هدر سایت
تبلیغات

Fanfaction your sweet look part57

سلام.

باعرض پوزش خیلی خیلی خیلیییییی متاسفم بابت دیرکرد دیه قول قول میدم که زود زود بزارم میانهههههه…خب بپرید بخونید حرفی نیس…باتشکر از عشقم که کمکم کرد تا حس نوشتنم بیاد و یکمشم نوشت.

[فلش بک]
به سرعت دستاشو میگیره و با حالت التماس گونه: نه نه خواهش میکنم لطفا به برادرم چیزی نگو اون نباید چیزی بفهمه.
-اما…اما سوهو اون حقشو داره باید بفهمه اون باید بدوووونه.. تو برادرشی حق اینو داره که مراقبت باشه کنارت باشه…
+تو هستی مگه نه؟ تو مراقبم میشی کنارم میمونی.
لی به چشم های سوهو زل میزنه نمیتونست ردش کنه… لبخندی زد:البته..البته که پیشت میمونم
+ میشه از بیمارستان مرخصم کنی؟
– سوهو! به نظرم بهتره امشب رو اینجا…
سوهو با صدای لرزون وسط حرفش پرید:نه نه تو قول دادی ازم مراقبت کنی.
پس نیازی نیست اینجا بمونم خواهش میکنم لی من اینجا بیشتر حالم بد میشه لی نمیدونست به التماسای سوهو توجه کنه یا به روند بیمارستان برا نگه داشتن بیمار بستری شده…
در نهایت تصمیم خودش رو گرفت با لبخند سرشو تکون داد واز اتاق خارج شد و به سمت ایستگاه پرستاری رفت.. سوهو از اینکه لی قبول کرده بود مراقبش باشه خوشحال بود و میدونست که میتونه بهش تکیه کنه تا بردار کوچیکش چیزی ازماجرا نفهمه.
لی از اتاق سوهو تا دفتر پرفسور گو با خودش فکر میکرد و دنبال کلماتی میگشت که بتونه رضایتش رو برای ترخیص سوهو بگیره…نمیدونست چطور باید با این قضیه کنار بیاد اما یک ندایی تو قلبش بهش میگفت باید از تنها چیزی که از عشقش به جا مونده محافظت کنه.. به اتاق پرفسور رسید و به ارومی در زد.. طولی نکشید که صدایی اونو به داخل دعوت کرد..وارد اتاق شد و تعظیم کرد..
– پرفسور؟
+اتفاقی افتاده؟ حال سوهو چطوره؟ لی با یکم این پا اون پا کردن : راستش اومدم بگم سوهو میخاد مرخص بشه میدونم خیلی ناگهانیه و اجازه همچین کاری رو ندارم .. پرفسور نیم نگاهی از بالای عینکش به اون کرد میدونست این واقعا خواست سوهوی لجبازه و اگه قبول نمیکرد یه غوغا توی بیمارستان به پا کرده …
لبخندی زد و خواست با کمک لی سوهو رو نگه داره به حتم به اون گوش میداد:حقیقتش… پرفسور رو تک تک کلمه هایی ک میزد مکث میکرد…
+ حقیقتش.. سوهو باید تحت درمان باشه .. اوومممم.. بهتره چند روزی اینجا..
– بله من کاملا وضعیت سوهو رو میدونم.. من خودم میتونم ازش مراقبت کنم .. شاید.. شاید بتونم جبران کنم کارایی رو که اون برام ک..
– من نگرانی شمارو درک میکنم اما برای جبران وقت هست.. قلب عضو مهمیه هرکسی نمیتونه ازش به آسونی مراقبت کنه.. این ارامش رو تو خونه..
