حرف زیادی ندارم 

من فقط یهو عملی حرکت میزنم خخخخخخخ

برید بخونید که چان و بک افتادن تو دام عاشقی نفهمیدن نفهمیدن!!!!

 

به خونه ی کوچیک لوهان و سهون توی نقطه ی خیلی شلوغی از شهر رسیدن

چانیول از اینکه کسی از اعضای سازمانشون ادرس این خونه رو نداشت

کمی خیالش راحت بود

لوهان ماشینش رو توی پارکینگ خونه گذاشت و بعد باهم سوار اسانسور شدن

 

لوهان که دید بکهیون هنوز کمی میترسه با خوش رویی بهش گفت :

بکیهون خونه ما یکم کوچیکه ….. ولی دوست دارم تو مدتی که پیشمونی  راحت باشی و مثل خونه خودت بدونیش …

 

بکهیون لبخند بی رمقی زد و تشکر کرد

وقتی وارد اپارتمان شدن بک دید که خونه اشون واقعا نقلی و دنج ,  ولی بی نهایت قشنگه

انرژی خوب زیادی از تک تک لوازم خونه بهش میرسید که انگار استرسش رو میشست و میبرد

به چانیول نگاه کرد که کنارش ایستاده بود

انگار اون هم همین حسو داشت

خونه یه پذیرایی کوچیک داشتو اشپز خونه که کنار در ورودی بود با یک در سفید از پذیرایی جدا میشد

با اینکه توی خونه دوتا پسر زندگی میکردن اما همه چیز دقیق سر جای خودش بود

و تمیز….

لوهان درو بست و کلیداشو روی میز جالباسی گذاشت و صدا زد :

سهون….. بیا  ما برگشتیم

سهون با لباس خونه از اتاق رو به رویی بیرون اومد

با اون قیافه عمرا کسی متوجه میشد که شغلش چیه

با لبخند باهاشون دست داد :

خوش اومدید

و رو به چانیول که داد میزد چقدر حرف داره که بیاید بزنه  گفت :

اونجوری نگام نکن… وسایلتونو بذار توی اون اتاق بیا حرف میزنیم

چانیول خندید….چطور سهون همیشه متوجه منظور نگاه بقیه میشد ؟ 

 

 لوهان گفت :

بخشید بچه ها … ما یه اتاق اضافه بیشتر نداریم … مشکلی نیست که اونجا با هم بمونید ؟

چانیول مختصر جواب داد :

نه…. ممنونتونم میشیم 

 

 رو به بک کرد و گفت :

بیا بریم

باهم داخل اتاقی که کنار اتاق سهون و لوهان بود شدن

یه تخت دو طبقه ساده و یه میز و یه فرش وسایل داخل اتاق خلوت رو تشکیل میداد

چانیول ساکش رو گوشه ای گذاشت و گفت :

من میرم بیرون تو راحت باش لباس عوض کن

 یکم این پا و اون پا کرد و بعد از اتاق بیرون رفت … در حقیقت میخاست از بکهیون بپرسه حالش خوبه یا نه اما ترجیه داد فعلا راحتش بزاره 

 

 از اتاق بیرون رفت و با یه نگاه به بک درو پشت سرش بست 

بک با اینکه احساس امنیت میکرد اما …… معذب بود

دوست نداشت سربار کسی باشه و الان دقیقا سربار شده بود برای چانیول و حتی دوستاش… کسایی که نمیشناختشون

اما از شانسی که اورده بود خوشحال بود

هر کسی شانس اینو نداشت که با ادم خوبی مثل چانیول همراه بشه

دلش برای زندگی راحت و بی دردسری که داشت تنگ شده بود

برای پدرش و اتاق خودش…….. درسته که توی همین چند روز به چانیول وابسته شده بود ولی منکر نمیشد که دوست داشت شاید چان رو توی موقعیت بهتری ملاقات میکرد 

