هدر سایت
تبلیغات

Defector Ep2

سلام دخملای خوشگل خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟

سال نوی قشنگتون مبارک ♥

بفرمایید قسمت دوم 

2:

صبح روز دوم ( یک روز قبل از شروع عملیات )

با حسه فوق العاده خوبی بیدار شد

با چشمای بسته کمی توی حالت درازکش موند تا کامل سرحال بیاد … بعد از دو سه دقیقه که صدای نفس های منظم کسی که کنارش خوابیده بود رو شنید و مطمئن شد که خوابیده چشم هاشو باز کرد و روی تخت نشست … حسه کف پاهاش با زمین خنک و بدن بر *هنه اش با ملحفه و پتوی خنک فوق العاده بود …. چشمهاشو با کف دستش فشرد و کم کم از جاش بلند شد.

بدون اینکه اهمیت ده لباسی تنش نیست سمت حمام اتاق به راه افتاد

یک روز  قبل وقتی به خونش برگشت ساک دستی کوچکی بست که شامل چند دست لباس …. مدارکش و کارتهاش و یک جفت کفش و ژاکت اضافه بود

مثل همیشه به خانمی که خونشو تمیز میکرد زنگ زد و گفت که یک هفته ای نیست و حتمن دوروز یک بار بیاد تا هم خونه خالی نمونه و هم به چند تا گلدونی که داشت برسه

کاپشن مشکیش رو پوشید و عینکشو زد … دستی به موهای همیشه روبه بالاش کشید

تلفن همراه شخصیشو خاموش کرد و به همراه اصل مدارکش به صندوقی که توی باشگاه داشت منتقل کرد

به هیچ عنوان استرس نداشت  …. انگار میخواد بره یه بطری آب بخره و برگرده خونه!!!

وقتی سوار ماشین شد گوشی دیگه اشو از جیبش بیرون آورد….

و به دوست پسرش زنگ زد…. بعد از دوتابوق صداشو شنید :

یا یااا…. معلومه کجایی؟؟؟؟؟؟؟2000 بار زنگ زدم…. 3 روزه تلفنت خاموشههه . نباید با من هماهنگ باشی آخه؟

خنده مصنوعی ای کرد و گفت : ببخشید واقن حق داری نباید دوست پسرمو بی خبر میذاشتم…. ماموریت بودم .. دیروز برگشتم

مینهیون کمی آروم تر شد … انقدر عاشق بود که چند روز غیبت های دوست پسرشو در ماه بهش ببخشه

با لحن اروم تری  گفت : منم باور کردم

بازم خندید و گفت: باور کن ….. این دوروزه چیکاره ای؟

مینهیون با مکث چندثانیه ای پرسید چی شده؟

ماشینو روشن کرد و کم کم راه افتاد و تلفنشو روی بلندگوگذاشت و ادامه داد:

هیچی نشده … دوروزی سئولم بعد باید برم یه جای دیگه… خواستم ببینمت

-کجا میخوای بری؟کی؟ چند روز دوباره؟

– یه هفته ای طول میکشه احتمالا ….

یا… راستشو بگو … واقعا چیکاره ای؟ واقعا پلیس مخفی ای؟

چانیول کاملا خونسرد گفت : اره… قبلا هم این سوالو پرسیدی

-آدرس خونتو بده بیام پیشت

چانیول لبخند موذیانه دیگه ای زد و گفت: میدونی ک من اینجا خونه ندارم… بیا هتل همیشگی این دوروزو باهم باشیم

مینهیون گفت : هروقت دلت میخاد ب من زنگ میزنی…

چانی وانمود کرد نشنیده :

میبینمت

و تلفن رو قطع کرد

اون دوروز رو با مینهیون گذرونده بود . اون پسر بهش حس خوبی میداد … با اینکه حتی اسمشو نمیدونست ….. و با اسم مکس صداش میکرد اما براش همیشه یه حس خوب داشت… پسر بسیار موفقی توی زمینه طراحی بود ….. و هیچوقت سوالای آزار دهنده ازش نمیپرسید و اوقاتشو تلخ نمیکرد . همین به اندازه کافی براش خوب بود . فکر میکرد عشق همینه …. قلبش تند تند نمیتپید … برای دیدنش پرپر نمیزد و خیلی دلتنگش نمیشد .. فقط حس خوبی باهاش داشت .. همین

