هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Drawn To You – 3

سلام : ))

بفرمایید برای قسمت سوم Drawn To You 

پوستر بسیار زیبا هم از گیلدای عزیزم ^^

کیونگسو نمیخواست جونگین بره ، میخواست دوباره ازش تشکر کنه ، تا ببینه حالش خوبه یا نه . اما اون پسر رفته بود و خدمتکار مدرسه بهش اصرار میکرد تا به بهداری بره .

اما کیونگسو لبخند زد . پس هردوشون تو یه مدرسه بودن . کیونگسو شانسای زیادی داشت تا بتونه دوباره ببینتش ، شایدم بتونه اونو بشناسه . کیونگسو دستمالو توی دستاش فشار داد ، چیزی که میتونست از حالا افسون ِ خوش شانسیش باشه .

کیونگسو درباره برخوردش با جونگین با هیچکدوم از دوستاش حرفی نزد . مثل باقیِ کارهایی که برای نزدیک بودن به جونگین کرده بود ، گرفتن مسیر غیر مستقیم برای رسیدن به اتوبوس 166 و شرکت کردن در کلاس ادبیات فقط بخاطر اینکه میدونست جونگین هم در اون شرکت داره . این ، رازِ کوچولوی دو کیونگسو بود .

 

_____________________________________

 

کیونگسو ، لوهان و بکهیون وقتی به کلاس هاشون رسیدن ، به سرعت روی صندلی هاشون جا گرفتن . لی از قبل اونجا بود ، کریس هم به همراه معلم وارد کلاس شد و پشت کیونگسو نشست . کیونگسو نمیدونست چرا ولی نگاه کریس به خودش ، عصبانیت و چیزی شبیه به نا امیدی رو فریاد میزد .

معلم شروع کرد .

: لطفا سرِ جاهاتون بشینید ، متاسفانه من الان باید به یک جلسه برم ، برای همین این تایم به درس خوندن توسط خودتون اختصاص داده میشه ، کریس ، میشه لطفا حواست به کلاس باشه ؟

کریس بلند شد و به سمت جلو رفت .

: بله .

معلم بهش لبخند زد و از کلاس خارج شد . لحظه ای که معلم کلاس رو ترک کرد ، پچ پچ های بلند شروع شد ، کریس سعی کرد فضا رو آروم کنه .

: خب ، هفته بعد امتحان خیلی مهمی داریم ، بیاین برای اون آماده بشیم .

همه موافقت کردن ، اگرچه کریس میدونست که نباید کاری غیر از درس خوندن انجام بدن .

کریس روی صندلیش نشست و به کیونگسویی که کوله شو زیر و رو میکرد خیره شد . بکهیون سعی میکرد باهاش حرف بزنه ولی کریس متوقفش کرد .

: چرا اون کارو انجام دادی کیونگسو ؟

: کدوم کار ؟

: خودت میدونی . به زور وارد دفتر مدیر شدی و تقریبا آشوب به پا کردی .

: چه…اتفاقی براش افتاده ؟

: لطفا به سوال من جواب بده کیونگسو .

: فکر کنم قبلا براتون مسئله رو روشن کردم که اون دختر دروغ گفته ، من خودم شنیدم که داشت جونگین رو تهدید میکرد .

: ولی مطمئن نیستی !

: و تو هم مطمئن نیستی که جونگین اون دخترو زده !

: شاید زده .

: اون آدم بدی نیست کریس .

: کافیه بهش نگاه کنی ! اون حتی یونیفرمش رو درست نمیپوشه ، همیشه توی درگیری ها اسمش هست ، اون تاثیر بدی روی بقیه داره کیونگسو !

: من همیشه بهش نگاه میکردم ، اون یه دانش آموز با درصد هوشیِ بالاست ، کسی که هیچ کدوم از کلاس هاشو از دست نمیده و گرفتارِ دعواهای مختلف میشه چون بقیه میخوان باهاش دعوا کنن !

کیونگسو نمیخواست صداشو بلند کنه ، اما متاسفانه از کنترل خارج شد . تعجب رو تو چهره کریس دید . کریس میخواست چیزی به زبون بیاره ولی لوهان پیش دستی کرد .

: خیله خب ، دوتاتون آروم باشین . ما نمیدونیم چه اتفاقی افتاده . اما کریس ، من فکر میکنم تو بخاطر یه دلیل دیگه از جونگین خوشت نمیاد …

لوهان به کریس که از استرس و ترس پریده بود چشمک کوتاهی زد .

