Fanfiction DIRTY WOLVES – 11

//s8.picofile.com/file/8268094434/Picture1.png

_از بابت حرفی که میزنی مطمئنی؟

کریس همون طور که پاهاشو ریتمیک رو زمین میزد اینو پرسید

_به لوهان اعتماد نداری؟

_به لوهان چرا… اما به شیومین نه

یکم فکر کرد

_خب اگه اینطوره…

به تلفنی که کنار دستش روی میز اصلی کوچیک اتاق بود خیره شد

_10، 9، 8، 7…

دستشو رو گوشی تلفن گذاشت

_6، 5، 4، 3، 2،…

همزمان با گفتن عدد یک گوشی تلفن زنگ خورد، بدون هیچ مکثی برش داشت

_خیلی وقت میگذره، کریس وو

_بالاخره سرتو از سوراخ بیرون کشیدی شیومین

_اغراق میکنی…

_انکار نمیکنی! بالاخره میخوای کجا از خودت رو نمایی کنی؟
_همون جایی که آخرین بار همدیگه رو دیدیم، روز و ساعتشو بهت میگم

_امیدوارم مث خبر برگشتنت از روشای پر مفهوم استفاده نکنی

تلفن رو گذاشت و و انگشتشو روی لباش کشید

_یه نقشه ای داره…

سرشو خم کرد

_قطعا… یه نقشه ای داره

********

دی او پرونده ها رو کنار زد و دستاشو لای موهاش برد، باد تو لپاش جم کرد و یه جا بیرون داد

داشت با افکار بهم ریخته ذهنش کلنجار میرفت، دستشو تو جیب شلوارش برد و قبل ازینکه کلید خونه رو پیدا کنه کاغذی رو حس کرد، با بهت کاغذو بیرون آورد و انگار که تازه یادش اومده باشه اون روز خودش اونو از لای پرونده ها برداشته بازش کرد

آر 745 دی آر

این تمام چیزی بود که روی اون برگه نوشته شده بود، با ناامیدی سرشو چند بار به میز زد و برگه رو با بیخیالی دوباره توجیبش چپوند

فکرش سراغ کای رفت، از صبح زیاد پیداش نبود، به این فک کرد که بازم رفته پیش تمین یا سر کار مهمیه

حالا که حوصلشم سر رفته بود از جاش بلند شد و آروم که توجه کسی جلب نشه از دفتر اصلی کارمندا بیرون رفت و خودشو به راهروی اصلی رسوند

در اتاق تمین نیمه باز بود، آب دهنشو قورت داد و خواست جلو تر بره که سنگینی سایه ای که روش افتاده بود متوقفش کرد

_رفته خونه، اونجا نیست

جلو تر میومد و هر لحظه به دی او نزدیک تر میشد

_اون روزم همین جوری داشتی دید میزدی نه؟

خشک شد، مغزش برای یه لحظه کامل قفل کرد، نمیدونست باید چی بگه پس به سکوتش ادامه داد

کای دست چپشو محکم و بی هوا کنار سر دی او به دیوار کوبید و باعث شد جا بخوره، سرشو هر لحظه به صورت دی او نزدیک تر میکرد و کم کم دی او میتونست نفسای گرمشو رو صورتش حس کنه

قبل ازینکه از شدت استرس همون جا رو زمین بیفته کای ادامه داد

_جیب پشتی شلوارم، سمت راست

با چشمایی که به شدت درشت شده بودن به چشم کای خیره شد بود و نمیفهمید چی میگه

_درش بیار

متوجه خواسته ی کای شد، فقط دلش میخواست ازون نزدیکی بیش از حد فرار کنه برای همین بی وقفه دستشو پشت کای برد و سعی کرد چیزی که توشه در بیاره

پاکت سیگار بود

کای این بار با حرکت سرش بهش فهموند که باید یه دونه رو بیرون بکشه، با اکراه سیگارو بین لبای کای گذاشت و کای بلافاصله گرفتش

