هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Drawn To You – 2

سلام به همه ^^

بفرمایید ادامه برای قسمت دوم Drawn To You

حرفامو آخر پست میزنم :))

پوستر خوشگل هم از لعیای عزیزم ^^

 

بدون لحظه ای فکر ، کیونگسو بطرف لاکرش رفت و با سرعت کتاباشو خارج کرد . بعد از اون با فاصله مشخصی جونگین رو دنبال کرد .

جونگین به سرعت ساختمون مدرسه رو ترک کرد . وقتی خارج شد ، ایستاد و به آسمون نگاه کرد . کیونگسو نگاهش رو دنبال کرد و به خورشیدِ در حال غروب رسید . کیونگسو با آه جونگین لرزید ، ولی بنظر میومد متوجهش نشده باشه .

کیونگسو میدونست که خیلیا مجذوبِ جونگین ان . اون بلند بود ، شونه های پهنی داشت و چشم هاش اونقدر ژرف بودن که میتونستی خودتو توش رها کنی . اگرچه تعداد کمی جرئت نزدیک شدن بهش رو پیدا میکردن ، مثل همون دختری که چند دقیقه قبل دیده بود ، اما کیونگسو میدونست که جونگین از همشون میگذره . کیونگسو از این برخوردش همیشه متعجب بود ، دلش میخواست بدونه کجا زندگی میکنه و بعد مدرسش چیکار میکنه . همه چیز درباره جونگین کنجکاوش میکرد ، برای همین یک روز پنهانی دنبالش کرد . به جایی رسیده بودن و کیونگسو مطمعن بود اونجا خونه جونگین نیست ، برای اینکه دیده نشه مجبور بود فاصله معینی رو با جونگین حفظ کنه اما در آخر گُمش کرد . شاید امروز میتونست بفهمه جونگین کجا میره .

کیونگسو سعی میکرد قدم هاشو با گام های تند و بلند جونگین که در حال خروج از حیاط مدرسه بود ، هماهنگ کنه . با خودش فکر کرد که بلندیِ قد چقدر مزایا داره . دقیقا لحظه ای که میخواست از درِ ورودی مدرسه بگذره ، زنگ گوشیش بلند شد . لحظه ای از ترس پرید ، به سرعت پشت دیوار پنهان شد و گوشیشو جواب داد.

صدای ناله مانند بکهیون توی گوشی پیچید .

: کیونگسو کجایی ؟ همممون منتظرِ توییم .

کیونگسو ریسک و کرد و نگاهی به اطراف انداخت ، نتونست جونگین رو پیدا کنه و این به این معنی بود که دوباره راهو گم کرده بود . آه کشید .

: چند دقیقه دیگه اونجام . شماها کجایین ؟ باشه…اوکی..5 دقیقه دیگه میرسم .

کیونگسو پیامی برای پدرش نوشت و بهش گفت که امروز دیر به خونه میره . گوشیشو توی کیفش گذاشت و مسیرشو به سمت مغازه داکبوکی فروشی که همه اونجا منتظرش بودن تغییر داد .

کیونگسو نمیتونست تمرکز کنه ، نه روی غذا و نه روی گفتگویی که بین سوهو و کریس و بکهیون در حال جریان بود. فکرش درگیر جونگین بود ، نمیدونست چرا بیشتر مردم درباره اش بد فکر میکنن . به اون دختر در حال گریه فکر کرد ، واقعا که جونگین رو تهدید نکرده بود ، درسته ؟ کیونگسو سرشو تکون داد ، چرا مردم به همدیگه آسیب میزنن .

: همه چی مرتبه کیونگسو ؟

کیونگسو به این فکر کرد که دراره چیزایی که دیده و شنیده با کریس صحبت کنه . اما تصمیمش رو عوض کرد . لبخند زورکی زد .

: آره ، فقط یکم خستم .

: میفهمم . باید بیشتر غذا بخوری تا انرژی بدست بیاری .

: در واقع منظور کریس اینه که باید غذا بخوری تا یکم بیشتر رشد کنی .

کیونگسو به بکهیونی که نیشخند روی لباش جا خوش کرده بود ، خیره شد .

: ببینین کی داره حرف میزنه !

: کیونگسو حالش کاملا خوبه ، همونطور که همیشه بود.

: ممنون کریس .

: خواهش میکنم . خب ، کی میخواد باز سفارش بده ؟ به حساب سوهو !

