ادامـــــــــــــــه :)

آخرین اشکها-قسمت شصت و هفتم 

-وای این خیییلی شگفت انگیزه!!!

سهون:یعنی میخوای بگی واقعا تا به حال سوار هواپیما نشدی؟
-نه..هیچ وقت عمرم همچین ریسکیو نکردم…وای سهون اون ماشینا رو ببین!وااای ما الان سوار یه ماشین غول پیکریم که دو تا چرخ کوچیک داره و اسمش هواپیماس…این خیلی ترسناک و…خب خیلی…
سهون در حالی که وسایل بالای سرمونو چک میکرد دوباره نشست سره جاش و سرشو به پشتش تکیه داد:پس چرا بلند نمیشه
با چشمای گرد گفتم:یعنی الان ما میریم اسمون؟..وای خیلی هیجان انگیزه
خانمی اومد و یکم حرف زد ولی انقدر تپش قلبم بالا بود و هیجان داشتم که انگار توانایی شنیدنم رو از دست داده بودم و میخواستم زودتر این پرواز رو تجربه کنم.
کاملا برگشته بودم سمت پنجره و همه چیزو زیر نظرم گرفتم..چقدر مهیب و جالب بود…میتونستم پرواز کنم و در عرض کمتر از یک ساعت برسم به بوسان…وای این عالی ترین اتفاق زندگیمه
مهمانداری که از تو راهروها رد میشد تا مسافرارو چک کنه مجبورم کرد درست سر جام بشینم و کمربندمو ببندم.به زور صاف نشستم و کمربندمم عین سهون بستم…
چند دقیقه ای گذشت که حس کردم هواپیما داره تکون میخوره.خندم گرفته بود نمیدونستم چطور باید خودمو کنترل کنم:سهونا…داریم حرکت میکنیم…داریم راه میوفتییم
سهون با لبخند به شوقم از پرواز نگاه میکرد و حرفی نمیزد.بالاخره هواپیما شروع کرد به حرکت و خلبان گفت آماده ی بلند شدن میشویم!بعد دو تا موتور عظیم هواپیما غریدن و زنده شدن.هر چی سرعتش میرفت بالا من بیشتر تو صندلیم فرو میرفتم:وای وای الان بلند میشه…چقدر تند میرههه 
پلکامو محکم به هم فشردم و بازشونم نکردم..بالاخره سهون دستمو محکم گرفت  و گفت:لوهان نگاه کن…داریم بلند میشیم
یکی از چشمامو باز کردم و به پنجره نگاه کردم.انگار زمینو کج کرده بودن:این خیلی خیلی قشنگه…یکی از باحال ترین اتفاقای تاریخ بشریته سهوون!!
سهون با لبخند گفت:چرا دستات خیسن
لبخند دندون نمایی زدم:آمم خب میدونی…از هیجان و ترس عرق کرده
سهون:ترس؟عرق؟
-اگه بیوفته چی
سهون:هیچ وقت همچین اتفاقی نمیوفته.ببین…الان دیگه کاملا بلند شدیم و فقط داریم اوج میگیریم
با شصتش پشت دستمو دورانی،نوازش کرد وگفت:میدونی ما خیلی شانس اوردیم که تاخیر نداشتیم و سر ساعت بلند شدیم.اما خب تا اونجا یک ساعت راهه و ساعتم دوازده و ده دقیقس
-من ساعت دو بیدار شدم یادت که نرفته
کوتاه خندید و سرشو تکون داد:یادم نبود مثل من زود بیدار نشدی
منظورشو فهمیدم برای همین صاف نشستم تا قدم بلندتر شه و گفتم:من میخوام سئولو از این بالا ببینم ولی مثل این که تو قبلا این کارو کردی پس بگیر بخواب تا مزاحم من نباشی
سرشو به پشتش تکیه داد و چشماشو بست:این دعوت به خواب بود؟
سرشو گذاشتم روی شونم و گفتم:اره ولی اونجا نه
سهون:وسایلی که شیو از ماشین هانی دادو چیکار کردی؟
-خوراکیا؟
سهون:اوهوم
-تو چمدون تو گذاشتم
سرشو تکون داد و حرفی نزد منم سکوت کردم تا بتونه بعد از این روز سخت و استرس اور یکم استراحت کنه..
از پنجره ی کوچیک کنارم،به شهر که حالا از این بالا،جذابیت و زیبایی بیشتری به دست اورده بود خیره شدم!انگار یه جورچین منظم با کلی مجتمع و خیابونای تو در تو بود.تازه اینجا بود که فهمیدم چقدر مهندسی و طراحی شهر به این بزرگی سخت و پیچیدست.انقدر چراغونی بودن شهر بهش جلا داده بود که از دیدنش خسته نمیشدم!دلم خواست یه دورم وقتی هوا روشنه سوار هواپیما شم.
به دستم که تو دست سهون بود نگاه کردم و لبخند زدم..کی ما رفتیم جشن؟کی اومدیم بیرون؟کی رفتیم بیمارستان؟کی اومدیم فرودگاه و الان اینجا کنارهم نشستیم!چقدر زمان زود گذشت..اون شبی که کنار رود هان چشمم به بلیطا افتاد،اصلا نمیتونستم باور کنم همچین روزی میرسه که ما اون همه اتفاقای سختو پشت سر میزاریم و بدون دردسر میریم بوسان!!
ای کاش تا آخر سفر دیگه هیچ استرسی بهمون وارد نشه.
سرمو گذاشتم رو سر سهون که یه هو مطلبی با اومدنش توی ذهنم،لبخندو از روی لبام پاک کرد.صدای کای توش گوشم پیچید “شکوندن شیشه،اینه،ظرف،لیوان،سیگار کشیدن،الکل خوردن،شب بیداری…اینا کار یه انسان یکم عصبیه؟برادرت مشکا داره هانی..بفهم لطفا”
شکستن شیشه!پس حتما امروز که ازش پرسیدم چرا شیشش انقدر تمیزه بهم دروغ گفت..اون کارگر نداشته بلکه شیشه رو تازه خریده بود!
شب بیداری..دقیقا موضوعی که چند روزه ذهنمو به خودش درگیر کرده..میدونستم سهون بی خوابی داره ولی اخه چرا…چی باعث شده انقدر تغییر تو رفتاراش پیش بیاد…شک داشتم الانم خواب باشه ولی اذیتش نکردم تا حداقل ارامش داشته باشه..
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم 
“چه اتفاقی برات افتاده اوه سهون…”