لباسهاشو از توی کیفش دراورد و مشغول عوض کردن شد

///////////////////////////////////////////

چانیول روی مبلی رو به روی سهون و لوهان نشست و ابروهاش رو توی هم کشید :

باورم نمیشه….. چطور ممکنه ؟؟؟ رئیس… به من خیانت نمیکرد

سهون دست به سینه شد :

هیچی صد در صد نیس چان …… شاید موقعیتشو پیدا نمیکرده

لوهان تایید کرد :

ما مدارک زیادی پیدا کردیم چان .. حرفمونو باور کن

چانیول صورتشو توی دستاش گرفت

حس مزخرفی داشت

لوهان محکم تر ادامه داد :

فعلا حتی فکرشم نکن که دور و بر رئیس آفتابی بشی و بری باهاش حرف بزنی که سرتو میبره میزاره رو سینت…..

چانیول نگاهش کرد :

پس میگی بشینم ور دل شماها انگار نه انگار کسی که مثل پدرمه بهم خیانت کرده؟؟

اونم به خاطر پول ؟ ینی من نباید سر در بیارم که چه خبره ؟

 

لوهان چشمهاشو چرخوند :

وقت برای پرسیدن گیر میاری نگران نباش…… اگر به ما کمک کنی البته

 

چانیول دستاشو پایین انداخت و موشکافانه سهون و لوهانو نگاه کرد :

منظورت چیه؟

سهون نگاهی به لوهان کرد و کمی جلوتر اومد :

ما خیلی وقته میخوایم از سیستم رئیس بیرون بیایم…….. برای همین چند وقتی

هست داریم علیهش مدرک جم میکنیم

لوهان :

میدونی که…. به همین راحتیا نمیشه گیرش انداخت

سهون :

تو خودت یه مدرک مهمی …… اگر بتونی توی این کار به ما کمک کنی .. به زودی توی دادگاه میتونی دلیل خیانتشم ازش بپرسی

لوهان :

پس فعلا ور دل ما میشینی تا تکلیف این بچه هم روشن بشه… اصلا شاید بتونه کمکمون کنه….. به هر حال وکیل پدرش با کمک رئیس قصد جونشو دارن

چانیول به فکر فرو رفت

یعنی باید کمکشون میکرد؟؟؟ باید بقیه زندگیشو با شغل دیگه ای میگذروند ؟

ینی میشه گذشته ای که باهاش رشد کرده بودو کنار بذاره و زندگی جدیدی شروع کنه ؟

البته که نه

جرم خودش کمتر از رئیس نبود … خودش خوب میدونست که اگر تو این راه کشته نشه باید بره زندان

پرسید :

اگر کمک کنم چند سال میرم زندان ؟

لوهان و سهون کمی جا به جا شدن

سهون گفت :

ببین چان……… ما هممون پامون گیره… هممون باید تقاص پس بدیم … ولی من پرسیدم

از اونجایی که خودمون داریم یه جورایی با پلیس همکاری میکنیم و قصدمون خروج از این سیستم بوده عفو زیادی شامل حالمون میشه

چانیول پوزخند زد :

هه…..عفو

مستاصل شده بود

اولین بار بود که توی زندگیش کمی ترسیده بود و نمیدونست واقعا باید چیکار کنه

لوهان بلند شد و کنار چانیول نشست .. میدونست چه احساسی داره

دستشو روی شونه اش فشرد :

چان…. این بهترین راهه….. ما از پسش برمیایم… بعدشم تو ما رو داری

چان پرسید :

راستی

و به سهون چشم دوخت :

توی اون نامه برای من نوشتی تو و لوهان از توی انبار دارو صداشونو شنیدید اره ؟

سهون گفت :

هوم..اره

چانیول مشکوک پرسید:

انبار دارو دیگه ا ز کجا اومده ؟؟؟ مگه رئیس….

