدیم…اهم…معذرت نباید دخالت میکردم

چانیول بدون هیچ جوابی به کای نگاه میکرد،هیچ چیزی از نگاهش خونده نمیشد…به سمت کای قدم برداشت…کای انتظار هرگونه عکس العملی رو داشت…روبه روی کای ایستاد به سمتش خم شد که باعث شد کای یه لحظه از ترس خودشو جمع کنه…جعبه ی کمک اولیه که به سمت کای پرتاب کرده بود رواز روی زمین برداشت و ایستاد…کای با تعجب به حرکات چانیول نگاه میکرد…دستشو بالا اورد و روی شونه های کای گذاشت و مجبورش کرد سرجاش بشینه…خودشم کنارش نشست و جعبه رو کنار خودش گذاشت و درجعبه رو باز کردو پماد و ماده ضدعفونی کننده رو بیرون اورد…به کای اشاره کرد بچرخه…کای چرخید و پشتشو به چانیول کرد … چانیول شروع به رسیدگی به زخمهای کای کرد

چانیول:چرا نرفتی پیش لوهان؟

کای :خودم میتونم

چانیول جایی برای ادامه این بحث ندید …

چانیول:ممنون که این مدت مراقبم بودید … یکی بهتون مدیونم…

کای تک خنده ای کرد:بیشتر از یکی….

چانیول دستشو روی زخمهای کای فشار دادو باعث فریاد کای بلند بشه…

چانیول :ادم باش!ولی اگه افرادم رو نمیکشتی بیشتر ازت ممنون میشدم

کای سرفه ای کرد و حرفی نزد

چانیول:اخه روانی میدونی با چه بدبختی ای چندتا ادم قابل اعتماد پیدا کرد راحت برداشتی سلاخیشون کردی…بزنم اون قیافه جذابتو له کنما!

کای : زیادی تنبل بودن به درد نمیخوردن قبول کن…

چانیول سرشو تکون داد:اره…

با شنیدن صدای قدم های فرد سومی هردو بهش نگاه کردن با دیدن بکهیون  توجهشون جلب شد…بکی جلو اومد و به کای با دقت نگاه کرد با دیدن پماد توی دست چانیول یه ابروشو بالا دادو گفت:این چیه چانیول؟

چانیول پماد رو توی جعبه گذاشت و درشو بست:لازم نیست تو بدونی!

بکهیون خنده بلندی کرد:تو الان داشتی چیکار میکردی؟از دور فکر کردم چشمام داره اشتباه میبینه

چانیول:هه…

بکهیون:برای من نیشخند نزن چانیول!

چانیول :چی میخوای بکهیون میبینی که دارم زخم های کای رو دارو میزدم…الان دارم به راهم ادامه میدم که برم اگه بزاری

بکهیون لگد محکمی به جعبه ای که توی دست چانیول بود زد و گوشه ای پرت شد…بکهیون در حالی که سعی میکرد عصبانیتشو کنترل کنه  سینه به سینه ی چانیول ایستاد:اینجا جایی نیست که بخوای به بقیه کمک یا توجه کنی!

چانیول صورتشو چرخوند نمیتونست با وجود بکهیون توی اون فاصله نزدیک نفس بکشه…اخم ابروهاشو پوشوند…

بکهیون:اگه اینجا پای احساسات وسط بیاد بعدش مرگه!اینو تازگیا یادت رفته …صدای خنده هات همه  جای سازمان به گوش میرسه!

چانیول چشماشو لحظه ای با کلافگی بست…جرات نگاه به صورت بکهیون نداشت نمیخواست کنترلشو از دست بده…دستشو بالا اورد و روی شونه ی بکهیون گذاشت و از خودش دورش کرد

چانیول:دیگه به من نزدیک نشو بکهیون…

چانیول از کنارش رد شدو ضربه ای رو به کتف بکهیون زد…از کای و بکهیون دور شد…بکهیون از عصبانیت به خودش میپیچید…حس نزدیکی به چانیول رو مدتی میشد نچشیده بود…اب دهنشو قورت داد…نفسش توی سینه اش حبس بود…از شنیدن اون حرف چانیول حس بدی تموم وجودشو گرفته بود…کای تموم مدت به بکهیون خیره بود تا نکنه بتونه دلیل کاراشو بفهمه …با دیدن سهون از دور از جاش بلند تا به سمتش بره…بکهیون به خودش اومدن با دیدن سهون عصبانیتش بیشتر شد بدون تاملی اسلحشو از پشتشو بیرون اورد به سمتش رفت….با قدم های تند و محکمش از کای رد شد…سهون با دیدن اسلحه توی دستان بکهیون شکه شد…با نزدیکتر شدنش سهون سرجاش ایستاد و با چشمای گرد شده بهش نگاه کرد .. توی فاصله چند قدمیش ایستاد کای به سمتش دوید ولی با شنیدن صدای بکهیون از اون متوقف شد

بکهیون:سرجات وایسا کای وگرنه این جوجه رو به رگبار میبندم

سهون:یا تو چته؟

دست دیگه ایشو بالا اوردو گوشه صورتش روی رد زخمی که از گلوله سهون روی صورتش بود کشید…سهون متوجه منظورش شد …

بهم خیره بودن…صورت بکهیون برافروخته بود…اسلحه توی دستاش به لرزه افتاده بود…با یاد اوری خنده های اون روز و حرفایی که شنیده بود اولین گلوله رو شلیک کرد…دردی که توی سینه اش بود باعث صدای گلوله های بعدی هم شنیده بشه…کای یه لحظه چشمانشو بست…بعد از تموم شدن صدای شلیک ها باز کرد…با دیدن سهون که هنوز روی پاهاش ایستاده بود وچشمانش بسته بود نفسش بیرون اومد…هیچ کدوم از گلوله ها بهش نخورده بود…ولی روی هردو زانوش و بازوهاش زخم بود…معلوم بود به عمد اونجا رو نشونه گرفته…سهون از ترس و حرص لباشو بهم فشار میدادو نمیخواست چشمانشو باز کنه وگرنه نمیدونست چیکار میکرد..تا حدودی میدونست دلیل حساسیت بکهیون چیه ولی بازم براش مهم نبود ومیخواست زجر کشیدنشو ببینه…همنیجا بود که تصمیم که با باهاش در بیوفته….

بکهیون اسلحشو به سینه ی سخت سهون پرتاب کرد :شما دوتا زیادی دارید پاتونو از کفشتون بیرون میزارید…حواستون رو جمع کنید که روزای اخرتون خراب نشه…

کای :نمیدونم چه مرگته ولی ما کاری …

سهون وسط حرف کای پرید:کای….؟

کای حرفشو با شنیدن اسمش از دهن سهون ادامه نداد…

سهون:باشه…

بکهیون این تسلیمی سهون رونمیخواست به سمتش رفت…درست جلوی سهون ایستاد انگشت اشاره اشو روی قلبش گذاشت…خم شد اروم دم گوشش:تپش زیادیش باعث حروم شدن گلوله ام میشه …مراقب باش!

با زدن حرفش بدون نگاه دیگه ای بهشون ازشون دور شد و به داخل رفت…کای به سمت سهون رفت

کای:هی حالت خوبه؟

سهون سرشو تکون داد و به پشت سرش  نگاه کرد و نفسشو بیرون داد …چرا هرچی میگذره … فقط داغونتر میشه این چیزی نبود که انتظارشو میداشت….

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)