http://s8.picofile.com/file/8268094434/Picture1.png

تا مردن چقدر فاصله هست؟

کسی تا حالا دیده چه جوری میشه مرد؟

چه اتفاقی میفته؟ اون لحظه باید چه حسی داشت تا مرگ به حساب بیاد؟

چند روز باید بگذره از آخرین دردی که کشیدی؟ چقدر باید از آخرین باری که چیزی از گذشته به یاد آوردی بگذره؟

برای مردن چقدر وقت لازمه؟ کی باید مرد؟ میشه اراده کرد و مرد؟

چند روزی میشد که این فکرا توی سر بکهیون غوطه ور بود

میدونست از تاریخ عروسی گذشته، میدونست حتما شرکت از هم پاشیده، احتمالا تو یه مناقصه قراره به یه وزارت خونه دولتی داده بشه، میدونست تمین حتما تا اون لحظه هزار تا کار عجیب و غریب کرده که لازمه درست شه، اما هیچ کدوم دیگه براش مهم نبود، فقط و فقط به مرگ فکر میکرد

_امروز… لباستو عوض میکنم، دیگه خیلی پاره شده، انگار که چیزی ازش نمونده باشه

چانیول، پیرهن سفید، شلوار جذب و چرمی مشکی، وست بلت، دستکش مشکلی و موهای رو به بالا

سمتش رفت

_اینا لباسایی که توی کمد شرکتت بوده، قدیمیه نه؟ فک کنم برای مواقع خاص ازشون استفاده میکردی

دستشو برد تا لباس بکهیونو دراره اما بکهیون دستشو محکم به تخت کوبید تا نتونه

_هی… تو که نمیخوای وحشی بازیتو نشونم بدی، امروز اصلا روز خوبی نیست

دوباره تلاش کرد اما بکهیون شدیدا برخورد میکرد

گردن بند بکهیون هنوزم روی سینش برق میزد و به پوست سفیدش زیبایی فوق العاده ای میداد، توی تب میسوخت و خیس عرق بود، چند وقتی میشد و نفساش خس خس میکرد، انگشتای کشیدش میلرزید و لباش کاملا بی رنگ شده بود

_یاااااا، تو… بهتره باهام راه بیای چون دارم خیلی بیش از حد بهت لطف میکنم نمیذارم تو این لباسا بمیری

چانیول اینو نعره کشید

این دفه وقتی وحشیانه داشت لباس بکو در میاورد دوباره آستینش جر خورد، اینبار نه درز اون بلکه خود پارچه که از بس خیس و خشک شده بود کامل پوسیده بود، چانیول همون طور که با اخم نفس میکشید بی مقدمه و کاملا بی دلیل لباشو به لبای بک کوبید و شروع به مک زدنشون کرد، بکهیون با قیافه ای که انزجار ازش میبارید تلاش میکرد ازش جدا شه اما سخت بود، لبای چانیولو محکم گاز گرفت و اینطوری خودشو نجات داد، چانیول سینه ی بکهیونو با فشار تو دستش گرفت و بالا کشید بکهیون داد فریاد بلندی زد که قط نمیشد

_سرکشی رو تموم کن

اشک از چشمای بکهیون بی اراده پایین میریخت

_چرا… منو نمیکشید

_چرا نمیگی اون فلش لعنتی کجاس؟

_چرا منو نمیزنی؟ هان؟ چرا ناخونامو نمیکنی؟ چرا دستمو نمیشکنی؟ چرا آزارم میدی تو مریض ج/نسی چیزی هستی؟ عقده داری؟ از مردا خوشت میاد؟ چرا درست شکنجم نمیکن-

_دهنتو ببند

چانیول خیلی عصبانی بود اما نیشخند زد

_ازم میخوای به جای اینکار دستاتو بشکنم هان؟ پس فک نمیکنی کاری که بیشتر از همه آزارت میده شکنجه ی بهتریه؟ من فقط دلم نمیخواد حتا برای یک لحظه اینجا بهت خوش بگذره، پس انقدر بچش تا به حرف بیای

به سمت در رفت و لباسا رو روی زمین پرت کرد، نمیدونست چرا ولی حس میکرد حرفایی که زد براش ناراحت کننده بود… نمیدونست چرا ولی با اینکه به همین قصد این کارو شروع کرده بود حالا دیگه این دلیل ادامش نبود…

********

استرس داشت، اولین باری بود که همچین کاری انجام میداد

به ساعتش نگاه کرد و فرمونو محکم تر نگه داشت، نفسای سنگینی میکشید و با چشمای گردش به رو به رو خیره شده بود

