هدر سایت
تبلیغات

Fan Fiction make up – EP 54

بفرمایید اینم قسمت جدید .. حرفای اخرمو خوب بخونید .. خیلی مهمن

این قسمت یکم … تا حدودی احساسیه .. من یه اهنگ گذاشتم واسه دانلود … روی قسمت های رنگی پلی کنید

ohsehun40-42 (2)

تمام اون روز حواسش به پارک چانیولی بود که چند روزی میشد باهاش نسبت به قبل سرد تر شده …. بجای گوش دادن به حرف های استاد خودکار رو توی دست هاش تکون میداد و به پسری که کنار پنجره و دور ازش بر خلاف همیشه نشسته بود نگاه میکرد … بعد از مدت ها بالاخره تونسته بود با خودش کنار بیاد و حقیقت تلخ یا شیرینی رو که باهاش رو به رو شده بود رو قبول کنه … اینکه کم کم داره دلباخته پسر قلد بلند و درسخون کلاس میشه … پسری که مدت هاست میشناستش و توی خیلی از سختی ها بهش کمک کرده …
فکر میکرد هنوزم سوهو رو دوست داره ولی بعد از اون روز وقتی سوهو رو توی کلاس توی بغلش گرفت … قلبش مثل قبل نزد … دست و پاش رو گم نکرد … درست بود اون نسبت به سوهو بی تفاوت شده بود … اون روز فهمید فقط حس همدردی نسبت بهش داره ….
البته خودش هم هنوز از صحت این حس مطمئن نبود ولی میخواست حسش رو با چانیول در میون بزاره … فکر میکرد هر چقدر زود تر این کار رو انجام بده شانس بیشتری خواهد داشت … در حالی که نمیدونست … همه شانس هاش رو از قبل از دست داده … همه رو !!!
بعد از تموم شدن درس .. استاد اجازه خروج رو داد و اول از همه خودش از کلاس خارج شد و زوج ها و دوست های جوون هم پشت سر هم یکی یکی از کلاس خارج شدن …
نفس عمیقی کشید و به سمت میز چانیول رفت … چانیول وقتی متوجه حظورش شد که سایه نه چندان بزرگش رو روی میز حس کرد … با بیحوصلگی که بک دلیلش رو نمیدونست سرش رو بالا ارود و بهش نگاه کرد … با چشم های درشت و سیاهش منتظر بود تا بک چیزی رو که میخواست بگه …
وقتی دید بک همونطور بهش خیره شده با شدت از روی صندلی بلند شد و کیفش رو روی دوشش انداخت
بک – چانیول !
وقتی از کنار بک رد میشد صداش متوقفش کرد … ایستاد تا به خواسته بک گوش بده
بک دوباره جلوی چان ایستاد و به چشم های بی روحش نگاه کرد
بک – میخواستم … میخوام … چان .. بیا با هم حرف بزنیم !
چانیول لبخند کمرنگی روی لبش نقش بست … نه از خوشحالی بلکه از عصبانیت سرشاری که وجودش رو مثل خوره میخورد …
چان – درباره ؟
بک – مهمه … باور کن
با صدایی گرفته و عصبی از لای دندون هاش صداش رو از حنجره خارج کرد و دوباره پرسید
چان – درباره ی ؟؟
بک – موضوعش … درباره … حسیه ک …
چان اجازه نداد بکهیون بقیه جملش رو تموم کنه با تنه ای بهش سریع از کلاس خارج شد و بک از این حرکت چان جا خورد وبرای چند دقیقه همونطور به جای خالی چان نگاه کرد …
با صدای در کلاس به خودش اومد و یوری رو دید که به سمتش میاد ….
یوری – اوه .. بکیهون .. این جایی ؟
بک به سمت یوری برگشت و بهشخیره شد
بک – چیزی شده ؟
یوری به سمتش پاکت نامه ای رو گرفت و لبخند زد
بک – این چیه ؟
یوری – چانیول … چانیول اینو بهم داد … تا بدم بخونیش …
بک با تعجب نامه رو از دست یوری قاپید و خواست بازش کنه که یوری متوقفش کرد
یوری – البته گفت بهت بگم که بعد از ساعت دو بخونیش …
بک – چ .. چرا …
یوری – نمیودونم … ولی خیلی اسرار داشت بعد از ساعت دو باشه …
بک – نمیدونی چرا ؟
یوری سرش رو به علامت منفی تکون داد و شونه هاش رو بالا اناخت
یوری – فکر نکنم از طرف خودش باشه … هه … حتما یکی از این سال پایینی های دانشگاه بهش دادن که بده به تو و وقت نکرده …
ولی بک خوب میدونست که چان همین چند دقیقه پیش پیشش بوده پس امکان نداره که یادش رفته باشه …
بک – اهان … باشه … ممنون
یوری لبخندی زد و از اتاق خارج شد
بک به سمت ساعت بزرگ روی دیوار کلاس برگشت … ساعت تازه دوازده شده بوده … چطور میتونست دوساعت صبر کنه و بعد نامه رو بخونه
کیفش رو روی شونش انداخت و از کلاس خارج شد … روی پله های دانشگاه نشست و به خیابون مقابلش نگاه کرد … میخواست بره خونه ولی نمیتونست … احساس میکرد اصلا موقعیت خوبی نیست تا با چان حرف بزنه … از اون طرف هم نامه ای که از چان گرفته بود این کار رو براش سخت تر میکرد … ترجیح داد نامه رو بخونه و بعد به خونه برگرده … احتمال میداد شاید چان حرف هایی مهم داشته که نتونسته رو در رو بهش بزنه و براش نامه نوشته .. ولی این براش سوال بود که چرا خود چان نامه رو شخصا بهش نداده و بهش نگفته که بخونه … چانیولی که اون میشناخت تا این حد خجالتی و تو دار نبود ..
چه موضوعی بود که که چان رو وادار به نوشتن کرده بود و منصرفش کرده بود تا رو در رو با بک حرف بزنه ؟
برای سر گرم کردن خودش کمی قدم زد و سعی کرد زمان رو به نحوه ای هدر بده تا زود تر ساعت دو بشه … به ساعتش نگاه کرد .. هنوز یک ساعت مونده بود … اونقدر قدم زد تا خودش رو نزدیک های خونه دید … حتی خودش هم نفهمیده بود چطور سر از اونجا در اورده بود .و. اگه چند کوچه بالا تر میرفت به خونه میرسید … وقتی احساس گشنگی کرد به سمت دکه ی کوچیک کنار خیابون رفت تا چیزی بخوره … روی جدول کنار خیابون نشست و به هات داگی که خریده بود نگاه میکرد … هنوز چهل و پنج دقیقه مونده بود …
اگه توی نامه چیز مهمی بود چی ؟ اگه مسئله ای مهم بود و بک با دیر تر خوندنش همه چی رو بدتر میکرد چی ؟
نتونست تحمل کنه .. دیگه نمیتونست .. نامه رو از توی کیفش در اورد و اب دهنش رو غروت داد برای چند ثانیه به پاکت نامه خیره شد و بعد به ارومی طوری که خیلی پاکتش اسیب نبینه بازش کرد
نفس عمیقی کشید و کاغز اصلی رو که متن توش نوشته شده بود باز کرد و با هجم زیادی از نوشته رو به رو شد … یک صفحه پر …. دست خط اشنای چانیول که با خودنوسی با رنگ سیاه نوشته شده بود …
نفس عمیقی کشید و شروع به خوندنش کرد … ولی کاش زود تر میخوندتش !
******************************
تصمیمش رو گرفته بود … همه چیز تموم شده بود .. حداقل برای اون … اون شب وقتی بک خوابید … به ارومی از خونه بیرون زد و به سمت پارکی که نزدیکی خونشون بود رفت … کاغذ و خودنویسش رو برداشت و شروع کرد به نوشتن .. هر بار کاغذ رو پاره میکرد و دوباره مینوشت … نمیتونست جمله های مناسبی پیدا کنه و دلیلش رو نمیدونست .. نمیدونست چرا نمیتونه درست بنویسه … نیتونست مثل قبل با رامش از ادبیات خوبش استفاده کنه و یه نامه خوب بنویسه … شاید برای این بود که این بار قرار بود تمام احساساتش رو روی یه ورق سرد و مثل رفتار بک قرار بده … همه ی احساسات در هم شکسته و تخریب شدش …
بعد از چندین بار نوشتن و پاره کردن پی در پی نامه .. بالاخره تونست متنی رو بنویسه که دلخواهش بود و بنظرش منطقی میومد … برای اخرین بار متن نامه رو خوند … نفس عمیقی کشید وو هنوز نمیتونست در هم بشکنه وو هنوز وقت برای در هم شکستن داشت …
نباید مثل ادم های ضعیف رفتار میکرد که همه چیشون رو باختن … نباید این رفتار زننده رو از خودش نشون میداد … میخواست هنوزم غرور داشته باشه …
با اینکه که هوا حسابی سرد بود و باد سرد به صورت سفید و بخ کردش برخورد میکرد و باعث میشد چشمش بیشتر برای بارونی شدن تحریک بشه این اجازه رو به خودش نداد تا گریه کنه
چان – قوی باش .. پارک … چانیول
اسمش رو طوری با بغض تلفظ میکرد انگار که از خودش متنفره …
چان – هه .. پارک … چانیول .. احمق !
******************************
نامه رو جلوش گرفت و شروع کرد به خوندن :

سلام …
بکهیون عزیز …
آه نه .. عزیز نه … درست نیست من تو رو این طور خطاب کنم ..
بیون بکهیون … این طوری خوبه ؟ رسمی و خشک ؟ طوری که انگار دارم با یه غریبه حرف میزنم ؟
اصلا مثل خودت … که منو همیشه .. همه جا … همه ی این مدت یه غریبه دونستی … اگه اینطوری صدات کنم خوبه ؟
ببخشید .. ببخشید که تمام این مدت سعی کردم بهت نزدیک بشم … بهت بفهمونم … بفهمونم که برام مهمی … ببخشید …
ببخشید که هیچوقت منو جدی نگرفتی …. هیچوقت منو شخص خاصی حساب نکردی .. حتی به عنوان دوست هم منو قبول نداشتی
چرا هیچوقت کمی از توجهی که به اون داشتیو به من نداشتی ؟ چرا منه احمق تمام این مدت نفهمیدم که دوستش داری ؟ چرا خودت بهم نگفتی ؟
چرا تمام این مدت منو بازی دادی ؟ چرا من لعنتی نفهمیدم … بکهیون … اونقدر عاشقش بودی که نفهمیدی کس دیگه ای هم کنارت داره خودش رو میکشه تا بهت نزدیک بشه … میفهمی ؟؟ میفهمی تمام این مدت سعی داشتم بهت بفهمونم .. ولی هر بار بهم گفتی به عشق اعتقاد نداری … نمیخوای کسی رو دوست داشته باشی .. کسی رو دوست نداری … چرا بهم دروغ گفتی .. چرا گذاشتی امیدوار بشم ؟
چرا بعد از این که تمام این مدت امیدوار بودم و میخواستم همه چی رو بهت بگم .. بعدش تویه ی لعنتی … اون … چرا نگفتی ؟ چرا این کارو باهام کردی ؟ بکهیون .. نفهمیدی دوستت دارم ؟ نفهمیدی ؟
بکهیون … همه رو دیدم .. دیگه لازم نیست تظاهر کنی … دیدم بغلش کردی … دیدم که گفتی دوسش داری … دیدمتون … زمانی که نباید میدیدم .. دیدمتون … روزی که خودم .. میخواستم جای اون باشم .. میخواستم همه چی رو بهت بگم … بگم که دوستت دارم … بگم که عاشقتم لعنتی … ولی تو … تو اونو دوست داشتی … کسی که فکرشم نمیکردم …
بکهیون … هیچوقت نمیتونم اینو فراموش کنم … کاش زود تر بهم درباره رابطتون میگفتی … باید میگفتی
من برای همیشه میرم … نمیخوام کسی شکستنم رو ببینه … نمیخوام بعد از اینکه فهمیدی دوستت دارم من رو ببینی … نمیخوام احساس کنی گناه کاری … نمیخوام بخاطر من خودت رو ناراحت کنی … چون هنوز هم برام مهمی … هنوز هم وقتی خندت رو میبینم خوشحال میشم … و وقتی گریت رو میبینم قلبم درد میگیره …
کاش تو هم دوستم داشتی … من دارم میرم .. به احتمال زیاد وقتی نامه رو میخونی همه وسایلم رو جمع کردم و رفتم .. برای همیشه
از طرف یه احمق که هنوز هم دوستت داره و خواهد داشت … امیدوارم به هر چی میخوای برسی … حتی به سوهو … چون نمیتونم ناراحت بودنت رو ببینم …

وقتی به خودش اومد که قطرات اشکش روی نامه میریخت و باعث میشد جوهر کلمات کاغذ رو بیشتر از قبل سیاه کنه … به ساعتش نگاه کرد … هنوز یک ربع وقت داشت … باید به چانیول میگفت اشتباه میکنه …. باید میگفت اون هم دوسش داره … با عجله شروع به دویدن کرد … همونطور که میدوید هق هق بلندش کل کوچه های غلوت رو پر میکرد و عابر های معدودی که توی کوچه ها بودن نظرشون به بک که با سرعت برق میدوید و گریه میکرد جلب میشد …
نمیتونست شکست دوباره این رو قبول کنه … نه برای قلبی که تازه عاشق شده بود
به خونه رسید و به سمت در رفت … صاحب خونه رو دید که از طبقه پایین به سمتش میاد …
” هی .. بکهیون “
همونطور که نفس نفس میزد جواب داد
بک – ب .. بله .. اجوشی ..
” دوستت همین الان پولش رو تصفیه کرد و رفت … گفت دیگه نمیاد … درسته ؟ چرا زود تر به من نگفتید ؟ “
رفت .. رفت .. رفت … این کلمه چندیدن بار براش تداعی شد تا به خودش اومد … با عجله از در که سعی داشت با دست هاش لرزونش باز کنه فاصله گرفت و به سمت در حیاط دوید
” هی .. بچه .. چرا گریه میکنی ؟ “
بدون گفتن کلمه دیگه ای به سمت ایستگاه اتوب دوید … ساعت پنج دقیقه به دو بود و وقت نداد … با اینکه خسته بود پاهاش رو تند تر کرد و با تمام قدرتش دوید …. نزدیک ایستگاه که رسید خم شد و نفس عمیقی کشید و بعد از بالا اوردن سرش چان رو دید که کمی دور تر ازش تو جایگاه وایستاده و منتظر اتوبوسه … با دیدنش لبخند زد … میتونست بهش برسه …
بلند فریاد زد
بک – چانیووووول …
ولی بعد با رسیدن و اتوبوس همه ی دنیا روی سرش خراب شد …
بک دوباره شروع به دویدن کرد و بلند تر داد زد ..
بک- چاااان …. پارک چانیوووووول
چان سرش رو به سمت بک برگردوند … بک انتظار داشت چان صبر کنه و سوار اتوبوس نشه …
ولی برخلاف تصور بک چان بعد از نیم نگاهی بهش سوار شد و اتوبوس دقیقا بعد از اینکه بک بهش رسید شروع به حرکت کرد …..
بکهیون باز هم میدوید … به پنجره ها نگاه کرد … میدونست چان عادت داره صندلی کنار پنجره بشینه … با دیدن چان به سمت پنجره رفت و همونطور که میدوید چند ضربه به پنجره زد …
بک – چااان … چانیووول
چشم هاش ابری میشدن …. و میدونست که چان دیدتش و صداش رو هم میشنوه ولی توجه نمیکنه
راننده که متوجه بک شده بود که به شیشه چان میزنه برگشت و پرسید : میخوایید نگه دارم ؟
چان بدون نگاه کرد به بک به راننده لبخند زد
چان – نه … نیازی نیست
راننده شونش رو بالا انداخت و سرعتش رو که بخاطر وجود بک پایین اورده بود بیشتر کرد .. طوری که دیگه بک نمیتونست بهش برسه …
چان هم بعد از جواب دادن به راننده بدون نگاه کرد به بک پرده پنجره رو کشید .. دیگه نمیخواست بک رو ببینه …
اتوبوس دور میشد و بک دیگه نمیتونست به پاش برسه … فهمیده بود چان دیگه نمیخوا ببینتش … حتی نمیدونست چان قراره کجا بره … این بدترین حقیقت ممکن بود … بک دیگه چانیول رو نمیدید …
همونطور که هق هق هاش بلند تر مشید دوزانو روی اسفالت سرد و یخ زده افتاد به برف ها چنگ زد
بک – چانیوووول …. پارک چانیووووول
با عصبانیت برف هایی که توی مشتش بودن رو به اطراف پرت میکرد و فریاد میزد
بک – نهههه …. نههههه … پارک … چانیووول .. لعنت به من …. لعنتتتتتتتت
****************************************
Chanyeol pov

توی فرودگاه نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم … تو ذهنم توی اون بازه زمانی فکر میکردم بهترین کار رو میکنم … فکر میکردم فرار کردن کار درستیه … هر چند که اون موقع حتی قبول داشتم این کار فرار کردن نیست …
قدم برمیداشتم به سمت یه سرنوشت جدید … فقط میخواستم از همه چیز دور شم و با ادمای جدید رو به رو شم .. ادمایی که نمیشناسمون تا نتونم دوباره قضاوتشون کنم .. نتونم ازشون ناراحت شم … نمیدونستم بهد مدتی اون ادم های جدید هم قدیمی میشن و من مدام نمیتونم فرار کنم …
فقط به قلب شکستم و تلاش هام فکر میکردم …. فکر میکردم به اندازه کافی تلاش کردم و حتی یه درصد هم احتمال کم کاریی از طرف خودم نمیداد … با فهمیدن حقیقت تلخی که بین رابطه سوهو و بک بود حس پوچی میکردم … بدرد نخور بودن … حتما اون قدر خوب نبودم که بک سوهو رو انتخاب کرده بود .. من از ماجراهای پشت پرده خبر نداشتم و فرار کردم و هم خودم رو تنها کردم هم بک رو تنها تر …. من نمیدونستم … تنها گناهم همین بود !
چشم هام رو روی هم فشار دادم و گوشیم رو از توی جیبم در اوردم … به همه پیامی فرستادم و خداحافظی کردم جز بکهیون که قبلا به طور ویژه باهاش خداحافظی کرده بودم … هنوز هم صدای فریاد زدنش درحالی که میدوید و نفس نفس میزد توی گوشم تکرار میشد … شاید کمی بی رحمانه ترکش کردم … فکر نمیکردم اونقدر براش مهم باشه رفتنم و گریه کنه … ولی من تصمیمم رو گرفته بودم و نمیتونستم تغییرش بدم … من یه زندگی بهتر میخواستم و این بهترین فرصت بود
با فکر کردن به بک تصمیم نه چندان جالبی گرفتم … وارد ایمیلم شدم و بعد کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم برای سوهو جمله کوتاهی رو فرستادم …
” مراقب بک باش “
دکمه ارسال رو زدم و اکانت ایمیلم رو بستم و سیم کارتم رو در اوردم و روی صندلی کناریم گذاشتم …
نفس عمیقی کشیدم و رفتم تا چمدونم رو تحویل بدم …

************************************************

 

بخاطر نظرات خوبتون !!! من تصمیمی گرفتم … از این به بعد همه ی قسمت ها رو رمزی کنم .. و  رمز فقط فقط به اون بیست و چهار نفری که قسمت قبل نظر دادن داده میشه ..

رمز هر قسما فرق میکنه و اگه کسی یه قسمت کوتاهی کنه … رمز قسمت بعد رو نمیدم بهش …

اونایی که واقعا دلشون میخواد جبرانو بخونن و تا اینجا نظر ندادن میتونن این قسمت نظر بدن که رمزو بدم … البته فک نکن که چون یه قسمت نظر دادن همیشه رمزو میگیرن !

این آیدی تلگراممه = kim_nona@

برای گرفتن رمز تشریف بیارین ^^

 

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 26 نظر 9 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mahboubeh
مهمان

بکهیووووون😭😭😭😭😭😭
چرا چانیول از اتوبوس پیاده نشد😡
خسته نباشی عالی بود

Negar
مهمان

باید قسمت قبلی نظر بزاریم تا رمز بدی؟😭😭😭😭 :chebedunam:

ZaHrA
مهمان

بابا نانردیه من این قسمتو ندیدمممم😭
تازه خوندمش
بک گناه داره اخه چقد بدبختی میگشه ابن بچه😭😭
مرسی عالی بود :kissme:

Fati❤EXO❤HunHan
مهمان

عررررررررررررررررررر بکیولللللللللللل :aaar:

Setayesh
مهمان

چانبک چ نارحت کننده بود…😭😭😭😭
عالیییییییییییییییی👍👍👍👍

fojika
مهمان

چرا همه اینقدر بدبختنننننن ععععععععرررررر
چانیولاااااا یودای مغز فندوقی چطور توانستی یهو اینقدر سرد بشی :gerye: :gerye: :gerye:

امنه
مهمان

:gerye: عععرررر چان چرا رفت؟؟؟؟
مممنون اجی :charkhesh: :heartme:

kiana
مهمان

جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
عرررررررررررررررررررررررررر
عالی بود ک
واااااااای دلم برا چانی پر پر شد=(
من چانبک موخام خووو
چرا سوار اتوبوس شد؟
دیوووووووووووووووووووووث
:aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
عررررررر
کایلو میخوااااااا :aaar: :aaar:
:khande: خل شدم رسما عالی بووود
منم که همیشه نظر میدم :yehet:
منم رمززززز
فدااات قربانت ستارع=ه بچینی بوس بوس
من برم بخوابم

Marzi
مهمان

مرسی گلم
ولی ب نظر من بکی حقش بود!
یکم چشاشو باز میکرد بیشتر دور برش رو میدید ,الان این شکلی نمیخواست دنبال اتوبوس بدو بدو بره!

Sama
مهمان

چانبک :gerye: :gerye: :gerye: :mazlum:
ولی قشنگ بود
ممنون
خسته نباشی منتظر قسمت بعدی هستم :myheart: :myheart: :rose: :heartme:

Roza
مهمان

اب هیت یو)الکی(
ایشالله بکشمت😭😭😭

تینا
مهمان

چانبک :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:
نکنه چان بره اونجا با یکی دیگه قرار بزاره و بک رو فراموش کنه

wpDiscuz