Fanfiction DIRTY WOLVES – 16

//s8.picofile.com/file/8268094434/Picture1.png

توجهش به لوهان جلب شد که مشغول حاضر شدن بود، اخماش تو هم رفت

_جایی قراره بری؟

جوابی نگرفت، لوهان سمت کمد رفت و بی هدف یکی از لباساشو دراورد و روی تخت انداخت، خیلی گزینه ی زیادی برای انتخاب نبود، پشت به سهون تی شرتشو دراورد و پیرهنشو تن کرد، مشغول بستن دکمه هاش شد

_کریس کارت داره؟

جلوی آینه وایساد، سهون یه لحظه اخم کرد، سمتش رفت و دستشو گرفت

_داری میری پیش اون عوضی؟

_دستمو ول کن

صدای سهون بالا رفت

_مگه با تو صحبت نمیکنم؟؟

_آره دارم میرم، حالا میخوای چیکار کنی هان؟

حالا هردوشون بودن که داشتن داد میزدن

_حق نداری بری

_مگه حق من دست توعه؟ تو کی هستی که برا من تصمیم میگیری؟؟

_بهت گفتم…

فریاد سهونو قط کرد و با لحن معمولی اما ناآرومی ادامه داد

_سهون… زندگیمو خراب نکن… همه چی رو بهم نریز… انقد عوضی نباش

_عوضی منم یا تو؟؟

_منم، عوضی منم، من یه عوضیم پس چرا دس از سرم بر نمیداری؟؟ چرا درک نمیکنی شیومین کیه؟؟ خیالات برت داشته؟؟ فک کردی چار بار کار قلمبه بهت دادن آدم حسابت میکنن؟؟

_خف…

_تو خفه شو، برا من ادای فرشته نجاتمو در نیار، داغی بچه، کلت داغه نمیفهمی دورت چه خبره، نمیفهمی دنیا دسته کیه دور ورت داشته، فک کردی کسی پیدا میشه واسه تو و من و امثال ما اندازه یه تف ارزش قائل شه؟ وا کن چشاتو، بشین سر جات انقد پاتو نکن تو زندگی من، شاید تو میخوای بیچاره شی ولی من دیگه بسمه

قبل ازینکه سهون فرصت هضم کردن رفتاری که باهاش شده رو پیدا کنه لوهان بیرون رفت و درو طوری پشت سرش کوبید که گوش سهون تا مدتی بعد زنگ میزد

مشتشو بهم فشار میداد و نمیتونست از جاش جم بخوره، حرفایی که شنیده بود براش خیلی سنگین بود

بعد ازون تمام مدت جلوی تلویزیون لم داده بود و با اخم به صفحه زل زده بود، انگار اونجا نبود، تو یه دنیای دیگه بود و انگار یکی داشت اعصاب و مغزشو لگد میکرد

به ساعت نگاه کرد، از یک گذشته بود، از جاش بلند شد، با خشم نفس میکشید، سمت میز نهار خوری رفت و دستشو دراز کرد، روش کشید و با یه فریاد هر چی روش بود پایین ریخت

فکرایی که از جلوی چشمش میگذشت دیوونش میکرد، صحنه هایی که از دفه ی قبل تو سرش بود و هزار تا تصور جدید که نمیتونست از شرشون خلاص شه

فقط یادآوری تن بی جون لوهان روی تخت براش کافی بود تا به اندازه ی هزار سال کفری بشه، احساس ناتوانی و بی مصرفی که تو تنش میپیچید دیوونه کننده بود

دستشو لای موهاش برد، سرشو بالا گرفت و نفس عمیق کشید، شروع کرد به راه رفتن دور خونه، ساعت دو و نیم شده بود

********

دو تا از بادیگارد های کریس که زیر بغل بکهیون رو گرفته بودن اونو رو زمین پرت کردن

معلوم بود حسابی کتک خورده، با صدای بلند سرفه میکرد و هر بار مقداری خون روی سنگ فرش های کف خونه ریخته میشد

_پولارم که گرفتی، میخواستم جلوی چشمات سرشو ببرم ولی فعلا صب میکنم، حالا حسابمون تا اینجا صاف شده

شیومین بک رو از نگاهش گذروند و تو چشمای کریس نگاه کرد

_با اینکارت خیلی ناراحتم کردی کریس وو، ببین چه بلایی سرش اومده

_برو خدا رو شکر کن تا الان نکشتمش

کریس چشم غره ای رفت و ازون جا خارج شد

بک همون طور که یه رد خون از لب تا پایین گردنش میرفت سرشو بالا آورد

_تا ال… الان… چه غلطی میکردی؟

_ببریدش بالا، اینجارم تمیز کنید… کسی متوجه حضورش بشه همتون مردید

صداش گرفته بود

_میگم تا الان کدوم قبرستونی بودی /سرفه کرد/ که من باید جورشو میکشیدم؟…

_بعدا حرف میزنیم، دلم نمیخواد همچین صحنه ای رو تو خونم ببینم

دو تا از خدمتکارای مرد بکهیون رو بلند کردن و به سمت پلکان های قرینه و مارپیچ وسط سالن رفتن

