هدر سایت
تبلیغات

fan fiction The Other One ep26

سلام بچه ها خوبید؟

داریم به اخرای د ادر وان تقریبا نزدیک میشیم

من فیکو کامل نوشتم ……. پس اگر میبینید دیر اپ میشه فقط به خاطر استقبال کمیه که ازش میشه

نمیدونم واقعا قوت قلب دادن به من …. حداقل یه لایک خیلی سخته براتون ؟ 

واقعا میگم اپ نمیکنم تا سایلنتا به خودشون نیان جدی میگم

پوستر از اتنای عزیزم♥که چانبک این قسمتو به اون تقدیم میکنم

بچه ها اخرین قسمتو که گذاشتم به کسایی که بهترین پوستر یا عکسو بدن برای د ادر وان دفترچه فتوبوک گلاسه ی آ6 د ادر وانو میدم یا میفرستم براشون

به 3 نفر

برای فرستادن پوسترا و عکساتون ایمیلم هست ای دی چنل تلگرامم هم هست 

[email protected]

telegram channel :  https://telegram.me/joinchat/B4uE8D7kl6wjFANSfeH-Nw

قسمت 25: 

 چانبک :

 

علی رغم همه با هم بودنشون از صبح چانی نتونست دل از بکهیون بکنه

وقتی رسوندش کنار ساحل سریع رفت خونه و منتظر شد تا  چندساعت دیگه

همونجور که قول داده بود بازم بره تا بکیو ببینه

ساعت قرارشون نزدیک شد …….سریع لباس پوشید و تقریبا تا دم ساحل پرواز کرد

برای بکی لباس گرم برداشته بود …… همیشه میترسید از اینکه توی اون هوای سرد سرما بخوره

چیزی به کریسمس نمونده بود و هر لحظه منتظر برف بودن

با اینکه بکی بهش گفته بود که سردش نمیشه اما تو اون موقعیت ترجیه داد به حرفش گوش نده

بکی گفته بود برادر بزرگتری داره که اگر بفهمه به دیدن چانیول میاد براشون بد میشه اما

چانی هنوز اثری از این برادر ندیده بود پس نگرانش نبود

 

بکی بهش گفته بود که برای انجام کاری به ماموریت رفته ولی

دیگه وارد جزعیات نشده بود

میخواست هر طور شده اون شب ازش سوالات بیشتری بپرسه

مغزش واقن دیگه تحمل این همه ابهامو نداشت

باید میفهمید

در باره بکی

درباره دشمنی که نمیدونست کین و چین و اصن چرا دشمنن؟؟

اینکه چرا این همه سال هیچکس محافظا رو ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟

از خونه زودتر از موعد بیرون زد و بعد از ده دقیقه رسید دم ساحل

افتاب دیگه نفس های اخرش  رو میکشید و چیزی به تاریکی هوا نمونده بود… چانی پشتشو به اب کرد

محل قرار همیشگیشون پشت یک صخره بزرگ بود که به بیرون دید نداشت

با شونه چپش به صخره تکیه داد و منتظر شد

با نوک کفشش روی زمین خط میکشید و سنگهای زمینو جابه جا میکرد

لباسها توی دستاش بودن و سرشم پایین بود …

یقه های کاپشنشو بالاتر کشید

امسال هوا خیلی زودتر از موعد سرد شده بود…برف وبارونها و سردی بی سابقه و ناریک شدن زود هوا…..

پیش خودش فکر میکرد چقدر خوب میشد گوشی ای بسازن تا زیر اب هم کار کنه و بتونه یکی برای بکهیون بخره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما حیف که ضد اب ترین گوشی بیشتر از یک متر زیر ابو ساپورت نمیکردن

اما بازم اینجوری خیلی سختش بود

از بکهیون خوشش میومد و میخواست رابطشو باهاش بیشتر کنه

اما هنوزم نمیتونست بیرون اومدنش از ابو ببینه

هنوزم میخواست باور کنه بکی عادیه…یه پسر خییلی عادی و زیبا…

تفکراتش بهم ریخته و شلوغ بود

صدای گرمش از اون دهم برهمی بیرون کشیدش:

من که گفتم سردم نمیشه

بالبخند برگشت :

ولی بازم بپوشش

و لباسها رو سمت بکهیون خیس گرفت که موهای سیاه براقش به پیشونیش چسبیده بود

بکی لباسها رو گرفت و چانی برگشت

بعد چند دقیقه بکی گفت :

تموم شد

برگشت و بازم با یه پسر زیبا و عادی روبه رو شد

چی میشد اگر همیشه عادی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باهم نشستن روی یه سنگ صاف

زانوهاشونو کمی بغل کرده بودن

چانی : هوا زود سرد شده

بکی : اره…. ینی  جنگ نزدیکه

چانی: واقعا؟؟سردی هوا…به این چیزا مربوطه؟؟بکی من خیلی گیجم… تو هنوزم

توضیحی نمیدی؟حداقل بگو جنگ با چی اخه

-بکی به چانی نگاه کرد : با سایه ها…سایه ها جسم نیستن…. مثل نیروهای

سیالن… بیرحمن و هدفشون کل موجودات زندن نه فقط ما یا شما

سنگدلن  و احساس ندارن ……. مثل تاریکی میمونن……روح ها رو میمکن و تاریکی تزریق میکنن  الان هم خیلی

نزدیکن….. برای همین سرده….از طریق آب و جو حمله میکنن

چانی چیزی از حرفاش نفهمید

 

گفت : تو جنگ تو چیکار میکنی؟

-منم میجنگم………..مثل همه محافظا

و به روبه روش خیره شد

چانی همچنان نگاهش میکرد

-از خانوادت بگو

-یه برادر دارم که ماموریته…….. اون اصلا خوشش نمیاد با غریبه ها به خصوص شما صحبت کنم

پدرم سرهنگه……مادرم هم مسئول مراقبت از بچه هاست

چند نفر/…از شما…….ینی چند تا محافظ هست؟

-زیادن

-توی ابن؟

– نه ………محافظای بال دارم هستن

چانی با تعجب : بال دار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر میکرد بکهیون داره باهاش شوخی میکنه اما چهره بکهیون کاملا جدی بود 

-آره دیگه 

دیگه نپرس

بعد چند دقیقه سکوت و خیره شدن به ماه  بکی گفت :

چانی؟

چقدر مهربون صداش میزد……. چه صوت دوست داشتنی ای داشت

-ج…بله

-اگر……….. اگر من توی جنگ …….بمیرم.. تو چه احساسی پیدا میکنی؟

-حتما باید تو این فضا همچین چیزی بگی؟

با صدای گرفته ای گفت :

بگو……..میخوام…ینی .. باید بدونم

چانیول زانوهاشو رها کرد و اروم دست راست بکی رو از توی دست چپش دراورد و توی دستش نگه داشت

به انگشتهای مهتابی و بلند و قشنگش نگاه کرد

دستشو توی دستهای گرمش فشرد و نگاهش کرد

-بکی…. من نمیتونم کنارت بجنگم؟؟؟ ینی از ماها کاری برنمیاد؟

-نه. گونه شما اگر مارو بشناسه بعد از اینکه همه چی تموم شد ما دیگه آرامش نخواهیم داشت… ادما عادتشونه موجودات زنده دیگه رو آزار بدن

-اما همه اینجوری نیستن

-جانی طفره نرو … جواب سوالمو میدی؟

چانی سرشو پایین انداخت و بعد چند لحظه باز به چشمهای براق یکهیون نگاه کرد:

من دارم بهت علاقه مند میشم……….. قبل از تو یکی رو دوست داشتم اما

این قضیه برای خیلی وقت پیشه

وقتی بهم گفت نمیخاد باهام باشه منم بعد چند وقت رهاش کردم و بعد از چند وقت دیگه به چشم عشق نگاهش نکردم……….اما…. نمیدونم….. این اتفاق برای تو نمیفته

من الان شروع کردم به دوست داشتنت و نمیخوام از دستت بدم حالا به هر طریقی….من تصمیم گرفتم که……. عاشقت باشم و اینبار شجاعت پای عشق موندن رو دارم

بکهیون هیچی نگفت فقط با چشمهایی که برق میزدن به چانی نگاه میکرد

ینی یه رویا میتونه انقدددر واقعی باشه؟

چانی با چشمهای درشتش به بکی نگاه میکرد و سعی میکرد حس درونشو از چشمهاش بفهمه

دستشو کمی فشرد

تصمیمشو گرفت

نفسشو بیرون داد و اروم به سمت صورت بکی خم شد

همه اعضای صورتشو از نظر گذروند

ابروهاش…چشمهایی پر از حرف و راز نگفته و براق و مشکی

بینی با نمک و ل*بهاش

ل*بهایی بی نهایت دوست داشتنی با صدایی جادویی که از بینشون درمیومد و هربار چانیولو متعجب میکردن 

و اون خال ریز با نمک

خالی که بالای لب بالای بکی بود………… چقدر زیبا بود

چقدر بی نقص

چقدر دوست داشتنی

چشمهاشو بست

تا  ل*بهای گرمش ل*بهای سرد بکی رو لمس کرد

بکی خشکش زد…………این از حد رویاشم فراتر بود

بهش فکرم نکرده بود…بو/.سه اونم با… نه این امکان نداره این یه توهمه…رویاست

چشمهاشو تا حد اخر باز نگه داشت تا شاید یهو از خواب بپره

به لب هاش هیچ حرکتی نمیداد..

اما نه.. حسش … این حسه یه رویا نبود..لمس واقعیت بود

این بو/.سه پاداش کدوم کار خوبش بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمهاشو بست تا بتونه  این گرما رو تا مغز استخونش حس کنه

بی تجربه بود و  لبهاشو نیمه بازش بی حرکت خشک شده بودن و فقط گرما بود که بهش منتقل میشد و کم کم داشت اتیشش میزد و از درون میسوزوندش و قلبشو ذوب میکرد

چانی هم حسش کم از بکی نبود

دقایق طولانی الان داشتن به سرعت میگذشتن

و فقط ل/.بهای چانی بود و عشق

چه جمع فوق العاده ای

بی نهایت با احساس می/.بوس./یدش و توی خلسه میبردش

بکی هم نه تواناییشو داشت و نه میخواست که پسش بزنه

ته دلش یه حسی نمیذاشت …….

چانی کمی بیشتر بکی رو به سمت خودش کشید

صدای رد شدن چیزی از توی هوا اومد ولی هیچ کدوم توجهی نکردن

بو/.سه اخرش رو روی همون خال بانمک ریز زد و عقب رفت

نفسهاش یاریش نمیدادن

لبخندی زد و به بکی نگاه کرد

اروم زمزمه کرد:

بکی…………. من شروع کردم به عاشقت بودن……. لطفا هرگز ترکم نکن

بکهیون با قیافه شوک زده و گیج فقط تونست سرشو به نشونه تایید تکون بده

حتی صدای چانی رو هم درست نمیشنید

 

 

پنجره اتاقشو باز گذاشته بود

میدونست چیزی به اومدنش نمونده

قلبش نااروم بود

دیو به خودش اعتراف کرده بود : اره………. من این پسر مرموز رو دوست دارم

نمیتونست خودشو…قلبشو و ذهنشو گول بزنه

براش عجیب بود که چطور تو این فرصت کم ترسش به علاقه تبدیل شده!!!!!!

براش این اتفاق ناممکن بود!!!!!! اما ممکن شده بود

-من اومدم

کای سریع از پنچره پرید داخل و پرده رو کشید

دیو از روی صندلی میز کامپیوترش پرید

-عه.اومدی…سلام

-چرا هول کردی؟

-اخه یهو اومدی ترسیدم هه هه!

-خب کارمونو شروع کنیم؟؟؟من نباید زیاد بمونم

-هان؟؟ا اره اره

دیو بوم اشو از قبل اماده کرده بود بنابراین سریع دست به کار شد

علی رغم اینکه دوست داشت کای مدت بیشتری کنارش باشه

اما میدونست که زیاد وقت نداره

بعد از چند لحظه سکوت لبریز از فکر, کای گفت:

تازگیا…. متوجه چیزی نشدی؟؟

دیو با تعجب از روی نقاشی سرشو بالا اورد :

نه مثلا چی؟؟

خب…شاید  همسایه جدیدی داره میاد!!!!!!!!!!!!!!

-کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-اپارتمان روبه رویی مثلا!!!!!!!!

-دیو قلم به دست به سمت پنجره رفت :

نه دقت نکردم…کین؟؟؟؟؟؟؟

پرده رو اروم کنار زد و  به اپارتمان رو به رویی که چراغهاش خاموش بودن نگاه کرد

اینجا که….

سرشو برگردوند و چشمهای کای رو در 10 سانتی خودش دید

واضحا دست و پاشو گم کرد و گفت :

ه..هنوز ..خاموشه که….چراغاش!!!!!!!

کای متوجه تغییر رنگ دیو شد

صداشو صاف کرد و گفت :

اهم

کمی از دیو فاصله گرفت :

قرار نیست تو این ساعت ببینیشون!البته هنوزم کاملا منتقل نکرده خودشو اینجا تا فردا پس فردا میان

-میشه بگی کین؟

-اره……..برادرمه….

–      برادرت؟

اره … برادرم

-مگه برادر داری؟

چشمهاشو گشاد کرد

کای خندش گرفت و گفت:

اره..دوتا

-نگفته بودی

کای خندشو خورد و گفت : اصصلا یادم نیس درباره خانوادم باهات حرف زده باشم

عاشق قیافه متعجب دیو بود

-خب دیگه اقای فسقلی برگرد سرکارت من کار دارم

-باشه

چقدر خنده های کایو با اون دندونهای ردیف و سفید و لحنش وقتی بهش میگفت فسقل رو دوس داشت!!! اگر چانی بهش این حرفو میزد حتما تو چند لحظه عق.یم میشد اما کای…!

تقریبا کار نقاشیش تموم شده بود و نمیذاشت کای هنوز نقاشیو ببینه

-نقاشی قراره مال خودت باشه پس بذار کاملش کنم بعد

-فقط یه نگاه

-نه

باور کردنی نبود … حالا دیو بود که باهاش لج میکر…… اما حواس هیچ کدومشون نبود

 

کی تحویلم میدیش؟

-اممم چون کاری نداره دییگه پس فردا به استاد تحویلش میدم و برات میارم خوبه؟

-واقن پس فردا؟؟؟ تا پس فردا تمومه؟

-اره حتما

کای کمی گرفته شد

پس بهانه ی ملاقاتهاشون چی؟؟؟به چه بهانه ای هربار ببینتش و از روزمرگی هاش و زندگی مخاطره آم/یزش دوربشه؟

باشه پس…پس فردا ساعت هفت عصر توی ساحل صخره ای باش

دیو : باشه

-پس…. میبنمت

-میبی…نمت

کای کمی این پا و اون چا کرد و در اخر از پنجره رفت

قبل رفتن به صورت دیو نگاهی انداخت

چقدر دوست داشتنی….

و نگاهشو روی لبهاش لغزوند

لبهای حالت دار و برجسته

روی پشت بومی فرود اومد و یکی زد تو گوش خودش

دستشو روی قلبش گذاشت:

… بی جنبه چته؟؟؟ نزدیک بود ابرومو ببری ها

چند بار سرشو تکون داد و بالهاشو باز کرد وپرید…..

دیو بعد رفتن کای حس سنگینی داشت

چرا بیشتر لفتش نداده بود؟

به تی شرت کای که تا کرده گاشته بود روی عسلی کنار تختش تا بهش برش

گردونه نگاه کرد

برش داشت و یکم بوش  کرد

بوی عطر گرون قیمت کایو میداد….دلش نیومده بود بشورتش!!!

