هدر سایت
تبلیغات

black&white.E10

اینم قسمت بعدی سیاه سفید با تاخیر اندکی اهم

راستی قسمت بعدی جرک رو هم اپ کرده بودم ولی حواسم نبود زده بود کیلر اهممم تو پستای قبلیم پیدا میکنید اهمممممممممم

بفرمائید

 

 

 

 

لوهان:بازم که اینجایی چانیول!

چانیول که داشت وارد درمانگاه میشد منصرف شد روشو به طرف لوهان که کمی جلوتر ایستاده بود کرد…

چانیول:باید باهاش حرف بزنمً

لوهان:میدونی که در رو برات باز نمیکنه نه؟

چانیول نفسشو با حرص بیرون داد …

لوهان:بیخیال … میاد بیرون بالاخره…

چانیول بدون حرف دیگه برگشت تا از خارج بشه ولی با دیدن سهون توی چارچوب سرجاش ایستاد،لوهانم با دیدنش شکه شد … توی این چند روز گذشته خودشو توی درمانگاهش مشغول کرده بود حتی شبا رو همینجا میگذروند تا سهون رو نبینه و بتونه خودشو جمع و جور کنه..ولی….

چانیول:سهون؟

سهون بدون توجه به بقیه با قدمای بلندش دور شد…چانیول پشت سرش رفت ولی منصرف شدو تصمیم گرفت هردوشون رو تنهابزاره باید با یسری حقیقتها کنار بیان…

کای همینجوری که کنار پنجره ایستاده بودبه گفتگوی بین لوهان و چانیول گوش میداد  که با شنیدن اسم سهون به در نزدیک شد…ولی با سکوت مطلقی که حاکم شد فهمید رفته….کای میدونست انتخاب درستی کرده و به دلیل نامعلومی فهمید کریس نمیخواد سهون بمیره…پشیمون نبود ولی…حس میکرد چیزایی توی رابطه اش با سهون خراب شده….با تقه ای که به در خورد از افکارش بیرون اومد…

کیونگسو پشت در بود….هرروز به درمانگاه میومد و بعداز پرسیدن حال کای از اونجا میرفت ولی اینکه کای خودشو حبس کرده بود عصبیش میکرد….

کیونگسو:هی…میدونم صدامو میشنوی….کیونگسو ام!هه…راستش با دیدنت توی این وضعیت حالم از خودم به هم میخوره که تورو اینقدر بزرگ و ترسناک کرده بودم تو ذهنم…فکر نمیکردم اینقدر ضعیف باشی بعد از همچین اتفاق مسخره ای خودتو حبس کنی و از سهون فرار کنی…تا کی میتونستید مراقب هم باشید و از هم محافظت کنید طی این مدتی که اموزش دیدی هنوز نتونستی ذهنتو اماده ی همچین اتفاقی کنی کیم کای؟بهتره خودتو جمع کنی تا بیشتر از این پشیمون نشدم…داری لیاقت تنفر منو از دست میدی ….باید بهت ترحممو نشون بدم؟…..منتطرتم پسر…

نوک انگشتاش به کف دستای مشت شدش فشارمیاورد…نفسی نبود…حبس شده بود…با لگد محکمی که به تخت زد ،خودشو خالی کرد و تخت رو واژگون کرد…با صدای بلند فریاد میزد….فکر نمیکرد کیونگسو هنوز پشت دره و لوهان داره به تحریک شدن کای گوش میده…

شب شده بود….کای به سه گوشه ی اتاق تکیه داده بود داشت همچی رو دیروز امروز فردارو کنار هم میذاشت…اینجا نشستن قرار نیست فایده ای داشته باشه جز ضعیفترشدن…به هرحال رابطه اش با سهون خشدار شده بود…با اینجا موندن خوب نمیشه…بخاطر زخمش نیتونست لباسشو به تنهایی بپوشه پس کتشوروی شونه اش انداخت و سمت در رفت…بازش کرد…با دیدن لوهان که روی کاناپه خوابیده بودتعجب کرد…اروم از کنارش رد شد خارج شد…به هوای تازه نیاز داشت به سمت محوطه رفت….سرشو بالا گرفت و نفس عمیقی کشید….تکون نخورد همینجوری چشمانشو بست سعی کرداز سکوت ارامش ببره….با شنیدن صدای قدمی چشمانشو باز کردو بهش نگاه کرد…