چشماش دو دو میزد، میتونست بفهمه دارن به سمت اتاقش میرن، وقتی روی تخت گذاشتنش کمرش صاف شد، انگار اصلا به راحتی تشک زیرش عادت نداشت

تشخیص داد که دکتر خانوادگیشون اومده بالا سرش اما بعد ازون ناخواسته خوابش برد

[meanwhile]

تمین همون طور که یه موشک کاغذی تو دستش بود از در بزرگ و طلاکوب سالن غذاخوری خونه گذشت، چند قدم بیشتر نرفته بود که ایستاد و با بهت به بکهیون نگاه کرد،چند لحظه بعد نیشخندی زد و به حرکتش ادامه داد

_توام اومدی… میرین میاین، اینجا فقط منم که یه چیزیم هست؟

بکهیون چنگالشو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد، مثل قبل بود، لباس پوشیدنش، حرکاتش

_تو این چن وقت… کسی که اذیتت نکرد؟

_اگه برات مهم بود نمیذاشتی بری

بکهیون جلو رفت و دو تا دستشو رو شونه های تمین گذاشت و لبخند مسخره ای زد

_یاااا ببین چقد آقای لی بزرگ شده

_مسخره بازی رو تموم کن

_اوه… آقای لی خیلی عصبانیه

_بکهیون!…

درست داشت مثل وقتی رفتار میکرد که تمین 5 سال بیشتر نداشت و تنها دلخوشیش توی اون خونه برادر بزرگترش بکهیون بود، درست مثل همون روزا که تمین از یه چیزی ناراحت بود و بکهیون با این حرفا حالشو خوب میکرد

بیشتر از اون نتونست احمقانه رفتار کنه، محکم بکهیون رو بغل کرد

_همه چی خیلی سخت بود… من خیلی میترسیدم

بکهیون با لبخند به پشت برادرش میزد

_میدونم… خودم میدونم…

بکهیون رو بیشتر فشار داد

_دیگه همه چی تموم شده تمین… لازم نیس بترسی… شیو برگشته، من برگشتم، همه چی دوباره مثل قبل میشه هوم؟

ازش فاصله گرفت و با چشمایی که آرامش توشون موج میزد بهش نگاه کرد…

وقتی آروم چشماشو باز کرد اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شده بود و بالشتش خیس بود، موهای بلندش دور گردنش ریخته بود، سر جاش نشست و پاهاشو تو شکمش جمع کرد، اولین بار بود همچین خوابی رو میدید، تمین موشک کاغذی روی میز کنار تختشو برداشت، بالا بردش و تو هوا تکونش داد

_ویژ… ویژژژ

دیگه خوابش نبرد، فقط به این فکر کرد چرا تا به حال حتا یک بارم بکهیون رو بغل نکرده…

********

گوشی رو بین سر و شونش نگه داشته بود

_یکم دیگه میرسم، نزدیک خونه نیستم

اول به لیست، بعد به کیسه توی دستش نگاه کرد، هویج، تخم مرغ و شیر، اسنک

_آره همشو خریدم، تا کاراتو انجام بدی من اومدم… منم همین طور… مراقب باش

گوشی رو از روی گوشش برداشت و قط کرد، خیابون خلوت بود، صدای کتونیاش رو آسفالت صاف رو دوست داشت، از قصد طوری قدم برمیداشت که حتما صداشو بشنوه، به کارایی که باید برای خونه انجام میداد فک میکرد که توجهش به رو به روش جلب شد، یه نفر از آخرین کوچه پیچید تو خیابون، هر چی بیشتر بهش نزدیک میشد چهرش قابل تشخیص تر بود

_کای؟!…

کای وقتی بهش رسید بدون کمترین مکثی دستشو رو دهنش گذاشت و با خودش تو کوچه ی کناری کشید

مجبور بود پا به پاش بدوه چون تقریبا داشت اونو با خودش میدووند، بعد از این که دو بار دیگه تو کوچه های فرعی پیچید بالاخره وایساد، دستشو از رو دهن دی او برداشت، دوتاشون سخت نفس نفس میزدن

_اینجا…

کای دوباره دهنشو گرفت، صدای چن نفرو شنید که انگار دنبال کسی میگشتن و بعد یه مدت ازون جا رفتن

