اینم قسمت جدید سیاه سفید

خوب دارم خیلی کاری میکنمااااا دو تا قسمتا رو یکی میکنم براتون که زودی بخونیدش خخخ

تصور کنید نصف بشه قسمتام چی میشه:/

پس شماها هم همراهی کنید دیه خخخ مرسی اجیا

توی چارچوب در ایستاده بود به دوتا بیماری که خوابیده بودن نگاه کرد،تیک تیک ساعت نیمه شب رو نشون میداد،برای روز اول خیلی خسته شده بود ولی اموزش دیده بود چیزی به عنوان خستگی براشون معنی نداشته باشه قدمی جلو اومد صندلی رو بلند کرد و بین دو تخت گذاشت..پاهاشو بالا اورد و لبه ی پنجره ی اتاق گذاشت…هوا صاف بود ستاره میدرخشیدند…همه جا اروم بود…دستاشو بالا اورد و جلوی سینه اش حلقه کرد سرشو به صندلی تکیه داد … یه روز ویه شب دیه هم زنده بود…تموم این سالها هر شب میشمرد…و منتظر فردا میموند…

پسر:نه…ن..ه…خواهش میکنم

به شنیدن صدای پسر بهش نگاه کرد،صورتش خیس بود…تکون های شدیدی میخورد..

کای:هی…بیدار شو

پسر بیدار نشد…هر لحظه صورتش قرمزتر میشد…کای توی موهاش که روی پیشونیش ریخته بود فوتی کرد و قفل دستاشو باز کرد و روی دستان پسر گذاشت . تکونش داد

کای:هی….

پسر ناگهان دست کای رو گرفت و سمت خودش کشید ،کای هول کرد سریع خنجرشو بیرون اورد و کنار گردن پسر گذاشت….

کای:یا تو از صبح تا حالا بد جور داری رو اع…

پسر:مادر….

کای با شنیدن اون کلمه خشکش زد ،پسر هنوز خواب بود و داشت کابوس میدید..دستاش خیلی حرارت داشت….کای بی حوصله خنجر رو برداشت و نشست سر جاش…به صورتش نگاه گذرایی انداخت..سعی کرد اهمیت نده مثل تموم سالهایی که عادت کرده بودن به ناله های همدیگه توی خواب گوش بدن و هیچ عکس العملی نشون ندن جز گوش دادن…

صبح شده بود لوهان بخاطر تازه واردا نتونسته بود درست استراحت کنه ،خسته سمت اتاقی که کای توش بود رفت…با دیدن دست کای توی دستان پسر تعجب کرد…بالا سر پسر ایستاد دستشو روی پیشونیش گذاشت و دمای بدنشو اندازه گرفت،دست کای رو از دستای پسر جدا کرد محکم به سمت خودش پرت کرد طوری که هر دو از خواب بیدار شدن…

لوهان:تن لشتو جمع کن

کای که هنگ شده بود با یاد اوری دیشب اول نگاهی به پسر کرد که تازه داره از خواب بیدار میشه و متوجه دیشب نبوده بعد با اخم به لوهان نگاه کرد…از روی صندلی بلند شد دستشو توی جیبش فرو برو ومنتظر شد لوهان سرشو بالا بیاره

لوهان وقتی سنگینی نگاه کای رو حس کرد کمرشو صاف کرد و جلوش ایستاد

کای:با من مثل رئیسا برخورد نکن بچه عروسکی افتاد؟این فکر که بتونی منو حمال خودتم کنی از اون مغز علمیت بیرون بنداز…از حالا برات روشن کنم…  دورم نیا

لوهان چشماشو چرخوند و نفسشو بیرون داد بدون جوابی روی پسر خم شد و به چشماش نور تابوند…کای عصبی شد از پشت یقه س لوهان رو گرفت وصافش کرد

