هدر سایت
تبلیغات

Fanfication .. Beautifull Boy..ep _6

ســلام دوستان گــــلم…

بابت تاخیر طولانی مدتم …معذرت خواهی میکنم…

لطـــــفا مثل همـــیشه با نــظراته خوبتون راجع به فــــیکتون ، منو شاد بنمایید..

خخخخ….خـــــــــل شدممم…عررر :gerye: 


 

 

لوهان ” هانا رو آزاد کن…

چانگمین ” ودر مقابلش؟

لوهان ” هر کاری بخوای میکنم…هرکاری..

چانگمین ” کار سختی نیست…فقط یکم فضولی تویه کاره وزیر فعلی و رئیس جمهوری آینده است…

لوهان ” کی؟

چانگ مین ” وزیر اوه..سهون !

لوهان : تو دیوونه ای ؟ رسما میخوای منو به کشتن بدی؟ میفهمی داری راجع به کی صحبت میکنی خرفت؟

چانگمین خنده ی بی قیدانه ای سر داد : هههههه…تو…واقعا فکر کردی با یه احمق طرفی لوهان؟ باند من اینقدر بزرگه که تا آمریکا کشیده شده…تو نگران چی هستی؟

لوهان : تا وقتی که هانا رو بهم برنگردونی …در این مورد حرفی باهم نداریم چانگ!!!

چانگمین پوفی کشید ” هوووووووووووف….هیچ وقت نشد یک بارم در مقابل من کوتاه بیای …

لوهان نیشخندی زد ” نه تا زمانی که محتاج من باشی!

چانگمین ” جیمز؟

جیمز تعظیم کرد ” بله رئیس؟

چانگمین ” بیارینش…

جیمز رو به بادیگارد ها کرد ” خانوم رو بیارین…

از اتاق خارج شدند و به سمت اتاقی که هانا رو قرنطینه کرده بودند رفتند…

بعد از چند دقیقه داخل اتاق شدند….لوهان با دیدن هانا از کاناپه بلند شد…هانا میخواست به سمتش بدوه که از پشت سر کشیده شد…

لوهان دندون قرونچه ای رفت ” ولش کنید حرومزاده ها!!!

هر دو بادیگارد عقب کشیدن و هانا خودش رو در آغوش امن برادرش پرتاب کرد…لوهان در حالی که خواهرش رو به خودش میفشرد زمزمه کرد “24 ساعت بهم زمان بده…برمیگردم!

چانگمین ” هووف….لووو مـ…

لوهان ” پشیمونم نکن…ودر عوض …تو این مدت یه نقشه ی حساب شده بکش که مثل دفه ی قبل « نیشخندی زد و ادامه داد» نـــرینی!!

چانگمین ” یاااا….تووو….

لوهان به همراه هانا از کاخ چانگ خارج شدند و به سمت ماشین رفتند….

بعد از نشستن درون ماشین …هانا زمزمه کرد ” او…اونا کی بودن هیونگ؟!

لوهان که در حال بستن کمربندش بود با تعجب به سمت هانا برگشت

: اهم…هـ..هیشکس خاصی نبود…اون یکم با من مشکل داشت …و…اووووم….هانا

هانا : هووم؟

لوهان ” منو ببخش…به خاطر من مجبور شدی اون عوضیا رو تحمل کنی…

هانا لبخندی زد ” هیوونگ…هیچی مهمتر از حضورت در کنارم نیس..حتی اگه به بهایه داشتنش شکنجه بشم…تو…بهترین ماندگار خانوادمی!!

لوهان به صورت زیبا و بغض کرده ی خواهر کوچکش خیره شد…دستش رو زیر چونش برد و زمزمه کرد ” دیگه..هیچوقت اجازه نمیدم اذیت بشی…و…بغض کنی…عزیزم…

و سر هانا رو در آغوش کشید…

*********

به سمت آپارتمانش روند و بعد از رسیدن به پارکینگ و پارک ماشینش با هانا به سمت آپارتمانش راه افتادن…در رو باز کرد و اول خواهرشو به داخل فرستاد…

لوهان ” خــــــــــب….خوش اومدی عزیزم…

هانا خنده ای کرد : خیلی بدجنسی هیونگ …چچ

لوهان ” هـــن؟ چرا عایا؟

هانا با حالت قهر : خونه داشتی و هیچوقت منو نیاوردی پیش خودت؟

لوهان ” هه…پ ن پ…تا همین پیش پایه شما کارتون خواب سگ بغل کن بودم!!

هانا : 0_0

لوهان : -_-

( نویسنده : ^-^)

بعد از چند ثانیه کلافه گفت ” هووف…بی خیال…گشنمونه…بیا یه چیز سفارش بدیم…هووم؟ تو چی میخوری؟

هانا : اوومممم…اسنک…

و با ذوق به لوو خیره شد….لوهان دست به کمر شد و با حالت متفکری گفت ” نچ…نــه…خوب نیس!

هانا ” خب…خب …پیتزا! ….و دوباره با ذوق به لوو خیره شد..

لو با همون فیس ” اووم…نه…اونم پنیرش زیاده واست خوب نیس!

هانا ” خـــــب….همبرگر؟؟

لوهان ” گوشتش ناسالمه…

هانا ” سیب زمینی؟

لوهان ” روغنش خوب نیس…

هانا که دیگه کلافه شده بود با فریاد گفت : درد…کوووووفت…زهرمااار…عن با سس اضاااااافهههههه….اینا مضر نیییییییس دکتر ؟

لوهان : نظرت با نون پنیر چیه؟

هانا : جــــــــــــــــــــــــــــِیغ….من تورو میکشمممم هیووووونگگگ!

لوهان ” باشهههه غلط خوردمممم….پیتزا میگیریم…

و خنده ی هیستریکی کرد  ” هوووم؟ چطوووره؟

هانا ” برو….

لوهان ” هن؟

هانا ” میگم برو…تا خودتو پیتزا نکردم…

لوهان ” ااا….صد دفه گفتم مردم دار باش…

هانا ” میری یا بزنم؟

لوهان قیافه ی مسخره ای به خودش گرفت ” آآآههه….چقدر هوا خوبه…حضوری سفارش بدم بهتره…هوووم؟

هانا با اخم نگاهش میکرد…

لوهان : اووهووممم….پس بای…فعلا

هانا ” …………….

لوهان سرشو از در داخل کرد ” میگممم…

هانا حالت گریه به خودش گرفت :” هیوووونگ…ناموسا برو دیگهههه…

با خنده از آپارتمان خارج شد و به سمت فست فودی رفت…

 

…………

کاخ سفید…آمریکا…

تمامی سران بزرگ و سرمنصب داران کشور در اتاق کنفرانس جمع شده

بودند…سهون به صورت کامل بر زبان های انگلیسی ، روسی ، فرانسه

وکره ای مسلط بود… وبه همین دلیل هیچ مترجمی با خودش به کنفرانس

نبرد…تمام مکالمات افراد حاظر در مجلس را می شنید…جان کمی بهش نزدیک شد…

_ قربان؟

_ به آرومی به سمتش برگشت ” چی شده جاان؟

_ ارباب یادتون رفته…تا یه ساعت دیگه پرواز دارین به میامی…اما هنوز

اینجایید!!

_ به سفیر روسیه که بهش خیره شد ، لبخندی زد و میان دندانهایش زمزمه

کرد : میگی چیکار کنم جان؟ مثلا تو کنفرانس جهانی هستیمااا!

_ بهتر نیس پرواز و کنسل کنیم؟

_ ن ن…باید برم …خواهرم بارداره و به من نیاز داره کنارش باشم زمان

زایمان..و الان مطمئنن منتظرمه..

_ هر چی شما دستور بدید قربان..

سری به تایید تکان داد و شروع کرد به خوندن بیانیش برای حُضار اتاق…

………………

درحالی که پیتزا ها رویه دستش بود کلید انداخت و درخانه رو باز کرد…هانا

به سمتش اومد…

_ اووه…چه کرردی…بده من خسته شدی…

_ لبخندی زد و پلاستیک هارو به دست هانا داد : ممنون عزیزم

_ بیا هیووونگ…میز آمادس.

_ الان میام …تو شروع کن…

به سمت روشویی رفت و مشغول شستن صورتش شد…به موهاش نگاهی

انداخت…

_ آآآه…حالا که فکر میکنم میبینم اونیو راست میگه ها…با این موها شبیه

دخترا شددم….ایییش…اوپس…راستی گفتم اونیو…چقدر دلم براش تنگ

شدا..چچ…دیوونه..

به سمت بیرون دستشویی رفتم و داخل آشپزخانه رویه میز مقابل هانا نشستم

در حالی که دستهاش رو در مقابل صورتش در هم قلاب کرده بود ، چشمهاش

رو بسته بود و چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد…بالبخند بهش خیره شدم….

چشمهاش رو باز کرد و متقابلا لبخندی زد…

_ خب خب…حالا چیااا میگفتی؟ حسابی شکایت منو پیش مامان کردی؟

_ لبخندی زد و دست لوهان رو توی دستهاش گرفت : اووم …نه…داشتم

با خدا حرف میزدم…میگفتم که…در نبود من مراقب داداش جونم باشه…و

اینکه همیشه مثل الان خندون باشه و تا …زمانی که من زنده ام اونم زنده باشه…/ و آهی کشید /…

_ هی هی …/ اخم کوچکی کرد/… فکر کردی به این راحتیا از شرم خلاص

میشی ورووجک….من همـــــــیشه هستمممم!

_ امــیدوارمممم…..

با خنده دماغ کوچک خواهرش و کشید و مشغول خوردن شدند…

اما…آیاا همه چیز اونجوری که انتظار داشتن پیش می رفت…

همیشه کنار هم می ماندن…یااا….برای همیشه ازهم جدا می شدند…

چه سرنوشتی است که …تمام وابستگان و از هم جدا می کند و در قعر جهنم

می برد…آخر به کدامین گناه….

…………..

وارد فرودگاه شدند و با سرعت به سمت کانتینر ها که در حال بسته شدن

بودن، رفتن…

_ قربان شما برید داخل…من بارها رو تحویل میدم..

_ خیلی خب…زود بیا…

_ تعظیمی کرد و به همراه چمدان ها به سمت تحویل بار رفت…

بعد از حدود چند دقیقه داخل هواپیما شدند و به سمت میامی به پرواز در

اومدن…بعد از طی مسیر 1 ساعته به فرودگاه میامی رسیدن و بعد از گرفتن

چمدان ها به سمت خروجی راه افتادن…به محض روشن کردن موبایلش ،

شروع به زنگ زدن کرد…جان گوشی رو نزدیک سهون برد : قربان..بانو

جوان هستن…

_ لبخندی زد و گوشیش رو از جان گرفت و تماس و آزاد کرد ..

_ سلام غرغرو خانومم..

_ جــــــــــیغغ….سهووونا….تو کجاایی پس؟

_ خنده ای کرد : یاا…این اداها چیه از خودت در میاری…دارم میام فرودگاهم

_ یااااا…..چرا زود تر نگفتی …راننده رو می فرستادم دنبالت!

_ مگه تاکسی رو ازمون گرفتن فیس فیس خانوم…قطع کن دارم میاام..

_ باشه باشه …منتظرم….باااااای

با خنده تلفن رو قطع کرد و همراه جان به سمت تاکسی های مخصوص

فرودگاه رفتن…بعد از جاگیر کردن بارها سوار شدن و به سمت خانه ی

خواهرش راه افتاد…

بعد از تقریبا نیم ساعت به منزل جی رسیدن و از ماشین پیاده شدن…سهون

به سمت درب ورودی رفت و جان درحال خالی کردن صندق ماشین بود…

زنگ درب رو فشار داد و چند ثانیه بعد درب باز شد…

سورا به سرعت خدمتکار و کنار زد و به سمت سهون دوید : سهوووون

از گردن سهون آویزون شد ولی در این حال هنوز دستهاش از هم فاصله

داشت…با دلخوری عقب رفت و با اخم به شکم بزرگ خودش خیره شد…

_ هی جوجه کوچولو…یادت باشه امشب بین منو دایی جونت فاصله انداختیاا

بعدا حسابی تلافی می کنم..

سهون به حرکات بچه گانه ی سورا خندید : دیوونههه….

و بوسه ی گرمی به گونه ی تنها خواهرش زد…

_ خیلی خوووش اومدی سهووناااا…هیون هم به زودی میرسهه..

_ آهه..دلم خیلی واسه شوهر مونگلت تنگ شده سورا!

_ به آرامی به شانه اش زد : یااا…سهوناااا….نگو شوهر جونیمووو…

_ اوه اوه…شوهر زلیل…

_ یاااااا…..

 باخنده دستش و گردن خواهرش انداخت و باهم به سمت پذیرایی رفتن…

…………………

روز بعد ….

درحالی که گیتارش رو به دست گرفته بود به سمت لوهان رفت…لوهان در

حال جمع کردن چمدانش بود…با تعجب بهش خیره شد : لوهانا…جایی قراره

بری؟

_ با تعجب به سمتش برگشت : اوه اینجایی…/ دست هانا رو گرفت و رویه

تخت کنتر خودش نشاند /…بشین..باید حرف بزنیم!

_ چـ..چیزی شده؟

_ نه عزیزم…راستش…من مدتی رو مجبورم از اینجا برم…

_ کـ..کجاا؟ چه مدت؟

_ آهه…خیلی دور نیست…میرم فلوریدا…معلوم نیس چقدر طول میکشه…

ولی سعی میکنم بیام دیدنت…هووم؟

_ قول میدی؟

_ معلومه عزیزمم…

_ هیووونگ….امروز روز آخریه که کنار همدیگه ایم…میشه باهم بخونیم؟

_ وااای…حتما عزیزم…بده ببینم گیتارخوشگلتو…

_ با ذوق گیتارو به دست لوهان داد…و لوهان بعد از تنظیم نُت ها شروع به

نواختن ملودی آهنگ کرد….

/ با صدای لوهان/

Saçmalama nolur çare çok nasıl gidersin

چرند نگو،چاره زیاد داریم ،چطور می توانی بروی

İstediğin herşey sanki yok değer mi dersin

گیرم که هر چیزی که می خواهی نیست، ارزشمند آیا

Başkaları bilmez görmez oof nasıl bir duygu

دیگران نمی بینند و نمی فهمند این چگونه احساسی است

Al eyledi kalbime bir kor işte gerçek bu

دستت را روی قلبم بگذار،واقعیت اینه

Heryer soğuk hep karanlık kendi kendime tarifsiz

هر جای سرد و تاریکی خود به خود بی معنی نیست

Ayrılmamız çok gereksiz şimdi uzaktan sebepsiz

جدایی مان بی علت و حالا از دور دست بی علت است

Biri bana gelsin o da sensin beni kırmış olsan da

یکی هم به خاطر من بیاید، آن هم تو باشی حتی اگر از من جدا بشی

ikimizde aşık bir tek farkla benimki senden biraz fazla

هر دومان عاشق، با یک فرق عشق من از تو بیشتر بود

همزمان که آهنگ رو باهم میخوندن …بی اختیار صورت هاشون از گریه

پوشیده شد…هانا دستش رو رویه گونه هایه خیس برادرش کشید و با لبخند

و چشمهایه اشکی بهش خیره شد…

بعد از اتمام اهنگ به سرعت هانا رو در آغوش کشید و همراه اینکارش ،

اشکهاش راهی صورتش شد….

………

به خونه ی خاله جه مین رسیدن…هر دو پیاده شدن و به سمت در خونه

رفتن…هانا زنگ رو زد و منتظر موند…

جه مین بعد از بازکردن در ، هانا رو محکم در آغوش کشید : آیگووو..جیگر گووشمممم…خوبی؟

هانا با لبخند به خالش خیره شد : خوبم خاله جوون…نگران نبااش..

جه مین به لوهان که نگاهشون می کرد خیره شد و بعد از اینکه هانا رو

داخل خونه کرد به سمتش رفت…

_ چرا…چشمهات اشکیه دوردورنه ام؟ هاااان؟

_ لوهان تند تند پلک زد تا حاله ی اشک درون چشمهاش از بین بره…با

خنده دستش رو جلویه صورت جه مین تکون داد : آه..هیچی عزیزمم..یکم

حساس شدن چشمام..هوا هم کـ….

جه مین : منم ساده لوح…باور کردم الان

و دست به کمر مقابل لوهان ایستاد…دنبال جوابی برای خاله اش بود که مثل

همیشه فرشته نجاتش به موقع رسید…

_ وای وای …کجا بودی پسر….دق کردممم!

با خنده به اونیو خیره شد : سالاممم

_ کوووفت…./ رو به مادرش /…مامان تلفن باهات کار داره!

_ به سمت اونیو برگشت : کیه؟

_ فکر کنم مادربزرگه….نیدونممم…

_ خنده ای کرد : دیوونه ی خنگ…مادربزرگتم نمیشناسی؟

_ یااا…دارم برات…/ رو به مادرش /….پس برو دیه…

_ به سمت لوهان برگشت و جدی گفت : بعدا باید حرف بزنیمم…

_ چشم خاله جونم…

_ بعد از رفتن مادرش به سمت لوو برگشت و با تعجب زمزمه کرد : چی

شده؟…انگار خیلی شاکی بود!

_ بعد از مکث کوتاهی زمزمه کرد : دارم میرم…اونیو..

_ هاااان؟ کجاا میری؟

_ ماموریت!

_ یاااا….مگه نگفتی که با اون عوضی همه چیز و تموم کردی…هوووم؟

_ ها…هانا رو 2 روز پیش دزدید….مجبور شدم…قبول کنم!

_ با دستش موهایه خودش و با عصبانیت بهم ریخت : آآآیششش…لاشی

عوضیییی…اوووووف…/ کمی مکث کرد /…حالا چرااینقدر گرفته ای تو؟

_ با ناراحتی به اونیو خیره شد : حس خوبی…به این ماموریت ندارم..

نـ.نمیدونم چرا…همش دلشوره دارم…حس میکنم…روزایه آخریه کـ…

_ یاااااا…./ محکم لوو رو در آغوش کشید /..این چه حرفیه احمق…مگه من

تنهات میذارم؟

_ اینبار باید تنها برم…

_ با تعجب به لوو خیره شد : چــــرا؟

_ ماموریت محرمانس…ممکنه ماه ها یا سالها طول بکشه!

_ چــــــی؟ یاااا…مگه میخوان استراژی جنگ جهانی سوم رو طراحی کنند؟

_ با خنده زد تو سر اونیو : مسخرهه….خخخخخ

_ آه…نه…نمیشه….من نمیذارم تنها بری…غیره ممکنههه..

_ نگران نباش اونیو…بار اولم نیس که…دیگه خِبره شدم تو این کار…

_ اووووف….ولی بازم نــ….

میان حرفاشون موبایل لوو به صدا دراومد…بادیدن شماره ی چانگ ، باره

دیگه حس نفرت در قلبش ترشح شد…تماس رو آزاد کرد..

_ چیه؟

_ سلاممم …پرنسس من!

_ اووف..زودتر حرفتو بزن وقت شنیدن اراجیف هایه تورو ندارم…

_ اوه….که اینطور….اوکی…تا یک ساعت دیگه میری پیش جین…موهاتو

کوتاه میکنی و یکم به صورت خوشگلت می رسی….بعد به فروشگاه میری

و تا میتونی لباس هایه شیک میخری… به اندازه 2 سالت حسابی خرید کن..

_ با تعجب داد زد : چـــــــــــی؟ 2 ساااااال؟ داری شوخی می میکنی دیگه؟

_ نه عزیزم…نکنه فکرکردی اینم مثه کارایه دیگت دو روزه حل میشه؟ نه

عزیزم…اینبار قراره بیشتر بهت خوش بگذره…در ضمن فردا صبح پرواز

داری…جا نمونی!

_ لعنت بهت…می فهمی…لــــــــــعنت بهتتتتتتت!!!

_ ممنونم….هههههه….تا یه ساعته دیگه….خونه جین! بای

_ با حرص گوشی رو قطع کرد…

_ چی شده لوهان؟

_ با نگرانی و کمی عصبانیت به اونیو خیره شد : فردا صبح…باید برم..

_ اووف…خب بیا فعلا بریم داخل…

_ نمیشه…باید برم پیش جین…موهامو کوتاه کنم و بعدشم.. بوتیک لباس!

_ درب خونه رو بست : پس بزن بریم!

_ واقعنی؟

_ پ ن پ ….مزه پروندم دور هم شاد شیم…-_- بشین دیگه..

_ با خنده سوار شدن و به سمت خونه ی جین راه افتادن….

 

 


خــب…اینم پارت جدید…نظر فراموش نشه غنــچه های لاو من :heartme: 

The following two tabs change content below.

juliakim

ســــــــــلام عشقوليا....جولـيا كيم هستم...19 سالمه...هــونهان شيپــــــــــر و كريسهان شيپرم...بياسم لـــــــوهان هست....ممنون ميشم فيك هاي منو قابل بدونين و با نظراتتون دلگـــــــــرمم كنين.....لــــــــــــاوتون دارم زيــــــــــاد..

Latest posts by juliakim (see all)

juliakim 13 نظر 5 آذر 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
lulu
مهمان

اشکم در میاد کامنته منو بذاره

lulu
مهمان
lulu
مهمان

سلام لوهان همش کارایه ترسناک میکنه حالا خودشو داره میندازه تو هچل ممنون گلم

دلارام
مهمان

مرسیییییییی اونیییییییی
میدونی چقدر منتظر موندم نری دیگه بر نگردیا تورو خدا دلم میگیره من این فیکو خیلی دوست دارم بازم ممنووووووون

Arnoosh
مهمان

سهون باحاله شخصیت جالبى داره
مرسى فیک خیلى باحاله

NaNa
مهمان

ممنووووووووون ممنووووووووون ممنوووون^^

Narsis69
مهمان

ممنون. خوب بود.
منم حس خوبی به این ماموریت لو ندارم.
از سهونم میترسم. یه جوریه. خیلی خرش میره. خطرناکه!
خداقوت. منتظر قسمت بعد هستم.
فایتینگ

Hamideh
مهمان

وااااای قسمت جدید…عررررررررر…دیگه داشتم فراموش میکردم..مرسی❤❤❤

LILIA
مهمان

Niceeeeeeee…
لوهان نرووووو…
❤❤❤❤❤❤❤❤❤

wpDiscuz