سلااام به دوستای گلم آدلاید هستم..

با قسمت اول فیک جدیدم عشق ابدی برگشتم خدمتتون…

بفرمایید ادامه:

دوستای گلم فک کنم تو تیزر که سحر جونم لطف کرد و گفت متوجه شده لاشید که این داستان رو چقدر دوسش دارم و برام مهمه…لطفا ازم با نظراتتون حمایت کنید دوستان گلم…اینم قسمت اول امیدوارم دوسش داشته باشین..

EP1 :پشتوانه ی من

12 سال مدت زیادیه…مدت زیادیه برای ی قلب عاشق .. برای جون دادن تو تبی که تمام زندگیت برات به وجود اورده..برای تحمل تنش هایی که از جانب عشقت ایجاد شده ، تنش هایی که افسردت میکنن ..داغونت میکنن..

تحمل گریه های شبانه .. کابوس های بی پایان درباره ی اون..میگرن عصبی و قرص های مختلفی که ی بچه هشت ساله باید تحمل میکرد فقط و فقط به خاطر درد عشق..12 سال برای تحمل تمام اینا خیلی زیاده خیلی..ولی من تحمل کردم…

اینم خوب میدونستم که زندگیم داشت سیاه میشد .. به سیاهی شبایی که تو تنهایی خودم گریه کردم و ذره ذره آب شدم..روزگارم مثله ی قهوه بدون شکر،تلخ بود..اما این تلخیش هم برای من عادی شده بود.. تلخی روزگار من از بی توجهی های اون بود.. تلخی شبایی که به زور قرص خواب،صبح میشد…

از بچگیام میشندم و میدیدم که عشق و عاشقی زیباست و خوشی و خوشحالی با خودش به همراه داره ولی عشق ممنوعه ای که تو دل من بود چیزی جز درد و رنج و ناراحتی برای من با خودش نیاورد…12 سال پیش دنیای منم مثله تمام همسن و سالام شاد بود و تحت شعاع شادی های کودکانم بودم . شاید اگه اونا همسایه ما نمیشدن شاید اگه ما با اونا اشنا نمیشدیم زندگی من هیچ وقت انقدر تلخ نمیشد…هیچ وقت.

“فلش بک 12 سال پیش”

– پسرمممم لوهانن . مامانی همسایه جدید برامون اومده پسر هم سن و سال تو دارن نمیخوای ببینیش؟؟؟

–واااای اخ جووون هم بازی جدیدددد بریممم مامانیییی..

دست مادرمو گرفتم و رفتم به دیدن همسایه ی جدیدمون..به سمت سرنوشتم .. به سمت دوتا چشم خمار که زندگیمو عوض کرد…

اون شب وقتی از اون خونه برگشتیم من ی چیز با ارزش تو اون خونه و پیش پسرشون جا گزاشتم و اون .. قلبم بود.

” پایان فلش بک “

قلبی که جا گذاشتم کم کم ترک برداشت..ی ترک عمیق که هر لحظه منتظر ی تلنگر کوچیک از طرفه شکارچیشه تا بشکنه…واسه همیشه بشکنه…

صدای زنگ مدرسه که منو از افکارم بیرون کشید متوجه شدم که وقت برگشتن ب خونه اس ،کولمو رو پشم جابجا کردم و ب سمت خونه راه افتادم نزدیکای خونه بودم که چشمام فقط رو ی موجود خیره موند کسی آرزوم بود عمرم بود داشت از ماشینش پیاده میشد . با اون استایل فوق العادش دوباره دل منو برای هزارمین بار عاشق خودش کرد برای هزارمین بار ب خودم اعتراف کردم . اعتراف ب اینکه دیوانه وار میخوامش و بدون اون نمیتونم و اگه نباشه منم نیستم…

نگاهم رو صورتش بود چرخید سمت من با ی پوزخند نگام کرد رفت تو خونه . دلیل اینهمه بی توجهی و ازطرفش رو نمیفهمم مگه من چ کار خطایی انجام دادم .. تنها گناه من عشق ممنوعه من بود..

غمگین تر از همیشه برگشتم سمته خونمون و ی راست رفتم تو اتاق درو قفل کردم و شروع کردم به گریه کردن تا وقتی که خوابم برد..