کیونگسو:خوشحالم زنده ای…

کای توی سکوت بهش خیره شد…برعکس کیونگسو که حرف زیادی برای گفتن داشت…ولی به موقع اش…به کای نزدیک شد…کای حرکاتشو با دقت نگاه میکرد….کیونگسو بدون نگاه کردن به صورت کای و توجهی به نگاه خیره و عصبیش کنارش ایستاد….دستشو بالا اورد و روبه روی کای گرفت…

کیونگسو :صاحبش رو میشناسی نه؟

کای به پارچه کهنه ی سهون که توی دستای کیونگسو بود نگاه کرد با چشمان گرد شده ای به کیونگسو نگاه کرد…

کیونگسو:همون روز از دستش افتاد متوجه اش نبود…ولی دیدم بعدش دنبالش میگرده…

کای:دست تو چیکار میکنه….

کیونگسو:زیر پام بود…لطف کردم برداشتمش…ولی دلم نخواست بدم به صاحبش..از اینکه دنبالش میگشت لذت میبردم…گم شده داشت….اشفته بود… دلواپسی الکی … همه جا رو براش زیر رو کرد….

کای نمیدونست کیونگسو میخواد با زدن این حرف چیو بهش بفهمونه….

کیونگسو:….حال این مدت سهون ….اینجوری بود!انگار….چیز مهمی از دست داده…میشد راحت نقطه ضعفش دید…

کای با حرص به چشمان کیونگسو نگاه کرد….کیونگسو نیشخندی زدو پارچه رو با انگشتاش گرفت …گوشه کت کای رو به عقب هل داد…کای قدمی به عقب برداشت…

کیونگسو:اینو خودت بهش برگردون…وقتی فهمیدیدکجای زندگی همدیگه اید….

بازوی کای رو توی دستاش گرفت و پارچه رو به دورش بست….بغض سنگینی روبه کای وصل کرد…کیونگسو میخواست کای اون روز رو فراموش نکنه و بدونه ممکنه بارها و بارها این اتفاق قراره پیش بیاد و بدونه نباید نقطه ضعفی داشته باشن وگرنه به مرگ کشیده میشه سرنوشت هردوشون….کت کای رو سرجاش درست کردو اروم از کنارش رد شدووارد ساختمون شد…دقیقه ای همونجا ایستاد…حرفای کیونگسو درست بود…هیچ چیز کای رو تکون نمیده مگراینکه مرگو سهون یک سمت باشن…

با ضربه ای که پشت پای کای خورد زانو هاش به زمین کوبیده شد….تا اومد به خودش بیاد مشتی به صورتش کوبیده شد…بعدی …بعدی….دردی که جای زخمش داشت نمیذاشت تمرکز کنه و جلوی فرد رو بگیره…بالاخره به خودش مسلط شد و دستانشو گرفت و پایین کشیدشو به زمین کوبیدش سریع روش خزید….با دیدن سهون چشماش گرد شد….دستان مشت شده ی سهون توی دستای کای قفل شده بود…سهون با خشم به کای نگاه میکرد…کای از دیدن حال سهون ناراحت شد…توی این چند روز خیلی داغون شده بود…ابروهای بهم گره خورده ی سهون خیس عرق شد…هیچکدوم حریف دیگری نمیشد…کای فشار زیادی رو داشت به خودش میاورد خون ریزی دوبارشو متوجه شد… دستشو شل کرد …سهون از فرصت استفاده کرد..کمرشو صاف کردو دستان کای رو پشت سرش قفل کرد…کای خواست از روی سهون بلند بشه ولی نتونست بدجور بین بدن سهون گیر افتاده بود…سهون مستقیم به چشمای کای که ازش فراری بود زل زد…

کای:ول کن سهون…

سهون بعد از شنیدن اسمش ازدهنش …فهمید چقدر به این فرد وابسته شده …چقدر براش خاصه…کای نمیخواست بزاره سهون از دردش چیزی رو متوجه بشه…چشمانشو بهم فشار داد و گذاشت سهون هرکاری میخواد بکنه…سهون به صورت توی هم رفته ی کای نگاه کرد…یه لحظه یادش به زخم کای افتاد به بدن لختش که باباندهای سفیدی پوشیده شده بود نگاه کرد….تن برنزه و جذاب کای همیشه سهون رو تکون میداد…توی فاصله ی چند سانتیش بود…بین دستاش بود…گرمیه تنشو حس میکرد…بی اراده صورتشو بهش نزدیک کرد…لب هاشو روی دونه های عرق سردی که از درد روی تن کای نشسته بودگذاشت…بوسه های ریز پشت سرهمی میزد…کای با حس گرما لبان سهون چشمانشو باز کرد … شکه شد نمیدونست داره چه اتفاقی بینشون میافته …خواست خودشو عقب بکشه ولی سهون محکم گرفتش …