 

  ______________________________

 

وقتی کیونگسو دوساعت دیرتر به خونه رسید ، پدرش جلو اومد و بهش خوش آمد گفت .

: خیلی خوشحالم که پسرم برگشته .

قبل از اینکه کیونگسو بتونه کفش هاشو دربیاره ، دوتا دختر کوچیک به سمتش دویدن ، همونطور که ” اوپا ” رو فریاد میزدن ، دستاشونو دور پاهای کیونگسو حلقه کردن . کیونگسو لبخند زد و یک از خوهراشو بین بازوهاش گرفت و موهای خواهر دیگه اش رو که هنوز به پاش چسبیده بود رو نوازش کرد .

: دلم براتون تنگ شده بود ، شما هم دلتنگم شده بودین ؟

هردو خواهرش با هماهنگی جواب دادن .

: آرررره !

: پس من چی ؟

پدرش لبشو کج کرد .

: منم دلم خیلی برات تنگ شده بود .

کیونگسو لبخند زد و به شونش ضربه زد .

: میتونی بری استراحت کنی پدر ، من حواسم به دوتاشون هست .

: ممنون پسرم . من هنوزم نمیدونم این دوتا نیم وجبی چطور انقدر انرژی دارن !

کیونگسو دنبال پدرش به سمت پذیرایی راه افتاد .

: مامان هنوز نیومده خونه ؟

: نیم ساعت دیگه میرسه . همین الان زنگ زد و گفت که از اداره خارج شده .

: اوکی . من میرم لباسامو عوض کنم . پرنسس هام باهام میان ؟

: بِبَرشون ! اونا تورو بیشتر از من دوست دارن کیونگسو !

: یک دقیقه دیگه اینجام پدر .

: راحت باش پسرم .

وقتی کیونگسو از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد ، میتونست صدای خروپف پدرش رو از پایین بشنوه .

در حالی که خواهرای کوچیکش توی اتاقش میدویدن ، کیونگسو به سرعت یونیفرم مدرسه شو با لباس های راحتیش عوض کرد ، دست و صورتش رو شست .

: خب ، وقت خوابه پرنسسای من .

: برامون آهنگ بخون اوپا ! آهنگ بخــــون !

: باشه ، باشه . بریم تو اتاقتون . اولین کسی که شلوارشو بپوشه ، به جای یکی ، دوتا بوسه از طرف من جایزه داره .

 بعد از اینکه هردوتاشونو توی تختشونو گذاشت و به هرکدوم دوتا بوسه هدیه داد ، از پله ها پایین رفت و همون موقع مادرش وارد خونه شد .

: سلام عزیزم .

: سلام مامان .

به سرعت به سمت مادرش رفت و کیف و ژاکتش رو ازش گرفت .

: خیلی گرسنه ام . اون پدرِ تنبلت چیزی درست کرده ؟

: مامان ….

مادرش چشمکی زد و لبخندی روی لبای پسرش به وجود آورد .

مادر کیونگسو بعد از اینکه دخترارو چک کرد ، میز ناهار رو آماده کرد . بعد از اینکه غذا ها هم روی میز قرار گرفتن ، کیونگسو هم بهش ملحق شد .

: خیله خب ، وقت غذاست . من خیلی گشنمه .

مادر کیونگسو با اشتها ادامه داد .

: مدرسه چطور بود عزیز دلم ؟

 : خوب…

: اون پسر خوشتیپ ِ چی ؟

: مامان….

پدرش در حالی که خمیازه میکشید وارد شد .

: اگه واقعا خوشتیپه ، باید دعوتش کنی کیونگسو .

: مامان ، اون با من حرفم نمیزنه .

: عجیبه که با زیباترین پسر روی کره زمین حرف نمیزنه !

: من زیبا نیستم .

: هستی . وقتی اولین بار دیدمت ، میدونستم زیباترین پسری هستی که پاشو رو کره زمین گذاشته .

کیونگسو با خنده جواب داد .

: مامان دیگه خیلی گنده اش کردی !

: نه اصلا ! برای همین بود که انتخابت کردیم و با خودمون به خونه اوردیم . برو دعوتش کن .

پدر کیونگسو معترضانه بین صحبت مادر و پسر پرید .

: من براش آشپزی نمیکنم ! گفته باشم .

