هدر سایت
تبلیغات

black&white.E09

ببخشید دیرتر از همیشه گذاشتم چون نت درست درمونی نداشتم سوری

بپرید ادامه …

صدای کریس توی گوشش میپیچید….ولی چرا باید همچین کار احمقانه ای رو از کای بخواد وقتی جوابشو میدونه…

بکهیون:کریس بازی رو میتونستی خنده دار تر کنی…

چانیول سریع روشو به طرف بکهیون کرد،کم کم او هم داشت توی درک بکهیون ناتوان میشد…دلیل خنده های امروزش،حرفاش و کاراش..حتی نمیتونست دلیل پوشیدن این لباس ارغوانی رو بفهمه…

کریس نیم نگاهی به بکهیون کرد لبخند کجی بهش تحویل داد….کای به زورم هم که شده ایستاد…پاهاشو از هم فاصله داد تا بتونه تعادلشو حفظ کنه …چشماشو محکم بهم فشار داد و باز کرد…سهون رو دید که اخرین نفرو به درک فرستاد …بدون هیچ نفسی به سمت کیونگسو برگشت تا حسابشون رو صاف کنه ولی با دیدن چهره خیره کیونگسو با اینکه یه حس بدی بهش دست داده بود ولی نگاهش رو دنبال کرد….با دیدن کای توی اون وضعیت..و ایستادن باقی افراد پشت سرش ترس سردی بهش حمله کرد…خواست به سمتش قدمی برداره…

کریس :خوب کای…انتخاب کن….

کای امکان نداشت سهون رو انتخاب کنه…

سهون با پشت کردن کای بهش سرجاش قفل شد…کای روبه روی کریس ایستاد…کریس قبل از جواب کای،دستشو بالا اورد و روی شونه ی کای گذاشت…سر اسلحه ای که توی دستاش بودبین اون دو بود…صورتشو نزدیک اورد کنار گوش کای : فکر نکن اگه خودتو فدا کنی میتونی جون اون دو نفر رو نجات بدی …. هر3باهم میمیرید….

کای خیسی چشمانشو حس کرد،نفس کریس به گوشش میخورد..زمزمه میکرد:منتظرم فقط اشاره کنی کایا…در هر صورت من تورو انتخاب کردم…

کای میخواست التماس کنه ….برای اولین بار دلش میخواست کاش توی همون تستهای گذشته مرده بود…با ظاهر شدن چانیول جلوی چشماش به خودش اومد…تنها چیزی از بین لباش بیرون میومد اسم سهون بود….چشمان چانیول گرم بود،داشت بهش کمک میکرد…ولی چطور میتونست سهون رو انتخاب کنه…کریس حتما میدونه انتخاب کای هرگز نمیتونه سهون باشه حتما دلیل دیگه ای داره … لعنت اینم یه تسته کای اگه بخاطر حفاظت از سهون نبود تیر نخورده بود وکریس کسی نیست که از این کار خوشش بیاد…

لوهان قدمی به پشت سر کریس نزدیکتر شد:کریس….چطوره بزاری به مبارزه ادامه بدن….

بکهیون کف دستاشو بهم کوبید و مالید:لوهان بزار ببینیم اخر این بازی چی میشه اینجوری حال نمیده…

لوهان :اما بکهیون…

بکهیون انگشت اشارشو روی بینیش گذاشت و لبخند بزرگی زیر دستاش به نمایش گذاشت…مکث کای ،سهون رو داشت میترسوند اونجا داره چه اتفاقی میافته  که اینجوری بهشون خیره شدن بعضی با خنده و بعضی نگران…دستای کای که روی شکمش گذاشته بود تا دردشو کمتر کنه اویزون شد دونه دونه قطره خون از نوک  انگشتای اویزون به زمین کوبیده میشد…سهون دیگه تحمل نکرد و به سمت کای حرکت کرد….