کای:هی کری؟

لوهان توی حرکتی سریعی خودشو از دست کای رها کرد…به گلوی کای چنگ انداخت

لوهان:اگه میخوای زنده بمونی از جلو چشمام گمشو

کای دستاشو مشت کرد و خواست به لوهان حمله کنه با شنیدن صدای سهون منصرف شد

سهون درحالیکه نفس نفس میزد:کای…؟یا….چه خبره؟

هردو سکوت کرده بودن و به صورتای هم خیره بودن…سهون به سمتشون اومد به قرمزی گردن تا گوش کای نگاه کرد با اعصبانیت به طرف لوهان برگشت

سهون:هی دکی دستتو بکش تا نشکوندمش…

لوهان که بخاطر فشار کار خسته و عصبی بود با پاش تخت رو هل داد و سهون وکای رو بین دو تخت گیر انداخت …هردو پسرایی که روی تختها بودن با وحشت بیدار شدن به صحنه ی رو به روشون خیره شدن…دسشتشو سمت وسایلش برد و یه خنجر و تیغ هیستوری جراحی رو برداشت سمتشون گرفت

لوهان:شما دوتا هنوز کلی باید زیر دستای من غلط بزنید برای من ادم نشید…وگرنه بد میبینید برای من کشتن شماها کاری نداره و مطمئن باشید هیچکس توی این دنیا نیست که بعد از مرگتون منو سرزنش کنه ..پس برای من راحتتراز اون چیزیه که فکرشو میکنی…

چانی:لوهان؟

لوهان به سمت در نگاه کرد با دیدن چانی اخماش بیشتر توی هم فرو رفت،پاشو از لبه ی تخت برداشت

لوهان:نمیخوام دیگه نوچه هات دور من بپلکن چان اگه یبار دیگه ببینمشون باروده هاشون برات طناب دار درست میکنم افتاد؟

چانی جوابی نداد و فقط به خارج شدن لوهان نگاه کرد

چانی:نمیخوام بدونم چی شد ولی اینو شما دوتا باید بدونید مسئول تست های بعدیتون لوهانه

سهون همینطور که داشت تخت برمیگردوند سرجاش خشکش زد:چ…ی؟

چانی دستشو بین موهاش فرو برد به عقب هلشون داد:خراب کردید

کای:مهم نیست…چیز زیادی فرق نکرده … اخرش قرار نیست چیزی برای ما تفاوتی داشته باشه فوقش دردش بیشتره

چانی : مرگ؟امیدوارم براتون همین تصمیم رو گرفته باشه…

چانی نخواست ادامه بده رو به پسرای که خوابیده بودن کردکیونگسو  هیون  اسیب دیدید؟

هردو سرشون رو تکون دادند،کای که انگار تازه یاد اون دونفر افتاده بودبهشون نگاه کرد،پس اسم این پسر کیونگسو بود…

کای:فکر نکنم ما دیگه اینجا کاری داشته باشیم نه ؟

چانی :اره ما باید بریم پیش کریس…

لوهان در اتاقشو با لگد باز کرد و وارد شد با دیدن بکی که راحت پشت میزش نشسته بود و پاهاشو روش گذاشته بود خیره شد

بکی:هیییی وحشی شدی!

لوهان نمیخواست جواب بکی رو بده میدونست عادتشه که بدون  توجه به موقعیت طرف به چیزی که حالشو خراب کرده گیر بده تا مرز جنون برسونتش…سمت میز رفت کشو عقب کشید و پاکتی که پودر سفید رنگی توش بود رو بیرون اورد،کف دستاش ریخت و نفس عمیقی کشید..چشماش بستشو بالا اورد ،نفسشو حبس کرد …بعد از مدتی نفسشو بیرون داد…

بکی حرکات لوهان رو تعقیب میکرد:چی باعث شده دکی ما یاد هروئینش بیافته

لوهان همینطور که چشماش بسته بود  گفت:خفه بمون

بکی گوشه ی روپوش سفید لوهان رو گرفت با دست دیگه اش اسلحشو بیرون اورد و باهاش تمیزش کرد

لوهان چشماشو باز کرد به بک نگاه کرد:چه غلطی میکنی؟

بک روی اسلحش تف کرد و دوباره با روپوش لوهان تمیزش کرد و اسلحشو روبه روی صورتش گرفت