: ما میخوایم بهش خوش آمد بگیم ، نه اینکه مسمومش کنیم . کیونگسو عزیزم تو آشپزی کن . منم یه کیک میخرم .

: مامان … من جدیم ، به این راحتیا نیست .

: راحت ؟ تو فکر میکنی پدرت راحت بود ؟ من باید نیم ساعت دنبالش میدویدم . چرا ؟ چون آقا از من میترسید . اونم برای اینکه فقط میخواستم اسممو بهش بگم !

: من نترسیده بودم ، فقط داشتم به حرف مادرم گوش میدادم که بهم گفته بود با غریبه ها صحبت نکنم .

: باید از همون اول میفهمیدم که عجیب غریبی !

: مامان…بابا…

: باشه ، باشه . بیان غذامونو بخوریم . تو هم فردا با اون پسر ، هیون بین صحبت کن .

: اسمش کیم جونگینه .

: همونی که گفتم . برو و باهاش حرف بزن .

کیونگسو واقعا میخواست با جونگین صحبت کنه ، تا بتونه صدای لطیفش رو بشنوه ، تا بتونه چیزی درباره خودش به اون بگه و چیزی هم درباره جونگین بشنوه .

اما میترسید ، میترسید که پس زده بشه  ، مثل همه کسایی که سعی کردن باهاش حرف بزنن . کیونگسو همیشه از اینکه جونگین بقیه رو رد میکرد متعجب بود . بعد به اون دختری که جونگین رو تهدید کرده بود فکر کرد . هووفی کرد ، اون دختر چطور میتونست جونگین رو بخاطر چیزی که انجام نداده سرزنش کنه ، اونم فقط برای گرفتن انتقام ! باید به سوهو میگفت که چی شنیده . شاید باید فردا مستقیما به مدیریت خبر میداد .

کیونگسو روی تختش دراز کشید و چراغارو خاموش کرد . ملافه رو تا زیر چونش بالا کشید و به راست چرخید . همون موقع دستمالی رو کنار میز دید . لمسش کرد و ناگهان از گرمای ناگهانی که تو بدنش پیچید ، لرزید . لبخند زد و با فکر جونگین ، چشم هاشو بست و به سرعت توی خواب عمیقی غرق شد .

 

  _____________________________

 

ساعت کیونگسو بهش هشدار میداد که باید بیدار شه . بلند شد ، چشم هاشو مالید و دستشو کشید تا بقیه آثار خواب آلودگیش هم از بین بره . نگاهی به دستمال کنار تختش انداخت ، لبخندی زد و از تخت پایین اومد . اول وارد اتاق خواهراش شد و چکشون کرد . هردو در آرامش خوابیده بودن ، با عجله یه دوش گرفت ، یونیفرم مدرسه شو پوشید ، از پله ها پایین رفت و به مادرش سلام کرد .

: سلام عزیز دلم .

پسرشو بغل کرد.

: سلام مامان .

: خوب خوابیدی ؟

: بله

: دخترا چطور ؟

: هنوز خوابیدن .

 : خوبه . بیا صبحانت رو بخور .

کیونگسو پشت میز تقریبا پُرِ روبروش نشست و پدرش براش آب میوه ریخت .

کیونگسو به خانوده اش نگاه کرد و لبخند زد ، کسایی که هشت سال پیش انتخابش کرده بودن . از بودنِ با اونها خوشحال بود ، خوشحال بود که اونو همونجور که هست پذیرفتن . فکر کرد که خانواده جونگین میتونن چطوری باشن . اونا هم آدمای مهربونی بودن ؟ جونگین شبیه مادرشه یا پدرش ؟ خواهر یا برادری داره ؟

: کیونگسو ، هرچقدر که به اون نون تست لبخند بزنی ، اون بهت لبخند نمیزنه . پس تلاش نکن .

کیونگسو با حرف پدرش از افکارش بیرون کشیده شد ، اون حتی متوجه نبود که داره لبخند میزنه اما هروقت در فکر اون پسرِ زیبا غرق میشد ، لبخند هاش بدون اجازه ظاهر میشدن .

: عزیزم بذار درباره اون پسر، هیون بین فکر کنه .

پدرش هووفی کرد ، مادرش به کیونگسو لبخند زد و اون با لبخند زیبایی جوابشو  داد .