خندش گرفت:

اخه تو چجوری اینارو میخری هان؟…….بچه پررو

لبخندش سریع محو شد و دوباره بغض راه گلوشو بست:

من که دارم نقاشیو بهش میدم

نگاهی به تیشرت کرد و به قفسه سینش چسبوندش

میشه یکم بیشتر تورو نگه دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تیشرتو پرت کرد رو تخت و خودشم روی تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت:

من چمه……

—————————————

هونهان :

با تعجب گفت : سهون؟؟؟؟

سهون سرشو به طرفش برگردوند و لوهان با دیدن چشمها و دماغ قرمز و لبهای خشکش شوکه شد…

-س..سهون؟

سهون با همون حالت گفت : بیا درو باز کن کارت دارم

از پله ها اروم پایین اومد : سهونم .. چی شده؟؟؟

با اخم گفت :

درو باز میکنی یا همینجا داد بزنم و بگم ؟

چشماش  میلرزیدن و قرمز بودن

لوهان سریع با صدای ارومی گفت:

-عصبی نباش..بریم تو

کلید انداخت و درو باز کرد

هنوز از حال سهون متعجب بود و کمی استرس هم داشت

با باز شدن در سهون هلش داد تو و درو مجکم پشت سرشون بست

لوهان رو کشید سمت خودش و با خشم دیوونه کننده اش که سعی داشت ارومش کنه و با صدای لرزون و گرفته گفت :

کجا بودی؟

لوهان تعجب کرد و با ابروهای بالا رفته اروم گفت :

س..سهون .. منظورت چیه؟

چند بار تکونش داد و بازوهاشو محکم تر گرفت :

سوالمو با سوال جواب نده بگو کجا بودی؟

نمی..دونم چی میگی

این بار سهون عربده ای زد و با شدت بازوهای لوهانو  تکون داد

-میگم کجا بودی لوههان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-لوهان از عربده سهون چشماشو محکم بست و با بغض گفت :

دستم..اخخخ..دستم درد گرفت

-حرف بزن…….حرف بزن عوضیی کدوم گوری بودی از صبح تا حالا؟

اولین باری بود که سهون بهش همچین حرفایی میزد

چشماشو باز کرد و با بغض گفت :

ک… خب کتابخونه

چون داشت دروغ میگقت سرشو پایین انداخت و همراه کندن ناخوناش لبهاشو میجوید

سهون فیل تزیینی رنگ و وارنگی که خودش توی شهربازی براش  توی مسابقه پرتاب حلقه برنده شده بود رو از روی جا کفشی برداشت و با شدت کوبوند توی اینه ی بزرگ کریستال ی که سمت راست پذیرایی روی میزی پایه بلند و شیشه ای قرار داشت

شیشه با صدای وحشتناکی شکست و فیل هم هر کدوم از تکه هاش یه جا پرت شد

لوهان دیگه نتونست  جلوی اشکاشو بگیره و با صورت گریونی که به اینه و فیل تکه تکه شده نگاه میکرد گفت:

ب..به فیل ام… چرا..چرا پرتش..

سهون جلوی صورت لوهان ایستاد:

بگو کجا بودی وگرنه همه چی تمومه

-با چونه ای که میلرزید گفت :

چی فکر کردی… هان ؟ نکنه فکر کردی من بهت.خیا نت کردم؟؟؟

بازم تکونش داد :

بس کن…  نه نه اگر فکر میکردم بهم خیا نت کردی میومدم مچتو میگرفتم و درجا خودم و تورو آتیش میزدم ….بگو چیو ازم مخفی میکنی هان؟؟؟ به جای اون کتابخونه لعنتی کدوم گوری میری لوهان؟حرف بزن لعنتی

-سهون…نمیتونم بهت بگم…بس کن

و دستای سهونو با ته مونده قدرتش پس زد

سهون شوکه شد

و دست لوهانو ول کرد

فقط توی چشماش خیره شد

این انتظاری نبود که داشت…اومده بود تا توجیه و دلایل لوهانو بشنوه …اومده بود همه چیو بفهمه …….. اما

اشکی از چشمش چکید و دهنشو بست

لوهان دستشو روی صورت سهون گذاشت

سهون….. به خدا نمیتونم بگم….اون ازم خواسته به کسی چیزی نگم

سهون بدون اینکه به لوهان نگاه کنه :

هه…کسی اره؟؟؟ پس من هم هر  کسی ام اره؟….. فهمیدم….تا اخر عمر میتونی

 راز اون ادمو نگه داری….. کاش به منم فکر میکردی

پشتشو به لوهان کرد و گفت :

خدافظ

-سهون وایسا

سهون میخواست درو باز کنه که لو هان جلوی در ایستاد

-نرو

-همه چی تمومه لوهان

داری همه چیو تموم میکنی با من؟؟؟سر هیچی؟؟

نگا ه شکسته ای به لوهان کرد:

من نه.. تو همه چیو تموم کردی لولو..هیچی؟؟؟؟ این برای تو چیزی نیست اما برای من  دروغهات کابوس شبامه .. من نه .. تو تمومش کردی تو تمومش کردی لوهان

لوهانو کنار زد و رفت بیرون و درو پشتش بست

لوهان ناباورانه پشت در نشست

-چیکار کنم؟؟ خدایا من چیکار کنم؟؟؟ چن……. من چیکار کنم؟با سهونم چیکار کنم؟

و صدای هق هق بلندشو ازاد کرد

 

کای:

توی راه برگشت باز هم بکهیونو با اون پسره دید

اه…….. اینا چی میخان از هم این وقت شب اخه؟؟؟؟ بابای این بکهیون دقیقن سرش کجا گرمه که پسرش اینجوری بی پروا و پررو واسه خودش ول میچرخه تو خشکی ؟؟؟

 

کای از محافظای اب متنفر بود.. از این یارو بکهیون بیشتر

چون به خاطر اونا اون الان اونجا گیر کرده بود

البته با وجود دیو الان خیلی هم به بدی اون اولا نبود

ولی خب ازشون بدش میومد دست خودشم نبود… خیلی چندش بودن مخصوصا با اون ابشش های .. اییییییییییی اصن فکرشم حالشو بهم میزد

روی صخره ای دور تر نشست و بالهاشو دورش پیچید تاتوی سیاهی شب نبیننش

میخواست ببینه اینا چی میگن

اه اه ا ه  این ماهی هم که مارو کشت با این لباسای داغونش … اه

این داداش غرغروی بداخلاقش چرا برنمیگرده؟؟؟ تا جلوی اینو بگیره؟؟؟ هه من دردسرم فقط اره؟؟؟

گوشی اخرین مدلشو دراورد و یه عکس خیلی بیصدا از بکهیون و اون پسره

گرفت ولی چیزی معلوم نبود

-ببین تورو خدا دو روز دیگه جنگ شروع میشه..اونوقت اینا چیکار میکنن؟؟؟ هیچی… انگار ما نوکرشونیم

حالا چون ما تو هواییم دلیل نمیشه فقط ما با سایه ها درگیر بشیم و این پسره رو تو ته اب قایم کنیم… اههه اصن ما چرا؟؟

بافکر کردن به اینکه سایه ها شب بالای تخت دیو برن و روحشو بم.کن لرزه ای به تنش افتاد و حرفشو پس گرفت:

خب نه…. ولی اینا هم باید اهمیت بدن یا نه؟؟؟؟؟ما هر روز تو استرسیم و کلاغا رو علاف کردیم اینا نصفه شب همو…

چی؟؟؟

چشمهاش گرد شده بود و قلبش تند میزد:

دوست دیو چانی سرشو برد نزدیک و درحالی که دست بکهیون تو دستش بود شروع به ب / وسیدن لب هاش کرد!!!!!!!

-نامرد چقدرم خوب می/بوسه!!!!!!!!!

قلبش شروع به تپیدن کرد و کم کم دمای  بدنش بالا رفت

دستشو رو قلبش  گذاشت:

یا یا یااا من که انقدر بی جنبه نبودم حتی با صدای کریس  تاعو هم.. ولی الان چرا دارم ت / حریک میشم؟؟؟

یایا کای چته؟؟؟

نمیتونست تصویر خودش و دیو رو توی ذهنش انکار کنه …….. نمیتونست انکار کنه که اونم میخواد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند بار پلک زد و تا قبل اینکه حالش خراب تر بشه و چشمهاش تغییر حالت بدن سریع از اونجا دور شد

 

 

چند تا از عکس های فتوبوک ( توی چنلم میزارم چندتاشونو) :

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 85 نظر 21 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
otaku
مهمان

مرگ این شخصیت کایم که نمیدونه با خودش چند چنده خخخخخخخ
بیچاره لوهااان…هونهان داره میپاچه….دلم سوخت واسه لولو

نگین کریس لاور.;کایسوشیپر
مهمان

عالی بود خخخ کایسووووووووو

Parisa__________LAY_is_Mine
مهمان

جوووون کایا دلش میخواد :)))

Maryam
مهمان

رمز قسمت قبل بهم نرسید ولی طاقت نیاوردم ادامه دادم… لوهان از کجا چن و میشناسه… خاک عالم… هونهان پاچید

amber
مهمان

گفتم این کای حسوده ها .
مرسی خسته نباشی .عالی

Sara
مهمان

سلام 😊😊 من باید از کجا قسمتای اولو گیر بیارم؟،راستش این داسی بهم پیشنهاد دادن بخونم ولی نمیدونم قضیه این سایت چجوریه

Sama
مهمان

یعنی الان هونهان چی میشه :cry: :cry:
راستی من خواننده جدیدم :byebye: :byebye:

parisa.d.b
مهمان

اوووووووووووووووووووو
چانبک و کایسوش چه خوب مچ شدن! به خصوص چانبک…انگار نه انگار همین چند وقت پیش طوری از بک ترسید که پا به فرار گذاشت!
ولی….
هونهان…چرا…همچین شد؟! :cry: چن! تقصیر توعه…یه زوج اونور ازت میترسن…یه زوج اینور به خاطرت بهم میزنن…اه :qorqor:

سوتنا
مهمان

مههههههههفاااااامممیییییی عااااااااشششششققققققتتتتمممم این بهترییییین هدیههه ی دنیااااااس وااااسسسسم
عاااااالی بووووود ممنوووونم
اصن دیدم نوشتی تقدیم به اتنا اشکم درووومد 😭😭😭😭😭😭😭😭
زووووود بقیشو بنویییس زوووووووووووووود

ava
مهمان

عخی چانبک ایز ریل شد😂😂😉
هونهانم که به …. رفت😭😭💔
عالب بود .من خواننده ی جدیدم برای همه قسمتا کامنت گذاشتم :nish:

helia
مهمان

نمیدونم چرا یادم رفته بود نظر بذارم:\
الان دوباره ا ومدم نظ,رارو چک کردم دیدم یادم رفته بذارم
ببشییید
خیلی قشنگ بووود :kissme:

helia
مهمان

چرا آپ نمیکنی آجی مردم از خماری:)

Byun Marsar
مهمان

چندش؟؟؟بکهیون کجاش چندشه؟؟؟
بیشعوووووور… اصلا لیاقت نداره…
ووووج… کیونگی عاشق شده… جوووونز…
واسه کای ذوق نمیکنم… چون از اولشم عاشق بود…
چانیااااا… بووووس… خدا بده شانس… والا…
خب بسلامتی هونهانم پاشید… بلیییی…
کاشکی یکم شعور سهون بالا بود… یکم…
عالیییییییی بوووود…
کای و سهون لاورا منو نزنین… داستانه… واقعیت نیس…
خسته نباشی عشقم…
بوس بوس…

yasna
مهمان

سلام من خواننده جدیدم هنوز شروع نکردم هر وقت شروع کردم برا قسمتا نظر میزارم و میام جلو فقط خواستم اعلام حضور کنم :hiii:

Sahar
مهمان

به بکی من گفت چنددددشششش؟؟؟؟ عرررررر
عاغا من عاشق این فیگم چقدر باحاله

Negin
مهمان

کای حسود :khande: :khande: هونهان :aaar: :aaar: چانبک :bunny: :bunny: ممنون.خیلی خوب بود.خسته نباشی.

nesi
مهمان

عالی بود
ممنون
واااااااای چانبکش معرکه بود مخصوصا اون تیکه که چان گفت منم میتونم کنارت بجنگم ؟

wpDiscuz