از حمام بیرون اومد که دید مینهیون بیدار شده با لبخند ب هم صبح خیر گفتن …. وقتی مینهیون از حمام بیرون اومد صبحونه رو با هم توی اتاقشون تو فضای دوستانه ای صرف کردن

هر کی اون دوتا رو میدید فکر میکرد ودوتا دوست خیلی خوبن

در حین صبحانه  مینهیون گفت:

نری یک هفته ات بشه 1 ماه

چانیول همونطوری که مشغول مربا مالیدن به نون تستش بود لبخندی زد  گفت : نگران نباش … هرجایی برم بالاخره برمیگردم

مینهیون نگاه ریز بینانه ای بهش کرد و گفت : مکس… هرچی بهت نگاه میکنم شبیه پلیس مخفی ها نیستی

و چشمهاشو تنگ کرد

نگاه چانیول برای لحظه ای خشک شد اما سریعا به حالت عادی برگشت و گفت :

چرا ؟

مینهیون ناگهان از حالت جدی درومد و خنده ای کرد : بیشتر شبیه بچه پولدارای غد و پررویی که همش تو خیایون میچرخن

و خندید

چانیول هم لبخندی زد و گفت : مردم رو از ظاهرون قضاوت نکن پسر ….. بعضی چیزا اون جوری که تو فکر میکنی نیستن

مینهیون آب میوه شو سرکشید و گفت : مثل چیا؟

-هیچی …. مربا هم بخور

بعد از تموم شدن صبحانه مینهیون با چانیول خداحافظی کرد و چانیول دم در بهش گفت:

مراقب خودت باش

-باشه…

میری سر کار؟

مینهیون ابروهاشو بالا انداخت و گفت: معلومه که نه … میرم خونه  اتودامو برمیدارم بعد میرم

چانیول : اهان… باشه . موفق باشی

-تو هم … توی ماموریت ها از خودت مراقبت کن من دوست پسر مصدوم و ناقص لازم ندارم

چانیول خندید و گفت : اوکی … خدا نگهدار

مینهیون هم سری تکون داد و رفت

خلی کم پیش میومد که از رفتار سرد مکس ناراحت بشه چون میدونست که اون ذاتا آدم سردیه توی این مدت زیادی که همو میشناختن اینو فهمیده بود

بعد از رفتن مینهیون چانیول هم آماده شد تا بره و کارشو شروع کنه

ازروزای قبل با زیردستاش هماهنگ کرده بود و همه آماده بودن و سر جای خودشون قرار گرفته بودن

نزدیک محل قرار تماس های نهایی رو برقرار کردو همه چیو برای صدمین بار چک کرد

همیشه همینطور بود … خونسرد ووو حرفه ای!

همیشه همه چی رو درنظر میگرفت و به خودش افتخار میکرد که هرگز به مشکلی برنخورده و مطمئن بود در اامه مسیرش هم به مشکلی برنمیخوره

ساعت 2 شده بود و چانیول با ماشینی مشکی عین همون ماشینی که راننده اون بچه پولدار داشت , توی کوچه ای نزدیک دانشگا ه منتظر بود

به ساعتش نگاهی انداخت … کم کم وقتش بود برسن

کمتر از دو دقیقه بعد ماشین  دقیقن کنارش ایستاد و چانیول فقط صدای باز و بسته شدن درروشنید و بوی ادکلنی که مشامشو پرکرد و نشون دهنده ورود اون پسربه ماشینش بود

حتی وقت نکرد از توی آینه نگاهش کنه فقط به سرعت از دوراهی مقابلش به سمت چپ پیچید و ماشین اون پسر رو از گوشه چشم دید ک دقیقا به سمت مخالفش حرکت کرد

صدای نفس های نامنظم پسر توی ماشین بهش میفهموند که شدیدا اضطراب داره

میتونست تصور کنه که اون پسر مثل گچ سفید شده و داره از اضطراب میلرزه و حتما دستشوییشم گرفته … مردمک هاش چشمش ملرزن و از اون همه هیجان گشاد شدن

درست مثل اولین بار خودش ………..