کای:سهون…

خشکش زد….کسی که کای برای مرگ انتخاب کرده بود سهون بود…با دهن باز بدون نفس به پشت سر کای خیره شد…نمیتونست هضم کنه … سر اسلحه کریس به سمت سهون چرخید…و تنها کاری که سهون کرد ،نگاه بود…ته وجودش سنگین شده بود هرچی سعی به بالا پایین کردن نفساش داشت …ولی نتونست…

کیونگسو شکه شده بود….امروز تموم این یکسال سختی هاش زیر سوال رفت برای چی کسی مثل کای باید این انتخاب روبکنه چراباید بهش هشدار بده …اونم تو شرایطی که جون خودش  خطره…نگاهش رو کای به سهون که نیمه راه مونده بود داد تموم مدت با این فکر خودشو قانع میکرد که بخاطر سهون این کارو کردولی الان چی…چرا…

کای چشمانشو بست نمیدونست عاقبت این انتخاب چیه تنها چیزی که میدونست این بود داره سهون رو از دست میده … خون ریزی شدید بهش حالت گنگ و بی حسی داده بود …کریس به چشمان گود رفته و صورت بی رنگ کای خیره شد….از انتخاب غیر عاقلانه اش شکه شد…اصلا به ذهنش نمیرسید…ماشه اسلحشو کشید…لرزش دستاش از نگاه چانیول مخفی نبود…تنها کسی که از واقعیت خبر داشت…چانیول جلو اومد دستشو روی شونه ی کریس گذاشت…

چانیول:هر سه لیاقت زنده بودن دارن کریس …

کریس صورتشو به سمت چانیول چرخوند و بهش خیره شد…چانیول یک ابروشو بالا انداخت و  حرفشو ادامه داد

چانیول:بهتره بزاری سهونم زنده بمونه…بهش نیاز داری….

با این حرف چانیول ، کریس با چشمای گرد شده بهش خیره شد….بکهیون از این مکث خوشش نیومد  چند قدمی جلو رفت به اولین اسحه که رسیدبرداشت…همه به سمتش نگاه کردن..

لوهان:یا بکهیون داری چیکار میکنی؟

بکهیون : دارم قانون بازی رو اجرا میکنم…

لوهان:لازم نیست بکهیون میفهمی؟بزار کریس تصمیم بگیره…

بکهیون : کریس ….؟

نگاه چانیول و کریس هنوز بهم دوخته شده بود….چانیول دستشو بالا اورد…اروم طوری که فقط خودشون بشنون

چانیول:بده به من اسلحه رو کریس …کاری نکن تا اخر عمرت پشیمون باشی…

کریس دندون هاشو بهم فشار داد از شدت عصبانیت موهاش میلرزید…به سهون که ماتم زده منتظر تصمیمش مونده بود نگاه کرد…چرا باید توی همچین موقعتی قرار بگیره چرا باید تردید داشته باشه …اون کریسه …کسی که توی خشم و خشونت کسی هم سطحش نیست…کسی که رحم توی وجودش راهی نداره…

لحظه به لحظه که میگذشت … توانش کمتر میشد … داشت غلبه هوارو روی بدنش حس میکرد … نمیتونست بایسته …زانو هاش خسته و بی جونش خم شد…شونه اش از تکیه گاه دست کریس پایین رفت و خالی کرد…دست کریس پایین افتاد انگار دنبال بهونه ای برای افتادن میگشت…کای بیهوش شد..چانیول سریع دستشو پشت کمر کای گذاشت توی اغوش گرفتش…سریع دست دیگه اشو بالا اورد و زیر پاهاش گذاشت و روی دستاش بلندش کرد…

چانیول:این بازی تمومه …درسته کریس؟

کریس اول به کای و بعد به چشمان عصبی چانیول نگاه کرد و سرشو اروم تکون دادو جواب مثبت داد…

چانیول دیگه منتظر نایستاد…و به سمت بالای پله ها دوید

چانیول:لوهان….سریع!