سهون:تکون نخور کای…باید انتقاممو ازت بگیرم…

کای نفسش بند اومده بود…نمیخواست با سهون ….نباید همچین اتفاقی میافتاد…لب سهون روی گودی گردن کای رسید…کای داشت تحریک میشد وهرگز با کسی این حسو تجربه نکرده بود…اب دهنشو قورت داد طوری که سهون تونست روی لباش حسش کنه…

کای:سهون … تمومش کن…

سهون:من تازه شروع کردم…

کای تا اونجای که تونست سینه اشو عقب کشید و با خشم به سهون نگاه کرد…

کای:نزار بدتر این بشه…

سهون:بدتر از این؟

کای با عصبانیت به صورت ریلکس سهون خیره شده بود که با نزدیک تر شدن سهون جا خورد….با لمس لب های سهون روی لباش خشکش زد..تکون نمیخورد…با چشمان باز به چشمان بسته ی سهون که لذت میبرد نگاه کرد…اروم دستای کای رو ول کرد…دستشو زیر کتش دور بدنش حلقه کرد و لباشو بین لباش فشار داد…کف دستاش سرتاسر کمر کای میلغزید…صورتشو متمایل کرد و هردولب خشک زده ی کای رو توی دهانش گرفت و مک زد…کای بیشتراز این نمیتونست تحمل کنه…نیمخواست باور کنه…سهون با تمام وجود داشت میبوسیدش و این براش غیرقابل تصوربود…صورتشو عقب کشید ولباشوبیرون کشید…سهون میدونست کای رو شکه کرده وممکنه برای همیشه از دستش بده ولی میخواست برای یکبارم که شده لباشو بچشه بهش بفهمونه تشنه اشه…

کای سعی کرد ناارومی خودشو نشون نده:ازم دور شو …

سهون با شنیدن این حرف تپشی رو توی سینه اش حس نمیکرد انگار…دستای یخ کردشو از دور کای باز کرد…کای از روی پاهای سهون بلند شد…روشو از سهون برگدوند نمیخواست بهش نگاه کنه نمیخواست خطای دیگه ای انجام بشه…با قدم های اروم و کوتاهی ازش دورشد…

سهون هردو زانوهاشو بالا اوردو تکیه گاه ارنج هاش کرد…انگشتانشو بین موهاش فرو برد…پیشونیش رو به کف دستاش تکیه داد…

سهون:میخوامت کای…بدون تو نمیتونم…باید برای من باشی….

 

 

از جاش بلندشد…انگار دنیا روی شونه هاش سنگینی میکرد…تصمیم خودشو گرفت…به داخل برگشت … این مسیری که داره طی میکنه سالها ازش فراری بود باهر تست حاضر بود بمیره ولی این مسیر رو برای نجات خودش طی نکنه … پشت در اتاقی رسید….به ساعت که از نیمه شب گذشته بود توجهی نکرد..در رو محکم کوبید…بارها بارها…با باز شدن در بعد از چند دقیقه گردن خمیدشو بالااورد …

سهون:بهم کمک کن….برام مهم نیس چه چیزایی ازم گرفتی…ولی نمیزارم کای رو ازم بگیری…هرکاری لازم باشه انجام میدم …به هرحال تو منو نمیکشی…تنها همخون خودتو نمیکشی اینو به پدر قول دادی….که بادستای تو هرگز کشته نشم….میفهمی عووووضی؟میفهمی….من برادر تو ام باید …. باید…بهم بدیش!

کریس به سهون که عاجزانه پشت در اتاقش ایستاده بود نگاه میکرد…برادری که فکر میکرد طی اون سالها و تستها قراره از دستش بده…برخلاف قولی که به پدرش داده بود…نمیخواست با داشتن خانواده برای خودش ضعف درست کنه…ولی سهون زنده مونده و الان جلوش ایستاده و داره گدایی عشقشو از کریس میکنه…

هیچ حرفی نزد….سهون رو به داخل اتاق اورد… بطری مشروب رو جلوش گذاشت و براش جامی اورد …سهون با اینکه بار اولی بود که توسط برادرش پذیرفته شده بود تموم فکر وذهنش پیش کای و عطشی که وجودش به کای داشت ،مشغول بود….رهایی از این دام به این راحتی نبود….و نمیدونست چه عواقبی براشون داره….

