قسمت هفتم دی دبلیو رو آوردم! بفرمایین

http://s8.picofile.com/file/8268094434/Picture1.png

چشماشو به زور باز کرد و به پنجره خیره شد، نور خورشید تمام خونه رو روشن کرده بود

_لعنت به تو که نمیذاری من بخوابم

جعبه دستمال کاغذی رو سمت خورشید پرت کرد و جعبه بعد برخورد با شیشه روی زمین افتاد

موهاشو با دستاش بهم ریخته تر کرد و از روی مبل سفت وسط حال بلند شد و دستشو به کمرش گرفت

_آی آی آی.. آ… آ… روی سنگ بخوابم ازین بهتره

اخمی کرد و سرشو به سمت دیگه برگردوند، لوهانو دید که پشت میز نشسته بود و بهش نگاه میکرد

سهون چشماشو بست و پوزخند زد، بلند شد و لخ لخ کنان سمت میز رفت، صندلی رو عقب کشید و روش نشست

_داستانش چیه؟

سهون به دو تا ظرف تخم مرغ و کاهو و گوجه روی میز و نونای گرد و قهوه ای اشاره کرد

_نمیخوری؟ پاشو برو

_داری یه جورایی ازم معذرت میخوای نه؟

_نه

لوهان که تقریبا صبونش تموم شده بود با دستمال دور دهنشو پاک کردو ادامه داد

_به هر حال اگه برات آماده نمیکردم مال منو میخوردی

سهون همون طور که کاهوی توی دهنشو میجوید خندید

_میشه از امشب منم رو تخت بخوابم؟!

_نه، میشه اول صبحی صورتتو بشوری و مسواک بزنی؟!

_نه

********

دی او کت شلوار مشکی راه راهشو از تو کاور خشکشویی دراورد و روی تخت گذاشت

دختر یه لباس آبی کمرنگ بهش نشون داد

_چطوره؟

_یه سفیدشو بهم بده یری

بعد از بستن دکمه ها رو به یری وایساد و در حالی که با عشق و لبخند بهش نگاه میکرد اجازه داد پاپیونشو مرتب کنه

_درساتو خوب میخونی مگه نه؟

_اوهوم، بهت قول میدم بهترین دانش آموز مدرسه شم

_برای دانشگاه حسابی آماده باش هوم؟

دستی به موهاش کشید و سمت دراور و آینه بیضی روی دیوار رفت

از ادکلش زد و موهاشو شونه کرد، نفس عمیقی کشید و با نگاه خاصی به آینه خیره شد

از توی جیب کاپشنش که به جا لباسی آویزون بود، کارت کم و بیش مچاله شده رو دراورد و صافش کرد

آدرس مراسم یه هتل 5 ستاره بزرگ رو نشون میداد

موتورشو چند تا کوچه پایین تر به تیر چراق برق بست، کلاه ایمنی رو دراورد و سرشو تکون داد

به در رسید

_خوش اومدین آقا، کارت دعوتتون؟

کارتو با لبخند احمقانه تحویل نگهبان داد

_ سالن وی آی پی

به سمت یکی دیگه از خدمتکارا اشاره کرد

_ایشون مهمون شرکت سی و دوم لیست هستن، راه نماییشون کن

اولین باری بود که توی همچین جایی پا گذاشته بود و البته اینجوری باهاش رفتار میشد

_شاید از اولم باید شیومینو برای کار انتخاب میکردم، روش های متمدنانه ای برای زندگی داره

در سالن بزرگ باز شد

فرش قرمز بزرگ و طویلی پهن بود که اکثر مهمونا قبل ورود به سالن اصلی روش می ایستادن و خبرنگار ها عکس میگرفتن اما از سالن اصلی به بعد هیچ خبرنگاری اجازه ورود نداشت، سالن نیمه روشن بود و با نور های رنگی و گرم تزئیین شده بود، میزهای بزرگ با رومیزی های ابریشمی سورمه ای که برق میزدن و روشون انواع شیرینی، پیش غذا و مشروب سرو میشد

مردد بود، نمیدونست باید چیکار کنه، سعی کرد از بین جمعیت آدم آشنایی پیدا کنه، تمین رو دید که داشت با کسی صحبت میکرد و کای دقیقا مثل یک پا دوی عادی کنارش وایساده بود، با دیدن دی او معذرت خواست و به سمتش اومد

_خوبه که اینجایی، طبقه 23 در یکی مونده به آخر از سمت راست اتاق 09 آقای وو منتظرته