_دنبالم بودن

_چیکار میکردی؟

_کار میکردم، سهونو ندیدی؟

به سر تا پاش نگاهی انداخت، یه تیشرت شلوار مشکی تنش بود و کلاه لبه دار مشکی

_چه کاری؟ سهونم باهات بود؟

کای که داشت با چشماش بیرون کوچه رو می پایید به طرف دی او برگشت

_آره، گمش کردم ولی، کار دیگه… دست گرمی بود

دی او تازه متوجه تفنگ توی دست کای شد

_تو اینجا چیکار میکنی؟

_داشتم از جایی برمیگشتم

کای به کیسه خرید تو دست دی او نگاه کرد

_شکسته

_ها؟

_تخم مرغا… شکسته

_آها…

_بهتره سریعتر بری، ممکنه برگردن

_چقد وقته این کارو میکنی؟

یکم فک کرد

_یادم نمیاد، یا بهتر بگم از وقتی یادم میاد

داشت به همون موضوع فکر میکرد و ناخوداگاه فکرش به سمت اتفاقات اون شب منحرف شد، چشماش گشاد شد و لپاش رنگ گرفت

کای نیشخندی زد و سرشو سمت دی او خم کرد

_به نظر میاد داری به چیز جالبی فک میکنی

_به چیزی فک نمیکنم

_قیافت داره داد میزنه تو فکره یه چیزی مثه… حالا که امتحانش کردی، چطور بود؟

_درست میگی باید سریعتر برم

_میذارمش رو حساب اینکه بهت خوش گذشته

دلش میخواس مطمئن شه حالا دیگه کای مال خودشه اما جرئت پرسیدن هیچ سوالی رو نداشت

کای خودشو صاف کرد و لباسشو تکوند

_برای منم خرید کن… سه شنبه هفته بعد که میای پیشم برای منم خرید کن

_اما من قرار نبوده سه شنبه…

_من باید برم، توام بهتره عجله کنی

_اما…

_میبینمت

نفس عمیقی کشید، همون طور که راه میرفت بسته ی تخم مرغو از کیسه دراورد و تو سطل زباله سر کوچه انداخت

********

بیدار که شد همه جا روشن بود، به دستش سرم وصل بود و بالا تنش برهنه بود، به زخماش باند بسته بودن، به سختی بلند شد، انگار هنوز بدنش خشک بود، دختر خدمتکاری که مشغول تمیز کردن اتاق بود توجهش به بک جلب شد

_آقای بیون… بیدار شدید؟

شقیقه هاشو با دستش فشار داد بلکه از درد توی سرش کم شه

_دکتر گفتن هروقت به هوش اومدین صداشون کنم

_لازم نیست

_اما ایشون گفتن اگه…

_گفتم لازم نیست، نشنیدی؟ الانم برو بیرون، نمیخواد اینجا رو تمیز کنی

_بله قربان

تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت

با خشم شروع کرد به کندن سرم و چسب و باند های روی تنش

هنوز هیچ کدوم از زخمای تازه خوب نشده بودن و کندن باندا بدترشون میکرد

حالش از بدن کثیفش به هم میخورد، وقتی مطمئن شد از شر همه اونا خلاص شده یک راست داخل حموم اتاقش رفت

بعد از دراوردن بقیه لباساش دوش آب رو باز کرد، به محض ریختن آب داغ روی تنش سوزشو رو جای زخما احساس کرد، اخم کرد و لبشو گاز گرفت اما خیلی طول نکشید تا عادت کنه، دستشو به دیوار رو به روش تکیه داده بود، به زمین نگاه میکرد،

شاید اون لحظه اگه میتونست گریه کنه حالش بهتر میشد اما از شدت عصبانیت و تنفری که وجودشو پر کرده بود ذره ای اشک تو چشماش نداشت، صابونو برداشت، کف درست کرد و با فشار رو تنش کشید، سرش رو دو بار محکم شست و بعد دوباره زیر آب ایستاد، نفسای عمیق و پشت سر همی کشید و موهاشو بالا داد تا تو صورتش نباشه، سرشو بالا گرفت

تمام چیزایی که تو اون مدت بهش گذشته بود عین یه فیلم از جلوی چشماش رد میشد، حداقل حالا که برگشته بود میتونست انتقام بگیره، حداقل الان دیگه جاش امن بود و میتونست با خیال راحت سرشو رو بالشت تخت خودش بذاره، بدنش به شدت درد میکرد

تقریبا یک ساعت بعد بکهیون از در اصلی شرکت وارد شد

مثل قبل بود پیرهن و شلوار مشکی، کفش مشکی، موهای مشکی و درست شده و خط چشم همیشگیش، ، درست مثل همون روزایی که همه به اسم رئیس جلوش خم و راست میشدن، قبل ازینکه به اون گاراژ قدیمی بره، البته اگر از پاییش که لنگ میزد، درد کمرش، کبودی های روی بدنش و زخم های کنار لب و چشمش، با رد طناب دور مچاش چشم پوشی میکرد