چشماشو بازکرد …با دیدن اتاق ناشانا یادش اومد دیشب بعد از دیدن کای پیش کریس اومده و غروری که از بچگی به هیچ قیمتی از دستش نداده بود رو شکسته…کلافه دستشو بین موهاش برد و بهمشون زد…از روی تخت دو نفره ی بزرگی که بود بلند شد…

کریس:بیدار شدی؟

سرشو چرخوند و به کریس که با وقار همیشگیش مرتب  جلوش ایستاده بود نگاه کرد…ولی سکوت کرد…کریس بعد از این همه سال میدونست برادرش چه حسی داره…بهش نزدیک شد ،هردو دستشو بالا اورد و بازوهای سهون رو گرفت…سهون سرشو بالا اورد و مستقیم توی چشمای کابوسش خیره شد

کریس:لازم نیست مثل گذشته برخورد کنی….تو تموم تست ها رو گذروندی …دیه الان با منی…ازت مراقبت میکنم….

نیشخند ناخواسته ای گوشه لبش جا گرفت…صورتشو کمی منحرف کرد تا ارتباط چشماشون قطع بشه…

کریس:سهونا…درسته تموم این سالها باعث سختی های غیر قابل بخشش بودم برات…ولی برای اینکه بتونی میتونی کنارم بمونی باید اتفاق میافتادن…

تنها انگیزه ی سهون از گذروندن اون سالها …بودن در کنار برادرشو داشتن کلمه خانواده…ولی الان با اینکه بدستش اورده بود اونجوری میخواست قانع نبود…الان چیزی میخواست که براش مهم تر بود…به خودش اومد…سرشو برگردوند و صورت برادر بزرگترش نگاه کرد….

سهون:از الان به بعد بزار زندگیمو هرجور که میخوام پیش ببرم….

کریس متوجه شد که سهون جذب یکی شده که همینجاست … ولی سعی کرد تا خود سهون نخواسته در موردش حرف نزنه ….لبخند روی لباهاش نشوند و سرشو تکون داد…دستاشو از روی بازوهای سهون برداشت و بهش اجازه رهایی داد…سهون به سمت در رفت…دستشو روی دستگیره گذاشت…

سهون:کریس….؟

کریس همینجور که بهش نگاه میکرد منتظر ادامه حرفش موند…

سهون:این راز همینجور بینمون میمونه نه؟

کریس:مطمئنا….

بعد از راحت شدن خیالش در رو باز کرد… با دیدن بکهیون پشت در شکه شد…قدمی به عقب رفت…

سهون:اوه..بکهیون…

بکهیون با دیدن لباسا و حال اشفته ی سهون ..نمیتونست به چیزی جز اینکه دیشب بین سهون و کریس اتفاقی افتاده فکر کنه…از جاش تکون نخورد …مستقیم بدون پلک زدن به سهون خیره شده بود….

کریس با شنیدن اسم بکهیون … نزدیک شد و پشت سر سهون ایستاد….متوجه بهم ریختگی اوضاع شد…

کریس:سهون بهتره بری…به بچه ها بگو برای امشب اماده باشن باید بریم دیدن رئیس جانگ…

با شنیدن اسم جانگ هم بکهیون هم سهون به کریس نگاه کردن…

سهون:همون پسره گی که مشهوره به قتل عام پسرای گی بارها….

بکهیون:و فروششون توی جهان…

کریس:اره دعوت شدیم …. بعدا در موردش بیشتر حرف میزنیم…

سهون سرشو تکون داد و از کنار بکهیون رد شد و ازشون دور شد…

کریس:بکهیون..بیا داخل

بکهیون :من میرم بیرون شب برمیگردم …به موقع خودمو میرسونم…

کریس:بکهیون…

بکهیون:فعلن…

کریس:سرجات وایستا ..

عادت داشت به حرفای کریس گوش بده …ایستاد….

کریس:بین ما اتفاق خاصی نیافتاد…فقط همینو بدونی فکر کنم کافیه برات…سعی نکن روی سهون حساس بشی..