: چه دلیلی ؟

با سوال کیونگسو حتی بکهیون و لی هم مشتاق شنیدن شدند .

کریس از خودش دفاع کرد .

: هیچ دلیل دیگه ای وجود نداره .

بکهیون : پس چه اتفاقی براش میفته ؟

کریس شونه شو بالا انداخت .

: خودمم هنوز نمیدونم ، الان یه جلسه اون پایینه ، باید صبر کنیم و ببینیم ولی فعلا تا یه مدت معلقه .

کیونگسو سوزشی رو توی سینش حس کرد ، برای جونگین نگران بود . الان کجاست ، چیکار میکنه ؟ کیونگسو امیدوار بود که بتونه براش کاری انجام بده .

: کیونگسو ، مجازاتی هم برای تو در نظر گرفته میشه ، چون جلسه رو بدون اجازه قطع کردی .

کیونگسو جوابی نداد و شونه شو بالا انداخت . ارزشش رو داشت !

 

 ___________________________________

 

بقیه روز با پچ و پچ و شایعه های مختلف گذشت . اون پسره ی عوضی کیم جونگین واقعا اون دخترو زد ؟ کیونگسو نمیتونست تحمل کنه و تلاش میکرد همه شونو نادیده بگیره . متوجه نمیشد چرا بقیه نمیتونستن جونگینِ واقعی رو ببینن ؟

 

 ___________________________________

 

خسته به خونه رسید و خانواده و خواهراش ازش استقبال کردن .

: سلام عزیزم .

: سلام مامان ، خونه ای ؟

: آره ، زودتر اومدم تا کیونگسوی خوشگلمو ببینم .

کیونگسو لبخند کمرنگی تحویل مادرش داد و دستشو آروم روی سرِ خواهراش کشید .

پدرش پرسید .

: حالت خوبه ؟

کیونگسو آهی کشید .

: آره ، فقط روزِ خسته کننده ای توی مدرسه داشتم . میرم بالا و استراحت میکنم ، باشه ؟

کیونگسو نمیخواست درباره اتفاقی که افتاده با خانواده اش صحبت کنه ، فقط میخواست روی تختش دراز بکشه .

: گرسنه نیستی ؟

: نه مامان …

کیونگسو از پله ها بالا رفت ، وارد اتاقش شد و درو بست و روی تختش دراز کشید . چشم هاشو با بازوهاش پوشوند و قطره اشک کوچیکی از گوشه چشماش فرار کرد و راهش رو به سمت صورتِ کیونگسو پیدا کرد .

 

 ________________________________

 

کیونگسو امروز دیر کرده بود ولی اهمیت چندانی نداشت . جونگین که قرار نبود توی اتوبوس باشه پس میتونست اتوبوس دیگه رو سوار شه . آه کشید ، تمام دیشب رو گریه کرده بود ولی نمیدونست چرا . درسته ، عصبانی بود چون چیزی که برای جونگین اتفاق افتاده بود ناعادلانه بود ، ولی چیزِ دیگه ای هم بود و کیونگسو کم کم داشت درکش میکرد : ترس .

میترسید که نتونه هیچ وقت با جونگین صحبت کنه ، چون ممکنه جونگین کیونگسو رو هم مثل بقیه رَد کنه . میترسید چون میخواست به اون پسر زیبا نزدیک بشه ، ولی فقط میتونست از دور نظاره گرش باشه .

 

 __________________________________

 

بکهیون با خوشحالی توی قسمت لاکر ها خودشو به کیونگ رسوند .

: هی هی ، صبح بخیر ملوان سو !

کیونگسو ابروشو بالا داد .

: برا عدالت و عشق بجنگ !

با دستش ژست مخصوص رو درست کرد . کیونگسو لبخند کمرنگی زد .

: اوه ، لبخندتو دیـــدم !

بکهیون با چهره پر افتخار به کیونگسو نگاه کرد .

: من فقط امیدوارم بتونم کاری براش بکنم .

کیونگسو میخواست کتاباشو توی لاکر بذاره که کریس بهش نزدیک شد .

: کیونگسو ، لطفا به دفتر مدیر بیا .

لبخند اطمینان بخشی به بکهیونی که نگران میرسید ، زد و دنبال کریس راه افتاد .

: من بهت گفته بودم کیونگ .

: مهم نیست ، ممنونم .

