هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction DIRTY WOLVES – 2

سلام به همه! دیدین چه به موقه اومدم؟

http://s8.picofile.com/file/8268094434/Picture1.png

صدای زنگ ساعت گوشی از خواب بیدارش کرد

قیافش توی هم رفت و با پشت دست چشماشو مالید، با چشمای جمع شده به گوشی نگاه کرد، ساعت 5 بود

روی تخت نشست، پتوی سفید هنوز روی پاهاش بود و آسمون هنوز تاریک

صدای هوهوی باد خنکی که از پنجره ی نیمه باز اتاق میومد توی گوشش میپیچید

از جاش بلند شد، سمت دستشویی رفت، سرش رو شست و دندوناش رو مسواک زد

تو یخچال فقط شیر بود، یه لیوان برای خودش ریخت و با کیک کوچیکی که تو کابینت پیدا کرد صبحانه خورد

یک ماه بود که دوباره رنگ آسمون رو میدید، دیگه زندگیش بوی تعفن و زندان نمیداد، به خورشید که در حال طلوع کردن بود خیره شد

بعد از از دست دادن هر چیزی که توی زندگیش داشت حالا این تنها کاری بود که آرومش میکرد، این طوری شاید میتونست انتقام بگیره

کار توی شرکت ملال آوره، اما دی او اصلا به فکر کار نبود، یا شاید بشه گفت ازین به بعد برای دی او چیزای جالب تری پیدا شده بود

پیرهن کرمش رو تن کرد و رو به روی آینه آماده شد

*****

از پنجره شیشه ای به خیابون های شلوغ شهر نگاهی انداخت، منظره زیبایی بود با صدای بوق  و جمعیت بیش از حد خراب میشد

تمین چارزانو روی میز نشسته بود و با موشک کاغذی توی دستش بازی میکرد

_بومممم…

_آقا؟

تیمن جا خورد، اصلا متوجه باز شدن در نشده بود

_اوم… کی اومدی داخل؟

_آقای…

دی او به تابلوی روی میز نگاه کرد

_آقای لی، من دو کیونگسو هستم، امروز اولین روز کاریم توی شرکته، بهم گفتن باید با مدیر عامل صحبت کنم

تمین خنده ای کرد، پاهاشو باز کرد و از میز پایین پرید

_از ملاقاتتون خوشوقتم آقای دو… اما فک میکنم اتاقا رو جا به جا اومدین، من هنوز مدیر عامل نشدم!

همون لحظه کای وارد شد

_آقای لی میزی که خواسته بودینم… اوه

کای متوجه حضور دی او که کاملا گیج شده بود شد

_جونگین ایشون آقای دو هستن، قراره از امروز کارشو شروع کنه میتونی ببریش اتاق بک؟

_که اینطور، خوشوقتم آقای دو

کای با لبخند جذابی دستشو جلو برد طوری که انگار اولین باره دی او رو میبینه و دی او با تردید باهاش دست داد

_ازین طرف لطفا

دی او رو به سمت در راه نمایی کرد تا به اتاق بک ببرتش

_لطفا برای رفتن به رستوران آماده شین آقای لی ماشینا دم درن

_اگه یه بار دیگه منو لی صدا بزنی اخراجت میکنم کیم جونگین

وقتی تنها شدن دی او با جدیت به کای نگاه کرد

_به نظر خیلی با هم صمیمی میاین

_اینطوره؟ نه واقعا

_برای همینه که ازت میخواد به اسم کوچیک صداش کنی؟

_خب این دلیل بر این نمیشه که منم این کارو بکنم… میدونی، اون آدم عجیبیه

_آره خودم وقتی دیدم داره با یه موشک کاغذی روی میز بازی میکنه و صدای بومبشم در میاره اینو فهمیدم اما یه چیز دیگه ام فهمیدم

تو چشمای کای نگاه کرد و ادامه داد

_اینکه تو از کارمنداش تنها کسی هستی که دوس داره به اسم کوچیک صداش کنی و به اسم کوچیک صدات کنه

کای یکم فک کرد و بعد خیلی بی تفاوت پشت شونه ی دی او زد

_هی!… بهتره که انقد

_به نظر میاد تو همین چن ساعت اول خیلی با هم صمیمی شدین

کای با دیدن چشمای جدی بکهیون خندشو خورد و با متانت تمام خم شد

_متاسفم قربان

دی او با نگاه سرد تری به بک پاسخ داد و ذره ای خم به ابروش نیوورد

_شما آقای دو هستین درسته؟ سوابق کاریتون چک شده، با من به دفتر بیاین تا بیشتر صحبت کنیم