کای بدون کمترین مکثی به جایی که بود برگشت

دی او به سمت آسانسور رفت

تا اون لحظه فک میکرد کریسم توی اون جشن شرکت میکنه، شاید به خاطر این تصور خیلی احمق بود

وقتی در زد چهار تا بادیگار درو براش باز کردن و بعد از برانداز کردنش اجازه ورودشو دادن

کریس وو با موهای طلایی که به سمت بالا شونه شده بود روی مبل راحتی نشسته بود، کت بلندی که به نظر از پوست یه خزنده ساخته شده بود روی دوشش خودنمایی میکرد و عصایی با سر طلایی و کنده کاری عقاب تو دستش بود، کفشای براقش روی میز دودی و شیشه ای سایه انداخته بود

_ولکام مستر دو!

بهش اشاره کرد تا بشینه

زی تائو با فاصله کمی از کریس نشسته بود، نصف موهاش تو صورتش بود یک چشمش به سختی دیده میشد، با نگاه لطیفی بهش لبخند زد، کریس صحبتو شروع کرد

_تو آدم باهوش و نترسی هستی… درست مثل پدرت

دی او سرش پایین بود و هیچ جوابی نمیداد

_اما تو ازون زیرک تری، برای همینه که الان اینجایی و اون خاکستر شده

مشتشو محکم تر کرد

_میخواستین منو ببینین قربان

_آره… تا الان گزارشی ازت نگرفتم میخواستم رو در رو ببینمت، اینجا از همه جا بهتره، چه خبر، موقعیتو توصیف کن

_تمام محوطه ساختمون قبل ورود من توسط آقای کیم-

_آقای کیم؟!!

_توسط کای..

_آ… انقد با هم رسمی هستین؟

_توسط ایشون چک شده و اثر فیزیکی از فلش یا آقای ک-… شیومین نیست، من در بخش اسناد کار میکنم و دارم تمامی اسناد سه سال اخیر شرکتو بررسی میکنم تا به سرنخی برسم، همین طور کاغذ های اداری مبادله شده که کپیشون توی دستگاها موجوده و البته از فیشا هم میشه به یه چیزایی رسید، هنوز تو مرحله ای نیستم که ابراز خوشنودی کم ولی میتونم با اطمینان بگم به جاهای جدیدی میرسم

_اووم خوبه… برام از بکهیون و تمین بگو، از زاویه دید تو وضعیت پسرا چطوره؟

_با بیون بکهیون قبل دستگیریش فقط دو سه بار صحبت کردم، حرف خاصی زده نشد اما مشتاق نبود من به خونه پدریشون برم، سر و وضعش استایل خاص و همیشگی داشت و به نظر توی کار خیلی جدی بود، ازدواج پیش رو رو فقط به خاطر سرمایه شرکت قبول کرده بود و منظور خاصی ازش نداشت

_آره میدونم.. اگه اینطوری نبود شاید میشد خیلی با اون دختر تهدیدش کرد

_لی تمین توی باغ نیست، شرکت براش بی اهمیته پس ما در اولین فرصت میتونیم اونو بالا بکشیم، خیلی مدیریت جدی نمیکنه و بیشتر کای کارا رو میچرخونه و الان شرکت تقریبا رو هواس، اگر تا یک یا حد اکثر دو هفته آینده بکهیون برنگرده و ازدواج بهم بخوره قطعا برد ما شروع میشه چون کاری از تمین بر نمیاد

نمیدونست باید ادامه بده یا نه، ولی ادامه داد

_نقطه ضعف تمین برعکس بکهیون خیلی واضع تر از چیزیه که فکرشو میکردیم

_اون چیه؟

یکم مکث کرد

_کای..

_کای؟ چرا تا الان خودش بهم چیزی نگفته؟!

دی او جا خورد

_آه… شاید من اشتباه میکنم

کریس اخم کرد

_بیشتر توضیح بده

_خب… به نظر میاد تنها چیزی که تو ذهن تمینه کایه، کافیه کای ازش چیزی بخواد و اون با سر انجامش بده، نمیدونم چرا تا الان لفتش دادین

کریس به میز کوبید و به سمت لی برگشت

_اون لعنتیو صدا کن

_بله قربان

چند دیقه بیشتر طول نکشید تا کای اونجا برسه

_چرا الان باید راجب تو و تمین بشنوم؟

کای به دی او نگاه کرد که فقط به نوک کفشاش خیره شده بود

_بین من و تمین چیزی نیست

_اما باید باشه! چطور میتونی همچین موقعیت بکری رو کنار بزنی و جلوی کارو بگیری هان؟