کای با دست راستش که آزاد بود فندکشو دراورد به سمت دی او گرفت، سرشو یکم پایین برد و دی او سیگارشو روشن کرد

هوارو داخل ریه هاش کشید و بعد با برداشتن سیگار از رو لباش دود غلیظی رو تو صورت دی او بیرون داد و بالاخره ازش فاصله گرفت

_چرا امتحانش نمیکنی؟

دی او که دود ته گلوشو میسوزوند هنوز ساکت بود

_چیزی که ازون روز تو ذهنته رو میگم، امتحانش کن

نیشخند جذابی زد و همون طور که دوباره سیگارو بالا میاورد ازون جا دور شد

نفس عمیقی کشید، خودشو شل کرد و رو دیوار سر خورد تا بشینه

********

سهون دوباره با خودش کلنجار رفتو سرشو به فرمون ماشین کوبید

_شاید نباید به روی خودم بیارم؟

دستاشو دو طرف فرمون گرفت و پوفی کرد

_خیلی حالش بد بود خیلی خیلی

به داروخانه ای که دقیقا کنار ماشینش بود و یک ربع میشد که کنارش وایساده بود نگاهی کرد

_لعنت به شیومین

بعد از این که با یه کیسه دارو ازون جا بیرون اومد یک راست به خونه رفت

کلیدی که میخواست رو با دهنش گرفت و با دست آزادش درو باز کرد

به دور و برش نگاه کرد

_لوهان…؟

اونجا نبود

_من برگشتم، کجایی

همون طور که جلو میرفت حرفشو ادامه داد

_با کریس صحبت کردم…

تو آشپزخونه نبود

_میدونم حالت خوب نیست، اما باید مراقب خودت باشی

تو اتاق هم نبود

_اشکالی نداره… لازم نیست انقد غم بگیری… ما ازش انتقام میگیریم

صداهایی از توی دستشویی شنید، سمتش رفت و دستیگره رو پایین داد ولی قفل بود

_لوهان میدونم اینجایی، نباید خودتو حبس کنی، میدونم حس بدی داری ولی…

لوهان درو باز کرد، مسواک تو دهنشو بیرون آورد و با نگاه بی تفاوتی به سهون خیره شد

_چرا نمیتونی بدون سر و صدا بیای تو؟ آ؟ چرا خفه نمیشی؟

سهون داشت عصبانیت و تعجب رو همزمان با هم تجربه میکرد

_داری تو این شرایط مسواک میزنی؟

_کدوم شرایط؟ نکنه فک کردی چون شیومین برگشته دیگه دندونام برام مهم نیست؟

_وات ده هل؟!

به کیسه توی دست سهون نگاه کرد و پوزخندی زد

_خیلی ساده ای اوه سهون، اگه قرار بود من با همچین چیزی از پا در بیام تا الان هزار بار مرده بودم، بهتره جای این کارا بری و برای کار مهمی که داریم آماده شی

_تو حالت خوب…

_خوبم نمیبینی؟ در ضمن، فضولیش به تو نیمده

تنه ای به سهون زد و از کنارش رد شد

سهون به حماقت خودش خندید و اخم کرد، اما بیشتر از قبل نگران لوهان شد

چون میتونست ببینه که از زیر لباس گشادش یه پارچه رو محکم به کمرش بسته

********

چانیول شلاقو بالا اورد، تابى بهش داد و محکم به کمر بکهیون کوبید، بک از درد بدنشو صاف کرد و داد بلندى کشید

_تا کى میخواى دهنتو بسته نگه دارى

ضربه ى بعدى رو به سینه ى بکهیون زد، جایى که هنوز رد ضربه هاى قبلى روش قرمز بود

از درد به خودش میپیچید وهمون طور که تن بى جونش اویزون از طناب میلرزید چانیول دوباره با شلاق بهش ضربه زد

_حرف بزن لعنتى

_خیلى پست و کثیفى

براى بک مهم نبود که با گفتن این جمله چند تا شلاق دیگه میخوره، ازین وضعیت خسته شده بود