پرفسور تن صداشو اروم کرد : ببینید من نمیتونم بزارم شما بیماری رو با این مشکل خطرناک از بیمارستان ببرید حتا اگر خودش هم بخواد..اینجا همه ی مریضا دوست دارن مرخص بشن.. سعی کرد روی نقاط حساس ذهن لی تمرکز کنه : فکرکنم شما اونقدر عاقل هستین ک بدونین.. بدونین اینکار..پراز مسئولیته لی از جاش پاشد و دقیقا روبه روی اون مرد مسن قرار گرفت درحالی که دستاشو مشت کرده بود و با بغضی که به زور میشد کلمات خارج شده از دهانش رو شنید : شما میدونن الان چه حسی دارم؟؟دارم خفه میشم یه جایی بین زمین و هوام نمیدونم با آینده ام چیکارکنم؟؟بعد این همه انتظار و مریضی بفهمم قلبی که داره تو سینه ی سوهو میتپه برای کسی بوده ک تمام دنیای منه و من هیچ وقت فراموشش نمیکنم؟..من نتونستم اونو نجات بدم و وقتی الان میبینم..که هنوز قلبش میزنه.. احساس میکنم خودش هنوز زندست.. قلب اون هنوز داره میزنه… لی حالا که دیگه به هق هق افتاده بود دستمو رو سینش گذاشت و همونطور ک داشت لباسشو چنگ میگرفت تا نفسش رو کنترل کنه ادامه داد: من اینهمه سختی کشیدم هییییچکی بهم نگفت.. من حق دارم ک اون تیکه رو نگه دارم و برا بودنه دوبارش تلاش کنممم..حالا میخوام ازش مراقبت کنم… من نمیخوام دیگه این دفه از دسش بدم.. حداقل اگر قرار باشه اون اتفاقی براش بیوفته جلو چشمای خودم باشههه.. اون قلب بیشتر ازهرکس دیگه ای برای منننن مهمهههه… پرفسور نفس عمیقی کشید میدونست بحث با اون فایده ای نداره و برگه ای رو از داخل کشوش بیرون اورد و شروع کرد به نوشتن نامه ی رضایت..نمیدونست داره از عقل و منطقش استفاده میکنه یا از احساساتش.. فقط دعا میکرد ک اتفاقی برای سوهو نیوفته لی جلو رفت و برگه رو از دست دکتر گرفت و ازاتاق خارج شد و به سمت ایستگاه پرستاری رفت.
به اتاق سوهو برگشت و با لبخنداونو درحالیکه که داشت دکمه های بلیزشو میبست دید.. با هربار دیدن اون و به یاد اوردن اینکه اون قلبی ک الان سوهو رو زنده نگه داشته چقدر براش ارزش داره ناخودآگاه لبخندی روی لباش نقش میبست که باعث میشد کنار سوهو احساس آرامش کنه..
[پایان فلش بک]
……………..
_چییییییی یعنی چی؟؟یعنی چی که چانیول حالش بده من نمیفهمم کریس چی شده؟؟چی؟حالا داری اینارو میگی؟؟؟؟یک هفته و خورده اییه این اتفاق افتادهههههه…باشه باشه خودمو میرسونم .
حالا چهره کای نگران شده بود با دست لرزون دست دی او رو میگیره و در ماشینشو باز میکنه دی او کاملا گیج شده بود و هیچ راهی جز تبعیت ازاونو نداشت به آرومی روی صندلی جلو میشینه که در بلافاصله بسته میشه و کای بعداز دور زدن ماشین فورا میشینه و پاشو روی گاز میزاره دی او جیغ خفه ایی میکشه.
تاحالا کای رو اینجوری ندیده بود نمیخواست تا وقتی خودش نخواد سوالی بپرسه دستاشو توی هم میکنه که با صدای کای متوجه نگاه خیره اش به خودش میشه:جالبه هیچ سوالی نپرسیدی.
_منتظرم خودت بگی.
+چانیول…اون خیلی حالش بده…من خودخواه بودم خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم…
_چه اتفاق بدی افتاده…
کای خنده عصبی میکنه:حتی تو این موقعیت هم سردی…از کریس شنیدم عشقش…فوت شده.
دی او نتونست نقاب خونسردیشو حفظ کنه سریع برگشت:چیی؟!
+چطور همچین چیزی ممکنه بک واقعا سالم و سرحال بود…چانیول خیلی دلبسته اون شده بود.
_پسر بود؟
کای به آرومی سری تکون میده میتونست ببینه که دی او چقدر متاثر شده بود و این یه خوش شانسی به حساب میومد.
…………
نمیدونست چطوری داره اون راهو طی میکنه فرمونو سفت گرفته بود و فقط صاف میرفت و ماشین ها با بوق و فحش از جلوش کنار میرفتن اشک هاش بی وقفه میریختن خاطرات مثل یه فیلم از جلوی چشم هاش میگذشتن و نمیتونست کاری کنه حتی با بستن اونا…قلبش نمیتونست سنگینی این درد و تحمل کنه میدونست دیگه تو این دنیا بکی وجود نداره اما به خودش امید میداد امید برگشت دوباره اشو…
زمان رو ازدست داده بود نمیدونست چقدر توراه بود فقط میدونست که حالا به هتل رسیده بود ماشینو نگه داشت و سریع پیاده شد.
لباس هایی که تنش بود نشون نمیداد که اون چانیول,چانیول سابقه تو این یه هفته انگار چند سال پیرتر شده بود دیگه خبری از قدبلند و شونه های پهنش نبود خمیده شده بود دستاش میلرزید موهای ژولیده…
مامور هتل جلو میاد تا از وارد شدنش به هتل جلوگیری کنه اما چان توحال خودش نبود و با یه هل محکم اونو نقش زمین میکنه…نفس نفس میزد به سرعت وارد اسانسور میشه و دکمه طبقه موردنظرشو میزنه.
_هی نکن پارک چانیول.
+چرا خوشگله توکه برای منی یه کیس کوچولو از لبای شیرینت که به جایی نمیره.
_تو اسانسور زشته نمیخام.
+من داغونم داغون ترم نکن.
چانیول با چشم های گرد جلو میره تا بک رو توبغلش بگیر اما محکم به دیوار اسانسور برخورد میکنه با ترس به دست هاش نگاه میکنه:تو تو حق نداری با من اینطوری کنی…تو واقعی بودی.
دستشو روی میله میزاره و بهش تکیه میده حتی خاطرات هم داشتن سربه سرش میزاشتن دست دیگشو بالا میاره و یقشو میکشه انگار داشت خفه میشد سرش گیج میرفت چشم هاشو بست که با صدای دینگ اسانسور خودشو به بیرون پرت کرد نفس نفس میزد به زور از روی زمین بلندشد و باکمک دیوار به در اتاقشون رسید.
دستشو روی دستگیره میبره تا درو بازکنه اما قفل بود باتعجب به درخیره میشه و تندتند چندبار تکرار میکنه دست دیگشو بالا میاره و با مشت چندبار به در میکوبه:هی درچرا قفله بازش کن زودباش بک بازش کن.
عقب میره و خودشو به در میکوبه و باصدای بی جون:بازشو زودباش.
تو چند روز گذشته حتی لب به آب هم نزده بود و این باعث شده بود رنگ و روی خوبی نداشته باشه…چندین بار به عقب رفت و محکم خودشو به در میکوبید نفس نفس میزد جونی تو بدنش نبود زیر لب فقط اسم بک رو صدا میزد پاهاش توان ایستادن رو نداشت عقب عقب میره تا اخرین تلاششو برای ضربه زدن به در کنه که روی زمین میفته و سرش محکم به دیوار برخورد میکنه.
…………..
بااسترس و درد دستاشو توهم مشت کرده بود و بهم فشار میداد گوشه لبشو گاز میگرفت و به جاده خیره بود و زیر لب زمزمه وار:یعنی چه بلایی سر چانیول میاد؟اخر این قصه چی میشه؟!…اون نمیتونه نبود بکهیون رو تحمل کنه.
_لوهان تو خوبی؟چهره ات طوریه که انگار داری درد میکشی.