فضای داخل هواپیما تاریک بود و نور کمی رو روشن گذاشته بودن.اکثر مسافرا یا خواب بودن و یا کتاب میخوندن و همین کافی بود تا چشمام سنگین بشن و ناخودآگاه خوابم ببره
با تکونا و سر و صدایی که اطرافم بود چشمامو اروم باز کردم.مردم همه بلند شده بودن.خمیازه ای کشیدم و سرمو بلند کردم…سرم روی شونه ی سهون بود یعنی وقتی خوابیدم اون سرمو گذاشت رو شونش؟
سهون:بیدار شدی بالاخره
سرمو برگردوندم سمتش و لبخند زدم:چرا زودتر بیدارم نکردی؟رسیدیم؟
سهون:اره دیگه…بلند شو باید بریم بیرون
از جامون بلند شدیم و همراه با چمدونامون از هواپیما خارج شدیم…
ساعت تقریبا دو شده بود و هوای این موقع صبحم یخه یخ بود.دندونام میلرزیدن و دستام از سرما یخ کرده بودن اما سهون خیلی بی تفاوت تند تند راه میرفت و چمدونشو دنبال خودش میکشید..
انقدر از سرما قدمای کوچیکی برمیداشتم که هر دو قدم اون مساوی بود با چهار قدم من به همین خاطر دوییدم تا بهش برسم.سریع سوار اتوبوس شدیم…
چمدونمو اوردم بالا و پشت سر سهون به سمت ته اتوبوس رفتیم اما متاسفانه جا برای نشستن نبود و ما ایستادیم…بعد از چند دقیقه که اتوبوس پر شد،راه افتاد … من به صندلی ای که پشتم بود تکیه داده بودم و سهونم جلوم ایستاده بود و با یه دستش میله ایو گرفته بود که نیوفته.تو همون حالت ایستاده چشماشو بسته بود و خمیازه کشید.بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید،نگاه خیره ی من بود:چیه؟
-خیلی خوابت میاد نه؟
سهون:اره خیلی
-مگه تو هواپیما نخوابیدی؟
سرشو تکون داد.اخم کردم و گفتم:چرا؟
سهون:چون تو هواپیما حالت تهوع بهم دست میده
-پس حق نداری فردا زودتر از ساعت یازده بیدار شی
پوزخندی زد…از همونایی که در هر صورت جذابش میکرد و باعث شده بود اولین بار دل منو به لرزه در بیاره.چشماشو بست و گفت:اره باشه…اگه خوابم ببره
دوباره حرفای کای یادم افتاد و با بهت و نگرانی گفتم:چی؟
چشماشو باز کرد و سرشو تکون داد:هیچی
دستمو گذاشتم رو کمرش و به نگاه کردنش ادامه دادم.میدونستم الان چشمام چقدر نگران و ناراحتن نمیخواستم این طور باشه دوست داشتم منطقی باهاش حرف بزنم ولی انگار چشمام قصد دیگه ای داشتن:سهون…چند وقته نخوابیدی؟
تا حدودی جا خورد چون چشماش یکم گرد شدن:چی؟
-قرمز بودن چشمات،سیاهی دورشون،کلافگی، خمیازه های همیشگی…اینا نشونه چی ان؟
سهون:بعدا در موردش حرف میزنیم
-نه میخوام الان بشنوم
همون موقع اتوبوس ایستاد و حرفمون نصفه نیمه موند.ناچارا بعد از خالی شدن اتوبوس،ازش پیاده شدیم و سریع یه آژانس گرفتیم برای آدرسی که سهون داد به راننده.
چون سردم بود سریع رفتم نشستم داخل ماشین و دستامو گذاشتم رو بازوهام و مالوندمشون تا یکم گرمم شه.سهون و راننده بعد از گذاشتن وسایلمو تو صندوق،سوار شدن و راه افتادیم.
من و سهون جفتمون عقب نشسته بودیم.اون سرشو تکیه داده بود به پشتش و منم خیره شدم بودم به نیم رخ خستش.انقدر نگاش کردم که بالاخره روشو برگردوند سمتم:این جوری نگام نکن
جوابی بهش ندادم تا ادامه بده:راستش لوهان…یه موضوعی پیش اومده که من باید زودتر از اینا باهات در میون میزاشتم ولی…
چشماشو بست و سرشو تکون داد:الانم نمیدونم چطور باید بهت بگم
چشماشو باز کرد و ادامه داد:احتمال این که تو هم با فهمیدنش مثل بقیه فکر کنی…
-زیاده؟
سهون:نمیدونم…نمیخوام زود قضاوت کنم

-چی شده؟
سهون:خب من یه مدته که رفتارام دست خودم نیستن…وقتی از کوره در میرم نمیفهمم دارم چیکار میکنم ولی وقتی به خودم میام میبینم هرچی که اطرافمه رو داغون کردم..
پس حرفای کای حقیقت داشتن.وقتی داره خودش اعتراف میکنه یعنی حتما چیزی وجود داره.چرا این بلا سر سهون من اومده..چرا؟اب دهنمو محکم قورت دادم تا خودمو نبازم و بغض نکنم:چند وقته این جوری شدی؟
سهون:نمیدونم…از وقتی که با اون دختره رفتیم تو یه خونه و فهمیدم هر روز دارم با شیشه خورده هایی که تو اتاقمه خودمو زخمی میکنم 
-یعنی اون زخمه روی دستت… 
نزاشت ادامه بدم و خیلی جدی گفت:نمیخوام در مورد اون چیزی بگی
برای اینکه عصبیش نکنم در موردش حرفی نزدم و گفتم:خب…ادامه بده
سهون نفس عمیقی کشید و گفت:این چیز کوچیکی نیست لوهان،شیشه-آینه-لیوان-میز-بشقاب..هر چی که دم دستم باشه رو نابود میکنم…شبا خوابم نمیبره…سیگار میکشم و تا خر خره الکل میخورم…
سعی کردم اروم و ریلکس باهاش برخورد کنم:خب این که چیزی نیست من فکر میکردم اتفاق بزرگتری برات افتاده

با تعجب سرشو بلند کرد و گفت:چی؟یعنی تو نمیترسی؟
-نه از چی بترسم؟فوقش مجبورم هر هفته باهات برم وسایل خونه بخریم 
سهون:ولی من روحم بیماره…حتی ممکنه سره تو بلایی بیارم برای همین وقتی اومدم سئول جرئت نمیکردم بیام پیشت
با تعجب گفتم:چی؟
سهون:اون یه ماهی که تو بیمارستان بودی…هر روزشو داشتم با خودم کلنجار میرفتم..هر لحظه سعی میکردم با برنامه ی خاصی پیش برم که عصبی نشم و اگرم عصبی میشم به اطرافم صدمه نزنم…اما نتونستم…هر روز یه سرویس میشکوندم…میترسیدم کنترلم از دستم خارج بشه و بخوام به تو هم صدمه بزنم اون وقت نمیتونستم هیچ وقت خودمو ببخشم…
انقدر تعجب کرده بودم که نمیدونستم چی باید بگم..من اون همه مدت منتظرش بودم و هر لحظه به اون فکر میکردم..اون وقت با همچین دلیل مسخره ای بینمون فاصله مینداخت.
دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:شنیدی لوهان؟
دیگه عصبانی شده بودم واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم.دستمو بردم بالا و با تمام قدرت بردمش سمت صورت سهون اما…لعنتی…چطور دلم بیاد بزنمت وقتی انقدر مهربون و خوش فکری که برای سلامتی من این همه ازم فاصله گرفتی.
قدرت عبانیتم از بین رفت و به جاش دستمو اروم کشیدم رو گونه هاش.در حالی که چشمام یکم خیس بود لبخند زدم و گفتم:خیلی دیوونه ای سهون خیلی
سهون:لوهان تو هنوزم فرصت داری اگه از بودن با من میترس…
دستمو گذاشتم رو لبش و با اخم گفتم:ششش ادامه نده اوه سهون
سهون همون طور ک دستم جلوی دهنش بود با صدای خفه ای گفت:اخه تو که…
دستمو بیشتر رو لبش فشار دادم و گفتم:به جون مامانت اگه یه کلمه بیشتر حرف بزنی همین جا محکم میزنمت و اصلا هم عکس العملت برام مهم نیست!!
مچمو گرفت اورد پایین و گفت:ولی من… 
این بار با اون یکی دستم جلوی دهنش و گرفتم و گفتم:میگم حرف نزن مگه تو حرف حالیت نمیشه؟دفعه ی آخریه روی عشق من عیب میزاری فهمیدی؟
دستمو از روی لبش برداشتم و تکیه دادم به پشتم.سهون:نمیدونم چی بگم…همه با فهمیدن حال و روزم فکر میکنن من دیوونه ام..فکر میکنن باید بستری شم و دارو مصرف کنم ولی…
ادامه ی حرفشو خورد.رومو برگردوندم سمتش و با لبخند جملشو تکمیل کردن:ولی نمیدونن داروی تو منم.نه اون قرصای شیمیایی مزخرف مگه نه؟

لبخند کوچیکی زد و سرشو تکون داد:نمیدونم چطور باید ازت تشکر کنم
-خب من دارم یخ میزنم اگه الان برام کاری کنی میتونم به عنوان تشکر ازت قبولش کنم
سهون کتشو درآورد انداخت رو دوشم و گفت:آقا لطفا اگه میشه بخاریتونو بیشتر کنین
راننده:حتما آقای اوه!
همون لحظه گفتم:نه نه لارم نیست..نمیخواد روشن کنین
راننده که گیج شده بود از آینه نگاهمون کرد و من با چشمام بهش گفتم روشن نکنه.
سهون با اخم گفت:مگه نگفتی سردته؟ 
-چرا ولی از تو خواستم گرمم کنی نه بخاری و این لباس مسخره
چند ثانیه ای گذشت که اخماش باز شدن و خندید:بیا اینجا ببینم شیطون
شونه هامو گرفت و منو از پشت بغل کرد.بازوهاشو دورم حلقه کرد و کنار گوشم گفت:الان چطوره؟
-بد نیست
سهون بازوهاشو محکم تر دورم حلقه کرد انقدر که حس کردم دارم خفه میشم.دستمو گذاشتم رو مچش و گفتم:یااا…خفه شدممم
خندید و بازوهاشو شل تر کرد.روی موهامو بوسید و چونشو گذاشت رو سرم…با همدیگه از پنجره به فضایی که از تاریکی زیاد سیاه بود و گه گاهی درختی از کنارمون رد میشد نگاه کردیم..

صحنه ی تکراری و خسته کننده ای بود ولی ما بی حرف و کاری فقط نگاه میکردیم چون تنها چیزی که روی اون صحنه زوم شده بود چشمامون بودن.در اصل جفتمون داشتیم فکر میکردیم…به این لحظاتی که گذشت و لحظاتی که بعدا قراره بگذره…لحظاتی که ایا میتونیم بازم مثل الان ساده بگیریمش و ازش بگذریم؟! 
واقعا فکر نمیکردم بتونم انقدر اروم و با این قضیه کنار بیام اما تونستم و الان بی هیچ بحثی تونستیم در کمال ارامش تو بغل هم بشینیم…واقعا باید ممنون خدا میبودم که به حرف دلم گوش کرد و صبر رو بهم هدیه کرد وگرنه معلوم نبود امشب به همین سادگی میگذره یا نه.
بالاخره ماشین ایستاد و من از بغل سهون اومدم بیرون به اطرافم نگاه کردم.دورمون پر از درخت بود اما بعد از فاصله ی کمی،یه ساختمون وجود داشت.
از ماشین پیاده شدیم و چمدونامونو گرفتیم.بعد از اینکه با راننده حساب کرد راه افتادیم سمت ساختمون.به خاطر تاریکی زیاد و از اون جایی که من خیلی میترسیدم،دستمو دور بازوی سهون حلقه کردم:سهونا؟
سهون:بله؟
-میشه یکم تند تر بریم
قدماشو بلند تر کرد و منم سرعتمو بیتشر کردم.رسیدیم به یه در آهنی خیلی بزرگ سهون دسته کلیدیو که هانی بهش داده بود درآورد و دونه دونه کلیدا رو امتحان کرد تا بالاخره باز شد.با خوشحال رفتم تو که دیدم تازه وارد باغ شدیم و تا خود ساختمون هنوز راهه:چقدر بزرگه
سهون درو بست و قفلش کرد و اومد کنارم به اطرافش نگاه کرد:آره…خیلی بزرگه
باغ بزرگی بود که ازش سر در نمیاوردم ولی میتونستم پلای کوچیک روی رودی که تو کل باغ پیچیده رو ببینم.
همون طور که داشتم به اطرافم نگاه میکرد و راه میرفتم یه هو سهون منو کشید سمت خودش و گفت:مواظب باااش
با تعجب گفتم:چیکاری میکنی
سهون:جلوی پاتو نگاه کن وقتی راه میری.
اینو گفت و با عصبانیت جلوتر از من راه افتاد سمت ساختمون.با تعجب سرمو بردم پایین دیدم دقیقا کنار جایی که ایستادم یه استخر خیلی بزرگ وجود داره و اگه سهون منو نمیگرفت میوفتادم توش .
اب دهنمو قورت دادم و به سهون که رسیده بود به ساختمون نگاه کردم و دویدم سمتش.درو باز کرد و رفتیم تو.سریع دستمو کشیدم به دیوار تا بتونم کلید برقو روشن کنم و وقتی همه جا روشن شد نفس راحتی کشیدم.
ویلا انقدر بزرگ بود که خودش میتونست به تنهایی یه خونه برای سکونت باشه.کفش پارکت بود و ستونای بلندش،نما چوبی داشتن.بعضی از دیواراش نمای سنگ داشتن و هر گوشه،یه ست مبل راحتی وجود داشت که جلوش فرش پوست حیوون انداخته بودن..
طراحی داخلیش حرف نداشت.همون طور که با دهن باز داشتم به اطرافم نگاه میکردم پام خورد به میز و مجبور شدم بایستم.سهون داشت چمدونا رو از پله میبرد بالا.در واقع پله که نبود،یه سری چوب به طور منظم و شبیه پله،به دیوار وصل بودن و طبقه ی پایین رو به طبقه ی بالا وصل میکرد.دنبالش راه افتادم و از پله ها رفتم بالا.یه سالن گرد مانند وجود داشت که با چند تا راهرو وصل میشد به اتاق خوابا.
وسط سالن ایستادم و گفتم:حالا ما تو کدوم بریم
سهون:نمیدونم…برو در اون اتاق سومیه رو باز کن.
شونه هامو انداختم بالا و درو باز کردم.یه اتاق نسبتا بزرگ بود با همون کف پارکت و یه تخت کرم قهوه ای دو نفره که گوشه ی اتاق بود و دقیقا رو به روش میز توالت قرار داشت.سقف اتاق شیروونی بود و رو دیوار کنار تخت،پنجره ی بزرگی وجود داشت.
با خوشحالی پریدم رو تخت و گفتم:وای سهون اینجا عالیه
حرفی نزد و چمدون خودشو باز کرد.از تخت رفتم پایین و نشستم کنارش چمدون خودمم باز کردم:خیلی دیزاین خونه قشنگ و حرفه ایه.کار کیه؟
سهون:کای
-واقعا؟چه جالب
سهون:چیش جالبه؟
-خب..نمیدونم
دیگه حرفی نزدم و لباسای مجلسیم که از بعد از ظهر تا الان تو تنم بودن رو با لباسای راحتیم عوض کردم و دوباره پریدم رو تخت..سهون هم لباساشو با یه تی شرت سفید ساده و شلوار طوسی عوض کرد و چمدونا رو هل داد کنار میز توالت.
بلند شدم روی تخت ایستادم اما چون سقف شیروونی بود مجبور بودم خم شم و پرده رو تا اخر زدم کنار تا آسمونو بتونیم ببینیم
دوباره نشستم رو تخت و سهونم اومد کنارم دراز کشید.بهش نگاه کردم..دستاشو گذاشته بود زیر سرش و به سقف نگاه میکرد.منم به سقف نگاه کردم.ریسه های کوچیکی ازش آویزون بودن حدس زدم چراغ باشه
خم شدم به سمت جلو و دکمه ی کوچیکیو فشردم.ریسه ها روشن شدن هر کدومشون یه رنگ بودن.با چشمایی که از هیجان برق میزد و لبایی که از خوشحالی خندون بودن گفتم:واااو…عالیه
سهون:انقدر شیطونی نکن بیا بخواب.
چراغو خاموش کرد و دوباره کنارش نشستم:خیلی بی ذوقی
سهون:ما دو روز اینجاییم پس وقت برای ذوق زدگی زیاده.
بازومو گرفت کشید سمت تشک و گفت:بگیر بخواب

-فقط دو روز؟

سهون:اره بعدش میریم هتل

-هتل برای چی؟

سهون:خواهر کای وفامیلاشون میخوان برای تعطیلات بعدش بیان اینجا.از اولم قرار همین بوده

-واقعا؟حالا چند روز هتل میمونیم؟

سهون:دو شب و سه روز یعنی سومین روز برمیگردیم
سرمو تکون دادم و دراز کشیدم که چشمم خورد به اینه ی رو به روم:سهونا
سهون:هوم؟

صداش خیلی خسته گرفته بود.دلم براش میسوخت:میشه فردا جای اون میز و اینه رو عوض کنیم
سهون:میترسی؟
-اره صبح یا نصفه شب پاشم قیافه خودمو توش ببینم سکته میکنم
سهون:نترس…اون اینه تا فردا دووم نمیاره
نمیخواستم بیشتر از این بشنوم.آرنجمو گذاشتم کنارم و با تکیه به اون بلند شدم دستمو گذاشتم زیر سرم و نگاهش کردم.
با نیم نگاهی گفت:چیه
-تو انقدر ضعیف نبودی سهون
سهون:خودت داری میگی نَ”بودی”
-ولی دیگه قرار نیست باشی
پوزخند زد:از دست تو هم کاری برنمیاد
-چرا..میاد
سهون اخم کرد و کلافه گفت:انقد حرف نزن فقط بخواب
خواست دراز بکشونتم ولی همون جور موندم و گفتم:من امروز زیاد خوابیدم حالا تو بخواب
سهون:نمیشه
-چرا؟
سهون:ترجیح میدم نخوابم تا اینکه صد دفعه پا شم و بلا سر اطرافم بیارم
-من بهت قول میدم هیچی نمیشه خب؟فقط چشماتو ببند و به هیچی فکر نکن

دستمو بردم سمت سرش و انگشتامو کشیدم لای موهاش..همون جور که نوازشش میکردم خمیازه ای کشیدم اما حتی یه لحظه هم چشم ازش برنداشتم.
حدودا نیم ساعتی گذشت.مچم دیگه داشت میشکست.دستمو اوردم بیرون و خواستم یه لحظه دراز بکشم که سهون چشماشو بازه باز کرد و ملافه رو گرفت کشید.بلند شدم نشستم و جفت دستاشو گرفتم:سهونا…چیزی نیست.بخواب…بخواب
با همون چشمای گردش نگام کرد.یه جوری شده بود این وقت شب خیلی ترسناک بود این نگاهش.اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم نگاش نکنم ولی نمیشد.انقدر ترسیدم از چشماش که اروم زدم تو صورتش و گفتم:یاا…چرا این جوری نگاه میکنی سکته زدم
سرشو تکون داد و دوباره عادی شد و چشماشو یواش بست.نفس عمیقی کشیدم و دستمو گذاشتم رو قلبم:دیوونه
با همون چشمای بسته و صدای خستش گفت:من دیوونه نیستم
همه موهاشو دادم عقب و خم شدم روی پیشونیشو خیلی نرم بوسیدم:از اون لحاظ نگفتم
سهون:یعنی تو واقعا نمیدونی چرا من نتونستم بخوابم
-هوم؟
چشماشو باز کرد دستمو گرفت کشید باعث شد دراز بکشم.از پشت بغلم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد.سرشو اورد کنار سرم و گفت:حالا این شد یه چیزی
-خب بگو بغل میخوای
سهون:تو باید خودت اینو بفهمی
به ستاره ها که برق میزدن نگاه کردم و گفتم:وای سهون…اونو ببین چه خوشگله
سهون:کدوم
دستمو بردم بالا و سعی کردم با انگشتم نشونش بدم:اونو میگم…ببین چه نورانی و قشنگه
سهون:اوهوم..قشنگه!
یاد چیزی افتادم و لبخند کوچیکی زدم.یکم صورتمو برگردوندم سمتش و گفتم:سهونا
سهون:جونم
-یادته یه مدت…
سهون با مکثم خودش ادامه داد:یه مدت چی؟ستارت بودم؟
-یاا از کجا فهمیدی؟
سهون:حالا
-اره…چه خوب که یادته
سهون:بودم؟دیگه نیستم؟
-معلومه که هستی
سهون:پس بهم بگو
برگشتم سمتش و دستمو انداختم دور گردنش.تو چشمای خمار و خستش نگاه کردم و گفتم:تو هنوزم ستاره ای…ستاره ی من