رد ضربه هاى روى تنش بیشتر و بیشتر میشد و کم کم داشت از شدت درد گز گز میکرد

سرش گیج میرفت و انگار شکنجه هاى چان تا اخر دنیا ادامه داشت

همون لحظه چان متوقف شد نگاهی به بک انداخت و با قدمهای بلند بیرون رفت

پشت در ایستاد، نفس نفس میزد، سرشو به در چسبوند و چشماشو بست

دستشو مشت کرد و به سینش کوبید، نمیتونست عقب بکشه، دوباره برگشت

صدای پای چانیول توی گاراژ قدیمی پیچید…

جلو میرفت و با اخمی که یه درد عمیق همراهش بود به بکهیون نگاه میکرد

صندلی فلزی که روش رنگ سفید پوست پوست شده ای بود و بیشتر جاهاش فلز خاکستری معلوم شده بود رو برداشت، برعکس گذاشت و پاهاشو باز کرد، روش نشست و به پشتی صندلی سینشو تکیه داد

بکهیون سنگین نفس میکشید و با چشمای نیمه باز این صحنه ها رو دنبال میکرد

چانیول لباس پاره پاره ی بکهیون رو کنار زد تا تن زخمی و بی رنگش معلوم شه

با چشماش خطی رو از وسط سینه بکهیون تا پایین نافش دنبال میکرد، برمیگشت و دوباره دنبال میکرد

بکهیون همون طور که سخت نفس میکشید با لبای خشک و چاک خوردش نیشخندی زد

_خیلی کثیفی…

چانیول بی توجه به حرفی که بهش زده شده بد دستاشو با دستکش چرم مشکیش دراز کرد و روی بدن بکهیون کشید

بکهیون کاملا بی اراده بدنشو عقب میکشید و سعی میکرد دستای بستشو به چان برسونه و پسش بزنه اما بی رمق تر از این بود که حتا زیاد تقلا کنه، دستاش بسته بود و کم کم داشت از شدت کشیده شدنای بیش از حد طناب زخمش عمیق تر میشد

چانیول بلند شد، جلو تر رفت و دستکششو دراورد و مجدد بدن بکهیون رو نوازش کرد، بدون اینکه نقطه ای رو جا بندازه

نگاه بکهیون بین پاهای چانیول ثابت موند، به بدنش قوس ملایمی داد و دوباره تو همون حال خرابش نیشخند زد

_انقدر بدن من تحر//یکت میکنه؟ خیلی بدبختی

_خفه شو

چانیول اینو فریاد کشید و دستشو به گردن بکهیون رسوند و محکم فشارش داد، درست مثل روز اولی که همدیگه رو دیده بودن، اونقدر فشار داد تا مطمئن بشه بکهیون مرگ رو احساس میکنه و بعد ولش کرد

بکهیون غیر طبیعی سرفه میکرد و خون کنار لبش رو قرمز میکرد، گلوش زخم شده بود

_تو… مریضی، یه…مریض روانی

چانیول نفس نفس میزد، با دو تا دستش شقیقه هاشو گرفته بود و به بک خیره شده بود

به چیزی که امتحانش کرده بود فک میکرد، به نتیجه ای که گرفته بود فکر میکرد، به اینکه تا چه حد از مرزهایی که واسه خودش داشته فاصله گرفته فکر میکرد و هر لحظه از قبل عصبانی تر بود

********

سهون همون طور که دستاش تو جیب شلوارش بود به ساختمون نیمه کاره رو به روش نگاه کرد و سوت کشداری زد