لوهان هم دنبال چانیول دوید تا به کای رسیدگی کنه…با رفتن اون ها لحظه سکوت همه جا رو گرفت…بکهیون فکر نمیکرد پایان امروز این باشه…این رو یک ضعف میدونست…اسلحه که اماده ی شلیک بود رو به سمتی پرتاب کرد و با قدم های بلندی دور شد…کریس به همه افراد دستور جمع کردن این بازی رو دادو خودش هم بدون هیچ حرفی اونجا رو ترک کرد…کیونگسو بالاخره خودشو تکون داد … به دور وبر خودش نگاه کرد…تموم شد…به جسد افرادی که کشته بودن نگاه کرد…نفس عمیقی کشید …تونست زنده بمونه ولی این چیزی نبودکه یکسال براش زحمت کشیده بود باورش سخت بود … فقط امیدوار بود که کای زنده بمونه وبتونه دلیل امروز رو بفهمه … و …خودش کسی باشه که باعث مرگش میشه…با شنیدن قدم های سهون …بهش نگاه کرد…واقعا نمیخواست بجای او باشه شاید اتفاقی که افتاد از مرگ هم برای سهون سختتر بود…پاهای بی رمقش روی زمین کشیده میشد…کیونگسو پشت سرش راه افتاد…به اولین پله رسید…نگاه تاری به انتهای پله ها انداخت یاد قبل از ورودشون به این سیاه چال افتاد…پاهای سنگینشو بلند کردو اولین پله رو گذروند….با هر پله روزی از گذشته اش مرور میشد دنبال خاطره ای اشتباهی میگشت که باعث این انتخاب امروز کای بشه…ولی هیچ اشتباهی رو نمیتونست پیدا کنه … باید پیدا میکرد تنها راهی که میتونست ارومش کنه و بهش دلیل بده….

خنجر کوچیکی که توی دستش بود افتاد…کیونگسو اروم پشت سرش قدم برمیداشت…خم شد خنجر رو برداشت…تیکه پارچه ی پاره شده ای که از دست سهون اویزون بود هم اروم اروم از دور دستش باز شد توی هوا معلق روی زمین نشست…کیونگسو کنار پارچه روی زمین نشست زانوش رو تکیه گاه دستش کرد پارچه رو برداشت …و از همونجا فقط به سهونی که ازش لحظه به لحظه دورتر میشد نگاه کرد…

کای رو روی تخت خوابوند….لوهان سریع با وسایل به سمتش اومد…

لوهان:لباسشو پاره کن چانیول

چانیول سریع دست به کار شد،لباس کای رو پاره کردبه زخمی که زیر لایه ای از خون پنهون شده بود نگاه کرد…لوهان سریع به بالا سرش اومد و با دیدن زخم اخمی بین ابروهاش گره خورد

لوهان :محکم بگیرش بایدگلوله رو بیرون بیارم…

چانیول مرتب به حرفای لوهان گوش میکرد ، بعداز فریاد بلند کای گلوله بیرون اومد و کاملا بیهوش شد…لوهان تموم سعیشو برای نجاتش کرد …. بعد از ساعتی زخم رو بستن….ازاتاق بیرون رفتن توی راه رو ایستادن…اون استرس و ترس اینجا برای این دو نفرتموم شد…چانیول به لباس خونیه لوهان نگاه کرد…فکر نمیکرد لوهان هم بخواد کای زنده بمونه

چانیول :ممنون لوهان…

لوهان سرشوبالا اورد و لبخندخسته ای کرد…

لوهان:هنوز نمیتونم بگم زنده میمونه پس بهتره بعدا از من تشکر کنی….

چانیول نگاهشو به جلوی پاهاش دوخت و سرشو تکون داد..لوهان بدون حرف دیگه ای از کنار چانیول رد شد و رفت…دقیقه ای رو تو افکارش خودش غرق بود …. خوشحال بود که تونست هردوشون رو نجات بده…به قیمت خورد شدن خیلی چیزا و لورفتن خیلی حرفا….

