هدر سایت
تبلیغات

fanfication ..Beautiful.Boy_Ep :2

سلـــام عشقولیا….پارت دوم پسر زیبا رو آوردم..نظرات پارت قبل بد نبود..نظرا بالا باشه منم زود به زود میام دیه…خب…بفرمایین ادوومه..

 

بعد از حرف زدن با خاله جه مین، مثل همیشه قلب بیقرارم آروم گرفت…

دلم برایه تمام لحظاتی که کنار مادرم بودم تنگ بود…خیلی تنگ!…جوری که گاهی اقات.بغض اونقدری بهم فشار میاورد که احساس میکردم گلوم رو گرفتن و میخوان خفم کنند…لحظه به لحظه ی زندگیم شده بود ترس، ترسه از دست دادن بازملنده هایه خانوادم…خاله جه مین که الان دیگه جایه مادرم بود ، هانا..دختری که بعد از مرگ مادرم یه لحظه هم از من دور نبوده وحالا بعد از 40 روز دارم میرم به دیدنش…اونیو..هه بهترین رفیق و پسر خاله ای که هر کسی تو دنیا آرزویه داشتنش رو داره…یکم شیرین میزنه ولی…خیـــــــــلی دوسش دارم!

اونقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کِی به مدرسه ی هانا رسیدم….نمیدونستم چجوری باهاش رو به رو بشم…چون مطمئن بودم حسابی ازم شاکیه…از ماشین پایین اومدم و دستی به موهایه بلندم که رویه شونم ریخته بود کشیدم…به سمت ساختمان مدرسه راه افتادم که با سیل عظیمی از دختر بچه ها مواجه شدم…بعضیاشون با صورت هایه خوشگل و چشمهایه رنگی به من نگاه میکردن و به هم نشونم میدادن…خندم گرفته بود…این دختر بچه ها چه دنیایه عجیبی دارن…هه….داشتم به سمت داخل میرفتم که دیدم هانا در حالی که کوله اش رو شونشه و دستهاشو به بند هایه کوله اش گرفته زل زده بهم…با لبخند بهش خیره شدم و به سمتش رفتم که راهشو کج کرد و با تنه از کنارم رد شد…چشمام از تعجب گرد شد…

لوهان :« چی شد؟………..یااا…هانا؟!

هانا با عصبانیت برگشت سمتم :« یــــااااااااااا؟؟؟؟؟؟…..بعد از40 روز برگشتی الان بهم میگی یاااااااااااااااااا!

لوهان :« چچ….الان مثلا قهرییی؟…..یااااا…13 سالته خجالت نمیکشییی؟! من برادرتمااااا…

هانا :« اوه…واقعااا؟! تو هم 25 سالته خجالت نمیکشی بعد از این همه مدت اومدی پیش تنها خواهرت در صورتی که یکبارم بهش زنگ نزدی و سراغش و نگرفتـــــــــــِی!

لوهان با تعجب :« تو از کجا مطمئنی من سراغت رو نگرفتم؟ من هر روز از خاله حالتو میپرسیدم!

هانا با دلخوری :« ولی من انتظار داشتم از خودم بپرسی نه خاله….میفهمی اینو؟!

و بغض کرد…لوهان صورتش رنگ ناراحتی به خودش گرفت…آروم به هانا نزدیک شد و بغلش کرد :« منو ببخش…خیلی ازت غافل شدم…نمیتونی باور کنی تو این مدت..چقدر درگیر بودم!

هانا :« مهم نیست!

لوهان هانا رو از خودش جدا کرد و با لبخند گفت :« اوووم…چطوره جبران کنم؟

هانا :« هوووم؟..مثلا چکار کنیم؟

لوهان :« بریم تا آخر شب بگردیم…هوووم؟!

هانا :« واااقععااااا؟!

لوهان با خنده سرشو تکون داد :« آره آره….

هانا :« بریم اون گیتاری که قول داده بودی رو بخریم…هووووووم؟

لوهان :« باووشه…بپر بالا…ههههه

هانا با خوشحالی سوار ماشین شد…لوهان هم خوشحال از اینکه تونسته دل خواهرشو بعد از این همه مدت شاد کنه به سمت ماشین رفت و سوار شد….

تویه راه  هانا تمام اتفاقات این مدت رو برای لوو تعریف کردو هر دو باهم میخندیدن…بالاخره رسیدن به پاساژآلات موسیقی و هانا شروع به گشتن و دید زدن گیتار هایه مختلف بود…با ذوق سمت یکی از گیتار ها رفت که رنگ و ساخت فوق العاده ای داشت…

هانا :« لوهان….این عااالیه!!

لوهان با خنده به سمتش رفت :« واااااوو….خیلی قشنگه عرووسکم….

و رو به فروشنده گفت :« همین لطفا!

فروشنده تایید کرد و جعبه ی گیتار را آورد و اون رو داخلش جا کرد…لوهان هزینه اش رو حساب کرد و با هانا که از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید به سمت خروج پاساژ رفتن…سوار ماشین شدن و به سمت خونه ی جه مین راه افتادن….

 

******************

فلوریدا_ایالات متحده ی آمریکا_سهون*

جان :« قربان…جلسه ی وزیران 3 کشور متحده ی آمریکا دیروز برگزار شده..و اونا قول حمایت از شما رو دادن…

سهون :« اوکی…خوبه…ببین جان؟!

جان :« بله قربان…

سهون :« امشب مهمان هایه خاصی دارم…باغ آریزونا رو آماده کنید…به کپتان مت خبر بده هواپیما رو تا 2 ساعت دیگه آماده ی پرواز کنه…باید بریم سر قرار..

جان :« چشم قربان…امری نیست؟

سهون دست راستش رو به نشانه ی خروج تکون داد و سرگرم پروژه اش شد..

(( اوه سهون،29 ساله…جانشین وزیر خارجه ایالت متحده ی آمریکا…یکی از 10مرد معروف و ثروتمند آمریکا…برایه به دست آوردن جایگاه مناسبش در کشور سخت در تلاش است….مرد آرمان هایه بلند ..که برایه رسیدن به هدفش، به رقیبانش فرصت فکر کردن و مقابله نمیدهد..))……بعد از رفتن جان تکیه اش رو از راحتیه میز کارش گرفت و به سمت اتاقش رفت تا بهترین و شیک ترین استایل یه شب نشینی مهم رو ، رویه هیکل جذابش پیاده کنه….

به سمت کمدش رفت..کت و شلوار سفید و شیکی رو برداشت و به سمت حمام رفت…بعد از دوشی که گرفت تا حدودی به سر و صورت خودش سامان داد و به سمت لباسهاش رفت…اون ها رو پوشید و با برداشتن سامسونت چرمش به سمت راهرو بزرگ کاخ اش راه افتاد….جان با عجله به سمتش اومد و سامسونتش رو از دستش گرفت و پشت سرش راه افتاد..سهون دست به یقه ی لباسش برد و اونو تنظیم کرد :« همه چی اوکیه؟

جان :« بله قربان…خیالتون راحت..

سهون :« خووبه…

و به سمت خارج کاخ راه افتادن…

جان :« قربان…دیدار تون با رئیس جمهور برایه دوشنبه هفته ی آینده فیکس شده!

سهون دستی به موهاش کشید :« خوبه…/ وسوار ماشین شد /

**************************

میامی_ایالات متحده آمریکا_لوهان*

به خونه ی خاله جه مین رسیدیم….از خوشحالی نمیتونستم آروم سرجام بایستم…با عجله به سمت در خونه رفتم و دستمو رو زنگ گذاشتم…

جه مین از داخل خانه :« اووووووومدمم…

لوهان خنده ای کرد و دستش رو بیشتر رویه زنگ فشار داد….

جه مین :« یه دیقه صبر کن اوومدم دیـ….

درو باز کرد و متوجه صورت خندون و زیبایه لوو شد…در حالی که اشک شوق تو چشماش حلقه زده بود لوهان و در آغوش خودش کشید…

جه مین :« آآآآآیگوووو…پسر خوشگلمممم…دوردونه اممممم….

اونیو :« یااا….مامامیییی….من دوردونه بودمااااااااا…چچ

جه مین :« نچ…حسودی نکن ببینم…

اونیو لباشو جمع کرد و رفت سمت لوهان …بغلش کرد و با ذوق گفت :« ماماااان؟

جه مین با لبخند :« جاانم>؟

اونیو دستش رو دور گردن لوهان انداخت و گفت :« تو خیلی لولو رو میلاوی نه؟

جه مین :« معلومه….اون عشق خالشه!