_آ… آقای بیون

_شیومین کجاس؟

کارمندی که از تعجب چشماش گرد شده بود با دست به راهرو اشاره کرد، توی اتاقش بود

بکهیون به جعبه توی دستش نگاه کرد

_اینجا چه خبره؟

_ها؟ آها، من آخرین نفرم، واقعیتش یه یکی دو هفته پیش رئیس برگشت، هیشکی جرئت نداش هیچی بپرسه، خودشونم هیچی نگفتن که چه خبره اینجا، فقط اینکه از اون موقع همه مونو فرستادن بیرون و مرخص کردن، گفتن یکم دیگه دوباره کارا را میفته تا اون موقم حقوق میگیریم، ولی قربان اگه از من میپرسید این وسط یه چیزی درست نیست، آخه میدونین…

_به جای گفتن این اراجیف زودتر برو بیرون

_چشم چشم

وقتی درو باز کرد، شیومین صندلیشو به سمتش چرخوند

_اوه، اومدی؟

بکهیون پوزخندی زد

_”اوه اومدی؟” تنها چیزیه که داری بعد این مدت به من بگی؟

_گشتن با آدمای کریس بی ادبت کرده بکهیون

اشاره ای به بادیگارد دم در کرد

_چیزی که نبایدو دیده، بکشش

چند لحظه بعد صدای گلوله ای از توی راهرو شنیده شد، دوباره به حرفش ادامه داد

_گفته بودم کسی نباید بفهمه تو برگشتی

_چرا؟! این دفه تو میخوای حبسم کنی؟

_فعلا نباید کسی چیزی بدونه، وقتش که بشه همه میفهمن

_نمیخوای بگی این مدت که اون کثافطا منو گرفته بودن دقیقا داشتی چه غلطی میکردی؟؟

_حدتو بدون بکهیون، من میدونستم کریس تورو نمیکشه

_نمیکشه؟؟ همین کافیه؟؟ ولی من داشتم میمردم، میدونی به من چی گذشته؟

_دهنتو که باز نکردی؟

فقط میتونست با دهن نیمه باز به رو به روش خیره شه، نمیتونست بپرسه الان تنها چیزی که مهمه وا نشدن دهن منه؟ نمیتونست بپرسه من مهم ترم یا اون فلش؟

_کیم مین سوک… من 24 سال عمرمو برای تو زندگی کردم، من این مدت که گورتو گم کردی برای تو همه کار کردم، دهنمو بستم، اینجا رو چرخوندم، غرورمو کنار گذاشتم و به کریس پیشنهاد صلح دادم وقتی تا سر حد مرگ تحقیر شدم، من زیر دست اون روانی روزی 10 بار مردم و زنده شدم، تک تک اعضای بدنم از درد گز گز میکنه، و تو تنها چیزی که برات مهمه…

_آره درسته، اون فلش مهم تره چون با اون میشه آینده رو درست کرد، این چند روزم خودتو با کارای شرکت مشغول کن بیکار نباشی، باید تمام گندکاریایی که بابت بهم خوردن ازدواجت بالا آوردی درست کنیم

تمام تنش میلرزید… تمام تنش به خاطر لحظه لحظه ای که درد کشیده بود و سکوت کرده بود میلرزید

بعد ازین که از شوک حرفای شیومین درومد ازون جا بیرون رفت، هنوزم سخت رو پاهاش وایساده بود و دستاش از حرص میلرزید

********

چن و سه نفر از نوچه های کریس با سر و صدا وارد گاراژ شدن

_اون جوجه خوشگله رو ازین جا بردن؟

_فضولی نکن به کارت برس

_باید حداقل بعدش میدادن دست ما، اصن از اول باید میدادنش دست ما، خودم کاری میکردم عین بلبل واسشون چهچه بزنه

_انقد ور ور نکن، تو چن ساعت باید کل اینجا خالی بشه، هیچ ردی نباید بمونه

صدایی از ته گاراژ شنیده شد

_نه

چن با تعجب به سمت چانیول برگشت

_تو هنوز اینجایی؟

_اینجا رو جم نکنین، گم شین بیرون

_ما از کریس دستور میگیریم نه تو

چانیول با موهای بهم ریخته، پیرهنی که دکمه های بالاش باز بود و یه کروات شل دور یقش به سمتشون اومد، معلوم بود برای مدت طولانی فقط و فقط نوشیده

_کریس بهتون چی گفته؟

_باید اینجا رو خالی کنیم که پلیسا نتونن ردی از ما پیدا کنن، تا همین الانم ممکنه کسی گزارش رفت و آمد مشکوک داده باشه

_چقد بهتون میده؟

_هان؟

همون طور که تلو تلو میخورد سمت چک پولایی رفت که کریس براش گذاشته بود، با دست همشو رو زمین ریخت