 

  _____________________________

 

امروز مثل بقیه روزها نبود . کیونگسو ترسیده بود ، از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکرد ، خیابون هارو با دقت میدید و دنبال اون میگشت . سرجای خودش روی صندلیِ ردیف وسط نشست . شاید امروز دیر بیاد هوم ؟ اما اون که هیچ وقت دیر نمیکرد . نکنه مریض شده باشه ؟ اما جونگین هیچ وقت مریض نمیشد .

تمام طول راه به سمت مدرسه ، کیونگسو نگران بود. چرا جونگین سوار اتوبوس نشد ؟ اتفاقی براش افتاده ؟  افکار کیونگسو با اومدن ناگهانی بکهیون در هم شکست .

: صبح بخیر ســوی عزیــــــزم !

: سلام بک .

: هی چت شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

هردو وارد ساختمان مدرسه شدن . دانش آموزا شلوغ تر از همیشه به نظر میرسیدن .

بکهیون با تعجب به حرف اومد .

: این همه آشوب برای چیه ؟

کیونگسو حس عجیبی داشت ، به قصد طبقه سوم از پله ها بالا رفت . جایی که دفتر مدیر قرار داشت . بکهیون پشت سرش چیزی رو فریاد زد اما کیونگسو واکنشی نشون نداد ، و این کار باعث شد بکهیون بدون هیچ حرف دنبالش راه بیفته .

طبقه سوم برخلاف انتظار پر از دانش آموز بود . دوتا دوتا باهم پچ پچ میکردن . کیونگسو باید از این حجم عظیم دانش آموزا عبور میکرد ، وقتی به نزدیکی اتاق مدیر رسید ، لوهان ، یکی دیگه از اعضای سابق شورای مدرسه رو دید .

: لوهان اینجا چخبره ؟

: اوه ، سلام کیونگسو . موضوع درباره دانش آموز سال سومی….

: کیم جونگین ؟

لوهان با فریاد کیونگسو شوکه شد ، سرشو تکون داد .

: آره . یه دختر از سال دوم بخاطر اینکه به صورتش ضربه زده ازش شکایت کرده .

: چــــی ؟

کیونگسو در آن واحد احساسات مختلفی داشت : عصبانیت ، نا امیدی و نگرانی .

همون لحظه در باز شد و جونگین از اتاق مدیر خارج شد . چهره اش غیر قابل خوندن بود ، کیونگسو با تمام وجودش میخواست به سمتش بره و اونو تو آغوشش بگیره .

بقیه دانش آموز ها برای ثانیه ای ساکت شدن ولی بعد از اون همزمان دوباره شروع به صحبت کردن . کیونگسو با دیدن جونگین که کیفش رو بین دستاش گرفته بود و از اونجا دور میشد ، سوزشی رو توی سینش حس کرد . سهون که دقیقا کنار در ایستاده بود ، دنبالش رفت و بازوشو روی شنه جونگین گذاشت . کیونگسو هم میخواست دنبالش بره . از بین درهای باز مدیر و همچنین دختر دیروزی رو دید ، خشمش بالا گرفت . حتی سوهو و کریس و تعداد زیادی رو که حتی نمیشناختشون هم  توی اتاق بودن .

مصمم به سمت اتاق مدیر حرکت کرد ولی بوسیله بکهیون متوقف شد .

: کجا داری میری ؟

: میخوام بهشون بگم واقعا چه اتفاقی افتاده .

: کیونگسو ، چطو..

کیونگسو حرف بکهیون رو قطع کرد و بدون ضربه زدن به دری که حالا بسته بود ، وارد شد .

تمام چشم ها به سمت کیونگسو برگشتن ، همشون متعجب بودن .

کیونگسو اول از همه صدای کریس رو شنید .

: کیونگسو ؟

کیونگسو به دختر خیره شد . رگه هایی از اشک هنوز توی چشم هاش دیده میشد و آثار زخم هم رو ی گونش مشخص بود . کیونگسو فریاد زد .

: اون داره دروغ میگه ! جونگین هیچ کاری با اون دختر نکرده !

: تو کی هستی و با خودت چی فکر کردی که میتونی همینجوری پاتو تو دفتر من بذاری ؟

مدیر ابروشو بالا داد و دست به سینه نشست .

کیونگسو میتونست از گوشه چشمش چهره متعجب کریس و چشم های نگران سوهو رو ببینه .