+خوبم تو زودتر چانیول رو پیدا کن به نظرم رفته هتلشون…زنگ بزن ببین کریس پیداش کرده؟
سهون موبایلشو درمیاره و به کریس زنگ میزنه:الو…پیداش کردی؟چی؟!!!!بیمارستان؟اوکی.
سهون سریع فرمون رو میچرخونه و دور میزنه…لوهان باترس به اون خیره میشه:چی شده؟
+چان سرش ضربه دیده بردتش بیمارستان.
بعد از نیم ساعت به بیمارستانی که کریس گفته بود میرسن و با سرعت به ایستگاه پرستاری میرن:پارک چانیول رو اینجا اوردن؟
پرستار به هردوی اون ها نگاه میکنه:بله سرش دچار شکستگی شده و مجبور شدیم بخیه بزنیم و درحال حاضر خوابه نمیتونید ملاقاتش…
قبل ازاینکه حرف پرستار تموم شه اون دو به راهشون ادامه دادن و یکی یکی اتاق هارو طی کردن…
لوهان دستشو روی دیوار گذاشت و با نفس نفس به سهون:تو…برو…من…اروم…اروم..میام…
سهون برمیگرده و بانگرانی:چیزی شده؟؟لوهان تو یه جوری هستی چت شده بگو من میترسم.
_سهون خوبم تو فقط برو من میام.
+میایستم تا حالت جا بیاد باهم بریم هیچ جا نمیرم.
لوهان صداشو بالا میبره:سهووون لطفا برو میخام تنهاباشم.
_ولی…
+برو لطفا چیزیم نیست.
سهون نمیخواست بره واسه همین از جاش تکون نخورد و دست لوهانو گرفت و یه دست دیگشو دور کمر اون برد و مجبور کرد همراهش بیاد.
لوهان لبخند زد و سرشو پایین انداخت:اصلا صدامو میشنوی؟
سهون اونو به خودش چسبوند و به راهشون ادامه دادن:بله میشنوم لوهانم.
به اتاق رسیدن و پشت در کریس مدام راه میرفت.
_حالش چطوره؟
کریس از خودش بیرون میاد:آه خوابه معلوم نیس چی میشه…
صدای شکستن چیزی از داخل اتاق میاد باتعجب به هم نگاه میکنن و به سمت اتاق هجوم میبرن در رو باز میکنن باترس به فرد روبه روشون خیره میشن.
نگاه لوهان از روی فرد لرزان و بی جون به روی زمین پراز شیشه خورده و رد خونی که منتهی به پاهای اون میشد افتاد.
چانیول اون چانیول سابق نبود حتی دیگه اون آدمی که تو اون یه هفته هم شده بود نبود اون کاملا فرو ریخته بود موهای خیس عرق کرده اش روی پیشونیش بود دردو حس نمیکرد بااینکه سوزن سرم توی دستش شکسته بود و قطرات خون ازدستش میچکید یا شیشه خورده ها تو پاش فرو رفته بودن…
چندقدم جلو میاد و دستشو دراز میکنه قطره اشک از چشمش میچکه:بیاید…بکو…پیدا…کنیم.
بلافاصله از هوش میره و کریس با صدای بلندی فریاد میزنه:نههههههه.
…………..
با عجله تو راهروهای بیمارستان میدوید و دنبال اتاقی که پرستار گفته بود میگرده دی او گاهی عقب میموند اما باعجله خودشو به اون میرسونه تقریبا چندتا اتاق مونده بود برسن که صدای داد بلندی به گوششون میخوره کای سرجاش میخکوب میشه:اون کریسه…
باترس فقط میدوید به اتاق میرسه و به صحنه روربه روش نگاه میکنه اتاقی پراز خون و برادر عزیزش کف اتاق افتاده بود با لکنت اسمشو صدا میکنه:چ…چا…ن…
دستشو روی سرش میبره سرش گیج میرفت یه قدم عقب میره پاهاش سست شده بود نزدیک بود بیفته که دی او میگیرتش و با پرستار هارو صدا میکنه.

