هدر سایت
تبلیغات

FanFicthion Anti Love 39


پشت سر یوری وارد اتاق شدو با احتیاط درو بست:
_نونا…چیزی میخوای؟؟…من باید میزو جمع کنم
یوری کفشای پاشنه ده سانتیشو درآوردو جلوی کمد انداخت:
_کی گفته دختر رئیس جمهور باید تو خونه هم کفش بپوشه؟؟هووووووففف خسته کننده‌اس
لو بهش نزدیک شدو به میز توالت تکیه زد:
_نونا…جواب منو نمیدی؟؟؟
یوری روی راحتیه سرمه‌ای رنگش فرو رفتو به مبل روبه روش اشاره کرد:
_بشین جو جو
لو لبخند زدو به تبعیت از اون مقابلش نشست:
_خب…قضیه چیه؟؟
یوری به جلو نیم خیز شدو به چشمای منتظرش خیره شد…لحن مثل همیشه جدی اما مهربون بود:
_خب میرم سره اصل مطلب…اینجا نیاوردمت چون دلم واسه زغالو ساز تنگ شده…آوردمت تا یه خبریو بهت بدم
کمی مکث کردو با لبخند ادامه داد:
_میخوام برم مارسی¹….و یه مدت اونجا زندگی کنم
با چشمای بهت زده به یوری خیره شد…
_منـ…منظورت چیه که میخوای اونجا…
_لوهان…باید یکم حالو هوام عوض شه…یکسالی از کره میرم
اینبار بغض جای بهتو حیرتو گرفت…آب گلوشو پایین فرستاد تا با چشمای خیسش نوناشو ناراحت نکنه:
_نونا…نمیشه نری؟؟…
یوری آروم خندیدو لبای برجسته‌شو گاز گرفت:
_نمیخواد بغض کنی جوجو…چون قرار نیست دلت تنگ بشی…تصمیم دارم تو رو هم با خودم ببرم
دوباره همون حال…سرگیجه و حالت تهوعی که از اون خبر ناگهانی بهش دست میداد کاملا شبیه دیروز بود…حالا میفهمید که با ازدست دادن سهون قراره چه حالی بشه…با چهره‌ی شوکه و خشکش به لبای یوری زل زد:
_م…من…چرا…؟؟
ازینکه نمیتونست جمله‌رو توی ذهنش سامون بده از خودش عصبانی میشد…آقای جانگ مَرده ساده و زودباوری بود…اما آدم تیزو با هوشی مثل یوری با چه کلکی گول میخورد؟؟؟…
_لوهان؟؟؟…خوشحال نشدی؟؟؟
افکار مغشوششو جمع کردو تند تند پلک زد:
_اوه…نونا…من…نمیدونم چی بگم…خیلی شوکه شدم
یوری لبخند پیروزمندانه‌ای زدو با دستش اشاره کرد که راحت باشه
_همون چیزی که دلت میخواد…دوست داری باهام بیای نه؟؟؟…اوه بهونه نیاری که من قبول نمیکنم
لبای خشکشو خیس کردو نگاهشو دزدید:
_من…نمیتونم…نونا نمیتونم بیام
یوری دوباره توی مبل فرو رفتو دستشو روی پیشونیش گذاشت:
_خدایا…چرا این دوتا اینقد خنگن؟؟؟…
لو آخم کردو با تعجب به صورت با نمک یوری خیره شد:
_چی؟؟؟…چرا؟؟
بلافاصله خودشو از مبل کندو مچ دست لوهانو قاپید:
_هیچی جوجو…بیا…بیا برو استراحت کن…وسایلتم جمع کن که بعداز تولد سهون میریم…
لو که با دست یوری به سمت در هدایت میشد توی یه لحظه با تمام جراتش برگشتو دستشو بیرون کشید:
_نونا…نونا صبر کن
به خاطر اونهمه سعی تلاش سهونو لوهان توی دلش جشن راه انداخته بود اما میدونست که هنوزم کافی نیست…این آخرین کاری بود که میتونست قبل از رفتن برای برادرش بکنه
_چیشده؟؟
لو خیلی سریع افکارشو جمع کردو نفس عمیقی کشید:
_من…واقعا نمیتونم بیام…نمیتونم سهونو تنها بذارم…
_عه؟؟…ینی منو میتونی تنها بذاری؟؟
دستای باریکشو گرفتو نگاه صادقشو به چشماش دوخت:
_اون تنها تراز توئه…اون نمیتونه تنهاییشو از من پنهون کنه…مثل تو نمیتونه از پس همه چی بر بیاد…با تمام وجود دلم میخواد پیشش بمونم
لوهان دومین دلیل مخالفتشو از یوری پنهون کرد
اون کسی نبود که یوری فکر میکرد…با این اتفاق جون یوری به خطر میوفتاد…اون زیر نظر افراد مادرشو افراد رئیس جمهور بود…و خروجش از کره ینی بهم ریختن همه چیز
_لطفا منو ببخش
یوری اروم پلک زدو به فکر فرو رفت…بعداز چند ثانیه که نگاهای عجیب لوهانو روی خودش حس میکرد خندیدو سرشو تکون داد:
_باشه…میبخشمت…حالام زوتر برو وسایلتو جمع کن…قراره توی مارسی دونفری خوش بگذرونیم…قول میدم کله بندرو بهت نشون بدم تازه به جز بندر بقیه‌ی شهرارم نشونت میدم
قبل ازینکه لوهان دهن نیمه باز از تعجبشو برای حرفی باز کنه اونو به بیرون اتاق هول دادو درو بست..
موهاشو بالا زدو برای بیرون دادن نفسش لپاشو باد کرد:
_هووووفففففف…ببخش لوهانی…مجبورم یکم اذیتتون کنم
_____________________________________________________________________________
برای تحمل وزنش دستشو به دیوار گرفتو به نقطه ای خیره شد…اونقدر که بعداز چند ثانیه پلک نزدن چشمای قرمزش برای بسته شدن التماس میکرد…پاهاش نای راه رفتن نداشت…با دیدن سهون که پشت میز غذا خوری جا خوش کرده بود ضربان قلبش بالا رفت…مثل همیشه…لبخند زیبایی روی لبهای خشکش نشست…
(الکی نیست که میگن قلبم واسه تو میزنه…هیچوقت این جمله رو درک نکردم)…حالا پاهاش دلیل خوبی برای قدم برداشتن پیدا کرده بود…هر قدمی که برمیداشت قلبش محکم تر میکوبید…کم کم داشت به این اعتقاد میرسید که اون تنها دلیل تپیدنشه…چون اون قلب با هرسانت نزدیک شدن به دلیلش بیشتر توی جاش تکون میخورد…
نیم رخ جذابو خیره کننده‌ش بین مردمک چشمای خرمایی لو به رغس دراومد…(به خاطر ف.یلتر.ینگ املاشو تغییر دادم)
آهی که از ته دلش بلند شدو لبهای باریکشو ازهم فاصله داد نفس لوهانو بند میاورد…(کی اینقد عاشقت شدم؟؟)
بلخره سرشو بالا گرفتو نگاه پرنفوذو خمارشو به لوهان دوخت…انگار قبل ازون توی دنیا هیچ چیز جالبی برای نگاه کردن وجود نداشت…پلک زدنای کندو بی حوصلش نشون میداد که حتی یه لحظه هم نمیتونه از سمبل زیبایی مقابلش دست بکشه…لو نمیخواست…و نمیتونست وارد بحث جدیدی با سهون بشه…حداقل برای اون شب…بدون درنظر گرفتن وسایل روی میز از کنارش رد شدو پایین رفت…احتمالا سهون هم زیاد مشتاق حرف زدن نبود…و اینو با سکوتش حین دور شدن لو نشون داد
( تا وقتیکه پروانه نخواد…هیچ کاری از طوفان برنمیاد…)