بکی سوتی زد و گفت:چه تمیز میکنههههه

لوهان نفسشو بیرون داد و پاکتو برگردوند سرجاش ،سمت جلوی میز جرکت کرد و روی یکی از صندلی هایی که جلوی میزش ردیف بودن لم داد ….نگاهش رو به سقف دوخ.ت

بکی تا حدودی میدونست لوهانم بخاطر تصمیم چانی عصبیه…بلند شد سمت لوهان رفت و روی میز جلوی لوهان نشست ،ارنجشو روی زانوش گذاشت و دستاشو بهم گره زد

بکی:میدونم چته…منم بخاطرش واقعا عصبیم …

لوهان کمی از حرف بکی جا خورد،:این چانیول دیونه شده بک…میفهمی بک

بک لبخند کجی زد:هه….خودشو به کشتن میده

لوهان:تو نمیدونی چشه؟

بک :بخاطر اون دوتاست

لوهان تکیه اشو از صندلی کند ،مستقیم توی چشمای بکهیون زل زد:کای و سهون؟هه…میدونستم!یه خبرایی هست بینشون

بک با لحن محکمی:مهم نیست….باید اون دوتا رو بکشیم

لوهان دستشو بالا اورد و گوشه ی لبش کشید با نیشخندی گفت:بهت نمیاد بک تا حالا کاری خلاف خواسته چانیول انجام نمیدادی

بکی به چشمای لوهان که افکار شیطانی ازش میبارید نگاه کرد…:فقط نمیخوام ادامه پیداکنه

لوهان زد زیر خنده و قهقهه های بلندی سر داد:منم فکر میکنم چانیول چشمش رو اون پسراس!

بک با تعجب اصلا متوجه یک دستیه لوهان نشده بود:کدوم؟کای؟؟؟؟؟؟؟

لوهان خودشو به فکر زد:نه نه اون پوست روشنه،چشماش سگ داره ،باو همونی که جون میده برای…

بک از سرجاش یهو بلند شد:سهون،هه…اون جوجه!

لوهان از پیروزیش در برابر کسی مثل بک خوشحال شده بود برای اولین بار بودکه تونسته بود نقطه ضعف بک رو بدست بیاره،چانیول و حالا وقت تلافی بود هم برای بک هم برای سهون وکای….از فکر خودش لبخند تلخی زد…

به همه پیامی با محتوای اینکه باید توی جلسه ای شرکت کنن رسید،سهون و کای دم در اتاق کریس ایستاده بودن …کای همینجوری که دستاشو توی جیبش فرو رفته بود به در نگاه کرد و نفسشو بیرون داد

سهون دستشو سمت دستگیره برد و شونه هاشو بالا برد:بنظرم چیزی پشت این در نیست که دیه ماازش بترسیم

کای ذهنش مشغول بود فقط با فشار دادن چشماش روی هم حرف سهون رو تایید کرد،در باز کرد و هردو وارد شدن میز بلندی توی اتاق وجود داشت با چشمانشون دنبال ابتدای اون رفتن و با دیدن بقیه به سمتشون حرکت کردن…کریس اول میزو دو طرفش چانی و لوهان نشسته بودن و منتظر بودن کای کنار چانی و سهون کنار لوهان نشست بدون هیچ حرف اضافه ای

کریس دستاشو روی میز گذاشت و انگشتاشو توی هم گره زد:بک؟

چانی که لم داده بود روی صندلیش شونه هاشو بالا انداخت ،لوهان همینطور که نگاهش به چانی بود گفت:الان باید برسه!