: من دو کیونگسو دانش آموز سال سوم هستم . بر حسب اتفاق ، گفتگوی بین این دختر و کیم جونگین رو شنیدم . کیم جونگین این دختر رو رد کرده بود و این دختر تهدیدش کرد که برای کاری که باهاش کرده و در واقع نکرده ازش شکایت میکنه .

دختر نگاهش رو به کیونگسو دوخت ، شوکه شد ولی بلافاصله شروع به گریه کرد .

: نه درست نیست ! اون منو زد ! این فقط میخواد ازش مراقبت کنه چون باهم دوستن !

: ما با هم دوست نیستیم .

دختر میخواست اعتراض کنه اما با حرف مدیر متوقف شد .

: خیله خب ، آروم باشین . ما باید درباره این موضوع تحقیق کنیم . تا اون زمان دانش آموز کیم جونگین معلقه .

کیونگسو با اعتراض جواب داد .

: این عادلانه نیست !

مدیر به سمت کیونگسو برگشت .

: پاتو از گلیمت درازتر نکن دو کیونگسو . من میتونستم همون لحظه ای که پاتو تو دفتر من گذاشتی بندازمت بیرون .

کیونگسو سکوت کرد ، میدونست که این حرف درسته . به سوهو نگاه کرد که با لبخند غمگینی سرشو تکون میداد .

: بله ، من معذرت میخوام .

مدیر هووفی کشید .

: میتونین برین . بعدا درباره این موضوع حرف میزنیم .

گیونگسو تعظیم کرد و اتاق رو ترک کرد .

به محض خروجش بکهیون و لوهان به سمتش دویدن .

: سو ، چه اتفاقی افتاد ؟

زنگ خورد و تمام دانش آموز ها همونطور که با صدای بلند حرف میزدن ، به سمت کلاس هاشون رفتن .

: بعدا بهتون میگم .

کیونگشو براشون تعریف کرد . بکهیون با دقت گوش میداد و لوهان فقط سرشو تکون میداد .

: من جونگین رو نمیشناسم ولی میدونم که اون آدم زورگویی نیست . اون هیچ وقت کسی رو نمیزنه ، اونم یه دختر !

زیر لب زمزمه کرد .

: اون نمیتونه دعوا کنه ، ولی…خیلی خوب میتونه جلوی ضربه هارو بگیره .

: چی گفتی ؟

 

 _________________________________

 

اولین روز از اولین سال دبیرستانش بود . کیونگسو یجورایی نگران بود ، همه چی براش جدید بودن ، بچه ها ، معلم ها ، ساختمون ها . لحظه ای که پاشو تو حیاط مدرسه گذاشت سعی کرد حواسشو جمعِ اطرافش بکنه . دانش آموز ها باهم حرف میزدن و بعضیا هم روی نیمکت نشسته بودن و مشغول صحبت و یا خوردن بودن .

کیونگسو یادداشتش رو درآورد.

” ساختمان شماره شش ، سالن کنفرانس “

به ساعتش نگاه کرد ، فقط ده دقیقه وقت داشت تا به اونجا برسه و توی مراسم خوش آمدگوییِ مدیر شرکت کنه . به اطراف نگاه کرد و دنبال کسی میگشت تا راه رو ازش بپرسه .

: هی ، میتونم کمکت کنم ؟

کیونگسو سرشو بالا آورد و به کسی که داشت باهاش صحبت میکرد نگاه کرد . به کیونگسو لبخند زد .

: امم..باید برم ساختمان شش…شما میدونین کجاست ؟

: البته . میبرمت اونجا . دنبالم بیا . تازه اومدی اینجا ؟

: بله .

پسر بازوشو دور شونه کیونگسو انداخت . کیونگسو احساس ناراحتی میکرد و سعی کرد فاصله بگیره ولی پسر اجازه نمیداد .

کیونگسو به یه گوشه دور از حیاط اصلی مدرسه برده شد .

: مطمعنی داریم از راه درست میریم ؟

: آره ، الان میبینی .

اما چیزی که کیونگسو دید متفاوت بود . سه پسر دیگه بهش نگاه میکردن و پوزخند میزدن . پسرِ پشت سر کیونگسو اون وبه جلو هل داد .

: چیک-

: ببنین با خودش پول داره یا نه .

بلافاصله سه تا پسر به سمتش اومدن ، دونفرشون بازوهاشو نگه داشت و سومی دنبال کیف پول کیونگسو میگشت و به سرعت هم پیداش کرد .