بکهیون از دور بهش نگاه میکرد…با عصبانیت دستاشو توی جیب ارغوانیش مشت کرده بود…این پایان برای همه،  چه دور و چه نزدیک سوزداشت….

 

دیده شدن ماه وسط اسمون سیاه نیمه شب رو نشون میداد…لوهان خیالش بابت کای راحت نبود خون زیادی از دست داده بود به اندازه کافی خون نداشتن بهش تزریق کنن…کلافه از روی تختش بلند شد و از اتاقش بیرون رفت…به سمت درمانگاه راه افتاد دستشو روی گردنش گذاشت و کشید…خیلی خسته بود…با رسیدن به درمانگاه به باز دیدن در تعجب کرد …اروم وارد شد با دیدن کیونگسو توی چارچوب در بهش نزدیک شد…کیونگسو با شنیدن صدای پا برگشت…

کیونگسو:هیونگ…

لوهان سریع بهش اشاره کرد اروم تر حرف بزنه …کیونگسو سرشو تکون داد و روشو از لوهان برگردوند و مثل قبل به کای خیره شد…لوهان میتونست حدس بزنه دلیل این کارشو..از کنارش رد شد بالای سر تخت رفت تا چک کنه همچی رو….اونجوری که فکر میکرد نبود وضعیت کای هیچ بهبودی نداشت…نفسشو بیرون داد و با سرم ور میرفت…کیونگسو فهمید یجای کار گیر داره قدمی برداشتو نزدیک لوهان ایستاد….

کیونگسو:چی شده هیونگ؟

لوهان:خون لازم داره…باید برم از بقیه براش بگیرم…

کیونگسو :لازم نیست از من بگیر….

لوهان با تعجب به کیونگسو نگاه کرد…

کیونگسو:بهش دوبار امروز مدیون شدم … باید جبران کنم نمیخوام مدیون باشم….

لرزش اراده کیونگسو با  نگاهش مشخص بود…لوهان بیشتر از این نخواست دخالت کنه …. به کیونگسو اشاره کرد روی تخت کناری کای بخوابه …. وقتی کارای لازم رو انجام داد ازش خواست همنیجا دراز بکشه تا لوهان برگرده…بعد از خروج لوهان …و تنهایی اون دو نفر کیونگسو به یاد روز اولش افتاد که کای بالای سرش خوابش برده بود…صورتشو کج کرد و به صورت بی رنگ کای نگاه کرد…

کیونگسو:هی …. بلند شو…تو باید به سوالای بی جوابم ،جواب بدی….چرا…چرا ادمی به سنگی و بیرحمی تو اونشب بالای سر من تا صبح مونده بود…چرا بخاطر ما تیر خوردی و هیچی نگفتی…چرا منو انتخاب نکردی کیم کای….تو قاتل خانواده ی منی و دلیل نداره وجودم بخاطرت بلرزه … میدونی من از کجا اومدم تا این انتقام رو بگیرم؟نباید بهم بفهمونی تموم اون کارا بیهوده بود….کیم کای….زنده بمون…جواب میخوام…منو اینجوری نباید رها کنی….

لوهان در رو اروم بست…راهرو رو طی کرد…سر دوراهی اتاق ها ایستاد…خودش دلیل این مکث رو نمیفهمید…ارامش امروزش بعد از مبارزه..تلاشش برای نجات کای…و کارا و رفتارش حین مبارزه….تا اومد خودشو از افکارش بیرون بکشه خودشو جلوی دری دید ..سرشو بالا اورد وفهمید جلوی در اتاق سهون ایستاده یه لحظه جا خورد وقدمی با وحشب به عقب برداشت….