_چند ساله اینجا دس نخورده؟

لوهان کنارش وایساد و به آجرای کنار پاش نگاه کرد

_به نظر میاد به خاطر دعوا های مالیاتی باشه

_عمرا

_شرط ببندیم؟

چن دستشو رو شونه های سهون گذاشت

_الان وقت این حرفا نیست

_توام اینجایی؟

_شیومین همه رو خواسته

سهون با دستش به پشت سر چن اشاره کرد

_او! کیوتی!…

دی او کلاه کاسکتشو دراورد و از موتور پایین اومد

لوهان پوفی به سهون کرد و سهون با خنده احمقانه ای برای دی او دست تکون داد

از پله های نیمه کاره و سیمانی بالا رفتن و به طبقه سوم رسیدن

دیوارا هنوز درست نشده بود و فقط ستونها و سقف دورشون بود

کریس نگاهی بهشون انداخت و دوباره با اخم به زمین خیره شد

تائو دست به سینه و بی تفاوت کنارش وایساده بود و کای پاهاشو ریتمیک رو زمین میزد

سهون به دستش زد

_من همیشه ازین چار تا بدم میومده…

با لبخند ساختگی که چشماشو به دوتا خط تبدیل میکرد به یکی از چارتا بادیگاردس که پشت سر کریس وایساده بودن نگاه کرد

توجه کای به دی او جلب شد و بدون جا به جا کردن سرش فقط با چشماش ردشو گرفت

دی او از نگاه کای دستپاچه شد، احساس کرد دلش ریخت اما سعی کرد خونسرد باشه

سوهو در حالی که لی پشت سرش بود از پله ها بالا اومد

_واقعا مکان لاکچری رو انتخاب کردین

کریس بهش نگاهی انداخت

_صب کن ببینم، دیگه قراره کی بیاد؟

صدای شیومین برای یک لحظه همه رو ساکت کرد

_پارک چانیول

با کنار رفتن سوهو چشم کریس به شیومین افتاد با پوزخندی از پله ها بالا میومد، موهاشو مثل همیشه مشکی براق بود، به سمت بالا و تاب خورده بود و یک ردیف موی سفید بینشون خودنمایی میکرد، کت شلوار قیمتی به تن داشت و 7 نفر همراهش از پله ها بالا اومدن

رو به روی کریس با فاصله ایستاد، از پشت سه نفر سمت راستش و سه نفر سمت چپش ایستادن و نفر آخر جلو تر و کنارش سمت راست، خم شد و بعد ایستاد

_پارک چانیول هم باید الانا برسه

_منظورتو ازین کارا بگو شیومین، فک میکردم قراره فقط منو تو با هم حرف بزنیم، رو در رو

_اما من فکر بهتری کردم کریس وو، چرا همه با هم حرف نزنیم؟

چانیول از چارچوب بدون در تو اومد

شیومین نگاهی بهش انداخت

_ببینین کی اینجاس، فک میکردم با پسرم ببینمت

_پسرت نمیتونست بیاد حتا اگه میخواست، از وقتی هر روز تن کبودشو با شلاق زخمی میکنم و هر شب زیرم تا صب ناله میکنه دیگه مال منه و نه خودش

شیومین کمترین خمی به ابروش نیاورد

_به موقش تقاص کارتو پس میدی، الان قرار نیست راجبش صحبت کنیم

مکثی کرد

_خب کریس وو، به خواستت رسیدی، حالا من اینجام، چی میخوای که داری تو کار من موش میدوونی؟

کریس قهقهه زد

_طوری رفتار نکن انگار نمیدونی، تو اون موقع با من شریک شدی، دست دادی و پای اون برگه ها مهر زدی، اما تو اون فلشو دزدیدی، با تمام پولا فرار کردی حالا ازم میپرسی ازت چی میخوام؟؟

_اگه یه دزد دزدی نکنه دیگه اسمش دزد نیست کریس وو، من فقط کارمو انجام دادم

_به زودی زندگیت نابود میشه، فک نکنم نیازی به توضیح باشه قطعا از همه چی با خبری، بشین و تماشا کن چطور از بین میبرمت طوری که هیچ کس تو تاریخ یادش نیاد یه زمانی کسی با اسم تو تو این دنیا وجود داشته

_عوض شدی کریس! پیر شدی! سیاستت کجاست؟ توی یه فلش؟! با نابود کردن من نه تنها چیزی از پولات برنمیگرده، نه به اون فلش دست پیدا میکنی و نه چیز دیگه ای بدست میاری، پس چرا معامله نکنیم؟