صدای خوش آهنگ خواهرش توی مغزش پیچید…انگشتاشو محکم تر دور جام مقابلش پیچیدو با لبخند کمرنگی سرشو پایین انداخت:
_ازت ممنونم نونا…بابت بهترین هدیه‌ی تولدی که تا بحال گرفتم
_____________________________________________________________________________
تیفانی لبخند زدو دستشو پشتش گذاشت
_بریم تو بکهیون
دستشو از بین انگشتای چان بیرون کشیدو سرشو تکون داد:
_نهارتو بخور نره غول…اینجا نشین
چان که خلاء دستای اونو بین دستاش به طرز دردناکی حس کرد مشتشو فشار داد:
_باشه تو برو…فایتینگ فندوق
»عادت کرده…اون دیگه نمیترسه«…باید خوشحال میشد…اما گرد غمی که روی قلبش نشست قفسه‌ی سینه‌شو تنگ کرد…چرا باید تنها کسوکارش به یه درد عادت کنه؟؟…شاید این سوالو بارها ازخودش پرسیده بود اما هیچوقت باکسی درمیون نذاشت
با ناپدید شدن بکهیونو تیفانی چند قدم به عقب برداشتو روی نیمکت افتاد
«نهارتو بخور نره غول…اینجا نشین»
بغضشو پایین دادو سعی کرد به پرستارای آشنایی که از کنارش رد میشدن لبخند بزنه…لبخند از روی بغض…درد بیشتری به گلو وارد میکنه…اینو هیچکس نمیفهمید وقتی که بدون نگاه کردن به چشمای درشتو بغض آلودش فقط برای جلب توجهش عشوه میومدن
عقربه های ساعت مثل همیشه با حوصله جلو میرفتن…انگار میخواستن لحظاتو با تک تک جزئیات به چانیول پچشونن…
اون دو ساعت هربار براش کند تر میگذشت…و هر بار درعین کلافگی ،صبرو حوصله‌شو تقویت میکرد…آروم تکیه دادو چشماشو روی هم گذاشت…حتی میله‌های خشکو سرده صندلی هم براش اهمیت نداشت…
_اووپا؟؟
با صدای نرمو خوش آهنگ دخترونه‌ای چشماشو باز کرد…نگاه دلگرم کننده و مهربون تیفانی توی اون مدت خیلی کمکش کرده بود
_مگه نشنیدی چی گفت؟؟؟نباید گرسنه بمونی؟؟
نفسشو بیرون دادو چشمای خسته‌شو با انگشت فشار داد
_چرا اومدی بیرون؟؟…حالش خوبه؟؟
_خوبه نگران نباش…دکتر گفت فعلا به من نیازی نداره
نیم نگاهی به در بسته‌ی اتاق که بزرگ ترین گنج زندگیشو به طرز دردناکی دربرداشت انداختو لباشو تر کرد:
_چرا نمیذاره بیام تو؟؟؟…خیلی درد میکشه نه؟؟؟
تیفانی با لبخند گرمش دست چانو گرفتو سرشو نزدیک تر برد:
_اووپا اون خیلی قویه…من فکر میکنم حتی ازتو هم قوی تر باشه…درصورتی که همیشه برعکس بوده…بکهیون باید به تو تکیه کنه ولی تو با غصه خوردنات به این موضوع توجه نمیکنی
آهی کشیدو به بتون کف راهرو خیره شد:
_حق با توئه…بااین بیماری من خیلی ضعیف شدم…حتی بیشتراز خودش
_چرا تلاش نمیکنی؟؟؟…اون بهت نیاز داره اووپا
اون درد نامحدود توی گلوش بیشترو بیشتر میشد…به خودش قول داده بود که هیچوقت نشکنه…همین پیمان بود که اون بغضو توی گلوش نگه میداشت…اما حالا که مجبور بود بااون حقیقت کنار بیاد باید قدرت رویارویی با هر چیزی رو توی خودش تقویت میکرد…با اولین قطره‌ی اشکی که روی گونه‌هاش چکید صورتشو بین دستاش پنهون کردو بغضی که درحال انفجار بودو رها کرد…
(از من نیست که بشکنم…تو بکشن)…طوری اون جمله توی مغزش پیچید که انگار اون بغض صداشو میشنوه…با قرار گرفتن دست تیفانی به دور شونش هق هقاش بیشتر شد…شونه های پهنش با حالت مردونه‌ای تکون میخوردو دل دختر جوون ازون همه تلاش برای درنیومدن صداش فشرده میشد…لبه‌ی روپوش سفیدشو چنگ زدو خودشو به جثه‌ی ریز پرستار کنارش چسبوند…هراز گاهی صدای ناله‌ای ازته گلوش بلند میشد و توی لباس تیفانی خفه میشد…دستشو روی کمر چان کشیدو با لحن پراز همدردیش دم گوشش زمزمه کرد:
_اووپا…ترس از مریضی بیشتراز خودش آدمو میکشه…نذار بترسه فقط بهش روحیه بده

با ورودش به اتاق، دکتر کیم نزدیک شدو با لبخند پدرانه‌ای بازوی چانو لمس کرد:
_خیلی خسته‌اس…بذار یکم استراحت کنه
سرشو تکون دادو تعظیم کوتاهی کرد:
_خیلی ممنونم دکتر…خیلی زیاد
دکتر لبهای باریکشو بهم فشردو از اتاق بیرون رفت…با قدمهای نامنظمو آروم بهش نزدیک شد…پوست روشنش بااون اتاق سفید هارمونیه زیبا و درعین حال تلخیو ایجاد میکرد…چشمای بی روحش کم کم داشت رنگ میباخت…خمارترو بی جون تراز همیشه…با تمام وجود دردی که هنوز توی‌بدن سردش موج میزدو حس میکرد…لبای لرزونشون گاز گرفت و موهای خیسشو از توی پیشونیش کنار زد
_نهارتو خوردی؟؟؟
آهی کشیدو سرشو تکون داد:
_خوردم
_نهار خوردی یا ساعتو؟؟؟
لبخند کمرنگی زد وکمی خم شد:
_نگران نباش…گرسنه نموندم
با ب.سه‌ای که روی پیشونیش زد بکهیون چشماشو بستو سرشو ثابت نگه داشت
_امروز فهمیدم که از مار میترسم
چان که میدونست قرار نیست جملات دلنشینی رو بشنوه آب گلوشو پایین دادو دوباره انگشتاشو توی موهای نمدار بک فرو برد:
_اونوقت…ازکجا فهمیدی؟؟
صدای خش دارو ناله مانند بک توی گوشش طنین انداخت:
_آخه با خودم گفتم…اگه یه مار بیادو…وقتی که زیر دستگاهم نیشم بزنه…شدتش چقد باید باشه تا باعث شه درد دیالیزو فراموش کنم
چان تند تند پلک زد تا چشمای سرخش ازون فاصله به نگاه بک نگیره…بکهیون انگار به زور چشماشو باز نگه داشته بود…پلک زدناش از حد معمولی کند تر بود…تا وقتی چان اونجاست نباید تسلیم خواب میشد
_یه…یه چیز دیگه هم فهمیدم
چان برای جلوگیری از خطر اون بغض آروم خندید…خنده‌ای که خودشم شک داشت هق هقه یا خنده:
_چی؟؟؟
بک آروم نفسشو بیرون دادو به چشمای غم گرفته‌ی روبه روش خیره شد:
_سقف‌این اتاق دوتا نقاش داشته…اولی خیلی ناشی بوده…واسه همین عذرشو خواستن…دومی مجبور شده واسه پوشوندن گندی که اولیه زده…دوبار اینجارو رنگ کنه
_اینو دیگه از کجا فهمیدی؟؟؟
به دستگاه غول پیکر کنارش اشاره کردو آروم زمزمه کرد:
_اون زیر آدم خیلی چیزا میفهمه چان…مثلا اینکه وقتی تو نیستی تحمل درد برام سخت تره…
صداش آروم آروم رفت…چشماش به همون سرعت بسته میشد…عرق سرد روی پیشونیش هر لحظه دردی که میکشیدو برای چان تداعی میکرد…به چشمای با نمکو بسته‌ی بک نگاه کرد…لبای صورتیش که حالا همرنگ پوست رنگ پریدش بود…استخوان گونه‌هاش بیرون‌زده بودو دیگه حین خندیدن گرد نمیشد…انگشتشو روی فرو رفتگیه تیره‌ی زیر چشماش کشیدو لبخند بغض آلودی زد:
_چند بار بهت گفتم اون خط چشمارو نزن؟؟…ببین همش ریخته زیر چشات
به قفسه‌ی سینش خیره شد که به آرومی بالا و پایین میرفت:
_آره…همینجوری ادامه بده…نفس بکش بک…چون منم دارم باهات نفس میکشم
نگاهشو پایین تر آورد…دستهای باریکو خوش تراشش باریک تر شده بود…و با وجود استخوانی بودن هنوزم خوش تراشیشو حفظ میکرد…رگ های پشت دستش به راحتی دیده میشد…چان دلش میخواست بیشتر ببینه…حتی حرکت خون توی اون رگهارو…فیستول کوچیکو تپنده‌ای از زیر پوستش نمایان بود…رد بخیه‌ی اون فیستول هنوزم مثل روز اول بغضشو شدت ‌میداد…لباشو محکم گاز گرفتو بدون در نظر گرفتن اشکهاش انگشتای بکو لمس کرد:
_حق نداری کم بیاری بک…باید به اندازه‌ی تک تک سلول های عاشق بدنم تحمل کنی…این کمترین کاریه که میتونی دربرابر عشقم بکنی

_____________________________________________________________________________
آرامشو جریان اکسیژنه توی هوا گوشاشو پر کرد…سکوت…تنها چیزی بود که میشنید…بدون توجه به همهمه‌ و سرو صدای خدمتکارا چشماشو روی هم گذاشته بودو تششع نور خورشیدو به پوستش دعوت میکرد…نسیم خنکی از بین شاخو برگ و شکوفه های صورتیه درخت مقابلش گذشتو همراه بوی خوشی که از درخت هدیه میگرفت بین موهای خوش حالتش خزید…اون رشته‌های خرماییو نازک به آرومی توی هوا به گردش دراومده بود…بدون توجه به اطراف…بدون توجه به خدمتکارایی که با حسرت به مجسمه‌ی زیبا و نفس گیر خیره میشدن…حتی بدون توجه به چشمای جذابی که سه طبقه بالا تر با تمام وجود اون زیبایی رو به درون آغوشش تمنا میکرد..چشمای کشیدشو باز کردو شکوفه‌ی ریز سفیدو زیر نظر گرفت…نوک انگشتشو به آرومی روی گلبرگهای نازکو کوچیکش کشیدو لبخند زد…بوی یاسو اقاقیا همه رو دیوونه میکرد…نفس عمیقی کشیدو هوای باطراوت اطرافشو وارد ریه هاش کرد…انگار تازه متوجه شده بود که حیاط خونه‌ی رئیس جمهور چقدربزرگو زیباست…شکوفه های ریزی که بدن Lخت درختها رو پوشونده بود تا چشم کار میکرد آرایش حیاطو تأمین کرده بود…نگاهشو چرخوندو به سمت ساختمون برگشت…بی اختیار چشماشو روی سنگ های سفید نمای ساختمون سُر داد تا به مکان دلخواهش برسه…اون تراسه بزرگ و پراز خاطره

( _تو مثل تابستون میمونی…. گرمی…زیبایی… مثله بهاری…به آدم حسه خوبی میدی)

چشمای مشتاقش روی سهون میخکوب شد…آرومتر…دستشو روی قلبش گذاشتو نفسشو بیرون فرستاد…آرومتر بکوب…الان آبرومو میبری
دور بود…اما میتونست ببینه که چطور با نگاه خشکش به لوهان زل زده…چهرش غم نداشت…ناراحت نبود…یه احساس خاص‌…مثل شوق و شادی…مگه قرار نیست از پیشت برم سهون؟؟؟…چرا خوشحالی؟؟؟

( _تو….خیلی خوبی…)

(حق نداری…لوهان حق نداری به کسی آرامش بدی…اونی که آرومش میکنی نباید کسی جز من باشه)

با بغض لباشو گاز گرفتو به اون صدای mست کننده اجازه داد دوباره وارد مغزش بشه

اینبار کمی عمیق تر…

_من هیچوقت به این چیزا توجه نکردم همیشه سرم تو نقاشیو معماریو اینجور چیزای هنری بوده
-به نظر تو گلکاری یه کار هنری نیست؟
-تو فکر میکنی هست؟
-هنر یعنی خلق یه اثر زیبا..وقتی یه نقاش یه طرحی میکشه…یه اثر زیبا به وجود آورده برای همین اسمش هنره…به نظرت یه باغبون که یه بزرو پرورش میده واونو به یه گله قشنگو خوشبو تبدیل میکنه…یه اثر زیبا به وجود نیاورده؟تو فک میکنی این چیزی بجز هنره؟
سهون لبخند تحسین آمیزی زدو ابروشو بالا انداخت
_چقد خوب حرف میزنی حرفات قشنگه
خنده‌ی شیرین لوهان مثل همیشه دلشو لرزوند
_حرفام قشنگه؟پس ینی منم هنرمندم؟
لبخنداز لب سهون محو شدو درحالی که به نیم رخ زیبای لو خیره شده بود کلماتشو با حوصله به قلبو مغزه لو سپرد:
-تو یه اثر هنریی…خداوند یه هنرمنده بی مثاله…و منم یه رهگذرم که از دیدنت لذت میبرم

گردنش خسته شده بود…اما چشماش با تمام وجود میخواست که اون تصویر دست نیافتنی رو توی قابش نگه داره…سرشو پایین انداخت تا برق اشکهاش زیر نور خورشید به دید سهون نرسه
«رهگذر نباش سهون…ازم نگذر…خواهش میکنم»

_لوهان؟؟؟…میشه دست بجنبونی؟؟؟…
به سرعت اشکاشو پاک کردو نفس عمیقی کشید…برای ادامه‌ی کارهای ناتمومش دنبال آقای هوانگ راه افتاد…اما قبل ازون نگاهشو برای کندو کاو تراس سهون به سمت بالا هدایت کرد…اما تنها چیزی که نسبیش شد جای خالیه صاحب قلبش بود
____________________________________________________________________________
دستاشو به زانوهاش گرفتو روی مبل مقابل میز دکتر نشست…لبخند کمرنگی به مرد جوانی که فنجون چایی رو جلوش گذاشت زدو به بیرون رفتنش از اتاق خیره شد
_چانیول؟؟؟…
نگاهشو از در بسته گرفتو با دستپاچگی به سمت دکتر برگشت…اونقدر گیج بود که حس میکرد دکتر میتونه افکار بهم ریخته‌شو بخونه
_حالت خوبه پسرم؟؟
کمی مکث کردو سرشو تکون داد:
_خوبم…نمیدونم…شاید خوبم
دکتر با اون کلمات نامفهومو مبهم لبخند دوستانه‌ای زدو صندلی گردونشو کمی جلو کشید:
_چانیول…من دارم تمام تلاشمو میکنم…میدونی که بیمارای حاد ترو کوچیکتر از بکهیون زیادن…خوب معلومه که اونا دراولویتن…صدوهجده روز میگذره و من یک روزشم بدون تلاش برای بکهیون نگذروندم…پیدا شدن کلیه الکی نیست درضمن صبر میخواد…صبورباشو از خدا کمک بخواه
سرشو پایین انداختو به بخارهایی که ازچای بلند میشد زل زد:
_دکتر من…بکهیون…هردومون صبور شدیم…انگار معجزه شده…خیلی صبرمون زیاد شده…اما کاش این بیماری هم صبور باشه
_به زودی با خبر خوش میام پیشت…مطمئنم که بکهیون خوب میشه
چان لبخند تلخی زدو سرشو تکون داد:
_امیدوارم…
دکتر بعداز مکث طولانیو فرصت دادن به چان برای کناراومدن باخودش از پشت میز بلند شدو وسایلشو داخل کیف گذاشت:
_پاشو دیگه…بکهیونو ببر خونه باید استراحت کنه
چان به آرومی از جاش بلند شدو مقابل دکتر ایستاد:
_اممم…دکتر…
حرکت دستاش متوقف شدو سرشو بالا گرفت:
_بله؟؟
حرفای بریده بریده و پراز لکنتش نشون میداد که گفتن اون حرف براش سخته:
_آاااا…میگم که…اگه به یه نفر…یه پیشنهاد خوب بدم…ینی اگه پول زیادی بدم…کسی هست که…؟؟
_پسرم…میدونم بکهیون چقد واست مهمه…و به این موضوع اون روزی اطمینان پیدا کردم که برای دادن کلیه‌ی خودت آزمایش میدادی…ولی لطفا بذار از راهش پیش بریم…توی نوبت باشی زودترو بهتر پیدا میشه تا خرید اعضای بدن از راه غیر قانونی
با شرمندگی نگاهشو به بیرون دوختو آه بلندی کشید:
_باشه دکتر…عذر میخوام.
دکتر کیف مشکیشو برداشتو به سمتش اومد…دستای گرمش به شونه های آویزون چان جون میداد:
_قوی باش…خیلی بدردت میخوره
بدون هیچ حرف یا عکس العملی دنبال دکتر از اتاق بیرون رفت…نمیتونست خودشو تسلیم سرنوشت کنه…تصمیم داشت تاآخرین لحظه بجنگه…
_اووپا؟
تکونی خوردو با سردرگمی به تیفانی نگاه کرد…
_د..دکتر کو؟؟
_رفت…ازت خداحافظیم کرد
تند تند پلک زدو سرشو با حالت گنگی تکون داد:
_آها…خب میبینمت…فعلا
_اووپا
سریع برگشتو آروم زمزمه کرد:
_همم؟؟
دختر ریزه میزه و کیوت با حالت خجلی جلو اومدو درحالی که با انگشتاش ور میرفت سرشو بالا گرفت:
_من…من میتونم…شماره‌تو داشته باشم تا گاهی حال بک…
با حرکت ناگهانی چان زبونش قفل کردو به دستش که موبایلو جلوش نگه داشته بود نگاه کرد:
_زودتر انجامش بده…باید بکو ببرمش خونه
تیفانی با تعلل گوشیو گرفتو شماره‌ی خودشو وارد کرد…بعداز لمس دکمه‌ی برقراریه تماسو بلند شدن صدای موبایل خودش لبخندی زدو شماره‌ی خودشو توی موبایل چان ذخیره کرد(تیپنی)
گوشیو با دستای لرزونش به سمت چان گرفتو لباشو خیس کرد:
_شمارت توی پرونده‌ی بکهیون بود…ولی خواستم اول ازخودت اجازه بگیرم
چان نگاهی به صفحه‌ی موبایلش و جایی که کلمه‌ی (تیپِنی)رو در برداشت انداختو بلافاصله ازونجا دور شد…تیفانی به دور شدنش خیره شدو بعداز وارد شدن چان به اتاق گوشیو از جیب روپوش سفیدش بیرون کشید…با لبخند شادی شماره رو سیو کردو به شاهکارش توی انتخاب اسم خیره شد(پارک جذاب)
موبایلو به سینه‌ش فشردو تلاش کرد تا قلب پراز هیاهوشو آروم کنه
_____________________________________________________________________________
ساعتها به سرعت طی میشدو همه رو به سرنوشتشون نزدیک میکرد…برای هرکدوم از اون پسرای جوون فرازو فردوهایی درنظر گرفته شده بود…اما هیچکدومشون نمیدونستن که با تمام اون مشکلات هنوز هم نوک این فراز قرار دارنو سقوط سختی پیش روشونه
سکوت موقتی عمارت با بیدار شدن خدمتکاراو شروع یه روز خسته کننده‌ی دیگه درهم شکست…اونشب قرار بود تولد پسر رئیس جمهورو جشن بگیرنو باید امکاناتو درخور اون فراهم میکردن…همه چیز آماده بود…سالن اصلیه کاخ با تزئینات مدرنو جوون پسند مجلل تراز همیشه به نظر میرسید…میز های کوچیکو بزرگ اطراف سالن جا خشک کرده بودنو هرکدوم به نوبه‌ی خودشون نوشیدنی های مخصوصیو تحمل میکردن…سرامیک های کف سالن برق میزدو آماده بود برای نقش زمین کردن دخترایی که کفشهای جدیدشونو به رخ هم میکشیدن…داخل حیاط هم به همون منوال برای جشن آخر شبو آتیش بازی تزئین شده بود…میزو صندلی های سفیدو مشعل های بلندی که اطراف اونها به چشم میخورد زیباییه خاصی به اون فضای شیک میداد…همه چیز از غذا ها و میوه گرفته تا نوشیدنی ها و شیرینی های مختلف…ساعت نزدیک پنج بودو سوهو و تاعو رسیده بودن…اما برعکس همیشه بجای اتاق سهون اتاق یوری رو برای دورهم بودن انتخاب کردن…خبری از سهون نبود و یوری حدس میزد درحال کلنجار رفتن با خودشه…اما حدس بقیه کلنجار با لباس بود
چن بعداز تعظیم سینیو روی میز گذاشتو فنجونارو مقابلشون قرار داد…سرشو بالا گرفتو متوجه شد چشمای یوری تک تک حرکاتشو زیر نظر داره…اما این از گفتن حرفش منصرفش نکرد…صداشو صاف کردو سینیو جلوش نگه داشت:
_بانوی جوان
یوری،سوهو و تاعو نگاهشونو به چن دادن…کمی تردید داشت اما پررو تراز این بود که کوتاه بیاد:
_اممم…شما میخواین از کره برین؟؟
یوری سرشو تکون داد اما فقط به همون جواب اکتفا کرد
_لوهانم…با خودتون میبرید؟؟
یوری اخمی کردو بعداز نگاه به سوهو نیم خیز شد:
_آره…ولی…تو از کجا میدونی؟؟
_لوهان گفت…انگار خیلی ناگهانی تصمیم گرفتین
یوری کمی فکر کردو لباشو جمع کرد:
_میدونستم صمیمی ترین دوستشی…اما نه تااینحد
چن با شرمندگی سرشو پایین انداخت:
_همینطوره
یوری یکدفه نیشخندی زدو به سوهو خیره شد…سوهو خیلی زود منظورشو گرفتو با اشتیاق روی مبل جا به جا شد…یوری با همون لبخند شیطنت آمیز گفت:
_خب…حالا که اینقد بهش نزدیکی…مطمئنم میتونی کمکمون کنی
چن با تعجب پرسید:
_چ..چه کمکی؟؟؟
یوری به مبل خالی کنارشون اشاره کرد:
_بیا بشین اینجا…

بی وقفه قطعه‌ی شادی از شاهکارهای بتهوونو با سوت تکرار میکرد…سوتش اینقدر تیز بود که لو بدون توجه به قطعه‌ی مورد علاقش کروات مشکیشو توی صورتش پرت کرد:
_وا بده…سرم ترکید
چن در کمدشو باز کردو چوب لباسیه مورد نظرشو بیرون آورد…اون لباسا اصلا شبیه یونیفرمشون نبود و این لوهانو متجعب میکرد…چوب لباسیو روی تخت انداختو دست لوهانو گرفت:
_لوهانی تو منو دوست داری؟؟؟
بااون سوال ناگهانی مغز لو بیشتر هنگ کرد:
_خب…معلومه
_پس حالا که قراره فردا از پیشم بری…آخرین خواهشمو عملی کن:
_لو آروم سرشو تکون داد:
_باشه…چه خواهشی؟؟؟
چن به لباسای غیررسمیو مارک روی تخت اشاره کرد:
_امشب اونارو بپوش
چشماش گرد شد و بلافاصله دستاشو از توی دستای چن بیرون کشید:
_چی؟؟؟…امکان نداره…من یه خدمتکارم اونوقت بیام اینو بپوشم؟؟؟
چن دوباره بازوهاشو گرفتو با قطعیت حرف زد:
_یک…اون لعنتیا نباید فراموش کنن که تولد توهم هست…دو…یا اینو میپوشی یا گم میشی بیرونو تا لحظه‌ی آخر ریختتو از جلو چشم دور میکنی
_هیونگ…
_بپوش…
لو با پریشونی به لباسا نگاه کردو نفسشو بیرون داد:
_نمیپوشم…

نگاه دلخورشو از لباسای تنش گرفتو اخم کرد:
_هیونگ چیکار میکنی؟؟؟
_یه میکاپ ساده
لو سرشو عقب کشید:
_اینارو از کجا آوردی؟؟
چن به کیف لوازم آرایش دستش نگاه کردو خندید
_از اتاق اون عن به دماغ کش رفتم…مینا..بذا یکم دنبالش بگرده
لو خنده‌شو خوردو چنو کنار زد:
_برو کنار کوتوله…همین مونده آرایشم کنی
چن با سماجت روی پای لو نشستو پدو از کیف بیرون آورد:
_آرایش نه…میکاپ…میخوام به همه نشون بدم که با یک هزارمه اون آرایشای مسخره‌شون آهوی من تبدیل به چه جیگری میشه…تو فقط ساکت شو و ببین خط چشم کشیدن ینی چی
لو چشماشو بستو با حالت گریه داد زد:
_کریس هیوووونگ…کجایی که ببینی نصفه‌ی دیگه‌ی بکهیون اینجاس؟؟
_چن پدو روی پوست لو کشید:
_شات شو خوجگله…
چشماشو روی هم گذاشت و ناله کرد:
_انگار مشکلات باهم چشمو هم چشمی دارن…تا یکی از راه میرسه بقیه هم سرازیر میشه
_منو با مشکلاتت مقایسه نکن احمق
لوهان لبخندی زدو زمزمه کرد:
_تو مهربون ترین مشکلمی ببعی

_هیونگ مثل اینکه زیاده روی کردیم…همه به من خیره شدن
_ما نه لوهان…خدا…اون توی خوشگل کردنت زیاده روی کرده
لو نیم نگاهی به چن انداختو اروم خندید:
_این زبون درازو کجات قایم کردی؟؟؟از قدتم بلند تره
تا چن خواست جوابشو بده نگاه لو نقطه‌ای خشک شد…سوهو تاعو کای یوری و کیونگ سو کنارش بودن…و بااینکه دورشو گرفته بودن اما لو میتونست با همون دید مختصر دیوونه شه…دست چن پشتش قرار گرفتو اونو به سمتشون هل داد…نگاهای زیادی رو روی خودش حس میکرد اما این اصلا براش مهم نبود
پیراهن سفید و مردونه‌ی تن‌سهون به راحتی روی بدنش نشسته بود و جذابیت نفس گیری بهش میداد…شلوار مشکیه چسب پاشو موهای تیره‌ای که بالا زده بود ضربان قلبشو نامنظم میکرد…بین تمام اون چشما نگاه تیز سهون به چشماش برخورد کرد…تمام افراد و ستونای وسط سالن درحال محو شدن بود…میزو صندلی ها و صدای موسیقی…چشمای لوهان فقط اونو میدید…و چشمای سهون تنها روی پدیده‌ی روبه روش میخکوب شده بود…چشمای کشیده‌ش بااون خط چشم قاب عکس فوق العاده‌ای رو به وجود میاورد…پیراهن دیپلمات لیمویی رنگش شباهت زیادی به سلیقه‌ی سوهو داشت…موهای روشنش به طرز ماهرانه‌ای بالا رفته بودو روی سرش با یه موج ثابت مونده بود…لبای کوچیکو صورتیش کمی برق میزدو پلک زدنو از یاد سهون میبرد…میون تمام اون نگاها چشمای شخص سومی که درست کنار سهون ایستاده بود اهمیت بیشتری میگرفت…کای که موضوع سخنرانیش برای جمعو از یاد برده بود بدون درنظر گرفتن قلب کوچیکی که ترک برمیداشت نگاهشو به لو هدیه میکرد…زیبایی لوهان فقط برای یک نفر اهمیت نداشت…اونهم کیونگ سویی بود که درد توی قلبش اجازه نمیداد چشم از نگاه کای برداره و اون زیبایی رو تحسین کنه
لو آروم نزدیک شدو با لبخند معذبی تعظیم کرد:
_سلام
_یوری نونا…باید آب قندو چند تا آرامبخشم به لیست پذیرایی اضافه میکردیم…امشب این مستر لوهان بیرحمانه ادم میکشه
لو آروم خندیدو بازهم نگاهشو به صاحب اصلیش تحویل داد
_به طرز باورنکردنی‌ای ازینکه این پیشنهادو دادم پشیمونم…دارن جوجومو با نگاهشون میخورن
سهون با اخم جذابش نگاهی به اطراف انداختو روشو به یوری کرد:
_حدس میزدم کاره تو و سوهو باشه…ازون رنگ لیموییو خط چشمش میشه فهمید
لو تند تند پلک زدو آب گلوشو پایین فرستاد…لحن سهون مثل قبل شده بود
_دونگسنگ بی ذوق…لیمویی به پوست سفید خیلی میاد…ببین
سهون سرشو تکون داد اما تا آخر شب کلمه‌ای به زبون نیاورد…فقط این نگاهای غافل گیر کننده‌ش بود که گاهی لوهانو باهاش مهمون میکرد
مهمونی پرسروصدا تر شد…حالا دخترو پسرا وسط سالن لحظه‌ای از حرکت نمی ایستادن…این جشن کاملا با جشنهای رسمیه ماهانه‌شون فرق داشت‌…چراغهای سالن خاموش شدو حالا نورپردازیه خیره کننده‌ای شروع شده بود…همه به سختی میتونستن همو تشخیص بدن اما لو میتونست بااون فاصله‌ی کم کلافگیو از صورت سهون بخونه…یوری همراه دوستاش درحال صحبت بودو سوهو دوست قدیمیشو به جمع رقص دعوت میکرد…کیونگ سو با دلهره‌ای که داشت بازوی کایو چسبیده بود و قدم به قدم دنبالش میرفت…ازین کار متنفر بود…اما میتونست آخرین تلاشاش دربرابر اون مرد هوس باز باشه…لو نگاهشو از سهون گرفتو به بالاو پایین رفتنای الکیه جمع وسط نگاه میکرد…قبل ازینکه برگرده و ازاونجا بودن سهون مطمئن بشه سهون مچ دستشو چنگ زدو با حرکت ناگهانیو محکمی اونو از سالن خارج کرد…هیچکس متوجه اون موضوع نشد…جز یوری که با لبخند مهربونش به خارج شدنشون نگاه میکرد…

_ک…کجا داریم میریم؟؟
_یه جای به درد بخور…نه مثل این جشن خسته کننده و حوصله سربر
آروم خندیدو پاشو روی گاز گذاشت:
_قراره خوش بگذرونیم
لو با اون سرعت سرسام آور پاهاشو به کف ماشین فشار دادو ناخودآگاه مچ سهونو گرفت:
_سهونا…آروم تر
سهون نیم نگاهی به دستاشون انداختو بلافاصله از سرعتش کم کرد…لو بعداز دید زدن نیمرخ جذابشو موهای مشکیش لبخند پراز شوقی زدو نگاهشو به پنجره‌ی خودش داد…ساختمونا و مناظر با سرعت از کنارشون رد میشدن…انگار برای چیزی عجله داشتن…براش اهمیتی نداشت که چیزی ازون تصاویر عجول کنارش نمیفهمه…این بهتر از زل زدن به کسی بود که با هر بار دیدن قلبشو از جا میکند…
_خیلی خوشگل شدی
لرزه‌ای زدو خودشو توی صندلی جا به جا کرد…اما مثل همیشه از نگاه کردن به سهون طفره رفت:
_ممنون…توهم
سکوت دوباره به ماشین سایه انداخت…بااینکه هردو معذب بودن…اما هیچکدوم‌برای شکستنش تلاش نکردن

سهون بعداز طی کردن مسیرهای مختلف و ناآشنا وارد باغ بزرگی شد که به نظر لو شهر دیگه ای بود…تاریکی و درختایی که نمیذاشتن سرو ته باغ معلوم شه رعشه به جونش مینداخت…اگه وجود دلگرم کننده‌‌ی روباهش نبود مطمئنا از ترس بیهوش میشد…سهون ماشینو توی تاریک ترین نقطه‌ی ممکن پارک کردو بدون نگاه به چشمای لو که برای دیدن اطراف گردو شده بود از ماشین پیاده شد…با خاموش شدن چراغ ماشین دلهره‌ی بیشتری به جونش افتاد…لوهان آرومو با تردید دستشو سمت دستگیره برد اما با باز شدن ناگهانی در از جا پرید…سهون خم شدو روی بدنش نیم خیز شد:
_بفرمایید
چند بار پلک زد تا بتونه صورتشو ببینه اما نور ماه فقط اجازه میداد برق چشمای سیاهش به چشم لو برسه…بعداز کمی تعلل از ماشین پیاده شدو نگاهی به اطرافش کرد
_اینجا…کجاست؟؟؟
سهون دستشو بین دستش گرفتو لبخندی زد که طبیعتا از دید لو پنهون موند:
_بریم…امشب قراره همه چی به خواست من پیش بره
فضای ترسناکی بود…اما اون دستای گرم که ضربان قلبشو افزایش میداد…و اون اعتمادی که توسط عشقش به سهون به وجود اومده بود لبخند زیبایی به لباش آورد
(سهونا…دستمو محکم تر بگیر…امشب با همه‌ی وجودم دراختیار توام…کاری کن آخرین شبه عمرم بهترینش بشه.)
با قدم های محتاط لوهانو به سمت سنگ فرشهای باغ رسوند…لو با تعجب به اطراف که حالا با چراغ های ال ای دیه کف زمین روشن تر شده بود نگاه میکرد و آروم کنارش قدم برمیداشت…سهون به چهره‌ی متعجبش نگاهی انداختو فشاری به دستش وارد کرد:
_آماده‌ای؟؟
لو ابروهاشو بالا انداختو آروم پلک زد:
_ها؟؟
قبل ازینکه دهنشو برای سوال دیگه ای باز کنه یکدفه مشعل های بلندو ستونیه کنار اون راه سنگی وسط باغ شعله ور شدو همه جارو روشن کرد…لو با دهن باز به اون مسیر طولانی و زیبا که حالا فهمیده بود به یک عمارت بزرگو سفید ختم میشه خیره شدو از حرکت ایستاد
_سهون…
سهون خنده‌ی آرومی کردو دوباره دستشو کشید:
_بیا…هنوز اولشه
بدون حرفی دوباره دنبال سهون راه افتاد…بعداز طی کردن اون مسیر سنگ فرش که توسط شعله های آتیش و لامپ های ال ای دی با رنگ طلایی میدرخشید به محوطه‌ی بزرگ اون کاخ باشکوه رسیدن…محوطه‌ای که با پرچین های کوتاهو سفید از فضای باز جدا میشدو چمن کاری های مرتبش اونجا رو تبدیل به یه مکان لوکس میکرد…باغچه های کوچیکو بزرگ با گلهای رز آتشی پوشیده شده بودو صدای آبنمای مرمر وسط محوطه خودنمایی جیرجیرک هارو درهم میشکست…به محض ورودشو به اون محوطه‌ی باصفا چراغ های عمارت روشن شدو درخشش خارق العاده‌ای به فضا داد…لو با دهن باز تمام اون پدیده های طبیعیو غیر طبیعی رو از نظر میگذروندو تو ذهنش دنبال دلیل برای اونجا بودنشون میگشت:
_اینجا کجاست؟؟…چرا اومدیم اینجا؟؟
سهون روشو به لوهان کردو شونه‌های باریکشو بین مشتاش گرفت…خم شد تا به صورتش دیدرس بهتری داشته باشه
_لوهانی…امشب فقط خوش بگذرون …فقط حتی اگه احساس کردی پیش من…و تنهایی بهت خوش نمیگذره…هیچی بهم نگو خب؟؟؟…امشب خیلی واسم مهمه
لبای لرزونشو گاز گرفتو آروم سرشو تکون داد…سهون میتونست به راحتی پرده‌ی نازک اشکو توی چشمای کشیده‌ش ببینه…همین بود که مصمم ترش میکرد…وقتش بود “پیله باز بشه”
جلو تراز لو حرکت کردو اونو به سمت عمارت برد…میز غذا خوری بزرگی وسط محوطه به چشم میخورد که فقط دوتا شمعدون بزرگ وسطشو شمع های روشنش تشخیص داده میشد…هر دو به میز نزدیک شدنو نگاه کاملی بهش کردن…لو نگاه بهت زده‌شو از میز گرفتو به سهون داد:
_این…
_نگران نباش هیچی غذای دریایی نیست…میتونی از همش بخوری
لو دوباره سرشو به سمت میز چرخوندو یکی یکی ظروفو با چشماش وارسی کرد…حاضر بود قسم بخوره که لیست کامل غذاهای کره‌ای روی اون میز مهیا شده بود…با بیرون کشیده شدن صندلی توسط سهون دوباره نگاهشو روی سهون نگه داشت:
_بفرمایید…

لبخندی زدو روی صندلی نشست…قلب جوونش آرومو قرار نداشت…برای کند شدن زمان حاضر بود نصف عمرشو بده
_منو نخور…اینارو بخور
نور شمع به چهره‌ی خواستنیه سهون میتابیدو قلبشو ازکار مینداخت…زیبا ترین لبخند دنیارو حالا روی اون لبای نفسگیر میدید…به سختی و با تمام تلاشش بلخره تونست نگاه تشنه‌شو از سهون بگیره…چاپستیکاشو برداشتو چند تا تیکه از گوشتها رو توی بشقابش گذاشت…همه چیز غیرقابل باور بود…اونقدر ذهنش توی آنالیز کردن اوضاع کند عمل میکرد که حتی نمیدونست چیو توی بشقابش گذاشته و قراره بخوره…به نظرش بی رحمانه بود…اینکه سهون آخرین شبشونو تااینحد به یاد موندنی کنه…میدونست عمل فراموشیه سختی درپیش داره…هر لحظه آرزو میکرد سهون دستشو بگیره و ازون شهر یا حتی کشور ببرتش…اما حقیقت تلخی پیش روش بودو کسی نمیتونست تغییرش بده…به جز یوری
چشمای پرنفوذ سهون تمام حرکاتشو زیر نظر داشت…لو بدون اینکه سرشو بالا بگیره تکه‌ی کوچیکی از گوشتشو توی دهنش گذاشتو آروم شروع به جوییدن کرد…با فکری که به ذهنش رسید لبخندی زدو بلخره سرشو بالا گرفت(مهم اینه که الان فقط من پیششم)
_خوشمزه‌س
_هر چقدر که دوست داری بخور
_اگه اینطوری باشه تو امشب گرسنه میمونی
سهون خندیدو شونه‌ای بالا انداخت:
_من یه چیز خوشمزه تر دارم که بخورم
لو چشماشو ریز کردو چاپستیکاشو سمت سهون گرفت:
_چی داری ها؟؟…منم میخواما
_اممم…باشه…اگه میتونی خودتو بخوری شروع کن
لبخند به آرومی از لباش محو شد…نمیتونست جایگاه اصلیه قلبشو پیدا کنه…اونقدر محکم میزد که تمام بدنش شده بود تپش…سرشو پایین انداختو به خوردن اون چیزی که بازم اسمشو فراموش کرد ادامه داد…احساس میکرد با هر بار جویدن اون «ماده» سفت تر میشه
دوباره سکوت بود که همه جارو فرا گرفت…حتی انگار آبنما هم تلاش میکرد با پایین ترین ولومش کار کنه…جیرجیرکا چه مرگشون شده بود…اونقدر فضا سنگین بود که هیچکدوم متوجه نشدن نیم ساعته که به چشمای هم نگاه نکردن…لوهان بلخره دست از غذا خوردن کشید‌…تمام این نیم ساعت دهنش میجنبید اما اون دوتا تکه‌ی کوچیک تمومی نداشت…تکونی به خودش دادو لیوان آب جلوشو برداشت…مقداری زیادی از آبشو سرکشیدو لیوانو روی میز گذاشت…سهون اونقدر ساکت بود که برای لحظه‌ای نگران شد…سرشو بالا گرفت اما با نگاهایی که روش میخکوب شده بود خون توی رگهاش منجمد شد
چاره ای نداشت…باید دلیلی برای اون نگاه ناگهانی به سهون پیدا میکرد:
_م…ممنون…خیلی خوشمزه بود
_گفتی همشو میخوری
لباشو خیس کردو تندتند پلک زد:
_خب…اشتها ندارم…سیر شدم
سهون بعداز مکثی از پشت میز بلند شدو با قدم های شمرده به سمتش اومد…چشماش آرامش خاصی داشت…چیزی شبیه نگاه امروزش
لوهان با تعجب به نزدیک شدنش خیره شد اما هیچ ایده ای براش نداشت
سایه‌ی سهون کاملا بدنشو زیر سلطه گرفت…دستشو مقابل لو گرفتو اشاره کرد:
_بیا
لو با بهت به انگشتای کشیدش نگاه کردو با تردید دستشو گرفت…با هدایت سهون از پشت میز بلند شدو مقابلش کمی با فاصله از میز ایستاد…سهون چشمای شیطونشو به چشمای متعجب لو دوختو دستشو محکم تر گرفت…دست دیگه‌شو آروم به سمت کمرش برد…به محض حلقه شدن دستای سهون به دور کمرش لرزیدو با چشمای گردش به سهون زل زد…نفسهای گرم سهون به پیشونیش برخورد میکردو تارهای جلوی موشو تکون میداد…انگار اونشب قرار بود فقط سورپرایز بشه…چون قبل ازینکه اتفاقی رو توی ذهنش تجزیه کنه سورپرایز بعدی میرسید…و حرکت شوکه کننده‌ی سهون وقتی بود که گروه ارکستر جوونی پشت سرشون شروع به نواختن آهنگ ملایمی کرد…لوهان اصلا متوجه حضور اونها نشد.سهون فکر همه جاشو کرده بود برای همین صندلیه لو پشت به آبنما بود
لو سریع برگشتو با دهن باز پشت سرشو نگاه کرد…بااون فاصله بعید بود ضربان قلبش به بدن سهون نرسه
_س…سهونا…
سهون بی مهابا بدنشو توی آغوشش کشیدو چونشو به شونه‌ی لو تکیه داد…چشمای آهوی بهت زده هر لحظه گشاد تر میشد:
_همیشه تو گفتی و من اعتراض کردم…ایندفه تو گوش کن لوهان
لو نفسشو حبس کردو سعی کرد قلبشو آروم کنه
_لوهانا…من واقعا متاسفم…خیلی چیزا هست که باید بابتش عذر خواهی کنم…اینکه بدون اینکه بفهمم شدم بزرگ ترین مشکلت…متاسفم که همیشه تنها دلیل اشکات بودم…همیشه نزدیک تراز همه بودی اما من نمیدیمت…به خاطر اون شبایی که دلت گرفت متاسفم…من خیلی قلبتو شکستم…واسه اونم متاسفم
لوهان دستاشو بالا بردو دور بدن سهون پیچید…بغض بزرگو دردناکی راه گلوشو بسته بود و اجازه نمیداد نفس بکشه…اون صدای دیوونه کننده و (متاسفم)هایی که با نوک زبون ادا میشد گوشاشو قلقلک میداد…باید همشو ذخیره میکرد…تمام اون کلماتو…تن صدا…لحنو بغضی که حین گفتنشون لمس میشدو به خاطر سپرد…
اولینو بزرگ ترین جعبه رو برداشتو مقابل لو گرفت:
_تولدت مبارک لوهانی
زبونش قفل کرده بودو بدون حرکت نگاهشو بین سهونو اون جعبه‌ی شیک میچرخوند…دستاشو بالا آوردو اونو از دستش گرفت…برای باز کردنش ذره‌ای مکث نکرد…با باز شدن در جعبه چشمای خیسو بغض آلودشو به ساز دهنیه آشنایی دوخت…لباش خشک شده بودو اونقدر شوکه بود که حتی نمیتونست سرشو بالا بگیره…طوری اون ساز دهنیه طلایی رو برداشت که انگار با یه جسم ظریفو شکننده روبه روئه…خودش بود…همون سازی که توی اون پاساژ درموردش به سهون توضیح میداد…بدون ذره‌ای تفاوت…اینبار صدای جیرجیرکارو شنید…صدای نفسهای خودشو سهونو…حتی صدای پرواز سنجاقکا دور چراغ پرژکتور
_س…سهون
_ازین به بعد هر وقت که خواستم واسم بزن…درسته از سازو اینجور چیزا خوشم نمیومد…ینی واسم معنی نداشت…ولی خب اینم مربوط به توئه…درست مثل همون گندم زاری که واسه روباه معنی پیدا کرد
چونه‌ی لرزونش نشون میداد که دوباره قراره با اشکاش سهونو شکنجه کنه….سرشو پایین انداختو لباشو داخل دهنش کشید…شاید بااینکار میتونست کمی از بغضشو کم کنه
سهون با لبخند مهربونش سازو ازش گرفتو جعبه‌ی کوچک ترو توی دستاش گذاشت:
_بازش کن
جعبه رو توی دستش فشرد تا لرزش دستاشو از سهون پنهون کنه…اما بازم نگاه موشکاف سهون متوجه همه چیز شد
لو با همون سرعت قبل جعبه رو باز کردو اینبار با دهن باز سرشو بالا گرفت:
_این…یه موبایله؟؟؟
سهون نیشخندی زدو دست به سینه ایستاد:
_نه عزیزم پکیج دیواریه…
شاید توی نگاه اول مسخره به نظر میرسید اما بین کلمات اون جمله فقط لغت »عزیزم« بود که دل لوهانو به لرزه انداخت
_اینطوری وقتی کارت داشته باشم لازم نیست به سرپرست زنگ بزنم…درضمن هر وقت پایین بودیو دلم واست تنگ شد میتونم باهات حرف بزنم
لوهان نفس عمیقی کشیدو سعی کرد ضربان قلبشو کم کنه…سهون دوباره جعبه‌ی موبایلو که درست مثل موبایل خودش بودو گرفتو کنار ساز گذاشت:
_خب…حالا چشماتو ببند
لو تند تند پلک زدو با لبخند چشماشو روی هم گذاشت:
_جر نزنیا…نگاه کنی همه‌ی هدیه هارو پس میگیریم
لو چشماشو روی هم فشردو با لبخند عمیق تر سرشو تکون داد:
_باشه باشه…باز نمیکنم
منتظر موندن براش سخت بود…از طرفی سهون درحال جنگیدن با احساسو نگاهش تلاش میکرد تا دل از اون چهره‌ی فرشته وار بگیره…لو آروم سرشو تکون داد انگار توقع داشت بااون چشمای بسته موقعیت سهونو تشخیص بده…ناگهان با نفسهای گرمی که پشت گردنشو نوازش میداد تکونی خوردو نفسشو حبس کرد…دستای قدرتمند سهون به آرومی ازپشت دور کمرش حلقه شدو جلوی شکمش بهم رسید…لو نمیتونست حرکت قلبشو حس کنه…مطمئنا از کار افتاده بود…حتی جرات باز کردن چشماشم نداشت…شاید میترسید سهون آغوششو ازش بگیره…آخه اون آغوش هم جزو هدایای اونشب سهون بود…سهون سرشو جلو آوردو ب.سه‌ی پراز احساسی به پشت گردنش زد…اگه با دما سنج اندازه میگرفت حتما دمای اون نقطه چند برابر بقیه‌ی نقاط بدنش بود
دوباره چونه‌ی باریکشو روی شونه‌ی لرزون لو گذاشتو خودشو بهش چسبوند…قلب لو زیر قفل دستاش درحال جون دادن بود
_یه داستان مشترک…بین منو یوری نونا…داستانی که مامانم برای هردومون تعریف میکرد…تا امروز فکر میکردم اون داستان یه قصه‌اس مثل علی بابا و هری پاتر…یه قصه واسه خوابوندن بچه ها…اما حالا میفهمم که اون قصه داستان منه…داستان زندگیم که برای اینکه متوجهش بشم نیاز به یه تلنگر داشتم…
لو دستاشو روی دستای سهون گذاشتو سرشو بیشتر بهش چسبوند…قبول کرده بود که این رویا روبه اتمامه…صدای مردونه و آروم سهون دوباره گوششو نوازش داد…mست نبود…خوابم نبود…تمام اون کلماتو از روی صداقت به زبون میاورد
_کرم ابریشم مغرور بود…سرد بودو این همه‌ی اهل بیشه رو ناراحت میکرد…اون قرار بود یه پروانه‌ی زیبا بشه…و از طرفی لطیف ترینو کیمیا ترین محصولو میداد…اونقدر مغرور بود که متوجه تنهاییش نمیشد…یه روز جوونه‌ی کوچیکی جلوی بوته‌ش زد…درست همون بوته ای که کرم ابریشم روش زندگی میکرد…اوایل میخواست اون جوونه رو که از نظر اون یه علف هرز بود از جا بکنه…اما هربار فراموش میکرد…تااینکه جوونه بزرگ شد…و همه متوجه شدن یه غنچه‌ی رزه سرخه…کرم ابریشم اهمیتی نمیداد…بااینحال ازینکه اونو ازبین ببره منصرف شد…گل رز کم کم رشد کردو باز شد…اونقدر زیبا شد که هیچکس نمیتونست ازش چشم بپوشه…به لطف اون بیشه همیشه بوی عطر میداد…واین کرم ابریشمو دیوونه میکرد…روزها گذشتو اون کرم مغرور متوجه شد که عاشق شده…عاشق اون گل رز که با همه دوست بود…اما غرورش اجازه نمیداد بهش خیره بشه…بهش بگه که چقدر معطرو زیباست…گاهی که نگاهش میکرد متوجه میشد که گل هم داره نگاهش میکنه…اما کرم بازهم مغرور بود…
برای اینکه بیشترازون عاشقش نشه و مجبور شه غرورشو بشکنه پیله ای دور خودش تنید…بدون اینکه متوجه باشه که هنوز فصل پیله زدن نیست…روزها میگذشتو کرم توی پیله‌ش زندگی میکرد…توی تنهاییاش…نمیدونست که اون بیرون یه پدیده‌ی طبیعی هست که برای دیدنش لحظه شماری میکنه…حالا کرم تبدیل به یه پروانه‌ی زیبا و خیره کننده شده بود…اما قصد نداشت ازتوی پیله‌ی غرورش بیرون بیاد…قاصدک رسیدو خبر داد که قراره طوفان بیاد…یه طوفان بزرگ که گلهای ظریفو سبکو با خوش میبره…پروانه اینو شنید…گل رز میترسید…میدونست که قراره ازونجا بره…تنها خواستش دیدن دوباره‌ی کرم ابریشم بود…آرزو میکرد که کاش فقط یکم سنگین تر بود تا طوفان اونو نبره…اون از همه‌ خواست تا وقتی طوفان میاد روش بشینن اما هیچکس قبول نکرد…آخه اون حشرات خودخواه تصمیم داشتن پنهون بشن…طوفان داشت میرسید…وچیزی نمونده بود که گله پروانه‌رو با خودش ببره…پروانه بلخره پیله رو باز کردو غرورشو شکست داد…بالهای زیباشو ازهم باز کردو قبل از رسیدن طوفان روی گل رزش نشست…اونقدر قدرت داشت تا اجازه نده گلش بره…این قدرت از نیرو عشقشو سرکوب غرورش گرفته بود…طوفان به بیشه رسید اما هیچوقت نتونست اون گلو از صاحبش جدا کنه…چون نمدونست قدرت عشق چه معنی ای داره
تک تک اون لحظات از جلوی چشمای لو رد میشد…روزی که وارد کاخ شدو توسط سهون نادیده گرفته میشد…روزی که عاشق سهون شدو غرورشو سد راهش میدونست…میتونست به اون قسمت زندگیش لقب »بهترینو« بده…سهون دستاشو باز کرد اما اجازه نداد برگرده:
_چشماتو باز نکن
لو آروم خندیدو بغضشو پایین داد…سهون کوچک ترین جعبه رو باز کردو گردنبند زیبایی رو ازش بیرون آورد…اونو دور گردن لو انداختو قفلشو بست:
_حالا میتونی باز کنی
لو چشماشو که به خاطر اشک بهم چسبیده بود باز کردو به سمت سهون برگشت…سهون با رضایت کامل به اون گردنبند که به زیبایی روی گردن لو نشسته بود خیره شد و نگاه لو رو متوجهش کرد…لوهان سرشو پایین انداختو با دیدنش صدایی از ته گلوش خارج شد…پلکاش میلرزید و میدونست اینبار مقاومت دربرابر اون بغض سخته:
_سهون…این…اینو نمیتونم قبول کنم…اینو مامانت بهت داده نباید به این راحتی ازش دل بکنی
_ازش دل نکندم…فقط دادمش به صاحب اصلیش…روزی که مامانم اینو بهم داد گفت هیچوقت از خودت جداش نکن…و اگه خواستی هدیه‌ش کنی به کسی بده که بیشتر از خودت دوسش داشته باشی
نفس بلندی کشیدو با ناباوری به سهون خیره شد…هیچ دستوری از مغزش دریافت نمیکرد…سهون نزدیکش شدو دوباره صورتشو بین دستاش گرفت…چشمای خمارو عاشقش همه چیزو به لوهان لو میداد…هر لحظه بیشتر عاشق اون چشمای جذاب میشد
_لوهان…دوتا داستانه که عاشقشونم…گل رزی که نمیذارم طوفان ببرتش…شازده کوچولویی که اجازه نمیدم برگرده به سیاره‌ش…لوهان نمیخوام بقیه‌ی عمرمو با خیره شدن به ستاره ها بگذرونم…شازده کوچولو رو کنار خودم نگهش میدارم…تا نیاز نباشه توی آسمون دنبال اخترک ب۶۱۲ بگردم…
با پشت دستش اشکای لو رو پاک کرد…اونقدر غرق اون صورت زیبا شده بود که نمیدونست داره از اولین قطره های اشکش جلوی لوهان رونمایی میکنه
_لوهانی…دیگه منو اهلی کردی…پس مسئولیت پذیر باش
لبای لوهان همچنان میلرزید…قلبش دیگه دیواره‌ای رو سراغ نداشت که خودشو بهش نکوبیده باشه…زیبا ترین جمله‌ دنیا رو که با زیبا ترین لحنو صدای دنیا ادا میشد با کمال میل به وجودش کشید…چشماشو بست تااون جمله وارد اعماق مغزش بشه
_دوست دارم لوهانی…دیگه حتی بیشتراز خودم…یا بیشتراز غروره لعنتیم
دوباره چشماشو باز کرد…عجیب بود اما حاضربود قسم بخوره که هاله‌ی سفیدی رو اطراف سهون میبینه…(پس عشق اینطوریه…)نگاه سهون بین چشمای بارونیو لبای صورتیش بازی میکرد…با هر سانت نزدیک تر شدنش ضربان قلبشو کمتر حس میکرد…لبای سهون یک سانتی لباش متوقف شد…نفسهاش پوستشو قلقلک میداد…شوکه بود اما اون تردیدو توقف سهونو دوست نداشت…هنوز مانعی سرراهشون بود که باعث میشد مثل دوتا قطب همسان عمل کنن…نزدیکو نزدیک تر…اما به هم نمیرسن…اون سد و میدان خنثی باید برداشته میشد…یه نیرو لازم داشت…یه نیرو مثل قدرت عشقی که اون پروانه ازش استفاده کرد…واینبار لوهان بود که بااون قدرت خارق العادش سدو شکست…لبای بی قرارشو به لبای سهون چسبوندو چشماشو روی هم فشرد…چند ثانیه گذشت اما اون هنوز یه ب.سه ساده بود…یه ب.سه با کلی آرامش…نوبت سهون بود که قدم بعدی رو برداره…بعداز ب.سه‌ی عمیقی که به لباش زد زبونشو روی لب پایینش کشیدو اونو به آرومی مkید…دوباره زبونشو روی لبهای لو کشیدو طعم خامه‌ی کیکو چشید
لو با حس اشتیاق سهون بین ب.سه لبخندی زدو لبهاشو از هم فاصله داد…بلخره زبون سرکش سهون راهی به دهنش باز کرد…
زبونشو داخل دهن لو هول دادو با به دست آوردنش اولین چیزی که برای چشیدنش لحظه شماری میکرد زبونش بود…طعم شیرین دهان لو حریص ترش میکرد…زمانو مکان…صداهای اطراف…افراد حاضر…هیچی اهمیت نداشت…این فقط لبهاو گرمای آغوش سهون بود که واقعی به نظر میرسید…
سهون زبونشو روی زبون لو کشیدو مک محکمی به لبای کوچیکش زد…با تمام وجودش اون لب شگفت انگیزو میب.سید…ب.سه هرلحظه عمیق تر میشدو اون دورو توی خودش حل میکرد…ناگهان با صدای انفجار مهیبی هردوازجا پریدنو به طور غریزی نگاهشونو به آسمون دادن…نورهای رنگیه آتیش بازی که سهون راه انداخته بود همه جارو مثل روز روشن کرد…فشفشه های دوربُرد با صدای بلندی زمینو ترک میکردو بعداز طی کرد مسیر طولانی جلوی چشمای شوکه،خوشحال و عاشق لو ازهم باز میشد…صداها زیاد بود…اما هیچ چیز مانع »صدای جیرجیرکها« نمیشد…انگار قرار بود اون صدا برای همیشه لوهانو وارد خاطراتش کنه…سهون به چشمای براق لو نگاه کردو چشماشو پایین تر روی گردن سفیدش که با بالا گرفتن سرش بیشتر به چشم میومد متوقف کرد…ناخودآگاه سرشو جلو بردو ب.سه‌ای زیر گلوش گذاشت…با این حرکت لو به سرعت سرشو پایین آوردو درحالی که هنوز به خاطر ب.سه نفس نفس میزد به سهون چشم دوخت…سهون شصتشو روی لبای نمدار لو کشیدو پیشونیشو به پیشونیه اون چسبوند…اینکار آرامش بیشتری بهش داد:
_بااینکه دومین ب.سه‌ی عاشقانم بود…اما بهترینش بود
لوهان خیلی سریع جدا شدو با لکنت و حس حسادت غریزیش پرسید:
_دومین…ب.ست بود؟؟؟
_اهم
پلکاش میلرزید و تلاشش برای آروم جلوه کردن سهونو به خنده وامیداشت:
_یه شب که خیلی نوشیده بودمو mست بودم…نتونستم خودمو کنترل کنمو یه شازده کوچولوئه زیبا رو ب.سیدم…
نیشخند صداداری زد:
_هه…شرط میبندم تا همین الان فکر میکرد من اونو فراموش کردم
ذهن لو اونقدر خسته شده بود که به سختی میتونست با جملات سهون کنار بیاد…با سردرگمی چیزیو که به ذهنش رسیدو به زبون آورد:
_ینی تو…اونشبو یا…
با ب.سه‌ی خیسو محکمی که سهون روی لباش گذاشت جمله‌ش ناتموم موند… بااینکه براش سخت بود اما ازون لب خوش طعم دل کندو بدن سستشو به آغوش کشید:
_درسته خیلی نوشیدم…اما امکان نداره این لبارو فراموش کنم…
صدای انفجارو آتیش بازی تبدیل به موسیقیه طنین اندازی برای صدای سهون شده بود
_لو لبخند پررنگی زد و خودشو توی آغوش سهون انداخت…
_سهونا…اونروز توی استخرو یادته؟؟که گفتم آپریل قراره بیست ساله بشم؟؟…
مکثی کردو لباشو با شرمندگی گاز گرفت…میدونست سهون منتظر ادامه‌ی حرفشه:
_دروغ بود…من تازه وارد نوزده سالگی شدم
سهون خندیدو دستاشو محکم دور بدن لو پیچید:
_پسر کوچولویه دروغگو…
لو صدای قلب اولین عشقشو میشنید…و بازهم صدای جیرجیرک ها….
____________________________________________________________________________
حالتون خوبه؟؟؟
بعید میدونم…خخخخ…
خب از آبی که از کنار دهنتون راه افتاده بگذریم میرسیم به حرفام…
خیلیا تون میگفتین چرا اینقدر تشکیل هونهان دیر اتفاق میوفته…خیلیاتونم میگفتین که نمیخواین هونهان زود تشکیل بشه چون دلتون نمیخواد آنتی لاو تموم شه…بعضیاتونم هیچی نمیگفتین
ازون دو گروه عزیزه اولو آخر که بگذریم واسه اون دسته از خواننده ها که نگران تموم شدن فیکن بگم
آنتی لاو‌تازه شروع شده…و قرار نیست حالا حالاها تمومش کنم
مورد دوم…شاید باورتون نشه اما به خاطر نظرای خیییییلی کمتون میخواستم این قسمتو رمزی کنم…ولی ازونجایی که خیلی مهم بود دلم سوخت واستون…از تعداد نظرا اصصصصلا راضی نیستم خیلی ناامید کننده‌اس
همین دیگه حرفی نیس…موفق باشین

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 158 نظر 12 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سمیرا
مهمان

بکییییییییییییییییییییی😔😔😔😢😢😢😢😢😭😭😭😭😭😭 در حقه چانبکه داستانت خیلیییی ظلمممم شده😢😢😢😢😢

اوه سهون
مهمان

هیچ توصیفی برای این قسمت ندارم
واقعا تو برای نویسندگی ساخته شدی
ظرافت و جزئیات قلمت ادمو حیرت زده میکنه و واقعادلم میخواس لحظه اخری بزنم زیر گریه از طرفی که انقدر سهونو و لوهان تو این رابطه زجر کشیدن و از طرفی به پایان رسیدن جذاب ترین بخش داستان. فکر میکرم حالا که هونهان شکل گرفته فیک جذابیت قبلو نداره ولی مثل اینکه شما هم مثل سهون خان قراره یه عالمه ما رو با اتفاقات جذاب فیکت سوپرایز کنی😍😍😍
❤فایتینگ ❤ بی شک بهترین و زیبا ترین قسمت فیک تا به اینجا❤

parla
مهمان

وااااای ننهههههههههههههههه.من تازه این قسمت و خندم عااااااااالی بودددددد.یکی بیاد منو جمم کنههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

*negar *
مهمان

خییییییییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییییییییییی عالی بود ! قلمتون فوق العاده ست !!!!! :heartme: :heartme:
انتی لاو قشنگ ترین فن فیکیه که تا حالا خوندم :heartme: :heartme: :myheart: :myheart:

tina
مهمان

واااااااااااای خیللللللللللی خوبه
جووووووووونززززززز هونهااااااااان
مرسسسسسسی عااااالی بود

kd
مهمان

من تازه وقت کردم این قسمتو بخونم،خیلی قشنگ بود، رمنسش از تو چشمام داره میریزه بیرون.به لوهان حسودیم شد.کاش یکی هم بود ما رو اینطوری تحویل میگرفت.
مرسی آجی.

3dna
مهمان

ینى واقعا تازه شروع شده؟؟
وااااى من مرگ شدم😭😭😭😭😭

mahbubeh
مهمان
sorour
مهمان
LH7
مهمان

عااااااالی بود
عاشق هونهان این فیکم :heartme:
مرسی عزیزم :rose:

keyvan
مهمان

ممنون نو :mazlum: نا خیلییییی کیف کردم خیلی قشنگ بود♡

zizi
مهمان

واااایییی عررر عاللللییییییییی بود من اشکم در اومد :gerye: :aaar: چرا این لوهان هیچی نمی گه هااااا؟؟؟ عررررر فقط عرررررر عالللللللللللللللللللللللیییییییییییی ببببببببببببببببببووووددددددددددددد :bunny: :kissme: :heartme: :heartme: :yeees: :nish: :yehetohorat: :smile:

Shirinbhd
مهمان

ماومدم قسمت جدیدو بخونم یه دفه یادم اومد واسه دو قسمت قبل که با هم خونده بودم نظر ندادم هیچی دیگه اومدم نظر بدمو برم :nish:

sara
مهمان

نزدیک بیست روزه روزی سه چهار بار دارم میام چک میکنم ببینم گذاشی ادامه یا نه چرا نمیزاری :gerye:

میلیا
مهمان

تازه به جاهای خوبش رسیدیم
:heartme:

ghazal
مهمان

خسته نباشید خیلی زیبا مینویسی و خیلی خوب توصیف میکنی :myheart:

ثمین
مهمان

خیلی عاشقانه لود مرسی، ولی من میگم هونهانش زودتر جور شه، بالاخره هر داستانی باید تموم شه دیگه اینم تا الان کم نبوده

nafas
مهمان

جیغغغغغغغغغغغ…عجب هونهانی بوووودددد..وااااای خیلی ییییییییی عاشقانه بووود..واای قلبمممم..خسته نباشیییییییییییییییی

صدف
مهمان

قسمتتتتتت بعدی چیشدددددد پس مردیمممممم تو خماااااریییییی

parham
مهمان

تو ک نمیخای اینجا کسی التماست کنه تا اپ کنی؟؟؟؟؟؟
هووووووم
لطفا زودتر!!!!
ی قشری رو بردی توخماری نونا!!! :qorqor: :huh: :haha:

wpDiscuz