_اینا رو بردارین، دس به هیچی نزنین و به کریسم چیزی نگین، مفهومه؟

هر چهار نفر با چشمای گرد به چانیول نگاه میکردن، یکیشون زودتر از بقیه جلو اومد

_ه…هرچی شما بگین

چن با دستش اونو نگه داشت، با اخم به چانیول نگاه کرد

_تو چت شده؟

_ازت میخوام به کریس بگی اینجا خالی شدس و گورتو گم کنی دیگه ام اینجا پیدات نشه، داری با دوتا چشمات میبینی که این پول کم نیست پس قبل از اینکه تفنگمو در بیارم طور دیگه ای از شرت خلاص شم برش دار و برو

_چن… چه فرقی داره اون چشه پولو بردار بریم

چن انگار هنوزم خیلی به چان اطمینان نداشت ولی دیگه اهمیتی نداد

_اگه کریس بعدا چیزی بفهمه مسئولیتش پای توعه، من میگم تهدیدم کردی

چان با دست بهش اشاره کرد فقط بره

بعد ازینکه مطمئن شد تنهاس سمت تخت وسط گاراژ رفت، روش دراز کشید و بی هدف به سقف خیره شد

********

کلافه شده بود، خونه براش فرقی با همون گاراژ مزخرف نداشت، حس میکرد بیشتر ازون نمیتونه تو جاهای بسته نفس بکشه

در باز شد، شیومین بود

_خواستم مطمئن شم از اتاقت بیرون نمیای…

_میخوای درو قفل کن خیالت راحت تر باشه هان؟ چطوره ببندیم به صندلی؟

شیومین کامل داخل شد و درو بست

_بکهیون… بذار این چند روز با هم کنار بیایم

_چرا همش از چند روز حرف میزنی؟ بعد این چن روز قراره چی بشه؟

_براش برنامه دارم

_نقشت چیه؟ میخوای با کریس چیکار کنی هان؟ چرا برگشتی؟

_مطمئن باش بی هدف نبوده

بکهیون یکم مکث کرد

_چرا بهش اون فلش لعنتی رو نمیدی و هممونو خلاص نمیکنی؟ اون به درد ما نمیخوره؟

_آ آ چیزای جالبی نمیشنوم

_نمیفهمم واسه چی سر یه همچین چیزی داری همه رو عذاب میدی

_بکهیون، قرار نیست تو مفهوم همه کارای منو بفهمی، میبینی چرا نمیتونم بذارم کسی بفهمه برگشتی؟ چون هنوز مغزت پخته نشده، هنوز درک نمیکنی چی خوبه چی بده، برای همینم گیر افتادی، اگه یکم بیشتر مراقب بودی هیچ کدوم ازین اتفاقا نیفتاده بود، حالام یا اینجا میمونی یا میای شرکت پیش من جای دیگه ای نبینمت، حرفام واضحه؟

بکهیون برای چند لحظه فقط به کف اتاقش خیره موند

_بله…

_میدونی که نباید راجب اون فلش دهنتو وا کنی؟

_بله…

_دوباره

_بله… قربان

* * * * * *

دوستان به اطلاعتون میرسونم هفته بعد و به احتمال قوی هفته بعدش آپ دی دبلیو نخواهم داشت گفتم بگم بهتون که بد قول نشم

آها و اینکه من هنوز فرصت نکردم کامنتای قسمت قبل رو جواب بدم معذرت میخوام در اسرع وقت جواب میدم به همشون!

مرسی که با نظراتون خوشحال و حمایتم میکنید

Print Friendly

58 Responses

  1. سلام من بعده یک ماه بدون دسترسی به نت الان دارم میخونم چقدر لوهان و سهون احساساتی شدن دلم سوخت سهون لوهانو دوست داره لوهانم زیرهبار نمیره اها راستی من جیمیل نداشتم تو گفتی نوشتتو به یکی ریپلای بزنم رمزو بده نتونستم ولی جیمیل دارم الان [email protected] نمیخوام زحمتت بدم ولی لطفا از اون موقع که برایه اولین بار رمزی کردی هم DW و هم scandal رمزارو لطف کن بفرست سایلنتم نیستم بجز این یه ماه که امتحان داشتم کامنت میذاشتم بازم ببشید و ممنون میشم گلم blush give_rose

  2. ایا این نظر می اید؟؟?
    عررررر لوهان نروووو..سهون یه گوهی بخوردیگه..چراااا اجی??
    بک بک طفلی عزیزم?چانی بیا پسرمو باخودت ببر??
    اقاکریس وشیو جفتتون مرگ بگیرین الهی..کاپلتون تاعمردارین تشکیل نشه از تنهایی بپرین تو رودخونه هان بعدم کوسه بخورتون..بعدشم کوسه رو شکار کنن ازتون استیک درست کننن(میزان تنفر مشخص بود؟؟)
    کای خیلی دیوثه..حداقل به بچم بگو دوسش داری..گناه داره خو?
    گردنبندم که من از خیلی وقته پیش گفتم اون گردنبنده مشکوکه..مودونم??
    لطفا زودتر بیا اجی ممنوننن❤❤