_معامله با تو بزرگترین حماقتیه که یه نفر میتونه بکنه

_خوب بهش فک کن، ممکنه تو این معامله همه چیزایی که از دست دادی رو دوباره به دست بیاری، میتونی مطمئن باشی بعد از اون من دیگه باهات کاری ندارم

کریس ابروهاشو تو هم کشید و با خشم بهش خیره شد

_بگو چی میخوای؟

_میخوام این معامله بین ما چند نفر باشه، و همه این آدما هم شاهدش، پرسیدی من چی میخوام، من پسرمو، فلش، تمام پولام و خسارت قراردادای از بین رفتم، همراه تمام دارایی تو، تو چی میخوای کریس؟ و تو سوهو؟ تائو؟ و چانیول؟

_تمام پولایی که تنهایی بردی، فلش، و تمام داراییتو

کریس اینو تقریبا فریاد کشید

_تائو تو با منی؟

تائو پوزخندی زد

_من تمام سودی که از دستبرد به شرکت جواهر سازی بدست میادو میخوام

_زی تائو!

تائو به گوشه چشم به کریس نگاه کرد

_عزیزم… ما فقط یه چیز هستیم، س//س فرندز

سوهو دستاشو بالا آورد

_اگه منم بازیم عین پولی که پلیس ازم گرفت رو میخوام

شیومین خنده ای کرد

_خوبه، و تو چانیول؟

چانیول سرشو بالا آورد

_من بکهیونو میخوام

* * * * * *

تاخیر این دفه دست من نبود دیگه ببخشید، خوشحال میشم این دفه نظر کلیتون رو هم راجب فیک بهم بگین smile

Print Friendly

59 Responses

  1. موهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها من از همون اول عاشق چانیلو بودم میدونستم از همشون خفن تره جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونز

    تاعو خوب کرد اینو به کریس گفت خلی هوا برش داشته بود کریس رو زدش زمین

    ولی حرف چانیول منو برد تو خفااااااااااااا واااااااااای عالی بودش عاااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییی

  2. مطمعنم تاعو عاشقه کریسه.. اینجا هم از لج اینطوری کرد.. حالا برم بعدی ببینم چی میشه..
    شیومین پسرشو دوس نداره!! یکم عیجبه!!!

  3. چان میخوادش یسسسسسس…
    کای داره با اعصابم بازی میکنه…
    ای جان سهونکم??لوهانم رید بهش..?
    ببخشید دیر شد ممنون اجی جووون❤❤?

  4. جییییییییییییییییییییییییغ چانی داره عاشق میشه ولی نفهمیدههههههههههههه …
    خوشم اومدددددددد تائو خوب کریسو ضایع کرد خخخخخخخخخخخخخخخ

  5. اول یه تشکر بابت فیک زیبات من تا قسمت 5 خوندم و از جایی که رمز ندارم نتونستم ادامه بدم من چندین ساله فیک میخونم و کمتر پیش میاد داستانی برام انگیزه خوندن ایجاد کنه اما این داستان انجامش داد میبخشید که واسه هر قسمت نظر نذاشتم شاید چون یازده قسمت اونم با هیجانی که واسه خوندن قسمت بعد داری خیلی سخته بقیه اش رو هم بزار به حساب تنبلی در هر صورت ممنون میشم آگه رمز 6 رو به جیمیل ام بفرستی شاید این یه توفی اجباری واسه خوابیدن
    ممنون

    • خیلی خیلی خوشحالم که این طور بوده و امیدوارم تا آخر دوسش داشته باشی smile به هر حال اینو بدون که نظرات قطعا برای من ارزشمند و انرژی بخش خواهد بود و دوس دارم بعد ازین بازم ازت نظرتو بشنوم ;) رمزم به جیمیلت فرستاده شد