با باز شدن ناگهانی در همه به سمت در نگاه کردن به جز چانی

بک:خیلی دیر کردم؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد ،لبخندی روی لبای بکی اومد به سمتشون رفت با رد شدن بکی از سهون و کای با تعجب به بک نگاه کردن که میخواد کجا بشینه …کنار کریس ایستاد،دستاشو به میز تکیه داد و خودشو روش کشید ، سهون یه ابروشو بالا انداخت و به چیزی که روبه روش داشت اتفاق میافتاد خیره شد…کریس دستاشو از روی میز جمع کرد و به صندلی تکیه داد تا بهتر بتونه بکی رو ببینه ،لبخند کجی گوشه لبش رو گرفت،بکی دستشو بالا اورد و با نوک سرد انگشتاش گردن کریس رو لمس کرد

بک:بابت دیشب معذرت ،بعدا برات توضیح میدم

کای بجای نگاه به اون دونفر به دستان چانی که حتی از توی جیبش مشخص بود مشت شده و اون نگاه خیره اش به میز که حتی پلک نمیزد نگاه کرد….

کریس،نگاه ثانیه ای و خیره ای به بک انداخت و لبخندشو روی لبش نگه داشت.با بی تمایلی ارتباط چشماشون رو قطع کرد و رو به بقیه گفت:این یه ماموریت ساده اس،که میدونم خود چانیول و بک از پسش مثل همیشه بر میان ….

همین زمان بود که چانی پوزخند بی صدایی زد که فقط از چشمان کای پنهون نموند،کریس ادامه داد:ولی کم  کم باید کای و سهونم بهشون ملحق بشن

لوهان : فکر نکنید ما بهتون اجازه دادیم قاطیه ما ها بشین فقط به فرصتیه برای…

منتظر ادامه ی حرفش بودن…لوهان صورتشو سمت سهون برگردوند،دو انگشتشو بهم چسبوند وسط پیشونیه سهون گذاشت…

بک:بببببنگ

با صدای بکی سهون یه لحظه از جای خودش پرید،کریس و بک شروع کردن به بلند خندیدن،کریس دستشو دور کمر بکی حلقه کرد و از میز پایین روی پاهاش کشیدش…کای نفسشو بیرون داد و نمیتونست برای چانی کار کنه و تنها کاری که از پیش بر میومد این بود که انکار کنه خورد شدن چانی رو داره میبینه تا بتونه حداقل ظاهرا خودش رو جلوی بقیه محکم و سرد بگیره….این وسط دو نگاه هنوز به هم خیره بود،سهون و لوهان،هردو به هم خیره شده بود،بی حس و سرد و پر از حرف….سهون جز به جز صورت لوهان رو توی صورت هک کرد تا برای انتقام هرگز بخشیده و فراموش نشه این اتیش تنفری که سالها توی وجودش بود رو شعله ور تر میکرد،لوهان توی چشمای سهون دنبال ترس و استرس میگشت دنبال هر چیزی جز چیزی که الان داشت میدید…چشمان سرد سهون به حدی بود که لرزه ای به تن لوهان انداخت..

چان:بکشیدشون !

سهون و کای  پشت سر چانیول ایستاده بودن که به اون چند نفری که میخواستن فرار کنن نگاه میکردن،التماس هاشون یه لحظه هم قطع نمیشد…

چانی پشتشو به افرادش کرد:لب ساحل توی گرمترین نقطه از پاهاشون اویزونشون کنید تا …بمیرن…کسی حق نزدیک شدن بهشون رو نداره …

با شناختی که کای از گذشته روی چانی داشت این بود که کسانی که ترسو بودن یا فرار میکردن رو راحت میکشت چون زنده بودنشون یا مرگ سخت به حالشون قرار نبود تغییری ایجاد کنه،همینطور که از کنارشون رد میشد گفت:کای بمون و مرگشون رو بم خبر بده،سهون همراهم بیا باید بریم جایی….

سهون پشت چانیول راه افتاد،کای هم سرجاش ایستاد و به افراد نگاه میکرد،بین تازه واردها ترس افتاده بود،سکوتی بینشون حاکم شده بود که توی این مدت نبود…

شب شده بود،کای بدون اینکه از سر جاش تکونی بخوره به فراریا خیره بود،بدون حس گرسنگی و تشنگی…هوا تاریک بود و چشم چشم رو نمیدید گاهی نور چراغ قوه های نگهبان روی فراریا میافتاد و باز تاریکی مطلق…موج های دریا روی هم کوبیده میشدن…درختان همدیگه رو به اغوش میکشیدن و صدای هولناکی رو بوجود میاوردند…

حس کرد صدای شنیده ،توی تاریکی دنبالش گشت …ثانیه ای ماه خودشو از بین ابرهای تیره بیرون کشید و منطقه ای رو روشن کرد ،کای صورتی رو دید…صورتی همون پسر ،کیونگسو ….