  3. ببین من همین الآن یه تصمیم مهم گرفتم!
    در حالی که بزودی امتحان شیمی دارم ولی میخوام این فیکو بخونم!
    آره می دونم خر کلمو گاز گرفته! تو این هیر و ویری -__-
    ولی خب موخوام بخونم! فصل اول در گذشته های دوووور (به کجا چنین شتابان؟ دنده عقب بگیر! حالا من پیاز داغشو زیاد می کنم تو که خودت فیکو آپ می کنی چرا باور می کنی؟) بعله کلا فصل اول خوندم و بعد …نچ دیگه نخوندم. ?
    رو دلم مونده تا همین الآن و اگه نخونمش دیوونه میشم! dash
    می دونی که اگه فیکی رو بخونم بی نظر نمی زارمش! پس رمز تمام قسمتارو میخوام (این تیکه رو با اقتدار گفتما، با همون لحن بخون)
    این جاست که باید در جواب خودم بگم: امر دیگه ؟ diablo
    و اینکه بنظرم عالیه (بر اساس همون یه قسمتی که خوندم میگم) ولی اینکه چقد عالیه باید بخونم. (مردم آزار و عوضی تر از من نیست)
    ?
    وای چقد طولانی شددددد shock یا خدا! رحم کن! من هر روز پر حرف تر میشم! چراااا؟؟؟
    ببخشید سرتو درد آوردم! ? قول می دم تو کامنتای آیندم پرحرفی نکنم ?
    واقعاااا خسته نباشی با پرحرفی من گلم ❤❤❤❤❤❤

    • ???
      امتحان شیمى خر است، اصن درستش اینه که اولویتت با همه چى باشه غیر از امتحان ( با همین روند پیش رفتم که الان عین خر تو گل گیر مردم?? )
      واقعا؟ خونده بودیش؟ امیدوارم دوستش داشته بوده باشى و بدارى همچنان که ادامشو میخونى?❤
      بسکه گلى? حتما عزیزم میفرستم برات، به این ایمیلت میفرستم
      منتظر هستم ببینم از نظرت چقد عالى بوده?❤
      سرمو درد نیوردى کلیم خوشالم کردى?
      واقعااا سلامت باشى و من ممنونم❤❤❤❤

  4. وای خدا عالی بود واقعا عالی بود.بلافاصله که رمزا رو گرفتم شروع کردم به خوندن.من بایسم تو اکسو شیومینه واقعا دیدن همچین شخصیتی ازش تو این فیک برام جذابه یه مرد جاافتاده و فوق العاده باهوش و حساب گر و البته حسم میگه رابطش با لوهان یه چیز ساده نیست احتمالا در گذشته اتفاقایی افتاده
    چانیول با اینکه خیلی خشنه ولی شخصیتشو دوس دارم چون یه چیزی خلاف چانیول واقعی رو نشون میده و به نظرم خیلی سریع فهمیده فلش کجاست ولی برای اینکه بکهیونو کنار خودش نگه داره چیزی به کریس نگفته
    امیدوارم چانبک در اخر به هم برسن چون واقعا سر این دوتا خیلی حساسم و وقتی چیز غمگینی دربارشون میخونم گریم میگیره cry
    لوهان هم به نظر سهونو دوس داره حسم میگه برای محافظت از جونشون احساسات واقعیشو بروز نمیده
    کای انگار از اول میدونسته دیو قراره عاشقش بشه
    واقعا ادم تو فضای داستان غرق میشه انگار که با شخصیت ها زندگی میکنه.به خاطر این ذهن خلاقت بهت تبریک میگم bravo
    و در اخر به خاطر رمزا هم ازت ممنونم.موفق باشی heart

    • راستی یادم اومد که پرسیده بودی فلش کجاست؟
      به نظرم گردن بند بکهیون یه ربطی به فلش داره مثلا میتونه رمز گاوصندوقی که فلش توشه روش حک شده باشه
      و نمیدونم چرا فک میکنم تمین از جای فلش خبر داره laugh چون خیلی خنگه کسی جدیش نمیگیره که درباره فلش ازش سوال کنن.واسه همین فلشو دادن دست تمین یا یه جایی تو وسایل تمین قایمش کردن
      ببینیم چقدر پیش بینیم درست میشه smile

    • خوشحالم که اینطوره، واقعا؟ چقد جالب!
      و باز هم خوشحالم یکى پسدا شد چانیولو دوس داشته باشه اینجا من تنها نیستم ((:
      خیلیییى ازت ممنونم عزیزم
      مچکرم❤