  6. ناموسا اگه شیو بک رو تحویل چان بده من دیگه تحمل نمیکنم اوایل فیکت کلی ذوق کردم ک شخصیت بک تو این فیک برعکس همه فیکا فقط ی پسر شیطون و ی دوست خوب نیس اما زرتی افتاد زیردست چان و کلی تحقیر شد گفتم جهنم اونجا چانو عاشق خودش میکنه بعد ک ازاد شد با شخصیت محکمش باعث میشه چان از کاراش پشیمون شه و….ولی ایتجور ک ب نظر میاد بک قراره همون بدبختی ک هس باقی بمونه
    لوهانم ک کلا تو ضایع کردن سهون دکترا داره
    کای عجب س.//.س.ی ویوثی بود جلو کیونگی مستر ابهت

    • میفهمم چى میگى کاملا ولى داستان فیک اینجور میطلبید که بکى مدت زیادى رو پیش چانى باشه مطمئن باش اگه راه داشت سعى میکردم این اتفاق نیفته ولى این روند داستانه، نمیدونم چقدر ممکنه سرنوشت و ادامه این زوج یرات قایل قبول باشه ولى پبشنهاد میکنم ادامش بدى تا این شرایط تموم شه
      زوجاى دیگم که خودت خوب گفتى smile)

  7. سلام خیلی هونهان کاپله شیرینیه راستی من خواننده یه ثابته scandal هستم در حاله حاضر به جیمیلم دسترسی ندارم تو پسته قبلشم گفتم ولی جواب ندادی میشه رمزو بهم برسونی ممنون گلم

  8. جیییییییییییغ آپ شد چقدر اینجا همه خفنن اون تیکه کایسوش که منو به فنا داد…. لوهانم برا خودش یه پا نماد مقاومته ها آخی سهونی خوش قلبم….اون تیکه آخرش…. چانی بکی رو میخواد چیکار؟عذابش نده دیگه چان چان چینگو قسمت بعدی رو زودی بآپ از شدت هیجان ذوق مرگیدم موفق باشی

  9. مرسی. عالی بود. خیلی خوب بود.
    خداقوت.
    من کلیت داستان و خییییلی دوس دارم. همه چیزش. عالیه.
    شیومین… عاشقش شدم. معرکه اس. ابهتش من و کشته.
    چه قشنگ باعث همه چهره ی واقعیشون و نشون بدن. جوووون. تاعو… سوهو… چانیول… کریس میخواد چجوری از پس همشون بربیاد؟
    سهون بیچاره، لوهان قهوه ایش کرد که.
    کای دیوووث عوضی، چقد خفنه، منم به حال کیونگ دچار شدم. غش کردم. عرررررر.”چرا امتحانش نمیکنی؟ “خیلی سنگین بود…
    وای، سهون هنوز تو کف کیونگه. خخخخخ
    من با اون جمله ی چانیول مردم. “من بکهیون و میخوام. “والا حق داری عشقم. منم بکهیون و میخوام. حلوای من. از اینور بچم و با شلاق نقاشی میکنه، از اونور هم میخوادش! یه مشابه هم بعدش بخور، لقمت تو گلوت گیر نکنه چانیول جانم. والا. پررررو.
    عالی بوووووود.
    منتظر ادامش هستم.
    فایتینگ

  10. عجب معامله ای میشه منم یه چیزی بخوام؟
    آبنبات …خخخ
    شوخی کردم
    چانیول چه خوش اشتهاس بچم میخواد بکهیونو بیشتر ج….بده ؟!
    کای عسلم یکی یکی اول تمینو تموم کن بعد دی او هم هست!ایشونم خوش اشتها شیف دارن.
    همه مث گرگ به جون هم افتادن …اصلا بیس جنگشون برای خودشونم مشخص نیست.
    سهون خوش قلبببب ! لوهان میدونه اگه وا بده چی میشه!
    کریس از اول خودشو واس چی کشته و داره بقیرم میکشه!؟
    بنظرم این گرگا از تقسیم گوشت چیزی سرشون نمیشه که حالا بیان معامله.
    چانیولو احتمالا خود بکهیون اون دنیا میفرسته.