اخم های کای به هم گره خورد،پاهاشو که ساعت ها بود تکون نخورده بود رو به حرکت در اورد و اروم وبی صدا تعقیبش کرد ، کنار پایه ای فراریا اویزون بودن دیدش …بطری ابی رو کنار دهناشون گذاشت و لقمه ای توی دهنشون…حتی نایی برای ناله براشون نمونده بود….

کای از دل بی ترس کیونگسو تعجب کرده بود،به دلیل نامعلومی جلوش رو نگرفت و اروم اروم ….یکی یکی قدمشو به عقب برداشت و پشتشو بهش کرد….

کیونگسو از ترس عرق سردی کرده بود ولی به این امید که حتی اگه بگیرتش بخاطر این کار کشته نمیشه دلشو به دریا زده بود،توی تاریکی اروم قدم برمیداشت ..که ….با حسی به پشت سرش نگاه کرد،کسی نبود…پس این حس چیه؟انگار یکی دنبالشه داره نگاش میکنه … سعی کرد بیشتر از این صبر نکنه و با دیدن نور کم نگهبانا از دور برگشت….

رفتنش رو تماشا کرد،سعی کرد فراموش کنه همچین ادمی رو دیده …

سهون با چانی توی ماشین نشسته بودن،بعد از این همه سال سهون بیرون از جزیره رو راحت داشت میدید چانی انتظار عکس العمل بیشتری از سهون بود ولی با بی تفاوتی به جلو خیره بود و انگار سالهاست اینجاست و همچی براش عادیه…

چانی سرفه ای کرد:فکر میکردم برات جالب باشه!

سهون که توی فکر بود با صدای چانی به خودش اومد،نگاهشو از جلو گرفت و به چانی داد،دستشو بالا اورد و انگشتشو بین ابروهاش کشید

سهون:جالبه!

چانی ماتم زده به سهون خیره شد،سهون  تازه متوجه حرف چانی شد

سهون:اها…راستش نمیدونم باید چیکار کنم فقط خوشحالم …

چانی نگاهشو به جلو داد و تک خنده ای کرد:اینجوری خوشحالی؟با این قیافه؟

سهون:اره…

پنجره اشو پایین داد،ارنجشو لب اش گذاشت و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:ادمی که داره روی لبه ی تبر راه میره هیچوقت به چیز دیگه ای جز…مرگ فکر نمیکنه…

حرفشون با ترمز چانی تموم شد.از ماشین پیاده شدن…به تابلوی جلوشون نگاهی انداختن ، هتلی که قرار بود فردا شب توش مهمونی بزرگی با سیاستمدارای زیادی گرفته بشه و هدف بین اون ها توی اون شب قرار داشت…چانی دستشو بین موهاش کشید به سمت در ورودی راه افتاد سهونم به تبعیت ازش حرکت کرد…

با وارد شدن به هتل نگهبانای زیادی وجود داشتند،هر طرفی که نگات میگذشت چندتایی بودند،به سمت پیشخون راه افتادند یه اتاق

گرفتند .سهون بی سوال کنار چانی قرار داشت ،وارد اسانسور شدن در داشت بسته میشد که پایی اونو نگه داشت ،دختر ریز نقشی که از لباساش میشد فهمید وضع خوبی داره وارد شد

دختر:ببخشید

دختر با ساک بزرگی وارد اسانسور شد،چانی حرکات دختر رو زیر نظر داشت…نیشخندی گوشه لبش اومد.بعد از باز شدن در چانی رو به سهون کرد و گفت:چطوره به خانم کمک کنی سهون!