صبح  از خواب بیدار شدم و به سمت دستشویی رفتم بدنم کرخت شده بود درد میکرد..خب این دیگه برای من چیزی عادی بود..درد.. وقتی داشتم به صورتم آب میزدم از تصویری که تو آیینه میدیدم وحشت کردم هرچند که من تقریبا هر شب قبل خواب گریه میکردم ولی هیچ وقت به این شدت صورتم داغون نشده بود..چشمای قرمز و گود افتادم پوست رنگ پریدم همه و همه خبر از گریه های بی نهایت دیشبم میداد.ب صورتم آب زدم و به زور ی چندتا کرم و صابون تقویتی تونستم صورتمو شبیه انسانای زنده بکنم.اون روز هم مثله روزای دیگه بی هدف تو مدرسه گذشت.. روزهای من همیشه اینجوری بود ..خیلی وقت بود که دیگه من زندگی نمیکردم و فقط میگذروندم روزامو ، بکهیون دوستم تنها کسی بود ک خبر از دل من داشت اونم مثله من بود و عاشق همنوع خودش بود.با این تفاوت که اون خوشبخت بود و اون پسر هم دوسش داشت.. همیشه بهم امید میداد ک اونم ممکنه دوستم  داشته باشه و اینحرف ها ، حتی اگه همه انسانهای روی زمین هم به من میگفتن درست و میشه امید میدادن ، من خودم میدونستم که اون منو نمیخواد و این ی حقیقت اجتناب ناپذیر بود..صبح دوباره داشتم ب مدرسه میرفتم ک دیدمش با کت و شلوار طوسی و کراوات قرمز از همیشه بهتر به نظر میرسید .باز هم بی تفاوت از منه عاشق گذشت و رفت منم با دنیایی و از غم به راهم ادامه دادم و ب مدرسه رسیدم که بکی اومد جلوم و با هیجان شروع کرد حرف زدن : 

-لوهاااان وااای لوهااان اگه بدووونی امروز کیی قراره بیاد مدرسه از خوشحالی باال در میااارییی

-بکی تو خودت میدونی ک هیچی منو خوشحال نمیکنه

_اره من میشناسمت  ولی لوهان این دقیقا همون موردیه که باعث خوشحالیت میشه..

شوکه شدم از شدت تعجب نمیدونستم  چیکار کنم : 

-بکی تو دا..ری.. درب..درباره چی حر ر رف میزنی (نقطه و فاصله ینی لوهان داره با لکنت حرف میزنه) نکنه نکنه منظورت اونه؟ اون ..اون اینجا چی.. چیکار میکنه؟

_استاد درس اقتصادمون از یکی از دانشجوهای برتر دراین باره و مدیرای برتر تو این زمینه دعوت کرده بیاد برامون حرف بزنه اون کسیه ک میخواد بیاد..

حس دوگانه ای داشتم هم متعجب و هم شوک زده بودم و هم خوشحال ولی بالاخره حس خوشحالیم ب تعجبم غلبه کرد .. از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم وقتی لندکروزشو دم در مدرسه دیدم که پارک شد از خوشحالی اینکه قراره دوساعت مداوم ببینمش سر از پا نمیشناختم…

تو کلاس نشسته بودم و غرق نگاه کردن بهش بودم ک چ با غرور خاصی کنار معلممون ایستاده : سلام بچه ها ایشون همون کسی هستن ک گفتم یکی از بهترین دانشجوهای اقتصاد ک همزمان یکی از برترین مدیران هم هستن..

با ی غرور خاصی شروع کرد ب حرف زدن : سلام بچه ها من اوه سهون ، دانشجو دانشگاه اقتصاد سعول (حمزه ندارم)  و مدیر شرکت lionهستم.

محو اون صورت زیباش بودم من تو صورت اون زندگی ، عشق ، و قدرت خدارو میدیدم . حرفاشو نمیشنیدم تو ی دنیای دیگه بودم دنیایی و که متشکل از من و اون بود.. البته این فقط وضعیت من نبود بیشتر بچه های کلاس محو سهون بودن ..

-جناب لوهان میشه بگید تو کدوم هپروت با من ب سر میبرید؟؟؟

با صداش ک مثل همیشه قصد مسخره کردن و تحقیر منو داشت ب خودم اومدم همه بچه ها زدن زیر خنده و پوزخند اونم عمیق شد . اشک تو چشمام جمع شد از شکستن غرورم متنفر بودم مخصوصا از طرف سهون ، کسی ک عاشقش بودم .. کسی که تمام زندگی و ارزوم بود اینطور با غرور من از عمد بازی میکرد ..