    • از بین این همه چیز آبنبات؟ smile)
      بچه یکم زیادى بش خوش گذشته
      کاى سیاست خوبى داره، میدونى smile)
      اسمش روشونه smile
      لوهان قویه smile)
      پول، شیومین، فلش
      پاراگراف اخرتو دوس داشتم

  11. سلام دوستم_همه چیز این فیک عالیه_من عاشقه کایسو هاشم اگه همینطوری کل کلی ادامه پیدا کنه هم که چه بهتررررررر_هونهانشم آخره خندست و من همچنان تو کف جدیت لوهانم خیلی منلیه_درباره سایر اعضا که سنشون رفته بالا هم حرفی ندارم اما از همه چانبک هایی که تا به حال اتفاق افتاده درخواست آخررررر چانیول با روانم بازی کرد

    -من بکهیونو میخوام…

    یعنی حرف نداشت_ ممنووووووووووونم بازم

    • خیلى ممنونم ازت
      خوشحالم زوجا رو دوس دارى
      خیلى سنشون بالا نرفته فقط یه ١٠ – ٢٠ سال نهایتا ( در واقع شیومین ) :دى smile)
      مرسییییى

  12. با اینکه نظر کلیمو گفتم دلم نیومد یه سری نکته ها رو نگم که به نظر من این فیکو کاملا خاص میکنه!
    1این رمان یک استارت خیلی خوب داره! به شما یک فضای کلی میده نوشتن موقعیت و پرداختن به توصیف صحنه باعث میشه شما به راحتی تجسم کنید و همزادپنداری خیلی سریعتر اتفاق میفته
    تو قسمت اول:
    یک توضیح کلی از زبون کای داریم برای دی او!که خیلی هوشمندانست…چون باعث میشه شما محور داستانو داشته باشی وشما ترغیب کنه برای بقیش
    توقسمت دوم:
    با ورود شخصیت های جدید فضای داستان بازتر میشه و به شما مجال پرسش میده!
    برای مثال:1طلوع خورشید برای دی .اودموشک بازی تمین3 دیالوگ کریس:میدونی سوهو!گاهی دیگه پول جذاب نیست باید تنوع ایجاد شه4دیالوگ بک به دی او:ازت خوشم میاد کیونگسو بیابعد از اینکه من از اینجا رفتم بازم همو ببینیم(بمیرم برات!)…5قرار تکای…
    توقسمت سوم:شخصیت ها پررنگتر میشن
    لوهان: برای مشخص کردن مرز هاش تلاش میکنه!اما شاید لوهان فقط یه پسربچه است که با خشم ضعفاشو میپوشونه از این دسته آدمها که رویاشو داره یه روزی از خواب پاشه توی خونه خودش بدون استرس برای عشقش صبحونه درست کنه…باخیال راحت خودش باشه شاید گاهی خواب این رویا روهم میبینه اما شرایط زمختش کردن گاهی به روح خستش مجال نفس کشیدن میده و میذاره یواشکی وتو لفافه به سهون توجه کنه…این یه مسکنه برای زخم عمیقش
    دی او: دلش بعد زندان هیجان میخواد نه کار اداری اما…میبینیم که بعد دیدن تکای اون شب
    و پلیس بازی این پوسته نه چندان ضخیم ترک برمیداره . البته قبلش هم حساس شدنش به کای و بحث هاشون نشون میداد که کیونگسو چند بعد داره برادر ی که نگرانه !قاتلی که عذاب وجدانشو توجیه کرده و خب عاشقی که خودش با حرف بیجاش بساط زجرکشی خودشو محیا کرده…
    کای:خط قرمزی نداره…لذت بردن براش تو اولویته …اما وقتی جریان خواهر دی او رو نگفت یکم بهش شک پیداکردم کلا با خودش روراست نیست!قبل قضیه تمین راجب به دی او کنجکاوه!و بعدش انگار فقط بدن دی او رو میخواد…(البته همه چی یه شروعی داره دیگهsmile
    سهون:تلاش میکنه خودشو تو یه کاور جا بزنه که من خیلی سرسختو محکمم و هیچی برام مهم نیست این خصلت کموبیش تو همشون دیده میشه چون یک شرط واجب برای گنگستر ها همینه
    اما بعذ اون اتفاق برای لوهان واقعا دلم به حالش سوخت استیصال بدترین حالت برای کسیه که فردی رو دوست داره اما نمیتونه ازش مراقبت کنه…وحالا حالا ها وا نمیده..شک نکنید!
    من عاشق اون دیالوگشم که دسته های مافیا رو توضیح میده(قسمت پنجم)
    بک :از اولش هم سرد راجبه نامزدش حرف میزد و ترک شرکت و…زندگیه خالی داشت !وفاداری عجیبش به شیومین منو متعجب میکنه.اینکه به کریس پیشنهاد صلح داد هم همینطور
    اما کلا خاکستری نیست بک فقط خیلی تنها بود و عین ربات زندگی میکرد..وحالاهم برده شدنش…همچنان مقاومت میکنه و تخسه…این شخصیتشو واقعا جذاب کرده
    چانیول :قبلا هم تو نظراتم نوشتم مریض روانی نیست( با توجهه به این قسمت که گفت سودش از این معامله بک باشه)میتونم بگم نکته سنجی وسواس گونه داره …قضیه لیوانو …دارو …لباس …نوازشو…دروردن دستکشو …برگردوندن زنجیر بک به گردنش همش یه نشونست که چانی یه بازی خیلی سختو شروع کرده…شاید باتوجه به گفته نویسنده سندروم لیما!(اما من این شخصیت بی اعصابو دوست دارم…زیادsmile
    واما کریس و تائو زیاد نمیفهممشون اما مطمئنم این قضیه س//س فرندز یه بهونست اون ها هدف مهمتری دارن برای کار با هم اونم شیومینه!اما یه نکته ای هست و اونم موقع س//س کریس به تائو میگه:بهتره بدونی اولین کسی هستی که جای ل.ب.ا.ی من رو پوستش میمونه!!!
    و این خودش کلی حرفه!
    و سوهو (الکی ازشخصیتش خوشم میادsmile به بی صفتی کریس نیست و یقینا لی براش فقط یه آدم معمولی نیست!
    (میدونم زیاده اما واجب دونستم شمارو با این شاهکار آشنا کنم و منتظر تحلیل نویسنده ی خلاق این اثر هستم }
    پ.ن :من همون saraهستم اما یه عزیزی اینجا هستن که با همین نام کامنت میذاشتن گفتم شاید ناراحت بشن از این به بعد با sara21کامنت میذارم