…………….

نظر فراموش نشه چون جواب تک تکتونو میدما.

The following two tabs change content below.

Arezoo♥chan

هایییییی من ارزو ام یوهاهاها نویسنده Your sweet look. بچه ها باید بگم که فیک ام هپی انده...دیه سوال نپرسید. ودیگه اینکه همه زوج های اصلی هستن همه اشون.... لینک چنل فیکو دراختیارتون میذارم. onyrwsxu@ کسانی که نمیدونن چطوری به چنل جوین شن باید برن تو گوگل ایدی روبزنن:telegram.me/onyrwsxu به این روش. خب دیه حرفی نیست خودتون بخونید...حتما بخونید.بوستون دارم.

Latest posts by Arezoo♥chan (see all)

Arezoo♥chan 42 نظر 6 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
آیدا
مهمان

سلام عزیزم فیکت عالیه من واقعا دوسش دارم.چند قسمت دیگه ازش مونده؟

Mahya
مهمان

جیغغغغغ گریهههههه بکی کوجایییییییی

Baran.nsy
مهمان

ای خدا چ خبره همه داغ کردن

Nahal
مهمان

فقط میتونم عر بزنم هی خدا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مرسی عزیزم مثل همیشه👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

chanbaekisreal
مهمان

داره کم کم باورم میشه بک مرده =(((((((((

BaekBaek
مهمان

واهاهاهاهاااااییی عشقم چه کردهههههه…..بهله بهله ممه نانم ک ازمن تچکر در کردی..فداوووتم لاوم..منم قول میدم دیگه فیکتو دنبال کنم تا دیگه دبام نتنی جانا .-.
فایتییییییییییییینگ ^^

tina
مهمان

عالییییییی بود ممنون فقط کاش سهون زودتر بفهمه لوهان مریضه و کمکش کنه این لوهان که خودش عین آدم نمیره بهش دردشو بگه کاش بکی هم زودتر پیدا شه بیچاره چانیول
خسته نباشی😘😘😘

بکهیونی
مهمان

لطفا زودتر اپ کن من مرررررردم این چانی گناه داره بدبخت داره ازبین میره پس این ببک کجاس

monir
مهمان

چقد من با این فیک عر زدم
از یه طرف حرص چانبکو میخورم
از یه طرف نگران هونهانم…این لوهان خودشو به کشتن نده خوبه
از اینکه کایسو شکل نگرفته هم ناراحتم:(
فیکت فوق العادس ارزو جان
فایتینگ

Marzi
مهمان

مرسی گلم
کای میخواد چیکار کنه ؟

♦Ari Exo-l♦
مهمان

مرسیییی♥من کایسو میخواستمTT

Narsis69
مهمان

وای. آقا، اشکمون و در آوردی!
چان بچم، مجنون شد رفت. عرررررر. چقد بدههههه. گناه داره.
کاش بکی زودتر پیدا شه. معلوم نیس اون یارو چه بلایی سرش آورده.
لوهان بدبخت، خودش مریضه، هی باید راه بیوفته دنبال ایما، و غصه بخوره.
یعنی چان باید دیوونه میشد تا کای ازش باخبر بشه! هیییییی. دی و چقد خوبه. عزیزم.
الهی، سولی. خیلی خوب بود. لی قول داد از سوهو مواظبت کنه. ای جان.

مرسی. خیلی خوب بود. و خیلی عرررررر داشت. دلم گرفت. حلوای من.
خداقوت.
فایتینگ

tiyam
مهمان

چه عجب کای یادش اومد برادری هم داره
طفلی چان حق داره گناهی دلم براش میسوزه
مرسی

FATYEOL
مهمان

ای خدا چاتبک خیلی داغون دلره میشه

sepid
مهمان
rani
مهمان
Samaneh
مهمان

یا خداااا…هارتم…. چاننیییی
مرسیییی

parham
مهمان

ممنون واقعا!!!
بالاخره کامبک دادی؟؟؟؟؟
چه عجب!!!!^^

Elena Salvatore
نویسنده

چقده غم درانگیز بود!!! دلم پوکید خب بکهیونم کوش؟؟؟؟ ماهیتابه خوب سراغ داری بهم معرفی کنی؟؟؟ شدیدا بهش نیاز دارم!

wpDiscuz