بلند شدم و از معلم اجازه گرفتم و وسایلمو جمع کردم و چون زنگ اخر بود رفتم سمت خونمون تو راه نتونستم جلو اشکامو بگیرم و گریم گرفت دلم از همه چی گرفته بود از خودم از دنیای خودم از زندگیم از همه چی از اینکه بین این همه ادم چرا اون؟چرا اوه سهون مغرور که از بچگی به سنگی مشهور بود باید میشد دنیای من؟تو فکر زندگی مزخرفم بودم ک گوشیم زنگ خورد با دیدن کد آمریکا تمام غم و غصه هام فراموش شدن و جاشونو ب ی ذوق وصف ناپذیر دادن اون یکی از محدود کسایی بود ک میتونست خوشحالم کنه سریع ب تماس جواب دادم :

-سلااااام هیوونگ چ عجببب خوبی؟ چ خبر،؟ دلم برات تنگ شده بود ، هیونگ؟ چرا حرف نمیزنی هیونگ؟

_وااای لوهااان ی لحظه زبون ب دهن بگیر بچه چته مگه میزاری منم حرف بزنم خو؟

خندم گرفت داشت راست میگفت من حتی فرصت حرف زدن ب اون بیچاره نداده بودم.

-خخ ببخشید هیونگ. خوبی ؟نمیای اینجا؟

_اگه بزاری حرف بزنم میخاستم همینو بگم من فردا میام سعول برای همیشه..

شوکه شدم و از خوشحالی حتی نمیتونستم حرف بزنم داشتم بال درمیاوردم صدای نگرانش میشنیدم از اون ور خطر ولی نمیتونستم حرف بزنم :

_اهو.لوهانی خوبی؟ کجا رفتی کجایی ؟ لوهاان داری نگرانم میکنیا.

بالاخره تونستم خودم پیدا کنم :

-با صدایی ک خوشحالی و ذوق ب وضوح توش دیده میشد گفتم : هیونگ ج..جدی؟ واقعا؟ ح..حقیت داره؟ واقعا می..یای؟یا دارم خواب میبینم؟بعد این مدت برا همیشه ..برا همیشه همیشه برمیگردی؟

_آره لولوی من هیونگت برا همیشه میاد پیشت برا همیشه ی همیشه دیگه تنها نیستی منو داری.

چقدر ب این حرفا نیاز داشتم از طرف کسی که پشتیبان حامی و برادرم بود و منم عاشقانه دوسش داشتم.

برادری که دوسال بود بخاطر ماه های اخر دانشگاهش و گرفتن مدرکش از امریکا ازم دور بود .انگار دنیارو بهم داده بودن ولی اگه هیونگ منو میدید تو ی نگاه از اشفتگی دلم باخبر میشد.اون برادرم بود اون منو بهتر از خودم میشناخت .با قیافه زار من محال بود منو ببینه و نفهمه چه بلایی سرم اومده.نفهمه که با اهو کوچولش چیکار کرده روزگار.محال بود نفهمه که چقدر داغون شدم.اما چیزی که مهم بود خوده هیونگ بود.این قضیه رو دیر یا زود میفهمید.

سر از پا نمیشناختم تا ساعت 9 صبح فردا از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم ساعتای هشت شروع کردم به حاضر شدن. با اینکه از ارایش کردن متنفر بودم ولی مجبور بودم بخاطر اینکه یکم صورتمو سرحال نشون بدم آرایش کنم بلوز مردونه سرمه ای و شلوار جذب مشکیمو پوشیدم و موهامو به بالا حالت دادم و عینکمم گزاشتم روش تو ایینه به خودم نگاه کردم واقعا خوب شده بودم. مادر و پدرم از در خونه خارج شدیم.خونه ما ی خونه دوبلکس تو یکی از محله های تقریبا مرفع نشین سعول بود و وضع مالیمون عالی بود. به محض خارج شدن از در خونه سهونو دیدم که با مادرش در خونشون ایستاده بود با دیدن من با چشمایی که از تعجب درشت شده بود زل زد به من چند دقیقه بهم زل زده بودیم که با صدای مادر سهون به خودمون اومدیم :

-اوه سلام بر خانواده وو عزیز..