موتور بزرگی رو دید که بهش نزدیک میشد، رنگ مشکی و آبی متالیک ترکیب خاص روش بود و یه سوار کار ظریف سوارش، کنار ماشین چرخی زد، خاک بلند شد، دم در پشت ماشین وایساد و کلاهشو دوراورد، لوهان بود

دی او فورا دکمه صندوق عقب رو فشار داد تا باز شه

لوهان درست مثل یه آدم کار بلد بسته رو از پشت موتورش باز کرد و توی صندوق عقب گذاشت، دستی به موهاش کشید، بدون اینکه حتا به دی او نگاه کنه دوباره کلاهو رو سرش گذاشت

_برو

این رو گفت و خودش لا به لای گرد و خاک بلند شده ناپدید شد

دی او فورا ماشینو روشن کرد، تنها چند کیلومتر جلو تر رفت و بعد در صندلی پشت از دو طرف باز شد، کای و سهون توی ماشین نشستن

_ساعت 10:50 دیقس، فعلا راه نیفت

10 دیقه وقت داشت تا نفس راحتی بکشه، انگار تا الان کارشو درست انجام داده بود، از توی آینه بالای سرش به کای نگاه کرد، انگشت شصتش روی لباش بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد

سهون خم شد و دستاشو به پشتی صندلی های جلویی تکیه داد

_از آشناییته رو در روت خوشوقتم دی او، تا حالا چند بار تو جلسه ها دیدمت

دی او با تعجب بهش نگاه میکرد اما چیزی نگفت

_کای! اون واقعا کیوته!

_چی؟!!

_هی هی سهون بشین سر جات

_به صورتش نگاه کنه واقعا با نمکه

دی او ناخوداگاه به سمت کای صحبت میکرد

_اون راجب چی حرف میزنه؟!

سهون بیشتر خم شد و حالا نزدیک صورت دی او بود اما کای شونشو گرفت و عقب کشیدش

_همین جا تمومش کن سهون، ساعت 11 شد، راه بیفت

دی او با عصبانیت ماشینو روشن کرد

_برای چی جلومو گرفتی؟!

_خفه شو اوه سهون

همون طور که زمان بندی شده بود دو ساعت و نیم توی راه بون، کسی چیزی نمیگفت، سهون آهنگ گوش میداد و بقیه تو فکر فرو رفته بودن، محل قرار مثل یه بیابون بی آب و علف بود که دی او کیلومتر ها توش پیش رفته بود تا دور از دسترس هر کسی باشن، هوا اونجا خیلی گرم بود

داچ وایپر و جنسیس همزمان به محل قرار رسیدن و همون طور که لاستیکاشون روی سنگای ریز منطقه خشک صدا میداد وچرخیدن و ایستادن، کای و سهون پیاده شدن، دی او از پشت شیشه بهشون نگاه میکرد، دو نفر با هیکل درشت و عینکای مشکی در ماشینو باز کردن و یه مرد تقریبا مسن بیرون اومد، از سر و وضعش میشد فهمید که رئیس اصلیه، شاید کل زندگیه دی او رو میشد با یه تیکه از لباسای روی تنش خرید، سهون و کای به نظر مضطرب نمیومدن، برعکس خیلی خاص و آروم برخورد میکردن و حرف میزدن، یکی از دو تا مرد های عینکی از داخل صندوق سه تا کیف سفت و بزرگی رو دراورد و جلوی کای و سهون باز کرد، دی او به چشمای خودش شمش های طلا رو دید که اون تو بودن، بعد از صحبت کوتاه دوباره ای مرد داخل ماشینش نشست، سهون به کاپوت زد تا دی او صندوق رو باز کنه، محموله رو تحویل داد و کای از اون یکی آدم سه تا کیف مشابه رو تحویل گرفت، همه سمت ماشین ها رفتن و سوار شدن

_حرکت کن

تو جاده ی خاکی به سمت بزرگ راه پیش میرفتن

سهون یکی از کیفا رو روی پاش گذاشت و باز کرد، شمش رو که تو نور خورشید طلایی بود بالا گرفت و بعد بوسید

_اومممم، اینهههه

دی او از توی آینه به سهون نگاه میکرد، از بریدگی کوچیک و پنهانی بیابون بیرون پیچید و تو جاده اصلی افتاد