دستی به شونه کای زد و ادامه داد

_توام بهتره سعی کنی این یه ماه آخر خیلی با اعصاب من بازی نکنی خب؟

بعد از کنارش رد شد و دی او هم دنبالش کرد

کای نیشخندی زد و با دست دیگش شونش رو تکوند

*****

کریس به مکعب ها نگاه کرد، با دو انگشتش یکی از مکعب های خودش رو برداشت و روی ردیف اول چید

_به نظر میاد تو این بازی هم حرفه ای هستی کریس وو!

سوهو در حالی که پولای روی میزو میشمرد اینو گفت

_خیلی وقت بود روی ماه جونگ شرط بندی نکرده بودم

_تائو نوبت خودته!

همون طور که از بین شکل ها انتخاب میکرد زیر لب چیزی گفت

کریس خندید

_هی هی هی، من دیگه نمیتونم این جو مزخرفتونو تحمل کنم

_خیلی عاشقانس برات سوهو نه؟

_برعکس، حالم ازینکه دو تا تراید دارن سر مزخرف ترین چیز ممکن شرط بندی میکنن بهم میخوره!

_ماه جونگ؟!

_نه!

_اوه اون منظورش بوسه ی اون روزه

_میدونی سوهو، گاهی پول دیگه جذاب نیست، باید تنوع ایجاد شه

کریس وحشیانه خندید

_فعلا که فقط یه بوسه بود، یک هیچ به نفع تائو

_هی…!

_صب کن ببینم، منظورت از فعلا چیه؟!

تائو آروم روی کریس خزید

_میدونی که من برنده ام

_یا یا یا! نگین که… سر پیدا کردن فلش و شیومینم شرط بستین؟!!

تائو نیشخندی زد

_دقیقا!

*****

_فک میکنم داریم از ساختمون خارج میشیم

_درسته

بکهیون بدون اینکه از سرعتش کم کنه به راه رفتن ادامه داد

_دوس دارم خودم بهت ساختمون رو نشون بدم

به محوطه آزاد رسیدن، مثل یه باغ بزرگ میموند

درختای نه چندان بلند اما درشت دور تا دور هر راهروی سنگی و بوته های تمشک وحشی لا به لای اونا

راه رو ها به چار راه های کوچیکی ختم میشدن که وسطشون یه حوض کوچیک سنگی با مجسمه بزرگی روش قرار داشت

زیبا بود، خیلی زیبا

یکم که بیشتر از ساختمونا فاصله گرفتن بکهیون ایستاد

_میبینی کیونگ، مثل اینه که ساختمون شرکت دو تیکه باشه، اما در واقع اونا از هم جدا هستن، یه معماری خاص که باعث شده خونه و شرکت خانواده کیم از هم جدا باشه

به سنگ جلوی پاش ضربه آرومی زد و باهاش بازی کرد

_دری که ازش صبح وارد و حالا خارج شدی تنها دریه که اجازه استفاده ازش رو داری، بقیه درا به خونه باز میشن که به هیچ وجه دلم نمیخواد یه روزی تو رو اونجا ببینم مگر شرایط اضطراری که من یا تمین ازت خواسته باشیم

این اطلاعات برای دی او تکراری بود و دیشب همه رو توی پوشه ای که کای بهش داد دیده بود

_میتونم بپرسم خود آقای کیم کی به شرکت میان؟

بکهیون سرشو بالا آورد و تو چشمای دی او نگاه کرد

_فعلا هیچ وقت

_میشه بپرسم…

_نه نمیشه

به نظر دی او بکهیون خیلی بیشتر از چیزی که نشون میداد از شیومین میدونست

بکهیون چن قدم به دی او نزدیک تر شد

_ازت خوشم میاد کیونگ سو… بیا بعد از اینکه من ازینجا رفتم بازم همو ببینیم

_چرا ازین جا میرید؟

سوال مسخره ای بود وقتی باز هم جوابش رو میدونست

_تا ماه آینده با نامزدم ازدواج میکنم

_حتما زیبا هستن

بکهیون مکثی کرد

_شاید بشه گفت…

دی او تا حدی جا خورد

_شما ایشون رو دوس دارین درسته؟

بکهیون لبخندی زد

_یه قرار داد بود، یه مسئله کاری که اینطوری میشد شرکت رو نجات داد، تو دنیای من چیزی به اسم دوس داشتن وجود نداره، همین که نسل ادامه پیدا کنه کافیه، و بهت توصیه میکنم تو هم درگیرش نشی، چون تو کار ما دوست داشتن یه پرتگاهه مساوی با مرگه

