هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Destiny ep 12

سلام بفرمایید قسمت جدید ^^

نتونستم بخوابم به خودم اومدم و دیدم یک ساعته زل زدم به صورت  کای و دارم تماشاش میکنم … فرشته ی من … برادر من … یعنی این عشق برادری بود که من داشتم ؟ داره کم کم باورم میشه که این عشق برادری بوده که از لحظه اولی که دیدمش منو شیفته اون کرد ، اینکه اگه یک روز نمیدیدمش روزم شب نمیشد !

بلند شدم لباس تنم کردم و رفتم بیرون در کمال تعجب کیونگسو رو دیدم که روی مبل نشسته با اومدن من سریع سرش رو سمتم برگردوند مشخص بود که حال خوبی نداره توجهی بهش نکردم و رفتم سمت در ، سریع پشت سرم اومد 

کیونگسو : همیشه اینجوری توی خواب ولش میکنی و میری ؟ 

دیگه داشت کلافم میکرد از هیچی خبر نداشت و برای خودش برداشت های مختلف میکرد برگشتم با خنده نگاهش کردم 

سهون: اینی که میبینی چند روزه کای رو ول میکنه و میره ، خیلی سال چشم ازش برنداشت ، از کنارش تکون نخورد ولی الان دیگه نمیتونم اخه تو چی میدونی پسر ؟ من توی دو روز فهمیدم که عشقم کای ، همه زندگیم کای ، برادر خونیمه … 

با نگاه داغونم و شونه های خم شدم زل زدم به کیونگسو و اون با دهن باز من رو نگاه میکرد 

کیونگسو: چی داری میگی؟ من … من … خبر نداشتم متاسفم .

چیزی نگفتم تاسف اون برای من فایده ای نداشت مخصوصا تاسف پسری که میدونستم انگار میخواد کای رو ازم بگیره ، کایی رو که مال من نبود رو ازم بگیره . انقدر نگران کای بود که پشت در اتاق نشسته بود ! داشتم از در بیرون میرفتم که کیونگسو یه کت روی شونم انداخت ، هنوز موهام خیس بود هوا سرد بود و من بهش احتیاج داشتم ، برگشتم و بهش لبخند زدم و به اتاق کای اشاره کردم 

سهون:مواظبش باش … این روز ها زندگی با منو کای اصلا خوب راه نیومد نمیخوام اذیت بشه اون همه زندگی منه ! 

دی او با یه لبخند عمیق و گشاد سرش رو تکون داد : من حواسم بهش هست سهون 

خندیدم: ممنونم …

……..

نزدیک های صبح بود و من هنوز داشتم توی خیابون ها قدم میزدم ، تصمیمم رو گرفته بودم دیگه نباید بیشتر از این کای رو عذاب میدادم تا همینجا هم که اونو درگیر عشق خودم کردم پشیمونم باید این عشق ده ساله رو تمومش کنم … حس بدی که داشتم قابل توصیف نبود حس خفگی ای که داشت دیوونم میکرد ، کاش میشد کای رو داشته باشم و باهاش بهترین روزهارو داشته باشم ولی هیچ کسی اینو نمیخواست همه چیز بر خلاف عشق من و کای بود حتی خونی که توی رگ هامون بود ! 

جایی نداشتم که برم رفتم سمت یه هتل و یه اتاق گرفتم چند ساعتی خوابیدم بعد از اینکه بیدار شدم سریع گوشیم رو برداشتم و با لوهان تماس گرفتم میخواستم که خودم ازش عذرخواهی کنم نمیخواستم ناراحتیش رو ببینم . اما در کمال تعجب یه پسر دیگه گوشی رو برداشت 

سهون:اوممم این گوشی لوهانه ؟ 

-:بعله من دوستشم لوهان هنوز خوابه بگم کی زنگ زده ؟ 

سهون: اسمم رو نخوندی وقتی گوشی رو برداشتی ؟ 

پسر اروم خندید : اخه اسمی نبود شمارت با اسم “اخمالوی شیرین” سیو شده بود ! اقای اخمالوی شیرین به لوهان میگم که بهش زنگ زدی 

خندم گرفته بود بعد از این که از شوک اخمالوی شیرین بیرون اومدم صدام رو صاف کردم : میشه اسمت رو بدونم ؟ حال لوهان خوبه ؟ 

-:من ییشینگ ام دوست لوهان (قربونت برم من جیییییغ) دیشب که حالش تعریفی نداشت ولی امروز بهتره به نظرم! 

سهون: ممنونم 

حرفم رو به همین خلاصه کردم و گوشی رو قطع کردم بیشتر از این تحمل اون پسر نداشتم. ییشینگ کی بود … کدوم دوست لوهان که من ازش بی خبر بودم ! توی این اوضاع تحمل از دست دادن لوهان رو نداشتم نمیخواستم زندگیم از این خراب تر بشه و لوهان رو دو دستی از دستش بدم! بلند شدم و رفتم سمت یه گل فروشی نزدیک هتل . 

………………………

“کای”

از خواب بیدار شدم ولی سهون کنارم نبود ، حالم اصلا خوب نبود چشم هام به شدت میسوخت و بدنم درد میکرد بلند شدم چقدر دلم میخواست سهون اینجا بود و کنارم بود و رویای دیشبم واقعی بود اینکه مال منه کنارم خوابیده و نوازشش میکنم ! 

یه تیشرت تنم کردم و از اتاق بیرون رفتم ، کیونگسو پشت میز غذاخوری نشسته بود با دیدنم لبخند ساختگی ای زد چون میفهمیدم از دیدن چشم های پف کردم تعجب کرده ! 

کیونگسو : صبح بخیر کای بیا صبحونه بخور 

کای: سهون کجاست ؟ تو دیدیش؟ 

کیونگسو : نزدیک صبح بود که از خونه رفت بیرون ! 

زیر لب مرور میکردم که ممکنه کجا رفته باشه حتما دوباره رفته پیش لوهان واگرنه جای دیگه ای رو نداره ، به من قول داده بود کنار من میمونه ولی تنها جایی که میتونه بمونه کنار لوهانه ! بدترین نسبت ممکن رو من باهاش دارم ، برادری که عاشقشه … یا شایدم برادری که دیگه نمیخواد عاشقش باشه . 

همزمان با این فکر ها کتم رو برداشتم و بی توجه به کیونگسو بیرون زدم خونه لوهان فاصله ای با خونه ما نداشت پس خواستم که برم و ببینم چه خبره حتی شده میرفتم تو ازش میخواستم دست از سر سهون برداره شاید اگه اون نباشه سهون کنار من بمونه ؟؟ چه اشکالی داره اگه منو سهون رابطه ای نداشته باشیم و فقط عاشق هم باشیم ؟؟یعنی عاشق هم بودن هم گناهه ؟؟ خدای من من خیلی بی رحمم …

………………………….

“سهون”

بعد از گرفتن دسته گل رفتم سمت خونه لوهان ، از ماشین پیاده شدم و زنگ در رو زدم کمی طول کشید که دوباره همون پسر که اسمش ییشینگ بود خوب تونستم صداش رو بشناسم در رو روم باز کرد … من رفتم تا از دل لوهان دربیارم و ارومش کنم ولی واقعا خبر نداشتم که کای پشت دیوار از دیدن این صحنه داغون میشه

………………………………

“کای”

اشکام که روی صورتم میریخت رو به زحمت پاک کردم باورم نمیشد سهون گل خریده بود و داشت اونو میبرد برای لوهان ، درسته به قشنگی دسته گل بزرگی نبود که روز اعترافش برای من خرید و هنوزم گوشه اتاقمه ولی مهم این بود که اون برای من نیست و برای لوهانه … سهون حق داشت من برادرشم ولی لوهان هیچ نسبتی باهاش نداره … سر خوردم و همونجا روی زمین نشستم و به اشک هام اجازه دادم حالا که کسی پیشم نیست راحت بریزن تا شاید حالم بهتر بشه …

بعد از نیم ساعت بلند شدم و اون چند تا کوچه رو به سختی طی کردم و رسیدم خونه میدونستم از قیافم مشخصه که حال خوبی ندارم ، سوهو هم واسه چند روز رفته بود پیش خانوادش و فقط منو کیونگسو توی اون خونه بودیم … پس کسی نبود که بخواد منو آروم کنه تنها تر از همیشه بودم در رو که باز کردم سر جام خشک زدم کیونگسو داشت با نگرانی جلوی در راه میرفت تا منو دید دوید و اومد سمتم

کیونگسو : کای … کای حالت خوبه ؟ چرا با اون حالت از خونه بیرون رفتی ؟ میخواستم دنبالت بیام ولی ترسیدم ناراحتت کنم … (کمی به صورتم و لباس های خاکیم نگاه کرد و آهی کشید) چرا به این روز افتادی؟ اتفاقی افتاده ؟ سهون خوبه ؟

نیشخندی زدم و دستم رو روی قلبم گذاشتمو رفتم نشستم روی مبل : سهون خوبه … جاش هم خوبه …

کیونگسو کنارم نشست و دستام رو توی دستش گرفت همه کاراش برام عجیب بود دستاش گرم بود و حس خوبی برام داشت : تو هم جات خوبه همه چیز درست میشه کای

کای: چجوری درست میشه ؟ یعنی میشه اون برادرم نباشه ؟؟

کیونگسو از جواب دادن عاجز شد و سرش رو پایین انداخت : میرم برات آب بیارم

باید این وضعیت رو تموم میکردم … از اول بودن من توی این زندگی اشتباه بوده … بغض داره خفم میکنه و احساس میکنم قلبم داره فشرده میشه … شاید اگه من نباشم همه چیز تموم بشه ، سهون مثل دیشب اشک نریزه و راحت زندگی کنه . اره این بهترین راهه تموم کردن این زندگی لعنتیه … سهون تا روز قبل از اعترافش فقط دوست من بود ولی انگار قلب من فقط منتظر اعتراف اون بود ، منتظر بود تا عاشق سهون بشه .عشقی که دیگه نمیتونم بدون اون حتی نفس بکشم نمیتونم ببینم مال کسی دیگه باشه …

حس میکردم که دیوونه شدم و چیزی جلو دارم نیست بلند شدم که برم سمت حموم که صدای شکستن لیوان از آشپزخونه اومد : کیونگسو حالت خوبه ؟؟ چی شده ؟؟

ولی جوابی نداد گفتم شاید خجالت کشیده و جواب نمیده : هی پسر اشکالی نداره من آب نمیخوام

ولی بازم جوابی ازش نشنیدم ، یک لحظه نگرانی عجیبی وجودم رو گرفت دویدم سمت آشپزخونه دم در خشکم زد مثل دفعه قبل کف زمین افتاده بود و تشنج کرده بود و دندون هاش رو محکم به هم فشار میداد ، یادم بود دکتر بهم گفت تو این مواقع باید یه چیزی رو بین دندون هاش بذارم ولی چیزی دم دستم نبود سرش رو بلند کردم و روی پاهام گذاشتم و به زحمت انگشتم رو داخل دهنش بردم دندوناش رو محکم روی انگشتم فشار میداد و حس میکردم انگشتم داره کنده میشه ولی تنها چیزی که برام مهم بود این بود که فقط حالش خوب بشه و دردی رو حس نمیکردم ، دستم رو روی موهاش میکشیدم سعی میکردم آروم باشم و اجازه بدم این حالتش تموم بشه

دکتر میگفت که یه حالت عصبیه احساس میکردم تقصیر من بوده که ناراحتش کردم بی اختیار اشکام شروع کردن به ریختن : کیونگسو متاسفم … دیگه بی خبر بیرون نمیرم و هرجا رفتم تورم با خودم میبرم فقط خوب شو… کیونگسو …

به دیوار تکیه دادم و کیونگسو که حالا بیهوش توی بغلم بود رو نوازش میکردم و گریه میکردم ، با انکه یک بار توی این حال دیده بودمش هنوز نتونسته بودم بهش عادت کنم مخصوصا این بار که تقصیر خودم بود … اون یه فرشته بود !

کم کم چشم هاش رو باز کرد صروتش رو سمت خودم برگدوندم و نگاهش کردم و بهش لبخند زدم : بالاخره بیدار شدی … متاسفم من باعث شدم حالت بد بشه

کیونگسو سرش رو بی حال تکون داد : چیزی نیست کای خیلی این اتفاق میفته … گریه نکن کای …

کیونگسو نگاهش افتاد به دستم که روی سینش بود خودم متوجه نشده بودم ولی دندون کیونگسو انگشتم رو بریده بود و ازش خون میومد . دستم رو گرفت و بوسه آرومی روی انگشتم زد ، انگشتم رو داخل دهنش برد و خونش رو آروم م.کید …و گریه کرد …

سریع دستم رو عقب کشیدم : چیزی نیست

کیونگسو : متاسفم من گازت گرفتم

خندیدم : دندون هات از یه گرگ هم تیز تره

کیونگسو خندید ، با نمک ترین خنده ای که تا حالا دیده بودم خیلی خیلی بانمک شد ولی به زیبایی سهون موقع خندیدن نبود ، نمیدونم چرا ولی حاضر بودم هررزو دستم زخمی بشه ولی اون دیگه تشنج نکنه

کای:الان بهتری ؟

خندید و سرش رو از روی پام بلند و کرد و اروم نشست

کای: منظورم این نبود که بلند شی

کیونگسو : نه خوبم

کای: نمیخوای بریم دکتر ؟ الان برات آبقند میارم تا قندت نیفته

سریع بهش آبقند دادم کیونگسو روی زمین نشسته بود و منو تماشا میکرد : ممنونم که هستی … از روزی که اومدم سئول تو تنها کسی هستی که حس خوبی بهم میدی . لطفا اینکه تشنج میکنم باعث نشه ازم دور بشی من قول میدم خودم رو کنترل کنم

از حرفاش تعجب کردم برگشتم و نگاهش کردم : این چه حرفیه ؟ این چیز ها باعث نمیشه دوستی ما به هم بخوره . من کنارتم …

کیونگسو خندید : یعی واقعا من دوست تو ام ؟ چقدر حس خوبیه …

انگار انرژی اضافه گرفت بلند شد و جعبه کمک های اولیه رو به زحمت اورد چون هنوز بی حال بود کنارم روی زمین نشست انگشتم رو گرفت تمیزش کرد و روش چسب زد

کیونگسو : دیگه انگشتت رو توی دهنم نبر کای از داروخونه یه چیزی میگیرم که دیگه دستت زخمی نشه

لبخند زدم : اشکالی نداره

آبقند رو دادم بهش و چشمم رو به پنچره دوختم … همه ی این خونه با سهون خاطره داشتم مخصوصا سوپ دیشب … خوشمزه ترین سوپی که خورده بودم . بازم توی بدترین زمانم کیونگسو باعث شد یذره از سهون و مشکلاتم دور بشم واگرنه معلوم نبود الان کجا بودم … معلوم نبود توی حموم چیکار میکردم …

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 66 نظر 23 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Levi's Coupon Codes
مهمان

I discovered your blog site on google and check a few of your early posts. Continue to keep up the very good operate. I just additional up your RSS feed to my MSN News Reader. Seeking forward to reading more from you later on!

Baran
مهمان

جیییییییییییییییییییییییییییغ کایسوووohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifخسته نباشییییی عالیههههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Baran
مهمان

عرررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
اسرااااااا (استیکر دهن باز چشای کیونگی و گریهههه)
یشینگمممم…. سهسو….. کایسووووو… برم بمیرمممممم
الان با گوشیم نمیشه سیر للم عر بزنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
میام تل

فاطمه
مهمان

سلام من همین الان نصفه شبی فیکتو تا اینجا خوندم اومدم بگم عالیه
خیلی دلم سوخت برای سکای اما بهتره فراموش کنن و برادر باشن نهایتن کار دیگه ای نمیشه کرد
موفق باشی

nika_suel
مهمان

وااای عررررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
الهی بمیرم چقد عاخه کای باید عذاب بکشه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
کاش سکای بمونهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
خسته نباشی عزیزمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

فاطی
مهمان

سلام
راستشو بخوای اصلا یادم نیست قبلا کامنت گذاشتم یا نه چون با تبلت ک میام سایت نمیتونم نظر بذارم یعنی هی هنگ میکنه واسه همین واسه هیچ کدوم از فیکایی که تو این یه هفته خوندم نتونستم کامنت بذارم
خلاصه که این قسمت پرفکت تر از چیزی بود که فکرشو میکنی خیلی عالی بود مرسی
منتظر قسمت بعدم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

niki
مهمان

نگو که قراره هونهان و کایسو بشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
لطفا همون سکای بمونهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
ولی بازم مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
قسمت بعدو زودتر بیار لطفاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Julyakim
مهمان

واااااااااااای….
جیییییییییییییغ….هونهان باشه عااااالی میشه….
عررررررررر
میسی

Nagin
مهمان

اوووووو نهای
کایسو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif یعنی میشه
عالی بود مرسی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif غم بود دی او بیچاره ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
خسته نباشی

sepid
مهمان

فک کنم دیگه وقتشه از سکای قطع امید کنم..من جاست سکای میشیپم ولی خب این اواخر کای گند زد ب همه ارمانهام/:

sara
مهمان

,هونهان کایسو؟نههههههههه
من سکای موووووخوووووووام!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مخسی

sara
مهمان

الهی بگردم برای سکای ..
چه قدر گناه دارن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
عالی بود .. مرسی مرسی ..

TIFA
مهمان

وایییییییییییییییییییییییییییی هونهان….
آقا ولی کای گناه داره…
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Ari
مهمان

Mordam ta betunam nazar bezaram
Daset dard nakone
Kheili khub bud

wpDiscuz