سهون نگاهی به دختر و ساک بزرگش انداخت ،بعد به چانی…

چانی:من میرم توی اتاق تو هم بعد از اینکه کارتو کردی بیا

دختر هول شد، به سمت وسایلش رفت:نه نه ..ممنون خودم میتونم ببرم

سهون چمدون رو بلند کرد و ازاسانسور خارج شد،دختر پشت سرش خارج شد

دختر :ممنون اقا خودم میتونم ،نمیخوام توی زحمتتون بندازم

سهون :میدونستی الان با ایستادن اینجا داره بیشتر روی دستم فشار میاد ؟اگه میخوای کمک کنی سریع بریم اتاقت…

دخترلحظه ای مکث کرد و بعد کیفشو برداشت و سمت اتاقش دوید ،سهون پشت سرش راه افتاد،پشت در اتاق که ایستادن در رو باز کرد و سهون وارد شد…اتاق بزرگی بود مثل یک خونه ی کامل ….سهون نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت

سهون:کجا بزارم…

دختر :همینجا،خیلی ممنون

سهون چمدون رو گوشه ای گذاشت برگرده که دختر مانع شد

دختر:چطوره برای تشکر چایی و شیرینی مهمون من باشید

سهون :نیازی به تشکر نیست

دختر سمت سهون اومد دستشو روی شونه هاش گذاشت وسمت مبل هلش داد و نشوندش…

دختر:من دختر نخست وزیرم میگم بمون بمون..اوکی؟

سهون حالا فهمیده بود قضیه چیه و این دختر کیه!سعی کرد تابلو نباشه

سهون با خنده:منم پسر خود رئیس جمهورم

دختر خنده ای کرد و گفت:من برم لباسمو عوض کنم بیام فرار نکرده باشی

سهون خنده ی محوی کرد و سرشو تکون داد،دختر به اتاقش رفت وقتی بیرون اومد با موهاشو پشت سرش بالا بسته بود و لباس راحتی پوشیده بود خیلی ساده …

سهون با تعجب:دختر نخست وزیر جلوی یه غریبه اینطوری لباس میپوشه

دختر همینطور که به تلفن برای سفارش چایی میرفت گفت:از کی تا حالا پسر رئیس جمهور غریبه شده!

بعد از سفارش سمت سهون اومد و روی مبل روبه روی سهون نشست و پاهاشو روی مبل اورد و خیلی راحت لم داد،سهون توی سکوت به ریلکسیه این دختر خیره بود براش جالب شده بود که اینقدر بی تجملاته…

سهون:چرا تنهایی؟

دختر :با پدرم اومدم

سهون ابروهاشو بالا داد:اوه پاشم برم پس…

دختر خنده ی نسبتا بلندی کرد:نه نه اتاقمون جداست من باهاش راحت نیستم….هوووف…

سهون متوجه ناراحتی دختر با یاد اوریه پدرش شد،قصد کرد بیشتر بشناستش…

سهون:اینقدر ازش متنفری؟

دختر دستاشو روی هوا تکون و داد:نه نه…فقط از دستش ناراحتم

با لرزش خفیفی متوجه پیام ارسالی به گوشیش شد. در اتاق باز شد دختر سمت در رفت تا سفارشاتو بگیره ،سهونم از فرصت استفاده کرد و پیامشو که ازطرف چانیول بود خوند

چانیول:فردا شب مهمونیه نامزدی همین دختر نخست وزیر یونه،البته ظاهرا .. بهش نزدیک شو باید فردا راحت وارد مهمونی بشیم

سهون به صفحه گوشی خیره مونده بود،اخه چطوری؟با قرار گرفتن چیزی روی میز سهون گوشیش رو توی جیبش گذاشت و با لبخندبه دختر نگاه کرد…مدت کوتاهی رو باهم گپ زدن ،سهون تونست دختر رو راضی کنه که عصر باهم بیرون برن به بهونه ی اینکه سهون تازه به این شهر اومده و جایی و نمیشناسه….

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)