: هی ، کیفمو پس بده !

: آروم باش کوچولو ، از جشن خوش آمد گوییت لذت ببر.

کیونگسو ضربه ی ناگهانی ای رو که به شکمش وارد شد حس کرد . بعدی هم فرود اومد . دهانش رو برای دریافت اکسیژن باز کرده بود اما بلافاصله ضربه دیگه ای درست روی صورتش نشست . جاری شدن خون رو از بینینش حس کرد .

: فقط پولشو بگیر !

: نه ، بذار اول یکم با کیسه بوکسم تفریح کنم .

کیونگسو چشم هاشو بست و منتظر ضربه دیگه ای شد .

: ولش کنیـــن !

کیوگسو چشم هاشو باز کرد اما نمیتونست به چشم هاشم اعتماد کنه . این همون پسری بود که اولین بار کنار رودخونه دید ! قلب کیونگسو لرزید و به پسر زیبایی که نزدیک میشد نگاه کرد . کیفش رو روی زمین انداخت و دستاشو تو جیبش گذاشت .

: گفتم ، ولش کنین !

پسری که اول با کیونگسو صحبت کرده بود و بنظر میرسید سردسته شون باشه ، به جونگین نزدیک شد و غرید .

: و شما کی باشی ؟

: به تو ربطی نداره . پولشو پس بده و ولش کن .

: و اگر نکنم ؟

کیونگسو با دیدن ضربه های سختی که به پسر میخورد جیغ زد . اما هیچ صدایی از پسر شنیده نمیشد ، فقط با جسارت و بی پروایی بهش خیره شده بود .

: این همه زورته ؟

پسر ضربه ای به شکمش زد ، عصبانیت از چهره اش کاملا مشخص بود . دوتا پسر دیگه هنوز بازوهای کیونگسو محکم نگه داشته بودن تا نتونه تکون بخوره . قلبش به سرعت توی سینش میکوبید ولی با هر ضربه ، انگار قلبش میخواست از جا در بیاد . چرا پسر جواب ضربه هارو نمیداد ؟ برخلاف کیونگسو ، اون قد بلند بود و بدن خوش فرمی داشت .

: هی ، دارین چیکار میکنین ؟

خدمتکار مدرسه با قدم های تند و یه جارو توی دستش به پسرا نزدیک شد . بلافاصله دست های دور بازوی کیونگسو رها شدن و هر چهارتاشون فرار کردن .

کیونگسو با سرعت خودشو به پسری که روی زمین زانو زده بود رسوند .

: م..من متاسفم ، حالت خوبه ؟

پسر بهش نگاه کرد ، خون تمام صورتش رو پوشونده بود .

: نگران نباش ، من نمیتونم بجنگم ، ولی خیلی خوب میتونم جلوی ضربه هارو بگیرم .

: شما پسرا حالتون خوبه ؟

کیونگسو با شنیدن صدای خدمتکار مدرسه برگشت و سرش رو تکون داد .

: به هر حال باید ببرمتون بهداری .

پسر ایستاد و کیفش رو گرفت .

: نیازی نیست .

کیونگسو به سمتش دوید .

: ولی تو خونریزی داری !

: تو هم داری !

پسر اینو گفت و دستمالی رو توی دست کیونگسو گذاشت .

 

 ____________________________________

 

خب اینم از قسمت دوم :))

نمیدونین کامنتای پست قبلی چقدر خوشحالم کرد. اینکه خیلیا هنوز منتظر ادامه ضربان ان و هنوز یادشونه… خیلی خیلی حس خوبی بود . و اینکه چقدر خوشحال شدم که از این فیک هم خوشتون اومده . با خودم گفته بودم شاید چون روند آروم و موضوع نه چندان پیچیده ای داره ، شاید بازخورد زیادی نداشته باشه ولی نظراتون واقعا تصورم رو عوض کرد .

پارت دوم اون دوشات کایسو هم چیزی ازش نمونده و ایشالله همین هفته میذارم ، قسمت جدید ضربان هم آخراشه . اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد این هفته دوتا آپ دیگه هم خواهم داشت .

امیدوارم از این قسمت هم خوشتون اومده باشه و ممنون که حرفامو خوندین ^^

The following two tabs change content below.