_اما قربان اینطوری که فک میکنین نیست…

_از عشق مستش کن، میخوام دیوونش کنی، به هر قیمتی، به هر قیمتی، من اطلاعاتمو از تو میخوام واضحه؟

_کریس وو…

_فقط منو اطاعت میکنی فهمیدی؟

تائو به کریس نزدیک ترشد

_آروم باش کریس!…

کای خم شد

_کارت خوبه کیونگسو، میخوام دفه بعد از اسنادا اطلاعات بیشتری بهم بدی خب؟

_بله حتما

_حالا برو و به جشنت برس، حواست باشه یه نماینده ای

کریس با دستش بهش اشاره کرد، انگشتر بزرگش چشم دی او رو گرفت، تعظیمی کرد و عقب رفت

کای دوباره به دی او نگاه کرد

_صب کن

کای تند تند سمت آسانسور میرفت

_من… راجب خواهر تو هیچی نگفته بودم، و نه راجب خونت

_نمیخواستم اینطوری بشه من فک میکردم اونا خبر دارن

_نمیتونی چیزی راجب مسائلی که مربوط بهت نیست نگی؟ من خودم میدونم چجوری به چیزایی که ازم خواسته شده برسم لازم نیست از کسی کمک بگیرم اونم تمین، چون من نمیخوام تو این کار بازی کنم

دکمه هر سه تا آسانسورو فشار داد

_تو همین الانم داری بازی میکنی، تو باهاش لاس میزنی فک میکنی نمیدونم

_به تو چه ربطی داره هان؟ مال توام؟ به تو قولی دادم که باید الان جواب پس بدم؟! من با هر کسی که عشقم بکشه هر جور دلم میخواد هستم خب؟ و به کسی مثل تو ربطی نداره… اوه اینجوری بهترم هس، ازین به بعد میتونم تو این ماموریت کلی خوش بگذرونم و دفه بعد… مطمئن شو توی کار من دخالت نمیکنی

در آسانسور وسطی باز شد، چند نفر دیگه توش بودن برای همین دی او ساکت موند

کای ازون جا رفت، دی او پیشونیشو گرفت و نفس عمیقی کشید

_خیلی احمقه خیلی احمقه…

آسانسور بعدی رسیده بود، در باز شد

_چرا انقد… سعی میکنی براش خودنمایی کنی؟

تمین اون تو وایساده بود

_نمیتونی فقط دس از سرش برداری و بذاری زندگیشو بکنه؟ تو آرامش؟

دی او سوار شد و دید دکمه همکف زده شده، به سقف نگاه کرد و نیشخندی به حماقت چندین برابر آدم رو به روش زد

_تو… حتما تو آرامششی نه؟

_شاید هستم، اذییت میکنه؟ دوس داری داشته باشیش هان؟ از رفتارت هرزگی میباره

چشمای دی او گرد شده بود و نمیدونست چرا تمین داره شخصیت خودشو به دی او نسبت میده

_مزخرف گفتنو تموم کن! من حتا برای یه لحظه اونو نخواستم وگرنه تا الان توی دستام بود، من مثل تو نیستم که با التماس به اندازه یه سال صب کنم و خودمو به کسی بندازم

تمین کم کم داشت کفری میشد

_تو.. فک میکنی اگر بخوام نمیتونم با یه حرکت اونو مال خودم کنم؟! چیزی که من میخوام قلب اونه، برای قلبشه که این همه منتظر موندم

دی او نگاهشو به سمت تمین برگردوند

_اما من هردوشو میتونم داشته باشم

_اینطوره؟ بذار ببینیم کی اونو داره هوم؟ دوشنبه شب قبل میتینگ دفاتر بخش مرکزی به خونه ما بیا و  با چشم خودت ببین که من تا کجا دارمش هوم؟

