هدر سایت
تبلیغات

Fanficition Victim Ep1&2

سلام به همگی!^^

آمده ام با قسمت 1 و 2 فیک قربانی.

چون فصل اول کوتاهه و حالت مقدمه داره دو قسمت اول رو با هم آپ کردم.

حالا بپرید ادامه…

برای هزارمین بار از خودم پرسیدم:«من چرا زنده ام؟» ولی دیگر مغزم توان جواب دادن به این سوالم را نداشت، مغز خسته من به چیز دیگری فکر میکرد، به حسی که در آن لحظه داشتم. بالاخره برای این حس اسمی پیدا کرد…

ناامیدی.

من در ژرفای ناامیدی دست و پا میزدم. در دنیا هیچ گلوله ای به اندازه ناامیدی، نمی تواند تیر خلاص را به یک روح خسته بزند. روح خسته ای که برای بار هزار و یکم، از جسم بیجانش می پرسد:«برای چه هنوز زنده ای؟» و این بار بالاخره چیزی جوابم را میدهد، ناامیدی در پس ذهنم جواب سوالم را فریاد میزند:

زنده ای…..برای اینکه قربانی باشی!

قسمت اول: کد 04

من هیچوقت خاطره ای از گذشته ام نداشتم. تمام خاطراتم از زمانی شروع میشود که برای اولین بار چشمانم را به روی سقف سفید بالای سرم باز کردم. سقفی که به جز روزهای سه شنبه باید به آن خیره شوم.

من حتی نمیدانستم اسمم چیست. هیچ وقت اسم نداشتم. چون هیچ وقت کسی صدایم نمی زد و اگر میخواستند اینطور خطابم می کردند: کد ۰۴

این اسم من بود، هویت من همه در یک عدد دو رقمی ای خلاصه میشد که من نمی توانستم به زبان بیاورم.

من بلد نبودم حرف بزنم. آنجا همیشه ساکت بود، مثل قبر. بنابراین تمام دایره لغات محدودم را از مکالمات هرازگاهی آن “هیولاهای زیبای سفید پوش” یاد گرفتم. اما تلفظشان خیلی سخت بود؛ شاید هم برای من سخت بود چون هیچ گاه نتوانستم از آنها استفاده کنم. من تنها شنونده بودم. شنونده کلماتی محدود و تکراری، که هیچ گاه به زبان نیاوردم.

از زمانی که به یاد دارم چیزی مانع صحبت کردنم بود. یک دستگاه کوچک که دهانم را بسته نگه می داشت. شبیه چی؟ نمیدانم. سر پلاستیکی اش داخل دهانم بود و کش های سفتی آن را پشت سرم محکم میکرد. همیشه احساس خفگی داشتم با دردی که از نیمه باز بودن دهانم نشات می گرفت. حالم از مزه ی مزخرفش بهم میخورد. اما من درد های بدتری را هم تجربه کرده بودم. و تنها چیزی که باعث میشد تحملشان کنم و طاقت بیاورم سه شنبه ها بود.

فکر کنم سه شنبه ها واقعا جز بهترین روزهای زندگیم بود. روزی که هیولاهای سفیدپوش دست بند های کلفت فلزی را که دست هایم را به تخت چفت کرده بود را باز میکردند، آن زمان بود که میتوانستم دستهایم را حرکت دهم و روی تخت بنشینم. اگر آن دهن بند لعنتی نبود مطمئنا با تمام وجودم فریاد میزدم، اما بنا به دلایلی که نمیدانستم، آنها آن را باز نمیکردند.

اما این اواخر همه چیز تغییر کرده بود. دیگر از استراحت های روز سه شنبه خبری نبود و من بیشتر اوقات به خاطر داروهایی که آن هیولا های سفید پوش به من تزریق می کردند بیهوش بودم. بخشی از درونم مدام فریاد می زد که یک جای کار می لنگد. اما سعی می کردم جدی نگیرم.

زمانی حسم را جدی گرفتم که آن لعنتی ها شروع به تزریق داروهایی کردند که باعث درد وحشتناکی در تمام بدنم میشد و ضعیفم می کرد، ضعیف و ضعیف تر.

نمی دانم چند روز، هفته یا حتی ماه گذشت، اما یک روز که چشمانم را رو به سقف سفید رنگ بالای سرم باز کردم، بلافاصله حسی تلخ در وجودم پیچید. حسی که به من می گفت چیز بدی در راه است، اما چه چیزی؟

خب من به این حس ناخواسته اعتماد کردم و تمام روز منتظر یک حادثه ترسناک بودم. اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

حداقل تا قبل از اینکه سر و کله آن پرستاران هیولا پیدا شود.

آن چیز هایی را چک کردند و بعد شروع کردند با یک و مرد و زن غریبه حرف زدن. یک مکالمه طولانی که من از آن فقط دو کلمه را فهمیدم: «اون….بمیره»

بمیره، مردن، مرگ فکر کردم این همان اتفاقی نبود که برای کد 132 افتاد؟ کد 132 مرد مسنی بود که مدتها پیش با من در این اتاق بود و یک روز او در حالی که چشم هایش باز مانده بود و دستگاه بغل تختش بوق ممتد می زد از اینجا برده شد. آنها گفتند:”او مرده”. این یعنی….آن هم میخواهند مرا مثل او “بمیرانند”؟

ضمیر ناخودآگاهم قبل از اینکه ضمیر خودآگاهم بتواند موقعیت را بررسی کند پیامش را به مغزم ارسال کرد:

فرار”

قسمت 2: فرار…چطور؟

تنها راه همین بود. تنها راه خلاص شدن از “مردن” همین بود. من باید فرار می کردم! فکر نکنم تا قبل از آن لحظه، اینقدر در زندگی بی معنی ام مصمم بوده باشم!

اما چطوری؟

خب جواب این یکی را دیگر نمی دانستم. پس فقط باید صبر می کردم.

بالاخره آنها به سمتم آمدند و دور تخت حلقه زدند. احساس آهویی را داشتم که یک گله گرگ محاصره اش کرده اند. بعد یکی از پرستار ها دستش را برد و دستهایم را باز کرد. ناخودآگاه شروع به مالیدن دستهایم کردم. ناگهان مرد غریبه به سمتم خم شد؛ ترسیدم و خودم را عقب کشیدم اما دستهای او به من نزدیک میشد.

دستهایش دهان بند را باز کردند.

توانستم دهانم را باز و بسته کنم. با ولع هوای اطراف را بلعیدم. مرد عقب رفته بود و فقط تماشا میکرد. من بی توجه به فک آزاد شده ام دست می کشیدم. حس خوبی داشتم؛ البته حس خوبم خیلی دوام نیاورد.

با دیدن قیافه بی روح و نگاه های بی رحم افراد بالای سرم، به موقعیتی که در آن قرار داشتم برگشتم. این بار زن غریبه به من نزدیک شد و نگاهی خریدارانه به سر تا پایم انداخت. جوری نگاهم می کرد که انگار دارد برای مادربزرگش مرغ میخرد. نگاهش مثل لیزر بدنم را می سوزاند. بالاخره عقب کشید و موهای طلایی اش را عقب داد:«خوبه»

مرد سر تکان داد و به یکی از پرستار ها اشاره زد. بعد در حالی که پرستار دور می شد شانه هایم را گرفت مرا روی تخت نشاند. بدنم از لمس دستهای سردش می لرزید. در آن لحظه چشم هایم سراسر التماس بود؛ ولی آنها سنگدل تر از این بودند که دلشان به حال من بسوزد.

همین که سرم را پایین انداختم تا چشمم به صورت های بی عاطفه شان نیفتد پرستار با یک سرنگ بزرگ برگشت. مایع سبزی داخل سرنگ تاب میخورد.

نقطه نقطه از بدنم بی وقفه سیگنال هشدار می فرستاد. ولی من که انگار منجمد شده بودم،  سرجایم باقی ماندم. “اونا میخوان منو بکشن…اونا…اون…” مغزم دوباره فعال شد، سوزن سرنگ چند میلی متری گردنم بود که بالاخره تصمیمم را گرفتم.

هم زمان با فرو رفتن سوزن در گردنم، محکم به دست پرستار ضربه زدم سرنگ پرت شد و نوک سوزن در گردنم شکست. با بیشترین سرعتی که جسم خسته ام اجازه می داد به سمت زن مو بلوند پریدم.

حدسم درست بود! او آنقدر ترسو و بی تجربه بود که عقب رفت و راه فرار را برایم باز کرد. بدون مکث به سمت در دویدم.

اما پرستاران بلافاصله دنبالم دویدند. معلوم نبود تا حالا چند نفر غیر من سعی کرده بودند فرار کنند، اما مشخص بود که بار اولشان نیست که میخواهند یک بدبخت را در حال فرار بگیرند! ولی برای من حقیقت خوشحال کننده این بود که من مثل آنها کفش پاشنه بلند نپوشیده بودم!

به محض خروجم از در اتاق، صدای کر کننده آژیر خطر بلند شد؛ به زودی سر کله بقیه هیولا ها هم پیدا میشد و این بد بود. چون احتمالا آنها تمام این ساختمان را عین کف دستشان بلد بودند در حالی که من اولین باری بود که از آن اتاق پایم را بیرون گذاشته بودم و هیچ نظری راجع به اینکه راه خروج کجاست نداشتم. به علاوه اینکه تمام این ساختمان احتمالا پر بود از راهرو های شبیه هم و مملو از در های شبیه هم!

با این اوصاف اگر کمی منطقی فکر کنیم، در حالت خوش بینانه، شانس من برای خروج یک به صد هزار بود. پس چرا من با آن شرایط فرار کردم؟

جواب ساده است، من در آن لحظه اصلا فکر نمی کردم!

من کاملا اختیارم را دست غرایزم برای بقا داده بودم، بدون مکث در راهرو های پیچ در پیچ می دویدم و به هیچ چیز توجه نمی کردم.

مطمئن بودم پرستاران از پشت سر به من نمی رسند، پس خطری نداشتند مگر آنکه…

قبل از اینکه حتی به فکرم برسد یکی از آنها جلویم سبز شد و من هم مستقیم به سمتش دویدم. برایم مهم نبود که او چه چیزی ممکن است در جیب لباس سفیدش مخفی کرده باشد. من نمی خواستم کوتاه بیایم.

البته که جا خورد و برای لحظه ای، قبل از اینکه سرنگ را از جیبش در بیاورد، خشکش زد. یک لحظه که برای من لحظه طلایی حساب می شد و به من فرصت داد تا قبل از اینکه سرنگش را در بدنم فرو کند از دستش خلاص شوم.

وقتی مردان سیاه پوش از رو به رو راهم را بستند متوجه شدم هنوز تا “خلاص شدن” فاصله زیادی دارم.

هر دویشان سه برابر من بودند و در بین دستان گنده شان، جسم کوچکی جرقه میزد. “شوکر”!

اعتراف می کنم اسمش را نمی دانستم. اصلا چه فرقی می کرد. مهم این بود که آن جسم کوچک می توانست مرا از پا دربیاورد. این به وضوح آخر خط بود.

ولی من قرار نبود تسلیم شوم.

پس تصمیم گرفتم از فکم استفاده کنم و به محض اینکه مرد دستش به من نزدیک کرد گازش گرفتم و باعث شدم مرد با فریادی شوکر را روی زمین پرت کند. منم از فرصت استفاده کردم و از زیر دو پایش روی زمین سر خوردم! واقعا کی همچین چیزی را یاد گرفته بودم؟؟؟

ولی هنوز یک غول دیگر مانده بود. در یک چشم به هم زدن آنقدر نزدیکم بود که فرصت نکردم از جایم بلند شوم. ذهنم به سرعت در حال کند و کاو بود. به سمت شوکری که روی زمین افتاده بود خیز برداشتم و آن دو هم به سمت من.

می دانستم حریف هر دو نفرشان نمی شوم، اما نمی خواستم تسلیم شوم. شوکر را برداشتم و محکم به گردن اولی فشار دادم. او بلافاصله بی حال شد. ناگهان چیزی محکم دور گردنم قفل شد و مرا به کف سرد راهرو چسباند. محکم گلویم را فشار می داد و راه هوایم را می بست. تک تک سلول هایم برای اکسیژن التماس می کردند.  ولی جز دست و پا زدن کاری از دستم بر نمی آمد. دستهایش را با ناخن هایم عمیق خراشیدم. فریاد زد و برای چند ثانیه دستش شل شد.

هوایی که برای یک لحظه وارد ریه هایم شد جانی دوباره به من داد. دست دراز کردم و صورتش را چنگ گرفتم طوری که از جای ناخن هایم خون بیرون زد. او نعره میزد و سعی میکرد که گلویم را بیشتر فشار دهد ولی من دست بردار نبودم.

هر جور که میتوانستم می جنگیدم. چنگ میگرفتم، لگد میزدم و میخواستم نجات پیدا کنم.

میخواستم زنده بمانم.

بالاخره او گلویم را رها کرد و من مثل گربه به سمتش پریدم. با سر تو شکمش رفتم. دستهایم باتومی که به کمرش بسته بود را جست و جو می کردند. او دوباره پشتم را به زمین چسباند و خودش روی شکمم نشست. احساس کردم که دنده هایم خورد میشوند، صدای پای افراد دیگری را که نزدیک می شدند را می شنیدم. دیگر توان نداشتم. شکست خورده بودم پس اجازه دادم پلک هایم شل شوند.

مرد که شکست را در چهره ام دید، پوزخندی زد. و به سمت افرادی که نزدیک می شدند فریاد زد:

-«گرفتمش…لعنتی خیلی وحشیه.»

-«کارت خوب بود…جونهو.»

صاحب صدا را ندیدم. چون فکرم مشغول چیز دیگری بود.

من این همه عذاب را برای این نکشیده بودم که دوباره اسیر شوم. آنها هم حواسشان نبود با یک حرکت سریع باتوم را از کمربند جونهو قاپیدم و محکم به شقیقه اش کوبیدم و خودم را زیرش بیرون کشیدم. مردی که با جونهو صحبت کرده بود سعی کرد مرا بگیرد ولی فاصله اش زیاد بود.

فریاد زد:«در خروج رو ببندین!!!!»

و من دویدن را از سر گرفتم، در حالی تنها چیزی که باعث میشد از ضعف و خستگی بیهوش نشوم، امیدم به نجات بود. بخاطر همین امید، صدای پای آنهایی که دنبالم می کردند، صدای آژیر خطر و سوزنی که تا نصفه در گردنم مانده بود، همه برایم بی معنی شده بودند، همه چیز برایم در یک چیز خلاصه می شد:

در اتوماتیک بزرگی که رو به رویم بود.

در خروج”

با تمام توانم به سمتش می رفتم، تنها امیدم آن در بود. دری که حالا داشت پایین می آمد. به سرعت قدم هایم افزودم به در نزدیک شدم.

و بعد در حالی که نیم خیز شده بودم، چشمهایم را بستم و روی زمین به سمت درب درحال پایین آمدن سُر خوردم.

سرنوشت من از این به بعد دو حالت داشت:

یا از در نیمه باز عبور می کردم و نجات پیدا می کردم….

یا لای در گیر می کردم و نصف می شدم.

∗∗∗∗∗∗∗∗∗∗

گفته بودم خیلی مهربونم میخواستم یه هفته صبر کنم ولی دیدم اول کاری اذیت نکنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه. نظر فراموش نشه. اگه نظر نمی دید حداقل اون قلب رو بزنید من راضی ام. 

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)

Elena Salvatore 36 نظر 17 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
maraaal.fm
مهمان

خیلی جالب بود کنجکاو شدم حتما ادامه اش رو بخونم….خسته نباشی

bhr.iam
مهمان

حس رو خیلی عالی منتقل کرده بودی، با اینکه محاوره ننوشته بودی ولی کاملا می شد باهاش ارتباط برقرار کرد. شجاعتش خیلی قابل تحسین بود. این حس رو منتقل میکرد که اون میخواد تا آخرین قطره ی خونش بجنگه ولی دیگه اینجا نمونه. خیلی خوب بود خسته نباشی.

시중
مهمان

خیلی قشنگ به نظر میرسه برم قسمت بعدو بخونم

hana
مهمان
نفس بارون
مهمان

وحشتناک با اون سوزنه دشواری داشتم :wooo:
ینی حس میکردم گردن خودم سوراخ شده :becharkh:

N.m
مهمان

عوووولی بووود :nish:
من قسمتا بعدی و خوندم اومدم برا این نظر بدم خیلی خوب مینویسی
:write:

fr
مهمان

جالبه و ترسناک……منتظرم هیجان انگیز به نظر میرسه

maryam
مهمان

خیلییییییی عالی بوووووووود :yehetohorat: …. عینهو لاکی وانه :yeees:
اونم احتمالا کیونگیه :yehet:

#######
مهمان

ممنون
عالی بود
من همه تصوراتم سمت کای میره
حالا باید دید که چی میشه
خسته نباشی

تینا
مهمان

این که بکهیونه شماره 04 :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
اما اینکه اینجاست چرا؟ این جور باهاش رفتار میشه؟

zari
مهمان

نمیدونم چرا ولی این داستان یه حس عجیبی میده. نمیدونم واقعا! ناخوداگاه دارم دنبال یه نقطه مشترک میگردم و میترسم اگه اون نقطه مشترکو پیدا کنم! داستان یه حس خاکستری مایل به سیاه میده.هرچقدرم که اون دیوارا و هیولاها سفید پوش باشن بازم حس من شبیه حس دیوارای سلولای بازپرسیه!
مرسی منتظر قسمت بعدم!

Elena
مهمان

حس قوی ای داری. اونجا مکان تاریکیه. خوشحالم که حس داستان بهت منتقل شده.

sorour
مهمان

احساس میکنم اول شخص یا سهونه یا کیونگی :nish: نمیدونم البته فقط حدس زدم :smile:
ممنون :heartme: :kissme:

mia
مهمان
فاطمه
مهمان

واوووووووووووو خیلی جالب بود من کلن پر از هیجان و علامت سوال شدم برای ادامش
هیچ نظری هم ندارم در مورد اینکه کد 04 کیه

Elena
مهمان

نبایدم نظری داشته باشی! اصلا عمدا اینجوری نوشتم که نفهمین کیه! : :haha: :haha: : چقدر من خبیثم! :haha: :haha:

فاطی
مهمان
wpDiscuz