لوهان:هی..اینجا چیکار میکنم؟من.. من  امروز و امشب …چم..ه؟

برگشت و با قدمهای بزرگی از اونجا دور شد…نزدیک اتاقش که رسید با دیدن چانیول تعجب کرد بهش نزدیک شد

لوهان:چانیول این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟

چانیول :یا تو کجایی ؟

لوهان وقتی اشفتگی چانیول رو دید گفت:درمانگاه …چی شده…

چانیول :خیلی وقته دنبال سهونم…ندیدیش؟

دلهره ی وحشتناکی به لوهان هجوم کرد…

لوهان:نه…بعد از مبارزه ندیدمش…چان…

چانیول دستشو بین موهاش برد به عقب هلش داد…:اون عوضی کجا میتونه رفته باشه…حتما بخاطر انتخاب کای شکه شده…

لوهان :بهتره دیه وقت تلف نکنیم..منم کمکت میکنم دنبالش بگردیم…

چانیول:اره بهتره همه جا رو زیر و رو کنیم…

ازهم جداشدن هرکدوم به سمتی راه افتادن…ساعتی میشد دنبالش میگشتن ولی اثری ازش نبود…لوهان اشفتگی ناشناسی وجودشو گرفته بود نگران بود بلایی سر خودش اورده باشه…بااینکه میدونست لوهان تا حالا نگران کسی نشده و نباید بشه…عجیب بود ولی نمیخواست به خودش فک کنه و فقط دلش میخواست سهون رو پیداکنه… لحظه ای ایستاد خودشو جای سهون گذاشت…اگه جای اون بود الان کجا میرفت چیکار میکرد….سهون بخاطر انتخاب کای ضربه خورده ، ضربه اش بخاطر گذشته ایه که باهم داشتن…پس الان …باید جایی باشه که گذشته  رو توش گذرونده…کمپ…

لوهان خودشم از اونجا فراری بود تحت هیچ شرایطی به اونجا برنگشته بود…سریع به سمت ماشینش دوید و با تموم سرعتی که میتونست به رانندگی کرد با رسیدن به صاحل ماشین رو خاموش کرد…دستاش به فرمون خشک شده بود…نمیخواست گذشته بهش هجوم بیاره…اب دهنشو قورت داد….هردو دستشو از فرمون کند و بین موهاش فرو برد…باید این کارو میکرد ممکن بود تا الانشم دیر شده باشه…نفسشو بیرون داد و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد…با خوردن باد بهش حس کرد نفسش لحظه ای بند اومده…چشمانشو بست و بعد از منظم کردن حالش باز کرد قدم برداشت کمی جلوتر ماشین دیگه ای دید ….بکهیون؟….نمیدونست این چه معنی ای میتونه داشته باشه…پاهاش به لرزه افتاد اگه اون چیزی که فکر میکنه اتفاق افتاده باشه چی…قدم هاشو سریعتر کرد و دوید….انگاراون فاصله ی چند قدمی سالها برای طی شدنش لازمه…بالاخره تونست بکهیون رو ببینه به سمتش دوید…بالاخره بهش رسید…محکم بازوی بکهیون رو گرفت و به سمت خودش چرخوندش….

لوهان:سهون…کجاست بکهیون چیکارش کردی؟

بکهیون توی سکوت به لوهان که رفتار غیر قابل درکی از خودش داشت نشون میداد خیره شد…

لوهان بی تاب بازوی بکهیون رو تکون میداد….

لوهان:حرف بزن د لعنتی…اون امروز برنده شد و زنده موند … دیه قرار نبود بمیرن…من با مکافاتی کای رو زنده نگه داشتم تا سهونم زنده بمونه میفهمی؟

بکهیون با لبان بسته ای که دیگه نمیخندید داشت به اعتراف لوهان گوش میداد…به اب شدن لوهان نگاه میکرد به چیزی که باورش برای لوهانی که سالهاست میشناسه سخت بود…