در اسانسور باز شده بود

_انگار که من اهمیتی میدم

دی او اینو با پوزخندی گفت و ازونجا خارج شد

تمین به سمت سالن اصلی مجلس رفت، کای دنبالش میگشت

_آقای لی اینجایید، فک کردم بی خبر برگشتید

_اینکارو نمیکنم کای

دست کای تو دستش گرفت و طوری که بقیه نبینن پشتش برد و فشار داد

_کایا…

کای آروم دستشو جدا کرد و رو شونه تمین گذاشت

_یکم دیگه تموم میشه، میگم ماشین آماده باشه

انتهای سالن دو نفر با هم ایستاده بودن و حرف میزدن

_کسی که کنارشه لی تمینه؟

_اوهوم… شنیدم خیلی کله خرابه

سهون فورا لیوان توی دست لوهانو کشید

_حتا فکرشم نکن که چیزی بنوشی

_طوری رفتار نکن انگار از من بزرگتری

_خودت میدونی که بعدش نمیتونی خودتو کنترل کنی و ممکنه همه چی رو لو بدی نه؟

لوهان یکمی فک کرد و لیوانو پایین گذاشت

به جمعیت نگاه کرد، مرد ها و زن های زیادی جمع بودن، دور هم میگفتن و مینوشیدن و یه موسیقی آروم کلاسیک زنده اجرا میشد، میدونست از بین اونا در کمترین حالت 20 نفر هستن که از گروهکای زیر زمینی اونجا حاضر شدن و تو درجات بالای اجتماعی خودشون به عنوان شهروند پنهان شدن، بیشتر جشن رو شبیه یه بالماسکه بزرگ میدید که آدما با گذاشتن یه نقاب روی چهره هاشون اونجا خوش میگذروندن

حتا وقتی به سهون نگاه میکرد میدید که چطور با تک دختر رئیس پلیس سئول هم لاس میزنه

وقتی به خونه رسیدن سهون سردرد بدی داشت

_اون دخترا واقعا لوس بودن… هنوز سرم از صدای جیغ و خنده های احمقانشون در حال انفجاره

_خوبه که تا حالا منفجر نشده…

_عالیه عالی

سهون بی اعتنا سمت مبل سفتی که هر شب روش خوابیده بود رفت تا با خیال راحت بیهوش شه

لوهان براش یه لیوان آب و یه قرص آورد

_الکل خوردی؟

_بدش به من و انقد سوال نکن

_فک میکنم داری سرما میخوری، داخل سالن هوا خیلی گرم بود و بعد یهو تو خیابون هوا سرد شد…

_الان نگرانمی؟

_ابدا”، فقط دارم فک میکنم چه تاثیر مستقیمی رو پروژه میذاره اینجوری همه کارا عقب میفته، پس اشتباه برداشت نکن

سهون پوفی کرد

_واقعا هم از تو توقع زیادی داشتم

_بیا روی تخت بخواب، اصلا دلم نمیخواد سرما بخوری و تمام زحمتامو به باد بدی

_الان داری بهم میگی بیام روی تخت؟

_آره دقیقا دارم همینو میگم، تا وقتی خوب شی من روی مبل میخوابم

_فک نمیکنم بتونی سفتی اون مبل رو تحمل کنی

_تو فک کردی من کیم، من حتا میتونم از این به بعد همیشه اونجا بخوابم

_هر جور راحتی

تقریبا 45 دیقه گذشته بود که لوهان به اتاق برگشت و با یه لگد سهونو به طرف دیگه پرت کرد تا خودش اونور تخت بخوابه

********

خیسی آب روی پاهاش باعث میشد بلرزه

_پسره ی عوضی ببین با خودش چیکار میکنه… تو… اگه حرف بزنی دیگه لازم نیس به این روز در بیای میفهمی؟

چن همون طور که خونای بسته و  خشک شده به رون پای بک رو پاک میکرد اینو گفت

مرد دیگه ای که همراهش بود سرشو تکون داد

_اگه یکم دیگه ادامه بده میمیره… اگه جای این مویرگا رگ دیگه ای رو پاره کرده بود الان مرده بود، اون وحشیه، چرا فقط به ما نمیسپرنش

نفر سومی که همراه اونا بود با نگاهی که شه//وت ازش میبارید به تن برهنه بک نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد

_راس میگه این جوجه باید دست ما میموند

دستشو برد تا سینه ی بک رو لمس کنه اما دستی از پشت مچشو گرفت و فشار داد

_آخخخ… آ…آآآآ…

چانیول اونو از مچ عقب کشید و به طرف دیگه ای پرت کرد

_به چیزی که مال منه دست نزن

لباس بدون دکمه ی بکو جلو تر کشید تا روی بدنشو بپوشونه، بعد به چن اخم کرد

_این سگا رو جم کن و دیگه هیچ وقت اینجا نبینمتون

_اما قربان این دستور آقای وو هستش به علاوه اگر اینجا تمیز نشه بوی خون میگیره…

_این به تو ارتباطی نداره درسته؟ گم شو

مرد هنوز از درد مینالید

چن به خودش اجازه داد باز صحبت کنه

_چن روزی شده که… دارین به این کار ادامه میدین واقعا لازمه؟ اگه بمیره ما سرنخ دیگه ای نداریم

چانیول حوصله بازی با بچه های پیش دبستانی رو نداشت، روی تفنگو به عقب کشید و آمادش کرد به سمت چن گرفت