Latest posts by (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Helium
مهمان
من خواننده ی جدیدم. البته که میشه مثل کیونگسو مجذوب فردی مثل کای شد. اینکه روند داستان آروم و یا قابل پیش بینی باشه و…دلیل بر این نیست که خسته کننده و کم طرفدار باشه .اکثر ندیسنده ها سعی میکنن یه روند پرچالش بنویسن و خیلییاشون برای نوشتنش خوب نیستن .نوشتن همچین روندی هم استعداد خاص خودشو داره .من خوب هیجانی و پر چالش میتونم بنویسم ولی وقتی به آرامش و روند اینحوری میرسه واقعا برام وقت گیره این داستان -این ترجمه-میتونه تحربه ی خوبی برام باشه که بتونم نوشتن خودمم قویتر کنم . اگه تو واقعیت تجربه ای مث… Read more »
shakiba
مهمان

ترجمه ات حرف نداره…. :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like:
واقعا عالیه….. :heartme: :heartme:

ترمه
مهمان

چقدر ترجمت عالیه عزیزممممممممممممم :yeees: :heartme:
مرسییییییییییییی :rose:

Nicki
مهمان

من عاشق خانواده ی کیونگسو شدم :yehetohorat: آخییییی کتک خوردن :aaar: به جونگین تهمت زدن :gerye: من میمیرم که تا پارت بعد :mazlum:
کارت حرف نداششت گلم :yeees: همینجوری ادامه موفق باشی :nish:
بازم ممنون از ترجمه ی عالیت :kissme:

ana
مهمان

:kissme: :kissme: :kissme: کایسووووووووووووووووووووووووو
خیلی دوس دارم ممنونننننننننننن :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

s
مهمان

مرسی خیلی زحمت کشیدی اوننی
ممنون عالی بود :heartme: :heartme:

Mahboobe
مهمان
ووووووی چقد خوبه این فیک آخی خانواده دیو چقد خوب و مهربون هیون بین کی بود که هی باباش میگفت؟ منظورش هم جونگینه؟ دختره ی …… چقد عوضی بود جوووونم کیونگی چقد شجاعه عشق با این بچه ی خجالتی چ ها که نکرده… :khande: خیلی حرکتش که وارد دفتر مدیر شد باحال بود؛ بدجور استایلم بود ای جان کای هم چ بچه باحالیه به کیونگی کمک کرده بود ی حسی بهم میگه جونگین هم عاشق کیونگه خلاصه مرسی . ترجمه خیلی عالیه
narsis69
مهمان
هوووووف. دختره چقد زود زهرشو ریخت !!! لامصب نذاشت چند روز بگذره!! خخخخ.کای انگاری کتک خور خوبیه!! چقد ساکت و سربه ریزه!!! بهش نمیاد!! و این شخصیت کای و مرموزش میکنه!!!! الهی.کیونگی شجاع!! خوشمان آمد! !عشق چه میکنه! عجب دلی داره!! بی اجازه رفت تو دفتر مدیر!!! خییییییییلی خوب بود. خسته نباشی گلم. منتظر بقیه ی داستانات هم هستم. فایتینگ
fatemeh
مهمان

ممنون ازت بخاطر داستان خیلی قشنگ بود این قسمت عالی :charkhesh: :like:

aida
مهمان

عشقشون خیلی ساده و قشنگه😍
بله.میدونی من به خاطر ضربان چنتا سایتو زیر پا گذاشتم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!😒😞😙
موفق باشی

shanay
مهمان

چینگو بعضی داستانا ک روالشون عاشقانه ساده هس هم به نوبه خودشون شیرین و دوس داشتنین همش که نمیشه فیک هیجانی خوند مخصوصا در مورد کایسو این مدل عاشقانه به کاپل کایسو خیلی میاد :like: (البته هر نوع داستانی بهشون میخوره مدیونید اگه فکر کنین کایسو شیپره دو آتیشم :cheshmak: :myheart: )

Zahra
مهمان

تران بیا ماچت کنم :aaar: :aaar:
عرررر عالیه خرف نداره :aaar:
زود زود اپش کن میدونم در خواست جالبی نیستی ولی اپ کن :huh: :aaar: :aaar:
از فرعیا متنفرم .. خیلی مزخرفا
تا یکی دوتا فیک درست حسابی میبینم
ذوق زده میشم.. :bunny:

wpDiscuz