بکهیون:باشه..نگران من نباش نمیکشمش که…

کریس فقط به بکهیون نگاه کرد…

بکهیون:نه جدی نمیکشمش…اینجا خیلیا مراقبشن…نمیتونم اینکارو بکنم

کریس یه ابروشو بالا انداخت و با تعجب بش نگاه کرد…

بکهیون قهقهه کوتاه و بلندی زد…:من شب برمیگردم…

به کریس نزدیک شد ..یقه ی لباسشو چنگ زد و پایین کشیدش و لب پایینشو بین لباش گرفت و مک محکمی بهشون زد…بعد ازجدا کردن لباش سریع از اونجا دور شد….

توی راهرو شطرنجی راه میرفت تا به اتاقش برسه با دیدن کیونگسو پشت در اتاق کای تعجب کرد…در اتاق باز شد و کیونگسو وارد اتاقش شد….سرجاش خشکش زد چی میتونه باعث بشه کیونگسو با پای خودش به کای نزدیک بشه…قدمی برداشت ولی با یاد اوری دیشب نتونست ادامه بده..با عصبانیت قدم هاشو تند کرد از اتاق کای رد شد و وارد اتاق خودش شد…در رو محکم بهم کوبید…نمیتونست با هاش رو در رو بشه…حالا که ازاد شدن…این روزهایی که همیشه توی رویاهاشون درموردش حرف میزدن رسیده بود ولی …

کای با بسته شدن در توسط کیونگسو از جاش بلند شد…

کای:متاسفم من از لوهان خواسته بودم برای کمکم بیاد….

کیونگسو : چندروزی بود خوب نخوابیده بود…بهتر بود استراحت کنه…اگه نمیخوای برم؟

کای :نه…مهم نیست …میتونی بهم کمک کنی پانسمانشو عوض کنم؟

کیونگسو همینجور که زخم نگاه میکرد بهش نزدیک شد…

کیونگسو:اره بعد از یکسال کنار لوهان بودن یه چیزایی باید یاد گرفته باشم نه؟..

کای:اوهوم…

کیونگسو با دیدن خونریزی و حال اشفته کای متوجه شد اتفاقی افتاده…

کیونگسو:خون ریزی کردی!

کای کتشو از روی دوشش انداخت رو تخت ….به سمت ظرف باند ومواد ضد عفونی کننده ای که روی میز جلوی اینه بود رفت..

کیونگسو بعد از دیدن بدن ورزیده و زخمی کای…میتونست حدس بزنه چه گذشته دردناکی داشته…کیونگسو داشت به دردناک بودن گذشته ی کای فکر میکرد؟به خودش اومد…دستشو مشت کرد…سعی کرد افکارشو مرتب کنه …نفسشو محکم بیرون داد…به سمتش کای رفت و پشت سرش ایستاد…کای از توی اینه حرکاتشو زیر نگاه میکرد…میدید مدام نگاهشو داره از بدنش میدزده…موقعی که خم میشد تا از توی ظرف چیزی برداره با احتیاط خم میشد و تموم سعیشو میکرد که کمترین تماس رو با کای داشته باشه…تمرکزش نذاشت نگاه خیره کای رو متوجه بشه…بخاطرهمین کای تونست برای اولین بار صورتشو خوب نگاه کنه متوجه چشمای درشت و صورت خوش نقشش بشه…با اینکه توی این یکسال خیلی فرق کرده بود بازم بنظرکای ..کیونگسو بدرد اینجا نمیخورد….بهش یه جور حس مراقبت میداد…مراقبت…یاد سهون افتاد…کسی که تموم این سالها ازش مراقبت کرده بود  نگرانش بود… دستشو بالا اورد و روی لبش کشید…دستشو روی میز کوبید وتکیه گاهش قرار داد،سرشو پایین انداخت و توی گردنش فرو برد…

کیونگسو با این حرکت کای جا خورد توی اینه بهش نگاه کردولی کای سرشو بالانیاورد…

کیونگسو:خوبی؟

کای جوابی نداد..گیره ی باند رو بهش زد  ازپشت کنار اومد و کنار اینه ایستاد…

کیونگسو:کای….

کای دستاشو از روی میز بلند کرد و صاف ایستاد…صورتشو که بالا اورد عصبانیتش کاملا مشخص شده…گردنش تا زیر گوشاش کبود شده بود…

کیونگسو:هی…چی شده؟

کای به صورت متعجبش نگاهی کرد:نه …معذرت میخوام اگه ترسوندمت…

کیونگسو وقتی دید کای نمیخواد درموردش حرف بزنه ادامه نداد…ظرف رو از روی میز برداشت..