    • سارا جان، اینکه تو با این دقت داستان منو میخونى، براش وقت میذارى و تحلیلش میکنى واقعا خوشحالم میکنه چون من نوشته اى که مینویسم فقط به عنوان فیک و سرگرمى نیست، معنیاى خیلى مهم ترى برام داره، اینکه تونسته باشم حس و شخصیت پردازیمو به خوانندم برسونم خیلى بهم انرژى و امید میده
      خیلى خوب درکشون کردى، میتونم راجب هر کدوم شخصیت پردازى ذهنى خودمو برات بگم مثل چیزى که نوشتى ولى به عنوان نویسنده ترجیحم اینه اینکارو نکنم و تو چیزى که مینویسم منتقلش کنم، به خصوص وقتى خودت انقد خوب میفهمیشون
      واقعا ازت ممنونم سارا، خیلى مرسى

  13. wow
    این فقط یک فیک نیست یک رمان بینظیره…
    هر دفعه شاهکارتر….بابت تاخیر واقعا ناراحت بودم لذت ادامه دادن این فیک توصیف نکردنیه
    همه چیز سرجاشه…دیالوگ ها فوق العادست
    شخصیت ها کاملا مناسب سنشون و موقعیتشون رفتار میکنن
    از بچه بازی و حاشیه پردازی خبری نیست!عالیه
    هرکسی این فیک نخونه واقعا از دستش رفته
    ممنون از نویسنده ی فوق العادش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *