سلام دوستای گلم خوبید ؟ 

قسمت چهارم رو زیاد نوشتم که چانبک دوست ها حسابی خوشحال بشن

برای مسابقه پوستر د ادر وان هنوز دوسه نفر بیشتر اقدام نکردناااا 

بعدا عکس فتوبوک رو دیدید نگید میخوایم ها 

ادرس چنلم رو در انتهای پست گذاشتم 

ممنون از همه 

 

انقدر از دست بکهیون عصبانی بود که میتونست به راحتی بکشتش… اما حیف که پولی که برای رد کردنش داده بودن انقدر زیاد بود که نمیتونست ازش بگذره ولی ترجیه داد اون پسر لوس و یکمی بترسونه تا بفهمه روی کی دست بلند کرده

وارد خونه شد و درو پشت سرش قفل کرد

بکهیون هنوز همون جایی که چانیول ترکش کرده بود با مشت های گره شده ایستاده بود

چانیول نیشخند هشدار دهنده ای زد و دستشو روی جای مشت بکیون

گذاشت و گفت :

کار خطرناکی کردی جوجه…. برای دیدن عواقبشم همینقدر شجاع هستی؟ هوم؟

و باز به بکهیون نزدیک شد

بکهیون خیلی ترسیده بود و توی دلش میگفت که ای کاش اون کارو نمیکرد اما از اونجایی که آب ریخته شده رو نمیشه جمع کرد تصمیم گرفت ترسشو حداقل  توی صورتش نشون نده

چانیول یک قدم دیگه بیشتر بهش نزدیک نشده بود که تلفنش زنگ خورد

چشم هاشو با حرص بست و زیر لب گفت :

لعنتیه خوش شانس

 

نگاه بدی به بکهیون کرد و تلفنشو جواب داد :

بله ؟

صدای رییسش توی گوشی پیچید :

مکس….. فردا ….38….42….5 .

چانیول با دقت اعدادو حفظ کرد و گفت :

اوکی

-مراقب باش

و تلفنو قطع کرد

اعداد 38 و 42 و 5 در واقع اسم رمز منطقه و ساعت قرار ملاقاتش برای رد کردن بکهیون بود

فردا ساعت 5 توی منطقه 38 و با واسطه ی شماره 42 قرار داشت

واسطه شماره 42…. سعی کرد یادش بیاد که کیه …. با به یاد اوردنش مکث کرد و سمت بکهیون برگشت و به سرتاپاش نگاهی انداخت

بکهیون دیگه نشسته بود روی زمین و زانوهاشو بغل کرده بود

چانیول ترجیه داد اذیتش نکنه … اگر قرار بود با اون واسطه رد شه خودش به اندازه کافی اذیت میشد!!!!

توی دلش فحشی نثار بکهیون کرد و گفت :

لعنت بهت….حرفمو پس میگیرم … خیلی بدشانسی بچه جون

 

…………………………

تا عصر کاری نمیکردن فقط چانیول چند تا تماس دیگه گرفت  و بکهیون چند ساعتی خوابید   و نهار هم با هله هوله   خودشونو سیر کردن

تقریبا طرفای غروب بود و بکهیون به دیوار روبه روش زل زده بود که چانیول از دست شویی بیرون اومد و دست هاشو خشک میکرد

که صدای شکم بکهیون بلند شد

و باعث شد صورتش سرخ بشه و خجالت بکشه

چانیول دستمالی که باهاش دستشو خشک کرد رو توی سطل اشغال انداخت و نیشخندی زد

خودش هم گشنه اش شده بود . رو به بکهیون کرد و گفت :

هی…بلند شو بریم بیرون یه چیزی بخوریم

بکهیون بهش نگاهی کرد و دوباره به دیوار زل زد و گفت :

نمیترسی کسی منو ببینه ؟ خودت تنها برو

چانیول اومد بالاسرش ایستاد و دستشو ب کمرش زد و گفت :

تنها موندنت خطرناک تره…. بعدم من مستخدم بابات نیستم برات غذابخرم بیارم پاشو بریم یه چیزی بخوریم و برگردیم… یکی ندونه فکر میکنه مامور مخفی ای چیزی هستی !!!

 

بکهون اروم از جاش بلند شد و سویشرت آبیشو پوشید و گفت :

باشه بابا … بریم

موقع بیرون رفتن بکهیون کلاه سویشرت گشادشو روی سرش کشید و کمی جلوتر از چانیول راه افتاد

وقتی در حیاط رو بستن همون پیرزن صبح رو دیدن که با یه سبد میوه میومد سمتشون

چانیول بکهیو نو کشید سمت خودشو گفت :

این زنه اس که باز اه …. این فکر میکنه زنم بارداره سوتی ندی ها

بکهیون کلاهشو پایینتر کشید و به چانیول نزدیک ترشد

توی دلش هرچی بد و بیراه بلد بود به چانیول میداد

پیرزن که بهشون رسید چانیول لبخندی روی لبهاش انداخت

پیرزن هم خندید و گفت :

آیگو…. براتون میوه اوردم گفتم زنت بارداره ویار میکنه !

چانیول گفت :

ممنون مادر … ماداشتیم میرفتیم بیرون

پیرزن سبد رو دست چانیول داد و گفت :

اره مادر پیاده وری واس بچتون خوبه

و متوجه بکهیون شد

چانیول درو باز کرد و روبه بکهیون گفت :

عشقم من برمیگردم الان

 

و سریع رفت سبد رو توی خونه بزاره و برگرده

پیرزن کمی بکهیونو برانداز کرد و گفت :

واقعا چه شوهر خوشتیپی داری…. حالا کلاهتو بردار ببینم چه ریختی ای!

بکهیون که نمیخواست کاری کنه که چانیول عصبانی بشه حرکتی نکرد

زن دوباره گفت :

دخترم اینجوری لباس پوشیدن برای تو درست نیستا … زنی گفتن مردی گفتن…. لباس پسرونه میپوشی شوهرتو میدزدنا!

-………

پیرزن : وا مادر … لالی؟

و به بکهیون نزدیک شد .. باورش شده بود که بکهیون لاله!

گت : دستتو بده ببینم از نبضت دختره یا پسره بچه ات؟

و دست بکهیونو گرفت و گفت:

به به چه دست خوشگلی داری

چانیول سریع رسید و درو بست و گفت :

مرسی مادر … مابریم دیگه دیرمیشه

پیرزن که میخواست صورت بکهونو ببینه منصرف شد و سری از تاسف تکون داد و رفت

به نظرش این دختره عجیب غریب و ساکت و پسرونه اصلا مناسب چانیول نبود!

با رفتن پیرزن بکهیون نفس راحتی کشید و گفت :

هووووف…. داشتم سکته میزدم

و به چانیول گفت :

به خاطر دروغ شاخدار تو داشتم سکته میکردم

چانیول بازم خشک شده بود با جدیت گفت :

بهترین چیزی بود که میتونستم بگم…بریم دیگه

حدود 10 دقیقه پیاده روی کردن و به یه رستوران کوچیک محلی رسیدن

چانیول غذا سفارش داد و وقتی غذاهارو جلوشون گذاشتن بکهیون عین از قحطی دررفته ها به غذاش حمله کرد

در طول غذاخورن بکهیون دید چانیول همه پیازهای غذاشو جدامیکنه

زبونشو روی لبهاش کشید و گفت :

اونارو بردارم؟

و با چوبهاش به پیاز ها اشاره کرد

چانیول سرشو تکون داد که بکهیون با ذوق گفت :

آسسسسسساااااا

و پیازهارو توی بشقابش ریخت و با لذت مشغول خوردن شد

چانیول از رفتار بچگانش کمی تعجب کرد و بازم مشغو غذاخوردن شد  این بار وقتی پیازی توی غذاش میید خودش توی بشقاب بکهیون میریخت

وقتی غذاشون تموم شد بکهیون نگاه حسرت باری به چانیول کرد و گفت :

ببخشید…ولی…… من یه بشقاب دیگه از این برنج سرخ شدهه میخوام

و با چشم های ملتمسش به چانیول خیره شد

چانیول چشم هاشو گرد کرد و گفت :

من دارم میترکم با این هیکل تو هنوز سیر نشدی؟؟؟؟؟

بکهیون نگاهی به میز خالی از غذا کرد و گفت :

من دارم میرم خارج…ممکنه تا چند وقت غذای کره ای نخورم

و بغض کرد

چانیول اخمی کرد  گفت : باشه باشه بغض نکن

و یه پرس غذا برای بکهیون گرفت

وقتی بکهیون مشغول خوردن پرس بعدیش بود چانیول بهش نگاه میکرد

پسر مظلومی بود ….. به جز اینکه بدجوری روی اعصاب چانیول میتونست مانور بده و عصبانیش کنه اما … سرسختی و پررو بودنش براش جالب بود … حتی با اینکه میدونست چانیول یه غریبس و الان توی موقعیت حساسیه بازم توی صورتش کوبیده بود و کمتر از چندساعت بعد اینطور کودکانه بغض میکرد و با اشتها غذا میخورد

آدم چند بعدی و بانمکی بود برای چانیول

خیلی دوست داشت ازش بپرسه ماجراش چیه و چرا به اونجا کشیده شده اما نمیخواست باهاش احساس صمیمیت کنه …..

بعد از شام کمی خرت و پرت خریدن برای صبحانه و برگشتن خونه

بکهیون از میوه هایی که پیرزن همسایه براشون اورده بود خورد و روی زمین پخش شد و اه بلندی کشید و گفت :

اخ اخ دلم

و به شکمش که باد کرده بود دست کشید

چانیول ناخواسته خندش گرفت و بی هوا گفت :

الان اون زنه قشنگ میتونه بفهمه من دروغ نگفتم

بکهیون از همونجا که ولو شده بود نگاهش کرد و گفت :

ینی چی ؟

چانیول خودشو کنترل کرد و گفت :

عین زنای حامله شدی

و زد زیر خنده

 

بکهیون عصبانی شد و خواست چیزی بگه که با دیدن خنده ی چانیول دهنش بست

با اون خنده ی از ته دل که تمام دندوناش معلوم بود و چاله ی محو روی صورتش ….. صدای خندش و چشمهاش

اجازه عصبانیتو از بکهیون گرفتن

و باعث شد باهاش زیر خنده بزنه

اون حتی اسم این پسرو نمیدونست …. چند صاعت پیش کتک کاری کرده بود باهاش و الان داشت همراهش میخندید!

اگر کسی توی اون حالت میدیدشون فکر میکرد اونا حتما بهترین دوستای همن  و حتی به ذهنشون نمیرسید که چانیول مزدوریه که  پول گرفته تا پسریو از کره خارج کنه !!!

چانیول بعد از اینکه یه دوش گرفت در حالی که موهاشو خشک میکرد از حمام بیرون اومد و به بکهیون گفت :

نمیخوای یه دوش بگیری؟

بکهیون روی زمین نشسته بود و زانوهاشو توی بغل گرفته بود و از پنچره بیرونو نگاه میکرد

سری تکون داد و بلند شد و توی حمام رفت

چانیول هم موهاشو خشک کرد و با گوشیش چند تا تماس گرفت … توی دلش حس بدی داشت نمیدونست چرا .. چند بار با این واسطه برخورد داشت اما اصلا ازش خوشش نمیومد

بکهیون حمامشو تموم کرد و چانیول صدای بسته شدن شیر اب رو شنید

بکهیون بعد از چند لحظه سرشو از توی حمام بیرون اورد و با موهای خیسی که قطره های اب ازشون میچکید گفت :

ببخشید …. میشه به من یه حوله بدی ؟

چانیول جلوی درر حمام رفت و با خنده مسخره امیزی به بکیهون گفت :

مگه هتله ؟ حولتو نبردی اون تو؟

چشم های بکهیون درشت شد و گفت : من…. من حوله نیاوردم که!