کیونگسو:مراقب زخمت باش اگه بدتر خونریزی کرده بودی بخیه هاش مشکل پیدا میکرد..

کای:ممنون کیونگ…

کای مثل رفیق اسمشو صدا کرد..کیونگسو با چهره سردش بهش خیره شد….این ارومی..ارامش…جذابیتی …که کای داشت…برای نباید اینجوری میبود…از خودش عصبی شد…بدون حرفی از اتاق خارج شد سریع از اونجا دور شد….

غروب شده بود …کریس همه رو صدا زده بود…نگاه اخرشو توی اینه به کتو شلوار سفیدش انداخت از اتاقش خارج شد…دستشو توی جیبش فرو برد…

دینگ…

سهون سعی کرد صدایی که شنیده رو معمولی بدونه و ادامه داد..

دینگ دینگ…

اینبار متوجه شخصی شد…برگشت تا ببینتش….با دیدن بکهیون که به دیواری تکیه داده بود سر اسلحشو به میله ای کنارش بود میزد تعجب نکرد میدونست سراغش میاد…

سهون:دیر کردی!

بکهیون خنده ای کرد…اولش اروم بود ولی لحظه ای نگذشته بود که تبدیل به خنده هایی شد که گوشو پاره میکرد…سهون چشماشو بست و سعی کرد عصبی نشه…

بکهیون اسلحه رو زیر بینیش کشید…تکیه اشو از دیوار کند و به سهون نزدیک شد….

بکهیون:این روزا داره به لطف تو برام با نمک میشه…میدونستی؟خواستم بدونی این بازی فقط یه برنده داره…تو نمیتونی چیزی که میخوای رو بدست بیاری…

سهون با شنیدن حرفای بکهیون …تک خنده ای کرد..:هیچکس نمیتونه مانع من بشه…اینو یادت باشه…

ثانیه ای نگذشته بود که لوله ی اسلحه زیر گلوی سهون رو فشار میداد…بکهیون با خشم توی چشمای سهون خیره شده بود … برای کشتنش روی پاش بند نبود…سهون چهره ی خونسرد خودشو حفظ کرد…

سهون:میدونی با کشتن من هردوشون رو از دست میدی….پس بهتر اینقدر نقطه ضعفاتو جلوی پای من پخش نکنی…جوکر

بکهیون با شنیدن لقب جوکر …اسلحه رو پایین اورد…میدونست خیلی چیزا هست که باعث زنده موندن سهون تا به الان شده ….مخصوصا روز اخرین تست…خنده ی بلندی کرد قدمی به عقب پرید…روی پاشنه ی پاش چرخید…

بکهیون:میام سراغت … بم زیاد فکر .کن..میخوام عاشقم شی….

دور شدن بکهیون هیچ اثری از کم شدن صدای خنده هاش نداشت…این سهون رو اذیت میکرد…سعی کرد تا میتونه از اونجا دور بشه…از خنده هایی که براش واقعی بود فرار کرد…از کی اینقدر زندگیش خنده دار شده بود….مزه ی تلخی…زیر زبون زندگیش داشت میلغزید….

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 44 نظر 13 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Mobin
مهمان

سلام من خواننده جدیدم فیکت فوق العادس
این بک چرا اینقدر روی مخه اخه-_-
اخی سهون ):
واو کریس و سهون برادرن*_*
کایسو😍😍

monir
مهمان

خدایی اصلا بک قابل درک نیس اینجا

any
مهمان

یلی قشنگ 😭😭😭😭😭😭😭ادامه 😢😢😢😢😢😢😢😢❤❤❤💋💋💋راستی این داستن سکایه یا هونهان؟ 😕😕 بی زحمت هونهان باشه😆😆😆و صد البته چانبک 😉😉😉😊😊😍😍😘😘و یک البته کایسو 😑😑

سارا :)
مهمان

اعععععععع نههههههههه 😒😒😒😒😒😒 فقططططططط سکای ایز سوووووو فاکینگ ریل 😆😆😆😆😇😇😇😇
هرجا میرم همش هونهان و کایسو عه😒😒😒😒😣😣😣😣😣 خسته شدم اه 😣😣😣
جاست سکاییییییی😇😇 و دیگر هیچچ 😑😑😑😶😐😐