بعد از این که پیشونیمو بوسید،لبخند زد و چشماشو بست.منم لبخند زدم و سعی کردم با انرژی مثبت بخوابم.
با تکون محکمی از خواب پریدم.سهون رو تخت نشسته بود و ملافه رو محکم تو دستش فشار میداد.سریع نشستم رو تخت و دستاشو گرفتم تو دست خودم.فکر کنم متوجه نشد اینی که گرفته دستای منه چون محکم داشت فشار میداد.اعتراضی نکردم چون دردشو اصلا نمیفهمیدم.
یکی از دستامو به زور از داخل دستش کشیدم بیرون و گذاشتن زیر چونش و صورتشو برگردوندم سمت خودم.چشماش عصبی و قرمز بودن.تند تند نفس میکشید…فکر نمیکردم انقدر بعضی وقتا ترسناک بشه.
زبونم بند اومده حس میکردم الان خفم میکنه و میکشتم ولی اب دهنمو قورت دادم و با آرامش ظاهری گفتم:چی شده عزیزم هوم؟من اینجام چرا عصبانی ای…
انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست.دستمو کشیدم رو صورتش و توازشش کردم.دیدن سهون اونم تو این وضعیت شکننده،داغونم میکرد:سهون…چی اذیتت میکنه؟با من حرف بزن من گوش میدم بهت
فکش از عصبانیت میلرزید.یه هو با چشمای قرمزش زل زد به چشمام و گفت:تو که نمیری؟ها؟

-چی؟چی میگی سهون؟

سهون:تو میخوای بازم بری اره؟

بازم؟یعنی واقعا دلیل این حال بدش منم…حالم از خودم به هم خورد که با یه “برو” گفتنم انقدر مصیبت به بار اوردم:نه سهون نه…من همیشه اینجا میمونم تا هر وقت که تو بگی..خوبه؟