لوهان وقتی سکوت بکهیون رو دید …مکث کرد …کمی اروم تر که شد….بازوی بکهیون رو ول کرد…حتما کارشو ساخته..بکهیون نیمزاره کسی از قانون بازی در بره….دستای لوهان شل شد واز بدنش اویزون شد…بکهیون صدای خورد شدن لوهان رو داشت میشنید…دستشو بالااورد با دو انگشتش روی شونه های لوهان فشار اورد و به راحتی زانوهاش رو خم کرد به صاحل کوبیدشون…

بکهیون: از کی اینجوری شکننده شدی لوهان؟

لوهان نگاهشو به شن دوخت  و حرفی نمیزد…

چانیول:سهههههههههههون…

هردو به سمتی که صدای چانیول اومد نگاه کردن…چانیول داشت به سمتی میدوید…به سمت خوابگاه …. با زانو زدن چانیول جلوی یکی از دیوارها تشخیص سهون توی اون تاریکی راحت شد …به دیوار تکیه داده بود به دریا خیره شده بود…لوهان با زنده دیدن سهون شکه شد…نفسش گیر کرد….سرشو بالا اوردو به بکهیون نگاه کرد…بکهیون توی سکوت به چانیول که سر سهون رو روی سینه اش گذاشته بود خیره شد….

لوهان:زنده اس….پس تو اینجا چیکار میکنی؟

بکهیون:از بعد از مبارزه تعقیبش کردم…

لوهان با چشمانی گرد شده زانوهاشو از صاحل کند و روی پاهاش ایستاد  وبه بکهیون خیره شد…

بکهیون:هه….فقط خواستم بدونم کی پیداش میکنه و میاد سراغش…

منظور بکهیون ،چانیول بود…بکهیون سریع از کنار لوهان رد شد و به سمت ماشینش رفت….لوهان رو توی عالم برهوت خودش رها کرد…لوهان نگاهشو به اون دو داد…از امشب خودش وحشت کرد…از کی اینجوری گیر افتاده  … از کی  اینجوری به وجود یکی دیگه وابسته شده….از خودش … از ضعفش ترسید….نگاهشو گرفت  و از اوندو دور شد وبه حال خودشون رهاشون کرد…

چانیول سر سهون رو از سینه اش جدا کرد به چشمان خیره ، خشک و سردش خیره شد…

چانیول:سهونا…متاسفم…

سهون توی سکوتش به نقطه ای نامشخص خیره شده بود و جوابی به چانیول نیمداد….

چانیول نفسشو بیرون داد:من به کای گفتم تو رو انتخاب کنه…

سهون با شنیدن این حرف سرشو بالااورد بهش نگاه کرد…:چی……….؟

چانیول:امکان نداشت کریس تو رو بکشه…من همچی رو میدونم….مجبور شدم برای نجاتتون این کارو بکنیم

سهون با شک فقط به چانیول نگاه میکرد:تو… میدونی؟

چانیول سرشو تکون داد:اره…ولی قرار نیست کس دیگه ای بفهمه …اینبارم مجبور شدم … امیدوارم درک کنی…

سهون:کای…؟

چانیول با مکثی طولانی گفت:حالش خوب نیس سهون…

سهون سرشو بالا اورد و مستقیم توی چشمانش نگاه کرد:منظورت چیه؟کجاست…

چانیول:توی درمانگاهه…لوهان ازش بخوبی مراقبت میکنه ولی فشار زیاد ی بهش اومده…

سهون سریع ازجاش بلند شد و خواست بگرده که با گرفته شدن بازوش توسط چانیول ایستاد….

چانیول:تو…. عاشقشی نه  ؟

سهون با لو رفتن ناگهانیش شکه شد…این چیزی نبود که خود سهون ازش مطمئن باشه…سرشو پایین انداخت:نمیدونم…

چانیول:از این فرصت استفاده کن …ازش دور بمون … کریس رو روش حساس نکن…وگرنه میدونی زنده نمیزارتش…

سهون :اما….