چانیول با تعجب خندید و گفت :

ینی فکر نمیکردی یه حمومی بری ؟

بکهیون لب هاشو به طرز با نمکی جلو اورد و گفت :

چیکار کنم ؟

چانیول که نمیخاست جلوی اون قیافه بخنده سرفه ای کرد و گفت :

قیافتو اون شکلی نکن…. بیا اینو بگیر

سمت حوله خودش رفت و به بکهیون پرتش کرد

بکهیون که سعی میکرد بدنش مشخص نباشه حوله رو با دست گرفت و گفت :

اقای محترم این خیسه ها!! الان باهاش خودتو خشک کردی اونوقت میگی منم ازش استفاده کنم ؟

و با حالت چندشی به حوله نگاه انداخت

چانیول شونه ای بالا انداخت و گفت :

خود دانی … انقدر بمون اون تو تا به طور طبیعی خشک بشی!

بکهیون که دیگه چاره ای نداشت هوفی کشید و در حمام رو بست

چند لحظه بعد درو باز کرد و بیرون اومد

تیشرت و شلوار راحتی ای پوشیده بود و موهای خیسش روی سرش پخش شده بود و کمی از یقه ی لباسشو خیس کرده بود

به نظر چانیول توی اون لحظه عین یه احمق شده بود

اصلا بهشون نمیومد همونایی باشن که چند ساعت قبل به خون هم تشنه بودن !

بکهیون روی زمین نشست 

چانیول بهش گفت : واقعا ادم کثیفی هستی … چه ادمی با اینکه میدونه یه سفر

طولانی پیش رو داره حتی یه حوله برنمیداره با خودش ؟

بکهون چشم غره ای بهش رفت و گفت :

من خیلی تند چمدون بستم اون موقع هم اصلا حواسم به حوله نبود!

چانیول سری از روی تاسف تکون داد و گفت :

باشه …. زود باش باید بخوابیم ….. صبح زود باید بریم

بکهیون به چانیول کمک کرد و رخت خوابها رو روی زمین و با فاصله از هم انداختن

سعی کرد به اینکه روی زمین میخوابن غر نزنه تا باز دعواشون نشه

روی تشکش دراز کشید و پتوش رو روش کشید

دستاشو زیر سرش گذاشت و رو به چانیولی که پشتشو بهش کرده بود و داشت میخوابید پرسید :

بعد از اینکه از مرز رد شدیم کدوم سمت میریم ؟

چانیول سمتش برگشت و گفت :

رد شدیم ؟ جمع میبندی چرا ؟

بکهیون گفت :

خب مگه با هم رد نمیشیم ؟ تو زودتر میری اونور ؟

چانیول خنده ای کرد و گفت :

نه اقا پسر …. من تورو دست واسطه میدم و برمیگردم سر زندگیم …. من چیکار دارم که بخوام رد شم ؟

بکهیون به وضوح ترسید و توی جاش نشست و با من و من گفت :

یعنی چی ؟؟ ینی…ینی منو کی دیگه میبره ؟ من….من فکر کردم خودت منو میبری

چانیول بی حوصله توی جاش نشست و گفت :

نه خیر…. من وظیفم اینه که تورو بدم دست واسطه و برگردم از اونجا به بعد اونا میبرنت

وقتی چهره مضطرب بکهیونو دید گفت :

نترس بابا…اونا هم مثل من چه فرقی داره ؟ نمیخورنت نترس….. تحویلت میدن و برمیگردن

بکهیون اب دهنشو قورت داد و باز دراز کشید

چانیول هم دوباره پشتشو کرد بهش و سعی کرد بخابه

اینکه کی اونو رد میکنه بهش مربوط نمیشد …. این که اولین کارشون نیست …. سعی میکرد خودشو قانع کنه که اون مرد به خاطر پولم که شده به بکهیون کاری نداره

بکهیون که استرس وحشتناکی به جونش افتاده بود پتو رو توی مشتش میفشرد

اصلا احساس خوبی نداشت

درسته که اون پسر بد اخلاق و عصبی و رو اعصاب بود اما …. به یه دلیلی

که خودشم نمیدونست چیه بهش اعتماد داشت

توی این موقعیت ازش جداشدن بهش حس ترس و تنهایی میداد

دعا میکرد هرچه زودتر این دوره تموم شه

از فکر و خیال زیاد کم کم خوابش برد و تمام شب کابوس رهاش نکرد

ادرس چنل من : https://telegram.me/sumifanfic

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)