یکیشونو به سمت کای گرفت و دومی رو بلند کرد

_نگاشون کن، چند تاش مال من و توعه

کای دستشو پایین کشید

_بذارشون توی کیف

_چرا؟

_گفتم بذارشون توی کیف

دی او دوباره به آینه بغل نگاه انداخت

_پلیس

_تند تر برون

دی او دو دستی فرمونو گرفت و تا جایی که میشد گاز داد

_از کجا ردمونو زدن، این امکان نداره

کای فورا گوشیشو دراورد و با لوهان تماس گرفت

_پلیس دنبالمونه، تمام خطای مرکزی رو قط کنید، ما به محل قرار نمیایم

سهون تو اون آشفتگی از لای صندلی ها خودشو به زور به جلوی ماشین رسوند و کنار دی او نشست

_بیا جاهامونو عوض کنیم

_لازم نیست

_تو بلد نیستی چیکار کنی

_میبینی که دارم انجامش میدم

دی او سرش داد کشید

_فک کنم… حرفمو راجب کیوت بودنت… پس میگیرم

کای شونه ی دی او رو تکون داد

_اولین خروجی رو بپیچ به راست، میزنیم به خاکی

********

سئول، پلیس مرکزی، 3:30 بعد از ظهر

_قربان، قربان

مامور پلیس از لا به لای میز ها خودشو به دفتر اصلی رسوند

_گمشون کردیم

_چطور همچین چیزی ممکنه؟

_قربان اونا کاملا آمادگی فرار از دست تعقیب احتمالی رو داشتن، مامورای ما به بن بست خوردن

_خیل خوب میتونی بری

نگاهی به مردی که کنارش وایساده بود انداخت

_لی جین کی شی… (shinee’s Onew )

_خوشبختم چوی مین هو (shinee’s minho )

_هون طور که دیدین ما قرار بود امروز از شما به عنوان بازرس استفاده کنیم تا با افرادی که دستگیر میشن حرف بزنین ولی نقشه ما شکست خورده

_در جریانم، طبق اطلاعات مختصری که برام فرستادین این قابل پیش بینی بود

_ما امید زیادی داشتیم، حالا اونا ازین به بعد محتاط تر عمل میکنن آقای لی

_برای ما زیاد فرقی نمیکنه،به هر حال اونا رو دستگیر میکنیم

_درسته، پرونده ها اینجاس اگه اجازه بدین با هم بررسیشون کنیم

مین هو از قفسه های کنار میزش پرنده ی اصلی رو بیرون آورد

_ما چند سال هست که داریم روی پروژه ی بند های مافیایی مستقر تو سئول کار میکنیم، در حال حاضر کله گنده های اونا کیم مین سوک و وو یی فان هستن که دومی خودش چینیه ولی فعالیتای گستردش تو کره اس، مین سوک یا همون شیومین مدتیه که غیب شده، یه مرد سیاستمدار و جا افتادس و حتا خود یی فان یا کریس دنبالشه، ما فعلا رو گرفتن کریس تمرکز کردیم، یه سری آدم اصلی تو این ماجرا دست دارن

http://www.axgig.com/images/81993914177277252204.jpg

کای یکی از آدمای مورد اعتماد کریسه، تو شرکت شیومین کار میکنه و حکم جاسوس داره، 22  سالشه و از وقتی نوجوون بوده به عنوان بزهکار پرونده داره، از همون موقه به کریس جذب شده و براش کار میکنه، خانواده ای نداره و در حال حاضر تو هتل های مختلف مستقره

http://www.axgig.com/images/21549352234059459450.jpg

سهونم 22 سالس و تقریبا از بچگیش عیاشی کرده، الانم به نظر آدم خوش گذرونی میاد ولی در واقع رو کارش خیلی مسلطه

تنها زندگی میکرد اما برای ماموریت جدیدی که کریس بهش داده و داریم روش تحقیق میکنیم پیش لوهانه، ردشونو به زودی میزنیم اما نمیخوایم اینطوری دستگیر شن

ما باید همه اونا رو یه جا بگیریم

لوهان 25 سالشه و مدت کوتاهیه با مافیا همکاری میکنه، اطلاعات خیلی قوی ای داره و یه بازیگر ماهره، اصالتا چینیه و چند وقته به کره اومده و از پاسپورتم استفاده کرده، انتظار میره تو کارای مهمی نقش پیدا کنه در آینده