چانیول:به اندازه کافی زندگی تو و کریس بهم گره خورده وداغون هست کای رو وارد رابطتون نکن….

سهون خوب منظور چانیول رو میفهمید….سرشو به علامت تاکید تکون دادو ارومتر از قبل همراه باچانیول برگشت…..

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 39 نظر 4 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
eli
مهمان

من دیگه قاطی کردم
فاز هیچکدومشون معلوم نیست
ولی داستان داره جالبتر میشه
مرسی

Saina.KaiHun
مهمان
ولی من واقعا عاشق بکهیونم :) پسره خل هم از چان میخواد دور باشه هم احازه نمیده کسی نزدیکش باشه :/ وات د فاز بکی جان ؟!؟!!!؟ کلا تا اینجا شخصیت سیاه داستان بوده تا ببینیم بعدا چی میشه کلا این داستان همش جنگه :/ اینا تو چ شهرین ؟؟؟ که اینقدر بی صاحابه و همه میان همو میکشن :/ چان و سهون و کای هم شخصیت سفید داستانن تا اینجا :) کای و سهون… چانیول که برای همه نگران میشه … و لولو جان :/ شخصیت خاکستری میباشن چون با اینکه از کای بدش میاد ولی نجاتش داد و… Read more »
Saina.KaiHun
مهمان

حدس میزدم کای سهونو انتخاب کنه با اینکه غیر منطقیه :/
لوهان خیلی باحاله :/ از یه طرف به دی او کمک میکنه از یه طرف میخواد کای زنده بمونه :/
اینی که میخوام بگم هیچ ربطی نداره ولی لوهان منو یاد پرفسور اسنیپ تو هری پاتر میندازه :/

و اینجا همه با هم در ارتباطن که -_- یقینا نمیگی رابطه سهون با کریس چیه پس میصبرم ببینم چیه -_-

آی لااااااااااو مای سکاییییییی✌😐

فاطمه 🚧
مهمان

سلام خسته نباشی
یه ذره گیج شدم سهون و کریس چه ربطی با هم دارن ؟

shi jung
مهمان

رابطه کریس و سهون چیه
چرا بکی همش چانی رو میپایه ولی بهش پشت میکنه
چرا بکی قسمت های اول اینقدر با چانی جور بوده ولی یهو از وقتی که چانی میگه تو همبازیم بودی و حوصله بازی کردن باتو رو ندارم بکی عوض شده؟ تک گفتی بکی چیزی رو برا از وست دادم نداره پس چانی چی اون براش مهم نیست؟؟؟
چرا چانی اون حرفاروبه سهون زد اون این چیزا رو از کجا میدونه
کریس
دی او
لوهان
کای
واتتتتتت ددددفازززز اجی جون؟

lulu
مهمان

سلام عاشقه لوهانم شخصیتش معرکه س خودشم عالی منم فداش ممنون جیگر

sahar
مهمان

نخسسسته گلم
یه چیزیو نفهمیدم وقتی چان به سهون گفت کایو وارد رابطه خودت وکریس نکن منظورش چی بود مگه بین کریس وسهون چیزی هست به خاطر همین چان به کای گفت که سهونو انتخاب کنه از کجا میدونست که کریس به سهون صدمه نمیزنه

sahar
مهمان

یه حسی بهم میگه مربوط به این یه سالی بود که گدشت نه؟

Zodiac
مهمان

ضمن عرض شادباش جهت فرا رسیدن آخر هفته باید بگم من قسمت قبل رو درست نفهمیده بودم! فکر کردم هر کای هر کسی رو انتخاب میکنه زنده میمونه بعد وقتی کریس رو سهون اسلحه کشید کلا هنگ کردم رفتم یه دور قسمت قبلو خوندم بعد دوباره اومدم اینجا:||||| واینکه سهون و کریس قضیش چیه؟؟؟ نکنه کریس عاشق سهون بوده؟ :/ کای:( سکای^.^ مرسی آجی