وقتی به دفتر مدیر رسیدن ، کریس در رو براش باز کرد . مدیر و سرپرست معلمان منتظرش بودن .

 

 _______________________________

 

بکهیون با هیجان به کیونگسو نزدیک شد .

: چی گفتن ؟ چی گفتن ؟

کیونگسو آهی کشید و روی صندلیش نشست . اولین کلاسش به زودی شروع میشد و دانش آموزای بیشتری دروحال ورود به کلاس بودن .

: میخواستن دوباره اظهاراتِ منو بشنون و گفتن که برای یک هفته توقیف میشم چون بدون اجازه وارد دفتر مدیر شدم .

بکهیون با دلسوزی بهش نگاه کرد ، میخواست چیزی بهش بگه ، حداقل یه چند تا کلمه امیدوار کننده اما همون لحظه معلم وارد شد و کلاس رو شروع کرد .

 

 _____________________________

 

حینِ زمانِ ناهار ، همشون تو کافه تریا سرِ جای همیشگیشون نشسته بودن . کیونگسو به ساندویچش خیره شده بود و اشتهای چندانی نداشت .

: چیشده سو ؟ نگرانی ؟

کیونگسو فقط سرش رو تکون داد . میدونست جونگین اونجا نیست ولی با این وجود باز هم به اطراف نگاه کرد ، همون لحظه شخصی رو دید و از جاش پرید .

: یک دقیقه دیگه برمیگردم .

بکهیونِ متعجب و ساندویچِ دست نخورده اش رو گذاشت و به سمت سهون دوید . مضطرب بود ولی باید تمام شجاعتش رو جمع میکرد .

: آمم …اوه سهون شی ؟

سهون به سمت کیونگسو برگشت و با چهره ای که تعجب ازش قابل تشخیص بود بهش نگاه کرد .

: کیونگسو ؟

کیونگسو مبهوت مونده بود ، چجوری اسمشو میدونست ؟ اونا هیچ کلاس مشترکی باهم نداشتن و کیونگسو ژاکتش رو همراه با تگِ اسمش روی میز گذاشته بود .

تعجب سهون به دستپاچگی تبدیل شد و با خودش کلنجار میرفت تا دلیل قانع کننده ای پیدا کنه .

: همه اسمت رو میدونن ، تو کاپیتان تیم بسکتبالِ باشگاهی .

کیونگسو ابروشو بالا داد .

: منظورت کارگاه دوزندگیه ؟ سهون …

: خیله خب ، شاید جونگین یبار ازت گفته باشه . شایدم دوبار .

: جونگین درباره من حرف زده ؟ چرا ؟ چی گفته ؟

کیونگسو گرم شدن گونه هاشو به راحتی حس کرد .

: هی هی هی ، یکی یکی بپرس !

: الان کجاست ؟

: خونه مادربزرگم ، برای یه مدتی معلقش کردن .

: میدونم ، حالش چطوره ؟

: نگران نباش ، خوبه . ممنونم کیونگسو .

کیونگسو سرشو تکون داد . جونگین خونه نبود ؟ چرا ؟ واقعا حالش خوب بود ؟

سهون جملش رو ادامه داد .

: جدی میگم ، تو بخاطر جونگین اینکارو کردی ، ممنونم .

لبخند سهون صادقانه بود ، آروم روی شونه کیونگسو زد . کیونگسو نمیتونست میتونه امروز لبخند بزنه یا نه ، اما با لبخند خالصانه ای جواب سهون رو داد . سهون شخص مهربون و گرمی به نظر میرسید . کیونگسو هم همیشه همینجوری تصورش میکرد ، چون اون تنها دوست جونگین بود و حالا هم کیونگسو تونسته بود شخصا گرمیِ سهون رو تجربه کنه !

کیونگسو به طرف بکهیون رفت ، روی صندلیش نشست و گازِ بزرگی از ساندویچش گرفت .

 

 ____________________________

 

اون روز از مدرسه هم با سرعت نسبتا بالایی تموم شد . گرچه کیونگسو نتونست سرِ کلاساش تمرکز کنه چون تمام ذهنش بوسیله اون پسر مشغول شده بود.

بعد از اینکه کلاساش رو تموم کرد ، به سمت لاکرش رفت ، بکهیون هم دنبالش راه افتاد و درباره درامای جدیدی که دیده بود باهاش حرف میزد .