http://www.axgig.com/images/36322286330387125595.jpg

دی او 23 سالشه وهمین چند وقت پیش از زندان آزاد شد، جرمش قتل عمد بوده اما تو دادگاهش یه سری شرایط خاص پیش اومده، با پدرو خواهرش زندگی میکرد که پدرشو کشت و حالا داره با تمام وجود برای خواهرش جبران میکنه، اون برای ما کمک بزرگی بود چون راحت بعد آزادی ردشو زدیم، میدونستیم که میره پیش کریس اونا با هم یه سری مشکل قدیمی دارن و گویا به پدرشم مربوط میشه، در حال حاضر اونم توی شرکت شیومین مشغول کاره و چن بارم با کریس ملاقات داشته

http://www.axgig.com/images/98294877709393627716.jpg

چن چند ساله که به مافیا پیوسته و نقش پا دو داره، از طریق تائو وارد این کار شده و الان براش کار میکنه، اونو برای کمک چانیول فرستادن و کلا یکی از افراد تیم کمکی و ساپورت محسوب میشه، 24 سالشه، یادم بندازید بیشتر راجبش توضیح بدم

http://www.axgig.com/images/75354941325475219077.jpg

لی منشی راننده و کلا تنها آدم باقیمونده برای سوهو هست که ما چند سال پیش آدماشو همه رو گرفتیم، سرنخای زیادی بهمون داد، لی 25 ساله خیلی درگیر کارای مافیایی و قاچاق نشده و دقیقا وقتی سوهو تنها شد کنارش ظاهر شد، به نظر میاد بیش از حد به رئیسش وفاداره

http://www.axgig.com/images/86384254265823585498.jpg

سوهو یه بار از دست ما فرار کرده، 37 سالشه و از حساب ملی زیاد برداشت کرده، اون قبل ازینکه پروژه ی شکست خورده ی ما انجام شه بزرگترین رئیس مافیا بود، ما تمام آدماشو دستگیر کردیم اما متاسفانه فرار کرده، الان با کریس همکاری داره و با پولی که به جیب زده داره زندگی خوبی میکنه

http://www.axgig.com/images/97448895735220297067.jpg

ما دقیقا راجب چانیول مطمئن نیستیم، اون29 سالس و تو بندای مافیاس ولی فعالیت خاصی نداره، حدس ما اینه که کارشو هنوز بروز نداده و نمیتونیم بیخیالش بشیم، احتمال همکاریش با کریس وو بالاس ولی سرنخ دیگه ای ازش نداریم، مکانش مشخص نیست ولی باید دستگیر بشه و برای این دستگیری جرم لازمه، وجودش اون بیرون خطر بزرگیه، انگیزه داره کل مافیای کره رو زیر نظر بگیره پس نباید بعد دستگیری کریس زیاد ول بمونه

http://www.axgig.com/images/30349278340157632771.jpg

بکهیون یکی از دوتا پسرخونده های شیومینه که ما با دومی کاری نداریم، اما این آدم هم غیب شده و برای همین ما بهش مشکوکیم که از جای شیومین با خبر باشه، 24 سالشه و تو شرکت مدیر عامل بوده، یه قرار ازدواج کاریم داشته که بابت همین قضایا بهم خورده

همون طور که میبینی کریس آدمای جوونی رو نسبت به خودش جذب کرده و این ینی برنامه ریزی طولانی برای آیندش داره، همین طور تائو یکی از جدید ترین کسایی که با کریس میپره و خیلی بیشتر از قبل به جای بیجینگ اینجاس و به نظر میاد اونا با هم رابطه عجیبی دارن، به هر حال، ما خوشحال میشیم به کمک شما بتونیم این پروژه رو موفقیت آمیز به پایان برسونیم

_تلاشمو میکنم، ما باید فعلا روی مکان بعدی فکوس کنیم که همه اونا حضور خواهند داشت، همشون با هم

********

به آخرین تلفن کاری جواب داد و اونو قط کرد

همه کارمندا مشغول کار  بودن و صدای زنگ تلفن و همهمه مراجعین اتاق بزرگو پر کرده بود

کای دوباره به همه جا نگاه کرد، چشمش به دی او خورد، ته اتاق پشت میز نشسته بود و فایلا رو مرتب میکرد، کار همیشگیش

از اول صبح که سر کار اومده بود حتا یک بارم به چشمای کای نگاه نکرده بود، کای جلو رفت و خم شد

_کیونگسو؟ اتفاقی افتاده؟ حالت خوب نیست؟

_من… خوبم

_اگه حالت تهوع یا سرگیجه داری میتونی بری خونه این که حالت خوب باشه فعلا از همه چی مهم ت-

_گفتم که خوبم

_راجب این که پلیس دنبالمون کرد، احتمالا اونا ما رو با یه سری دزد و مواد فروش اشتبا گرفتن، به هر حال لازم نیس کریس و بقیه راجبش چیزی بدونن، مث دفه ی قبل اونجا جار نزن اوکی؟