بدون حرفی بهم نگاه میکرد و همچنان دستمو با عصبانیت فشار میداد..یه لحظه درد دستم خیلی زیاد شد و باعث شد بی اختیار بگم آخ!
سهون یه هو انگار به خودش اومد و طرز نگاهش عوض شد.دیگه اون سهون عصبی قبل نبود.
دستمو ول کرد و من محکم مچو گرفتم.سهون دستشو کشید رو صورتش و با نگرانی گفت:چی شد لوهان؟حالت خوبه؟
سرمو تکون دادم یعنی اره خوبم:نگران نباش
سهون:ببینم…من بهت صدمه زدم؟آره؟
سرمو بلند کردم و به نگاه نگران و دلسوزش که هیچ ربطی با چند ثانیه قبلش نداشت چشم دوختم.دستمو ول کردم و گفتم:نه سهون…روش خوابیدم دردم گرفت.تو هیچ کاری نکردی فقط از خواب پریدی
دراز کشیدم و دستمو کشیدم کنارم:بیا بخواب..تازه ساعت چهار صبحه
دراز کشید.دستمو گذاشتم رو سینش و خودمو چسبوندم بهش.تو دلم شروع کردم به حرف زدن و تمنا کردن که دیگه بیدار نشه…دلم میخواست تا صبح اروم باشه
دوباره چشمام گرم شد و خوابم برد…به امید این که دیگه بیدار نمیشه خیالمو راحت کردم ولی تا صبح،چهار بار دیگه از خواب پرید و هر چهار بار سعی کردم با ارامش دوباره بخوابونمش…دیگه وقتی فهمیدم هوا داره روشن میشه و خواب سهونم سنگین شده،داشتم از خستگی میمردم.
وضعیتی ک سهون داشت،خیلی مسخره و عذاب آور بود و اینو فقط کسی درک میکنه که خودشم همچین وضعیتیو تجربه کنه!بقیه حق ندارن بهش بگن دیوونه..حتی حق ندارن به دید بدی نگاهش کنن چون هیچ وقت جای اون نبودن
حتی منم حق نداشتم با شنیدن اون حرفا از دهن کای،فکر کنم سهون روانی شده.اون روانی نیست فقط شرایط باعث شده رفتاراش عوض شن و روحش زخمی شه … و من با تمام وجودم حس میکنم باعث این زخم روحیشم …
چیزی باعث شد پلکای گرممو باز کنم اما با خوردن نور شدید آفتاب به چشمم،دوباره بستمشون.خمیازه ای کشیدم و با دستم،جلوی صورتم سایه درست کردم تا بتونم چشمامو باز کنم..نور آفتاب از پنجره افتاده بود داخل اتاق و همه جا رو روشن کرده بود .. کی صبح شد
دستمو کشیدم رو تخت که با جای خالی سهون مواجه شدم.
بلند شدم نشستم و چشمامو مالوندم!خیلی زود بود برای بیدار شدن و شروع کردن روز جدید … روز جدید…
با تکرار این کلمه لبخند زدم!من از خواب پا شدم و قراره متفاوت ترین روز زندگیمو داشته باشم چون از همین الان تا آخر شب با سهونم.بی استرس..بی مزاحم..بی غم و ناراحتی… باورم نمیشه همچین روزی نصیبم شده
با گرفتن کلی انرژی مثبت از این افکار،بلند شدم و رفتم به دستشویی مستقل اتاق…
با این که تا الان ندیده بودم سهون چیزیو بشکونه،ولی دیدن شیشه ها و آینه های سالم باعث شد خوشحال شم!موهامو شونه کردم و بعد از نگاه کردن به قیافه ی خواب الود و پف کردم،رفتم از پله ها پایین:سهون
صداش نیومد.دوباره صداش کردم اما جوابی نداد.بازم خمیازه کشیدم و رفتم سمت آشپزخونه .. چه شیک و کلاسیک بود!انقدر همه چی ساده بود که از سادگی زیاد خوشگل شده بود ..
چشمم با دیدن میز چیده شده ی صبحونه برق زد و معدم از خوشحالی فریاد کشید.داشتم میرفتم سمت میز که چیزی اومد رو شونم و دستی دورم حلقه شد:وای سهونا…ترسوندیم
چیزی نگفت فقط بیشتر سرشو به من چسبوند و همون طور که صورتشو اروم به صورتم میمالوند گفت:ممنونم
-برای چی؟
سهون:برای همه چی
تو حلقه ی دستش،چرخیدم و برگشتم سمت خودش:دیشب خوب خوابیدی؟
سهون:اره..عالی بود
یعنی یادش نبود تا صبح چند بار از خواب پرید؟:واقعا؟مگه تا صبح یه سره خوابیدی؟
سهون:نه ولی قبلا همیشه تا صبح یه سره بیدار بودم
لبخند زدم:دیگه از این به بعد شبی نمیمونه که بدون خوابیدن تو صبح بشه
سهون:امیدوارم..حالا صبحمو به خیر کن
خندیدم و رو نوک پنجه هام ایستادم که دقیقا هم قدش شم و یکمیم بلند تر شدم.با لبخند بوسیدمش و گفتم:بریم؟خیلی گشنمه
سهون:خوابتم که میاد
-نه نه خوابم نمیاد فقط یه ذره صورتم…
هلم داد سمت میز و گفت:حرف اضافه نزن برو صبحونتو بخور
با خوشحالی نشستم سر میز و به غذاها حمله کردم.به حد مرگ خوردم و سهون رو هم مجبور کردم زیاد بخوره چون حوصله بی انرژی بودنشو نداشتم
آخر غذا دستی به روی شکمم کشیدم و گفتم:وای…عالی بود
سهون:ساکت باش…دارم میترکم
-خوبه…اب میوش خیلی خوش مزه بود
سهون:اره چون طبیعی بود!
با کمک هم میزو جمع کردیم و ظرفا رو شستیم که البته کلی سهونو خیس و کفی کردم اونم اخر سر یه لیوان پر از آبو وقتی حواسم نبود خالی کرد تو یقم و باعث شد فریادی بزنم که تا حالا از خودم نشنیده بودم.
بیخیال اون چند تا لیوان باقی مونده شدم و دوییدم دنبالش ..همون طور که از پله ها میرفتیم بالا داد زدم:تو ارواحت سهون همه هیکلم یخ زد نامرد… وایسااا
سهون:حقته … اصلا من چرا باید از دست تو فرار کنم
همون لحظه ایستاد و من نتونستم سرعتمو کنترل کنم،قبل از این که بخواد برگرده خوردم بهش و باهم افتادیم رو زمین:اااخ کمرم شکست لوهان
-حقته…منم یخ زدم
سهون:اب گرم بود دروغ گو
-ولی من سردم شد
سهون:پا میشی از پشتم؟
صورتمو به صورتش چسبوندم:نوچ
سهون:اه لوهان بلند شو کمرم نصف شد
-خوبه سنگین نیستم
سهون:پاشو لوهان واقعا کمرم درد گرفت
-بد عنق بی اعصاب
بلند شدم و خواستم برم که سهون سریع بلند شد از پام گرفت منو بلند کرد و انداخت رو کولش:یااا درسته سنگین نیستم ولی سبکم نیستم
سهون:فعلا که من زورتو دارم و بلندت میکنم
-منم زور تو رو دارم
سهون بدون جواب راه افتاد سمت یکی از اتاقا که نفهمیدم کدومه.درو باز کرد و وقتی رفتیم تو فهمیدم اتاق دیشبیه س.منو گذاشت رو تخت و گفت:یکم بخواب بعدش بریم بیرون
-کجا؟
سهون:نمیدونم…دلم بابل تی میخواد
-چایی حبابیی؟؟منم میخوام
سهون:پس یه چرت کوتاه بزن تا بریم
-نه…میخوام خونه گردی کنم.

