سلام عشقااااا….بابت تاخیر عذر خواهی میکنممم…بفرمائین ادامهه…نظر فرااموش نشه..

چانگمین عکسی رو رویه میز انداخت …جیمز بهش خیره شد…
جیمز ” هانا..!!!!!! (( خواهر لوهان ))…
چانگ ” پیشنهاد بهتری داری؟
جیمز ” ولی …اون خیلی بچس…لوهان …آه..میخوای نابودش کنی رئیس؟
چانگ به صندلیش تکیه زد و دستش رو زیر چونه اش زد ” اون چیزی که قراره بعد مدت ها بفهمه…مسلما بیشتر نابودش میکنه!
جیمز ” شما…همیشه مراقب لوو بودید…حتی تویه عملیات هایی که مطمئن بودی واسش خطری نداره شرکتش میدادی…ولی…الان رسما داری فلفورتش میکنی اون دنیا…پس….همه ی اون توجهات…فورمالیته بوده..ههه
چانگ به سمتش برگشت ” میدونی که..از کسایی که سعی میکنن…تویه کاری که بهشون مربوط نیست ، دخالت کنن..چقدر مـــــــــــــتـنفرممم….
ودستانش رو محکم رویه میز کوبید و با خشم روبه رویه جیمز ایستاد….
جیمز نفس عمیقی کشید ” اصلا ….اصلا به من چــه؟؟!
چانگ سرشو تکون داد ” آفرین…
جیمز از اتاق خارج شد و به سمت بکس چانگ که دوستایه خودش هم بودن رفت….
.
.
بعد از بحث با چانگ..به پارک نزدیک خونش رفت تا بتونه با آرامش کمی از افکارش رو نظم بده…رویه نیمکت نشست و به بچه هایی که در حال بازی بودن و آدمایی که با هم در حال رفت و آمد بودن چشم دوخت….کمی با دستش
چشمهاش رو مالش داد و موبایلش رو از جیبش در آورد …فهرست تماس هاش و چک کرد تا به شماره ی هانا رسید…لبخندی زد…خیلی دلش برایه خواهر کوچولوش تنگ شده بود…شمارش رو گرفت و موبایلش رو نزدیک گوشش برد…بعد از چند بار بوق آزاد بالاخره جواب داد…
هانا ” سلاااااممم….
لوهان ” ای جااااان…چه انرژی گرفتممم….سلام عزیزم..خوبی؟
هانا ” خیلی خوبم هیوونگ…آخه نمی دونی که چی شده؟
لوهان ” اگه بگی منم میفهمم خوشگلم!
هانا ” خاله جه مین و من و عمو سوک قراره آخر این هفته بریم کره…یه مدت طـــــــولانی قراره بمونیم…
لوهان ” خیلی خوبه عزیزمم….بهت خوووش بگذره…
هانا ” ممنوووون….کاش تو هم بودی…
لوهان ” هی …هانا…اگر منم بیام…کی مراقب این پسر خاله ی مُنگُلت باشه پس؟
هانا با خنده ” شــــــــدیداااا موافقممممم….خووووش بگذرهههه…
لوهان ” به…تو هم عزیزم….هانا؟
هانا ” جانم؟
لوهان بغضی کرد ” سلام منو به..مامان برسووون…..
هانا با ناراحتی گفت ” قرار نشد گریه کنیاااا….تو قول دادی فقط وقتی کنار همیم و هم دیگه رو بغل کردیم گریه کنیم…داری میزنی زیر قولت هیووونگ!
لوهان اشکش رو پاک کرد ” اوهووم…من سر قولم هستم عزیزم….قووول.
هانا ” آخیـــــــــش ….خیالم راحت شد…هیوووونگ؟
لوهان بینیش رو بالا کشید ” جووونم؟
هانا ” یادت نره….خیلی دوست دارم…
لوهان ” من بیشتر خوشگل داداشی….
هانا ” خـــــــــــیلی مراقب خودت باش…میبوسمت…
لوهان ” تو هم…منم میبوسمتت…
و تلفن رو قطع کرد…کمی دیگه همونجا نشست و بعد از کمی که خسته شد از
پارک زد بیرون…رفت مرکز خرید و کمی برایه خونش خرید کرد…به سمت ماشینش رفت و بعد از جاگیر کردن خرید ها ، سوار شد و راه افتاد…
تو فکر فرو رفت..تا آخر هفته فقط4 روز مونده بود…اونجوری که فهمیده بود سوک (( شوهر خالش )) قرار بوده به کره منتقل بشه..پس این یعنی فعلا نمی تونه هانا رو ببینه…راهشو کج کرد و به سمت خونه ی جه مین روند…
.
بعد از چند دقیقه که رسید ..زنگ خونه رو فشرد و منتظر موند…هانا دروباز کرد و بادیدن لوهان جیغ تقریبا بلندی کشید ” لوووهاااااااااان…جیییییییییییییغ…
لوهان با خنده داخل شد و هانا رو به آغوش کشید ” هی دختر…یوااااش تر…منو کَر کردی که…ههه
هانا محکم لوو رو بغل کرد ” یااااااا….بی معرفت…میدونی چقدر دلتنگت بودم؟
لوهان ، هانا رو از خودش جدا کرد ” اوهوم…منم همینجور…
هانا ازش فاصله گرفت و به سمت آشپزخانه رفت ” دروغ گووو…
لوهان ” باور کن….
هانا بهش دهنکجی کرد…
لوهان به اطراف نگاهی انداخت ” اووممم…خاله کوش؟
هانا در حالی که چایی می ریخت ” رفته خرید…یکم وسیله نیاز داشت..
لوهان ” اووه..که اینطور….اووومممم….خواهری؟
هانا در حالی که سینیه چایی رو رویه می گذاشت ” بله؟
لوهان ” من خـــــــــیلی خسته ام…5 ساعته رسیدم…یکم میخوابم…لطفا آخره شب بیدارم کن برم خونم..
هانا ” میخ زیرته؟
لوهان ” هن؟
هانا ” پووووف….میگم میخ زیر پات گذاشتن؟ خب همینجا بمون دیگه…
لوهان ” نه عزیزم….باید برم..فردا کلی کار دارم…
هانا ” یااااا…حداقل یکم پیشم بمون بعد برو بخواب…
لوهان قیافه ی مظلومی به خودش گرفت….هانا بادیدن قیافش آروم زد رویه پاش ” اوکی بابا…قانع شدم…بلند شو برو بخواب…
لوهان لبخند گشادی زد ” تنکس بیبه!
و به سرعت به سمت اتاق اونیو رفت و خودش رو رویه تختش پرتاب کرد..
تقریبا 4 سالی می شد که اونیو مجردی زندگی می کرد و مستقل از خانوادش شده بود ولی لوهان از زمانی که وارد باند چانگمین شد یعنی از 19 سالگیش ، مجبور شد مستقل باشه…پتو رو رویه خودش صاف کرد و به محض بستن چشمهاش خوابش برد…
.
چند ساعتی گذشت و جه مین به همراه اونیو به خونه برگشتن…هانا در و باز کرد و با کمک خالش و اونیو وسایل رو داخل آوردن و به آشپزخانه منتقل کردن…بعد از کمی اونیو رویه کاناپه رها شد و از خستگی چشمانش رو بست.
جه مین هم بعد از ریختن آبمیوه ، به همراه سینی آبمیوه ها کنار هانا نشست…
جه مین ” چه خبر خاله؟
هانا کمی از آبمیوه اش خورد ” سلامتی….دور دونه ات اومده!
جه مین ” لوهان ؟
اونیو سریع چشمانش رو باز کرد ” کجاست؟
هانا ” هه…تو اتاق همسر آینده اش خوابه!
اونیو سریع از کاناپه بلند شد و به سمت اتاق خودش دوید…جه مین از داخل پذیرایی با صدای بلندی گفت ” بزار استراحت کنه اووووونی/….
هانا ” نه بابا …خاله تنبل خان چند ساعته خوابیده…
جه مین با تعجب ” مگه کی اومده؟
هانا ” فکر کنم 2 یا 3 ساعتی میشه که اومده…همون موقع هم رفت خوابید.
جه مین ” که اینطور…
.
اونیو خیللی آروم در اتاق رو باز کرد و به لوهان نگاهی کرد…حالت طاق باز درحالی که دستش زیر بدنش بود خوابش برده بود …به تخت نزدیک شد و خیلی آروم دست لوو رو از زیر بدنش در آورد و کنارش گذاشت…خیلی آروم شروع کرد به بیدار کردنش…
اونیو ” لوهان….لوهااااانییی…
لوهان کمی تکان خورد و رویه دست چپش غلتید و دوباره خوابید…
اونیو ” ای جااان…هی لوهانی…خووشگلهههه…همممســــــر آینده امممم…
لوهان در همون حالت ” بمیر اونیو…
اونیو ” بفرماا…تو باز میخواستی از زبون من این جمله رو بشنوی که اولش محل نذاشتی؟ ای شیطووووون…ببین…ته تهشش ماله خودمی !
لوهان دستش و کشید طرف خودش و محکم بغلش کرد ” خفه شو…خوابم میاااد…
اونیو ” ای من فدااااات…یاااا…مامان ببینه زشته ها…بزار واسه شب این کارارو عشقولی…
لوهان ، اونیو رو از تخت شوت کرد پایین ” دیوووووث…
اونیو درحالی که میخندید دستش رو رویه کمرش که کمی درد گرفته بود گذاشت ” ای بگم خدا چکارت کنه….کمرم صاف شد!
لوهان با تعجب ” مگه تا حالا منهنی بوده؟
اونیو متفکرانه بهش خیره شد ” فکر کنم دوباره سوتی دادم…نه؟
لوهان ” دقـــیقا….آآآآآآآآآهااااااااایییییییییی (( خمیازه بود مثلا…پ:ن))…واز رختخواب بلند شد…
اونیو کنارش نشست ” چه خبر؟
لوهان بعد از کمی سکوت زمزمه کرد ” رفتم دیدنش..گفتم میخوام قرداد و فسخ کنم….همه ی هزینه هاش رو هم میدم…
اونیو ” اون چی گفت ؟
لوهان ” شوکه شد…فکرشو نمی کرد نتونه بخاطر هزینه ی فسخ قرار داد منو بازم نگه داره….
اونیو دست هاش رو کشید و نفس عمیقی کشید ” عالیه…اینجوری منم میزنم بیرون ازش ولی….یه چیزی این وسط درست در نمیاد…
لوهان به سمتش برگشت ” چی؟
اونیو ” تو فقط میتونی قرارداد اصلی که شامل مدلینینگ بودنت میشه رو با اون فسخ کنی…ولی…اصل کاری که میمونه…چون اون خلافه و قانونی نداره..
لوهان ” میدونم..من اگر بمیرممم هم دیگه واسش خلاف نمیکنم…از طرفیم..میتونم برم ملاقات کمیسر میکسون…میدونی که این سالها چقدر هوایه منو داشته…
اونیو ” هی…یادت رفته..اون بیچاره که نمیدونه تو پیش چانگمین چه غلطی میکردی….بفهمه ..معشوقشم باشی دستگیرت می کنه!
لوهان ” هووووف…ول کن این حرفا رو…پاشو بریم پایین..یکم دیگه باید برم..
اونیو ” کجا؟
لوهان ” خونه دیگه…کلی کار دارم …باید یه سر به پروژم بزنم و بعد از قرنی فردا برم دانشگاه مدرکم رو بگیرمم…
اونیو ” پوووف…باش..منم باید بیام دانشگاه…مدرکم مونده هنوز..
لوهان ” خخخخ…چه گشادایی هستیمااااا…
اونیو ” شدید موافقمممم…بیخود نیست نسبت فامیلی با هم داریم دیگه…ههه
لوهان با خنده بلند شد و از اتاق خارج شد و پشت سر اون اونیو بیرون رفت…
به سمت خالش و هانا راه افتاد. …با لبخند به خالش خیره شد ” سلااام خووشگل ترین خاله ی دنیــــــــا…
جه مین از کاناپه بلند شد ” سلااام دورونه ی خاااله…// و لوهان رو در آغوش گرفت //..
جه مین ” ای بی معرفت…این 9 روز و کجا سرت گرم بود که ما رو به کل از یادت رفت؟
لوهان خنده ای کرد ” واقعا شرمندتم خااله جونم…
اونیو ” آره ممنی….قول میده آدم بشه…منم کمکش میکنم…
هانا ” کی خودتو آدم کنه؟!
اونیو ” یاا…یاااااا….فسقل خانوووم…دارم بررااااااااات…
هانا براش زبون در آورد …لوو با خنده رویه مبل پخش شد ” هعی…آخ که چقدر گشنمههه…
جه مین ” الان یه غذایه خوشمزه واسه عزیزم آماده میکنمم….
لوهان ” عشقییییی…
اونیو کنار لوو نشست…هانا موبایلش رو رویه میز گذاشت ” هیوونگ؟
لوهان ” جانم عزیزم؟
هانا ” قرار بود اون آهنگه رو باهام کار کنی…یادت رفته هااااااا//….
لوهان ” کدوم آهنگه؟
هانا ” همون استانبولیه که مامان بهمون یاد داد دیگه…گفتی با گیتار یادم میدی
لوهان ” آهااا…یادم اومد..باشه عزیزمم….فردا پس فردا میام تمرین کنیم..
هانا با ذوق ” سرکارم نزاریاااا..
اونیو ” همانا امیدوار باش…باشد که به یقین مبدل شود…
لوهان و هانا ” یااااا…
اونیو ” اوووپس…ساری…ساری..
هانا پشت چشمی نازک کرد ” داداشم خوبشم میاد و بهم یاد میده…اهه…اصن به توچه فضول کچل!!
اونیو با چشمایه گِرد شده ” من کجام کچله…با این همه موو؟
هانا ” بالاخره که قراره کچل بشی!!
اونیو ” یاااا…من تـ…
هانا ” اه…بحث کنی با پشت دست میام تو دهنت عنتر برقی!
لوهان نتونست جلویه خودشو بگیره و زد زیر خنده..
اونیو رو به هانا ” یـــاااا…// برگشت سمت لوهان //… بایدم بخندییی…دست پرورده ی شماست دیگهههه….
جه مین ” بیاین شام پسرااا…
لوهان با سرعت دو به سمت آشپزخانه دوید و بقیه هم دنبالش رفتن…
.
کــــاخ وزیر اوه *..
سهون (( به زبان روسی ))..” اوه..از معاشرت با شما خیلی لذت بردم..
وزیر روسیه ” همچنین…امیدوارم حمایت ما بهتون کمک کنه قربان..
سهون ” حتما همینطوره…جبران خواهد شد..
وزیر روسیه ” انسان با کفایتی مثل شما…لایق این منصبه قربان…
سهون لبخندی زد ” نظر لطف شماست…
و.ر .. با سهون دست داد ” امید وارم روزی میزبان شما در مسکو باشم..
سهون ” باعث افتخاره…
و.ر ” اجازه ی مرخصی میخواستم؟!
سهون به سمت درب خروج راهنماییش کرد ” خیلی خوشحالم کردین که میزبانیه منو پذیرفتین..
و.ر ” ممنونم…من سفارش شما رو حتما به تزار خواهم کرد..
سهون ” این لطف شماست….جان؟
جان ” حتما قربان…
جان وزیر روسیه رو راهنمایی کرد و سهون داخل امارت بیرونی برگشت..با خستگی خودش رو رویه کاناپه رها کرد ” هوووف…
خدمتکار ها در حال جمع کردن میز مجلل شام بودن…جان بعد از چند دقیقه به داخل برگشت و کنار مبلی که سهون رویه اون نشسته بود ایستاد…
سهون ” امروز همه چی عالی بود…ممنون جاان!
جان لبخندی زد ” خیلی خوشحالم که راضی بودین سرورم…
سهون ” اوهوم…فکر کنم اونم خوشش اومد…هووف…چیزی تا مراسم کاندیدا نمونده…باید آماده باشم…
جان ” قربان…نمی خوایین به بیمارستانمون سر بزنید؟
سهون ” چررا..مگه چیزی شده؟
جان ” مثله اینکه اولین پیوند ریه داخل بیمارستان ما با مجهز ترین امکانات انجام شده…میخوان از رئیس بیمارستان که شمایید قدردانی کنند…
سهون ” اوه…چه جالب…کاره کدوم تِکنِسینه؟(( همون انجمن پزشکی منظورشه ))…
جان ” دکتر کاخال…
سهون خنده ای کرد ” میدونستم این ریسکا فقط کاره کاخاله…اون دیوونه ی هیجان و ریسکه…
جان لبخندی زد ” اووم…الان که فکر میکنم…خیلی از رفتارهایه شما شبیه به همه..
سهون ” دقیقا همینجوره…خخ
جان ” قربان…خسته این..نمی خواین کمی استراحت کنید؟
سهون از کاناپه بلند شد ” اووف…چرااا…شدیداا نیاز دارم…شبت خوش
جان تعظیمی کرد ” شب شما هم خوش سرورم…
سهون دستی تکان داد و به سمت خارج از امارت رفت تا به کاخ اصلی بره و کمی استراحت کنه….بعد از قدم زدن تو باغ …به درب ورود امارت رسید…
بعد از باز شدن در توسط خدمتکار داخل شد و با آسانسور به سمت طبقه ی دوم رفت…داخل اتاقش شد و بعد ار دوش آرامبخشی که گرفت به سمت رختکن رفت…لباس هایه مخصوص خوابش رو پوشید و رویه تخت دراز کشید و به سرعت خوابش برد…
.
.
داشت برایه خواب حاضرمیشد که موبایلش زنگ خورد..بعد از دیدن شماره کلافه شد و پوفی کشید…
تماس رو آزاد کرد ” بله؟
جیمز ” های لوهان…خوبی؟
لوهان ” ممنون…جیمز…باز چی شده؟
جیمز ” رئیس واست کار جدید جور کرده…خیلی این طعمه مهمه…رئیس جمهور آینده ی کشوره و وزیر فعـ…
لوهان ” پوووف…به رئیست بگو من دیگه قرار نیست واسش خلافی بکنم…دنبال کِیسه دیگه ای باشه…
جیمز ” میدونی که…وقتی پایه عملیاتش وسط باشه بهونه ای قبول نمی کنه؟
لوهان ” میدونی که اگر رویه سگم بالا بیاد مرغم یه پا داره؟!
جیمز ” لطفاا..همین یک بارو قبول کن…بهت نیاز داریم!
لوهان ” جیمز…حرفه دیگه ای ندارم..شب خوش.
و موبایلش رو قطع کرد و اونو کنارش رویه تخت پرتاب کرد…
.
جیمز ” قربان…قبول نمی کنه…
چانگ با عصبانیت ” حالا که پا نمیده…به زور متوصل میشیم…اون نباید فراموش کنه که…یکی از ماست..
جیمز ” حالا دستور چیه؟
چانگ ” خواهرش و بدزد وبیار اینجا…ولی نه جوری که یه آدم ربایی محسوب بشه…
جیمز ” همین الان میرم برایه فردا هماهنگ کنم قربان…
چانگ ” فردا تاشب…من شاهین باندم رو در مقابلم میخوااااامش….
جیمز ” لوهانو بر میگردونیم قربان …خیالتون راحت…
چانگ ” مرخصی…
جیمز اتاق و ترک کرد و به سمت اتاق استراحتگاه اکیپش رفت…
.
.
روز بعد*…5 بعد از ظهر…
جه مین با لوهان تماس گرفت…لوهان بعد از دیدن شماره ی خالش لبخندی زد و جواب داد…
لوهان ” سلااااممم خاالهه..
جه مین ” سلام عزیز دلم….خوبی؟
لوهان ” ممنووووووووون….عالیم…شماها خوبین؟
جه مین ” آ…آره…خوبیم…لوهان…ه.هانا پیش توعه؟
لوهان ” نه…چطور؟
جه مین ” صبح از خونه زد بیرون که بره با دوستاش خداحافظی کنه ولی هنوز برنگشته…موبایلش رو هم جواب نمیده…یکم نگران شدم…
لوهان ” پووووف…ای دختره ی خیره سر…الان میرم دنبالش بگردم..
در حین حرف زدن شماره ی ناشناس چندیدن بار اومد پشت خطش…
لوهان ” خاله جاان…خبری گرفتم باهات تماس میگیرم…فعلا باید برم..بای
از جه مین خداحافظی کرد و تماس رو قطع کرد….دوباره همون شماره باهاش تماس گرفت…آزاد کرد تماس رو..
لوهان : های…
چانگمین ” خوشحالم از شنیدن دوباره ی صدات…پرنسم.
لوهان ” پوووف…چی می خوایی؟
چانگمین ” اووم…من نه.. ولی فکر کنم تو یه چیزی بخوایی…
لوهان ” منظورت چیه؟
چانگمین ” می دونی…تصمیم دارم یکم دیگه که بزرگ شد بکنمش شهرزاد باندم…تو هم که شاهینی…جفت کامل از دو سمبل قدرت و زیبایی..هههه
لوهان زد رویه ترمز…صدایه بوق ماشینایه پشت سرش خیابون رو برداشت و بعد هم رد شدنشوون از کنارش….
لوهان ” تو داری چه غلطی میکنی چاااااانگ ؟
چانگمین ” دارم بَرِت میگردونم به اصلت…به جایی که بهش تعلق داری…تو از مااایی…هــــــــــیچوقت فراموشت نشه…لوهانن…منتظرتم.!
و تلفن رو رویه لوو قطع کرد…
لوهان با دستهایه مشت شدش محکم زد رویه فرمون و اشک هاش جاری شدند
” نههه…نههه…خدایاااا…لطفااااا….چرا نمیتونم از این زجر و خفت خلاص بشم…
پاش رو رویه گاز گذاشت و باسرعت باور نکردنی به سمت ویلایه چانگمین رووند…
.
با عجله داخل شد و با عصبانیت در اتاق چانگ رو یک ضرب باز کرد…
لوهان ” هانا کجااست؟
چانگ با خنده از صندلیش بلند شد ” چه افتخاااری…خوش اومدین قربان…
لوهان ” گفتم خواهرم کجاست عوضیییی؟
چانگ ” اوووم…یکم باید رو ادبیاتت کارکنم…از طرفی اینجا مهدکودک نیست یا ما آدمایه بیکاری نیستیم که خواهرتو بیاریم اینجا و تو هم در نقش والدینش بیای ببریش…هووم؟
لوهان با نفرت بهش خیره شد “چـــی میخوااایی؟
چانگمین ” اگر جون خواهر خوشگلت واست عزیزه …باید این ماموریت رو قبول کنی…در غیر این صورت..یه گلوله تو مغزش خالی میکنم…
لوهان ” حیوون ترین و پست ترین آشغالی هستی که تویه عمرم دیدم چانگ.
چانگمین ” اووف…فحاشی کردن به من باشه واسه بعد عزیزم..فعلا مسائل مهم تری پیش رومونه…
لوهان ” هانا رو آزاد کن…
چانگمین ” ودر مقابلش؟
لوهان ” هر کاری بخوای میکنم…هرکاری..
چانگمین ” کار سختی نیست…فقط یکم فضولی تویه کاره وزیر فعلی و رئیس جمهوری آینده است…
لوهان ” کی؟
چانگ مین ” وزیر اوه..سهون !

 


خب خــب…اگر پارت بعدی میخواااااین….نظر بزاریننن…

The following two tabs change content below.

juliakim

ســــــــــلام عشقوليا....جولـيا كيم هستم...19 سالمه...هــونهان شيپــــــــــر و كريسهان شيپرم...بياسم لـــــــوهان هست....ممنون ميشم فيك هاي منو قابل بدونين و با نظراتتون دلگـــــــــرمم كنين.....لــــــــــــاوتون دارم زيــــــــــاد..

Latest posts by juliakim (see all)