-سلام خانم اوه عزیزم..اوه سلام سهون خیلی وقت بود ندیده بودمت چه مردی شدی برا خودت عزیزم…

ما و خانواده اوه باهم رابطه خانوادگی داشتیم و مادر من و مادر سهون و پدرامون باهم دوست بودن..ولی نمیدونم چرا سهون با من بد بود..البته ی زمانی بود که خیلی با هم خوب بودیم ولی از اون روز لعنتی همه چیز بهم ریخت..

با شنیدن اسمش هم ضربان قلبم بالا میرفت و هیجان زده میشدم چه برسه به اینکه الان کنارم ایستاده بود..

– مچکرم خانم وو ..

همیشه جلوی خانواده خودش و خوب و با شخصیت ولی اگه تنها میشدیم با من به سردی و بدی رفتار میکرد..ولی من هیچ وقت چیزی نگفتم و شکایت نکردم چون اون عشقم بود ..

-اوه راستی از شیوون شنیدم که پسر بزرگتون داره میاد دارید میرید استقبالش؟خیلی متاسف شدم که من امروز بخاطر کمرم وقت دکتر دارم و اگرنه حتما میومدم منم استقالبش اون مثله پسر بزرگ خودم میمونه..

شیوون پدر سهون مرد فوق العاده خوب و شریف و مهربونی بود و صاحب شرکتی بود که سهون مدیرعاملش بود..

– تو لطف داری ..اوه بله پسرم بالاخره داره برمیگرده ما هم خیلی مشتاقیم برای دیدنش..این چه حرفیه که میزنی خیلی لطف داری..حتما برا مهمونی هفته اینده که به مناسبت برگشتن پسرمه میبینمت جینا..

-اوه بله بیشتر از این مزاحم نمیشم ..

دو خانواده خداحافظی کردن و موقع رفتن نگاه سهون دوباره سرد شد و حالت بیخیالشو به خودش گرفت و با حالتی که انگار منو ندیده سوار ماشینش شد و رفت..

دوباره سردرگم شدم از این همه جنگ احساسات با خودم با اون …

امروز به استثنا سعی کردم بهش فکر نکنم هیونگم قرار بود بیاد و من از همیشه خوشحال تر بودم…

تو فرودگاه منتظر بودیم , بلندگو اعلام کرد هواپیما نیم ساعت تاخیر داره..نیم ساعت گذشت هواپیما نشست دیگه از ذوق نمیدونستم چیکار کنم جلو در منتظر بودم که دیدمش باورم نمیشد این همون هیونگ دوسال پیش منه موهاشو از بلوند به قهوه ای سوخته تغییر داده بود بلوز مردونه مشکی با شلوار جذب مشکی پوشیده بود و عینک گنده رو چشمش خیلی منلی تر و خوشتیپ تر شده بود دیگه طاقت نیاوردم و پریدم بغلش :

-هیوووونگممممممم

متقابلا بغلم کرد 

_لولوی من چطوری عشقه داداشی؟

-خوبممم هیووونگگگ دلم براات تنگ سده بوددد 

سرمو بین بازوهاش قایم کردم و زدم زیر گریه و خودمو خالی کردم

_گریه نکن آهو کوچولوی هیونگ ، این اشکا واسه من خیلی ارزش دارنا

-خیلیی دلم تنگ شده بودد

_لوهان اون پسر ماهم هستا بزار ما هم ببینیمش خب 

صدای پدرم من و هیونگو به خودمون اورد .. هیونگ از من جدا شد و پدر و مادر و تو آغوشش گرفت و باهاشون خوش و بش کرد.

بعد یکم که رفع دلتنگی شد رفتیم سوار ماشین شدیم تا برگردیم تو راه برگشت دوباره رفتم تو فکر رفتارای سهون..

_لوهان به چی فکر میکنی؟

با صدای هیونگ از فکرام بیرون اومدم 

-من؟ من به هیچی هیچی .

لبخند ضایعی از دستپاچگی تحویلش دادم ولی اون نه بچه بود و نه اونقدر ساده که گول حرفه منو بخوره.

_لوهان به من دروغ نگو هم من هم تو میدونیم که من گول حرفاتو نمیخورم..

لحنش جدی شده ، موقع هایی که جدی میشد مشخص میکرد که شوخی نداره و امکان نداره بتونم بهش دروغ بگم…

_وایسا ببینم تو چرا اصلا این شکلی شدی لوهان چرا انقدر قیافت زار و نزار شده؟چه بلایی سرت اومده؟ چدا انقدر لاغر شدی؟ یالا جواب بده ببینم!