Melihun
مهمان

خواننده جدید قبول میکنی😕؟

monir
مهمان

ینی چی زندگی سهون و کریس بهم گره خورده؟
ینی سهون نمیتونه کایو دوس داشته باشه؟
اخهههه چررررررراااااااااا من سکای دوس خااااااا :(

mini
مهمان

واااااااااااااااااااااااااااااااااااات د …….
یعنی قشنگ در خماری ماندیم
پیلیز ادامه :(

zohreh
مهمان

وااااااااااااااااااااااااات د فاک
چییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رابطه ی سهون و کریس چیه؟
سپید بامن نکن همچین
چانبک که کلا فلک زدن هی میان درستش کنن هی میپوکه
قسمت بعد لطفا-_-
من الان عصبانیم

Narsis69
مهمان
حلوای من. چرا همچین شد‌؟ عرررررر. کای. بچم. الهی.کاش زودتر خوب بشه. باز هم کیونگسو… شخصیت جالب و خاص… الان مثلا نخواست باز به کای مدیون بشه؟ واسه همین بهش خون داد‌؟کیونگ میترسه اینهمه وقت نفرتش و نقشه اش واسه انتقام، پوچ باشه. میترسه کای اونقدرا هم که فکر میکنه بد نباشه. بعضی از کاراکترات رو اصلا درک نمیکنم. لوهان، بک و کریس! اینا با خودشون چند چندن؟ از وابستگی میترسن یا از آدمیت؟ لوهان، بخاطر سهون، کای و نجات داد؟ واو. چه اعترافی! بکی داره چکار میکنه؟ هووووف. هم خدا رو میخواد هم خرما رو.نمیفهممش! درکش نمیکنم. بکی بنظرم… Read more »
neda
مهمان

😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

Helium
مهمان
هاهاها من درست گفتم .درواقع میدونستم!میدونستم کای سهونو انتخاب میکنه! الان درباره ی رابطه ی چانیول و بکهیون واقعا متاسف شدم .بکهیون دقیقا کسیه که داره روح خودشو میفروشه و درحالی که ادعای عشق میکنه .بنظرم حتی اگه برای عشقم باشه اون دقیقا اشتباه ترین راهو انتخاب کرده و داره میکنه .اون واقعا همه چیو گم کرده حتی خودشو و راهشو!شاید در آخر تنها چیزی که بهش کمک کنه که متوجه خطاش بشه مرگه! شاید که نه تقریبا با احتمال 90% ببینیم کیرو به کشتن میده چانیول یا خودشو؟!اون فقط و فقط داره انتقام و…میبینه .اون از عشق کور شده.… Read more »
Linachi
مهمان

رابطه ی سهون و کریس با هم دیگه چیه؟ چان چی رو می دونه؟ نکنه با هم دیگه برادرن؟
من بکو دوست دارما ولی درکش نمی کنم چرا این طوری داره رفتار می کنه؟ واقعا کوره که به چان شک داره؟
کای کجاش خشکه که کینگسو هی میگه؟ کای همون روزی که کیونگسو رو آوردن تازه تعلیمش تموم شد پس چه طور می تونه خانواده کیونگو کشته باشه؟

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

تو این یک سال چه اتفاقی برای کریس و سهون افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخ جوووون سکای ریل میشوند ( امیدوارم. 😔😔😔)
مرسی عزیزم

zari
مهمان

سپیده جونم گرفتی مارو?!کریس چه مرگشه? سهون با کریس چه ارتباطی داره? چانیول چی رو میدونه? چرا لوهان انقدر به سهون واکنش نشون میده? تو این یه سال چی شده که ما خبر نداریم?!
ناموسا?!بی شوخی? یعنی کل عمرم انقدر سوال برام پیش نیومده بود که الان اومد!
پلیز یه نفر پاسخگو باشه لطفا!
مررررسی سپیدم! خسته نباشید❤❤❤

wpDiscuz