_دست دوستت، مچشو شکوندم، توی راه ببرش بیمارستان، اگه دلت نمیخواد وقتی میری اونجا مجبور باشی پیشونی تیر خوردتم نشونشون بدی تو کار من دخالت نکن، کیش کیش، گم شین همین حالا

چن زیر لب چیزی گفت و بلند شد و چانیول چن تا گلوله رو الکی به سمتشون زد تا سریعتر خارج شن

دستکش دستش نبود، همون طور که دستاشو تو جیب شلوار چرم مشکیش کرده بود با اخم به بکهیون خیره شد

از صورت زخمیش عرق میچکید، لباساش خشک شده بود و کامل چروک بود، شلوارش پاره پاره بود و دکمش باز، شاید تنها استفادش چند بار بالا و پایین کشیده شدنش در روز بود

تند و سخت نفس میکشید، خواب نبود اما انگار بیدارم نبود

چن تا پشت سر هم تو صورتش زد

_تو تو… پاشو، اینطوری حوصلمو سر میبری پاشو یکم ناله کن

بکهیون به سختی چشماشو وا میکرد

_آب…

چانیول ابروشو بالا انداخت

_آب؟…

_آب…

چانیول با نیشخند برگشت

_الان… چند روزه که آب نخوردی؟

_بهم آب بده…

_باهام حرف بزن اونوخ کل رودخونه ی هان مال تو

بکهیون با چشمای نیمه باز و گود افتاده نگاش میکرد

_من… بدون آب به حرف نمیام… شکنجتو بکن… منو بکش

چانیول دستشو روی رون پای سمت چپ بکی کشید طوری که انگار داشت اونو ماساژ میداد

_جدا؟ ینی داری التماسم میکنی بهت آب بدم و به ادامه ی کارمون برسیم؟

بلند قهقهه زد

_آب… خیل خب… بیا آب بخوریم هان؟

سمت کلمن مکعبی بزرگ رفت و از توش یه آب معدنی دراورد، یه لیوان برداشت و با آستینش اونو تمیز کرد

چند قطعه کوچیک یخ توش گذاشت و از آب بطری پرش کرد

بکهیون عین ماهی که له له بزنه نفس میکشید و به لیوان توی دست چانیول خیره شده بود

چانیول روی صندلی کنار تخت نشست

_بیا…

لیوانو آروم به دهن بک زد طوری که مطمئن شه رطوبت به دور لبش رسیده، بکهیون آروم زبونشو دراورد تا گوشه لبشو لیس بزنه، سرشو خم کرد تا به لیوان برسه اما چان لیوانو عقب برد

_نه نه نه… اینجوری نه…

لیوانو بالا برد، به بک نگاهی کرد و یه قلپ از آب توی دهنش نگه داشت

دستاشو دو طرف صورت بک که حالا با فهمیدن منظور چانیول میخواس خودشو خلاص کنه قفل کرد و به زور بهش نزدیک شد، بک نمیتونست سرشو بچرخونه و قبل ازینکه چیزی بفهمه لبای چانیول به لباش ضربه میزد تا از هم بازشون کنه، اما اون اینکارو نکرد، چانیول با دستش محکم فک بکهیونو فشار داد و به اجبار دهنشو باز کرد، بکهیون از شدت تشنگی دیگه براش مهم نبود چه اتفاقی داره میفته فقط جریان خفیف آبی رو حس میکرد که از بین لبای چانیول تو دهنش ریخته میشد

وقتی چان ازش جدا شد سرفه کرد، مقداری از آب توی گلوش پریده بود

چانیول دور دهنشو تمیز کرد و به بکهیون که آروم سرفه میکرد نگاه کرد

_تشنگیت برطرف شد نه؟

بقیه آبو آروم از بالای لب بکهیون رو صورت و گردنش ریخت تا صحنه ی مورد علاقش که بیرون اومدن زبون بک و تقلاش برای لیس زدن رطوبت دور لبش بود ببینه

دستشو به پایین کمر بک رسوند و از پشت فرورفتگی بین پاهاشو لمس کرد و آروم به سمت داخل ضربه زد

_یخاشم مال من… بیا باهاشون بازی کنیم

* * * * * *

بچه ها خیلی در حق این فیک کم لطفی میکنین، ممنون میشم تمام خواننده های محترم برای فیک نظر بذارین یا حداقل لایک کنین اگر واقعا براتون مقدور نیست که من نویسنده یکم دلگرم شم، زمان پست قسمت بعدی با شما

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |

Latest posts by Arcane (see all)