از آینه دید که دوتا ماشین دنبال ماشنه راننده افتادن و دارن اسکورتش میکنن

توی کوچه دیگه ای پیچید و بعد وارد خیابون اصلی شد

بعد از 10  دقیقه رانندگی تو مسیر های انحرافی اس ام اسی براش اومد ….. : رد گم کنی موفق بود… ساعت  4 صبح پس فردا لب مرزه دریایی تحویل میگیرنش . تا اون موقع تو جایگاه 3 بمون

جایگاه 3 خونه ی کوچیکی توی یه روستای نزدیک مرز بود . مرز شرقی

نفس راحتی کشید وبالاخره از توی آینه به پسری که بهش گفته بودن اسمش بیون بکهیونه نگاه کرد

درست مثل عکسش بود … موهای سیاه تقریبا مواج روی پیشونیش ….. لبهای باریک و قرمز و چشمهای ترسیده و مضطرب .. تند تند نفس میکشید و مرتب از پنجره ماشین به بیرون و پشت سرش نگاه میکرد

واقعا چرا باید با این همه تدابیر امنیتی و تعقیب و گریز از مرز فرار میکرد؟مگه اون بچه کیه؟ مگه چیکار کرده؟

برای اینکه جلوی غش کردن بکهیون که از ترس رنگ گچ شده بود رو بگیره  گفت :

پس بکهیون تویی

بکهیون به یک جفت چشم درشت و کشیده توی اینه نگاه کرد که درست به چشم هاش زل زده بودن

هیچ حسی توی اون چشم ها نبود… یه نگاه سرد .. خشک و جدی اما مطمئن

نمیدونست این حس از کجا میاد اما انگار آروم تر شد… انگار ترسش از حالت کشندگی دراومد …. انگار ازخود مطمئنیه اون چشمها بهش تزریق شد

با صدایی که سعی میکرد قوی و بی لرزش به گوش برسه گفت : بله

چانیول هیچ سوالی درباره این چراهای توی مغزش نپرسید… هرگز توی امور شخصی مشتری ها دخالت نمیکرد … و اینکه نمیخواست پسره ! دوباره حالت جن زده ها رو پیدا کنه

توی کار فقط آمار یک نفرو بهش میدادن و اون بی هیچ دردسری با زیرکی و ترفند های خاص خودش ردشون میکرد به هرجایی که میخواستن برن… بعی هاشون آدمای مهمی بودن .. بعیا خلافکار … بعضیا فراری .. با آدمای زیادی سروکله زده بود و به سلامت فرستاده بودشون ت ابرن

چانیول بحث رو اینجوری ادامه داد :

اصلا شبیه عکسی که ازت بهم نشون دادن نیستی

بکهیون با تعجب به چانیول که الان داشت جاده رو نگاه میکرد انداخت

و گفت :

ببخشید؟

لبهاش خشک شده بودن و صداش هنوز میلرزید

چانیول ماشین رو توی یه پارکینگ طبقاتی پارک کرد وانگار حرف بکهیونو نشنیده  گفت :

پیاده شو

بکهیون با ترس از ماشین پیاده شد

چانیول دزدگیر  ماشین نقره ای رنگی  که با ماشینی که ازش پیاده شدن به اندازه 2 تا جای پارک فاصله داشت رو با سوییچش فشرد و دوباره گفت:

سوار شو

بکهیون بی هیچ حرفی سوار شد …… و طبق دستور چانیول روی صندلی عقب دراز کشید

چانیول ماشینو با خونسردی هرچه تمام تر راه انداخت و از پارکینگ بیرون اومد

به یه سرعت خیلی نرمال … دقیقن عین چیزی ک مینهیون بهش گفته بود… مثل یه بچه پولدار ک از بیکاری تو خیابونا میچرخه

وسایلش رو قبلا توی صندوق عقب گذاشته بود

انگار هیچ وقفه ای بین صحبتشون نیفتاده ادامه داد:

توی عکس انگار اعتماد به نفس بیشتری داری

-من الانشم اعتماد به نفس دارم

البته اصلا به حرفی که به این جوونه غریبه زده بود باور نداشت!