  5. نههههههههههههههههههههه
    اخه چرا بک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
    من چانبک مى خوام sad(((((
    کلاً هیچ کدوم از کاپلا وض درست و حسابى اى ندارن sad(((((
    سهون بدبخت sad(((
    چان خیلى بدبخت تر احمق نفهم sad((((( قدر چبزى که پیشش داشتو ندونست sad((
    اه ، اصن همه ى این بدبختى ها زیر سر اون مرتیکه ى پیر خرفته ، مسخره
    یه کورسوى امیدى تو افق هست که مى گه همه چى درست مى شه ، مگه نه ؟! من که به امید همون زندم ^___^

    عالى بود ، مرسى ^________^ خسته نباشى نویسنده جون ^______^

  6. و بکهیون بالاخره آزاد شد.
    گفته بودم چانیول وضعیت خوبی نخواهد داشت.
    کاش همه چیز بهتر بود.همشون یه جوری رو به نابودین.
    شیومین چه بی عاطفس واقعا خق بکهیون این بود؟!
    هی دنیا….
    خخ به هرحال ممنون داستان هیجان انگیزیه

  7. مرررررسی. ببخشید کامنتم دیرشد. نتم افتضاح بووووود.
    واهای. الان کریس بکو تحویل شیو داد؟ چرااااا؟ مشکوکه! سر چی باهم معامله کردن که کریس راضی شد بکو پس بده به شیو؟
    ببکم. الهی. گناه داره. اون از دوران نبودن شیو، اینم از برگشتنش! بودنش یه درد، نبودش صدتا درد!
    لوهان، عرررررر. دلم براش کباب شد. الهی. سهون مثلا فکرکرده شوالیه ی سفیده؟ ?خوبه به احساسش به لوهانم اعتراف نکرده هی واسش شاخ و شونه میکشه!! بیشین بینیم با. بذار لوهان به درد خودش بمیره. ?????
    حلوای من. چان خل شد رفت! رفت و رفت و رفت. مگه اینکه بکی نجاتش بده. هرچند حقشه. اینهمه پسرم و اذیت کرد. والا???

    اینجا، برای اولین بار، دلم واسه تمین سوخت. عخخخخی. دلش هیونگشو میخواد.
    میگم، یه سوال، کای یهویی از کجا پیداش شد؟ فقط اومد تخم مرغای کیونگ و بشکنه کثافت! ??
    با سهون چه غلطی میکرد که افتادن دنبالشون؟ ???
    عالی بووووود. مرسی. خداقوت.
    منتظر ادامه اش هستم فرزندم.
    فایتینگ

    • فداى سرت ؛)
      اره انگار
      سر همون پوکر مجبور شد
      دقیقا!
      سهونمگناه داره ولى باور کن
      چانم پشیمونه ببخشش ((:
      واقعا؟ ((:
      خلاف احتملا ((:
      مرسییییى

  8. عجب قضیه ای شد اون لوهان که به فنا رفت اون از سهون که ترور شخصیت شد اون از شیومین ترسناک چانی هم که افسرده شده بدبخت ترینشونم مه بکی جونه هییییی روزگار
    من رمز ۱۵ رو میخام میفرستی واسم؟
    آیدی تلگرامم jimin10
    تو خیلی باهوش و باحال رفیق
    فایتینگ

  9. سلام عزیزم.من خواننده فیک اسکندل هستم.چون خییییییییییییلی از سبک نوشتنت خوشم میاد تصمیم گرفتم بقیه کارات رو هم بخونم و فیک دی دبلیو رو هم تا قسمت 5 خوندم و دیدم که قسمت بعدش و چند قسمت دیگش رمزیه
    میخواستم خواهش کنم اگه میشه رمز ها رو برام بفرستی.چون واقعااااااا از خوندن کارات لذت میبرم و قلمتو دوس دارم
    و به نظرم دی دبلیو واقعا قشنگه یه شخصیت جذاب و اسرار امیز از همه نشون میده
    و با اینکه ندیدمت نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه خیلی دوست داشتنی و مهربونی.اینو از توی متن فیکات حس میکنم.
    خیییییییییییلی گلیییییییی heart
    اینم ادرس ایمیلم [email protected]

    • سلام عزیزم، خیلی خوشحالم که اینکارو کردی امیدوارم این کارم رو هم دوس داشته باشی، رمزا رو برات فرستادم، خیلی لطف داری ممنونم ازت
      خییییییییلی مرسی که انقد خوبی این حس قطعا از یه آدم که خودش مهربون و دوس داشتنیه برمیاد مرسی مرسی مرسیheart