سهون چشم هاشو گشاد کرد :

یعنی نمیدونی ؟

چانیول:

چیو نمیدونم ؟

به لوهان نگاه کرد :

قضیه چیه ؟؟؟؟

لوهان هم مثل سهون تعجب زده بود :

یا… پارک چانیول…… نگو که نمیدونی رئیس قاchاق دارو هم میکنه

چانیول بهت زده شد

زبونش بند اومده بود و نمیدونست چی باید بگه ……. به گوشاش اعتماد نداشت

با صدای ضعیفی گفت :

چی؟

سهون :

واقعا نمیدونستی؟؟؟؟ رئیس کنار رد کردن ادما…قاchاق دارو میکنه

چند دقیقه طولانی برای حلاجی این مساله توی ذهن چان توی سکوت گذشت

چند تا چیز دیگه باید میفهمید ؟؟ چطوری توی این همه سال ….. هیچی نمیدونست ؟

 

بلاخره صداشو از گلوی خشکش ازاد کرد :

الان چی؟؟ الان باید چیکار کنیم ؟

سهون گفت :

تو فعلا تحت تعقیبی پس نباید زیاد افتابی بشی

برای این پسر… بکهیون هم …… باید بشینه دعا کنه که پدرش از کما دربیاد … اینجوری اون یارو نمیتونه بکشتش

صدای در اتاق که باز شد باعث شد بچرخن سمت در

بک با تیشرت و شلوار خونگی راحتش بیرون اومد

و کمی با تعجب به سه نفری که نگاش میکردن خیره شد

لوهان دوباره جو رو عوض کرد و از کنار چان بلند شد :

خب… چان… بپر تو حموم و لباس عوض کن

و رو به سهون گفت :

عشقمممم…… تا چان کاراشو بکنه ی چیزی سفارش بده بخوریم که دارم از گشنگی میمیرم

سهون خندید :

اونوقت تو چیکار میکنی ؟

لوهان موذیانه به بک نگاه کرد :

من با بکیهون کار دارم

سمت اتاقش رفت و به بک اشاره کرد :

بک…. یه لحظه بیا

بکهیون به چانیول نگاهی کرد و بعد دنبال لوهان وارد اتاق شد

و لوهان درو بست

چانیول با کنجکاوی به سهون نگاه کرد :

چیکارش داره ؟

سهون شونه هاشو بالا انداخت :

حتما میخواد از زیر زبونش حرف بکشه …..

بعد از جاش بلند شد :

پاشو برو یکم به خودت برس تا من غذا سفارش بدم

چان سرشو تکون داد و بلند شد

واقعا کنجکاو شده بود ……. یعنی لوهان چکارش داره ؟

زیر دوش به این فکر میکرد که وقتی پدر بکهیون به هوش بیاد بکهیون میره سر زندگیش و ز این همه دردسر خلاص میشه

دلش براش میسوخت

پسره یهو از زندگی مرفهش افتاده بود وسط یه جنگ و گریز خطرناک و حتی اعتراض هم نمیکرد …….

یه لحظه نگران شد … اگر گوشش خوب نمیشد چی ؟

یاد مریض  شدن و تبش افتاد و با حرص گفت :

پسر انقدر ضعیف ؟ اه 

 

چان حتی متوجه نشد که این روزا همش به بکهیون فکر میکنه

به مریض شدنش…. به عاقبتش…. به خطری که تهدیدش میکرد و به امنیتش

خودش رو به خاطر این حس سرزنش میکرد ….. این  لرزشی که با هر بار دیدن بک توی دلش این تازگیا احساس میکرد چیزی بود که داشت کم کم میترسوندش غافل از اینکه پسری که به تازگی بر حسب تقدیر با چانیول همراه شده بود و الان اسی پذیر شده … درست مثل خودش داره سعی میکنه این حس تازه رو برای خودش هضم کنه

حسی که با دیدن چانیل اتیش بازی بزرگی توی قلبش راه مینداخت  

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)