کیونگسو درِ لاکرش رو باز کرد و کتاب هاشو گرفت ، به بکهیون نگاه کرد که بطور عجیبی ساکت شده بود . با تعجب به سمت دوستش برگشت که به شخصی خیره شده بود . کیونگسو سرش رو چرخوند و متوجه دلیل نگاهِ خیره بکهیون شد .

کیم جونگین اونجا بود و داشت بهشون نزدیک میشد .

سرعت تپشِ قلب کیونگسو در حال افزایش بود . دوباره اونو دیده بود . ولی داشت کجا میرفت ؟ جونگین نزدیک و نزدیکتر شد و قلب کیونگسو  با قدم هاش میپرید . جونگین مقابلشون ایستاد ، با قدِ بلند ، چهره زیبا و در عین حال غیر قابل خوندن .

: میتونم باهات صحبت کنم ، لطفا ؟

 

_________________________________

 

بچه ها متاسفانه این هفته نبودن نت برای چند روز و نبودن من هم باعث شد اون قول دوتا آپ دیگه ام شکسته بشه…معذرت میخوام سعی میکنم این هفته جبرانش کنم .

از این فیک هم حمایت کنین لطفا چون نویسندش از من انتظار داره و میاد و قسمت هارو میبینه

: ))

ممنون :heartme:

The following two tabs change content below.

Latest posts by (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
hitsugaya
مهمان

قشنگه…چون مثل این فیکای دیگه شلم شوربا نیست و واسه همه چیز دلایل منطقی داره و یه جورایی یه بازتاب از سبک زندگی اونا رو هم نشون میده.
خوبه T.T

امنه
مهمان

:bunny: :bunny: عععرررر جونگین چی میخواد بگه
مممنون :heartme: :heartme: :heartme:

Mahboobe
مهمان

این قسمت خیلی عالی بود :charkhesh:
اون جایی که سهون اسم کیونگ رو بلد بود واسه م بسیار جالب بود :haha:
چرا من فکر میکنم کای به جای یکی و دوبار خیلی بیشتر از اینها از دیو پیش سهون حرف زده؟ :nish: :yeees:
ترجمه واقعا عالی :heartme:
مرسی :myheart:

sofi1999
مهمان

یااااااااااااااااااخخخداااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیگه داره زیادی هیجان انگیز میشه
مرسی

aida
مهمان

واییییییی هونی منننن❤💙💜💚همیشه عشقه
مرگ کریس چیه؟
کاییی اومد😨😱😃

shanay
مهمان

ای جوووووووونم کیونگی بچم ذوق مرگ شد :yehetohorat: غش نکنه صلوات :wooo: این جونگین شیطون بلا هم یه حسایی به کیونگی داره ها :myheart: سهونی لوش داد :khande: چینگو منتظر آپ بقیش هستم :like:

#######
مهمان

ممنون
عالی بود
من خیلی هیجان زدم تا بدونم جونگین چی می خواد بگه

آنا
مهمان

دوس دارم این فیکو چون سادس :yehetohorat:
از فیکای چالش دار خسته شدم خداییش
فیکه کایسو همه چیش ثشنگه البته :myheart:
ممنون گلم فوق العادستتتتتتتتتتتتتت
ضربانه قلب و اون وانشات کایسوعه هم منتظرشم

nafas glam
مهمان

عااااااوولییییییییی بودش :bunny: :bunny:
مرسی عزیزم :heartme:

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

خماااااااررررر:ی ایز نات مای استایل
عالی بود ممنون :kissme:

m.b
مهمان

آخ جوووووووووووون میخاد باهاش حرف بزنهههههههههههه :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
مرسیییییییی آجی جون :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

fatho
مهمان

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر خیییییییییییییلیییییییییی خوب بود!ولی خماریه آخرش نابودم کرد!مررررررسی خیلی میلاومش :heartme: :hiii:

nesi
مهمان

خب من تازه خوندم ۳قسمتو عالی بود
8

۱

Helium
مهمان

ابن فیک خیلی دوست داشتنیه .به تنها دوستم معرفیش خواهم کرد…
خیلی خوش میگذره خوندنش
ممنون

hanna
مهمان

واااایییی چه هیجانی تموم شددد
ینی تا هفته دیگه تو خماریشم-___-
این قسمتم خیلی عالی بود^^
ممنون :heartme:

D.O
مهمان

واااای ینی چی میخاد به کیونگی بگههههه؟؟؟
نکنه به سهون گفته دوسش داره :heartme: :heartme: :heartme: : :heartme: قسمت بعد میخاممم

wpDiscuz