دیگه ترسناک شد اون همه چیو فهمید اونم تو یه نگاه و این معنیش اینه دیگه نمیتونم تظاهر کنم ، در جواب حرفاش فقط بغض کردم و سرمو انداختم پایین..

تا خونه دیگه چیزی نگفت و نپرسید ولی معنیش این نبود که بیخیال شده خوشحال از این بودم که حداقل جلو پدر و مادرمون چیزی نگفته و گذاشته برسیم خونه…

 هر چی احساسه بده همزمان به سمتم هجوم اورد خیلی از اینکه همه چیو بفهمه و واکنشش به گی بودن من و واکنشش به سهون میترسیدم . همه اینا احساس ترس و اضطراب رو به من منتقل میکردن…

تا خونه نه اون چیزی گفت و نه من…به محض رسیدن به خونه روبه پدر و مادر گفت میخواد استراحت کنه چون خسته اس و رفت به اتاقش ولی قبل رفتن گفت که فردا میاد دنبالم از مدرسه بریم ناهار بیرون تا حرف بزنیم منم از خدا خواسته قبول کردم و رفتم تو اتاقم …اون روز تا غروب هیونگ دیگه از اتاق بیرون نیومد غروب هم گفت کاری براش پیش اومده و رفت پیش یکی از دوستاش شب هم دیر وقت اومد و رفت خوابید…

از صبح که از خواب پاشدم استرس داشت وجودمو نابود میکرد هیچی از درسای اون روز متوجه نشدم و داشتم با خودم تمرین میکردم که چجوری به هیونگ بگم.

مدرسه که تموم شد دم در مدرسه ماشینشو دیدم ی ماشین هامر غول پیکر مشکی با شیشه های دودی اگه شیشه سمت خودشو پایین نداده بود متوجه نمیشدم که اون هیونگه . به سمت ماشین رفتم و سوار شدم ؛

-سلااام هیوونگگگ

-سلام

مثلا میخواستم خودمو خونسرد نشون بدم ولی خراب کردم.خیلی خشک و عصبی جوابمو داد انتظارشو نداشتم… حس ترس و اضطراب دوباره به وجودم سرازیر شد .. خیابونا مثله همیشه شلوغ بودن تو اون ساعت از روز اکثر اداره ها و مدارس تعطیل میشدن و مردم برای برگشتن به خونه هاشون به خیابونا سرازیر میشدن .. هیونگ جلو رستوران شیکی نگه داشت ساختمان رستوران تماما با سنگ های سفید تزیین شده بود و نمای زیبایی داشت وارد رستوران که شدیم تونستم شیکی و شکوه و کلاس اون رستوران رو کامل ببین سرامیک های سفیدی که از تمیزی برق میزدن میزهای بزرگی که با گلدون های کریستال و گل های طبیعی رز آبی تزیین شده بودند و در اخر پرده های مجلل به رنگ سفید و ابی نمای زیبایی به رستوران میدادند…

پشت یکی از میزهای چهارنفره که از قبل رزرو شده بود نشستیم منو رو برداشتیم و غذا سفارش دادیم.. هیونگ هنوز ناراحت به نظر میرسید و دلیلشو تا حدودی میدونستم اون خیلی رو من حساس بود و طبیعی بود با دیدن وضعیتم ناراحت بشه .. 

-خب لوهان میشنوم

هیونگ تنها کسی بود که کاملا به من نزدیک بود و بهش اعتماد داشتم پس باید همه چیو بهش میگفتم .. سعی کردم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم ، سرمو انداختمپایین تا حین صحبت کردم نبینمش و راحت تر بتونم حرفای دلمو بزنم و شروع کردم :

– خب.. خب نمیدونم چطور شروع کنم .. درست 12 سال میش بود بیست و دومین روز از ماه ژوعن که با ماشین شارژی جدیدی که بابا برام خریده بود سرگرم بودم که…

در قسمت بعد می خوانید :

Another pov :

ناخوناش توی کف دستش فرو رفته بود و افکار مختلفی توی سرش بود ی افکاری مثله انتقام.. انتقام از کسی که عزیزترین کسشو زجر داده بود …

-اطلاعات کسی به نام اوه سهون رو میخوام سریع برام جورش کن…

The following two tabs change content below.

oohsahar