_فک نمیکنی بهتر باشه در جریان بذاریمش؟

_نه، با این آدم خوبی بودنات برای ما دردسر نساز، پس لطف کن و چیزی نگو

دی او به نشانه ی تایید سرشو تکون داد و فورا به کارش برگشت

_چرا عجیب رفتار میکنی؟ مشکوکه و من اصلا دلم نمیخواد کسی اینجا بهت مشکوک شه

دی او به چشمای کای زل زد و کای چیزی توشون دید که تا حالا ندیده بود

_دیشب کجا بودی؟

_یه جلسه داشتم چطور؟

قبلش؟

کای مکثی کرد و دوباره به دی او نگاه کرد

_برای چی باید بهت بگم؟ میخوای به چی برسی؟

_تو… رفتی اونجا… درسته؟

_چیه؟ میخوای بگی برات فرقیم میکنه؟
_برای چی اونجا بودی؟

_کیونگسو داری زیاده روی میکنی، در درجه اول این به تو مربوط نیست، در درجه دوم من فقط یه سری فایل اونجا بردم همین…

دی او صداشو آروم کرد

_تو باهاش خوابیدی

کای جا خورد اما فقط برای چند ثانیه، به خودش اومد

_این چیزی نبود که تو میخواستی؟ وقتی همه چیزو برای کریس گفتی؟ یه دفه بهت گفتم حالا که همه چی قراره اینطوری پیش بره چرا من ازش لذت نبرم هان؟

_کای… چرا اینطوری میکنی؟

_تو چرا اینطوری میکنی؟ طوری رفتار میکنی انگار بهت مربوط میشه من با کس چیکار میکنم! اگر خیلی نگرانی میتونی همون کاری که تمین برای من انجام میده انجام بدی تا من مجبور نباشم اونجا برم چطوره؟ حاضری باهام بازی کنی؟

سرشو به دی او نزدیک کرد

_بدنتو بهم میدی؟

کای نیشخند مسخره ای زد و ازون جا رفت، تمین دنبالش اومده بود و داشت راجب یکی از پرونده ها ازش سوال میپرسید

دی او میدید که چطور کای با لبخند بهش جواب میده و تمین باهاش لاس میزنه، باید عادت میکرد، به کثیف بودن

{فلش بک}

کیونگسو مردد بود، به راه روی عریض رو به روش نگاه کرد و ازین که اومده پشیمون شد

اصلا به اون ربطی نداشت، چرا اومده بود؟ اصلا چه اهمیتی داشت تمین و کای با هم چه رابطه ای دارن؟ چه اهمیتی داشت اگه تمین کای رو بدست میاورد یا نه؟

نتونست خودشو قانع کنه، واقعیت این بود بیش از حد برای این موضوع کنجکاو بود، نمیدونست چرا ولی کای براش ویژه بود، نمیدونست چرا اما نمیخواست اونو به تمین ببازه

با اینکه چیزی بینشون نبود… جلو رفت، آروم قدم برمیداشت و عرق سردی کف دستاشو خیس کرده بود

به در انتهای راهرو رسید، لای در باز بود و تاریکی مطلقی همه جا رو میپوشوند، بازم دو دل شد و برگشت که بره اما صدای بلندی که شنید روی  زمین میخکوبش کرد… ینی واقعا اون اتفاق افتاده بود؟ چشماشو به در نزدیک کرد تا به تاریکی عادت کنه

لا به لای اجزای اتاق دنبال صدا های پشت سر هم و بلند تمین حرکت کرد و چشماش روی تخت قفل شد، صحنه ای که میدید بیشتر از چیزی که فکرشو میکرد براش دردناک تموم شد… نمیتونست چشم برداره، اون صحنه ی نه چندان جالب رو تا آخر دنبال کرد و انگار بیشتر از قبل به حس احمقانه ای که بهش فکر میکرد مطمئن شد

{پایان فلش بک}

* * * * * *

از جمله نکاتی که متداول راجبش سوال میشه وضعیت و مکان بکی هستش که باید بگم فعلا تغییری توش ایجاد نمیشه و همون جا میمونه! کلا هم همون طور که خودتون دارین میبینین قسمتای رمنس و عاشقونه خیلی تو فضای این فیک قرار نمیگیره و از الان میگم که روابط زوجا متفاوته و ممکنه اونطور که فک میکنید یا دوس دارید نباشه و زمینه داستان دارک هستش، مرسی

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |

Latest posts by Arcane (see all)