Saina.KaiHun
مهمان
تا حالا هیچ‌فیکی اینقدر شوک آور نبود -_- براااااااااااااااااااااااااااااااااادر 😓😓😓😓😓😲😲😲😲😲😲😲😲😲😲😲😲😲 ایولللللللللل خیلییییییییییییی خوشم اومد ایول ایپل ایولللللللللل خیلی باحاله میان به هم که برادر باشن ^_^ پس کریس جون باید مراقب باشه بلایی سر سهون حون نیاد:/ بکهیون روانی هم حتما میاد بعدا از این استفاده میکنه:/ ای خدااا از این به بعد هروقت خواستم بیام یه قسمت از اینو بخونم قبلش میرم صد تا صلوات میفرستم بعدش دو رکعت نماز با ید بخونم بعدش بیام بخونم اینقدر این فیک استرس زاس -_- دی او هم که داره جذب کای میشه (فاک) ای خدا -_- خب منتظر قسمت بعدیشم تا… Read more »
Saina.KaiHun
مهمان
Saina.KaiHun
مهمان

اها راستی دی اوی داستای منظورم بود :/ درواقعیت که دی او یکی از عشقامه 😍😍😍😍

فقط گفتم که قلطی نشن باهم 😂

مری
مهمان

آقا من تو قسمت ۶ استُپ کردم
من رمز قسمت ۷را موخاهم😞
همونطورکه باید توقسمت ۶ام جیمیل و ایدی گذاشتم 😶

zohreh
مهمان

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
منو این همه خوشبختی محااااااااااااااااااااااااله
سکای ریل میشود
مرسی که این قسمت با تاخیییییر گذاشتی اجی-__-
سهونم تنش میخاره ها بگو چیکار داری بکی رو اذیت میکنی با حرفات
قسمت بعد لطفا بدونه تاخییر

Melihun
مهمان

اوووففف نظرم پرید😕💔باید از اول بگم🙊من از اول میدونستم سهونو کریس برادرن فقط از دو قسمت اخر خوانندت شدم😂😂😂😂😂این فیک عجیب بوی جرک میده💔میترسم کای همون کایی باشه که با بی رحمی سهونو پس زد🌼🌀کیونگ نمیدونم تنهاحس میکنم مانع سهونه😐ولی لوهانم واس اینکه سهونو بدست بیاره باهاش همکاری مکنه😯هونهان ماجرا قشنگه💕حس میکنم بک یه جایی سهونو درک میکنه و مثل هیونگش میشه و دوست دارم شه☀⛅فقط من رمز ششو نعرم چیز خاصی توش بود؟باز مرسی _میعو😽

sahar
مهمان

عرررررر ابجی عجب پوستر مرگی
ابجی من سهونو دوست دارم نکنه به خاطر کای ادم بدی بشه یا اتفاقی براش بیفته
وگرنه ابجی بکی رو میفرستم سراغت

neda
مهمان

من قسمت قبلی رسما رفتم توشک برا همین هیچ حرفی نزدم کلا خفه😖😖
من از بکی میترسم کلا دیوونس نمیدونم دلیل این خل بازیاش چیه ولی هرچی هست بازم این رفتاراشو توجیح نمیکنه بدبخت چان😔
الان سهون وکای همو میخوان بعد دی او کم کم داره عاشق میشه لوهانم که از فرط عشق یکسره کپیده عرررر چه شود این داستان😆😆
خب خب خب مامورای عزیزی که قراره برن گی بار دستابالا😃😃
ممنون اجی دیگه دیر نکنی ها❤❤❤

lulu
مهمان

سلام نقش لوهان فقط لالا رو کاناپه بود اخه ممنون جیگر

Elihun
مهمان

آبجی من هنوز قسمت رمزی رو نخوندم اگه امکانش هست بفرست برام رمزو
درخواستم دادم ولی مثل اینکه متوجه نشدی عزیزم
آیدی تلگرامم @eli_7077

Helium
مهمان

بکهیون دیووانسسس رسماااا …دیگه فک نکنم تیکه هایی که بکهیون توش باشرو بخوونم چون واقعا روم تاثیییر میذاره:-(
سکای عزیزم .اونا واقعا نازن کسی به سکای دس بزنه خودم تیکه تیکش میکنم ،هرکی ،تاکیید میکنم هرکی!!!
دی او مشن….میزنه چرا،؟ خب بابا یه بار به عقلت روجوع کردی؟هی من اتقاممو میگیرم ،من انتقاممو میگیرم….کدوم انتقام جناب…
چانیول عزیزم از دست بکهیون چی میکشه!!!:'(
کریسم که هیچی نظری دربارش ندارم…
لوهانم مث دی او یه خل…بابا رسما مجمع دیوا…
تو عمرم این همه موقع خووندن فیک فحش،نداده بودم.تقریبا همشون رو اعصابنننن!
بله ممنون که روح و روان مارو به فنا دادی خخخ