  10. لوهان !پسرم چرا فوران کردی تو؟ببین میفهمم چی میگیا ولی اخه ??چرا زندگی یه روی خوش بهت نشون نمیده؟؟اون سهونه بد بختو نگا به چه روزی افتاده نگاش کن !رفتی که !ساعت دو نیم شد کوجایییی؟؟؟..
    (الان اهنگه شبا کجایی 2AFMمیخوره به جریان با این تفاوت که معلومه کجاس)
    **********
    کریس ?مردک مگه بک بازیچه دست توئه هر وقت بخوای میاریش هروقت بخوای میبریش؟مگه چانبک مسخره توئه که تا دم تشکیلش میذاری این بچه بمونه بعد برش میکردونی خونه باباش؟مگه …اِه ..
    شیومین چقدرررر نچسبه ?خدایا ..نمیخواد همچین صحنه ایو ببینی برو جمش کو بابا مردک برو خودتو یجا دفن کن اصن .. بیییییییی*
    گناه داره هیچ کس اندازه ی تمین بد بخت نیس تو این فیک ..پسرممم??از 5سالگی اخه اینجا بوده؟؟قشنگه من اخه دیوار کوتاه تر بچه من پیدا نکردی؟بمیرم همش خواب بود؟؟؟الهیی…
    کایه چیزم که رفت بهش خیانت کرد اصن ..??
    ******
    سهون رفته کجا داره چ غلطی میکنه ک گمو گور شده؟
    دی او میخوام خودم بکشمت برو یجا محو کن خودتو !حالهذتمینم جقدر خراب بود ???
    برا کای خرید کنه؟لابد بعدشم براش مرغ بپزه؟؟؟؟؟ارهههه؟؟؟??نمیخوام این نا عادلانس ..??تمین تخم مرغم بلد نیس بپزه
    ********
    بک ..دلت خوشه بد بخت میخواد بکشدت ..خر شدی فکر کردیراین مرتیکه برات تره هم خورد نمبکنه این فقط خودش براش مهمه ??میفهمی خودت حالا.. الان من هرچیم بگم حالیت نمیشه که ..
    الان شاید بشه .. زد طرفو جلوش کشت؟؟؟؟
    دیدی؟؟دیدی گفتم براش مهم نیستی؟رسیدی به حرفام؟؟
    ******
    نگاش کن چانو .. االان تو اون حاله وقتی دلت شکست تنها و بی هدف شب پرسه میزنی از هر کدوم طرفه!
    الان دیوونه میشه!وای..وای بچم وای??
    الان داره میگه خیال من پر از توئه امشب باهات قدم زدم دیوونه ها کجا میرن من از همونجا اومدم …نگاشکن ??
    *****
    بک … حتما باید بکشدت که بفهمی واقعا ؟؟
    بله قربان .. هعی.. کارت تمومه .. اون که مجنون شده رفته اونور افتاده توهم که اینجا میخوان بکشنت .. فرار کن ..تمیتم کاش میبردی با خودت???
    ارکین .. چقدز این دو قسمت غم داشت ..هلاک شدم ..لوهان کدوم گوریه چرا نمیاد؟؟
    مرسی..??

  11. عایا بدبخت تر ازلوهان وجود دارد؟!!!بلی سهون پوکونده شده توسط لوهان (کصافط بچه رو تخریب شخصیتی کرد)
    بدبخت از سهون چی؟بلی چانیول پشیمون و خاک بر سر عاشق
    از اون بدبخت تر؟؟؟؟!! بلی بدبخت عالم بکهیون یعنی هیجا ادم حساب نمیشه ک هیچ یا در حبس در گاراژه یا مثل بانوان قصر در حبس خانگی
    شیو رو کجای دلم بزارم هم از جذبه اش خوشم میاد هم از اینکه هم لولو رو پوکونده هم بکی رو اعصابم خط خطیه
    راستی فقط منم ک احساس میکنم کای یکم عوضیه…
    جا داره ک بگم دلم واسه شلغم فیک تمین سوخت

  12. تورو خدا نکن این کارو با من… من بک لاورم قشنگ دارم زجررررررررررر میکشم…
    این چه وضعشه آخه؟؟؟؟ مردم از بس حرص خوردم… cry cry

  13. اوه اوه سهون غیرتی میشود جوووووونم bravo لوهان بدجور بچه رو پوکوند focus حیوونی چانی درسته بک بک رو عذاب داد ولی الان خیلی اذیت میشه عاشقیه دیگه cry شیومین اینجا چه با دیسیپلین و مرموزه آدم خوف میکنه shock جونم دی او چه زود با کای کنار اومد yess حیف شد آپ پارت بعد عقب میافته دلم تنگ میشه sad

  14. ینی شیومین چه برنامه ای داره؟????????
    چرا همه زورشون به بکی میرسه؟??
    دیواره کوتاه تر از بکی پیدا نمیکنن????
    عااالی بود…خسته نباشی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *