خب یه چیزی اول بگم اینکه من همیشه صبوریتونو تحسین میکردم
ولی از قسمت پیش تا الان کلی فوش خارمادر خوردم واسه اینکه میخوام هونهانو ازهم جدا کنم
بچه ها وقتی یه داستان جای حساسش تموم میشه ینی دقیقا اون چیزی که فکر نمیکنین اتفاق میوفته
پس کاش قبل از اون حرفا یکم صبر میکردین…
خب بگذریم…

عجیبه نه؟؟؟…من دردامو با انگشتام میشمارم…بااینکه انگشت کم میارم…اما ترجیح میدم به همون چندتا درد واسه عذاب کشیدن اکتفا کنم…بقیه‌ش باشه واسه روز مبادا…روز مبادا میدونی کیه سهون؟؟…همون روزی که تو منو توی آغوش امنت بگیریو با دستای گرمت یکی یکی انگشتامو بخوابونی…اونموقعست که بعداز خوابوندن هر انگشت دم گوشم میگی…اینم تموم شد…
درست لحظه‌ای که دستام مشت شد دوباره بازشون میکنمو دردای جدیدمو بهت نشون میدم…سهون میشه اونارم بخوابونی؟؟؟…آخه فقط تو میتونی…اونموقع همه چیز به این وابسته‌اس که تو به چی وابسته ای…
ینی اونقدر شایستگی دارم که اگه یه روز این دفترو خوندی…به این قسمتش که رسیدی…لبخند بزنیو جواب بدی…به تو؟؟؟
اوه…شاید اگه چن هیونگ کنارم بود الان یکی میزد پشت گردنمو میگفت…لولوئه خودستا
سهونا…روباهه آرامش بخشه من…متاسفم ازینکه تمام این مدت فکر میکردی این تویی که داری اهلی میشی…متاسفم که اون روباهه مکارو حیله گر من بودم که هرلحظه به چشمات اهلی میشدو وقتی لقب معصوم شازده کوچولورو بهش دادی برای رد کردنش سر تکون ندادو بغض نکرد…متاسفم که توی این مدت با بدجنسی اجازه دادم وابستم شی…این تو نبودی که آزارم میدادی…منصفانه بخوام بگم…اون حرفا و سیلی ها دربرابر کاری که من باهات میکردم نوازش محسوب میشد…”متاسفم”که حتی ازین کلمه متنفر شدی…
دیوونه میشم وقتی با اون چشمای کشنده‌ت بهم خیره میشی…دیوونه میشم وقتی با دستای حمایتگرت لمسم میکنی…دیوونه میشم وقتی بااون خنده‌هایی که قلبم میگه دلیلش منم…خط لعنتیه روی پیشونیمو ازبین میبری…سهون من با تو فهمیدم که عشق ینی…

قلمو بین انگشتای باریکش متوقف کرد…لبخند کمرنگو گرمی زدو اون چیزی که از ته قلبش بلند میشدو به رخ کاغذ کشید

عشق ینی تنفر از یه اسپریه کوچولو…که به جای من لباتو لمس میکنه

کلمات قبل ازینکه زیبا بشن لمس میشن…برای همینه که جملاته برخاسته از قلم یک شاعره عاشق،دلنشین تراز بقیه‌س…اینو لوهان همون شبی فهمید که با وجود قطرات اشکی که جلوی دیدشو گرفته بودن سعی داشت حرف دلشو طوری کنار هم روی خطهای کاغذ بچینه که وقتی به دست سهون رسید برای خوندنش اذیت نشه…هرچند به خاطر صفحه‌ای که کاملا تار بود بعضی کلمات با فاصله‌ی زیادو نامفهوم نوشته شده بود…

_بابا
_بازم یک…
چشماش خیس تر شد…طوریکه اگه مژه‌های بلندش نبود خیلی زود سقوط میکرد
_بابا؟؟…
_میدونی عوارضشو؟..همم؟؟…چرا تا این وقته شب بیداری؟؟
قبل ازینکه هق هق آرومش چنو بیدار کنه دستشو روی دهنش گذاشتو اون هق هقو خفه کرد:
_بابایی
توی یه لحظه…دوباره همون گرمای همیشگی…دوسالی میشد حسش نکرده بود…
_جونه بابا؟؟
بدون توجه به گوله های اشکی که ازروی بغضه دردناکش بلند میشدو بعداز لمس کوچیکه پوستش روی دفتر میریخت، میونه گریه هاش آروم خندید…همون خنده‌ای که خط باریکی کنار لباش ایجاد میکرد…همون خنده‌ای که رد زخم زیر لبشو نشون میداد…همون خنده‌ای که قلب بابایی رو عاشق تر میکرد:
_خوش اومدی‌…
گرمای وجود پدرشو به وضوح حس میکرد…اون مُرده بود…اما حالا لبه‌ی تخت لو نشسته بودو اجزای صورت معصوم پسرشو زیر نظر میگرفت…به همین راحتی…درست مثل دوسال پیش…درست مثل شب هفتمین سالگرد فوتش که لو بعداز سالها خوابیدن کنارش برای آخرین بار به صورت جاافتاده و مهربونش زل میزد…انگار اونم خسته شده بود…
دستای بزرگو مردونه‌شو بالا آوردو نوک انگشتشو روی گونه‌ی پسر خسته دلش قرار داد…چشمای لو حالا به راحتی پرو خالی میشد…اما بااون لمس میتونست حرکت کند قلبشو احساس کنه…گرم…نوک انگشتاش گرم بود…و همین لوهانو به تاریکی میکشوند
_لوسیدِ من؟؟؟..
چشمای داغو غمزده‌شو روی هم گذاشت…همون لحن…همون صدا…چرا همه چی اینقد واقعی بود…
(لوسید)چقدر دلش برای این کلمه تنگ شده بود…آخرین بار کِی اون کلمه‌رو شنید؟؟؟یادش نمیومد…هیچی یادش نمیومد…فقط میخواست دوباره بشنوه…اسمیو که پدره دوست داشتنیش براش انتخاب کرده بود…لوسید…به معنیه شفاف…درست همون شبی که پسره کوچولو و زیبای شش ماهه شو توی گهواره تکون میداد…درست همون لحظه‌ای که نور نقره‌ای رنگ ماه پوست مثله پَرشو هدف قرار داده بود تصمیم گرفت پسرشو لوسید صدا بزنه…این ،بابارو هم برای لوهان خاص میکرد…اسمی که فقط از بابایی میشنوه…با تصورش لبخند مردونه‌ای زدو انگشتشو طبق عادت روی گونه‌ی صاف فرشته‌ی کوچولوئه مقابلش قرار داد:
_لوهان…لوسید…کوچولوئه زلاله من

چشماشو روی اعضای صورت پدرش چرخوند…لبخنده پراز اشکشو ثانیه‌ای ازخودش جدا نمیکرد…میخواست…اون نوازش روی گونه‌شو بیشتر میخواست:
_بابا…متاسفم
قطره‌ی بعدیه اشک…
_فقط همینو میتونم بگم…
_دوسال میگذره…نکنه بابایی رو فراموش کردی؟؟
لباشو گاز گرفتو توی عمق چشمای پدرش غرق شد:
_من…هیچوقت فراموشت نکردم…فقط خسته شدم…خیلی خسته
_مگه من خستگی هاتو نمیگرفتم لوهانم؟؟همم؟؟پس چرا شبا اینقد زود میخوابیدی؟؟میدونی دوساله که منتظرتم؟؟
_بابا…روزیکه مامان خبره رفتنتو بهم داد…روزی که دیدم اونقدر عمیق خوابیدی…تصمیم گرفتم هرشب کنارتو بخوابم…مهم نبود که جسمت نباشه…مهم این بود که من تا بعد نیمه شب منتظر میموندم…تا تو بیای پیشم…من اون روز فقط تو رو از دست ندادم…لمستو…آغوشتو…لبخنده از ته دلو از دست دادم…هر شب کنارت میخوابیدم…به هیچکس نمیگفتم که تو هنوز پیشمی…چون اونقدر بودنتو باور داشتم که نیازی نمیدونستم اثباتش کنم…بابا اون شب…دوسال پیش…من فقط خسته شدم…ازینکه هر شب آغوشتو میخواستم…ازینکه هر شب نوازشاتو میخواستم…ازینکه هر روز چیزیو میخواستم که نداشتمش…که چیزی جز خیال نبود…میدونستم بااین موضوع تو هم عذاب میکشی…اونجا بود که تصمیم گرفتم دیگه شبا منتظرت نمونم…اجازه بدم ازون به بعد قبل از نیمه شب بخوابی….از وقتی اومدم اینجا اونقدر بهت نیاز داشتم که حاضر بودم هر کاری بکنم تا دوباره برگردی…خیلی دلم لبخنداتو میخواست…خیلی دلم صداتو میخواست…ولی هر بار که تا بعداز نیمه شب منتظر موندم نیومدی…فکر میکردم از دستم عصبانی شدی
_لوهانا..منم واسه همین دیگه نیومدم…چون احساس کردم اونقدر بزرگ شدی که بتونی با هر چیزی کنار بیای…از وقتی اومدی اینجا…تک تک قطره های اشکتو شمردم…تک تک لبخنداتو شمردم…و اینو فهمیدم که تو بیشترازینکه اشک بریزی توی این خونه لبخند زدی…ممنونم ازون پسر که لبخند واقعیو بهت میده…تا وقتی که پیشته دیگه نگرانت نمیشم
لو با لبخند شیرینش آروم آشکاشو پاک کردو بینیشو بالا کشید…پدر میتونست برق شادیو توی چشمای زیبای پسرش ببینه…
_اوه سهون…
سرشو بالا گرفتو به چشمای پدر خیره شد:
_اون معنای خاصی داره واسم…اونقدر باارزشه که حس میکنم سالهاس که کنارمه…شاید چون اون تنها دلیل همه‌ی اون اشکها لبخنداییه که شمردی
_کنارش بمون لوهان…دلیله غمو غصه هاتو نگه دار پسرم
لو دستای پراز محبت پدرو توی دستاش گرفتو سرشو تکون داد:
_این تنها کاری که میتونم واسه زنده موندن بکنم
با کشیده شدنه اون دستا لبخندش کم کم محو شد…قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد و خبراز یه دوریه دوباره میداد…پدر ایستاده بودو لوهان توان ایستادن مقابلشو نداشت…با لبهای کوچیکش که حالا از شدت دلهره میلرزید صدای نجوا گونشو از ته گلوش به بیرون هل داد…صدایی که جز یه ناله چیزی به گوش خودش نرسید:
_بابا…
_باید برم…لوهانی مواظب خودت باش…
انگار قرار نبود برای چند لحظه هم که شده اون بغضو فراموش کنه…انگار اون قلب لیاقت آروم گرفتنو نداشت…اینبار صداش از بغض میلرزیدو غمه سه باره از دست دادنه پدرو نشون میداد:
_کی…برمیگردی؟؟
اون لبخنده پدرش یکی از بزرگترین برچسب های نوستالژیکو ماندگار توی ذهنش بود
_هر وقت گرمای این عشقو اطرافت حس نکردی…هر وقت که دیگه اوه سهونی نبود تا لبخندو به لبت بیاره…

با حس قطره‌ی اشکی که پشت دستش چکید چشمای خیسشو باز کرد…نگاه بهت زده شو اطراف اتاق چرخوند تا قهرمان همیشگیشو پیدا کنه…خواب بود؟؟؟….اما چرا بوی پدرش هنوز توی اتاق میپیچید؟؟؟…نگاهشو به دفتری که روی پاش گذاشته بود انداخت…قسمتایی از کاغذه سفید خیس شده و رد اشکاش پایین رفته بود…قلمو که وقتی خوابش برده روی تخت افتاده رو برداشتو خاطرات اون روزشو با مخاطب قرار دادن پدر تموم کرد…هر چند که از فکر کردن به اون جملات متنفر بود:

_بابا…چرا دلم میخواد بگم دیگه نیا؟؟؟…حالا دیگه از اومدنت میترسم…
____________________________________________________________________________________
چشماش از شدت خستگی قرمز و خمار شده بود اما در هیچصورتی نمیتونست بخوابه…انگار به بیدار موندنو تحمل اون بغض محکوم شده بود…روی آرنجش تکیه داده و دستشو تکیه گاه سرش کرده بود…نگاهش از زیر نظر گرفتن اون تیکه سنگ که زمانی فقط متعلق به اون بود دست نمیکشید…آرومو طوری که کایو بیدار نکنه تکونی خوردو به تخت تکیه داد…موبایل کای که حالا براش حکم سوهان روحو داشت توی دستاش عرق کرده بود…برای چندمین بار قفل صفحه رو باز کرد…اوایل خودش الگوی موبایل کایو انتخاب میکر اما حالا….جز حدس زدنه اون ازروی رد انگشتای کای روی صفحه‌ی موبایل هیچ راهی برای باز کردن اون نداشت…
هه…دوکیونگ سو…ببین به کجا رسیدی…حالا دیگه جرات نداری دست به وسایلش بزنی؟؟…اونقدر ازت دور شده که حتی با باز کردن رمز موبایلشم عذاب وجدان میگیری…انگشتاش برعکس همیشه اتوماتیک وار روی گالری خزید…اونجا چی بود؟؟؟…کیونگ چرا آپشنی رو که با لبخند و قلب تپنده باز میکرد حالا با بغضو دستای لرزون باز میکنه…اولین پوشه…اولین عکس… اشکاش روی گونه های غلتیدو روی صفحه‌ی موبایل ریخت…
این چیه؟؟؟..
.نکنه دارم گریه میکنم؟؟…گوشیو به لباسش کشیدو دوباره به صفحه‌ش خیره شد…نه کای…تو متوجه نیستی وقتی این لبخندتو به دیگران میدی من چی میشم…

دوباره…و دوباره…انگار یکی قلبشو توی متشتش داشت فشار میداد…اونقدر محکم بود که کیونگ سو حس میکرد الانه که بافتهای قلبش از هم باز شه…شاید اون دست متعلق به کای بود…یا شاید لوهان بود که اون فشارو به قلبش وارد میکرد…
لبخند خاص کای درست زمانی که توی خونه‌ی خودشون همه کنار هم عکس گرفتن…یک طرف لوهان…یک طرفش کیونگ سو…
کایا چرا به سمت اون مایل شدی؟؟؟…انگار داری لبخندتو به اون هدیه میکنی…انگار خودتو برای اون آماده کردی…شصتشو روی صفحه گذاشتو عکسو رد کرد…ده بار؟؟…یا شایدم بیست بار…نمیدونست چند بار اون عکسو نگاه کرده…مشخص نبود از شکنجه دادنه خودش به چی میرسه…برای باره نا معلومی به اون قاب تیره خیره شد…قابی که صورت خندون کای و در کنارش چهره‌ی زیبا و مسخ کننده‌ی لوهان جا گرفته بود…همه چی شبیه عکس قبل بود…به جز کیونگ سویی که توی اون عکس دیگه کنار کای نبود…انگار تصویرو برای جا شدنه لوهان خالی کرده…هر کسی با اولین نگاه میتونست بفهمه که کای عکس دسته جمعیشونو برش داده…و احتمالا خودش نمیدونست که برش اصلی رو به قلب کم جون کیونگش زده…
به عکس برش خورده‌ی کایو لوهان خیره شد…تمام آینده‌ای که توی ذهنش ساخته بود…تمام رویا ها و امید هاش جلوی چشماش کم کم کدر میشدن…حتی تصور عشقش کنار کس دیگه براش کشنده بود…
آخرین نگاهشو به تصویر خندون کای انداخت…لبای حجیمو درشتش که قسمتی از زندگیه کیونگ سو رو تشکیل میداد به طرز شگفت آوری بالا رفته بود…چشمای جذابش برق خاصی داشتو این کیونگ سو رو به سر حده مرگ میرسوند…هر چی فکر میکرد نمیتونست اتفاق خاصیو به یاد بیاره که کایو تااین حد خوشحال کنه…اون دورهمب های زیادیو گذرونده بود اما چرا هیچکدوم از عکسهای یادگاریشون اون خنده رو شامل نمیشد!؟؟؟
نگاهشو سُر دادو روی صورت لو خشک شد…اون حقیقت تلخو انکار ناپذیر زندگیش بود…اون لبخند معلول وجود چنین علتی بود…
گوشیو کنار گذاشتو با همون سرعت قبل کنار کای دراز کشید…موهای تیره و وحشی شو که مثل همیشه با حالت نا مرتبشون حین خواب ،کیونگ سو رو عاشق تر میکرد از روی پیشونیش کنار زد…اونشب به طرز معجزه آسایی متوجه اشکاش نبود…
اون لبخند دیگه نبود…کای حالا با آرامش…چهره‌ی سردو چشمای بسته‌شو به رخ کیونگ سو میکشید:
کایا…من از دستت ناراحت نیستم…شاید حواست نبوده…شاید اون لحظه دستات لرزیده وبه جای من… لوهانو کنار خودت جا دادی….
___________________________________________________________________________________
_توی فکری؟؟…حوصلم سر رفت…
چاپستیکاشو توی کاسه انداختو اونو کنار گذاشت…اولین رشته‌هایی که توی دهنش گذاشته بودو هنوز داشت میجویید اما حوصله‌ی پایین دادنشو نداشت…نفس عمیقی کشیدو بلخره‌ اون غذایی که نمیتونست مزه‌شونو تشخیص بده رو قورت داد…حوصله به خرج داده بود…
_هیونگ…دیشب…بابامو دیدم..
چن لبخند زدو با پاش ساق پای لوهانو نشونه گرفت:
_خب اینکه خیلی خوبه…واسه همینه اینقد تو خودتی؟؟؟فکر میکردم باز مربوط به سهونه
سرشو بالا گرفتو به چهره‌ی شیطون هیونگش خیره شد:
_مثل قبل…گرمو دوست داشتنی بود
با لبخند لو لبخند مهربونی روی لب چن نشست:
_خو پس باید خوشحال باشی دیگه…
لباشو گاز گرفتو سرشو پایین انداخت…بازم چشمای خیسشو از هیونگش پنهون کرد
_هیونگ من…خیلی خودخواهم
تمام تلاششو میکرد تا جلوی اشکاشو بگیره…خوشبختانه به خاطر تمرینای زیاد توی زندگیش موفق هم شد…
_ازش خواستم…که دیگه نیاد..
_چرا؟؟لوهان تو که همش دعا میکردی که…
_گفت…فقط اون روزی میاد…که من دیگه سهونو نداشته باشم
چن آروم خندیدو به چشمایی که با بی رحمی مقابل قطره‌های اشکش حصار کشیده بود خیره شد:
_دیشب زیاد شام خوردی نه؟؟؟
غذاشو کنار گذاشتو مقابل لوهان روی زانوهاش نشست…دستهای لو همیشه گرم بود
_لوهانا…تو فقط خیلی حساس شدی…از یه طرف به خاطر عشق زیادت به سهون نمیدونی چیکار کنی…از یه طرف اون تورو با رفتارش دور میکنه…بعدش آقای جانگ میاد میگه آماده شو بریم…اینارو بهم گره میزنیو با دلتنگی ای که به پدرت داری ترکیبش میکنی…اونوقت میشه این خوابی که میبینی…دیگه غصه نداره که…تو که قرار نیست جایی بری…سهونم مطمئنم به اشتباهش پی برده…چرا اینقد سخت میگیری؟؟
_نمیدونم…همه چی قاطی شده…نمیتونم فکرمو جمع کنم
چن ظرف غذاشو دوباره جلوش گذاشتو با سر اشاره کرد:
_بخور دیگه…اینطور که بوش میاد باید قبل از هربار بالا رفتن خودتو تقویت کنی…وارد اتاق اوه سهون شدن که الکی نیست
لو لبخند بیجونی زدو تلاش کرد تا بعداز سه وعده چیزی به معدش برسونه..

فلش بک:
کنترلشو از دست داده بودو نمیتونست تنفسشو تنظیم

Elnaz, [۲۸.۰۷.۱۶ ۲۰:۰۸]
کنه…نگاهش روی دستای آقای جانگ که جلوش تکون میخوارد قفل مونده بود…متمرکز شدن روی یک نقطه‌ی مشخص واسش سخت بود و چشماش دو دو میزد…خودشم نمیدونست اون صدا از کجای گلوش بلند شده…اونقدر گرفته و دورگه بود که برای یه لحظه شک کرد که صدای خودش باشه
_من…نمیتونم بیام…
میتونست تغییر حالت و عقب رفتن آقای جانگو ببینه…پیر مرد برای اینکه مطمئن باشه درست شنیده به لبای لرزونو رنگ پریده‌ی لو خیره شد:
_چی؟؟؟
_نمیام…نمیتونم…
_چرا؟؟
ذهنش خالی بود…هیچ ایده و خلاقیتی برای ساختن دلیل نداشت…اون خبر ناگهانیو ترس ازدست دادن سهون قبل از بدست آوردنش مغزشو از کار انداخته بود…اما چاره ای نداشت و نمیتونست وقتو تلف کنه…حتی خودشم احساس میکرد مثل یه احمق بیچاره به نظر میرسه…مثل یه پسر بچه که نمیتونه دروغی برای اشتباهش بسازه…
_آقای جانگ اصلا فکر کردین اگه بخواین منو ببرین چی میشه؟؟؟مگه اینجا مدرسه اس که هر وقت خواستیم عوضش کنیم؟؟…شما بخواین منو به عنوان خدمتکار وارد خونه‌ی شخص اول کشور کنن…کنار خانوادش…کنار سِری ترین چیزاش…بعدش هر وقتم خواستین منو دو دستی تقدیمتون کنن درحالیکه به خاطر اون قضیه یه لحظه هم چشم ازم برنمیدارن؟؟…اونا از وقتی بهم مشکوک شدن منو زیر نظر دارن و شما میخواین که به همین راحتی بذارن برم؟؟؟
همیشه اولین فکری که حین دروغ گفتن به ذهن آدم میرسه بهترینشه..و این هم مصداقش بود…درست لحظه‌ای که لو جشن پیروزیشو به خاطر اون دروغ هوشمندانه توی دلش راه انداخت آتیش بازیهاش دود شدو مقابل چشماش از بین رفت
_اگه رئیس بزرگ کاریو بخواد انجام میشه…من اگه بخوام همین الان ازینجا فراریتون میدم…
آخرین ریسه‌ی نازکی که داشتو برای جلوگیری از سقوط استفاده کرد…
_اولا من تا همینجاشم خیلی با این باند قدم برداشتم…با فراری شدنو تحت تعقیب قرار گرفتن خودمو غرق این منجلاب نمیکنم…دوما مطمئن باشین اگه این کارو بکنم دیگه نمیذارن حتی یه لبخند از لبه چن هیونگ بگذره…
ایندفه قسمتیشو اشتباه رفت…حتی خودشم متوجه اون شد…طوریکه چشمای گردش به خاطر اون حرفه نابجا آقای جانگو برای پرسیدن سوال مصمم تر کرد:
_چن؟؟؟…همون هم اتاقیتون نیست؟؟؟…اون چه ربطی به این قضیه داره
انگار هر بار که دروغهای بیشتری میگفت ذهنش خلاق تراز قبل میشد…اما ایندفه سعی کرد قبل از بیان کردن تک تک کلمه هارو آنالیزو کنار هم بچینه…ممکن بود جون هیونگ دوست داشتنیش به خطر بیوفته:
_آاااا….اون روزی که…اونا بهم مشکوک شدن…ازونجایی که هیونگ خیلی ساده و زودباوره برای خلاص شدنم اومدو یه قصه سر هم کرد…
هر چند که مکث بینش کمی جانگو به شک وا میداشت اما برای طبیعی جلوه دادن حرفاش نیشخند کجی زد..
_حتی نمیدونه که از کی دفاع کرده…و منم بهش نگفتم ازین به بعد اونم همراه من به درد سر میوفته
آقای جانگ اخمی کردو سرشو تکون داد:
_میخواین به رئیس بزرگ بگم که…
_نه…نه لطفا…نمیخوام اونم قاطیه این موضوع شه…نباید چیزی بگین…
_آها…باشه…نمیگم
لو که درمورد چن کمی آروم شده بود جلوتر رفتو دستشو روی شونه‌ی جانگ گذاشت:
_شما…میتونین مامانمو قانع کنین که بیخیال من شه؟؟…دیگه خسته شدم…درضمن من به اینجا خیلی عادت کردم…درسته اوایل خیلی سخت بود اما الان واقعا برام سخته که اینجا رو ول کنمو خودمو توی اون کاخ لعنتی زندونی کنم…من الان به جز دیدن هیونگام هیچ چیز دیگه ای نمیخوام…
جانگ با همدردی لباشو بهم فشردو نفس عمیقی کشید:
_خودتون که میدونید…اون زن بیخیالتون نمیشه…غیر ممکنه که اجازه بده تا آخر عمر اینجا راحت به زندگیتون ادامه بدین…ولی شاید بتونم با حرفام کاری کنم که فعلا شما رو فراموش کنه…البته فعلا…
_____________________________________________________________________________
_بچه ها
همه‌ی خدمتکارای بخش سرو برگشتنو منتظر ادامه‌ی حرف آقای هوانگ شدن..
_امشب بانوی جوان تصمیم گرفتن با برادرشون شام بخورن…میز سالن طبقه‌ی دومو آماده کنین…هیچی کم نباشه خوب دقت کنین…درضمن رئیس جمهورو همسرشون نیستن پس خدمتکارای مربوط بهشون با بقیه کمک کنن

چن نیم نگاهی به چهره‌ی بی حس لو انداختو همراه بقیه تعظیم کرد…خدمتکارا به محض رفتن آقای هوانگ دست بکار شدن اما لو نمیتونست از وسواسش توی تنظیم کردن دستمال کف سینی دست بکشه
_سابوندیش…
_هیونگ…چجوری باهاش رودررو بشم؟؟؟من حتی صبحانه و نهارشم سپردم به یکی دیگه…
_یه جوری ناراحته که انگار واقعا به ف*ک رفته…اون سینیه خوشگلتو بگیر دستت…برو بالا…بقیه‌ش زرت ردیف میشه…روشو از لوهان گرفتو با آخرین نگاهش به سینی خنده‌ی آرومی کرد:
_خخخ…چقدم بهش میاد لامصب…
لو با کلافگی سرشو تکون دادو همراه سینی از آشپزخونه بیرون رفت…
_____________________________________________________________________________
با دیدن اسم روی صفحه‌ش به آرایشگر جوون اشاره کرد که دست نگه داره…سوهان ناخنو کنار گذاشتو جواب داد
_درسته پیر شدم…ولی قرار نیست هر دو دقه یبار زنگ بزنی
_منکه دوروزه بهت زنگ نزدم نونا
خندیدو موهای بلندو حالت دارشو کنار زد
_آها راست میگی…اونقدر صدات تو گوشمه که همش فکر میکنم همین الانه که گوشیو قطع کردی…آخه دکتر گفت دونسنگ پرحرف واسه گوشات مضره
صدای خنده‌ی سوهو توی گوشش پیچید:
_اون تقصیر من نیست نونا…تو زیادی پیر شدی
_نمیدونم چرا حس میکنم زنگ زدی سرمو بخوری…شاید واسه اینه که عادتم دادی
_دقیقا…واسه همین زنگ زدم…حالام ازت میخوام یه جواب امیدوار کننده داشته باشی…خب؟؟؟
_یه جواب امیدوار کننده…امیدوارم قانع شده باشی…کاری نداری؟؟؟
_نوناااا…من نگران رابطه‌ی اون دوتا احمقم…اگه نمیتونی خودم دست بکار بشم
_سوهو…تا هفته‌ی دیگه به هدفت میرسی…با کم صبریت داری کلافم میکنی
_چهاااار ماهه…کم صبرم؟؟؟
یوری توی مبل فرو رفتو چشماشو بهم فشار داد:
_نه ساله که میشناسمت ولی اگه ازم بخوان قیافتو وقتی حرف نمیزنی تصور کنم مطمئنم که نمیتونم
_اینو بذار به پای کیـ…
با لبخند شیطونی گوشیو قطع کردو به دختر جوون کنارش نگاه کرد:
_زودتر تمومش کن عزیزم
به صندلی تکیه دادو موهاشو دراختیار استایلیستش گذاشت…اون لبخند ثانیه ای از لبش دور نمیشد…گویا با یادآوریه سهون پررنگ ترم میشد
فلش بک:

_میتونم بیام تو؟؟؟
سهون با صورت رنگ پریده و پراز عرقش خودشو به صندلی رسوندو لبخند کمرنگی زد:
_بیا تو نونا…
یوری دروبستو به برادر پریشونش نزدیک شد:
_حالت خوبه؟؟
هر چقدم سهون تلاش میکرد بازم نمیتونست بااون لبخندا خواهرشو گول بزنه…همونطور که لوهان نتونست:
_اوه آره…خوبم…تو‌چطوری؟؟
یوری دامنشو صاف کردو کنار سهون نشست…نگاه ریز بینشو از سهون جدا نمیکرد…طوریکه انگار بعداز یه مدت طولانی اونو میبینه
_بین تو و لوهان اتفاقی افتاده؟؟…آخه حال اونم زیاد رو به راه نبود
سهون چین جذاب اما پراز تظاهری بین ابروهاش انداختو خودشو بی خبر نشون داد:
_لوهان؟؟..چش بود؟؟؟..
_لباسش پاره بود…گفت با تو شوخی میکرده که…
_آها…آره اون یه شوخی بود…
یوری سرشو تکون دادو نشون داد که قانع شده…سهون میدونست قانع شدن خواهرش بااون حرفای کودکانه اونم وقتیکه چهره‌ش همه چیزو نشون میداد جزو محالاته
_اهم…پس اینطوری بوده
هردوشون میدونستن که همه چیز به این راحتی تموم نمیشه…و سهون اینو وقتی فهمید که یوری دلیل اومدنشو گفت:
_سهون…من اومدم اینجا تا یه چیزی بهت بگم
_گوشم باتوئه نونا
یوری کمی جا به جا شدو موهای کنار سر سهونو مرتب کرد:
_اول بیا با تو شروع کنیم…
سهون به چشمای یوری خیره شد…انگار هر لحظه منتظر حرفی بود که روز نحسشو کامل کنه
_تو دیگه درمورد خونه‌ی بوسان نپرسیدی…بیخیالش شدی؟؟
سهون نفسشو بیرون دادو خندید:
_اوه…گفتم چی میخواد بگه…معلومه که بیخیالش نشدم
_آخه اون خونه خیلی وقته که تموم شده…آرا فقط منتظر خبر ماست تا دکوراسیون داخل خونه رو هم شروع کنه
سهون خودشو جمعو جور کردو آب گلوشو پایین داد…چطور میتونست به خواهرش دلیل اصلیه تعللشو بگه؟؟مسلما غیر ممکن بود…سعی کرد ذهنشو روی دومین دلیل متمرکز کنه…برای دریافت مدرک مهندسی بدون در نظر گرفتن پارتیو پول دوماهی زمان لازم بود و این فعلا بهترین بهانه بود
_خب…من تصمیم گرفتم کارای مدرک بین المللیمو بکنم نونا…میخوام مجوزو مدرک بگیرم تا بتونم به محض ورودم به بوسان شرکت مهندسی خودمو افتتاح کنم…
_یوری ابروهاشو بالا انداختو با خنده‌ی آروم اما مشتاقی کرد
_ینی داداش کوچولوئه من تصمیم گرفته از جیب پدرش جدا شه؟؟سهون واقعا میتونی مستقل شی؟؟
_وقتی تصمیم گرفتم توی یه شهر دیگه زندگی کنم پس ینی میتونم روی پای خودم بیاستم
_سهون حرف با عمل خیلی متفاوته
_تو حرفمو جدا از عملم دیدی؟؟؟ تا بحال اتفاق افتاده؟؟
یوری شونه‌ای بالا انداختو توی کاناپه فرو رفت:
_امیدوارم تا آخرش بتونی…تو هم امیدوار باش من تا آخرش بتونم
سهون اخمی کردو به سمتش متمایل شد:
_چرا؟؟…باز چه فکری داری؟؟؟
_میخوام برم مارسل…تصمیم دارم یک سال آینده‌ی زندگیمو اونجا بگذرونم…دلم واسه آبو هواش تنگ شده…یه مدت میمونم
_چی؟؟؟…نونا ینی چی؟؟؟
_ینی همین دیگه…بعداز کریسمس سال آینده برمیگردم
چشمای غمزده‌ی سهون قلبشو به درد میاورد
_نونا اینم مثل اون یه ساله؟؟
یوری لبخند زیبایی زدو دستاشو دور کمر سهون حلقه کرد:
_هر روز بهت زنگ میزنم…قول میدم اونقدر باهام تماس تصویری داشته باشیم که وقتی برگشتم عین خیالتم نباشه
_کی؟؟…کی قراره بری؟؟؟
“لعنتی چرا اینقدر واسم مهمی سهون؟؟چرا نمیتونم بغضتو ببینم؟؟مگه نباید ازت متنفر باشم؟؟؟”
_بعدازینکه تولد دوست داشتنی ترین دونگسنگ دنیا رو گرفتیم
_ینی…پس فردا؟؟
_نه…روز بعداز تولدت
سهون آهی کشیدو دستای خواهرشو محکم تر چسبید:
_چرا اینقد دیر گفتی؟؟؟
_دیر نگفتم…دیر تصمیم گرفتم…
_نونا همه چی خوب بود…چرا یهو…
بلافاصله دستاشو ازلای انگشتای سهون بیرون کشیدو از کنارش بلند شد…خیلی وقت بود کتابای برادرشو نکرده بود…مقابل قفسه ایستادو یکی یکی کتابارو لمس کرد:
_دیشب زنگ زدم به پدر…تصمیممو باهاش درمیون گذاشتمو ازش خواستم اجازه بده یکی از خدمتکارای قابل اعتمادمو…البته باانتخاب خودم…همراه خودم ببرم…
سهون اخم کمرنگی کردو دستشو تکیه گاه بدنش کرد
_میخوام لوهانم با خودم ببرم مارسل
بلخره به اون اتفاق بدی که منتظر بود از زبون نوناش بشنوه رسید…همون چیزی احساس میکرد وظیفه داره خواب امشبو ازش بگیره…اصلا اون حق داشت جلوی خواهر بزرگترشو بگیره وقتی که میدونست چقدر به روح لوهان صدمه میزنه؟؟؟
_چ..چی؟؟؟
یوری نیشخندی زدو به سمت سهون چرخید…(چی؟؟؟)از وقتی تصمیم به گفتن اون حرف به سهونو گرفته بود با تصور عکس العمل سهون بارها اون لغت توی ذهنش تکرار شده بود…حدساش اکثراً درست ازآب درمیومد
_به پدر گفتم…اونم گفت هرکدوم ازخدمتکارا رو که بیشتر بهش نزدیکی ببر…منم از همه بیشتر با لوهان جورم…حس میکنم لوهان بهتراز بقیه میتونه تنهاییامو پر کنه
_باید سکوت میکرد…باید لبخند میزدو اجازه میداد خواهرش آخرین چیزی که داره رو ازش بگیره…ولی اون خودخواه تراز این بود که به خاطر دیگران، ولو خواهرش…کسیو از دست بده که “نفسشو بند میاره”
خنده‌ی مضحک روی لبش لحن ناباورشو پررنگ تر میکرد:
_هه…شوخی میکنی؟؟…چی باعث شده که انگشت بذاری روی خدمتکاره من؟؟..نونا میدونی وقتی بری چقد تنها میشم اونوقت تصمیم میگیره که اونم ببری؟؟
_سهون تو سوهو رو داری…کای…کیونگ سو…تاعو…خیلیارو داری…ولی من توی فرانسه تنهای تنهام…اگه لوهان باشه مطمئنم که میتونم این تنهایی رو پر کنم
با عصبانیت بلند شدو چند قدم جلو رفت…یوری میتونست رگه های خشمو توی نگاهو لحن برادرش ببینه…دلخورش میکرد…اما مهربون تراز اونی بود که خوشحال نشه
_نه…نمیشه…لوهان خدمتکاره منه اجازه نمیدم بدون من پاشو ازین خونه بیرون بذاره
یوری خنده‌ی ریزی کردو یکی از کتابهای سهون با اسم اساطیر کلاسیک شرق رو از قفسه بیرون کشید:
_خوب توهم بیا
_منو مسخره نکن نونا…گفتم نمیشه…چرا خدمتکار خودتو نمیبری؟؟
یوری کلافه تراز اونی بود که بخواد به خنده هاش ادامه بده…به سرعت به سمت سهون چرخیدو صداشو بالا برد:
_چون من فقط به اون اطمینان دارم
سکوت بود که توی اتاق اکو میشد…واین نشون دهنده‌ی شکست باورناپذیر سهون بود…
نونا اگه بدونی چجوری دارم دستو پا میزنم حتی حرفشم نمیزنی…
درست بعداز جمله‌ای که به زبون نیاورد به لبهاش فاصله‌ای دادو با درموندگی و به عنوان آخرین تلاش توی اون لحظه زمزمه کرد:
_بیخیال شو
یوری با نگاه مصممش به چشمای سهون نفوذ کرد تا به برادرش بفهمونه که وقته احساس خطر کردنه…اون نگاه جواب نهایی و ناامید کننده‌ی یوری بود
_شب بخیر سهونا…این کتابتو میخونم و قبل از رفتن پسش میدم

_تمومه…
با صدای آرایشگر چشماشو که مدت زیادی روی یه نقطه میخکوب شده بود روی هم گذاشتو بازشون کرد…لبخند تشکر آمیزش زیباییشو دوچندان میکرد…
____________________________________________________________________________
چیدن میز داشت تموم میشد…خدمتکارا با بیشتر سرعتی که میتونستن کارشونو میکردنو همه چیز مرتب بود…به جز چشمایی که قرار بود تا چند دقیقه‌ی دیگه قفسه‌ی سینه‌ی لوهانو به سوزش بندازه…هرازگاهی نگاهشو به پله ها مینداختو بدون توجه به چشمای خندون چن به کارش ادامه میداد…دستمال سفید و مثل همیشه مرتب تا زدو حلقه‌ی کریستالی رو دورش انداخت…اینکار مهارت زیادی میخواست اما با تجربه‌ای که توی این مدت بدست آورده بود از پس این کارهم بر اومد
استفاده از اسلحه چیزی بود که مادرش دلش میخواست به لوهان یاد بده…چه تفاوت ملموسی بین اون دو مهارت بود

فلش بک:
_سرشو تاآخرین درجه بالا گرفته بودو به هواپیمایی که از بالای سرشون رد میشد خیره شد…برای یه پسر بچه که با دیدن هواپیما توی آسمون ذوق کرده تلألوی خورشید توی چشماش بی اهمیت بود…طوری که با وجود نوری که چشماشو قلقلک میداد حاضر نشد نگاهشو ازون وسیله‌ی کوچولوئه پرسروصدا بگیره
_مامان؟؟؟
_همم
_چرا هواپیما اینقد پر سروصداس؟؟؟
مامان مهربونش که هنوز خیلی چیزها برای پنهون کردن داشت نیم نگاهی به هندونه‌ی کوچولوئه کنارش کردو نیشخند تمسخر آمیزی زد…نیشخندی که از نظر لوهان قشنگ ترین لبخند دنیا بود
_شاید چون خفه کن نداره
صدای خنده‌ی محافظا بلند شد…اما لوهان سالها نتونست اون جمله ی بی معنیو بفهمه…
»چرا مامان مثل بچه ها حرف میزنه؟؟«
سوالی که هر وقت ذهن پاکش از درک حرفای مادرش بازمیموند از خودش میپرسید
اون نیشخندو دوباره به یاد آورد…لبخند پاک؟؟؟…بارها ازخودش میپرسید که چرا اون اسمو براش انتخاب کرده…شاید چون اون موقع قلبو مغزش پاک ترو بکر تراز اون بوده که آماده‌ی درک کارهای مامان بشه…ینی الان که میفهمه…الان که خودش هم واردش شده…دیگه یه قلبو ذهن پاک نداره؟؟؟

_آخخخخ…هیو…
قبل ازینکه به خاطر اون ضربه‌ی محکم به پهلوش سره چن غر بزنه با چشم غره‌ی اون متوقف شد…سرشو چرخوندو به سهون که بدون اینکه پلک بزنه بهش میخکوب شده بود خیره شد…تعظیم کوتاهی کردو با پلک زدنای سریعو تندش به سهون فهموند که اون زل زدنا جلوی اونهمه خدمتکار درست نیست…بعداز چند ثانیه سهون نگاه سردو متخصرشو بین خدمتکارا چرخوندو سرجاش نشست…لو بدون نگاه کردن به کسی که تک تک حرکاتشو زیر نظر داشت نزدیک شدو چنگالو کنار بشقابش گذاشت…لرزش دستاش تنها چیزی بود که ازون فاصله‌ی کم نسیب چشمای سهون شد
_سلام…
اون انرژی با صداو لحنی که خیلی وقت بود فراموش شده بود دوباره کاخو دربرگرفت…دلیل خوشحالیشو هیچکس نمیدونست اما انگار چیزی ته قلب همه میگفت ..بااون صدا لبخند بزن…
یوری از پله ها پایین اومدو جواب سلام همه رو داد…بعداز دوسال این اولین باری بود که جایی غیر از اتاقش شام میخوره…لو لبخند بیجونی زدو به کارش مشغول شد…حتی توان خیره شد به لبخندی که همیشه عاشق تماشا کردن بود روهم نداشت
یوری میزو دور زدو کنار لو متوقف شد…با نزدیک شدنش به گوش لوهان سکوت سنگینی برقرار شد…انگار همه کنجکاو بودن بشنون که بانوی جوانشون دم گوش یک خدمتکار درمورد چی زمزمه میکنه:
_جوجوی اخمو فقط به درد کباب شدن میخوره
خوشبختانه بی حوصلگیش بهش کمک میکرد تا خنده‌شو کنترل کنه…با لحن متظاهر‌و برای راحت شدن خیال خدمتکارای فضول تعظیم کرد:
_چشم بانوی جوان
یوری لبخند ریزی زدو بعداز گذاشتن دستش روی شونه‌ی سهون روی صندلیش نشست
_خوبی سهونا؟؟
سهون سرشو آروم تکون دادو بعداز اینکه چن سوپو ریختو عقب رفت قاشقشو برداشت
_بد نیستم
یوری متوجه حال سهون بود وازینکه مجبوره برادرشو اذیت کنه قلبش به درد میومد…کاش اینقدر مغرور نبود
آرزویی که یوری اکثر اوقات درمورد اخلاق سهون میکرد
لو تصور میکرد که اون حال سهون به خاطر اتفاقیه که به تازگی بینشون افتاده و اینو نمیدونست که قراره به زودی خودشم بدتراز اون حالو تجربه کنه
همه‌ی خدمتکارا بعداز اتمام کارشون به آشپزخونه برگشتن به جز لوهان و خدمتکار جوونی که قرار بود برای اجرای دستورات خواهر و برادر اونجا بمونه…
_من میرم آشپزخونه…چیزی لازم داشتین فقط کافیه به مین بگین…برگشتو لبخندی به خدمتکار زد:
_خسته نباشی
_ممنون
با اینکه صداهاشون پایین بود اما یوری میتونست رابطه‌ی خوب لو به اطرافشو درک کنه
به لطف سهون غذا توی سکوت خورده شد…حتی یوری به خودش اجازه‌ی شکستن اون سکوتو نداد…صدای قاشقو چنگال خدمتکار مینو کلافه میکرد…چی باعث میشد اون دوتا خواهرو برادر اینقد باهم رودربایسی داشته باشن؟؟؟پسرک نمیتونست جلوی سوالات ذهنشو بگیره
_میشه لوهانو صدا بزنی؟؟
مین تعظیم کردو به سرعت از پله ها پایین رفت…یوری که بابت اون خیالش راحت شده بود قبل از دست کشیدن از غذاش به سهون خیره شد:
_درمورد تصمیمم خودم بهش میگم…توهم این اخمارو باز کن تا تابلو های نقاشیتم با خودم نبردم…
سهون تلاش میکرد منظور یوری رو از تابلو های نقاشی بفهمه…
_سهونا من سره حرفم هستم…بهتره به خاطر کسی که خودت یه زمانی‌ خدمتکار بی ارزش صداش میکردی حالمو بد نکنی
هیچ جوابی از طرف سهون دریافت نمیکرد…این اعصابشو خورد میکرد…چند دقیقه بعد لوهان بالا اومدو بدون نگاه به سهون بهشون نزدیک شد:
_با من کار داشتین؟؟؟
یوری که متوجه لحن رسمی لو نمیشد نیم نگاهی به خدمتکار انداخت
_آره کارت دارم…بیا اتاقم
با دستمال کنارش دهنشو پاک کردو از پشت میز بلند شد…
_نوش جونت سهونی
لو به سهون که نگاهشو از غذاش برنمیداشت نگاه کردو دنبال یوری راه افتاد
_نونا؟؟؟
هر دو به سمت سهون که با صدای گرفته‌ش بلخره زبون باز کرده بود برگشتن
_نمیشه…لطفا فراموشش کن
یوری لبخند گرمو کمرنگی زدو مقابل چشمای مبهوت لو جمله‌ای رو به زبون آورد که شاید دروحله‌ی اول برای هردوی اونها بی معنا بود…اما میتونست زندگیشونو تغییر بده
_تا وقتیکه پروانه نخواد…هیچ کاری از طوفان برنمیاد…

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)