Zodiac
مهمان

من وقتی میبینم این فیک اپ شده اول یه ختم قران میگیرم که خدا به خیر بگذرونه بعد میام : / / / /
داداششهههههههههههه؟ ؟؟؟ خو بزار سکای بمونه دیگه اه..من که میدونم تو کایسوش میکنی. ..من که تو رو میشناسم : / / و در اخر یکی شات گان منو لطف کنه بده میخام باهاش بکو بکشم. .،مرسی آجی

sara
مهمان

کایی
خیلی
عنیییییییییییییییی!
با..احساسات…سهونکم…بازی..نکن…خوووو!
مخسیییییییییی
بوووس

تینا
مهمان

بک چه مرگشه
چطور به دل بیچاره چان توجهی نمیکنه هر غلطی میخواد میکنه بعد روی یک صحبت ساده چان به سهون داره خودشو جر میده
اگر خیلی دلت چان رو میخواد عین آدم رفتار کن

Narsis69
مهمان
عرررررر. کامنتم پرید. مررررررسی. عاااااالی بود. خیلی خفن بود. وااااای بکی. من میدونم انقد از سهون متنفره که اخرش سهون و به فنا میده. سهون واو. کریس و سهون داداشن! خخخخ. بکی تو اون وضع دیدشون، چقد عصبی شد. خنده های بکی خیلی ترسناکن! اوه مای گااااد. سهون چه کرررررد! کای بچم کپ کرد. ولی چرا سهون و پس زد؟ از ترسش؟ کای هم سنمون و میخواد مگه نه؟ وگرنه با یه بوسه تحریک نمیشد! کیونگسوووو، داره عاشق کای میشه. من مطمئنم! آقا، کاپلا چی به چیه؟ تا حالا انقد درمورد کاپلای یه داستان کنجکاو نشده بودم! همه به همدیگه… Read more »
(shi jung (나나
مهمان
عرررررر جاست عرررررررر وری عررررررررررررر ایم عررررررر عررررررررر چانی زیاد نبود خخخخ چانی و بکی رفتن مسافرت خخخخ بگیرم بذوزم دهن بکی رو با اون خنده هاش هممونو به فاک داد خخخ سهون وحشی خخخخخ این چه کاری بود با کای کردی پروو کیونگسو سر من عجیجم خخخ نانوسا سهون و کریس برادرن؟؟؟؟؟(اجییی یه چی بگم نزنی منو …. اصن بیخی خودت فهمیدی جی میخواستم بگکم اولشم what داره خدا به داد من برسه) خخخخ خیلی خوب بود منم اصن قهقه بکی رو میخونم(چی.بگم ؟؟میبینم؟؟) اصن گوشام اذیت میشه والا!!!! سلام بهش بگی زرت میزنه میخنده خخخخ عالیییییییی بوددددددددد من… Read more »
zari
مهمان

اه مثل همیشه واقعا عالی بود و من واقعا مسخ شدم!
پس سهون برادر کریس میشه! اینم یه نقطه ضعف برای اقای ترسناک! هر کسی یه نقطه ضعفی داره! این یه حقیقته!
میگم این جانگ همون جانگ ییشینگه? لی خودمون? مستر خفن ایا? در قسمت های اینده خواهیم دید!
میگم اجی یه سوال بپرسم? خیلی دوست دارم بددنم شخصیت مورد علاقت توی داستان کیه! اخه شخصیتا انقدر مستقل و از همه جدا هستن و انقدر قوی شخصیت پردازی شدن که ادم به راحتی میتونه یه مرز و دیوار جدا بینشون بکشه!
مررررررسی اجی جونم و خسته نباشید❤❤❤

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

عررررررررررررررررررررررررررررررررررر
خیلی قشنگ بود اصن عاااااااالی بود
کای بیشور دله سهونو شیکوند عبضی
مشخصه چقد خوش حالم که سکای دارن ریل میشن؟؟؟؟؟
مرسی عزیزم

wpDiscuz