دی او فقط سکوت کرد

_بهتره بریم تا دفتر ها و طبقات اداری رو بهت نشون بدم

*****

تمین بالاخره عینک آفتابیشو دراورد

_چرا نمیشینی جونگین؟

کای نشست و با چشم اطرافو دنبال کرد، همیشه به این رستوران حس بدی داشت، فاصله میز ها از هم زیاد بود و تنها نور موجود، از شعله شمع گرد و کوچیک روی میز بود و این باعث میشد حس کنی توی یه تاریکی مطلق فرو رفتی و تنها کسی که کنارته فرد رو به روته

تمین کت روی شونش رو هم به گارسون داد

_دو تا بشقاب مخصوص این هفته

به کای نگاه کرد

_خسته کنندس! واقعا دلم نمیخواد توی اون شرکت کار کنم، چرا آدم باید توی شرکت کار کنه وقتی میشه گیتار زد؟!

_اگه پدرتون هم…

_منو جمع خطاب نکن، با من رسمی حرف نزن، میخوای اخراج شی؟

گارسون غذا رو روی میز قرمز و مشکی چرخدار آورد

_اگه پدرتم فقط گیتار زده بود الان شاید نمیتونستی اینجا بشینی و این سوشی با نوشیدنی کنار دستت رو داشته باشی

_ترجیح میدادم تبهکار نباشم

کای به گارسون که تازه داشت میرفت نگاه کرد

_هی…!

تمین خندید

_خودمو گفتم… تو…

یکم فک کرد

_تو یه بچه ای؟

_هه؟!!

_یه بچه ی کوچولو که ادای آدم بزرگا رو در میاری

_فک کنم زیادی نوشیدی

_من کاملا هوشیارم! تازه خیلیم جذابی… صب کن ببینم اگه تو بچه ای ینی من بچه با..

_یااا لی تمین!

_زیاده روی کردم؟

_از پدرت چه خبر؟

_میدونی، ازینم بدم میاد که دائم شیو رو پدر خطاب کنی!

_به هر حال که…

_هی بیخیال، اون فقط دو تا حمال میخواست که براش بدون حرف کار کنن

_ممکنه ولی شما دو نفر خیلی به حمالا نمیخورین!

هر دو خندیدن

_ازینکه بک بره ناراحتی؟

تمین خندشو به لبخند تلخی تغییر داد

_تو همیشه پیشم میمونی مگه نه؟

_تمینا… بیا دوباره شروعش نکنیم… این بحث قدیمیه… تو میدونی که خواستت غیر منطقیه…

_نه نیست… همش… همش به تو بستگی داره، ینی تویی که تصمیم میگیری و تو هیچ وقت نمیگی که چرا بدون هیچ مکثی میگی نه اما وقتی میپرسم که ینی از من بدت میادم میگی نه وتو هیچ وقت-

_تمین…

_گوش نمیدی که ببینی من چی میگم اما من-

_لی تمین

به کای خیره شد

_غذا از دهن میفته، بک منتظره

تمین دیگه چیزی نگفت***

کریس بشکن زد، بادیگارد ها درو برای پسر جوان باز کردن

_حتما داری باهام شوخی میکنی…

_اسمش لوهانه

لوهان با نگاه خشکی جلو اومد

سهون سر تا پاشو نگاه کرد و بعد پوزخندی زد

_به مدرست لطمه نمیخوره ازین کارا بکنی؟

_اون هیونگ توعه مرد کره ای

سهون سوت کش داری کشید و دوباره خندید

جلو تر رفت و گونه ی لوهانو لمس کرد

_کوچو…

لگد محکمی که زانوی لوهان به شکمش زد نذاشت حرفشو ادامه بده و خود لوهان جمله ای رو با عصبانیت به چینی گفت

_کریس… من نیستم

اینو در حالی گفت که صداش کاملا گرفته بود

_بهتره به جای زر زر کردن درست رفتار کنی

یکم مکث کرد و ادامه داد

_ما مشخص میکنیم که کارو کی شروع کنید، تا قبل ازون میخوام چن تا فروشگاه و شرکت مشخص شده رو سر بزنید و به عنوان یه زوج خوشبخت-

_وات؟!!

