lمتن اصلاح شد

 


*********************************
ساعت های متوالی با ماشینش بدون هدف داخل شهر گشت … باور نمیشد وارد کثافت کاریای برادر ناتنیش شده باشه … ولی چاره دیگه ای نداشت
با دستش روی فرمون ضرب میگرفت و نفس های عمیق میکشید و بیشتر از قبل پاش رو روی پدال فشار میداد … اونقدر اطراف شهر گشت تا خسته شد و تصمیم به برگشت گرفت
اروم وارد خونه شد و با قدم هایی سبک به سمت آشپزخونه رفت ولی با روشن شدن ناگهانی چراغ سریع برگشت
باچشم هایی پرسش گر به لی که به دیوار کنار کلید برق تکیه داده بود نگاه کرد
لی – سلام …
نگاه خسته و کلافش رو از لی دزدید و به ساعت بزرگ گوشه حال نگاه کرد یک صبح بود … لی تا اون موقع باید میخوابید
به سمت قفسه ها رفت و یکی از بطری های شراب رو برداشت … جامی برداشت و سعی کرد محتویات بطری رو توی حام خالی کنه ….
لی با بهت به رفتار های عجحیب سوهو خیره شده بود تا نتیجه ای بگیره
وقتی مقداری از مایع قرمنز رنگ رو کنار لیوان ریخت با حرص لیوان رو به سمت دیگه پرت کرد و بطری رو بالا اورد و شروع کرد به نوشیدن
لی – یاااا ….
بطری رو از لب هاش فاصله داد و لبش رو با استینش پاک کرد اونقدر لبه ی استیتش رو محکم روی لبش کشید ک لی حس کرد لب هاش درد گرفت …. دوباره بطری رو به سمت دهنش برد که لی متوقفش کرد
با حرص به سمتش قدم برداشت و بطری رو از دستش بیرون کشید
لی – داری چه غلطی میکنی ؟
با همون لحجه خاص …دهمون لحنی ک اولین بار سوهو رو مجذوب خودش کرد جملش رو با صدای بلندی گفت
با نیشخند تلخی به لی نگاه کرد اصلا مهم نبود لی چی گفته ، فقط میخواست دوباره همون لحن و همون صدا رو بشنوه
سوهو – دوباره بگو …
لی – چ … چی ؟
سوهو – حرف بزن
لی با تعجب و شک به بطری نگاه کرد و وقتی دید حجم زیادیش خورده نشده ، یکی از ابرو هاش رو بالا انداخت و با شک پرسید : هی قبل از این هم خورده بودی ؟
سوهو دوباره لبخند زد
لی – هی هی … حالت خوبه …
به سمت سوهو رفت تا دستش رو روی صورت سوهو بزاره ک جمله بعدی سوهو متوقفش کرد
سوهو – دوسش دارم …
لی – ک .. کیو ؟
سوهو – صداتو …
لی لبش رو کج کرد و به سوهو خیره شد …
برای چند دقیقه همونطور به هم خیره شده بودن …. چشم های لی با کنجکاوی سعی در فهمیدن این داشت ک سوهو چشه و چشم های سوهو غرق علاقه بود …. میخواست اونقدر به لی نگاه کنه تا خسته شه
لی – حالت خوبه ؟
سوهو نفس عمیقی کشید و لبش رو گزید …ب لی چی مبگفت ؟ میگفت چیکار کرد؟
دستش رو روی شونه لی گذاشت زمزمه وار پرسید : دوستم داری ؟
از سوال ناگهانی سوهو جا خورد با تعحب بهش خیره شد
لی – معلومه که دوستت دارم … این چه …
جملش با برخورد لب های داغ سوهو روی لبش نیمه کاره موند و لی میتونست به خوبی طعم ناخوشایند مشروب رو بعد از برخورد لب های سوهو حس کنه … ولی کنار نکشید حس میکرد سوهو به همین نیاز داره
بعد از چند دقیقه سوهو فاصله گرفت
لی – بهتره بریم … باید بخوابی …
دو طرف بازوی سوهو رو گرفت و بهش کمک کرد تا به سمت اتاق مشترکشون بره … کتش رو دراورد و روی صندلی انداخت و بهش کمکدکرد تاددراز بکشه …
لی – من میرم یه چیزی بیارم بخوری … حتما گشنته
میخواست بره که دست سوهو دور مچش سفت شد
سوهو – میشه … نری ؟
به چشم های پر از خواهش سوهو خیره شد نمیتونست به اون چشم ها نه بگه … لبخند کمرنگی زد و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد … کنارش دراز کشید … با تردید بغلش کرد و نفس عمیقی کشید
لی رو بیشتر توی بغلش فشرد و سرش رو به سینش چسبوند تا بهتر بتونه ضربان اروم زندگیش رو بشنوه اون شب فقط به همین نیاز داشت ، اینکه مطمئن باشه لی پیششه و ترکش نمیکنه اینکه بودنه توی این دنیایی ک براش هر لحظه بیشتر رو به تاریکی میره هنوزم کسی هست که دوستش داشته باشه
و چقدر خوب بود که لی حظور داشت
********************************
چان – هی بک .. حواست هست چی میگم یا نه ؟!
بک سرش رو تکون داد و با خواب الودگی جواب داد : اوهوم … حواسم هست …
با اخم خفیفی به بک نگاه کرد … دلش نمیومد بیشتر از اون بیدار نگهش داره … نگاهیی به ساعت کرد و در کتاب رو بست با  افسوس به بک خیره شد
چان – اه … اصلا به درک … بیا بگیریم بخوابیم …
بک یا چهره ای گیج بهش نگاه کزد ….
بک – هوم ؟!
چان – فوقش اینکه ک برگه هامونو جا به جا کنیم دیگه ..
وسایل رو جمع کرد و داخل قفسه ها چیدشون … تشک رو پهن کرد و به بک اشاره داد تا بخوابه …
چان – بیا تنبل … خوبه من باهات هم خونه ای هستم … وگرنه کلاهت پس معرکه بود جناب بیون …
برگشت تا واکنش بکهیون رو بیینه ولی با صحنه کیوتی رو به رو شد ک کل خستگی اون روزش یه باره از تنش پرید شد
بکهیون مثل بچه ها خودش رو جمع کرده بود و با دهن باز خوابیده بود … با دیدن بک خنده کوتاهی کرد و پتو رو برداشت و روش انداخت
چان – همیشه خستست …
کنارش روی تشک خودش دراز کشید و ب7هش خیره شد … تازه میفهمید بک چ چهره ارومی داره .. بر خلاف اون چیزی که در طول روز نشون میداد … سعی کرد از فرصت استفاده کنه و یه دل سیر نگاهش کنه …
با دست چپش دست بک ک کنارش افتاده بود رو گرفت و با شصتش بوست نرمش رو نوازش کرد
چانیول – اینقدر کیوتی ک ادم دوست داره بخورتت …
از حرف خودش خندش گرفت و سرش رو تکون داد
بکهیون اروم نفس میکشید و توی دنیای خواب غرق بود و این چانیول بود ک با بی قراری و قلبی که برای هزارمین بار برای بک میتپید
موهای سیاهش رو به ارومی کنار زد … نفس عمیقی کشید … واقعا دلش لمس هر قسمت از صورت بک رو مسخواست با تمام وجودش …  با تردید خم شد و بوسه سبکی رو کنار لب بکهیون گذاشت
فاصله گرفت و چراغ خواب رو هم خاموش کرد دستش رو زسر سرش گذاشت و رو به بالا دراز کشید و تو تاریکی محض به سقف خیره شد …
چانیول – ببخشید … ولی دوستت دارم بک
*********************************
مطمئن شده بود کاسه ای زیر نیم کاسست … بیرون رفتن های سهون … قرار های کاری عجیبش … مکالمه های تلفنیش … همه و همه بیشتر از قبل به به احتمالات نه چندان خوشایندش دامنه میزدن …
تمام شب قبل رو بیدار بود و به اتفاق اون روز فکر. میکرد … اتفاقی که اصلا قابل پیش نبود
فلش بک :
کنجکاویش بالاخره کار خودش رو کرده بود … کمیدور تر از نیمکتی ک سهون کنار دختر جونن توی پارک نشسته بود لای درخت ها ایستاد و با تعجب بهشون نگاه کرد
در حالی که گوشی رو روبه روی صورت یوجونگ گرفته بود با صدای دو رگه ای پرسید
سهون – میبینیشون ؟!
یوجونگ با نگاهی ناراحت به صفحه گوشی خیره شد
سهون – اینا همه رتبه هاشون عالیه … اونوقت درصدای تو …
نفس عمنیقی کشید و دستش رذو لای موهای سیاهش فرو برد
چند ثانیه سکوت کرد
سهون – ببین … یوجونگ … پدرت منو انتخاب کرده که بهت کمک کنم … ولی احساس میکنم ، من نه تنها کمکت نمیکنمم … دارم باعث افتت هم میشم ! اگه اینجوری پیش بریم … من نمی ….
یوجونگ با لحن اعتراض امیزی میون حرف سهون پرید
یوجونگ – اوپاااا !
نگاه گذارایی به دختر کنارش کرد
سهون – صد بار گفتم اینجوری صدام نکن ….
یوجونگ – ولی … اوپا
با لحن تحکمی تری گفت : یوجونگ !
جملش باعث شد دختر ساکت بشه
یوجونگ – من که گفتم دیگه درس برام مهم نیست … من فقط …
سهون که میدونست یوجونگ خودش رو برای گفتن چه چیزی اماده میکنه با ناامیدی گفت : قبلا هم دربارش حرف زدیم بچه … فکرشم نکن …
هر چند که سهون همین رو میخواست ولی مجبور بود دختر رو حسابی تشنه کنه و برای دختر ابی بشه دست نیافتنی تا بتونه به اهدافش برسه
تو همین افکار غرق بود که یوجونگ با نگاهی ابری بهش خیره شد …
سهون – هوووف …
خم شد و دختر نحیفی که کنارش نشسته بود رو بغل کرد …
دستش رو با تردید لای موهای قهوه ای و بلند دختر برد و شروع کرد به نوازش کردنشون
کای اب دهنش رو غورت داد و به صحنه رو به روش خیره شد …  دست هاش مشت شدن …
کای – عوضی !
هر چقدر میخواست خوش بین باشه نمیتونست … چند روزی بود این صحنه هارو میدید …
دختر فاصله گرفت و سرش رو کج کرد و به صورت سهون نزدیک شد …
 نگاهش رو از صحنه رو به رو گرفت ، نفس های سنگینش رو با حرص بیرون داد و به سمت در خروجی پارک حرکت کرد
پایان فلش بک

حتی فکر کردن به اون اتفاق هم عصبیش میکرد از روی صندلی توی اشپزخونه بلند شد…. قدم هاش رو با اطمینان بیشتری برداشت و به سمت سهون که روی کاناپه لم داده بود رفت
با دیدن کای که با چهره نه چندان مهربونی به سمتش میومد از روی کاناپه بلند شد و لبخند زد
سهون – هی … صبح بخیر …
کای – سهون … تو …
سهون با دسدن حالت های عحیب کای اب دهنش رو غورت داد و بهش خیره شد
سهون – من … چی ؟!
کای – تو … واقعا لوهانو دوست داری ؟؟؟
سهون بهت زده به کای خیره شد …
سهون – چ … چی ؟
با تحکم دوباره پرسید
کای – گفتم تو ، واقعا لوهانو … دوست داری ؟!
کلمه دوست داری رو با حرص ادا کرد
سهون سینش رو صاف کرد و کاملا رو به روی کای وایستاد
سهون – معلومه …
کای – مطمئنی ؟
سهون – البته … غیر این فکر میکنی ؟؟
کای – میدونی لوهان برای من خیلی مهمه !
سهون ابروش رو بالا انداخت
سهون – اوه … در چه حد ؟!
کای – دوست … صمیمیمه …. برادرمه … میفهمی
با جمله ی کای نیشخندی روی لبش نقش بست … کای نمیدونست اون از همه چی خبر داره …
سهون – فقط برادر ؟؟
کای دستش رو روی شونه سهون گذاشت بهش نزدیک تر شد و با تردید جواب داد
کای – البته
سهون – شک دارم …
کای – بی چی ؟
سهون – میزان علاقت !
کای – منم به میزان علاقه تو شک دارم …
 سرش رو بیشتر خم کرد و با حالت زمزمه وار ادامه داد : کافیه به احساسش ضربه برنی اونوقت
سهون – هه … اونوقت چی ؟!
دست هاشو مشت کرد میخواست جواب بده که صدای لوهان باعث شد از هم فاصله بگیرن
لوهان – شما دوتا … چی میگید به هم …
سهون با لبخند ساختگی از کای فاصاه گرفت و به سمت لوهان رفت …
سهون – هیچی عزیزم …
دست هاش رو مشت کرد … سهون دیگه مثل قبا براش قابل اعتماد نبود … دیگه نمیتونست به عنوان دوست روش حساب کنه … کم کم به این نتیجه میرسید که سهون اون چیزی نبوده که نشون میداده
********************************
با گیجی لقمه دیگه ای توی دهنش گذاشت … هر چقدر فکر میکرد نمیتوست درست شب پیش رو بخاطر بیاره … نفس عمیقی کشبد و لقمه رو جوید …
امکان اشت خواب دیده باشه … ولی چرا همه چیز واقعی به نظر میومد ؟!
چانیول با حوله ای روی سرش از اتاق خارج شد …
چان – صبح بخیر
بک – ص .. صبح بخیر
در حالی که موهاش رو با حوله قرمز کوچیک خشک میکرد به طرف یخچال رفت
خم شد و نگاه گذرایی توی یخچال انداخت  
چانیول – شیر تموم شده ؟!
بک – اوم … نه اینجاست
پاکت رو برداشت و به سمت چان گرفت
بک – بیا …
چان – اوه … مرسی
لیوان شیری پر کرد و به سمت اتاق رفت …
به رفتن چان نگاه کرد و دستش رو کنار لبش گذاشت … امکان نداشت ! به هیچ وجه … لبش رو گزید و جمله اشنایی توی ذهنش تکرار شد  ” ببخشید …. ولی دوستت دارم بک .. ”
بک – نه نه … امکان ندارههه
سرش رو تکون داد و تند تند شیر رو‌سر کشید
*******************************

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)