سهون:واسه اون وقت هست.یه ذره بخواب
بدون این که منتظر حرف یا عکس العملی باشه رفت و درو بست..منم از خدا خواسته بالشتشو تو بغلم گرفتم و چشمامو بستم اما خوابم نمیبرد…عادت نداشتم دقیقا بعد از خوابیدن،دوباره بخوابم برای همین بلند شدم رفتم دست و صورتمو با اب سرد شستم و یکم پریدم تا خواب از سرم بپره و رفتم پایین.
سهون بدون لباس روی مبل دراز کشیده بود و دستشو گذاشته بود روی پیشونیش. 
یواشکی رفتم سمتش و خواستم برم کنار گوشش یه چیزی بگم که پام به لبه ی فرش گیر کرد و دقیقا کنار مبل افتادم زمین.با زمین خوردنم مبلم تکون خورد و یه هو سهون از جاش پرید و سراسیمه به من که رو زمین افتاده بودم نگاه کرد.
تا اومدم حرفی بزنم بلند شد اومد جلوم نشست و گفت:خوبی؟چیزیت شد؟پات پیچ خورده؟درد داری؟میخوای ببرمت…
وسط حرفش گفتم:بابا چه خبرته چیزیم نشد
شونه هامو گرفت و تکونم داد:دروغ میگی اره؟میخوای منو نگران نکنی؟بهم بگو لوهان کاریت ندارم
با تعجب دستشو از رو شونه هام برداشتم و گفتم:کاریت ندارم چیه میگم چیزی نشد
به لبه ی فرش که بالا اومده بود اشاره کردم و گفتم:خواستم بیام یواشکی بیدارت کنم پام به اون گیر کرد

نفس عمیقی کشید و با اخم از جلوم بلند شد:جلو پاتو نگاه کن وقتی راه میری…این بار دومه که دارم اینو بهت میگم
خواستم منم لج بازی کنم و جوابشو بدم ولی گفتم:حواسم رفت پی بدن تو دیگه نفهمیدم جلوم فرشه…چرا لخت میگردی
سهون:خر نمیشم لوهان…دفعه ی دیگه حواستو جمع نکنی دیگه انقدر اروم برخورد نمیکنم
-میخواستی لخت نباشی
با عصبانیت گفت:لوهان
چقد خوشم میومد الکی عصبانی میشد:دیگه لخت نگرد
برگشت سمتم و خم شد روم و انگشت اشارشو اورد بالا شروع کرد به تهدید کردن:یه بار دیگه ببینم داری…
نزاشتم حرفشو ادامه بده و صورتشو با جفت دستام گرفتم و بوسیدمش.
میدونستم نقطه ضعفشه…اروم گرفت و عصبانیتش فرو کش کرد…اونم اروم مکی به لبام زد که ازش فاصله گرفتم و گفتم:حواسم به خودم هست سهون…الانم اماده شو بریم دور دور
بدون این که منتظر عکس العملش بمونم رفتم بالا و سریع لباسمو عوض کردم و یه سویشرت قهوه ای هم تنم کردم.سهونم اومد یه لباس آستین بلند مشکی پوشید با سوییشرت سفید.
وقتی با این تیپای ساده انقدر جذاب میشد لجم میگرف:قبلا تو کلاسای “چگونه مردم را با آن دنیا بفرستیم” شرکت میکردی؟
ابروهاشو انداخت بالا:هوم؟
-نگو که نفهمیدی دارم راجع به تیپ افتضاحت حرف میزنم
تو اینه به خودش نگاه کرد و یکم چرخید:بده؟
حرصم گرفت و با لج گفتم:نههه این یعنی تیپت خیلی خوبه اوه سهون
پوزخند زد:میدونم
یه دستمو بردم تو جیبم و اون یکی دستم بردم لای موهام:من چطورم؟
ابروهامو چندبار انداختم بالا و یه وری لبخند زدم.سهون با لبخند نگام کرد ولی لبخندش محو شد و دوباره به خودش نگاه کرد:آممم…به من نمیرسی
اینو گفت و منو تو بهت گذاشت رفت بیرون.یه هو عصبی شدم پامو کوبیدم زمین و رفتم پیشش.خواستم اذیتش کنم ولی گذاشتم برا یه وقت دیگه…الان زود بود

 

______________________________________________________________

سلام بچه ها خوبین خوشین؟بهتون حق میدم ناراحت یا عصبانی باشین چون واقعا دیر گذاشتم به خاطر همینم انقدر زیاد آوردم ولی واقعا سرم خیـــــــــــــــــلـــــــــــــــــی شلوغه اصلا انگار تابستونا وقت کمتری دارم ولی خب با این حال شبا بیدار میمونم تا فیکو بنویسم

یه چیزی اذیتم میکنه اونم استرس همیشگی شماست :|  الان استرستون سره چیه؟هونهان که به هم رسیدن و قطعا من سر قسمت شصت و خورده ای،یه هو یادم نمیوفته که دوباره از هم جداشون کنم پس نگران هیچی نباشین!!اگه به خاطر این که اخرای فیکیم هیجان دارین بگین هیجان دارم نگین استرس دارم چون من سعی میکنم در کمال آرامش بنویسم و این یکم یه حوریه که شما استرس داشته باشین!

واقعا از همتون بابت نظرا تشکر میکنم.خیلی هم دوستتون میدارم…امیدوارم،یعنی سعیمو میکنم این قسمتای اخرو خوب روشون کار کنم که هم الکی کش نیاد و هم یه چیزی سره هم نکرده باشم که سریع تر فیکو تموم کنم!

بازم ممنونم از حمایتاتون :heartme: 

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)