چانیول ابروهاشو بالا انداخت و گفت : جدا؟ اما الان که  اینطوری به نظر نمیای

و پوزخند صداداری زد

بکهیون ترجیه داد دیگه هیچ حرفی  نزنه

این مرد رو نمیشناخت و ازش میترسید … سرنوشتش روشن نبود و نمیدونست چیا در انتظارشه 

چرا برای اشتباه چندنفر دیگه باید این همه ترس و خطر و اضطراب رو متحمل میشد؟ چرا باید زندگی بی دغدغه و مرفهش به اینجا میکشید؟

سرشو روی صندلی گذاشت و دستاشو روی شکمش توی هم قفل کرد 

و بقیه ی مسیر رو توی سکوت طی کردن

هرکدوم غرق در دنیای ابهامات و سوالات متعدد توی مغزشون که واسه خودشون میچرخیدن و نمیتونستن جواب درستی پیدا کنن

بکهیون به این فکر میکرد که بعدش چی میشه… این مرد جوان کجا داره میبرتش و اخر عاقبتش به کجا میکشه …. چیکار میخواد بکنه … توی یه دنیای بی پایان سردرگمی دست و پا میزد و از اضطراب حالت تهوع گرفته بود و گلوش میسوخت و توی دلش احساس پیچش میکرد

و چانیول … توی فکر اینکه این پسره مهم چرا مهمه؟ … به نظر بی دست و پا میاد پس دقیقا توی ماشینش چه غلطی میکنه؟ … کار این پسر بچه ی خوشگل با اونایی که میخوان ببرنش دقیقن به کجاها میکشه؟

الان که دیده بودش اصلا از سالم رسیدنش به مقصد مطمئن نبود…………

خب خواننده های گرامی این داستان ان سی زیاد داره پس لطفا کسانی که دوست ندارن نخونن

اون بخش ها رو هم به صورت پی دی اف رمزی میزارم  و رمزم که فقط برای خواننده های فعاله

پس منو مطلع کنید از نظرتون …. سعی کردم این کارو خیلی متفاوت تر بنویسم پس من تظر هیجان باشید

ممنون از همه ی شما مهربونای عزیزم

دوستون دارم

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 29 نظر 14 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
نغمه
مهمان

عالی بود هیجانشو دوس دارم. ممنون عزیزم

Mahya
مهمان

سلام محیا هستم خواننده جدید. بنظرم فیکش جالب میاد

shi jung
مهمان

سلام من خواننده جدیدم خیلی قشنگه فیکتون

sepid
مهمان

من عاشقه همچین ماجراهای اکشن و البته چانبکی ام :yehet: با لوسر اشنایین؟؟تو چنل نمیدونم کدوم اپ میشه .یه همچین داستان خفنیه عاشقشم.فیک شمام همین حسو بهم داد :yehetohorat:

Sarass
مهمان

موضوع جالبی داره واینکه چانبکه عالیه موفق باشی تازه امروز پیداش کردم برم بعدی رو بخونم

مریم
مهمان

سلام من تازه شروع ب خوندن کردم واقعاعالیه امیدوارم رمزش ب منم برسه 47b20s0 4chsmu1

nina
مهمان
Eexoo
مهمان

من امروز داستانتو خوندم به نظر متفاوت و قشنگه منتظر ادامش هستم ???

Byun Sahar
مهمان

man hamin alan khundamesh
kheyli khub bud daste gholet dard nakone
man asheqe baek am o pas edame midam be khundan
lotfan ghesmate badi ro zud bezar
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

Mina.bbh
مهمان

وای ، هیجان در تمام وجودم گل کرد ایول خیلی باحاله فیکتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

فاطمه
مهمان

همین الان خوندمش قشنگه و منم بک رو خیلی دوست دارم پس ادامشم میدم دستت درد نکنه که مینویسی کاملا جذاب بود و من الان واقعا مشتاق ادامشم

Helium
مهمان

من تازه خوندم
بنظر باحال میاد اومم درسته یه ژانر جدید
ممنونم

Raha
مهمان

به نظر خیلی هیجانی میاد…بسیار منتظر ادامه می مونم

S.C.B.K
مهمان
niki
مهمان

خیلی خوب بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
فقط لطفا قسنت بعدو زودتر بیارینohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif
مرسیییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

wpDiscuz