_و پولدار جواهراتو قیمت کنید، میخوام تو این مدت تمام سوراخ سنبه ها، درا، دوربینا و هر کوفت دیگه ای که تو اون ساختمونا هست رو پیدا کنید، اینکه چه جوری با خودتونه

کریس یه کلید روی میز جلوش انداخت

_این چیه؟

یه سیگار طلایی از جعبه کنار دسته مبل دراورد و روشنش کرد

_تا پایان عملیات شما دوتا با هم زندگی میکنید

_چی؟!!

_همین که من میگم، همچنان مث یه زوج خوشبخت

_اما

کریس بدون هیچ تردیدی تفنگشو از جیبش دراورد و رو به سهون گرفت

سهون مشتشو محکم فشار داد

_اطاعت میشه قربان…

* * * * *

فعلا که قسمتای اول رو نوشتم سعی میکنم منتظرتون نذارم! قسمتای بعد طولانی تره همچنان، و اینکه متوجه شدم خط هایی که باهاشون بخشای مختلف فیکو جدا کرده بودم قسمت قبل مشخص نبود ازین به بعد از ستاره استفاده میکنم، ببخشید بابت دفه ی پیش اصلاح میشه اون پستم

نهایتا پذیرای دیدگاه گرم شما هستم ^^

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |
Arcane 33 نظر 3 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Lulu
مهمان

خیلییی خیلییییی فضای فیک باحااالل دوسشداارممم

neda
مهمان

تائوریسش یه خورده اممم فقط یکما یه جوریه انگاری از روی شرط ومسخره بازی همو میخوان یا شایدم دیوانن..
بکی جدی جدی زیادی تلخه منظورم اینه از بس توهمچین شخصیتی ندیدمش برام قابل درک نیست وخب انتقام کیونگی از کیه وچیه؟
شیومین کجاست وبک واقعن چیزی میدونه دراین باره؟
هونهانشم مطمئنم قراره حسابی به پروپای هم بپیچن و گند بزنن به اعصاب وروان من مثله فیک رسوایی ینی کلا دوست داری این دوتارو بندازی به جون هما خخخیییییلیییی متچکرات^^

مائده
مهمان

خخخخ اخیییییییی هونهانم اومد تو کار
چه جالب اینجا سن شیو زیاده

Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
خسته نباشی
منتظر قسمت بعدی هستم
ممنون

Narsis69
مهمان

ای جان. 🙌 آقا، من خیلی از داستان خوشم اومد. 💪💪💪 داره جالب میشه. 👌 خییییلی خوب بووووود. 💓💓💓
تمین تو کف کایه، بدجووور. 😂😂😂
کاراکتر دی او و بکی خیلی واسم جالبه، 😉و خیلی در موردشون کنجکاوم. 😍
ای ول، از لوهانم خوشم اومد. 😅😅 دمش گرم. سهون بچه پررو. 😂😂😂
وای وای، تاعوریس.😄 خخخخ. سوهو خیلی باحال بود. 😂😂مررررسی.
خسته نباشی. منتظر ادامش هستم. 😜
فایتینگ😍

monir
مهمان

هونهان دارن به سوی ریل شدن قدم بر میدارن^ ^
خعلی توپه داستانت
ولی یجورایی به تمین حس خوبی ندارم ://
یه سوال: تراید ینی چی؟

تینا
مهمان

منتظر روزی ام که چان پیداش بشه بعد ببینم بک بازم میگه توی دنیاش چیزی به اسم دوست داشتن نیست

shinny
مهمان

جووون داستان داه جذابتر میشه بک بک بدجور مشکوک میزنه جونم لوهان خشن منلی دل و روده سهونو داغون کرد چطور میخوان ادای زوج خوشبخت رو درآرن من موندم منتظر پارت بعدیم

M........... j
مهمان

خیلی خوب بود… تاعوریس چه خودشو لوس میکنه

اوه سهون
مهمان

عاشقتم واقعا نیاز به یه همچین انرژی داشتم.😍
خسته نباشی گلم امیدوارم همیشه به موقع اپ کنی و با شدن مدارس رو تسلیت میگم خدایی خیلی زوره تا2:30 باشیم😭
منتظر قسمت بعدی هستم اونی😘

mohi
مهمان
wpDiscuz