اونیو :« خب منم خیلی میلاومش…خیلی هم جیگره…میخوای بگیرمش ؟!

لوهان :« یــــــــــــا…عوووضییییییی….مواظب باش من نگیــــــرمت!

اونیو با خنده :« خب اینکه همون شد…

لوهان انداخت دنبالش :« جـــــــــرات داری وایساااااااااااا….پسره ی اســــــــکل!

اونیو و جه مین میخندیدن و لوهان دور تا دور خونه دنبال اونیو بود…

هانا با جعبه گیتارش وارد خونه شد :« سلاااااااامم خاله جه جه!

جه مین با لبخند به سمتش رفت :« سلام یه دونه ام…خوش اومدی…وااای اینو کی بهت هدیه کرده؟

هانا با ذوق :« داداش لووو….

اونیو :« چی شد؟؟..

هانا :« لوهان واسم گیتاری که دوست داشتمو خرید…

لوهان لبخندی زد و به سمتش رفت :« عشق کوچولوم هرچی بخواااد براش تهیه میکنم…/ و هانا رو در آغوش کشید /

جه مین :« بچه ها…غذا حاضره…عشقای خاله و مامان بدویئن دستاتون رو بشورین….بچه ها با لبخند بلند شدن و به سمت روشویی رفتن…

هانا دستهاشو شست و خارج شد…لوهان و اونیو به اتفاق هم داخل شدن…اونیو نگاهی به اطراف انداخت و در رو بست…رو به لوهان گفت :« روزش رسیده…لوو….من نمیخوام اتفاقی واست بیوفته…میفهمی؟!.

لوو لبخندی زد :« اتفاقی برایه من نمیوفته..چرا اینقدر نگرانی؟ مگه باره اولمه؟

اونیو :« پووووف…چرا درک نمیکنی که اینبار با دفعات قبل خیلی فررررق میکنه…اون یارو مزخرررف پسر بازه…اگر بخواد بهت دست بزنه چیییییی؟!

لوهان با لبخند چشمهاشو رویه هم گذاشت و باز کرد..

لوهان :« اونیو….من الان 25 ساااالمه…نزدیک 7 ساله تو این کارم..من میتونم بدون هییییییچ خطری این کارو حل کنم…نگران نباش بابا!

اونیو :« من بازم میترسم….آلمان خیلی دوره…اصلا..منم میام.

لوهان :« دیوونه ایییییی…مگه میشه خانواده رو تنها گذاشت؟

اونیو :« پس بابام بوووووووووووقه؟!

لوهان :« اونکه هفته ای چند بار سفر کاری داره…نمیشه…تو باید بمونی.

اونیو :« برو بابا…منـ…

جه مین :« پــــــــسرا …زووووود باشین دیگه…غذا از دهن افتاد.

لوهان :« هووف…این بحث و فعلا تموم کن…بیا بریم..

باهم از روشویی بیرون اومدن و به سمت میز رفتن و شروع به خوردن کردن..

 

******************

کاخ چانگمین _رئیس*

فرانک :« قربان…قرار اوکی شد..

چانگمین :«عاااالیه…باید لوهانو آماده کنیم…یه پرواز برایه فردا عصر به نام لوهان اوکی کن!

فرانک :« چشم قربان…فقط…

چانگمین :« چیه؟

فرانک :« چه کسانی همسفرشون میشن؟

چانگ:« فقط جین…اوه…برو به پاساژ…هر لباااسی که میدونی این پرنس زیبا رو زیبا تر میکنه جمع کن بیار..

فرانک :« اطاعت!

و از در خارج شد…

چانگ تلفن رو برداشت و با جین تماس گرفت و گفت سریع خودشو بهش برسونه.جین قطع کرد و به سمت امارت چانگ راه افتاد..

جین به محل قراررسید و داخل شد…

چانگمین :« بیا اینجا جین..

جین به سمتش رفت ورویه صندلی نشست…

چانگ دستهاشو قلاب کرد و صحبت رو شروع کرد :« چند تا چیز ازت میخوام!

جین :« اوووم…بفرمایین!

چانگ :«1_در تمام این 4 روزی که آلمان هستید باید مراقب لوهان باشی..2_یه لحظه هم ازش جدا نمیشی و حتی در زمان انجام ماموریت هم زیر نظر مگیریش که خطری تهدیدش نکنه…3_روزی که قراره با اون مرتیکه شیوون داخل هتل بره تا مدارک ((فلش_کولیکس))…رو ازش بدزده..از قبل باید داخل نوشیدنیه شیوون دارویه خواب آوره قوی بریزی که نتونه با لوو کاری کنه…فهمیدی؟!

جین با لبخند :« مطمئن باشین من مراقبش هستم..

چانگ :« این عالیه….بالاخره یه نفر هست که بتونم بهش اعتماد کنم…

اوه راستی…تو امروز به آلمان میری…بچه ها تو رو به محل اقامتتون میبرن..فردا عصر لوهان بهت ملحق میشه..

جین تایید کرد….

چانگمین :« خیله خب…تو هم برو واسه رفتن آماده شو

جین :« چشم رئیس…/ واز اتاق خارج شد /..

 

*************************

منزل جه مین*

لوهان و اونیو رویه مبل لَم داده بودن (( اونیو نشسته و لوهان درحالی که رویه کاناپه دراز کشیده سرش رو رویه پاهایه اونیو گذاشته_پ.ن))…..

اونیو :« چچ…یارو چقدر مزخررف بازی میکنه…کی به این نقش داده؟!

لوهان :« هههههه..یا…دقیقا حرف دل منو زدی…منم همین نظر رو نسبت به تو دارم…کی به تو نقش میده آخه؟!

اونیو زد رو شونه ی لوو :« یــــــــا…بی انصاف نشو دیگه..من خیلی بهتر از این بازی میکنم!

لوهان :« تو که راست میگی..

اونیو :« لوهان بلند شو………….لوهان :« چرااا؟

اونیو :« بلند شو تووووووووو!

لوهان با غرغر سرشو از پاهایه اونیو جدا کرد و نشست…..اونیوبه سمتش خم شد و موهایه بلند لوهان و از داخل کش کوچولویی که بسته بود آزاد کرد و ریخت تو صورتش…

لوهان :« یااا….کِرم داریییییییی…تازه راحت بودم ازشووون!

اونیو :« هییییش…میخوام بازیگری رو بهت نشون بدم.

لوهان :«هوووم؟

اونیو :« خب…من سوآ تو فیلم هستم و تو میران…عین مکالمشون رو باهم میریم اوکی؟

لوهان :« باوشه…

اونیو نفس عمیقی کشید میخواست شروع کنه که متوجه صورت لوو شد…

اونیو :« یااا….یااااا…لطفا چند لحظه از فاز منلی بودن بیا بیرون..مثلا دختریااااا.

لوهان :« هووووووووف….اوکی…/ چشمهاشو خمار کرد و مثل دخترها با ناز و عشوه با ناخون هاش بازی میکرد…اونیو خندش گرفت

اونیو :« خیلی بازیگری به خدا…

لوهان با صدایه نازکی گفت :« میدونم سوآم…((سوآ ی من))

اونیو :« کووفت…..خب..بریم….1.2.3

اونیو :« میراناااا

لوهان :« بله؟……………..اونیو :« چرا..وقتی میدونی تا این حد دوست دارم بازم با را بطمون مخالفی؟.

لوهان موهاشو پشت گوشش برد :« سوآیااااا…ما به درد هم نمیخوریم

اونیو :« کی اینو گفته میرااان…ما عاشق همیم..

لوهان صورتش رو در حال گریه گرفت :« سوآیااا…پدرم این اجازه رو نـ….

که اونیو صورت لوو رو گرفت و به لبهاش نزدیک شد…

لوهان :« دیووووث….نگو که میخوای ببوسی!

اونیو :« جزء فیلم بود دیگه!

لوهان :« یــــــــا احمق….شاید س/ک/س هم جزء فیلم باشه…میخوای منو بکنی؟

اونیو :« لوهان حرف نزن برو سره نقشت!

لوهان چشمهاشو خمار کرد و گفت :« اونیووو….تا 3 ثانیه ی دیگه ازم جدا نشی به عذایه اونیو کوچولو مینشونمت..

اونیو :« خیلی خسیسی لوو…

و از لوهان جدا شد….

لوهان :« احـــــــمق..تو واقعا میخواستی ببوسی منو؟

اونیو :« نه دیوونه…فقط داشتم صحنه سازی میکردم….هه

لوهان :« خاااک بر سررررررت اونیو..

اونیو با تعجب :« واااا…چــــــا آخه؟

لوهان :« همینجوری گفتم در جریان باشی…

اونیو :« پوووووووووووف….

موبایل لوو زنگ خورد…لوو موبایل رو از رویه میز روبه روش برداشت و به شماره نگاهی انداخت…از کاناپه بلند شد و به سمت بالکن رفت…

لوهان :« چی شده فرانک؟

فرانک :« هی لوو…فردا ساعت 5 عصر..باید به آلمان بری..

لوهان :« اووووم…فقط من؟

فرانک :« آره…تنها میری.

لوهان :« اوکی….آماده میشم

فرانک :« خوبه…

وتلفن رو قطع کردن….

لوهان :« دارم بهش نزدیک میشم…عاالیه..

 


اینم از پارت دوم…گفته باااشم…نظرا خوب نباشه پارت 3 خیلی دیر تر آپ میشه ها…دوزتون دارم…لایک و نظر فراموش نشه گلای من…

The following two tabs change content below.

juliakim

ســــــــــلام عشقوليا....جولـيا كيم هستم...19 سالمه...هــونهان شيپــــــــــر و كريسهان شيپرم...بياسم لـــــــوهان هست....ممنون ميشم فيك هاي منو قابل بدونين و با نظراتتون دلگـــــــــرمم كنين.....لــــــــــــاوتون دارم زيــــــــــاد..

Latest posts by juliakim (see all)

juliakim 41 نظر 26 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
ماهور
مهمان

وای چه بد توی چهار روز این میخواد عاشق اون بشه؟!!!!!
زرشک.عالی بود عزیزم فقط اینکه میشه رک حرفمو بزنم
تو عکس انتخاب کردن واقعا بد بودی بی تاروف
آقا اون چه عکسی بدبخت سهون ازش
چندشم شد

pizza hut coupon codes august 2016 holidays
مهمان

Eu Aconselho, sem dúvidas nenhuma é uma necessidade dos profissionais de nossa área…. Você não vai se arrepender

amazon black friday
مهمان

You get an A+ from me on this article. I’m sure you aren’t looking for approval, but you have really made this content very interesting.

هانا
مهمان

عالی بود مرسی :heart: :heart: :heart: :yahoo: :yahoo: bunny bunny bunny bunny

LH7
مهمان

عهههه من چرافک میکردم مرده ک پسربازه سهونه؟ 308519_huhsmileyf3
منتظرهونهانشم زودزودبذارش لطفا boooch

LILIA
مهمان

عررررررررررررررر…
چه باحاللللللللل…

FaTeMeH
مهمان
Helia
مهمان

بسی عالیییییییی بود
لوهانو انیو که دیگه حرف نداشت
مرسییییییییی آجی به شدت منتظر ادامشم
خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

sahelam
مهمان
Baekla
مهمان

خیلی قشنگ بود با تیکه های آخرش حال کردم ممنون از زحماتتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

Baekla
مهمان
AflowerA
مهمان

^————-^ خیلی خــــــــــــــــــوب بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
اون موهارم لطفا کوتاه کن._________.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gif
آخه یعنی چی لوهان با موی بلند-___________-
لوهان باید موهاش قارچی باشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
❤__❤
مرســـــــــیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

saba
مهمان

عرر..عالیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
اونیو خیلی باحاله هخخخohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif..اخجون سهونی هم اومدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
مچکملمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

pari
مهمان
Sh@hrz@d Jo0o0o0n
مهمان
[email protected]@d Jo0o0o0n

ااا راستی یادم رفت تشکر کنم برای نوشتن این فیک زززییییببباااااohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
ممنون و واقعااااا خسته نباشییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

Sh@hrz@d Jo0o0o0n
مهمان
[email protected]@d Jo0o0o0n

واااااااااااای اونی عاشق فیکتمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
اونیییییییییی تروخدا زود زود اپ کن مردم از بس تو خماری موندم…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif

wpDiscuz